اشعار آیینی

امیر المؤمنین(ع) اسوه وحدت_به سند اهل تسنن

 با سلام عده ای از دوستان این کتاب رو ازم خواستن که به برکت امیرالمومنین(ع) از آرشیو نوشته هام پیداش کردم. طبق معمول باید بگم که این اثر‘ تالیف بنده(نیمانجاری) نیست. اسم مولف و مترجم و ناشر در پیشگفتار اومده. اگه به دردتون خورد دعام کنید.

یاعلی.

   

امیر المؤمنین اسوه وحدت

بسم الله الرحمن الرحیم

سخنى راجع به کتاب امیر المؤمنین و ترجمه آن

آشنایى این جانب با نویسنده دانشمند کتاب‏«امیر المؤمنین‏»علامه شیخ محمد جواد شرى به حدود 25 سال پیش یعنى سالهاى چهل یا چهل و یک برمى‏گردد،هنگامى که اطلاع یافتم یک رهبر روحانى شیعه ساکن امریکا به مشهد آمده است.با اشتیاق تمام او را در هتل محل اقامتش ملاقات و لحظاتى را با وى سر کردم.در آن فرصت،از سرگذشت‏خود تعریف کرد که: اصلا اهل لبنان است.در اوایل جوانى براى تحصیل علم به نجف اشرف رهسپار شده،و سالیانى از درسهاى مراجع و اساتید بزرگ امثال آیات عظام:سید ابو الحسن اصفهانى،آقا ضیاء الدین عراقى،شیخ محمد حسین اصفهانى معروف به کمپانى و علامه مشکینى رضوان الله تعالى علیهم بهره گرفته و آن گاه به زادگاه خود برگشته است.

از آغاز،طالب یک نوع تجدید نظر و تحول به تناسب زمان،در روش تعلیم و تعلم علوم اسلامى-و تبلیغ دینى،و مانند بسیارى از طلاب جوان،خواهان راهى نو و روشى جدید بوده است،و در هر حال از جمله روشنفکران علما به حساب مى‏آمده است.به همین جهت دست‏به نوشتن مقاله‏هایى اجتماعى و علمى زده است که مورد توجه علامه فقید سید شرف الدین عاملى که در آن هنگام در اوج شهرت و نفوذ روحانى بوده قرار گرفته است.

آقاى شرى،اظهار مى‏کرد:مرحوم سید شرف الدین همواره به من توصیه مى‏فرمود که درباره امامت و خلافت چیزى بنویسم و من مى‏گفتم:تا هنگامى که این مساله براى خودم هضم نشود نمى‏توانم آن را به قلم بیاورم.گویا وى در آن هنگام،تحت تاثیر این اندیشه بوده است که آزادى و دموکراسى (روح حاکم بر عصر ما) ایجاب مى‏کند که مردم در انتخاب رهبر و حکمران،و طرز حکومت آزاد باشند،ومبناى تشیع که مقید به نص،و تبعیت مطلق از امام است،با آن سازگار نمى‏باشد.

مى‏گفت:همواره در این فکر بودم که مساله امامت را با روشهاى موجود این عصر حل کنم و از این راه قشر تحصیلکرده و روشنفکر را قانع سازم،تا این که با امداد الهى جرقه‏اى به فکرم زد،و راه بحث را به رویم گشود،نتیجة رساله‏اى به نام‏«الخلافة فى الدستور الاسلامى‏»تحریر کردم و طبق آخرین روشهاى حکمرانى در جهان،مساله امامت را مورد تجزیه و تحلیل قرار دادم.

آن رساله همان وقت،همراه وى بود و مورد مطالعه این جانب قرار گرفت.وى در آغاز رساله مزبور انواع و اقسام نظامهاى حکومتى جهان:از رژیمهاى سلطنتى و حکومتهاى موروثى گرفته تا رژیمهاى دموکراسى و جمهورى را معرفى کرده و در ضمن مطلبى به این مضمون آورده است که گاهى اساس حکومت،بر مسلک و مکتب خاصى قرار ندارد بلکه صرفا حکومت، به تامین نیازها و تقاضاهاى مردم خود تعهد دارد،و هدف اصلى جلب رضایت ملت است. طبیعى است که در چنین رژیمى حق انتخاب رئیس حکومت‏به هر عنوان با مردم است،و قهرا مردم هر کس را براى تامین این آرمان مناسبتر بدانند همان را انتخاب مى‏کنند.اما گاهى اساس حکومت‏بر خواست مردم مبتنى نیست،بلکه اساس آن را رهبر و بنیانگذار فکر خاص و مکتب مخصوصى به وجود آورده،و مردم با پذیرفتن رهبرى وى،طبعا اساس فکر او را پذیرفته و به مکتب او پایبند شده‏اند.طبعا چنین حکومتى همواره باید در چهار چوب همان مکتب،و طبق خط مشى تعیین شده از طرف رهبر،ادامه یابد.

در این فرض،نمى‏توان اختیار تعیین و نصب زمامدار را به دست مردم سپرد،زیرا مردم نمى‏توانند درست تشخیص دهند چه کسى با اصول مکتب آشناتر،و به آن پایبندتر،و نسبت‏به آن متعهدتر است،تا بهتر از عهده تداوم مکتب و پیاده کردن آن در عمل برآید.پس چاره‏اى نیست مگر این که بنیانگذار مکتب خود کسى را که براى ادامه راهش و تداوم مکتبش، شایسته و سزاوار مى‏داند به جانشینى خود برگزیند.و این عمل با آزادى و دموکراسى منافات ندارد،زیرا مردم با گرایش به مکتب،تسلیم شدن خود را به رهبر و مؤسس مکتب،و اطاعت از نظریات وى تعهد نموده‏اند،و در این خصوص حق انتخاب را از خود سلب و به بنیانگذار مکتب تفویض کرده‏اند.این امر،لازمه طبیعى این نوع از حکومت است،و نباید آن را با نظامهاى حکومتى دیگر قیاس کنیم.آقاى شرى،از باب نمونه نظام کمونیستى به رهبرى لنین را شاهد مى‏آورد که وى بر اساس فلسفه و نظام اقتصادى خاصى در روسیه برقرار کرد. لنین جانشین خویش را خود انتخاب کرد،و جز این هم راهى در پیش نداشت.

آقاى شرى سپس به شرح و تعریف معیارهاى حکومت اسلامى که رسول اکرم (ص) بر اساس وحى الهى بنا کرد،پرداخته و بحث را تا اثبات خلافت على علیه السلام از طریق نص، ادامه مى‏دهد.

استاد شرى،انگیزه مهاجرتش به امریکا را چنین شرح مى‏داد که از آغاز قرن حاضر،بسیارى از لبنانیها دسته دسته و از جمله جمعیتى از شیعیان،به نقاط مختلف جهان بخصوص امریکا مهاجرت و براى خود وطن دومى اختیار کرده و سر و سامانى به فعالیتهاى خود داده‏اند، شیعیان‏«شیکاگو»از من دعوت کردند و من که تشنه محیطى بودم که بتوانم در آن آزادانه با سلیقه خودم،به تبلیغ اسلام بپردازم،این دعوت را پذیرفتم و فعلا در«دیت رایت‏»ایالت‏«شیکاگو»که جماعت قابل ملاحظه‏اى از شیعیان لبنانى در آن جا مقیم هستند به سر مى‏برم،و مى‏خواهم مسجدى بنا کنم و همراه آن تاسیسات رفاهى دیگر.آمدنم به ایران هم علاوه بر زیارت مرقد مطهر امام رضا علیه السلام براى استمداد از برادران ایرانى است. این جانب فرصت را غنیمت‏شمردم و وسیله ملاقات وى را با یکى از علماى سرشناس مشهد فراهم کردم،لباس وى براى من و مردم کوچه و بازار جالب بود.عمامه کوچکى بر سر،روپوشى تا زانو و شلوار کمرى همراه کراوات بر تن داشت،در اتاق کوچک بى‏صندلى آن عالم هم به جاى زمین،بر طاقچه جلو پنجره نشست.

وى طبق اظهار خودش قبلا از مصر و جامع از هر دیدار و با جمال عبد الناصر ملاقات کرده;و طرح وحدت شیعه و سنى را به وى داده بود،که سرانجام باعث صدور فتواى معروف‏«شلتوت‏»شیخ از هر وقت گردید،که البته تلاشهاى ممتد«جماعة التقریب بین المذاهب الاسلامیه‏»زمینه آن را قبلا فراهم ساخته بود.

بارى،از آن هنگام به بعد گاه بگاه تلاشهاى استاد شرى و خدمات وى به اسلام،به گوش من مى‏رسید.تا این که پس از پیروزى انقلاب شکوهمند اسلامى،بارها به ایران آمد و در کنگره‏هاى اسلامى شرکت و سخنرانى کرد.سخنان او از صدا و سیماى جمهورى اسلامى پخش مى‏گردید.پیداست انقلاب اسلامى ایران بر نشاط وى همچون میلیونها مسلمان دلباخته دیگر در سراسر جهان،افزوده و میدان‏وسیعى براى فعالیتهاى اسلامى پیش روى او قرار داده است.

این مقدمه نسبة طولانى این فایده را در بر دارد که خواننده این کتاب،از اول با طرز تفکر و سلیقه نویسنده آن آشنا شود،و به اهمیت آن پى برد،و بداند کسى که در جوانى چنان مى‏اندیشیده،اینک پس از طى چهل سال زندگى در دنیاى جدید،و برخورد با آخرین اندیشه‏ها و تمدنهاى بشرى،در دوران پیرى و پختگى دست‏به تجزیه و تحلیل شخصیت على علیه السلام زده است،شخصیتى که قلمها و زبانها از معرفى وى چنان که باید عاجزند،و هر کس او را از دید خود و به قدر طاقت‏خویش شناخته و درباره‏اش سخن مى‏گوید و گوشه‏اى از اقیانوس فضایل او را بازگو مى‏کند.

درباره على این مرد نامتناهى،کسان زیادى از مسلمان و غیر مسلمان،شیعه و سنى،حکیم، عارف،ادیب و شاعر،مورخ،تحلیل‏گر اجتماعى،سیاستمدار روانشناس و عالم به علوم تربیتى،و اهل هر مسلک و مذهب سخن گفته و به داورى نشسته‏اند،اما زبان حال همه در پایان این است:

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده‏ایم

از شگفتیهاى على آنست که اهل هر مسلک او را از خود و بلکه پیشواى خود مى‏دانند و او محبوب و معشوق و مرشد و مقتداى همه است.

بارى،آنچه در این باره شنیده و یا خوانده‏اید به جاى خود با ارزش است،ولى آقاى استاد شرى در این کتاب،نوایى دیگر ساز کرده،و طرحى نو در افکنده و متاعى تازه به بازار دانش عرضه نموده است.

گر چه منابع و مآخذ وى همانها است که در کتب فریقین بارها به صورت پراکنده و یا مجموعه آمده است،و از این بابت،شاید مساله بکرى در کتاب حاضر اصلا نباشد و یا خیلى کم به چشم بخورد،هر چند وى در گزینش و انتخاب و طرح و نحوه عرضه کردن مطالب ابتکار به خرج داده است.و روى هم رفته مى‏توان امتیازهاى کتاب را در چند امر خلاصه کرد:

1-مباحث و فصول کتاب با نظم و ترتیب طبیعى زنجیروار و پیوسته و پى در پى و هماهنگ با شخصیت على علیه السلام آمده،به طورى که اگر یک بحث را از میان برداریم مثل این است که حلقه‏اى را از زنجیر درآوریم،که قهرا زنجیر از هم مى‏گسلد،و خاصیت‏خود را از دست مى‏دهد.به همین علت،مؤلف،در آغاز کتاب،اکیدا توصیه کرده که خواننده کتاب را از صدر تا ذیل به طور منظم از نظر بگذراند.زیرا به نظر آقاى شرى شخصیت على همچون مسائل یک علم از نظم خاصى برخوردار است،و مانند آجرهاى یک ساختمان با حساب روى هم چیده شده است،و در شناخت وى حتما باید این امر منظور گردد.

2-به همین سبب است که مؤلف،مى‏کوشد حوادث دوران زندگى على علیه السلام را با هم ربط دهد و سلسله روابط علت و معلولى را تا حد مقدور دنبال کند.

3-نقاط اتفاق و اختلاف مسلمانان را از نظر مسائل تاریخى دوران خلافت و شخصیت على، همان طور که هست،و نه آن طور که افراد تندرو و متعصب از فرق گوناگون مى‏پسندند،بیان مى‏کند.برخى از طرفداران على تلویحا و گاهى تصریحا همه مسلمانان غیر شیعه را مخالف و دشمن آن حضرت وانمود مى‏کنند و کلمه‏«ناصبى‏»را تعمیم مى‏دهند.در حالى که چنین نیست.و لهذا تا آنجا که راه داشته مؤلف،بر روى نقاط دوستى و پیوند خلفا و صحابه با على و عترت تکیه کرده،و نقاط اختلاف و رقابت را بیش از حد بزرگ نکرده است.

4-در همین زمینه،نظر پیشوایان مذاهب اسلامى را نسبت‏به على و خاندان رسالت‏یاد مى‏کند،در عین حال تاثیر دیگران را در راه اسلام نادیده نمى‏گیرد،و همه کارها را در على منحصر نمى‏سازد.اما جایگاه خاص او را در حفظ و نشر اسلام،و جایگاه او را در لحظات حساس،مانند:خوابیدن در بستر پیغمبر در شب هجرت،پایدارى در بدر،احد،خندق و سایر مشاهد،که جز از على از کس دیگر برنمى‏آید همواره مد نظر دارد.

5-مؤلف،بحث‏خود را درباره على از آغاز،به جایگاه سیاسى و مقام خلافت او محدود کرده و کلیه فضایل او را مورد بحث قرار نداده،همچنان که نخواسته است‏بجز از شخصیت اعجاز آمیز على،از معجزات و اعمال خارق العاده وى دم زند،و بر آنست که او را انسانى کامل و تمام عیار معرفى نماید.وى به این تعهد خود تا آخر کتاب پایبند مانده است.

6-آقاى شرى،با التزام به روح اخوت اسلامى و تعهد به حفظ وحدت مسلمانان،بدون ریاکارى و خودنمایى و شعار دادن،سخن مى‏گوید،و هر کس کتاب را بخواند این صبغه را لمس مى‏کند.اعتراف خلفا را به فضل و برترى على،و همچنین تقدیر و حقشناسى على را از برخى اعمال آنان،بگونه‏اى که در نهج البلاغه و منابع‏موثق دیگر دیده مى‏شود بازگو مى‏کند. اشتباهات و سوء سیاستهاى خلفا از جمله روش خلیفه دوم را در تقسیم بیت المال تا حدى که به لیاقت و کاربرد او ارتباط دارد،با وسعت نظر حمل بر صحت مى‏نماید اما نتایج‏سوء آن را بى‏پرده خاطر نشان مى‏سازد.اعترافها و سخنهاى صریح خلیفه با ابن عباس و میدان دادن به وى براى انتقاد از خلیفه،از آن جمله است.

7-تا حد مقدور از منابع مهم اهل سنت‏بهره برده،و در این خصوص تنها به آنچه به سود شیعه و علیه اهل سنت است چنان که عادت بسیارى از مؤلفان است اکتفا ننموده است.از تقطیع مطالب،و یا نقل حدیث از قول کسى بدون نقل تضعیف و رد وى،و از این قبیل زیرکیها که حسن نیت و اخلاص و انصاف نویسنده را خدشه‏دار مى‏سازد،و سرانجام هم بر اهل فن پوشیده نمى‏ماند،اجتناب ورزیده است.بلى باید اعتراف کرد که هر چه در کتابها آمده از یک کنار به قلم نیاورده،بلکه در انتخاب مطلب،حسن سلیقه،واقع بینى و هدف اصلى را شاخص قرار داده است‏بدون این که مطلبى گفتنى را ناگفته رها کرده باشد.

8-به نظر این جانب برجسته‏ترین امتیاز کتاب،روش تجزیه و تحلیل مؤلف است،او در این مورد ناچار مى‏شود برخى از حقایق را که معمولا نویسندگان شیعه مایل نیستند به زبان آورند اعتراف کند،احتمالات گوناگون یک رویداد را هر چند به نفع طرف مخالف باشد با وسعت نظر ذکر مى‏کند آن گاه به داورى مى‏پردازد.

مساله خلافت على را از قبیل وراثت‏سلطنت نمى‏داند،اما مى‏گوید بر فرض وراثت،از قبیل وراثت علم و رهبرى است که قرآن در مورد انبیاى الهى گفته است،که مسلما چیزى بجز سلطنت موروثى و نظام شاهنشاهى است.

توصیه پیغمبر نسبت‏به خاندانش را به لحاظ خویشاوندى نمى‏داند،زیرا با اصل مساوات و عدم تبعیض مغایر است،بلکه به نظر او این همه سفارشهاى مؤکد،به لحاظ فضیلت و لیاقت آنها است که تاریخ به آن گواهى مى‏دهد.

تجزیه و تحلیل وى در تشخیص اهل بیت،حضور عایشه و حفصه در روز«انذار اقربین‏»، حدیث‏«یوم الدار»و منع عمر از وصیت کتبى پیغمبر،انکار عمر فوت پیغمبر را،برادرى على و پیغمبر،داستان لیلة المبیت،احادیث اختصاص فرمانروایى به قریش،شوراى شش نفره خلیفه دوم،خلافت عثمان،مخالفان وى در مدینه و خارج آن،و بطور کلى بحثهاى مربوط به خلافت اسلامى و حوادث دوران‏خلافت على،و مسائلى از این قبیل را،با این روش بدیع و با این استحکام،در غیر این کتاب نمى‏توان یافت،و از این لحاظ بسیار مغتنم است.

ترجمه کتاب

آنچه گفته شد مربوط به ارزش اصل کتاب بود که بنده را به فکر ترجمه آن انداخت.و مدتها در این اندیشه بودم تا اینکه دوست دانشمند و نویسنده ارجمند جناب آقاى عطائى ایده الله تعالى این کار مهم را به تقاضاى این جانب به عهده گرفتند.معظم له با سابقه‏اى که در کار ترجمه کتب علمى دارد به خوبى از عهده این کار مهم بر آمده است و بنده نیز تذکرهاى لازم را داده‏ام.

ترجمه چنین کتابى آسان نیست،بجز استادى در روش ترجمه و آشنایى کامل به دو زبان عربى و فارسى،به اطلاعات وسیع کلامى و تاریخى هم نیاز دارد،تا به کمک آنها عبارات کتاب آن طور که مراد مؤلف بوده به فارسى برگردان شود،که مترجم محترم واجد این شرط هم مى‏باشد و ابزار لازم را در اختیار دارد.

امید است این کار آخرین اثر علمى ایشان نباشد،و در آینده ما شاهد خدمات با ارزش دیگرى از وى بوده باشیم.بطور حتم این کتاب ناشناخته جاى خود را در ایران باز خواهد کرد،و روح تازه‏اى به محققان ما خواهد بخشید.ان شاء الله.

بتاریخ 4 ربیع الاول 1407 قمرى برابر 16 آبان 1365 شمسى

محمد واعظ زاده خراسانى

 

     

مقدمه مترجم

بسم الله الرحمن الرحیم

چنان که مى‏دانیم دشمنان قسم خورده اسلام و قرآن،با همان تز شیطانى‏«اختلاف بینداز و حکومت کن‏»از دیر زمان با نهایت آزمندى چشم طمع به منابع کشورهاى اسلامى داشته‏اند، و چون وحدت مسلمانان بر اساس قرآن و رهنمودهاى رسول اکرم (ص) و اهل بیت (ع) را تنها مانع بر سر راه بیدادگریها و افکار استعمارگرانه خود،مى‏دیدند،همواره در پى ریشه کن ساختن این وحدت و از هم گسستن رشته اخوت اسلامى بوده‏اند،و در راه رسیدن به آن هدف شوم،از هیچ جنایتى دریغ نورزیدند.و در این رهگذر با استفاده از جاه طلبیهاى زمامداران خود کامه اسلامى،چه خیانتها که نکردند،و چه خونهاى گرانقدرى که نریختند!با ایجاد تفرقه میان گروههاى اسلامى،آنان را مشغول به تحقیر و توهین و گاهى به جنگ و ستیز با یکدیگر کردند،و خود آسوده به چپاولگریها و غارتهاى منابع مادى و به از بین بردن نیروى انسانى و فکرى کشورهاى اسلامى پرداختند.و از همه بالاتر پاکیها و پاکدامنیها و در یک کلام قرآن و عترت (و یا یکى از آنها) را که به واقع اساس اسلام راستین‏اند،از توده مسلمانان گرفتند.از طرفى ما پیرو اسلام و قرآنى هستیم که خطاب به اهل کتاب مى‏فرماید: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله...» (1) سفارش مى‏کند،که به یک نقطه اشتراک تکیه کنیم،یا به تعبیر دیگر به یک ریسمان چنگ زنیم،و یک کلمه شویم، پس چرا جامعه اسلامى با آن همه دشمن،این همه غفلت زده و در نتیجه گرفتار تفرقه و اختلاف؟!در طول تاریخ به ویژه در قرون اخیر،دانشمندان و نویسندگانى از فریقین به فکر چاره افتاده و در این راه سرمایه گذارى کرده و به نتایجى هم دست‏یافته‏اند،اما چنانکه مشاهده مى‏شود،هنوز تا وصول به نتیجه قطعى،یعنى وحدت کامل اسلامى و رفع فتنه دشمنان اسلام راه درازى است.

نویسنده متن-به طورى که در مقدمه آمده است-از نخستین مصلحان دینى در منطقه جبل عامل بوده است و همواره در صدد اصلاح جامعه اسلامى و دعوت آنان به اخوت و وحدت بوده است،به همین منظور،دست‏به تالیف این کتاب زده و سعى کرده است،الگوى وحدتى ارائه دهد و به حق گزینش بجایى کرده و اسوه حسنه‏اى برگزیده است.

کتاب‏«امیر المؤمنین‏»،على (ع) را به عنوان یک انسان برجسته که داراى ویژگیهاى یک انسان خاکى و در عین حال با روحى به عظمت آفرینش معرفى مى‏کند.

درست است که درباره شخصیت امیر المؤمنین على (ع) و خلافت و ولایت آن بزرگوار کتابهاى فراوانى به زبانهاى مختلف نوشته شده است،و شاید درباره کمتر شخصیتى این قدر کتاب نوشته شده باشد.اما کتابى از این نوع،پیرامون تحلیل خلافت اسلامى و ریشه‏یابى بى‏طرفانه اختلافات،در عین حفظ وحدت و اخوت اسلامى کمتر تدوین شده است.یا لا اقل بنده کمتر دیده‏ام.

لازم به یادآورى است که شاید بعضى به مؤلف محترم کتاب خرده بگیرند که چرا بیش از حد انتظار از بعضى صحابه تجلیل کرده است،در صورتى که شایسته آن همه بزرگداشت نبوده‏اند. در پاسخ این قبیل افراد باید گفت:اولا اقتضاى انصاف و عدالت آن است که نام اشخاص در هر شرایطى با احترام برده شود و اگر انتقادى وارد است‏با رعایت انصاف و با نقل خطاهاى کوچک و بزرگ به حکم ادب اسلامى،محترمانه و مؤدبانه مطرح شود.دیگر این که مگر ما نمى‏خواهیم با الگو قرار دادن امیر المؤمنین،على (ع) براى وحدت اسلامى-که به حق او مدار وحدت و محور اخوت است،ایجاد الفت و برادرى کنیم؟او که خویش را در برابر دادگاه زمان خود با فردى عادى یکسان مى‏بیند و به قاضى دادگاه که امام (ع) را به کنیه مى‏نامد و با احترام مورد خطاب قرار مى‏دهد،و طرف دعوا را به اسم مى‏خواند،اعتراض مى‏کند (2) پس ما نباید انتظار داشته باشیم تا کتابى که براى التیام زخمها و جبران خسارت قرنها نوشته شده است آکنده از لعن و دشنام باشد،و یا به آتش خصومت دیرین دامن زند.

مشهد مقدس.محمد رضا عطائى

هیچ فصلى را پیش از فصل ما قبل آن نخوانید

تقاضاى من از خوانندگان کتاب‏«امیر المؤمنین‏»این است که تمام بخشهاى آن را پشت‏سر هم بخوانند،و هیچ فصلى را پیش از فصل ما قبل آن قراءت نکنند،و تمام فصول آن را مطالعه بفرمایند.براستى که این کتاب روشى جدید در مورد آموزش رویدادهاى برجسته تاریخ اسلام و تعدادى از شخصیتهاى ممتاز است که در خلال پنجاه و سه سال از آغاز پیدایش اسلام تا پایان عصر خلفا بر صحنه تاریخ ظاهر شده‏اند.

البته رویدادهاى آن دوره در تعدادى از کتب ثبت‏شده است و گویا بیشتر اوقات نظم و ترتیب آنها مولود روابط علت و معلولى نبوده بلکه مولود تصادف و اتفاق بوده است.

از مهمترین هدفهاى این کتاب کشف روابط میان رویدادها و مشخص کردن آنهاست همچون سلسله‏اى از اسباب و مسبباتى که بر مبناى آنها رویداد بعدى نتیجه رویداد پیش از خود مى‏باشد.بنابراین شایسته است که تمام بخشها به دنبال یکدیگر مورد مطالعه قرار گیرد،زیرا که درک هر رویدادى پیش از درک علت آن بسى دشوار است.

محمد جواد شرى

شمه‏اى از زندگى مؤلف کتاب امیر المؤمنین (ع)

استاد محمد جواد شرى از زادگان جنوب لبنان و از فارغ التحصیلان دانشگاه دینى نجف اشرف در عراق است،او از آغاز فراغت از تحصیل از جمله نخستین مصلحان نوآور دینى در جبل عامل به شمار آمده است.او هنگامى که فریاد برآورد;یک شخصیت دینى مى‏تواند وارد اجتماع گردد،و در کشمکش مسائل روز وارد شود-زیرا که دیندارى با ورود در مبارزه‏هاى زندگى جدید منافات ندارد-خود نیز در امر رهبرى فعالیت فرهنگى در روستاها و شهرهاى جبل عامل شرکت کرد،که هدف آن واژگون سازى بسیارى از مفاهیم کهنه و گسترش آگاهى دینى و فکرى در گسترده‏ترین حد ممکن بود.

به منظور پاسخگویى به نداى جامعه اسلامى در ایالات متحده-آن جا که سخن از خطر حل شدن نسلهاى جدید از فرزندان مسلمانان امریکایى در محیط امریکایى است-و براى قبول مسؤولیت این مبارزه دشوار در ینگه دنیا (دنیاى نو) به آن کشور سفر کرد.

پیش از قبول دعوت مسلمانان لبنانى و عرب در امریکا عهده‏دارى قیام به این تکلیف در ماوراء بحار،نخستین تالیفات خود را در لبنان به نام:«الخلافة فى الدستور الاسلامى‏»به چاپ رسانده بود،على رغم این که صفحات کتاب محدود است،با اسلوب علمى و منطقى تازه‏اى موضوع خلافت را بررسى کرده،و در محافل دینى از اهمیت زیادى برخوردار شده است.

مرحوم شیخ محمد رضا آل کاشف الغطا در نامه‏اى خطاب به مؤلف مى‏نویسد:براستى که در ایران،هند،عراق و جاهاى دیگر درباره خلافت‏به قدرى کتاب نوشته شده است،که اگر جمع کنند اطاقى به مساحت پنجاه در پنجاه متر را پر مى‏کند.واین انبوه نوشته‏ها در مجموع محتواى کتاب مختصر شما را در بر ندارد.مقامات دینى و علمى در نجف اشرف آن را یک تحول فکرى تلقى کرده‏اند،و مجله‏«الغرى‏»چاپ نجف ویژه‏نامه‏اى منتشر کرده است که در آن گزارشهاى مجالس بزرگداشت این کتاب را-که بدون اطلاع مؤلف و در نبود او برگزار شده-آورده است.تعدادى از بزرگان علما و پژوهشگران نجف در این مجالس شرکت کرده بودند،که در پیشاپیش همه،مى‏توان از علامه محقق سید محمد تقى حکیم و مرحوم شیخ محمد رضا رئیس بنیاد نشر و دیگر دانشمندان و نویسندگان بزرگ نام برد.

در سال 1967 این نویسنده،کتاب معروف‏«بررسیهایى در پیرامون اسلام [Inquries About Islam را به زبان انگلیسى منتشر کرد،این کتاب پاسخگوى پرسشهایى است که مسیحیت غرب و بویژه نسل جوان،دانشجویان دانشگاهها و اساتید و محققان امریکایى و اروپایى پیرامون عقاید اسلامى مطرح مى‏سازند.

این کتاب براى امریکاییهایى که هدفشان شناخت اسلام بود،به صورت مرجع در آمد.در کتابخانه‏هاى عمومى امریکا هزاران نسخه از این کتاب موجود است.

و از جمله تالیفات نویسنده به زبان انگلیسى کتابهاى زیر است:

Muslim Pratice «تعلیمات اسلامى‏» Teachings The «عمل یک مسلمان‏» Islamic «امام حسین سید الشهداء» Imam Hussein leader of the martyrs که تحلیلى است از داستان شهادت امام حسین (ع) به منظور آشنا ساختن امریکاییها با این حماسه قهرمانانه جاویدان.

مؤلف به این کتابها نوشته تازه خود: [ The brother of the Prophet Mohammad ] (برادر پیامبر محمد (ص) ) را افزوده که جلد اول آن منتشر شده است و در نوع خود نخستین کتابى است که به زبان انگلیسى درباره سیاست اسلامى نوشته شده است.و براى نخستین بار خوانندگان زبان انگلیسى توانسته‏اند از واقعیتهاى مهمى درباره تاریخ سیاسى اسلام به طور گسترده آگاهى پیدا کنند و با اصول تعالیم مکتبهاى اسلامى تشیع و تسنن آشنا شوند.

اما فعالیتهاى مؤلف در خود ایالات متحده از زمانى که به قصد اقامت همیشگى مقیم شده است،شامل برگزارى سخنرانیهاى اسلامى و سیاسى به منظور آشنایى امریکاییها با دین اسلام و جریانهاى قوم عرب است.در سال 1966 برنامه هفتگى اسلامى در رادیو به وجود آمد که امریکاییان و دیگران به آن گوش مى‏دادند و این برنامه مدت چهارده سال ادامه داشت.

از جمله موفقیتهایى که نباید فراموش شود ایجاد مرکز اسلامى در دیترویت است که از بزرگترین مؤسسه‏هاى اسلامى در امریکا به شمار مى‏آید.در تاسیس و ادامه کار این مرکز به هیچ نوع کمک مالى از خارج تکیه نشده است.مسلمانان امریکایى صدها هزار دلار در پاسخ به نداهاى امام شرى اهدا کردند.هدف ایشان ایجاد یک مرکز نشر و ترویج معارف اسلامى در آن منطقه از جهان بوده است.

شاید از مهمترین مراحل فعالیت مؤلف در خدمت‏به اسلام،على رغم اقامت دایمى وى در امریکا،اقدام به گردش‏هاى آموزشى اسلامى در مناطق مهاجرنشین افریقایى در سالهاى 1958 و 1959 بوده است;که روشى نو در گسترش دعوت اسلامى و الگوهاى برجسته‏اش،و کار پرزحمت‏بى سر و صداى پیروزمندانه‏اى در راه اسلام محسوب مى‏شود،بدون این که شخص مؤلف در آن مناطق که معروف به داشتن امکانات فراوان مادى است کمترین چشمداشت مادى براى خود داشته باشد.

على رغم مشکلاتى که مقامات استعمارگر،که از نفوذ زیادى در قاره افریقا برخوردارند،در برابر او ایجاد مى‏کردند با توسل به صبر و رویارویى با سلطه استعمارى،و توان سخنرانى که در آنها پیش از آن که متوجه مهاجران باشد با توده‏هاى مردم محلى افریقا به طور مستقیم سخن مى‏گفت،با توجه به این که به زبان انگلیسى در سطحى عالى مسلط بود توانست در دلها و عقلهاى ساکنان مبارز محلى در این قاره نفوذ کند.در نتیجه اطراف او را گرفتند و از تلاش و مبارزه‏اش در راه اعلاى کلمه حق و دین،پشتیبانى کردند.او تصمیم گرفته بود الگویى از پاکى و خلوص ارائه دهد تا راهى براى آموزش تبلیغات اسلامى به روش نو در پیوند با منابع اصلى قدیم گشوده شود،با این تصمیم که نمونه‏اى برجسته از توانمندى یک روحانى مسلمان و تغذیه فکرى مردم در برابر روشهاى تجاوزگرانه اندیشه و تمدن معاصر تامین کرده باشد.

در حقیقت وى با توفیق خداوند در کوششهاى خود به نتیجه رسید،زیرا او بیش از حد امکان توانست روح همیارى مشترکى میان طبقات مردم افریقا و لبنانیها و عربهاى ساکن در غرب به وجود آورد تا آن جا که حکومت‏سیر الئون-بعد از پاسخ‏لبنانیها به نداى او،براى پرداختن و انفاق مال-درخواست وى را در مورد اهداى یک قطعه زمین پذیرفت،تا بیمارستانى براى کودکان بسازد،و به عنوان هدیه به ساکنان افریقا تقدیم کند.

و از مهمترین فعالیتهاى او که در سطح جهان اسلام طنین انداز شد،تلاش تاریخى وى در زمان رئیس جمهور فقید جمال عبد الناصر بود،که توانست مقام رهبرى سیاسى (به طور دقیق سال 1959 م) متبلور در شخص رئیس جمهور عبد الناصر و هم چنین مقام رهبرى دینى مجسم در شیخ الازهر مرحوم شیخ محمود شلتوت را قانع کند که اقدام فورى نسبت لغو تعصب مذهبى میان مسلمانان امرى است ضرورى.او با رئیس جمهور عبد الناصر و پس از آن با شیخ الازهر ستمهایى را که در طول تاریخ بر یکى از بزرگترین گروههاى اسلامى یعنى گروه جعفرى مذهب امامى مسلمان-به دلیل هواپرستیها و انحرافهاى حاکمان-رفته بود به تفصیل در میان گذاشت،و نیز این که اگر حسن نیتى در بستن راه به روى ترفندهاى استعمار، در کار است،پس ناگزیر باید پیش از وحدت سیاسى،یک وحدت روحى به وجود آید.و این بود که شیخ محمود شلتوت در سال 1959 بر مبناى همین کوشش و تلاش (3) فتواى برابرى میان مذاهب چهارگانه اسلامى (سنى) و مذهب اسلامى امام جعفرى (شیعى) را صادر فرمود،به طورى که این فتوا نقطه عطف و ابتکار عملى شد که نظیر آن از بزرگترین مرجع سنى در سراسر جهان از ابتداى پیدایش مذاهب اسلامى یعنى از حدود سیزده قرن قبل،سابقه نداشت.

پیشگفتار

بسم الله الرحمن الرحیم

مسلمانان در این که امام امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) داراى امتیازهایى است که دیگر مسلمانان فاقد آنند،اتفاق نظر دارند.او در میان مسلمانان تنها کسى است که تربیت دوران کودکیش را شخص پیامبر (ص) بر عهده گرفت،و بر راه و روش خود پرورش داد.و سپس از میان همگان وى را به برادرى خویش انتخاب کرد.

دانشمندان اسلامى یکزبان برآنند که امام (ع) از همه اصحاب پیامبر (ص) به کتاب خدا و سنت پیامبرش داناتر و جهاد و فداکارى وى در راه حق از همه بیشتر،و در پند و اندرز و سخنورى از همه بلیغ‏تر بود.و در اجراى حدود الهى پر شورتر،و در اجراى عدالت و احقاق حق استوارتر،و از لحاظ لذات مادى و زندگى دنیوى از همه پارساتر بود.

و این همه همان صفاتى هستند که خداوند در قرآن مجید،آنها را معیار ارزش و برترى مردم قرار داده است،زیرا خداوند مجاهدان را بر قاعدان غیر مجاهد برترى داده و به صراحت اعلان فرموده است:کسانى که مى‏دانند با کسانى که نمى‏دانند برابر نیستند،همان طور که با صداى رسا اعلام فرموده است:گرامى‏ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.

علماى اسلام در این موارد اختلافى ندارند،زیرا مقام و منزلت دینى و علمى امام (ع) -بى‏هیچ گفتگو و بحثى-در اسلام روشن است.آنچه محل اختلاف است،تنها موقعیت‏سیاسى، دینى امام (ع) در تاریخ اسلام است.

آنان در حالى که اتفاق نظر دارند،او یکى از خلفاى راشدین است و با انتخاب توده مردم بر سر کار آمده است.اما از طرفى در این که وى خلیفه برگزیده پیامبر (ص) است،همعقیده نیستند.

[این است کانون اساسى اختلاف و کشمکش]کسانى که معتقد نیستند،پیامبر (ص) على (ع) را به عنوان خلیفه پس از خود برگزیده است‏بر این باورند که اعتقاد به گزینش على (ع) به دست پیامبر (ص) همان اعتقاد به وراثت و جانشینى در حکومت است،در صورتى که قائلان به گزینش،این نظر را رد مى‏کنند و مى‏گویند،اعتقاد به گزینش پیامبر (ص) با مساله موروثى بودن خلافت و حکومت‏یکى نیست،بلکه دو مطلب است.

همین طور در جایگاه سیاسى امام نیز به عنوان یک دولتمرد اختلاف نظر دارند:آنان،در این که او پایبند به اصل عدالت مطلق بود،و دلبستگى فراوانى به اجراى کامل قانون اسلام داشت، اختلافى ندارند،بلکه اختلاف نظر در فلسفه این موضعگیرى قاطع است در این جا مساله دیگرى وجود دارد که تاریخ نویسان پژوهشگر از آن چشم پوشیده و به روشنى یادآور نشده‏اند، و آن را موضوع پژوهش راستین قرار نداده‏اند،این مساله عبارت از تاثیر وى در تاسیس حکومت اسلامى است.

کتاب حاضر در صدد عرضه کردن تاریخ مفصل زندگى امام (ع) نیست و نمى‏خواهد از دانش، بلاغت،سخنان دلاویز،پارسایى و بزرگواریهایش سخن بگوید.بلکه مطالب کتاب بر جایگاه سیاسى دینى على (ع) در اسلام و پیوند معنوى آن حضرت با پیامبر (ص) و اهتمامى که در بنیانگذارى دولت اسلامى و گسترش اسلام داشت،تکیه مى‏کند.

البته این کتاب از او به عنوان یکخلیفه،و یکدولتمرد و نیز درباره نظرات گوناگون درباره سیاست او سخن مى‏گوید.و همچنین از عواملى گفتگو مى‏کند که به تراکم مشکلات انجامید، در نتیجه،به صورت مانعى در مقابل رسیدن آن بزرگوار به حکومتى پا برجا و استوار در دوره خلافتش در آمد.و سرانجام این کتاب از خود خلافت‏به عنوان یک نظام سیاسى-دینى و از نوع خلافت‏سازگار با طبیعت رسالت اسلامى در میان انواع خلافت‏سخن مى‏گوید.

بنابراین کتاب شامل بخشهاى زیر است:

(1) امام در دوران نبوت.

(2) امام در دوران خلفاى سه گانه.

(3) امام در دوران خلافت‏خود.

(4) خلافت در قانون اسلامى.

و بخش پایانى که خلاصه برخى از مباحث کتاب را در بر دارد.

البته من در این کتاب سعى کرده‏ام تا روابط میان رویدادهاى تاریخى که در برخورد با زندگانى امام (ع) بوده است و آنچه که مدت پنجاه و سه سال-از آغاز رسالت تا پایان لافت‏خلفاى راشدین-را در برمى‏گیرد توضیح دهم.

گاهى خواننده میان آن رویدادها پیوندى استوار مشاهده مى‏کند;سلسله انگیزه و علتهایى که آینده آنها نتیجه گذشته آنهاست.

در بررسى از رویدادهاى آن برهه از تاریخ اسلام تنها به منابع مورد اعتماد تاریخى بسنده نکرده‏ام،بلکه کوشیده‏ام تا جایى که ممکن است آنچه را که در کتابهاى معتبر[صحاح ست]و تعداد دیگرى از کتابهاى زبده حدیث پیرامون آن رویدادها آمده است-به مطالب کتابهاى تاریخ-بیفزایم.توضیح این که بسیارى از دانشمندان اسلامى به حدیث‏بیشتر اطمینان مى‏ورزند تا تاریخ;بویژه هنگامى که این حدیث در صحاح معروف و دیگر کتابهاى مورد اعتماد آمده باشد.من نمى‏خواهم از امام (ع) همچون انسانى که رابطه‏اى خاص با پروردگارش او را از دیگران برجسته و جدا کرده است و در نتیجه معجزهایى را به دست او جارى ساخته است و او را به کراماتى اختصاص داده است،گفتگو کنم،بلکه مى‏خواهم،درباره او-به عنوان فردى که با همه عوامل طبیعت،زمان و محیط روبرو مى‏شد و در راه اصولى مقدس تمام کوشش خویش را به کار مى‏بست و با آن اصول و براى آن اصول زندگى مى‏کرد-سخن بگویم.

امیدوارم این کتاب سهمى در استحکام پایه‏هاى تفاهم و برادرى میان مسلمانان داشته باشد!

شخصیت امیر المؤمنین و زندگینامه او چیزى است که اگر مسلمانان خواهان برادرى باشند بى‏گمان آنان را تا سر منزل وحدت و همبستگى رهنمون خواهد بود.شایسته است آنچه درباره شخصیت کسى که پیامبر (ص) او را به برادرى خود انتخاب کرده است،مى‏نگاریم، همان چیزى باشد که روح برادرى و دوستى را میان جامعه مسلمانان تقویت مى‏کند.

محمد جواد الشرى

پى‏نوشتها:


1-آیه 58 سوره آل عمران.

2-عدالت و قضا در اسلام،تالیف صدر الدین بلاغى،صفحه 112.

3-شاید اقدام مؤلف محترم یکى از عواملى بوده است که باعث این فتواى تاریخى شده است.

آن چه مسلم است در حدود سال 1336 محلى به نام دار التقریب بین المذاهب الاسلامیه تشکیل گردید و آقاى شیخ محمد تقى قمى به نمایندگى شیعه از طرف آیة الله العظمى مرحوم بروجردى قدس سره به مدت چند سال در آن‏جا بودند و پس از بحث و گفتگوهاى طولانى در سال 1959 م برابر با 1338 ه ق این فتواى تاریخى صادر،و یک نسخه از آن طى تشریفاتى به آستان قدس رضوى (ع) اهدا شد.م.

 

     

بخش اول: امام (ع) در دوران نبوت

فصل اول

جایگاه خاندان پیامبر (ص) در پیوند با پیامبر (ص)

تمام مسلمانان هم بر دوست داشتن خویشان و فرزندان صالح پیامبر (ص) و بزرگداشت آنان، اتفاق نظر دارند و هم در اعتقاد به قداست‏خویشاوندان او که در زمان پیامبر (ص) مى‏زیستند.و معتقدند میان آن که مسلمانى،پیامبرش را دوست‏بدارد ولى خویشان و فرزندان محبوب او را دوست نداشته باشد،تناقض وجود دارد.

در حقیقت‏بزرگان صحابه با دوستى خویشان شایسته پیامبر (ص) به خدا تقرب مى‏جستند، حتى با دوستان کسانى که از خاندان ویژه آن حضرت هم نبودند.تاریخ زندگى خلیفه دوم خود گواه است که او در خشکسالى نماز باران مى‏خواند و پس از زارى به هنگام نیایش دست عباس بن عبد المطلب را مى‏گرفت و بلند مى‏کرد و مى‏گفت:«عموى پیامبرت را نزد تو شفیع آورده‏ایم تا خشکسالى را از ما بزدایى،و با باران رحمتت ما را سیراب فرمایى.»و آن قدر نیایش کردند تا باران همه جا را سیراب کرد و آسمان روزها[از ابرها]پوشیده شد (1) .

خلیفه هنگامى به چنین کارى دست زد که بسیارى از اصحاب حاضر در نماز،هم در اسلام آوردن و هم در هجرت کردن بر عباس پیشى داشتند.زیرا که عباس آخرین مهاجر پیش از فتح مکه بود.او هنگامى که پیامبر (ص) در راه مکه بود،هجرت کرد،عباس نه از پیکارگران بدر،و نه از مبارزان نبرد احد است.بنابراین درباره فرزندان وخاندان ویژه پیامبر (ص) و کسى که پیش از دیگران اسلام آورده بود،و بیش از همه آنها به پیامبر (ص) نزدیکتر بود،و در دانش و آگاهى فزونتر و نبرد و فداکاریشان بیش از دیگران بود،چه تصورى دارید؟

رهبران مذاهب چهارگانه،خاندان پیامبر را (ص) گرامى مى‏داشتند و با دوستى امامان (ع) از فرزندان وى،به پیامبر (ص) تقرب مى‏جستند.امام مالک و امام ابو حنیفه با همه بزرگیشان امام جعفر صادق (ع) را بزرگ مى‏داشتند و از او کسب علم مى‏کردند و جرعه‏نوش دریاى دانش او بودند.

این موضعگیرى مثبت از سوى بزرگان اسلام در مقابل اعضاى خاندان فرخنده پیامبر (ص) برخاسته از تعالیم پیامبر (ص) و بلکه از قرآن مجید است،و مورد تاکید قرار گرفته است.چرا که پیامبر (ص) به ما دستور داده است تا به هنگام درود فرستادن به او،نام خاندانش را نیز همراه با نام خجسته،وى بیاوریم.اکنون که انجام چنین کارى بر ما واجب است پس باید آنان را دوست‏بداریم و نیز از ایشان کسب معارف کنیم،و در دلهایمان آنان را در مقامى پس از پیامبر (ص) و در جایگاهى نزدیک به او جاى دهیم.

البته خداوند بزرگ به ما امر فرموده است تا بر پیامبرش درود فرستیم و در کتاب حکیمش فرموده است:

«همانا خداوند و فرشتگانش بر پیامبر (ص) درود مى‏فرستند.اى کسانى که ایمان آورده‏اید شما هم درود و سلام مخصوص بر او بفرستید.» (سوره احزاب آیه 57) پس از نزول این آیه مسلمانان راجع به چگونگى درود فرستادن بر پیامبر،از آن حضرت پرسیدند.حضرت به آنان تعلیم داد چه چیزى را بگویند تا این واجب قرآنى را ادا کرده باشند بخارى،مسلم،ترمذى،ابن ماجه و نسایى از کعب بن عجره نقل کرده‏اند که او و جمعى دیگر از پیامبر خدا (ص) درخواست کردند به آنان بیاموزد که هنگام درود فرستادن به او چه بگویند،پیامبر (ص) در جواب فرمود:«بگوئید:بار خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست چنان که بر خاندان ابراهیم درود فرستادى،براستى که توستوده بزرگوارى،خداوندا!بر محمد و خاندانش مبارک گردان چنان که بر خاندان ابراهیم مبارک گردانیدى،همانا تو ستوده بزرگوارى‏» (2) .

بخارى از ابو سعید خدرى روایت کرده است که پیامبر-در حالى که به درخواست کنندگان تعلیم مى‏داد که چگونه بر او درود فرستند،فرمود:«بگویید:بار خدایا بر محمد (ص) بنده و فرستاده‏ات درود فرست چنان که بر خاندان ابراهیم درود فرستادى.و بر محمد و بر خاندان محمد مبارک گردان چنان که بر خاندان ابراهیم مبارک گردانیدى‏» (3) .

مسلم از ابو مسعود انصارى روایت کرده است که پیامبر در مجلس سعد بن عباده در حالى که به او تعلیم مى‏داد که چگونه بر او درود فرستد،فرمود:«بگویید:بر محمد و خاندان محمد درود فرست،همان گونه که بر خاندان ابراهیم درود فرستادى،و بر محمد و بر آل محمد مبارک گردان چنان که بر خاندان ابراهیم در میان جهانیان برکت دادى،براستى تو ستوده بزرگوارى‏» (4) .

نسایى از طلحه به دو طریق نقل کرده است که کسانى از پیامبر خواستند تا چگونگى درود فرستادن بر او را به آنان بیاموزد،پیامبر در حال آموزش فرمود:«بگویید:بار خدایا بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان که بر ابراهیم و خاندان ابراهیم درود فرستادى،براستى که تو ستوده بزرگوارى،و بر محمد و بر خاندان او برکت ده همان گونه که بر ابراهیم و خاندان ابراهیم برکت دادى همانا تو ستوده و بزرگوارى‏» (5) .

ابن ماجه از عبد الله بن مسعود روایت کرده است که پیوسته او به مسلمانان مى‏آموخت که‏موقع درود بر پیامبر بگویند:«...خداوندا!بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان که بر ابراهیم و بر خاندان ابراهیم درود فرستادى که تو ستوده بزرگوارى.بار خدایا!بر محمد و آل محمد مبارک گردان چنان که بر ابراهیم و خاندان ابراهیم مبارک گردانیدى براستى که تو ستوده بزرگوارى‏» (6) .

این احادیث گواهى مى‏دهند که پیامبر مسلمانان را مامور کرده است تا هر گاه بر او درود مى‏فرستند بر خاندان او هم درود فرستند،و این که درود فرستادن بر آنان متمم درود بر اوست.چه این درود فرستادن بر وى به هنگام اداى نمازهاى یومیه و یا خارج از نماز باشد.و مسلمانان،پیوسته در نمازهاى یومیه‏شان بر خاندان پیامبر درود مى‏فرستاده‏اند چنان که بر خود پیامبر درود مى‏فرستاده‏اند.

هنگامى که پیامبر (ص) به پیروان خود دستور مى‏دهد تا بر خاندان او درود فرستند چنان که بر خود او درود مى‏فرستند.در حقیقت این دستور را از جانب خداى بزرگ صادر مى‏کند، چه او پیامبرى است که از روى هوا سخن نمى‏گوید،بویژه آنگاه که به مسلمانان امور دینى‏شان را مى‏آموزد.

زمانى که خدا و رسولش مسلمانان را مامور مى‏کنند تا بر خاندان محمد درود فرستند همان گونه که بر شخص محمد (ص) درود مى‏فرستند، (و چه بسا که مسلمانان به هنگام سخن گفتن یا خطبه خواندن و یا نوشتن،صلوات مى‏فرستند.) به این خاندان شرافت‏بخشیده و منزلت ایشان را از مقام همه مسلمانان بالاتر برده است و در رتبه‏اى بعد از رتبه پیامبر و نزدیکترین افراد به او در ارج و مقام قرار داده است.

آیا این بزرگداشت‏به خاطر خویشاوندى بود؟

گاهى تصور مى‏شود که بزرگداشت‏خاندان پیامبر-با درود فرستادن بر ایشان-تنها به سبب خویشاوندى آنان با پیامبر است،در صورتى که مطلب از این قرار باشد،تمایزایشان از دیگران و بزرگداشت آنان تا این اندازه،اعلان یک اصل برترى قبیله‏اى و امتیازى خواهد بود که با روح اسلام منافات دارد و شمارى از اصول اسلامى را نقض مى‏کند.

از جمله اصولى که بر مبناى این ادعا برترى قبیله‏اى نقض مى‏شود،اصلى است که مى‏گوید تمام مردم در پیشگاه خداوند برابرند،براستى از جمله مهمترین هدفهاى رسالت اسلامى نابود کردن حکومت اشرافى و از بین بردن فاصله‏هاى میان مردم و دستیابى به جامعه‏اى یکپارچه و عارى از فاصله‏هاى طبقاتى بوده است.و قرآن چنین اعلام مى‏کند:«اى مردم ما شما را از مرد و زن آفریدیم،و شعبه شعبه و قبیله قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید براستى که ارجمندترین شما در پیشگاه خدا پرهیزگارترین شماست.» (سوره حجرات آیه 12) . پیامبر روز غلبه بر مشرکین مکه را روز آغاز برابرى اعلام کرد و فرمود:«اى توده قبیله قریش! خداوند،خودبینى زمان جاهلیت و فخر فروشى به پدران را از شما گرفته است،همه مردم از آدم و آدم از خاک است‏».«براستى که گرامى‏ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست‏» (7) .

و از جمله اصول،این است که خداوند نه کسى از بندگانش را به خاطر کارى که خویشاوند او-چه خوب و چه بد-انجام داده است،پاداش مى‏دهد و نه مجازات مى‏کند.و قرآن به شرح زیر اعلام مى‏فرماید:«اى مردم از پروردگارتان بپرهیزید،و هم بترسید از روزى که هیچ پدرى فرزند خود را حمایت نکند و هیچ فرزندى از پدر خود پشتیبانى نکند،براستى که وعده خدا حق است پس زندگانى دنیا شما را نفریبد و فریب دهنده‏اى شما را به خدا مغرور نسازد» (8) .و در آیه دیگر است:«هیچ کسى بار گناه دیگرى را به دوش نمى‏کشد،هر چند گرانبارى خواستار حمل آن باشد،چیزى از آن حمل نشود اگر چه خویشاوند باشد...» (9) .

از جمله اصولى که با اندیشه برترى جویى قبیله‏اى تناقض دارد،این است که خداوند کسى را به خاطر عمل فوق طاقت و بالاتر از حد توان و اختیارش،نه مجازات مى‏کند و نه پاداش مى‏دهد.انتساب فرد به خانواده امرى غیر اختیارى است.از این رو،منطقى و صحیح است که با اعتقاد به عدالت‏خداوند،معتقد باشیم که او هیچ کس را به خاطر انتساب به خانواده معینى،بر دیگران برترى نمى‏دهد.براستى که اسلام در مقابل هر نوع برترى فردى،نژادى، قومى و یا قبیله‏اى ایستادگى مى‏کند،چرا که این گونه برترى‏ها به مثابه پاداش یا کیفر بر عمل فراتر از توان شخص است.

انتساب شخص به یک خانواده،فامیل و یا شخص ساخته خود آن شخص نیست.هیچ یک از ما پیش از ولادت،خانواده،فامیل و یا شخصیت‏خود را انتخاب نکرده‏ایم،بلکه با همان وابستگیها به دنیا آمده‏ایم.بنابراین عقل نمى‏پذیرد که خداوند کسى را صرفا به سبب انتسابش به خانواده معینى گرامى بدارد و یا خوار بشمارد.چرا که همه مردم در پیشگاه خداوند یکسانند، و او تمایزى میان آفریدگان نمى‏گذارد مگر به دلیل کار خوب و یا بدى که به اختیار خود انجام مى‏دهند.بر این اساس است که پرهیزگار را شرافت مى‏بخشد و نسبت‏به بندگان گنهکار و بدکار خود او را برترى مى‏دهد.اگر این اصول صحیح باشد-که بى‏تردید صحیح است-پس جمع بین آنها و میان بزرگداشت‏خاندان پیامبر (ص) و برترى دادن آنان بر دیگران و الزام مسلمانان بر درود فرستادن به ایشان آن هم فقط به خاطر انتسابشان به پیامبر (ص) ،مشکل خواهد بود،تناقضى وجود ندارد.

براى توضیح موهوم بودن این تناقض یادآور مى‏شویم،که این شبهه مبتنى بر دو مقدمه است:

(1) بزرگداشت‏خاندان محمد (ص) با الزام مسلمانان به درود فرستادن بر ایشان به هنگام صلوات بر او،به این مطلب برمى‏گردد که-آنان خویشاوندان حضرت محمد (ص) هستند و انتساب به او دارند-و دلیل دیگرى براى این بزرگداشت جز همان خویشاوندى وجود ندارد.

(2) دیگر این که بزرگداشت آنان به این دلیل با اصول سه‏گانه‏اى که قبلا گفته شد- (برابرى مردم در پیشگاه خدا،به هیچ کسى ثواب و عقاب به خاطر عمل خویشاوندى از خویشاوندان داده نمى‏شود کسى را نسبت‏به آنچه فوق قدرت او و خارج از اختیارش هست،ثواب و عقاب نمى‏دهند.) -منافات دارد.

مقدمه دوم صحیح است و تردیدى در آن وجود ندارد،اما مقدمه اول به دور از صحت است، زیرا ما معتقدیم خویشاوندى هیچ کس به پیامبر (ص) او را از کیفر الهى در امان نمى‏دارد. خداوند بهشت را براى هر کس که فرمان او را ببرد-از هر نژاد-آفریده است،و جهنم را براى هر آن کس که او را نافرمانى کند;هر چند که از فرزندان پیامبر (ص) باشد.قرآن مشتمل بر سوره‏اى است که در نکوهش ابو لهب نازل شده است در صورتى که او عموى پیامبر است: «بریده باد دستهاى ابو لهب،ثروت و هر آنچه به دست آورده است،عذاب را از او دفع نکند، بزودى در آتش فروزان در آید،و همسرش هیزم کش است،در حالى که به گردنش ریسمانى از لیف خرماست‏» (10) .

تمام بنى هاشم از خاندان پیامبر (ص) نیستند

چیزى که لازم است‏به طور واضح فهمیده شود این است که کلمه‏«آل محمد (ص) »شامل همه منسوبان به پیامبر نمى‏شود،چه،آن کلمه بیشتر هاشمیان و نیز فرومایگان از نسل حضرت محمد را در بر نمى‏گیرد.اگر چنان بود،نوعى تمایز قبیله‏اى شمرده مى‏شد،زیرا که بسیارى از افراد منتسب به پیامبر،در خط او گام برنداشتند،و آن گونه که خواست پیامبر بود به اسلام خدمت نکردند.اگر همگى از این امتیاز برخوردار بودند و لازم بود به هنگام درود بر پیامبر آنان نیز بزرگ داشته شوند،خود نوعى دعوت به طبقاتى کردن جامعه و اعتقاد داشتن به امتیازهاى قبیله‏اى است.و این مطلب با اصل قرآنى-که اعلان مى‏کند:برترى در گرو تقواست-متناقض است و اسلام به‏خودى خود دچار تناقض نیست.حقیقت این است که مقصود از کلمه‏«آل محمد (ص) »افراد مشخصى از خویشاوندان پیامبر است که خداوند به دلیل دارا بودن فضیلتى آنان را برگزیده است.این افراد کسانى هستند که خداوند آنان را نه به سبب قرابتشان با پیامبر،بلکه از آن جهت که ایشان در بالاترین مراتب فضیلت قرار دارند، برگزیده است.آنان به شیوه صحیح اسلامى زندگى کردند و از کتاب خدا و سیره پیامبرش اطاعت کردند و در رفتار و گفتار از این دو جدا نشدند.

برترى دادن پیامبر (ص) به آنان،دلیل برترى آنان است.

هنگامى که پیامبر (ص) به ما فرمان مى‏دهد تا هر گاه بر او درود مى‏فرستیم بر خاندانش نیز درود فرستیم در حقیقت‏بدان وسیله از برترى آنان بر دیگران از نظر علم و عمل و فضیلت،به ما خبر مى‏دهد.این مطلبى است که آنان را شایسته چنین بزرگداشتى جاودانه و بى‏مانند، مى‏سازد.براستى که خداوند عادلتر از آن است که بنده‏اى را بیهوده و بدون شایستگى رافت‏بخشد.

آرى،هنگامى که خداوند بزرگ اعلان مى‏فرماید که معیار بزرگى همان تقواست و بلافاصله ما را به گرامیداشت اشخاص معینى دستور مى‏دهد،به این نتیجه مى‏رسیم که آن افراد-از آن جهت که پرهیزگارترند-از دیگران والاتر و برترند.به این ترتیب هیچ گونه تناقضى میان اصول یاد شده اسلامى و گرامیداشت‏خاندان پیامبر (ص) ،نمى‏یابیم،بلکه به هماهنگى کاملى برخورد مى‏کنیم.

تاریخ زندگى آنان گواه بر بلندى مقام آنهاست

اگر ما از بزرگداشت‏خاندان پیامبر-به دلیل درود فرستادن بر ایشان-چنین نتیجه گیرى مى‏کنیم که آنان سزاوار چنین بزرگداشتى هستند،در حقیقت تاریخ زندگى ایشان است که این نتیجه گیرى را تایید مى‏کند.البته هم اکنون من در صدد نیستم که راجع به تعیین افراد خاندان پیامبر بحث کنم،بلکه آن را به فصل آینده واگذاشته‏ام،اکنون به این بسنده مى‏کنیم که بگویم،تمام مسلمانان اتفاق نظر دارند بر این که على بن‏ابى طالب و همسرش فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسین از خاندان حضرت محمدند و تاریخ زندگى آنان نیز این برداشت ما را تایید مى‏کند و هم شایستگى ایشان را به این گرامیداشت‏به ثبوت مى‏رساند.خوانندگان تاریخ اسلام به آسانى مى‏توانند دریابند که على بن ابى طالب،سرور مجاهدان،قهرمان اسلام، داناترین اصحاب پیامبر،علاقه‏مندترین و پایبندترین فرد به قرآن و اصول آن و مطیعترین فرد به تعلیمات پیامبر (ص) بوده است.

پارسایى او از جنبه‏هاى مادى زندگى مانند مقام،قدرت و ثروت-بطور قطع-بى‏نظیر بوده است.زیرا او مردى بود که در انتخاب اسوه‏هاى برتر،هر جا که برخوردى میان آنها و ارزشهاى مادى مى‏دید،تردید به خود راه نمى‏داد.

ژرفا و گستردگى دانش او،حیرت آور است،مضامین‏«نهج البلاغه‏»گواه صحت این حدیث است که از پیامبر خدا (ص) نقل کرده‏اند که:«من شهر علمم و على (ع) دروازه آن;پس هر کس آهنگ آن شهر کند،باید از دروازه آن وارد شود» (11) .

تاریخ زندگى سه تن دیگر از خاندان محمد (ص) یعنى فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسین (ع) ،خود دلیل روشنى است‏بر این که ایشان،در بالاترین مراتب تقوا قرار داشتند،و آنان اسوه‏هاى زندگى صحیح اسلامى بودند.

شهادت پیامبر (ص) بر فضیلت آنان

بر فضیلت این چهار تن دلیلى مهمتر از گواهیهاى پیامبر درباره ایشان وجود ندارد،که آنان را در بالاترین مراتب عظمت و فضیلت قرار مى‏دهد.زید بن ارقم از رسول خدا روایت کرده است که به على،فاطمه،حسن و حسین فرمود:«با هر کسى که با شما در صلح و سازش باشد در صلحم و با هر که با شما در ستیز باشد در ستیزم‏» (12) .معقول نیست که پیامبر با هر که محارب با على،فاطمه،حسن و حسین است در جنگ باشد مگروقتى که هر یک از آنان ملازم با حق و از آن جدایى ناپذیر باشند.پیامبر بزرگتر از آن است که با دشمنان این چهار تن دشمنى کند در حالى که آن دشمنان بر حق باشند.

حبشى بن جناده نقل کرده است که او خود از رسول خدا شنید که مى‏فرمود:«على از من است و من از او،و بجز على کسى حقى را از طرف من ادا نمى‏کند» (13) .

طبیعى است که مقصود پیامبر (ص) آن نبوده است که على را-به خاطر خویشاوندى با خود-بر دیگران امتیاز بخشد.عباس عموى پیامبر (ص) بوده است،دیگر هاشمیان و در میان آنان جعفر بن ابى طالب،همان خویشاوندى را با پیامبر (ص) داشتند که على (ع) داشت.اگر خویشاوندى سبب امتیاز بود،باید هر کدام از آنها شایسته اداى حق از جانب رسول خدا (ص) مى‏بودند،در صورتى که او خود فرموده است:«جز على،کسى از جانب من حقى را ادا نمى‏کند. »و آن نیست جز آن که على (ع) براى اداى حق از سوى پیامبر (ص) و مشابهت‏با او،واجد استعدادهاى طبیعى بوده که دیگر مسلمانان از آنها بى‏بهره بوده‏اند.در حدیث است که سعد بن ابى وقاص هنگامى که معاویه مقام على (ع) را نکوهش مى‏کرد-به او گفت:آیا این حرف را درباره مردى مى‏گویى که از پیامبر خدا (ص) درباره او شنیدم،که مى‏گفت:«هر کسى را که من سرور اویم،پس على سرور اوست.»و شنیدم به او مى‏فرمود:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى،جز این که پس از من هیچ پیامبرى نخواهد آمد» (14) .

رسول خدا،منزلتى به على بخشیده که به هیچ کس دیگر نداده است،در عبارت اول او را صاحب اختیار هر مرد و زن مسلمان قرار داده است چه آن که قرآن به صراحت مى‏گوید: پیامبر از خود مؤمنان بر ایشان سزاوارتر است و این عبارت پیامبر (ص) همان جایگاه را به على اعطا مى‏کند پس او صاحب اختیار تمام کسانى است که رسول خدا صاحب اختیار آنهاست.

و در کلام دوم،على را به منزله هارون نسبت‏به موسى قرار داده است،و معناى‏آن چنین است که وى در رتبه بعد از پیامبر خدا قرار دارد.بدیهى است که هارون در رتبه پس از موسى بود و کسى میان قوم موسى در فضیلت همپایه هارون نبود.در نتیجه،بر طبق این سخن،على داراى همه مقامهاى هارون بوده است جز مقام نبوت که پس از حضرت محمد (ص) نبوتى در کار نیست.

بخارى روایت کرده است که رسول خدا به على فرمود:«آیا نمى‏پسندى که نسبت‏به من به منزله هارون نسبت‏به موسى باشى‏» (15) .و نیز بخارى روایت کرده است که پیامبر خدا فرمود: «فاطمه بانوى زنان بهشت است‏» (16) .البته ورود به بهشت در گروى تقواست.و در صورتى که فاطمه بانوى زنان بهشت‏باشد،پس پرهیزکارترین زنان هم خواهد بود.

ابو هریره روایت کرده است که رسول خدا فرمود:«هر کس حسن و حسین را دوست‏بدارد مرا دوست داشته است و هر که آنان را به خشم آورد،مرا به خشم آورده است‏» (17) .و حاکم در مستدرک نقل کرده است که رسول خدا فرمود:«هان مثل خاندان من-در میان شما-همانند کشتى نوح است،هر کس سوار آن شد نجات یافت و هر که از آن تخلف کرد،غرق شد» (18) .

پیامبر خدا پیروى اهل بیت را وسیله نجات قرار داده است و مخالفت ایشان را علت غرق شدن;و معنى آن،چیزى جز این نیست که گفتار و رفتار ایشان مطابق گفتار و رفتار اوست، پس اطاعت ایشان،اطاعت او،و مخالفت‏با ایشان،مخالفت‏با اوست.

چرا کسى همانند آنان در سایر خاندانها نبود؟

خواننده حق دارد که بگوید:تا این جا فهمیدیم که هیچ تناقضى-بین امتیاز خاندان پیامبر و آن اصلى که مى‏گوید گرامى‏ترین مردم نزد خدا پرهیزگارترین آنهاست-وجود ندارد،زیرا که تماز آنان کاشف از این حقیقت است که ایشان در بالاترین درجه‏هاى تقوا بودند.و لذا این تمایز نه از نوع تمایز حکومت اشرافى بوده است،نه اجر عمل دیگران براى ایشان و نه پاداش عملى که خارج از توان و بیرون از اختیارشان بوده است که همان خویشاوندى با پیامبر (ص) باشد. این گرامى داشت آنهاست که با اعمال پسندیده خود و با حرکت در خط شخص پیامبر شایستگى آن را یافته‏اند.

همه اینها را فهمیدیم ولى این حق را داریم که بپرسیم:چگونه پیش آمد که این پرهیزگاران ممتاز،تنها در میان خانواده پیامبر (ص) یافت‏شدند و در دیگر خانواده‏هاى عرب یا در نژادهاى غیر عرب ظهور نکردند؟

در تاریخ نبوتها تازگى نداشته است.

پاسخ ما بر این پرسش این است که آنچه اتفاق افتاده است در تاریخ نبوتها مطلب تازه‏اى نیست‏بلکه به عکس تاریخ نبوت به شهادت قرآن سرشار از این گونه رویدادها است،خداوند هارون را با برادرش موسى کلیم الله،در رسالت‏شریک قرار داد و هیچ کس از مردم بنى اسرائیل و دیگران را در رسالت‏با او شریک نساخت دستیابى به این مقام شامخ هم،به دلیل شایستگى شخص هارون بود و هم براى استجابت دعاى برادرش کلیم الله:«براى من از خاندانم وزیرى-برادرم هارون را-قرار ده،بدان وسیله پشتم را قوى گردان،و او را در کار من انباز کن تا تو را بیشتر تسبیح گوییم و فراوان یاد کنیم که تو خود به حال ما بینایى.فرمود:اى موسى!آنچه خواستى به تو داده شد» (19) .

ابراهیم (ع) پروردگارش را خواند و از او خواست که از میان فرزندانش رهبرانى براى مردم قرار دهد،پس خداوند دعاى او را مستجاب کرد و به او وعده داد که از بین فرزندان صالح او امامانى قرار دهد،بدون این که هیچ فردى از فرزندان او که به خود یا به دیگران ستم روا داشته‏اند به آن مقام والا برسند:«و هنگامى که پروردگارش ابراهیم رابا کلماتى آزمود،پس به پایان رسانید آنها را،فرمود:من تو را امام براى مردم گردانیدم،ابراهیم گفت:و از فرزندانم؟ گفت:عهد من به ستمکاران نمى‏رسد» (20) .و قرآن جاى دیگر به استجابت دعاى ابراهیم تصریح کرده است،به این ترتیب که در میان فرزندان او نبوت و کتاب را قرار داده است:«اسحاق و یعقوب را به او مرحمت کردیم و در میان نسل او نبوت و کتاب را قرار دادیم و اجر او را در دنیا دادیم و البته که او در آخرت از شایستگان است‏» (21) .

و خداوند،خاندان ابراهیم و خاندان عمران را برگزید و آنان را بر جهانیان برترى داد:«همانا خداوند آدم،نوح،خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان-فرزندان بعضى را بر بعضى-برگزید،و خدا شنوا و داناست‏» (22) .

زکریا پروردگارش را خواند و از او صلاح فرزندانش را درخواست کرد،خداوند دعاى او را مستجاب فرمود و فرشتگان،آن را به وى مژده دادند:«در آنجا زکریا پروردگارش را خواند،گفت پروردگارا به من از جانب خود فرزندى پاک مرحمت فرما،بدرستى که تو شنونده دعایى،پس فرشتگان او را-در حالى که میان محراب ایستاده نماز مى‏خواند-ندا دادند:خداوند تو را به وجود یحیى مژده مى‏دهد در حالى که تصدیق کننده کلمه‏اى از خدا،سرور،بازدارنده نفس از شهوات و پیامبرى از شایستگان است‏» (23) .این آیات و شمار دیگرى غیر از اینها به روشنى دلالت دارند بر این که نبوتهاى پیشین در این مسیر حرکت کرده‏اند و از اولاد پیامبران سابق و خویشاوندان ایشان-کسانى که در رفتارشان همانند آنان بودند-وجود داشته‏اند و در مسیر اینان حرکت کرده‏اند و به درجات تقوا رسیده‏اند و بدان وسیله استحقاق به دوش کشیدن بار رسالت را یافته‏اند و خداوند آنان را بر دیگر جهانیان برگزیده است.

تفسیر مطلب آن که خداوند از خود ایشان و یا از فرزندانشان افراد ممتازى را آفریده است:یا براى استجابت دعاهاى این پیامبران و یا به عنوان پاداشى جهت تلاش آنان در راه نشر دین و اعلاى کلمة الله.

در این صورت،غیر طبیعى نیست که در میان خاندان پیامبر،این چنین نخبگانى از پرهیزگاران وجود داشته باشند،بلکه هنگامى غیر طبیعى خواهد بود که در میان اهل بیت پیامبر (ص) شاخصهاى هدایت وجود نداشته باشند تا به بالاترین مراتب تقوا برسند.حضرت محمد (ص) گرامى‏ترین پیامبران خدا و محبوب‏ترین آنان نزد خداست،پس اگر خداوند، ابراهیم،نوح،زکریا و دیگران را گرامى داشته است‏به این ترتیب که در میان فرزندان صالح آنان کسانى را آفریده است که استحقاق آن را داشته‏اند تا خداوند آنان را بر جهانیان برگزیند.

پس چرا خداوند خاتم پیامبران و عزیزترین رسولانش را گرامى ندارد تا رهبران لایق را در میان فرزندان او بیافریند؟هر گاه خداوند موسى را با برگزیدن وزیرى از خاندانش گرامى داشته است و برادرش را شریک رسالت او کرده است،چرا محمد (ص) را با برگزیدن وزیرى از میان اهل بیتش گرامى ندارد تا جز نبوت-که هیچ پیامبرى پس از او نیست-از هر جهت همچون هارون نسبت‏به موسى باشد؟

پیامبر خدا در شب زفاف فاطمه براى على دعا کرد،در همان حال از آبى که خود نوشیده بود به روى آنان مى‏پاشید و از خداوند درخواست مى‏کرد تا آنان و فرزندانشان را از شر شیطان ملعون نگهدارد (24) .

و حاکم روایت کرده است که پیامبر عبایى را روى على،فاطمه و حسنین‏انداخت‏سپس فرمود: «پروردگارا اینان اهل بیت منند،پس بر محمد و خاندان محمد درود فرست.»و خداوند بزرگ این آیه را نازل کرد:«محققا اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما خانواده،پلیدى را برطرف کند و شما را در حد اعلاى طهارت،پاک دارد» (25) .

و چه سزاوار است‏حضرت محمد (ص) بر اینکه در مقابل انجام رسالت‏به استجابت دعا درباره خانواده‏اش پاداش داده شود.در حقیقت این امرى طبیعى است‏به همان دلیل است که مى‏بینیم رسول خدا على (ع) را به برادرى خود برمى‏گزیند و سپس مى‏گوید:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى جز این که هیچ پیامبرى بعد از من نخواهد بود».او فضیلت تمام خاندانش را-که مبرا از پلیدى‏اند-به این ترتیب اعلان مى‏کند که مسلمانان را مامور مى‏سازد-در حالى که صادق است و هرگز از روى هوا سخن نمى‏گوید-تا همان گونه که بر او درود مى‏فرستند بر خاندانش نیز درود فرستند و به این فرمان خدا پاسخ دهند که:«اى کسانى که ایمان دارید،بر او درود فرستید و سلام مخصوص دهید.»

و قرآن،خود به صراحت مى‏گوید;از جمله اصول اسلامى،محبت‏به خاندان رسول الله است. خداوند به پیامبرش دستور داده تا از مسلمانان در برابر انجام رسالت‏خود پاداش بخواهد و این پاداش،همان محبت و دوستى ایشان نسبت‏به خاندان او باشد:«آن همان چیزى است که خداوند بندگانش را بشارت مى‏دهد،آنان که ایمان آورده‏اند و کارهاى شایسته کرده‏اند،بگو;از شما بر انجام رسالت اجرى نمى‏خواهم،به جز دوستى با خویشاوندان،و هر کس نیکى کسب کند،ما برایش بر آن نیکى مى‏افزاییم،همانا خداوند بخشنده پاداش دهنده است‏» (26) .

حاکم در مستدرک به سند خود از على بن حسین (ع) نقل کرده است که حسن بن على فرمود:«و من از آن خاندانم که خداوند دوستى و مودت آنان را بر هر مسلمانى‏واجب شمرده است،و خداوند بزرگ به پیامبرش فرموده است:بگو از شما در برابر انجام رسالت مزدى نمى‏خواهم،مگر مودت به خویشاوندانم و هر که کسب نیکى کند،ما در آن نیکى برایش مى‏افزاییم.پس کسب نیکى،دوستى ما خانواده است‏» (27) .

خداوند در این آیه پیامبرش را مامور کرده است تا به مسلمانان بگوید:او از ایشان اجر و مزدى براى رسالت نمى‏خواهد بجز مودت ایشان بر خویشاوندان او (و خویشاوندان او همان خاندان اویند) .و این سخن چنین نیست که محبت پیامبر را نسبت‏به خانواده‏اش پاسخى به نداى غریزه بشرى داند از باب این که هر انسانى بر محبت‏خویشاوندان خود آفریده شده است;چه پیامبر بالاتر از آن است که خاندانش را بر دیگر مردم فضیلت‏بخشد و آنان را مشمول حبت‏خاص خود گرداند،در حالى که دیگران به خدا نزدیکتر از ایشان باشند.و اگر چنین باشد، انگیزه،انگیزه خودخواهى خواهد بود،و اگر چنین انگیزه‏اى در میان بود هر آینه خداوند او را مامور نمى‏کرد تا اجر خود را بر انجام رسالت،محبت‏بر خاندانش قرار دهد،چه میان خدا و هیچ یک از بندگانش قرابتى وجود ندارد!و خداوند خاندان پیامبر را متمایز نمى‏کرد و به پیامبرش دستور نمى‏داد تا از مسلمانان محبت‏به آنان را بطلبد مگر از آن جهت که ایشان در بالاترین مراتب تقوا بودند و محبت آنان موجب قرب به خداست و پیروى از ایشان رهنمون به سوى حق است.

پى‏نوشتها:


1-«الطبقات الکبرى‏»ابن سعد ج 3 ص 321،و گروهى از مورخان نیز نقل کرده‏اند.

2-بخارى در جزء ششم از صحیح خود (در کتاب تفسیر-در تفسیر سوره احزاب) ص 151 و مسلم در جزء چهارم (در مورد درود فرستادن بر پیامبر پس از تشهد) ص 136 این مطلب را روایت کرده‏اند،شماره حدیث در سنن ترمذى 483،در سنن ابن ماجه 904 است.و نسایى در صحیح خود جلد 3 ص 48 آن را نقل کرده است.

3-صحیح بخارى ج 6 ص 151.و نسائى در جزء سوم از صحیح خود ص 49 از ابو سعید،قریب به آن مطلب را نقل کرده است.

4-صحیح مسلم ج 4 ص 125.

5-صحیح نسایى ج 3 ص 48.

6-سنن ابن ماجه ج 1 ص 293-294.شماره حدیث 906.

7-سیره ابن هشام،جزء دوم ص 412.

8-سوره لقمان (31) آیه 33.

9-سوره فاطر (35) آیه 19.

10-سوره مسد (11) .

11-حاکم:صحیح مستدرک،ج 3،ص 226.

12-سنن ابن ماجه-حدیث 145.

13-ابن ماجه در سنن خود،حدیث 143.

14-سنن ابن ماجه،حدیث 121.

15-جزء پنجم از صحیح بخارى (باب فضائل على) ،ص 24.

16-همان کتاب ص 25 در باب فضایل خویشان پیامبر.

17-سنن ابن ماجه-حدیث 143.

18-حاکم،سند روایت را به ابى ذر رسانده است.جزء سوم از مستدرک ص 151.

19-سوره طه،آیه 29 تا 36.

20-سوره بقره،آیه 124.

21-سوره عنکبوت آیه 27.

22-سوره آل عمران،آیه 33-34.

23-آل عمران (3) آیه 38-39.

24-«ریاض النضرة‏»از حافظ محب طبرى (چاپخانه اتحاد مصر جلد 2 ص 180) و احمد در«مناقب‏»آن را آورده است.و متقى در«کنز العمال‏»ج 7 ص 113 نقل کرده و گفته است که ابن جریر و هیثمى در مجمع خود ج 9 ص 209 روایت کرده و گفته است طبرانى و ابن حجر در صواعق خود (ص 84) نقل کرده‏اند،و او گفته است:ابو حاتم سند آن را استخراج کرده است. همه اینها را فیروز آبادى در کتاب خود«فضائل الخمسة من الصحاح الستة‏»ج 2 ص 143 چاپ سوم آورده است.

25-مستدرک ج 3،ص 128.

-26سوره شورى،آیه 23 سوره مکى است ولى این آیه و دو آیه بعد،مدنى هستند.

27-ج 3 ص 172.

 

 

     

بخش دوم: امام (على ع) در دوران خلفاى سه گانه

فصل شانزدهم

خلافت ابى بکر

حکم خدا جارى شد و پیامبر خدا حضرت محمد (ص) بدرود حیات گفت.مرگ پیامبر زیانبارترین مصیبتى بود که به اولاد آدم وارد شد.

با فقدان آن بزرگوار رشته‏اى بریده شد که با مرگ هیچ یک از پیامبران پیش از او بریده نشده بود.وحى آسمانى از اهل زمین قطع شد،زیرا که او خاتم پیامبران است و هرگز پس از او پیامبرى نخواهد آمد.

فقدان پیامبر خدا (ص) چون صاعقه‏اى بر مسلمانان فرود آمد،بحدى که براى برخى از بزرگان صحابه باور کردن مرگ پیامبر دشوار مى‏نمود.عمر در مسجد مقابل مردم ایستاد و گفت:

«افرادى از منافقان گمان مى‏برند که پیامبر خدا وفات یافته است.در حالى که پیامبر نمرده است.او به نزد پروردگارش رفته است چنان که موسى بن عمران رفت.چه او (موسى (ع) ) از میان قوم خود چهل شب غایب بود.سپس-بعد از این که گفتند مرده است-به جانب آنان بازگشت.به خدا سوگند هر آینه رسول خدا-همچنان که موسى بازگشت-باز مى‏گردد پس باید دستها و پاهاى کسانى که گمان مى‏برند که پیامبر خدا مرده است‏بریده شود» (1) .ابو بکر که سخنان عمر را شنیده بود،حواسش را جمع کرده،ایستاد و گفت:«اى مردم!براستى که هر کس محمد را مى‏پرستیده است،محمد بدرود حیات گفته است و هر کس خدا را مى‏پرستد، البته خداوند زنده است و نمى‏میرد.سپس،این آیه شریفه را تلاوت کرد:محمد جز یک پیامبر نیست و پیش از او نیز پیامبرانى،بوده‏اند.پس اگر او بمیرد یا کشته شود شما به عقب (به جاهلیت‏خود) باز مى‏گردید؟و هر کس به گذشته‏اش باز گردد هرگز زیانى به خداوند نمى‏رسد و بزودى خداوند پاداش سپاسگزاران را خواهد داد (3-2) ».

آن گاه،عمر به مرگ پیامبر یقین پیدا کرد و بر زمین افتاد.

علاوه بر اینها،فاجعه مرگ پیامبر خدا بر هیچ کسى،به اندازه على (ع) و سایر اهل بیت تاثیر نگذاشت.براستى که مرگ پیامبر آنها را از آنچه در عالم هستى بود،به خود مشغول کرد.براى تعیین اندازه تاثیر این مصیبت‏بر خاندان پیامبر (ص) همین بس که متذکر شویم پیامبر دو مرتبه در حال بیماریش با حضرت زهرا پنهانى سخن گفت،یک بار از مرگ خود به او خبر داد که او گریه کرد و بعد به او اطلاع داد که او نخستین فرد از خاندان اوست که به وى خواهد پیوست و او خندید زیرا فهمید بزودى به وى ملحق خواهد شد.على همسر فاطمه،سالهاى درازى را با پیامبر گذرانید در حالى که حیات شریفش را آماده چشیدن مرگ در راه حفاظت از پیامبر (ص) کرده بود.

اینک آن زندگى که نزد او عزیزتر از زندگى خودش بود پایان یافته بود.بدون این که بتواند جان خود را فداى او سازد.براستى که مرگ پیامبر (ص) بر على بسى دشوارتر بود،تا مرگ خودش.

با این همه،آن رویداد بزرگ،دیگر اصحاب از مهاجران و انصار را از اندیشه سیاسى و کار سیاسى-در حالى که هنوز پیامبر به خاک سپرده نشده بود-باز نداشت.در صفحه‏هاى گذشته، متذکر شدیم که پیامبر قادر به نوشتن وصیتى نشد تا در آن وصیت‏خلافت مردى را مشخص کند که زمامدارى او باعث ایمنى امت از گمراهى شود.درآن مورد با پیامبر خدا-در حالى که بر بستر بیمارى بود-مخالفت‏شد.و این مخالفت‏با ویژگى خود عهده‏دار از بین بردن فایده و اثر محکم کارى مبتکرانه پیامبر بود.

درباره حدیث صریح غدیر و دیگر روایات صریح پیامبر به مناسبتهاى مختلف،درباره على، بهترین چیزى که در موضع اصحاب نسبت‏به آنها مى‏شود گفت،این است که اصحاب در این احادیث صریح چیزى که مانع از جدال و یا روشنگر دلیلى باشد مشاهده نکردند!

هر گاه این همان راى قابل قبول جمهور مهاجران باشد،پس باید گفت،انصار و مهاجران کشمکش و رقابت‏خود را بر سر زمامدارى مسلمانان پیش از خاکسپارى پیامبر (ص) آغاز کرده و به انجام رسانیده بوده‏اند.عمر در سالهاى آخر خلافتش از آنچه در آن روز اتفاق افتاد سخن گفته است.او نقل کرده است:روزى که پیامبر (ص) وفات یافت کسى به ایشان خبر داده بوده است که انصار به ریاست‏سعد بن عباده با مهاجران به مخالفت‏برخاسته‏اند و بزرگان آنها در سقیفه بنى ساعده جمع شده‏اند و مى‏خواهند خلیفه‏اى از میان خود انتخاب کنند،و على بن ابى طالب و زبیر بن عوام و طرفداران آنها خوددارى کرده‏اند و از طرف دیگر،مهاجران به گرد ابو بکر جمع شده‏اند.

ابو بکر،عمر و ابو عبیدة بن جراح به اجتماع سقیفه رفتند و نقشه انصار را بر هم زدند.ابو بکر به انصار گفت:جامعه عرب این امر[خلافت]را جز براى این طایفه از قریش هرگز مناسب نمى‏داند چه آنان معتدلترین افراد عرب از جهت نسبت و خانواده هستند.من یکى از این دو مرد (عمر و ابو عبیدة) را براى شما پسندیده‏ام.پس،با هر کدام از آنها مایلید بیعت کنید. بعضى از انصار پیشنهاد کردند که امیرى از انصار و امیرى از مهاجران باشد مشاجره زیاد شد و سر و صداها بالا گرفت.عمر از ترس اختلاف به ابى بکر گفت:اى ابو بکر!دستت را دراز کن! ابو بکر دستش را دراز کرد و عمر با وى بیعت کرد.آن گاه هر که از مهاجرین حاضر بود با او بیعت کرد و سپس انصار حاضر همگى با ابو بکر بیعت کردند،مگر سعد بن عباده.روز دوم،پس از این که عمر،در حضور ابو بکر،براى حاضران در مسجد خطبه خواند،بیعت عمومى انجام گرفت،عمر در خطبه خود گفت:

«...و براستى که خداوند،امور شما را بر فردى که بهترین شما،یار رسول خدا-نفر دوم از آن دو تن هنگامى که در غار بودند-متفق کرد،بنابراین برخیزید و با او بیعت کنید» (4) .و نقل مى‏کنند که ابو بکر روز سقیفه روایت کرد که پیامبر خدا فرموده است:

«امامان از قریشند» (5) .

براستى آنچه اتفاق افتاده است‏سؤالهاى زیادى در پى مى‏آورد.

(1) آیا ابو بکر مدعى شد که پیامبر او را جانشین خود قرار داده است؟

(2) آیا پیامبر مایل به جانشین قرار دادن ابو بکر بود؟

(3) آیا این بیعت از دیدگاه اسلام قانونى و مشروع بود؟

(4) آیا پیامبر گفته بود که امامان و پیشوایان از قریشند؟و هدفش از آن گفتار چه بود؟

تاریخ به پرسش اول جواب منفى مى‏دهد،زیرا ابو بکر مدعى نبود که پیامبر او را خلیفه خود قرار داده است.از اصحابى که بیعت ابى بکر را فراهم آوردند و براى موفقیت آن تلاش کردند، هیچ یک ادعا نکرده‏اند که پیامبر نسبت‏به خلافت ابى بکر وصیت کرده بوده است تنها دلیل ابو بکر-چنان که قبلا گفتیم-در آن اجتماع،برابر انصار-این بود که توده عرب امر خلافت را براى احدى جز این طایفه از قریش نمى‏شناسد،زیرا اینان معتدلترین خاندان عرب از حیث نژاد و خانواده‏اند.اگر پیامبر تمایل خود را نسبت‏به تعیین ابى بکر براى جانشینى خویش اظهار کرده بود هر آینه ابو بکر در احتجاج خود در مقابل انصار-به جاى اینکه به علو نژاد قبیله قریش استدلال کند-به آن مطلب اشاره مى‏کرد.

دانشمندان سنى اجماع دارند بر این که پیامبر کسى را جانشین قرار نداد.معنى آن حرف این است که آنها بر این که پیامبر ابو بکر را جانشین خود قرار نداده است،اتفاق‏دارند.آرى،از فردى از دانشمندان وهابى معاصر اهل مدینه،ادعاى این که پیامبر (ص) ابو بکر را جانشین خود قرار داد،نقل شده است و او براى این ادعا به روایتى از پیامبر (ص) که:«خدا و مؤمنان، غیر از ابو بکر را نمى‏پسندند»استناد کرده است و او مدعى است که این حدیث متواتر است (6) .

و حدیث مشار الیه همان حدیثى است که مسلم در صحیح خود از عروه نقل کرده است که عایشه گفت:«پیامبر خدا به من فرمود که پدرت ابو بکر و برادرت را نزد من بخوان تا کاغذى بنویسم،زیرا من از این مى‏ترسم که آرزومندى آرزو کند و بگوید من سزاوارترم.در صورتى که خدا و مؤمنان جز ابو بکر را نمى‏پسندند» (7) .

و در روایت‏بخارى است:«من تصمیم گرفته‏ام که به ابو بکر و پسرش رو آورم و وصیت کنم...» (8) .

احادیثى که با این حدیث هماهنگ نیستند

استدلال به این حدیث دلیل عدم وسعت آگاهى بر احادیث است.زیرا حدیث مذکور با سه حدیثى که صحاح[مسلم،بخارى]از شخص عایشه نقل کرده‏اند منافات و مخالفت دارد مسلم به طریق خود تا مسروق و او از عایشه نقل کرده است که گفت:«پیامبر خدا (ص) ،درهم،دینار، گوسفند و شترى بعد از خود به جا نگذاشت و نیز نسبت‏به هیچ چیز وصیت نکرد» (9) .

اگر پیامبر راجع به ابو بکر وصیت کرده بود و او را جانشین خود قرار داده بود،صحیح نبود که عایشه-با این که دختر اوست-بگوید:«و نسبت‏به هیچ چیز وصیت نکرد»زیرا که اگر پیامبر راجع به ابو بکر وصیت کرده بود هر آینه نسبت‏به کارى بس‏مهم،به وصیت پرداخته بوده است.

مسلم نیز از اسود بن یزید روایت کرده است که او گفت:«نزد عایشه نقل کردند که على وصى پیامبر است،عایشه گفت:چه وقت پیامبر او را وصى خود قرار داد؟زیرا من او را به سینه‏ام تکیه داده بودم،و یا گفت:در کنارم بود که طشتى خواست و در کنارم به یک طرف خمیده و مایل شد،نفهمیدم که او مرده است.پس چه وقت راجع به على وصیت کرد؟» (10) و این حدیث،حدیث قبلى را (که عایشه در آن حدیث گفت:به هیچ چیز وصیت نکرد) تفسیر مى‏کند زیرا عایشه در هر دو حدیث مى‏خواهد این مطلب را-که پیامبر (ص) نسبت‏به على وصیت کرده است-نفى کند،و این خود دلیلى بر آن است که وصیتى نسبت‏به ابو بکر بر زبانها نیفتاده بوده و آنچه بر زبانها مى‏گردیده این بوده است که پیامبر (ص) نسبت‏به على وصیت کرده است.و از این جهت عایشه آن را بشدت نفى مى‏کرده است.

اگر عایشه مى‏دانست که پیامبر (ص) نسبت‏به ابو بکر وصیت کرده است هر آینه به کسانى که مى‏گفتند على وصى پیامبر است،مى‏گفت وصیت نسبت‏به پدر او بوده است نه راجع به على. مسلم نیز به طریق خود از ابو ملیکه روایت کرده است که گفت:

«از عایشه شنیدم در حالى که از او پرسیدم:-اگر پیامبر جانشینى تعیین مى‏کرد-چه کسى را جانشین خود قرار مى‏داد؟گفت:ابو بکر را.پس به او گفته شد:پس از ابو بکر چه کسى را؟گفت: عمر را.سپس به او گفتند:پس از عمر چه کسى را؟او گفت:ابو عبیدة بن جراح.و آن گاه به این جا سخنش ختم شد» (11) .

اگر پیامبر (ص) گفته بود:و خدا و مؤمنان جز ابو بکر را نمى‏پسندند،هر آینه عایشه به گفته کسى که پرسید:اگر پیامبر خدا جانشینى تعیین کرده بود،چه کسى را به جانشینى انتخاب کرده بود،اعتراض مى‏کرد،و به او جواب مى‏داد که ابو بکر را به جانشینى تعیین کرده است و این جانشینى انجام گرفته است و تنها یک فرض نیست.لازم به یادآورى است که در هر سه حدیث اخیر،توجه ام المؤمنین[عایشه]به على واضح است،زیرا در آخرین حدیث‏خواسته است که بگوید:ابو عبیده،از على برتر و به خلافت‏شایسته‏تر و نزد پیامبر (ص) بر على مقدم بوده است.این سخن را هیچ کدام از مسلمانان نگفته‏اند،زیرا مسلمانان اجماع دارند بر این که على، از ابو عبیدة برتر و نزد رسول خدا محبوبتر و به خلافت‏شایسته‏تر بوده است.

در حدیث پیشین،عایشه نسبت‏به عدم وصیت راجع به على استدلال به چیزى کرد،که هیچ دلالت نداشت،زیرا اگر این حرف درست‏باشد که پیامبر از دنیا رفت در حالى که به سینه او تکیه داده بود و در آن ساعت نسبت‏به على وصیت نکرده بوده است،این مطلب را که پیش از آن ساعت راجع به على وصیت کرده باشد نفى نمى‏کند.با این که ام سلمه روایتى نقل کرده است که با ادعاى عایشه تناقض دارد.حاکم به سندى که خود (و هم ذهبى) آن را صحیح دانسته‏اند،روایت کرده است که ام سلمه گفت:«به آن کسى که سوگندم به اوست قرب عهد على از همه مردم به پیامبر خدا (ص) بیشتر بود.صبحگاهى پیامبر خدا را عیادت کردیم در حالى که آن حضرت مکرر مى‏گفت:على آمد؟پس فاطمه عرض کرد:گویا شما او را در پى حاجتى فرستاده‏اید؟ام سلمه گفت:پس از آن که على آمد،من گمان کردم که پیامبر با او کارى دارد،پس،ما از خانه خارج شدیم،دم در نشستیم و من از همه به در خانه نزدیکتر بودم.رسول الله خود را به على نزدیک ساخت و با او راز دل مى‏گفت و نجوا مى‏کرد.همان روز بود که پیامبر از دنیا رفت پس على قریب العهدتر از همه مردم بود» (12) .ام المؤمنین (عایشه) به خودش-به عنوان یک صاحب نظر-اجازه مى‏دهد که هر گاه سخنى را در خدمت مصلحتى ببیند به عنوان حدیث‏بیان کند،در حالى که چنان حدیثى وجود نداشته است.داستان مغافیر (جمع مغفر شیره درخت) در تاریخ اسلامى معروف و در قرآن (در سوره تحریم) آمده است، آن گاه که او (عایشه) و ام المؤمنین حفصه دختر خلیفه دوم،هر دونسبت‏به پیامبر اظهار نظر کردند و به او گفتند که بوى مغافیر (شیره درخت) از او استشمام مى‏کنند در صورتى که آن راست نبوده است.

بخارى در صحیح خود از عبید بن عمیر از عایشه روایت کرده است که او گفت:«پیامبر خدا نزد زینب بنت جحش (یکى از زنان پیامبر) عسل مى‏نوشید و نزد او مى‏ماند.پس من با حفصه هماهنگ شدیم که هر کدام از ما که پیامبر بر او وارد شد به او بگوید:شیره درخت‏خورده‏اى من بوى مغافیر (شیره درخت) از تو استشمام مى‏کنم.پیامبر گفت:نه،بلکه من نزد زینب دختر جحش عسل نوشیده‏ام،و هرگز دوباره نمى‏خورم،و من قسم خوردم که نخورم و تو نباید به کسى بگویى!! (13) .

به نظر مى‏رسد که او (عایشه) آنچه را که پیامبر مامور به مخفى داشتنش کرده بود.به دیگران گفته است و خداوند به پیامبر آن را خبر داده است و این عمل آن حضرت را خشمگین کرده است و در نتیجه،سوره تحریم نازل شده است.در آن سوره آیات زیر را مى‏خوانیم:

«و هنگامى که پیامبر سخنى را به بعضى از همسرانش پنهانى گفت،پس چون او (همسر پیامبر) آن را به اطلاع دیگران رساند،خداوند به پیامبرش از آن خبر داد،مقدارى را بیان کرد و از بعضى اعراض کرد،پس چون او را (همسرش را) متوجه ساخت.او به پیامبر گفت:چه کسى این را به تو خبر داد؟فرمود:خداوند داناى آگاه مرا خبر داد.اگر شما نزد خدا توبه کنید پس دلهاى شما میل پیدا کرده است،و اگر به او پشت کنید پس خداوند یار اوست و جبرئیل و مؤمنان شایسته و فرشتگان پس از خدا پشتیبان اویند» (14) .

و نیز بخارى از عبید بن حنین روایت کرده است که او گفت:از ابن عباس شنیدم که مى‏گفت: «یک سال صبر کردم مى‏خواستم که از عمر بن خطاب راجع به آیه شریفه بپرسم از هیبت او نتوانستم بپرسم تا این که به قصد حج‏بیرون شد و من به همراه او رفتم‏و هنگام مراجعتم در بین راه بودیم.او براى قضاى حاجت‏به سمت درخت اراکى برگشت،گفت:منتظر او ماندم تا فارغ شد سپس با او رهسپار شدم،گفتم:اى امیر المؤمنین کدام دو زن از همسران پیامبر بر او شوریدند؟او گفت:حفصه و عایشه...» (15) .

هر گاه کسى دلیل بیشترى بر این که پیامبر (ص) ابو بکر را به جانشینى خود برنگزیده مى‏طلبد،در گفتار مشهور عمر که:براستى که بیعت‏با ابو بکر رویدادى ناگهانى بود،خداوند ما را از شر آن نگه داشت،نکته‏اى است که بیش از هر چیز مطلب را روشن مى‏سازد.

و امام احمد در مسند خویش (18) روایت کرده‏اند که عمر در آخرین سالهاى خلافتش در ضمن خطبه‏اى گفت:«...به من اطلاع دادند که کسى از شما مى‏گفت:به خدا سوگند اگر عمر بمیرد با فلانى بیعت مى‏کنم.پس نباید کسى که مى‏گوید-بیعت‏با ابو بکر اتفاقى بود و تمام شد-گول بخورد.

بدانید که براستى همان طور بوده است و لیکن خداوند ما را از شر آن مصون داشت ولى در میان شما کسى مثل ابو بکر وجود ندارد که مورد توجه خاص مردم باشد...»

«فلته‏»عبارت از امرى است که بى‏استحکام و ناگهانى و بدون تدبیر انجام گیرد.اگر پیامبر نسبت‏به خلافت ابو بکر وصیت کرده بود و یا تمایل خود را نسبت‏به خلیفه قرار دادن او اعلام داشته بود،بیعت‏با او فلته،[امرى ناگهانى]نبود،بلکه اطاعت امر خدا و پیامبرش و از روى تدبیر از جانب خدا و رسولش بود که بهترین انواع تدبیر و محکم کارى است.از آن گذشته خلیفه دوم این موضوع را هنگامى که ضربت‏خورد،کاملا روشن کرده است.مسلم،در صحیح و ابن هشام در سیره‏اش (21) روایت کرده‏اند که عبد الله بن عمر روایت کرده است که وى پدرش را نصیحت کرده است در مورد این که کسى را پس از خود به جانشینى معین کند،و او در جواب گفته است:«من جانشین تعیین نمى‏کنم زیرا پیامبر جانشین تعیین نکرده است،و اگر جانشینى تعیین کنم به این دلیل است که ابو بکر جانشین تعیین کرده است‏».

بخارى در صحیح خود از عبد الله بن عمر روایت کرده است که او گفت:«به عمر گفتند:آیا جانشین تعیین نمى‏کنى؟او جواب داد:اگر جانشین تعیین کنم به این جهت است که بهتر از من، (ابو بکر) جانشین تعیین کرد.و اگر نکنم،به این دلیل است که بهتر از من،پیامبر خدا (ص) جانشین تعیین نکرد...» (22) .

آیا پیامبر مایل بود که ابو بکر را جانشین خود قرار دهد؟

اما پاسخ پرسش دوم:آیا پیامبر به جانشین قرار دادن ابو بکر رغبت نشان مى‏داد؟براستى که رویدادهاى واپسین روزهاى زندگى پیامبر خود دلیل روشنى است‏بر این که به طور قطع در ذهن پیامبر (ص) خلافت ابو بکر،وجود نداشته است.هیچ دلیلى بر این مطلب بالاتر از جیش اسامه نیست.

رسول خدا اسامة بن زید را امیر لشکرى ساخت و او را مامور کرد تا آن لشکر را به مرز بلقا و سرزمین روم در خاک فلسطین ببرد،پس مردم آماده شدند و نخستین مهاجران همگى همراه اسامه خارج شدند (23) .و آنچه از تاریخ در مورد جیش اسامه به دست مى‏آیدعبارت است از:

(1) ابو بکر،عمر و دیگران از نخستین مهاجران همگى داخل در جیش اسامه بودند.

(2) على بن ابى طالب در آن جیش نبوده است.

روشن است که پس از آن که اسلام در نتیجه جنگهاى بزرگ-که در آنها على (ع) بیش از همه مجاهدان درگیر و مؤثر بود-در شبه جزیره گسترش یافته بود،پیامبر (ص) نمى‏خواست،على (ع) در آن جهاد شرکت کند.و آن روز که مسلمانان را به سرپرستى زید بن حارثه (پدر اسامه) به سوى مرزهاى روم به جنگ موته گسیل داشت،به او اجازه نداد،یا دست کم،امر نفرمود که همراه آنان برود.در آن جنگ،زید،جعفر بن ابى طالب و عبد الله بن رواحه کشته شدند.و نیز پیامبر (ص) به على اجازه نداد تا همراه وى به تبوک برود بلکه او را در مدینه به جاى خود قرار داد.

البته پایه‏هاى اسلام استوار شده بود،و ضرورتى ایجاب نمى‏کرد،که حیات او را در معرض خطرهاى تازه قرار دهد و بدان جهت او را همراه جیش اسامه نفرستاد.اگر على در بین آن لشکر بود،بیقین سرپرستى آن با وى مى‏بود،نه با اسامه.پیامبر در هیچ میدان جنگى کسى را فرمانده على قرار نداد،بلکه در تمام جنگهایى که شخص پیامبر رهبرى مى‏کرد على پرچمدار بوده است (24) .پیامبر (ص) با هر لشکرى که على را مى‏فرستاد،او بالاترین فرمانده بود.آگاهان از تاریخ مى‏دانند که پیامبر (ص) در جنگ خیبر،ابو بکر و عمر را دو روز پیاپى به سرپرستى لشکر تعیین کرد،بدلیل این که على درد چشم بود و قادر به شرکت در جنگ نبود و چون در روز سوم در اثر معجزه‏اى از جانب پیامبر چشمانش بهبود یافت،او فرمانده شد.آن دو پیرمرد و بقیه اصحاب،زیر فرماندهى او قرار گرفتند.

(3) پیامبر-پس از این که پرچم اسامه را پرداخت-مریض شد.و آن لشکر درنزدیکى شهر مدینه ماند،حرکت نکرد،پیامبر وقتى مسامحه کارى لشکر را دید،دوبار با حالت‏بیمارى به سمت مسجد رهسپار شد،تا به مردم دستور دهد که به لشکر اسامه به‏پیوندند،و در این کار شتاب کنند.این دستور پیوستن به لشکر را در یک خطابه سه بار تکرار فرمود (25) .

همه اینها در حالى بود که پیامبر از نزدیکى اجلش آگاه بود.در حدیثى از ابو مویهبه-در مورد طلب مغفرت براى اهل قبرستان بقیع یک شب پیش از بیماریش-روایت‏شده است که رسول خدا فرمود:

«...اى ابو مویهبه!کلیدهاى خزاین دنیا و جاودانگى در دنیا را پس از بهشت‏به من دادند و مرا میان آن،و لقاى پروردگارم و بهشت مخیر ساختند.ابو مویهبه گفت:پدر و مادرم به فدایت، نخست،کلیدهاى خزاین دنیا و جاودانگى در آن را و بعد بهشت را بگیرید.او فرمود:نه!اى ابو مویهبه!من لقاى پروردگارم و بهشت را اختیار کردم.» (26) هنگامى که،در حال بیمارى براى خواندن خطبه بر بالاى منبر قرار گرفت،اصرار خود را به پیوستن به جیش اسامه با این سخن،پایان داد:

«براستى که خداوند بنده‏اى از بندگانش را بین دنیا و آخرت و میان آنچه نزد اوست،مخیر ساخت و او آنچه را که نزد خداست،اختیار کرد» (27) .

ابن سعد روایت کرده است:

«پیامبر خدا اسامه را فرمانده قرار داد...و چون روز چهارشنبه رسید،پیامبر بدحال شد،و تب کرد و سر درد گرفت.چون بامداد پنجشنبه فرا رسید با دست‏خویش براى اسامه پرچمى بست. اسامه با پرچم بسته شده بیرون رفت و آن را به برید اسلمى داد و در محل جرف اردو زد.کسى از شخصیتهاى نخستین مهاجران و انصار باقى نماند،مگر اینکه لبیک گفت.در میان آنان ابو بکر صدیق،عمر بن خطاب،ابو عبیدة بن جراح وسعد بن ابى وقاص بودند» (28) .

پیامبر (ص) در حالى که بیمار بود و با همان بیمارى از دنیا رفت،به دخترش فاطمه،گفت:

«جبرئیل هر سال یک یا دو مرتبه قرآن را عرضه مى‏کرد ولى امسال دو مرتبه آن را عرضه کرده است‏سپس به او گفت:و من چنین مى‏بینم که اجلم نزدیک شده است.پس،اى فاطمه! تقواى الهى پیشه کن و بردبار باش و من سلف خوبى براى تو بودم...» (29) بخارى به سند خود از عایشه نقل کرده است که او گفت:

«پیامبر در مرضى که با آن از دنیا رفت،فاطمه علیها سلام را طلبید،پس با او رازى گفت که او گریست،سپس او را صدا زد و چیزى پنهانى گفت که او خندید.بعد که راجع به آنها از وى پرسیدیم گفت:پیامبر مخفیانه به من گفت که با همان بیماریش از دنیا مى‏رود،از آن رو من گریه کردم;سپس به آرامى خبر داد که من نخستین فرد از خاندان اویم که در پى او مى‏رود، لذا خندیدم‏» (30) .

در چنین وضعى اگر پیامبر (ص) مى‏خواست که ابو بکر را جانشین خود قرار دهد،او را مشمول بیرون رفتن با جیش اسامه نمى‏کرد و نیز مامور به تعجیل در رفتن نمى‏ساخت.ارتش اسامه نیاز به دو ماه یا بیشتر وقت داشت که به سرزمین فلسطین برسد و در آن جا بجنگد و دوباره به مدینه برگردد.امکان داشت که یک یا چند روز پس از حرکت لشکر،پیامبر،از دنیا برود و پیامبر مى‏دانست که در آینده خیلى زود بدرود حیات خواهد گفت.

پس،پیامبر پیش از رفتن لشکر نسبت‏به خلافت او وصیت نکرده بود و هرگز پس از بازگشت ابو بکر با لشکر از فلسطین نیز وصیت نمى‏کرد،چه آن که پیامبر را زنده نمى‏یافت.در حال غیبت او هم هرگز نسبت‏به خلافت او وصیت نمى‏فرمود،زیرا که‏غیر معقول است،پیامبر مدینه را پس از مرگ خود مدتى بالغ بر دو ماه یا بیشتر بدون خلیفه باقى بگذارد،در صورتى که از خطرهایى که مدینه و اسلام را تهدید مى‏کند آگاه است.از این گذشته ابو بکر اگر در آن لشکر بود این ترس وجود داشت که در آن جنگ کشته شود.کشته شدن خلیفه در میدان جنگ آن هم در چنان وضع دشوارى منجر به بدترین نتایج‏براى اسلام و مسلمانان مى‏شد.

اگر پیامبر (ص) قصد داشت که نسبت‏به او وصیت کند هر آینه او را براى رفتن به همراه آن سپاه در نظر نمى‏گرفت.و لیکن،در واقع،ماندن-ابو بکر و دیگران از جمعیت لشکر-در مدینه بر خلاف خواست پیامبر بود که چندین بار با حالت‏بیماریش آن را اعلان فرمود:«بشتابید به سوى لشکر اسامه!»پیامبر این خواست‏خود را به صورت خطبه‏اى بر منبر بیش از یک مرتبه فرمود و در بستر مرگ نیز تکرار فرمود البته این دلیل عینى قطعى است‏بر این که ابو بکر بر خلاف بزرگى مقامش و محبت پیامبر نسبت‏به او،مورد نظر آن حضرت براى خلافت نبود.

آیا آن بیعت،قانونى و مشروع بوده است؟

براى پاسخ به پرسش سوم:آیا آن بیعت از دیدگاه اسلام،قانونى بوده است؟مى‏گویم:تردیدى نیست که این حق مسلمانان بوده است،اگر پیامبر از اختیارات خود به نفع شخص دیگرى-به صورت کتبى یا لفظى-استفاده نمى‏کرد،مسلمانان در تصریحات پیامبر در روز غدیر و در مناسبتهاى دیگر به طور واضح انتخاب آن بزرگوار (على) را براى خلافت،نمى‏دیدند،با ابو بکر و یا هر فرد دیگرى بیعت کنند.و همین طور شد،هر چند که آن بیعت اتفاقى بود!بدون هیچ گونه پیش بینى و ضابطه‏اى پس،انسان حق دارد هر کسى را بخواهد-در صورتى که در نامزد انتخابى صلاحیت رهبرى تشخیص دهد-به رهبرى انتخاب کند،هر چند که آن انتخاب به دلیل امرى غیر منتظره و پیش بینى نشده باشد.و خود این انتخاب موجب پیمانى میان او و فرد منتخبش مى‏گردد که باید هر یک از آن دو در مقابل دیگرى-به آن شروط که بیعت‏انجام گرفته است-وفادار باشد،البته اگر آن شروط،قانونى و مشروع باشند.و در صورتى که بیعت مبتنى بر این باشد که انتخاب شونده به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) عمل کند و بیعت کننده از او-در آنچه اطاعت‏خدا و رسول است-فرمان برد،این بیعت صحیح خواهد بود و براى هر دو طرف لازم الاجراست.

و لیکن این بیعت اگر چه از جانب اکثریت صحابه و یا صحابه ساکن مدینه پایان یافته باشد، على رغم مشروعیتش دو جنبه منفى دارد:

(1) این بیعت اقلیت را به پیروى از اکثریت مجبور نمى‏کند.بنابراین آن دسته از صحابه که از بیعت‏سر باز زنند گنهکار نیستند،و این حق براى آنان باقى است تا از جمله انتخاب کنندگان نباشند،زیرا هر انسانى داراى حقوق طبیعى است که خداوند بمانند هر مسلمان و یا هر انسانى بر او ارزانى داشته است.یکى از آن حقوق طبیعى آزادى سیاسى است.

هیچ کس حق ندارد آزادى کسى را محدود کند،مگر با اجازه و یا تفویض اختیار خود او.روا نیست که انسان به چیزى که مایل نیست-از قبیل پاى بندى به قیودى که خداوند آنها را لازم نشمرده است-مجبور شود.و جایز نیست کسى را وادار به بیعت‏با شخصى کرد که او نمى‏خواهد سرنوشت‏حکومت‏به دست وى سپرده شود.

پس،اکثریت و یا رهبر اکثریت،حق ندارد اقلیت را وادار کند تا در امر انتخاب به آن بپیوندد. همین گونه که اقلیت هم حق ندارد سر راه اکثریت‏بایستد و از ایفاى حقش در اجراى شؤون دولت مانع شود،مادام که موافقت‏شفاهى و یا ضمنى-مبنى بر این که اکثریت‏حکومت کشور را به عهده دارند-وجود دارد.حتى اگر چنان اتفاق ضمنى از این نوع هم وجود نداشته باشد، براى اکثریت‏حق به دست گرفتن حکومت کشور وجود دارد به منظور جلوگیرى از هرج و مرج و اجراى احکام اضطرارى;چرا که خوددارى اکثریت از حکومت‏بر کشور در زمانى که جایز نیست اقلیت،بر اکثریت‏حکومت کند منجر به ویرانى کشور مى‏گردد و این چیزى است که اسلام هرگز آن را نمى‏خواهد.اگر مخالفت‏با راى اکثریت‏حق انسان است،پس در صورتى که اکثریت او را به موافقت‏با خود مجبور کند،به حق او تجاوز کرده است.بدان جهت،مى‏بینیم که مجبور ساختن زبیر بن عوام بر بیعت‏با ابو بکر-هر چند که ابو بکر شایسته خلافت‏باشد-ظلم است،چون خلافت وى دستورى از جانب خدا و رسولش نبوده است.زبیر هنگامى که به پیروى از على بن ابى طالب از بیعت،خوددارى کرد.مخالف خدا و رسول خدا نبوده است. بنابراین بیعت قراردادى است که به زبیر حق مى‏دهد،تا طرف آن قرارداد نباشد.پس مجبور کردن او به ورود در آن بیعت،تجاوز به حق آزادى اوست.

ظالمانه‏تر از آن،تصمیم حکومت جدید بر مجبور ساختن خود على به ورود در آن بیعت‏بود، در صورتى که او به شهادت پیامبر سرور و صاحب اختیار هر مرد و زن با ایمان است.پس،در این صورت اقلیت‏حق دارد که از بیعت و پیوستن به اکثریت‏بیعت کننده-تا وقتى که چاره‏اى براى انحراف حکومت اندیشیده نشده است-خوددارى کند.و این چیزى است که در همه کشورهاى داراى دموکراسى اجرا مى‏شود،آن جا که در میان یک امت میلیونها و دهها میلیون نفر پیدا مى‏شوند که کاندیداى مخالف با اکثریت همصدا را انتخاب مى‏کنند.هیچ فرد معتقد به عدالت پیدا نمى‏شود که انتخابگران کاندیداى بازنده را مجبور به پیوستن به انتخاب کنندگان کاندیداى برنده کند.حتى در میان حکومتهاى یک حزبى،انتخابات اجرا مى‏شود و به انتخابگران اجازه انتخاب مى‏دهند تا به نامزدهاى حزب واحد بدون معارض راى مثبت‏یا منفى بدهند.کسانى را که گفته‏اند:نه;مجبور نمى‏کنند تا به آرى تغییر موضع دهند.

این است موضع اسلام،دین عدالت.پس وادار کردن مردم به چیزى که بر آنها واجب نشده است،ظلم بر آنان و تجاوز به آزادى آنهاست،و خداوند ستمکاران و تجاوزگران را دوست نمى‏دارد.

بنابراین،کسانى از اصحاب که معاصر این بیعت‏بودند،حق داشتند که در آن شرکت نکنند و على رغم آن که قراردادى مشروع بوده باشد آن را صحیح نشمارند.کسانى هم که معاصر آن نبودند،به طریق اولى همان حقوق را دارند.پس مسلمانى که‏بعد از زمان این بیعت‏به دنیا آمده است اگر معتقد شود که آن بیعت،با وجود مشروع بودن در جاى خود قرار نگرفته و روش نمونه‏اى براى اداره امور امت نبوده است،مرتکب گناهى نشده است.همان گونه که کسى بعدها به دنیا بیاید و موضع مثبتى نسبت‏به آن اتخاذ کند و آن را صحیح و حکیمانه تلقى کند،گناهى نکرده است.

عبد الله بن عمر،سعد بن ابى وقاص و اسامة بن زید از بیعت‏با على (ع) -در حالى که او رهبر هدایت‏بود-خوددارى کردند و امام (ع) آنان را مجبور به بیعت نکرد و افرادى فاسق نه پنداشت،بلکه آزادى آنان را محترم شمرد،هر چند که معتقد بود موضعگیرى ایشان خطاست.

از این جا معلوم مى‏شود که گنهکار شمردن برخى از مسلمانان بعضى دیگر را به دلیل موضعگیرى مثبت‏یا منفى آنان نسبت‏به این بیعت،بر خلاف شریعت و یا افراط و تفریطى است مورد خشم و غضب خدا.

(2) اما جهت منفى دیگر این بیعت مشروع،آن است که این بیعت کردار و گفتار خلیفه را یک قانون اسلامى نمى‏سازد.بنابراین،تا وقتى که زمامدارى او نتیجه انتخاب مردم است-نه نتیجه دستور پیامبر-گفتار و رفتار او مانند گفته و عمل دیگر اصحاب در معرض صواب و خطا باقى مى‏ماند.

براستى چنین کسى پیش از انتخابش مثل هر صحابى دیگر در معرض صواب و خطا بوده است و بعد از انتخابش همچنان باقى مى‏ماند.پس،این انتخاب چیزى از شخصیت او را تغییر نمى‏دهد،نه بر علم او چیزى مى‏افزاید و نه در پیشگاه خداوند از دیگر مؤمنان همسطح خود بالاترش مى‏برد و هرگز تمام اعمال و گفتارش او را مقرون به صواب نمى‏گرداند.البته بالاترین چیزى که براى او توقع مى‏رود این است که مجتهدى از جمله مجتهدان باشد که به دیگر مجتهدان حق مى‏دهد با او نظر مخالف داشته باشند،و براى هر مؤمن غیر مجتهد این حق را قائل است که از مجتهد دیگرى غیر از او پیروى کند و براى کسى که داناتر از اوست جایز نیست-در صورتى که خطایى در روش او به بینند-از خطاى او پیروى کند.هیچ کس از مردم این حق را ندارد که مسلمانان رابه رفتار مطابق روش خلیفه شایسته‏اى از این نوع،ملزم کند. زیرا این عمل واجب دانستن چیزى است که خداوند آن را واجب نمى‏داند،و وارد کردن چیزى است در دین که از دین نیست.البته این دو جنبه منفى براى بیعت مشروعى که صرف قرارداد میان بیعتگر و بیعت‏شده،است در خلافتى که به دستور پیامبر تحقق مى‏یابد وجود ندارد.

براستى خلافت آن گاه که به دستور پیامبر انجام مى‏گیرد براى هر مرد و زن مسلمان امرى واجب است،هیچ کسى را حق مجادله در آن نیست،زیرا پیامبر (ص) -به شهادت رآن-نسبت‏به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.و حکمش درباره آنان و به نفع و ضررشان نافذ است.

«آن گاه که خدا و رسولش امرى را حکم کنند،هیچ زن و مرد با ایمانى اختیارى نسبت‏به امر خود ندارد،و هر که خدا و رسولش را نافرمانى کند،آشکارا گمراه شده است‏» (31) آنانى که با کسى بیعت مى‏کنند که پیامبر (ص) تعیین کرده است،گویا با خود پیامبر (ص) بیعت کرده‏اند.و هر که با پیامبر بیعت کند با خدا بیعت کرده است،و قرآن اعلان مى‏دارد:«براستى آنان که با تو بیعت مى‏کنند حقا که با خدا بیعت مى‏کنند،دست‏خدا بالاى دست ایشان است، پس هر کس پیمان شکند،براستى که به زیان خود مى‏شکند و کسى که به عهدى که با خدا بسته است وفا کند.بزودى خداوند اجرى عظیم به او مى‏دهد» (32) .

معنى آن سخن این است که جانشین تعیین شده پیامبر با دستورى از جانب او داراى قداستى است که از قداست پیامبر (ص) سرچشمه مى‏گیرد و بر مسلمانان معاصر و نسلهاى آینده لازم است تا امر او را اطاعت کنند و از آنچه بازداشته است‏خوددارى ورزند،شایستگى او مانند شایستگى پیامبر (ص) است.جز این که او پیامبر نیست و از او توقع نمى‏رود تا چیزى را زیاد یا کم کند و یا در احکام شرع تغییرى بدهد،زیرا پس از محمد (ص) پیامبرى وجود ندارد، و حلال او تا روز قیامت‏حلال است.براستى،این‏خلیفه نمایانگر پیامبر است و فرض این است که او عالمترین مردم به علم قرآن و تاویل آن و آگاهترین فرد به حلال و حرام محمد (ص) است.پس،آنچه را که او حلال اعلان مى‏کند،حلال است و آنچه را حرام مى‏داند،حرام.و آنچه را واجب اعلان مى‏کند،واجب است.و هیچ کسى از مسلمانان حق ندارد با او مخالفت کند زیرا او داناتر و برتر از آنان است و به دستور پیامبر اطاعت از او واجب است.

قریش و امامت

آیا پیامبر گفت که رهبران از قریشند؟آیا هدف این بوده است که خلافت انتخابى باشد یا این که به وراثت و یا به توصیه و فرمانى از جانب پیامبر؟البته در این مورد شمارى از احادیث رسیده است که در کتب صحاح و دیگر کتابها ذکر شده است،از آن جمله:روایات زیر است:

مسلم از ابو هریره،و او از پیامبر خدا (ص) نقل کرده است که فرمود:«مردم تابع قریشند مسلمانشان تابع مسلمان آنان و کافرشان تابع کافر آنها» (33) و از جابر بن عبد الله و او از پیامبر (ص) نقل کرده:«مردمان در خوبى و بدى تابع قریشند» (34) و نیز از عبد الله و او از پیامبر (ص) نقل کرده است که فرمود:«تا هنگامى که در میان مردم دو تن باقى باشند،این امر[رهبرى] پیوسته در قریش باقى است‏» (35) .

از جابر بن سمرة و او از پیامبر خدا (ص) :«همواره این دین پایدار است،تا روز رستاخیز و یا بر شما دوازده تن از قریش خلیفه خواهند شد» (36) .

و بخارى از ابن عمر روایت کرده است که رسول خدا فرمود:«پیوسته این امر[رهبرى]در قریش خواهد بود،مادام که از ایشان دو تن بمانند» (37) .

بخارى به سند خود از جابر بن سمرة نقل کرده است که گفت:شنیدم پیامبرمى‏فرمود: «دوازده امیر مى‏باشند.»پس گفت:کلمه‏اى دیگر من نشنیدم،پدرم گفت که آن حضرت فرمود: «همه آنان از قریشند» (38) .

و ترمذى همانند آن را روایت کرده است،جز این که او گفته است:«پس از من دوازده فرمانروا خواهند بود.پدر جابر گفته است که پیامبر فرمود:همه آنان از قریشند» (39) حاکم به سند خود از مسروق نقل کرده است که او گفت:«ما نزد عبد الله نشسته بودیم مردى از او سؤالى کرد،او گفت:اى ابو عبد الرحمان!آیا از پیامبر خدا پرسیدید که چند خلیفه بر این امت‏حکومت مى‏کنند؟عبد الله گفت:کسى پیش از این از زمانى که به عراق آمده‏ام از من راجع به این موضوع نپرسیده است.گفت:پرسیدیم و آن حضرت فرمود:دوازده تن به تعداد نقباى بنى اسرائیل‏» (40) .

امام احمد از ابو بکر روایت کرده است که او گفت:«اى سعد!تو نشسته بودى من خوب فهمیدم که پیغمبر فرمود:قریش فرمانروایان این حکومتند،بهترین مردم پیرو خوبان و بدانشان پیرو بدان قریشند...» (41) .

واضح است که مقصود حدیث اول،دوره خلافت نیست،زیرا قریش به هنگام خلافت‏به دو گروه مسلمان و کافر تقسیم نمى‏شدند،بلکه همگى اقرار به اسلام داشتند.ظاهرا حدیث در ایامى صدور یافته است که اکثریت قریش مشرک بودند،و این حدیث از اثر پذیرى قبایل عرب از موضع قریش در اسلام سخن مى‏گوید.زیرا بیشتر قبیله‏هاى عرب هنگامى که قریش با اسلام در حال جنگ بود موضع ضد اسلامى داشتند و آن گاه که قریش اسلام آورد مردم عرب هم دسته دسته وارد دین خدا شدند.پس،پیامبر (ص) در این حدیث در حال ابلاغ یک حکم شرعى و یا صدور فرمانى به مسلمانان نبوده‏است،بلکه از امرى که اتفاق افتاده سخن مى‏گوید که آن عبارت است از نفوذ قریش و تاثیر پذیرى بقیه قبایل از موضعگیرى آنها.

حدیث دوم نیز مثل حدیث اول از خلافت و از کسى که شایستگى خلافت دارد سخن نمى‏گوید،بلکه این حدیث از وضع موجود آن روز خبر مى‏دهد،زیرا قریش تاثیر زیادى روى بقیه قبایل داشت.

اما شش حدیث‏باقیمانده آشکارا از خلافت‏سخن مى‏گویند،که بدون هیچ تناقضى داراى مضامین متفاوت هستند.بعضى از آنها یادآورى مى‏کند که خلافت در قریش است،و بعضى اضافه مى‏کند که خلافت تا ابد در قریش باقى مى‏ماند،و بعضى از آنها مى‏افزاید که عدد خلفا، دوازده تن است‏بدون این که بگوید از قریشند.

هر گاه میان دو حدیث عبد الله بن عمر،که در یکى از آنها متذکر است که خلافت همواره در قریش خواهد ماند و در دیگرى یادآورى مى‏شود که تعداد خلفا دوازده نفر،و به تعداد نقباى بنى اسرائیلند.مى‏بینیم که یکى از آنان دیگرى را تفسیر مى‏کند و با حدیث جابر بن سمره که محدودترین و جامعترین احادیث‏بود،مطابقت دارند و صلاحیت این را دارند که از صورت اطلاق در آمده،مقید به قیدى گردند.

بنابراین،احادیث‏یاد شده سخن از این مى‏گویند که خلافت‏براى غیر قبیله قریش نیست و عدد خلفا دوازده تاست و این که خلافت تا وقتى که در میان مردم دو تن از قریش (و یا از قریش دو تن) باقى بماند،در قریش خواهد ماند.

اگر محتواى احادیث این است،پس بر عهده ماست که پیگیرى کنیم تا دریابیم مقصود پیامبر (ص) از این احادیث چیست.

تفسیر این احادیث نبوى به یکى از چهار صورت زیر امکان پذیر است:

(1) پیامبر در حال آموزش دادن مسلمانان و آشنا ساختن آنان به وظیفه‏شان درباره خلافت که لازم است پس از وى به آن بپردازند،نبوده است،بلکه از آینده سخن مى‏گفته است و از این که خلافت همواره و تا روز قیامت در قریش باقى خواهد ماند.پس،آن حضرت خبر مى‏دهد از این که خلافت تا وقتى که مردم روى زمین هستند قطع نمى‏شود،و خلیفه از قریش خواهد بود و خلفا دوازده تن مى‏باشند.

طبعا این صحیح نیست،زیرا خلافت منقطع شد و ادامه نیافت و از طرفى جمعى از خلفا مانند خلفاى عثمانى از قریش و عرب نبودند.

علاوه بر آن که محدود ساختن عدد خلفا به دوازده تن-اگر مقصود از لفظ خلیفه هر کسى باشد که به فرمانروایى رسیده است و به نام اسلام حکومت کرده است-صحیح نیست،و اگر مقصود تنها خلفاى راشدین باشد و یا دیگران هم مورد نظر باشند تعداد خلفاى راشدین به دوازده تن نرسید و اگر غیر خلفاى راشدین به آنان ضمیمه شود،شمار خلفا از دوازده تن به چندین و چند برابر فزونى مى‏گیرد.

(2) پیامبر در حال آموزش و ابلاغ دستور دینى بوده است،پس او به امتش مى‏گوید که جانشینانش باید از قریش باشند و هیچ کس سزاوار اشغال منصب خلافت نیست مگر مردم قریش،زیرا آنان از خویشان نزدیک و دور پیامبرند،چه آنان هستند که با پیامبر به نیاى بزرگترشان فهر بن مالک مى‏پیوندند.بنابراین،هر مسلمان قرشى شایسته براى خلافت‏خواهد بود،و هر مسلمان غیر قرشى شایسته خلافت نخواهد بود،چون او از خویشاوندان پیامبر نیست و یا این که مردم قریش در رتبه‏اى نزدیکتر از او به پیامبر هستند.هر گاه این تفسیر را بپذیریم،در واقع،معتقد شده‏ایم که حکومت اسلامى موروثى است و وراثت در حکومت، منحصر به خاندان نزدیک پیامبر نیست‏بلکه گسترده است و شامل همه نسلهاى قریش که از فهر بن مالک منشعب شده‏اند مى‏شود.

بنابراین توده مسلمانان،خود دچار عقیده‏اى بدتر از آنچه بر پیروان خاندان پیامبر نمى‏پسندند،شده‏اند!زیرا همه مسلمانان از عقیده به انحصار خلافت در خاندان پیامبر کراهت دارند به دلیل این که مى‏بینند محدود کردن حکومت‏بدانها مبتنى بر اعتقاد به راثت‏حکومت از جانب پیامبر (ص) به خویشاوندان نسبى اوست.پس،هر گاه توده مسلمانان، بگوید هر قرشى مسلمانى شایسته خلافت است،چون از خویشان نزدیک و یا دور پیامبر است، پس در حقیقت‏به دلیل قرابت همخونى قایل به وراثت در خلافت‏شده است هر چند که دور باشد و این گفته از گفتار و عقیده به وراثت‏خویشاوندان‏نزدیک بدتر است،زیرا ارث بردن نزدیکان در نظر عامه و خاصه داراى محسناتى است که وراثت‏خویشان دور فاقد آن است.از طرفى،اگر حکومت اسلامى موروثى از طریق خویشاوندى باشد پس،نزدیکترین خویشاوندان مانع از ارث بردن کسانى خواهند بود که خویشاوندیشان از آنان دورتر است.

با این اعتقاد منحصر کردن تعداد خلفا به دوازده تن موجه نخواهد بود،چه اگر مقصود از خلیفه هر فرد شایسته براى خلافت‏به واسطه خویشاوندى باشد،شمار آنان به هزاران خواهد رسید،و اگر مقصود افرادى است که به نام خلافت‏به حکومت رسیده‏اند،پس خلفاى راشدین به دوازده تن نمى‏رسند و با غیر راشدین شمار آنان از این رقم خیلى زیادتر مى‏شود.

(3) پیامبر (ص) هنگامى که این روایات صریح را بیان مى‏فرمود در حال صدور آموزش و ابلاغ دستور دینى بود و او اراده کرده بود به امت ابلاغ کند،تنها مردم قریشند که داراى حق عهده‏دارى منصب خلافتند،نه به خاطر این که خویشاوندان پیامبرند،بلکه براى اینکه خداوند قریش را بر دیگران-چون از قبیله قریشند-برترى داده است.بدان جهت این حق را تنها براى ایشان قرار داده است نه براى دیگران.هر گاه ما این تفسیر را بپذیریم به دو امر نقیض یکدیگر معتقد شده‏ایم:

(الف) خلافت در اختیار مسلمانان نیست،و تنها با تعیین خداوند تحقق مى‏یابد،اوست که امر فرموده است تا خلفا از قریش باشند چه مردم راضى باشند چه نباشند.

(ب) اسلام به ایمان به سلطه قبیله‏اى و حکومت اشرافى قریش دعوت مى‏کند،آن هم به دلیل برترى اعضاى قبیله قریش در حالى که میلیونها نفر افراد متدین غیر از قریش وجود داشتند که نسبت‏به آنان داراى دیانت محکمتر و تدبیر بیشتر و دانش فراوانتر بودند!

مى‏گوییم این دو موضوع تناقض دارد،زیرا خلافت هر گاه از جانب خدا تعیین گردد به طور حتم خداوند براى زمامدارى مؤمنان شایسته‏ترین آنان را انتخاب مى‏کند،نه کم صلاحیت‏ترین آنان را.پس،عاقلانه نیست که خداوند ابو سفیان را که بیست و یک سال با اسلام جنگیده و سپس از روى اکراه اسلام آورده است‏بر مردى چون عمار بن‏یاسر که در راه خدا سختى دیده و رسول خدا او و پدر و مادرش را به بهشت‏بشارت داده است،برترى دهد.از طرفى،قرآن اعلان نکرده است که گرامى‏ترین مردم نزد خدا مردم قریشند،بلکه فرموده است: «گرامى‏ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست‏»و پیامبر آن کسى است که روز فتح مکه در حالى که بیش از هر فردى مردم قریش را مخاطب قرار مى‏داد،ایستاد و فرمود:«اى جمعیت قریش!خداوند غرور جاهلیت و بالیدن بر پدران را از شما برداشته است.همه مردم از آدمند و آدم از خاک.»سپس،این آیه را تلاوت کرد:«اى مردم!ما شما را از مرد و زنى آفریدیم و دسته دسته و قبیله قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید.به درستى که گرامى‏ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست‏» (42) .

پس برترى دادن مردم قریش بر دیگران-بدون هیچ دلیلى-جز این که آنان از قریشند،با کتاب خدا و با آنچه از سنت پیامبر به صورت گفتار و رفتار به ما رسیده است،مخالفت دارد. آنچه در مورد انحصار خلفا گفتیم در همین تفسیر به طور کامل وارد است.

(4) پیامبر در این بیاناتش در حال صدور تعلیم و ابلاغ دستور شرعى بوده و مى‏خواسته به امتش بفرماید،خداوند براى مسلمانان از قبیله قریش افرادى را انتخاب کرده است تا خلیفه باشند و آنان را نه به دلیل خویشاوندى با پیامبر (ص) یا انتساب به قریش،بلکه به سبب برترى‏شان بر دیگر مسلمانان برگزیده است و شمار این افراد برگزیده دوازده تن است.افرادى را که خداوند انتخاب کرده است همان خلفاى شرعى‏اند چه مردم آنان را برگزینند و به حکومت‏برسانند و یا به آنان فرصت رسیدن به حکومت را ندهند.

احادیث‏یاد شده آشکارا بر این دلالت دارد که خداوند امر خلافت را بطور مطلق به مسلمانان وانگذاشته است،بلکه لازم دانسته است‏خلفاى ایشان از قریش باشند.هر گاه تنها مورد امر خدا همین است پس قابل قبول نیست که آن امر به این دلیل باشد که‏مردم قریش خویشاوندان پیامبرند و نه به آن دلیل که مردم قریش از سایر مسلمانان-چون از قبیله قریشند-برترند.زیرا این دعوت به حکومت اشرافى است و آن به دور از اسلامى است که به برابرى دعوت مى‏کند و تقوا و اهل تقوا را بزرگ مى‏شمارد و فاسقان و عاصیان را تحقیر مى‏کند.تاریخ اسلام گواه است که بیشتر مردم قریش پیش از این که اسلام آورند سر سخت‏ترین مردم در جنگ با پیامبر و دین او بودند و بیشتر آنان پس از اینکه اسلام آوردند،در دیانت از دیگران ضعیفتر بودند.

پس،براى ما چیزى نمى‏ماند جز این که بگوییم بودن خلفا از قریش;مثل بودن خود پیامبر است از قریش;خدا محمد را نه به دلیل این که از قریش است‏برگزید و نه براى این که از بنى هاشم است‏یا از فرزندان عبد المطلب و یا از مردم مکه;بلکه چون بهترین مردم روى زمین بود،انتخاب فرمود.البته این بهترین مردم روى زمین تصادفا از قریش و فرزندان عبد المطلب بود.همچنین خداوند خلفاى دوازده گانه را که پیامبر از آنان سخن مى‏گوید،به این دلیل که بهترین مردم روى زمینند برگزیده است.البته آنان تصادفا از قریشند.

این تفسیر منطقى،با مذهب شیعه دوازده امامى توافق دارد و با هیچ مذهب دیگرى وفق نمى‏دهد.و منطقى است که بگوییم،هر گاه خداوند فردى را انتخاب فرمود تا خلیفه و پیشواى مردم باشد همو خلیفه و پیشواست هر چند مسلمانان مجال رسیدن به حکومت را به او ندهند و حتى اگر به امامت و پیشوایى او نگروند،چنان که اگر خداوند پیامبرى را برگزیند او پیامبر است اگر چه مردم از او اطاعت نکنند و به نبوت او ایمان نیاورند.

مى‏خواهم بگویم بین این که خدا لازم بداند تا خلفا از قریش باشند و این که به مسلمانان مساله گزینش خلفا را از قریش واگذار کند تناقض مى‏بینم.پس،اگر مردم شخصى را انتخاب کنند کاشف از شایستگى او براى خلافت نیست،زیرا مردم جز به ظواهر اشخاص آگاهى ندارند.

بیشتر اوقات انتخاب اکثریت تحت تاثیر اشخاص ذینفوذ و قدرتمندان طرفدار شخص منتخب قرار مى‏گیرد.حتى گاهى شایستگان نسبت‏به فردى احتمال شایستگى‏مى‏دهند و انتخابش مى‏کنند و بعد بر خلاف تصورشان از آب در مى‏آید.

پس،اگر خداوند امر فرموده است تا خلفا از قریش باشند،او امر نکرده است مگر براى این که بهترین مردم رهبرى مسلمانان را عهده‏دار شوند.هر گاه امر را به خود آنان واگذارده بود تا زمامدارى از قریش انتخاب کنند،سرنوشت‏خلافت را به دست تصادف سپرده بود،زیرا مردم از باطن اشخاص بى‏خبرند و تنها خداست که بدان آگاه است.

بدین گونه،هر گاه خداوند امر خلافت را به گونه‏اى مطلق به مردم واگذار نکرده بلکه بر آنان واجب گردانیده است تا خلفایشان از گروهى خاص باشند،توقع این است گزینش خداوند براى آنان،کامل باشد و امر انتخاب را بین خود و بین مردم تقسیم نکند تا او قبیله را برگزیند و مردم فرد را انتخاب کنند.منطق حکم مى‏کند بر این که خداوند قبیله را براى فرد انتخاب مى‏کند نه فرد را براى قبیله.براستى که خداوند هاشم و قریش را براى محمد (ص) برگزید نه محمد را به خاطر هاشم و یا قریش،و مقصود از آن مطلب این است که خداوند دوازده شخصیت را با ویژگیهایشان برگزیده و تعیین کرده است تا خلیفه باشند،خداوند خلافت این شخصیتها را به انتخاب امت واگذار نکرد،چه اگر مى‏خواست گزینش آن شخصیتها را به انتخاب واگذارد،انتخاب قبیله را نیز به امت وامى‏گذاشت،زیرا انتخاب قبیله از گزینش فرد، اهمیت کمترى دارد زیرا کسى که امت را به راه خیر رهبرى مى‏کند حاکمى است که به فضایل آراسته است و اوست که با کفایت و فضیلت‏شخص خود،امت را به صلاح رهنمون است نه با فضیلت قبیله خودش.

پى‏نوشتها:


1-السیرة النبویة،ابن هشام ج 2 ص 655.

2-سیره نبویه از ابن هشام ج 2 ص 656.

3-سوره آل عمران،آیه 144.

4-السیرة النبویة،ابن هشام ص 659-660.

5-الفتنة الکبرى از دکتر طه حسین ج 1 ص 35.

6-هذه هى الوهابیة از شیخ محمد جواد مغنیه.

7-ج 15 ص 155.

8-نووى در شرح صحیح مسلم ج 15 ص 155 آن را نقل کرده است.

9-صحیح مسلم ج 11 (کتاب الوصیه) ص 89.

10-صحیح مسلم ج 11 (کتاب الوصیة) ص 89.

11-صحیح مسلم ج 11 (کتاب الوصیة) .

12-المستدرک ج 3 ص 139.

13-ج 6«کتاب التفسیر» (در تفسیر سوره تحریم) ص 194.

14-سوره تحریم (66) آیه 3-4.

15-صحیح بخارى ج 6 ص 195.

16-ج 8 ص 210.

17-ج 2 ص 258.

18-ج 1 ص 58.

19-ج 12 ص 206 قریب به این مطلب.

20-ج 3 ص 342.

21-ج 2 ص 353.

22-ج 9 ص 100.

23-سیره ابن هشام ج 2 ص 642.این مطلب را ابن اثیر در الکامل و طبرى در تاریخ خود و سیره حلبى و سیره دجلانى نقل کرده‏اند (المراجعات شرف الدین ص 251) و ابن سعد در طبقات ج 2 ص 190.

24-الطبقات ج 3 ص 25 و المستدرک ج 3 ص 1.

25-الطبقات ج 2 ص 249.

26-سیره ابن هشام ج 2 ص 642.

27-سیره ابن هشام ص 649.

28-همان ماخذ ص 649.

29-صحیح مسلم ج 16 ص 6.

30-صحیح بخارى ج 6 ص 12.

31-سوره احزاب (33) آیه 36.

32-سوره فتح (48) آیه 10.

33،34،35 و 36-این احادیث چهارگانه در صحیح مسلم ج 13 (کتاب الاماره) ص 200-202 ذکر شده است.

37-صحیح بخارى (کتاب الاحکام) ج 9 ص 78.

38-همان کتاب ص 101.

39-سنن ترمذى ج 2 ص 35 (فیروزآبادى آن را در کتاب فضائل الخمسة ج....ص 23 نقل کرده است) .

40-مستدرک صحیح بخارى و مسلم ج 4 ص 501.

41-المسند ج 1 ص 5.

42-سیره ابن هشام ج 2 ص 412.

 

 

     

بخش سوم: امام در دوران خلافت‏خویش

فصل بیست و دوم

1- بیعت‏با امام (ع)

وانگهى آن انسان محروم،اضافى رداى خلافت را به تن کرد.

سپس دیگهاى کینه و نفرت جوشیدن گرفت.

ریشه آن درخت پوسید و سقوط کرد-و آن آهوان (پس از خوردن از برگ آن درخت و سیر شدن) زبان به اطراف دهان گرداندند،و حرارت زیاد آتش کینه‏ها بالا گرفت.

در صورتى که اگر زمام شتر خلافت را به او سپرده بودند،آنان را با بزرگوارى و بدون مهار (با آزادى تمام) به سمت مقصد مى‏برد.

اگر شتر خلافت از آغاز کار در پیشگاه با عظمت او زانو زده بود،هر آینه در منزلگاهى استوار، آرام مى‏گرفت.

اگر قریش پس از قتل عثمان زمام خلافت را به دست گرفته بود به هیچ وجه امکان نداشت على بن ابى طالب (ع) به خلافت‏برسد.اگر طلحه و زبیر و یارانشان پیش بینى مى‏کردند که ممکن است پس از عثمان،على (ع) عهده‏دار امر امت گردد،بى‏شک با عثمان مخالفت نمى‏کردند،و دیگران را وادار به قتل او نمى‏ساختند.البته هر کدام از این دو نفر آرزو داشتند که خلافت از آن او باشد نه براى على (ع) زیرا قریش از هر جهت از او به خلافت‏حریصتر بودند. على (ع) به بنى هاشم-آن روزى که خلیفه دوم فرمان تشکیل شورا صادر کرد-فرمود:«اگر من در میان شما از قوم شما اطاعت کنم هرگز به خلافت نخواهید رسید» (1) .و لیکن آنچه اتفاق افتاد این بود که پس از قتل عثمان،مدتى حکومت از دست رهبرى قریش بیرون شد.قریش از خلافت دور شد و نمى‏دانست چه کند...از آن جا که رهبرى آن به دست افرادى بود که وادار به قیام کرده بودند و آنها غیر اموى بودند زیرا کسانى که نهضت را به پا کردند از مردم قریش نبودند.در آن مدت کوتاه آن افراد از نفوذى برخوردار بودند که قریش فاقد آن بود،بدون تردید،روش خلیفه سوم به مردم نشان داد که قریش موقعى که خلافت را از على (ع) به عثمان برگرداند،مرتکب اشتباه بزرگى شد.شکى نبود که انصار،در توجیه خلافت و واگذارى آن به فرد مورد نظر خود فرصتى براى رهایى از نفوذ قریش و استبداد آنان یافته بودند.به این ترتیب آنچه پیش آمد این بود که این بار با وجود آل محمد (ص) از قریش اطاعت نکردند.و در نتیجه،خاندان پیامبر (ص) زمام امر را به دست گرفتند و با على (ع) -بزرگ دودمان پیامبر (ص) -بیعت‏به عمل آمد.از عجایب بى‏نظیر این که پیشتر تمایل على (ع) و میل قریش درباره خلافت‏سه بار با هم برخورد کرده بود على (ع) مایل بود،آن روزها که با ابو بکر و بعد با عمر سپس با عثمان بیعت‏به عمل آمد با وى بیعت مى‏شد.قریش هر بار سر راه او مى‏ایستاد و خلافت را از وى برمى‏گرداند.و لیکن،پس از قتل عثمان،هنگامى که بیعت‏بر على (ع) عرضه شد تمایل وى با میل و علاقه قریش برخورد پیدا نکرد.رهبران قریش به دلیل حسادت نسبت‏به على (ع) مایل بودند که خلافت‏به او نرسد.و على (ع) دوست داشت که خلافت از او به دیگرى محول شود،زیرا که او پیش بینى مى‏کرد که در خلافت‏با مشکلاتى مواجه مى‏شود که انسان نمونه‏اى چون او هم قادر به غلبه بر آن نخواهد بود.

طبرى روایت کرده است که صحابه مهاجر و انصار-در حالى که طلحه و زبیر هم میان آنان بودند-جمع شدند و نزد على (ع) آمدند و به او گفتند:همانا ما ناگزیر از پیشوایى هستیم.و او در جواب فرمود:من نیازى به امارت شما ندارم;بنابراین،هر کسى را که شما انتخاب کنید من راضیم.آنان گفتند:ما غیر تو را انتخاب نمى‏کنیم.و چندین بار نزد او آمدند و رفتند و به او گفتند:ما کسى را بدین کار سزاوارتر و با سابقه‏تر و نزدیک‏تر از تو به پیامبر خدا (ص) سراغ نداریم.او در جواب فرمود:این کار را نکنید،زیرا من اگر یاور و مشاور باشم بهتر است از این که امیر و فرمانروا باشم.سرانجام آنان گفتند:ما دست‏بر نمى‏داریم تا با تو بیعت کنیم.

طبرى باز نقل کرده است که مردم،پس از قتل عثمان،پنج روز بدون پیشوا ماندند.سپس کسانى که قیام کرده بودند مردم مدینه را جمع کردند و به آنان گفتند:شما اهل شورا هستید و شمایید که رهبرى را پى‏ریزى مى‏کنید و دستور شما بر امت رواست.پس،شما مرد مورد نظرتان را به خلافت تعیین کنید و ما پیرو شماییم.جملگى گفتند:على بن ابى طالب (ع) ;ما به او راضى هستیم.قیام کنندگان دو روز به آنان مهلت دادند تا از کار مشورت فارغ شوند. پس،مردم نزد على (ع) آمدند و عرض کردند:ما با تو بیعت مى‏کنیم.البته تو مى‏بینى که چه مصیبتى به اسلام وارد شده است و از بین همه شهرها بر سر ما چه آمده است.على (ع) فرمود: «مرا به حال خودم واگذارید و در جستجوى دیگرى برآیید،زیرا ما به استقبال جریانى مى‏رویم که گونه‏گون و رنگارنگ است،دلها به او مطمئن نیست و اندیشه‏ها بر او استوار نمى‏ماند».آنان در جواب گفتند:تو را به خدا.آیا وضع ما را نمى‏بینى؟آیا اسلام را نمى‏نگرى؟آیا این آشوب را ملاحظه نمى‏کنى؟آیا از خدا نمى‏ترسى؟فرمود:«پیشنهاد شما را پذیرفتم.ولى بدانید که من اگر به شما پاسخ مثبت دادم،چیزى را مرتکب شده‏ام که آگاهى دارم،و اگر شما مرا واگذارید، پس براستى که من هم فردى مانند شمایم.بدانید که من شنواترین و مطیع‏ترین فردم سبت‏به کسى که زمام امر خود را به دست او بسپارید».آن گاه،آنان با همان تصمیم پراکنده شدند و قرار فردا را گذاشتند...-چون صبح روز جمعه شد،مردم در مسجد حاضر شدند و على (ع) آمد و بالاى منبر رفت و گفت:«اى مردم از شریف و وضیع!این کار مربوط به شماست، هیچ کسى حق دخالت در آن را ندارد،مگر این که شما او را مامور سازید.دیروز با موافقت روى این مطلب از هم جدا شدیم،و اکنون اگر مایلید،من با شما هستم،اگر نه از کسى خشمناک و ناراحت نیستم‏».گفتند:ما روى پیمانى که دیروز دادیم هستیم،آن گاه،مردم با وى بیعت کردند.گویند:طلحه نخستین کسى بود که با او بیعت کرد.مردم کوفه مى‏گفتند اول کسى که با وى بیعت کرد،مالک‏اشتر بود (2) .

البته امام بیعت را از روى بى‏میلى پذیرفت،ولى در درون خویش آرزو مى‏کرد که به دیگرى واگذار شود،زیرا خلافت در نظر او هدف نبود،بلکه وسیله‏اى بود براى گسترش عدالت میان مردم و نشر برادرى در بین پیروان نبوت و رسیدن امت‏به آن زندگى که قوانین قرآن و سنتهاى پیامبر (ص) راهنمایش باشد با همه اینها،همه نشانه‏ها مشعر بر آن بود که رسیدن به این هدفها،غیر ممکن شده است.براستى که وحدت امت اسلامى در دوران خلیفه سوم از هم گسسته بود.و فرجام اندوهبار آن چیزى جز جدایى امت و شعله‏ور شدن آتش اختلاف نبود و روش على (ع) که دعوت به مساوات،عدالت و برچیدن فساد و امتیاز طبقاتى مى‏کرد، امکان نداشت جز این که با شدیدترین مخالفتها از جانب عناصرى روبرو شود که از نفوذ فوق العاده‏اى برخوردار بودند و نمى‏خواستند از امتیازهایى که به دست آورده بودند دست‏بردارند.

قریش که بیست و پنج‏سال میان على (ع) و خلافت فاصله انداخته بود از ترس این که مبادا خلافت در خاندان پیامبر (ص) -بهترین خانواده‏هاى قریش-مستقر شود،بزودى نیروى خویش را-که با کشته شدن عثمان،توازنش را از دست داده بود-جمع آورى مى‏کند،تا به امید از بین بردن خلافت على (ع) به وى حمله‏ور شود.

طبقه‏اى که از آغاز زمان خلیفه دوم از مقررى بیشتر بیت المال برخوردار بود دلخوش بود که با کسب اموال فراوان،به ثروت خود مى‏افزاید،در آینده‏اى نزدیک در مقابل على (ع) ،که معتقد است مال باید مانند زمان پیامبر (ص) بطور مساوى تقسیم شود،خواهد ایستاد.

آن کسانى که بهره آنها از بخششهاى عثمان و استاندارانش به هزاران و دهها هزار رسیده است و کسانى که در زمان عثمان آن قدر از ملک و زمین عمومى برخوردار شده‏اند که بى‏نیاز شده،و نفوذ زیادى کسب کرده‏اند،در آینده رو در روى على-که معتقد به‏باز گرداندن همه آن اموال به بیت المال و به ملک امت است-خواهند ایستاد.طلحه و زبیر دو عضو شورا که نماینده طبقه‏اى جدیدند همان دو نفرى که مسلمانان را-به طمع رسیدن به خلافت-بر عثمان شوراندند،در آینده نزدیک با تمام توان خویش آهنگ حمله به على (ع) را خواهند کرد. آن دو نفر از قدرت زیادى برخوردار بودند.و ثروت هر کدام از آنان بالغ بر دهها میلیون درهم بود و قبایل قریش پشتیبانشان بودند.بسیارى از انصار در بصره و کوفه نزد ایشان گرد آمده بودند و بالاتر از همه،ام المؤمنین عایشه،صاحب نفوذ گسترده و کلام مقبول پشتیبان آنان بود که مسلمانان را-به خاطر فراهم آوردن خلافت پسر عمویش طلحه و یا شوهر خواهرش زبیر-بر عثمان شوراند.

خطرناکتر از همه آنان بنى امیه-خاندان خلیفه مقتول-بودند که نفوذشان در زمان او روز افزون بود،و یکى از آنان، (معاویه) نیرومندترین فرد در دولت اسلامى شده بود و مى‏توانست صد هزار مرد را در میدان جنگ گرد آورد که تمام آنان بى‏چون و چرا گوش به فرمان او باشند، و امر و نهى او را اجرا کنند.

آنچه باعث فزونى خطر امویان و گسترش نفوذ و استحکام آنان بود روح قبیله‏اى در جامعه عرب بود.در اثر کثرت جمعیت‏بنى امیه از اعضاى هر قبیله‏اى در میان ایشان بود که فرمان رئیسشان را اجرا مى‏کردند و به دستور او از کارى باز مى‏ایستادند،هر چند که آن رئیس بر ضلالت و گمراهى مى‏بود.این روحیه در صورتى که بزرگ قبیله از نیکوکاران مى‏بود که فریب مادیات را نمى‏خورد،نتیجه خوبى داشت،در صورتى که اندکى از بزرگان قبایل،از نیکان بوده و هستند و لیکن موقعى که بزرگ قبیله آزمندانه دنیاى خود را مقدم بر دین خود ببیند، نتیجه‏اش بزرگترین زیانها خواهد بود.براى حاکمى که بر سرنوشت جامعه حکومت مى‏کند، به دست آوردن محبت،یک قبیله،هر چند تعداد افراد آن قبیله زیاد باشد،با جلب رضایت رئیس آن قبیله،کار آسانى است.هیچ چیز مثل پول دلها را فاسد نمى‏کند.امویان فن خریدن دلها را خوب مى‏دانستند.فرمانروایان شهرهاى بزرگ اسلامى از امویان بودند،بدین گونه، یاران زیادى فراهم کردند،و با پولهایى که در راه جلب رضاى رؤساى قبایل صرف کردند، محبت‏بسیارى ازآن قبایل را به دست آوردند.

براستى آن گاه خلافت از برادر و برگزیده پیامبر (ص) برگردانده شد که مى‏توانست در زمانى که امت‏به وحدت خود پایبند بود،و دین خود را بر دنیا مقدم مى‏داشت آن را رهبرى کند.اما خلافت هنگامى به على سپرده شد که امت در مقابل یکدیگر دسته دسته شده بودند و عناصر شرور در میان امت،دم از مردى مى‏زدند،و از پستان خلافت‏خون مى‏چکید.على (ع) على رغم این که در باطن مى‏دانست این کار هرگز براى او سرانجام پا نخواهد گرفت،و عناصر مخالف و شرورى که در مقابل او مى‏ایستند،از عناصر خوبى که پشتیبان اویند به مراتب قویترند.اما سزاوار نبود که از زیر بار مسؤولیت‏شانه خالى کند.و براستى او مى‏دانست که امویان در آینده قدرت اسلام را به دست‏خواهند گرفت،و خلافت را به حکومتى استبدادى و ستم پیشه تبدیل خواهند کرد.همه اینها را به حکم آگاهى خود از فسادى که در پیکر این امت رسوخ یافته بود و هم به وسیله خبرى که پیامبر (ص) به او داده بود،مى‏دانست.

آگاهى او به آنچه اتفاق خواهد افتاد از ضعف تاب و توان وى نبود تا عقب نشینى خود را توجیه کند،بلکه پایدارى و تصمیم او را در انجام وظیفه سختى که به عهده داشت-پس از یافتن یاورانى که حق را یارى کنند،علاقه‏مند به ایستادن در مقابل ظالم و پاک کردن اجتماع اسلامى از فساد باشند-بیشتر مى‏کرد.البته او انتظار استیلاى امویان را بر قدرت اسلام داشت.اما استیلاى مورد انتظار آنان یک قضاى الهى و حکم قطعى آسمانى نبود تا اراده انسانى دخالتى در آن نداشته باشد،بلکه چنان پیش آمدى نتیجه عقب نشینى مسلمانان از انجام وظیفه خود در راه اقامه حق و ایستادن در مقابل ظلم بود.اگر على هم،پس از این که بهترین اصحاب پیامبر (ص) کمک و یارى خود را به او ارزانى داشتند،خود را کنار مى‏کشید، هر آینه به بنى امیه در رسیدن هدفهایشان یارى کرده بود و شریک در گناه آنان شده بود.پس او مى‏بایست همچون قیام و اقدام به یک واجب و به عنوان اتمام حجت‏براى امت،به امر خلافت اقدام کند.اگر امت او را یارى کند،او هم حق را یارى خواهد کرد و از مسلمانان در مقابل خطرى که متوجه دین و آینده‏آنان،به عنوان امتى صاحب رسالت‏بود دفاع کرده است. اگر امت او را تنها بگذارند،انجام وظیفه کرده،و هم پروردگارش و هم وجدانش را خشنود ساخته است.کار او کار پیامبرانى بود که بدون انتظار کمک از سوى مردم وارد صحنه مى‏شدند،زیرا آنان با قوایى مبارزه مى‏کردند که براى مردم سابقه نداشت.

چون مسلمانان او را در برابر مسؤولیت‏خود قرار دادند و پذیرش بیعت را بر او واجب ساختند، او هم خواست که مسلمانان را در مقابل مسؤولیت‏خودشان قرار دهد.براستى که او علاقه‏مندان به بیعتش را هشدار داد که در آینده‏اى نه چندان دور در مقابل فتنه‏هایى ویرانگر قرار مى‏گیرند که قربانیان سنگینى مى‏خواست.در پیش روى آنان جز خون و اشک چیزى وجود ندارد.آنان باید چیزى را که به جانب آن مى‏روند،بشناسند.به این دلیل بود که على فرمود:آنان به جانب کارى مى‏روند که جهتها و رنگهاى مختلفى دارد،دلها بر آن اطمینان نمى‏یابند و اندیشه و عقول بر آن استوار نمى‏گردد.او همچنین خواست تا صاحبان امتیازهاى اکتسابى و کسانى که به ثروت اندوزى خود از قبل دیگران ادامه مى‏دهند،بدانند که وى بزودى مردم را به سنت و روش پیامبر (ص) برمى‏گرداند و به سرزنش سرزنشگران و ملامت ملامتگران در صورتى که خواسته آنان مخالف حق باشد گوش نخواهد داد.این بود که پس از آن که به وسیله آنان در برابر کارى انجام شده قرار گرفت فرمود:

«به شما جواب مثبت دادم،اما بدانید که من با پاسخ مثبتى که به شما دادم،کارى را به عهده گرفتم که از فرجام آن آگاهم...»

البته بهترین اصحاب پیامبر (ص) ،و تابعان،در بیعت‏با امام پیشقدم شدند در حالى که آنان چیزى را که در انتظارشان بود پیش بینى مى‏کردند و به شکل حماسى بى‏نظیرى،اقدام به بیعت‏با آن بزرگوار کردند.بیعت‏با او یک بیعت عمومى بود که تمام کسانى که ایمان دلهاى آنان را پر کرده بود و در تمام رگهاى بدنشان جریان داشت،سیاست و علاقه به مقام و ثروت دلهاى پاکشان را فاسد نکرده بود،در آن بیعت‏شرکت کردند.اینان معتقد بودند که با بهترین مردم پس از پیامبرشان،برادر و حبیب او،وکسى که از همه مردم به رسالت پیامبر (ص) آگاه است و برگزیده‏اش از میان امت،بیعت مى‏کنند.خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین (که پیامبر خدا (ص) شهادت او را به جاى شهادت دو عادل پذیرفت) پس از بیعت،در میان مسجد مقابل منبر پیامبر (ص) ایستاد.احساسات بیعت کنندگان را چنین بیان داشت:

«چون ما با على (ع) بیعت کردیم پس ابو الحسن (ع) ما را،در برابر آن فتنه‏هایى که مى‏ترسیم،کفایت مى‏کند.همانا قریش،هر گاه روزى اتفاق افتد،نخواهد توانست همآورد آن شخص لاغر اندام شود.تمام نیکیهاى موجود در ایشان تنها در او جمع است،اما همه نیکى‏ها که در اوست،در ایشان وجود ندارد.»اما موج وطن پرستى،سیل آسا،کسانى را که طمع سیاسى و مادى داشتند و از جمله اعضاى طبقات صاحب امتیاز قریش و دیگران را با خود برد. در آن مدت کوتاه زمام اختیار از دستشان خارج شده و کشته شدن عثمان و پیامدهاى آن فرصت فکر کردن براى جمع آورى قوایشان را از آنان گرفته بود.آنان نیز همچون دیگر مردم بیعت کردند،از جمله بیعت کنندگان مروان بن حکم (دشمن‏ترین فرد نسبت‏به امام) بود. حتى طلحه و زبیر،که هر کدام پس از عثمان،به خلافت طمع بسته بودند،با على بیعت کردند.

2- مخالفت‏سریع

اما رویدادها نه تنها قرشیه متنفذى که فرمانش مطاع بود،یعنى ام المؤمنین عایشه را از هدف خود باز نداشت،بلکه وى با حضور ذهن و خاطرى جمع هر چه مى‏خواست انجام مى‏داد.او مخالفت‏خود را در همان لحظه‏اى که خبر بیعت را شنید،با امام،اعلان کرد.

براستى که عایشه سرسخت‏ترین محرک علیه عثمان بود.تحریک او از جمله عوامل محاصره عثمان بود،و در حالى که خلیفه در محاصره بود،پیوسته مردم را به قتل او دعوت مى‏کرد. بلاذرى در تاریخ خود نقل کرده است;به هنگام سخت‏شدن کار عثمان مروان بن حکم و عبد الرحمان بن عتاب بن اسید به دستور خلیفه به نزد عایشه،که‏مى‏خواست‏به حج رود،آمدند و به او گفتند:اگر تو بمانى شاید خداوند به وسیله تو از این مرد رفع گرفتارى کند.او در جواب گفت:در آستانه حرکتم و حج واجب به گردنم است،به خدا قسم که نمى‏مانم.مروان و همراهیش از جا برخاستند و مروان مى‏گفت:قیس،شهرها را آتش زد شعله آتش حتى اشخاص فلج را فرا گرفت.سپس،عایشه گفت:«اى مروان!دوست داشتم که او در سنى حدود سن من بود و من قدرت داشتم او را حمل مى‏کردم تا به دریا افکنم‏».

عبد الله بن عباس-در حالى که عثمان او را سرپرست امور حج کرده بود-در منزلى از منزلگاههاى طول راه به عایشه برخورد کرد.عایشه به او گفت:«اى پسر عباس!همانا خداوند به تو عقل،بینش و بیان،ارزانى داشته است،پس باید تو مردم را از این مرد خودخواه ستمگر دور سازى.» (3) موضع عایشه،پس از شنیدن خبر قتل عثمان و بیعت‏با على (ع) ،ناگهان تغییر کرد.عایشه در بیرون شهر-به هنگام بازگشت از حج-عبید بن ابى سلمه را که یکى از دایى‏هایش بود،ملاقات کرد.از او پرسید:چه خبر؟جواب داد:عثمان را کشتند و هشت نفر ماندند.پرسید:سپس چه کردند؟گفت:همه با على بیعت کردند.آن گاه،گفت:«کاش آسمان فرو مى‏ریخت و خلافت‏به سود دوست تو پایان نمى‏گرفت.مرا برگردانید!»سپس،به مکه برگشت و مى‏گفت:«به خدا قسم عثمان مظلومانه کشته شد.به خدا سوگند،خونش را مطالبه خواهم کرد.عبید به وى گفت:براى چه؟به خدا که تو نخستین کسى بودى که او را به لبه پرتگاه کشاندى.راستى تو بودى که مى‏گفتى:این پیر احمق را بکشید،که کافر شده است.عایشه در جواب گفت:آنان،نخست او را توبه داده‏اند و سپس کشته‏اند.من حرفى زده‏ام،و آنان هم حرف زدند ولى سخن آخر من بهتر از حرف اول من است.» (4) این چنین در یک ساعت ام المؤمنین از حالت‏سرسخت‏ترین فرد تحریک کننده به‏قتل عثمان به نخستین فرد مطالبه کننده خون عثمان تغییر موضع داد و در هیچ یک از دو مورد دلیل و برهانى نداشت.

عایشه به مکه رفت و در بطحا به خطبه خواندن ایستاد و مردم را وادار به مطالبه خون عثمان کرد.او خود فراموش کرده بود-به دلیل وضع و نفوذ کلامش به حکم مقامى که داشت-شنوندگانش را هم واداشته بود که فراموش کنند،او خود نخستین شریک در قتل عثمان بوده است.

عایشه فراموش کرده بود و از خاطر مردم برده بود که اسلام سنتها و آداب زمان جاهلیت را باطل ساخته است که براى انتقامجویى جنگهاى خونین بر پا مى‏شد.از طرفى اقامه حدود از زمان پیامبر (ص) از جمله وظایف مردم نبوده است،بلکه تنها از وظایف پیامبر و امام به شمار مى‏رفته است.

او فراموش کرده بود و از یاد مردم هم برده بود که خداوند به او و همه زنان پیامبر (ص) دستور داده است تا در خانه‏هایشان بمانند و زینت‏خود را مانند زمان جاهلیت نخستین در انظار مردان ظاهر نسازند (5) .

براستى که پس از خدیجه او از همه همسران پیامبر (ص) مشهورتر،و دختر خلیفه اول بود. همو بود که با مردم مکه یعنى قبایل قریش که با وى از روزهاى اول نبوت در نارضایتى سبت‏به على (ع) سهیم بودند،سخن مى‏گفت.على نزد عایشه و آنان گناهى جز خلیفه شدن، نداشت.آنان بودند که در طول بیست و پنج‏سال تمام نیروى خود را براى دور ساختن او از خلافت‏به کار برده بودند.البته على (ع) هنگامى به خلافت رسید که قریش با قتل عثمان ابتکار عمل را از دست داده بود.اینک ام المؤمنین قصد دارد قواى قریش را از نو جمع آورى کند تا خلافت على (ع) را پس از بیعت مؤمنان با او از میان بردارد.مکه شهر مقدسى که على (ع) در آن جا شدت عمل را جایز نمى‏شمرد،امن‏ترین جا براى گروه همفکران و دسیسه‏گران بود.پس آنان نیز بایستى-پس از این که عایشه‏پیشاپیش آنان قرار گرفته،و پرچم نافرمانى و مخالفت‏با امیر المؤمنین را برافراشته است-در آن جا جمع شوند.

نخستین کسى که به نداى ام المؤمنین پاسخ گفت،عبد الله بن عامر حضرمى،فرماندار عثمان در مکه بود،او گفت:من اول کسى هستم که طالب خون عثمانم.بنى امیه از موضع ام المؤمنین آگاه شدند،تمام کسانى که در مدینه بودند در پى یکدیگر راهى مکه شدند.طلحه و زبیر،کمى توقف کردند و بعد تصمیم گرفتند به ام المؤمنین بپیوندند.و براى بیرون شدن از مدینه بهانه‏اى آوردند که قصد عمره دارند و چرا این دو به اردوگاه عایشه نپیوندند،که تمام هدفش الغاى خلافت على است تا در نتیجه،یکى از آن دو به جاى او بنشیند؟قبلا هم که عایشه علیه عثمان تحریک مى‏کرد،هدفش همین بود.

فراهم آمدن این گروه دسیسه گران و گفتگویشان در مکه به ما نشان مى‏دهد که پس از عثمان همواره نیروى بنى امیه چیزى بود که روى آن حساب مى‏شد.اهل مکه با آنان بودند و در پیشاپیش آنان،عامل سابق مکه،عبد الله حضرمى بود.در مکه هیچ فرد مخالفى با آنان پیدا نشد.و یعلى بن امیه (که پسر منیه بود) عامل قبلى عثمان در یمن-پیش از این که عبید الله بن عباس،عامل امام به یمن برسد-آنچه از اموال بیت المال در اختیارش بود،به غارت برد. همین پسر امیه براى شورشیان ششصد هزار درهم و ششصد شتر آورد.این مبلغى بود که قسمت مهمى از خواسته خونخواهان را تامین مى‏کرد.عبد الله بن عامر که فرماندار عثمان در بصره بود،مال فراوانى آورد و به اطلاع آنان رساند که در بصره مردان زیادى هستند و تردیدى نیست که هر کدام از فرمانداران خلیفه مقتول افراد زیادى دارند.البته به دست آوردن دوستى قبایل با راضى کردن سرانشان روشى بود که ایشان به منظور تثبیت ارکان حکومت‏بنى امیه، دنبال کرده و موفق شده بودند.

هنگامى که آن گروه،در مورد این که براى خونخواهى عثمان به کدام شهر بروند،با هم مشورت کردند،برایشان روشن شد که سوریه،در مجموع،پیوسته در قبضه حاکم اموى یعنى معاویه بوده است.بدین گونه،نیازى به رفتن به آن جا ندارند،زیرا آن جا دربرابر خلیفه جدید بدون احتیاج به محرکى،مى‏ایستد.سرانجام،تصمیم گرفتند على رغم بودن عامل امام (ع) در بصره،به آن شهر بروند.آنان بصره را به دلیل وجود تعداد زیادى از سرسپردگان اموى انتخاب کردند.امیدوار بودند که منطق ام المؤمنین به شورش اکثر مردم بصره علیه امام (ع) کمک کند.

البته امروز بنى امیه با دشمنان دیروز خود:عایشه،طلحه و زبیر،علیه امام،دشمن مشترکشان متحد شده‏اند.از بین بردن خلافت امام (ع) اولین هدف آنان بود.اما در مورد هدف دوم که به دنبال پیروزى ایشان بر دشمن مشترک،مطرح مى‏شد،با هم اختلاف نظر داشتند.چیزى نمانده بود که پیش از رسیدن به هدف اول در آن مورد با هم نزاع کنند.امویان مى‏خواستند، خلافت‏به آنان باز گردد،در صورتى که عایشه،طلحه و زبیر در آن مورد با ایشان مخالف بودند. همان طورى که بنى امیه دوست مى‏داشتند تا از امام (ع) خلاص شوند،علاقه‏مند بودند که از دست طلحه و زبیر نیز آزاد شوند.آن دو تن و عایشه در نظر بنى امیه شریک قتل عثمان و خطرى در برابر آنان بودند.رویداد ذیل نهایت درجه اختلاف نظر این دو گروه را در هدف براى ما روشن مى‏سازد.

سعید بن عاص (عامل اسبق عثمان در کوفه) نزد مروان بن حکم و کسانش آمد،در حالى که آن گروه،حرکت‏خود را به طرف بصره آغاز کرده بودند.به ایشان گفت:شما به کجا مى‏روید و خونتان را به چند شتر پیر (یعنى عایشه،طلحه و زبیر) در پشت‏سر خود وا مى‏گذارید؟آنان را بکشید و به خانه‏هایتان برگردید.آنان در جواب گفتند:ما مى‏رویم شاید همه قاتلان عثمان را بکشیم.سپس،سعید،طلحه و زبیر را رها کرد و به آنان گفت:اگر شما موفق مى‏شدید امر خلافت را به چه کسى واگذار مى‏کردید؟بمن راست‏بگویید.گفتند:براى یکى از دو نفرمان،هر کدام از ما را که مردم قبول مى‏کردند.سعید گفت:شاید مردم پسر عثمان را خلیفه مى‏کردند، باز هم شما براى طلب خون عثمان بیرون مى‏شدید؟گفتند:ما تا پیرمردان مهاجر باشند خلافت را به بچه‏هاى یتیم واگذار نمى‏کنیم.سعید گفت:جز بیرون آوردن خلافت از دست فرزندان عبد مناف کوششى نمى‏بینم.آنگاه،سعید و همچنین عبد الله بن خالد بن اسید برگشتند.البته سعید در کار عجله کرد اما مروان و همراهانش مى‏دانستند که براى هدفشان چگونه عمل کنند.در حقیقت،آنان قصد شورش در مقابل امام به منظور الغاى خلافت وى و یا تضعیف آن را داشتند.آنان قصد داشتند،چه لشکریانشان پیروز شوند و چه شکست‏بخورند، آن دو نفر[طلحه و زبیر]را ناگهانى بکشند.

بنى امیه از عایشه،طلحه و زبیر زیرکتر بودند،زیرا ایشان قصد داشتند آنان را براى رسیدن به هدف خود به کار بگیرند و آماده بودند آنان را مانند پولى که خرج مى‏کنند مصرف کنند.در صورتى که آنان نمى‏دانستند چه سرنوشتى دارند.خواننده خواهد دید که مروان کسى است که طلحه را به قتل رساند.اگر زبیر هم در معرکه مانده بود از چنگ امویان خلاص نمى‏شد.

طلحه و زبیر هیچ دلیل موجهى در قیام علیه امام (ع) نداشتند.آن دو نفر نه تنها مانند سایر مردم با وى بیعت کرده بودند،بلکه طلحه نخستین فردى بود که با على بیعت کرد،و لیکن هر دو نفر هنگامى که حرکت کردند در طول راه به گزاف گفتند از روى اجبار با على بیعت کرده‏اند.

3- آیا طلحه و زبیر مجبور شدند؟

اعتقاد من این است که امام (ع) طلحه و زبیر را مجبور به بیعت نکرد و على کسى نبود که حق و منحرف از راه حق را نشناسد،این حق مسلم هر فردى است تا آزادى سیاسى خود را به کار گیرد و هر کسى را که اراده کند به حکومت‏برگزیند و یا از انتخاب او خوددارى کند،به شرطى که آن کس قصد بر هم زدن حکومت و ایستادن رو در روى حاکمى را که اکثریت انتخاب مى‏کنند،نداشته باشد.نه حاکم و نه هیچ شخص دیگرى چنین حقى نداشتند تا اگر کسى گفت:نه،به زور و جبر،«نه‏»او را به‏«آرى‏»تبدیل کند.امام خود ناراحتى و سختى هنگامى را که قصد داشتند او را به زور وادار به بیعت‏با ابو بکر کنند،دیده بود،و نیز روز بیعت‏با عثمان که تهدیدش کردند مبادا به ضرر خودش اقدامى بکند!او در همه این موارد مى‏دید که به حق طبیعى وى‏تجاوز مى‏شود.در این صورت،از امام (ع) انتظار نمى‏رفت‏به کارى دست زند که خود از آن انتقاد مى‏کرد.البته او معتقد بود که رسول الله (ص) او را به رهبرى امت تعیین کرده است و امت نمى‏بایست‏با پیمان پیامبر (ص) مخالفت ورزند.با همه اینها،از کاربرد خشونت‏به عنوان وسله‏اى براى رسیدن به خلافت-در آن روزى که ابو سفیان بر او عرضه داشت که مدینه را علیه ابو بکر از سواره و پیاده پر مى‏کند-خوددارى کرد.

البته سعد بن ابى وقاص (یکى از اعضاى شورا) از بیعت‏خوددارى کرد و به امام گفت:به خدا قسم از جانب من خطرى متوجه تو نیست.امام (ع) هم او را مجبور به بیعت نساخت.عبد الله بن عمر هم وادار به بیعت نشد،در صورتى که در مقام و منزلت کمتر از طلحه و زبیر نبود. البته از عبد الله عمر ضامنى خواستند،ولى او از این که ضامنى معرفى کند سرباز زد.آن گاه، امام (ع) فرمود:او را واگذارید!من ضامن اویم،من تو را[اى عبد الله عمر!]در کودکى و بزرگى بدخو تشخیص نداده‏ام.قصد على (ع) از درخواست تعیین ضامن،چیزى نبود،جز اطمینان به این که خوددارى کننده از بیعت،در آینده،قصد بر هم زدن حرمت‏خلیفه را در کار حکومت نکند.اسامة بن زید بن حارثه از بیعت‏با امام سر باز زد و امام (ع) او را مجبور نساخت.

جمعى از انصار از بیعت‏با امام (ع) خوددارى کردند،از جمله زید بن ثابت و حسان بن ابت‏شاعر،مسلمة بن مخلد،محمد بن مسلمه،نعمان بن بشیر (که بعدها از یاوران معاویه شد) ، کعب بن عجره و کعب بن مالک که عثمان او را متصدى جمع آورى صدقات قبیله مزینه ساخته بود و آنچه او دریافت کرده بود به خودش واگذار کرد.اینان همه طرفداران عثمان و مخالف امام بودند.با همه اینها،امام آنان را مجبور به بیعت‏با خود نکرد.امام کسى نبود که با طلحه و زبیر-اگر از بیعت‏خوددارى مى‏کردند-رفتارى استثنایى داشته باشد.بیشترین چیزى که از وى قابل انتظار بود این بود که اگر بیعت نکردند،از هر کدام ضامنى بخواهد تا قصد شورش در مقابل او نکنند.بعید نبود که نهضت گران و یا رهبرانشان روى دو صحابه یاد شده فشار وارد مى‏کردند تا با امام بیعت کنند،و لیکن فشار اینان هر چه شدید بود نمى‏توانست آن دو صحابى را از این که به‏امام بگویند:ما مجبور بودیم تا با تو بیعت کنیم،باز دارد.اگر چنان چیزى به او گفته بودند:هر آینه بیعت‏شان پذیرفته نمى‏شد،چون امام از همه بهتر مى‏دانست که بیعت‏شخص مجبور درست نیست.

گذشته از این،امامى که مردم را به انتخاب خود به خلافت وادارد،مى‏بایستى دو ویژگى برجسته در خویش داشته باشد:علاقه شدید به رسیدن به حکومت و نیروى نظامى،تا با آن مردم را به گزینش خود وادار و ناچار سازد،و یا ثروت زیادى که بدان وسیله،توده‏ها را براى فشار بر مخالفان،فریب دهد.در صورتى که امام ما نه خود رغبت‏به حکومت داشت و نه خود را نامزد خلافت کرده بود.بلکه مى‏کوشید تا خلافت را از خود دور سازد.او بیعت را نپذیرفت،مگر وقتى که به صورت تکلیفى مسلم براى او شد.او داراى نیروى نظامى و یا مالى که او را قادر بر فشار بر توده‏ها و یا افراد مخالف کند،نیز نبود.

علاوه بر آن،ممکن است‏بپذیریم خلیفه‏اى که اکثریت‏با او بیعت کرده‏اند،فردى مخالف را وادار به بیعت کند;اما پذیرفتنى نیست،فرد کاندیداى خلافت که هنوز نه اکثریتى با او بیعت کرده‏اند و نه اقلیت،تصمیم بگیرد نخستین بیعت کنندگان خود را مجبور به بیعت‏سازد. روایتى که به ما مى‏گوید،طلحه و زبیر از روى اجبار بیعت کردند،یادآور مى‏شود که طلحه از نخستین بیعت کنندگان با امام (ع) بوده است و مردى از حاضران که از بیعت طلحه خرسند نبود،بیعت طلحه را به فال بد گرفت و گفت:این کار به پایان نخواهد رسید،چون اولین دستى که با على بیعت کرد،دست فلج‏بود (زیرا انگشتان طلحه از زمان جنگ احد،فلج‏بود) .

البته امام (ع) نادرستى پندارهاى آن دو صحابى را در نامه‏اى که پس از رفتن آنها به جانب بصره و خروج امام از مدینه فرستاد،روشن ساخت و هیچ جایى براى حرف زیاد و جاى بهانه‏اى براى بهانه جو باقى نگذاشت.او در آن نامه گفته است:

«اما بعد،شما مى‏دانید-هر چند کتمان مى‏کنید-که من از مردم نخواستم که با من بیعت کنند تا این که آنها درخواست‏بیعت‏با من کردند،و من براى بیعت دست‏به‏طرف آنان دراز نکردم تا این که ایشان دست‏بیعت‏به طرف من دراز کردند.شما دو نفر از جمله کسانى بودید که به طرف من آمدید و با من بیعت کردید و بیعت مردم با من نه به دلیل زور و قدرتم بود و نه به سبب ثروت و دارائیم پس اگر شما با من از روى اختیار بیعت کرده‏اید تا زود ست‏برگردید،و نزد خدا توبه کنید و اگر با بى‏میلى بیعت کرده‏اید،به دلیل تظاهر به اطاعت و پنهان داشتن نافرمانى،براى من راهى به بازخواست‏خود گشوده‏اید.»

البته مى‏بایست آن دو نفر اگر زیر فشار خونخواهان عثمان و یا دیگران با امام بیعت کرده بودند،به مردم اعلام کنند،و یا حداقل هنگام بیعت و یا پس از آن،و پیش از این که از مدینه بیرون شوند به اطلاع امام برسانند که از روى اجبار با او بیعت کرده‏اند.اما آن دو ماهها در مدینه ماندند و چنین ادعایى نکردند.سکوت آنان در طول آن مدت دلیل بر این بود که از روى میل و رغبت‏بیعت کرده‏اند.براى ابراز این مطلب مانع ترس و تقیه نیز وجود نداشت.به راستى که از مطالب آشکار تاریخ است که سعد بن ابى وقاص که همکار طلحه و زبیر در عضویت‏شورا بود،و عبد الله عمر که هر دو از مهاجران بودند،از بیعت‏با امام سرباز زدند و به علت ترس و کیفر مخالفت‏خود را پنهان نداشتند،با آن که طلحه و زبیر ثروتمندتر و پر قبیله و نفرتر از سعد و عبد الله بودند و این همان مطلب مورد نظر امام است،آن جا که فرموده است:

«به جان خودم سوگند که شما به تقیه و ترس و اظهار بى‏میلى درباره بیعت‏با من از مهاجران سزاوارتر نبودید،و زیر بار بیعت نرفتن شما پیش از این که وارد آن بشوید،آسان‏تر از پیمان شکنى بعد از پذیرفتن آن بود.»

از این گذشته،این دو نفر تنها به ادعاى اجبار در بیعت اکتفا نکردند،بلکه اتهام قتل عثمان را هم به امام افزودند در صورتى که خود و عایشه رهبران تحریک کننده به قتل و تلاشگران محاصره و کشتن عثمان بودند.امام از همه مهاجران سرسخت‏تر از عثمان دفاع مى‏کرد،و مردم مدینه کاملا آن را مى‏دانستند.براى همان بود که امام نامه‏اش را با کلمات زیر به پایان رساند:«شما گمان دارید که من عثمان را کشته‏ام.میان من و شما کسانى از مردم مدینه هستند که هم از من و هم از شما کناره گرفته‏اند.وانگهى هر کدام از ما مى‏بایست‏به اندازه جرم خود زیر بار رود.پس،اى پیرمردان!از تصمیم خود برگردید-زیرا اکنون بزرگترین مساله شما ننگ است-پیش از آن که ننگ دنیا و آتش عذاب با هم به سراغ شما بیاید و السلام‏» (6) .

به این ترتیب،روایت مجبور ساختن طلحه و زبیر را به بیعت،نادرست مى‏یابیم.على کسى نبود که فردى را به بیعت‏خود مجبور سازد،چه در آن صورت خلیفه انتخابى مردم نبود.ملاحظه مى‏کنیم که طلحه و زبیر داستان اجبار به بیعت را ساخته‏اند تا قیام خود را مقابل امام توجیه کنند.از کسى که قتل على و ریختن خون هزاران مسلمان را در راه آرمانهاى خود حلال مى‏داند نباید انتظار داشت تا از جعل داستان اجبار در بیعت دورى گزیند و درین راه تقوا پیشه کند.

پى‏نوشتها:


1-الکامل ابن اثیر ج 3 ص 33.

2-تاریخ طبرى،در حوادث سال 35 ص 3066-ص 3077.

3-بخش اول از قسمت چهارم همین کتاب.

4-تاریخ (الکامل) ابن اثیر،جلد 3 ص 106.

5-مضمون آیه 33 از سوره مبارکه احزاب.م.

6-نهج البلاغه،ج 3 ص 111-112.

 

 

   

خاتمه

1

ما قصد داریم در بحث‏خلافت‏به پرسشى پاسخ دهیم که دریافت ما از رویدادهاى تاریخ اسلام، بر عهده‏مان گذاشته است،رویدادهایى که در دوران نبوت و خلافت‏خلفاى راشدین در مدتى اتفاق افتاد که کوتاهى آن مدت وحشتزاست،زیرا عمر خلافت اسلامى به قدر نصف عمر یک انسان هم نبود.

براستى که بعضى از نظامهاى حزبى و مبتنى بر دموکراسى در عصر جدید،گاهى صدها سال دوام داشته است و آخرین آنها بیش از نیم قرن است که به وجود آمده است.و ما مى‏بینیم که هیچ کدام از آن نظامها به نظام دیکتاتورى نظامى ظالمانه تبدیل نشده است و نشانه‏هایى به چشم مى‏خورد که اشاره دارد بر این که هر کدام از این نظامها بدون هیچ گونه تغییرى عمرى طولانى خواهد داشت.

و لیکن حکومت اسلامى عادل که از نظر معنوى و مادى بر تمام نظامهاى دموکراسى و یا کمونیستى موجود در قرن حاضر برترى دارد،جز مدتى کوتاه دوام نیافت.و در مدتى کمتر از سى سال پایان گرفت.و طبیعى است که برچیده شدن خلافت را شده،با این سرعت ناگهانى ما را وادار مى‏کند تا بپرسیم:آیا این نابودى آنى پیامد طبیعى حرکت مسلمانان در خطى بود که پیامبر (ص) ترسیم کرده بود،یعنى (چنان که جمهور مسلمانان عقیده دارند) از انتخاب جانشینى که امت را پس از او رهبرى کند،خود دارى کرد،و کار گزینش را به خود امت واگذاشت تا کسى را براى رهبرى خود انتخاب نماید؟و یا این که نابودى خلافت‏خلفاى راشدین،پیامد طبیعى سهل انگارى‏مسلمانان نسبت‏به خطى است که پیامبر (ص) ترسیم کرد و امت را ملزم کرد تا در آن خط حرکت کند،زیرا پیامبر (ص) براى ایشان رهبرى انتخاب کرد.اما آنان به رهبرى وى تن در ندادند؟

براى کشف حقیقت در مورد این نکته مهم از تاریخ اسلام،ما تصمیم داریم ضمن گفتگوى خود از موضوع خلافت‏به دو پرسش پاسخ گوییم:

(1) -آیا سزاوار بود که خلافت موروثى باشد یا نه؟انتخاب به مردم و یا طبقه‏اى از مردم واگذار شود؟و یا این که شایسته بود با تعیین شخص پیامبر (ص) باشد؟

(2) -هر گاه شایسته بوده است‏با تعیین پیامبر (ص) باشد آیا آنچه سزاوار بود انجام گیرد، انجام گرفت؟و آیا پیامبر (ص) براى امت‏خویش رهبرى پس از خود تعیین کرد؟گفتگوى ما به این جا منتهى شد که شایسته بود خلافت‏با تعیین پیامبر (ص) باشد و پیامبر (ص) براى امت پس از خود رهبرى انتخاب کرد و آن رهبر على بن ابى طالب (ع) است.همان طورى که نتیجه گرفتیم،گسستگى وحدت امت و آشوبهایى که بر او گذشت،همه برمى‏گردد به پیروى نکردن مسلمانان از خطى که پیامبر (ص) درباره خلافت ترسیم کرده بود.

اگر حکومت پس از وفات پیامبر (ص) به على بن ابى طالب (ع) واگذار شده بود،جنگ بصره اتفاق نمى‏افتاد،و پس از آن نبرد صفین و نهروان پیش نمى‏آمد.جنگ نهروان پیامد جنگ صفین بود و جنگهاى صفین و بصره پیامد قتل عثمان بودند.و اگر على (ع) خلیفه اول بود نه عثمان به خلافت مى‏رسید و نه کشته مى‏شد.و اگر این سه جنگ اتفاق نیفتاده بود،خلافت هدایتگر به این زودى پایان نگرفته بود.و بنى امیه نمى‏توانستند به چنان قدرتى برسند که بتوانند بساط خلافت را برچینند و به جاى آن سلطنتى فاسد به وجود آورند و آن را تا نود سال بین خود دست‏بدست‏بگردانند.و بنى امیه نمى‏توانستند خاندان پیامبر (ص) را در قتلگاه کربلا قتل عام بکنند.بلکه امکان داشت‏خلافت مدتى دراز ادامه پیدا کند تا در خلال آن مدت قوانین اسلامى در دلهاى مسلمانان ریشه بدواند.و اگر على (ع) عهده‏دار خلافت‏بود، مسلمانان به سنى و شیعه تقسیم نمى‏شدند...زیرا سنى بودن و شیعه بودن پیامد همان اختلاف است که آیا پیامبر (ص) على را به خلافت انتخاب کرده و یا کار خلافت را به خود مردم واگذاشته است تا هر کسى را مى‏خواهند براى خودشان انتخاب کنند؟اگر پس از وفات پیامبر (ص) خلافت‏به على (ع) واگذار شده بود،مردم مسلمان،متفرق و دسته دسته نمى‏شدند،زیرا میان مسلمانان کسى که مدعى باشد پیامبر (ص) براى خلافت،ابو بکر و یا کس دیگرى از اصحاب را انتخاب کرده است،وجود نداشت.

علاوه بر اینها،مقصود ما از این نتیجه گیرى آن نیست که این سه خلیفه و دیگر اصحاب،پس از آگاهى بر این که پیامبر (ص) على (ع) را براى رهبرى امت اختیار کرده است،بطور عمدى با پیامبر خدا (ص) مخالفت کردند.هرگز!زیرا که ما این بزرگان را بالاتر از این مى‏دانیم که در امور دینى خود،بعمد،با خدا و رسولش مخالفت کنند.بلکه این نیکمردان تصور کردند، زمامدارى امت‏یکى از امور دنیوى است،و تصور کردند که حق دارند براى خودشان،نسبت‏به اداره مصالح دنیوى کسى را غیر از آن که پیامبر (ص) برگزیده است،انتخاب کنند.پیامبر (ص) در کارهایى که از جانب خدا در آن باره وحى نازل نشده بود با اصحاب خود مشورت مى‏کرد.و به نظر مى‏رسد که آنان گمان کرده بودند که خلافت از آن امورى نیست که درباره آن وحیى رسیده باشد.مناسب بود که این اصحاب براى تحقیق درباره این امر سعى و کوشش مى‏کردند، زیرا شخص تلاشگر نزد خداوند اجر دارد چه به مقصود برسد یا نرسد (1) .

و اصحاب،بشر بودند،علم غیب نداشتند و از پیآمدهاى گزینش خود مطلع نبودند بنابراین ایشان مسؤول آشوبهایى نیستند که امت گرفتار آنها شد،و همچنین مسؤول‏خسارت جبران ناپذیرى که در نتیجه آن آشوبها عاید امت‏شد و از میان رفتن خلافت را شده نمى‏باشند.البته این گروه اصحاب تصور مى‏کردند که بهتر است،ایشان و قریش کسى را غیر از آن که پیامبر (ص) انتخاب کرده است،انتخاب کنند.و نمى‏توانستند درک کنند که این انتخاب ایشان چه پیامدهایى خواهد داشت.

در حقیقت این گروه اصحاب در اجتهاد و محاسبه خود مرتکب اشتباه شدند و تمام جنبه‏هاى هدف پیامبر (ص) را درک نکردند.و على رغم تمام اینها وظیفه ماست که به ایشان حسن ظن داشته باشیم[!]و کارهاى آنها را به بهترین شکل توجیه کنیم[!].به ما دستور داده‏اند تا براى همه برادران خود که پیش از ما ایمان آورده‏اند طلب آمرزش کنیم تا چه رسد به اصحابى که در صف اول صدر اسلام بودند.

2

باید مسلمانان بپذیرند که این حق را دارند با هم اختلاف نظر داشته باشند

على رغم این که گفتگوهاى ما درباره خلافت ما را به این نتیجه رساند که شایسته بود، لافت‏با انتخاب پیامبر (ص) باشد،و پیامبر (ص) ،على (ع) را به رهبرى امت انتخاب کرد،ما انتظار نداریم و لازم نمى‏بینیم که مسلمانان،همه با این نظر موافق باشند.تردیدى نیست که طرفداران هر دو نوع اندیشه گزینش و تعیین تا وقتى که جهان اسلام وجود دارد،خواهند بود. و ما معتقدیم که این اختلاف نظر باعث نمى‏شود که مسلمانان نسبت‏به هم دشمنى و گمان بد روا دارند.زیرا اختلاف نظر مانع از آن نیست که مسلمانان نسبت‏به یکدیگر احترام و محبت و احساس برادرى کنند،در صورتى که آنان بپذیرند که حق دارند اختلاف نظر داشته باشند،و در باره خلافت داراى عقاید مختلفى باشند.براستى ریشه بد گمانیهایى که میان طرفداران دو طرز تفکر رد و بدل مى‏شود،اختلاف در عقیده نیست،بلکه ریشه آن،اعتقاد هر دسته‏اى است‏بر این که دسته دیگر حق ندارد نظرى مخالف نظر او داشته باشد،و ایمان وى بر این که تنها نظر او نظر اسلام است و عقیده گروه دیگر منحرف و باطل و مخالف خدا و پیامبر (ص) و باعث از بین رفتن اسلام است.و اگر هر دو دسته به حکم منطق برگردند،درک مى‏کنند که خداوند پیش‏از آن که ابو بکر به خلافت‏برسد،دین خود را کامل کرده است،در صورتى که در قرآن و سنت چیزى در مورد خلافت ابو بکر نیامده است،و از مسلمات تعلیمات اسلامى نیست.آرى خلافت ابو بکر از رویدادهاى تاریخى است که هر مسلمانى حق دارد تا نسبت‏به آن نظر مثبت و یا منفى داشته باشد،و البته این نظر منفى و یا مثبت وى،او را در ردیف دشمنان خدا و رسولش و در صف گنهکاران و سرکشان از فرمان خدا و رسول قرار نمى‏دهد.و گزینش پیامبر (ص) على را و انتخابش به زمامدارى امت،با همه دلایل روشنى که دارد و بعضى از آنها به حد تواتر رسیده است،به آن مقدار از روشنى نرسیده است که آن را در ردیف تعلیمات بدیهى پیامبر (ص) قرار دهد که هیچ مسلمانى حق چون و چرا در آن نداشته باشد (2) .

البته اعتقاد اهل سنت‏بر این که پیامبر (ص) جانشینى براى خود تعیین نکرده است و خلافت هر سه خلیفه قانونى و درست است،و اعتقاد شیعه بر این که پیامبر (ص) على (ع) را جانشین خود قرار داده،و خلافت‏سه خلیفه مطابق خواست پیامبر (ص) نبوده است،هرگز باعث اختلاف نظر در درک تاریخ اسلام و یا مخالفت‏با قانونى از قوانین اسلامى و یا حکمى از احکام شرعى نمى‏شود.

هر گاه مسلمانان به خود اجازه مى‏دهند تا در آراى شرعى مربوط به احکامى که در روشنى و وضوح به حد ضرورت و بداهت در اسلام نرسیده است،اختلاف داشته باشند،پس حق این است که به خود اجازه دهند بدون برخورد خصمانه و تهمت زدن گروهى به گروه دیگر در دین و ایمانشان به خاطر اختلاف نظر در مورد خلافت-در مساله خلافت اختلاف نظر داشته باشند.رهبران مذاهب چهار گانه در صدها حکم شرعى اختلاف نظر دارند و در آن موارد فتواهاشان مخالف یکدیگر است.و به نظر جمهور مسلمانان اختلاف مذاهب چیزى جز پیامد این اختلاف نیست و اگر پیشوایان این چهار مذهب در فتواهاى خود هماهنگ بودند،جمهور مسلمانان یک مذهب داشتند نه چهار مذهب.و على رغم‏این اختلاف و چند دستگى مى‏بینیم، پیروان این چهار مذهب،با احترام و محبت‏با هم برخورد دارند و یکدیگر را در دینشان متهم نمى‏کنند بلکه همگى به درستى اسلام و عقیده یکدیگر ایمان دارند.و این همان چیزى است که منطق،تعالیم قرآن و سنتهاى پیامبر (ص) اقتضا مى‏کند.پس تا وقتى که اختلاف پیرامون مسائلى است که پاسخ آنها در قرآن و سنت‏به طور روشن و قطعى داده نشده است تا جلو شک و تردید را بگیرد،هر مجتهدى حق خواهد داشت،تا در این قبیل مسائل نظرى بر پایه نتیجه تلاش آزادانه‏اش در آن بحث داشته باشد.ولیکن چنین موضعگیرى منطقى والا که موافق تعالیم قرآن و سنت است در مسائل مربوط به خلافت‏به چشم نمى‏خورد.و على رغم این که دانشمندان جمهور اسلامى معتقدند که خلافت اصلى از اصول دین نیست،و على رغم این که همه مسلمانان هماهنگى دارند که پیامبر (ص) ،ابو بکر و هیچ کدام از دو خلیفه بعد از او را به جانشینى خود تعیین نکرده است،ما مى‏بینیم که به هیچ مسلمانى اجازه گفتگو و بحث درباره درستى خلافت ایشان را نمى‏دهند،و معتقدند که اعتقاد بر این که على (ع) خلیفه اول قانونى است،باطل و انحراف از خط دینى و گناهى از گناهان کبیره و غیر قابل بخشش است!و گویا آن انکار نبوت حضرت محمد (ص) و شرک بر خداست.

و چرا این همه اختلاف؟دلیل آن روشن است.موضع مسلمانان نسبت‏به خلافت و خلفا یک موضعگیرى عاطفى است.و هنگامى که عاطفه کسى حاکم بر او شد،تمام معیارها در نظر او دگرگون مى‏شود،کوچک در نظر او بزرگ و بزرگ در نظر او کوچک جلوه مى‏کند.

3

در مورد این اختلاف،باید به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) مراجعه کنیم

براى این که در این باره درست را از نادرست‏بشناسیم،منطقى است که آن را به کتاب خدا و سنت پیامبرش عرضه کنیم.در کتاب و سنت‏به آسانى تعریف واضح از معنى اسلام و ایمان درست و شروط لازم آن مى‏یابیم که در صورت وجود آنها اسلام یک مسلمان‏صحیح است و او از جمله مؤمنان پرهیزگار به شمار مى‏آید.و این قرآن مجید است که مى‏فرماید:

«پیامبر (ص) به آنچه از جانب پروردگارش به او فرو فرستاده شد،ایمان آورد،و همه مؤمنان،به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش ایمان آوردند،و ما میان هیچ یک از پیامبران او فرق نمى‏گذاریم گفتند،شنیدیم و فرمان بردیم،آمرزش تو را خواهانیم،پروردگارا بازگشت‏به سوى تو است.» (3) و نیز مى‏یابیم کتاب خدا را که بیانگر مطالب زیر است:

«نیکى آن نیست که چهره‏هاى خود را به طرف خاور و باختر بگردانید،بلکه نیکوکار کسى است که به خدا و روز رستاخیز،فرشتگان،کتاب و پیامبران ایمان آورد،و مال خود را براى دوستى خدا به خویشان پیامبر (ص) ،یتیمان،درماندگان،در راه-ماندگان و مستمندان و در راه آزاد سازى بردگان،بپردازد و نماز را به پا دارد و زکات بدهد،و آن کسانى که در هنگام پیمان با دیگران به پیمان خود عمل کنند،در سختیها و رنجها شکیبا و به هنگام کارزار، صادقند و هم ایشانند پرهیزکاران‏» (4) .

آیه اول را مى‏بینیم که به ما خبر مى‏دهد،مؤمنان کسانى هستند که به خدا،فرشتگان،کتابها و پیامبران خدا ایمان آورده‏اند.و آیه دوم اعلان مى‏کند که راستگویان و پرهیزکاران همان کسانى هستند که به خدا و روز جزا و فرشتگان،کتابها و پیامبران ایمان آورند،و مال خود را به خاطر دوستى خدا به مستحقان بپردازند،نماز را به پا دارند،زکات بدهند و به پیمانهایشان وفا کنند و در سختیها و رنجها و به هنگام کارزار شکیبا باشند.و آشکارا مشاهده مى‏کنیم که هر دو آیه در مورد ایمان و راستى و پرهیزکارى،نظر خاص مثبت و یا منفى را شرط نمى‏داند.

و سنتهاى پیامبر (ص) نیز بیانگر آن چیزى است که قرآن بیان داشته است و اینک به فت‏حدیث زیر توجه کنید: (1) -بخارى (5) و مسلم (6) ،از طلحة بن عبید الله نقل کرده‏اند که‏«عربى بیابان نشین از پیامبر (ص) راجع به اسلام پرسید.پیامبر خدا (ص) فرمود:پنج وعده نماز در شبانه روز.عرض کرد:آیا چیز دیگرى بر من واجب است؟فرمود:نه،جز این که تسلیم امر خدا باشى و در ماه رمضان روزه بدارى!عرض کرد:غیر از آن چیز دیگرى بر من واجب است؟فرمود:نه،جز این که تسلیم او باشى،و پیامبر (ص) زکات را به او یاد آورى کرد. عرض کرد:چیز دیگرى هم بر من واجب است؟فرمود:نه فقط سر به فرمان او نهادن.مى‏گوید: آن مرد برگشت،در حالى که مى‏گفت،به خدا قسم،چیزى از اینها کم و زیاد نخواهم کرد. پیامبر خدا (ص) فرمود:اگر او راست‏بگوید،رستگار است‏».

(2) -مسلم از ابو هریره نقل کرده است که عربى بیابانى خدمت پیامبر (ص) آمد،عرض کرد، یا رسول الله مرا به عملى راهنمایى کنید که اگر آن را انجام دادم اهل بهشت‏شوم.پیامبر (ص) فرمود:«خدا را عبادت مى‏کنى و چیزى را شریک او نمى‏دانى،نماز واجب را بپا مى‏دارى و زکات لازم را مى‏دهى،و روزه ماه رمضان را مى‏گیرى.آن عرب روستایى گفت:به خدایى که جانم به دست اوست،هرگز چیزى بر آنها کم یا زیاد نخواهم کرد.هنگام بازگشت پیامبر (ص) فرمود:«هر کس با دیدن مردى از اهل بهشت‏خوشحال مى‏شود،به این مرد نگاه کند.» (7)

(3) -از عبادة بن صامت نقل شده است که او در حالى که در بستر بیمارى افتاده بود،گفت: هیچ حدیثى از رسول الله را که در آن خیرى براى شما باشد نشنیدم،مگر این که براى شما نقل کردم،جز یک حدیث که آن را هم امروز وقتى که حواسم جمع باشد براى شما نقل خواهم کرد.از پیامبر خدا شنیدم که مى‏فرمود:«هر کس شهادت دهد که خدایى جز خداى یکتا نیست،و محمد (ص) فرستاده اوست،خداوند آتش جهنم را براى او حرام گرداند.» (8) -و نیز از عبادة بن صامت روایت‏شده است که پیامبر (ص) فرمود:«هر کس شهادت دهد که خدایى جز خداى یکتا نیست او تنها و بى‏شریک است،و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست،و عیسى بنده خدا و فرزند کنیز او و کلمه‏اى از جانب اوست که بر مریم القا کرده است و روحى از طرف اوست،و بهشت و دوزخ حق است،خداوند از هر یک از هشت در بهشت که بخواهد او را وارد بهشت گرداند» (9) .

(5) -از معاذ بن جبل روایت‏شده است که پیامبر (ص) فرمود:حق خدا بر بندگانش این است که خدا را عبادت کنند و چیزى را شریک او نشمارند،و حق بندگان بر خداى بزرگ این است، که چون بنده چیزى را شریک او نداند،او را عذاب نکند.گفت:عرض کردم یا رسول الله آیا به مردم بشارت دهم؟گفت:پیامبر (ص) فرمود:نه بشارت نده زیرا که ایشان متکى بر اینها بار مى‏آیند (10) .

و مسلم (12) از ابو هریره نقل کرده‏اند که پیامبر (ص) در جواب پرسش کسى، فرمود:«ایمان این است که به خدا و فرشتگانش و به دیدار او و پیامبرانش ایمان داشته باشى و به رستاخیز معتقد باشى.و فرمود:اسلام عبارت از این است که خدا را بپرستى و چیزى را شریک او ندانى،نماز واجب را به پا دارى و زکات واجب را بپردازى و روزه ماه رمضان را بگیرى. ..»

(7) -مسلم در روایت صحیح به سند خویش از عمر بن خطاب نقل کرده است که پیامبر (ص) در پاسخ پرسنده‏اى،فرمود:«اسلام این است که گواهى دهى خدایى جز خداى یکتا نیست و محمد (ص) پیامبر خداست،نماز را بپا دارى،زکات را بپردازى و ماه رمضان روزه بگیرى و حج‏خانه خدا را در صورت استطاعت،بگزارى‏».و همین‏شخص راجع به ایمان از پیامبر (ص) پرسید،پیامبر (ص) در پاسخ فرمود:«این که به خدا،فرشتگان،کتابهاى آسمانى،پیامبران و روز رستاخیز ایمان آورى و در برابر مقدرات پروردگار،اعم از خیر و شر،تسلیم باشى‏» (13) .این روایتهاى صحیح و روایتهاى صحیح دیگرى که نقل نکردیم،همه با قرآن هماهنگى دارند،و همه آنها دلالت دارند بر این که هر کس به خدا،فرشتگان،کتابها،پیامبران خدا و لقاء الله و دوباره زنده شدن ایمان آورد و خداى یکتا را بپرستد،نمازهاى واجب را به جا آورد و روزه رمضان را بگیرد،زکات را بپردازد،و در صورت استطاعت‏حج‏خانه خدا را انجام دهد،چنین کسى مسلمان،تمام عیار و مؤمن کامل عیار است،و او از رستگاران مى‏باشد،و خداوند آتش جهنم را بر او حرام مى‏کند و او را وارد بهشت مى‏سازد،از هر درى از هشت در بهشت که بخواهد.صرف نظر از این که اعتقاد داشته باشد که خلیفه پس از وفات پیامبر (ص) ابو بکر است و یا على بن ابى طالب (ع) .توضیح این که ایمان به قانونى و شرعى بودن خلافت‏خلفا به عنوان یک شرط در مسلمان بودن،و یا ایمان داشتن و یا رستگارى و یا دورى از دوزخ و یا دخول در بهشت نام برده نشده است (14) .

و این همان چیزى است که منطق سلیم اقتضا مى‏کند.پس هر گاه پیامبر (ص) بر لافت‏خلفاى سه گانه تصریح نفرموده است و در مورد خلافت ابو بکر سفارشى نکرده است پس چگونه اعتقاد به خلافت‏خلفاى سه گانه،جزیى از دین اسلام است و معتقد نبودن به آن به ایمان صدمه مى‏زند؟علاوه بر این که دین اسلام در زمان پیامبر (ص) و پیش از دوران خلافت تمام و کامل بوده است.در صورتى که خلافت این بزرگان در کتاب خدا و (سنت پیامبرش) ذکر شده است.و هر گاه پیامبر (ص) على (ع) را به جانشینى خود تعیین کرده است و سبت‏به او سفارش کرده است این سفارش در مورد اواز جمله سنتهاى پیامبر (ص) خواهد بود.ولیکن این سفارش به آن درجه از وضوح نرسیده است تا از اختلاف و یا تردید در صدور و یا دلالت احادیثى که در آن باره وارد شده است جلوگیرى کند.و هر گاه مسلمانى دلایل صدور آن وصیت را به طور کامل بررسى کند و در بررسى خود،اخلاص داشته باشد ولى آن دلایل او را قانع نسازد،چنان کسى معذور خواهد بود و مخالف کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) محسوب نخواهد شد.

و هنگامى که کتاب خدا مى‏گوید،هر کس به خدا و پیامبران و فرشتگان خدا و روز واپسین ایمان آورد و واجبات را انجام دهد،مسلمان با ایمان درست است و سنتهاى پیامبر اکرم (ص) نیز بیانگر همین است،پس هرگز،نه از منطق و نه از اسلام است که پیروان قرآن و پیامبر (ص) بگویند کسى مؤمن،رستگار و دور از آتش دوزخ و مستحق دخول بهشت نخواهد بود مگر آن که ایمان آورد بر این که ابو بکر خلیفه قانونى است و یا نخستین خلیفه شرعى امام على (ع) است.و این از اسلام نیست که مسلمانان بگویند هر کس مطابق عقیده جمهور،عقیده‏اى را نداشته باشد پس از مؤمنان نیست و از جمله اهل بهشت نمى‏باشد،بلکه از اهل دوزخ است،هر چند گواهى دهد که خدایى جز خداى یکتا نیست،و محمد (ص) فرستاده اوست.و خداى یکتا را بپرستد و نماز را بپا دارد،زکات را بپردازد و روزه ماه رمضان را بگیرد و حج‏خانه خدا را برگزار کند و ایمان به خدا،فرشتگان،پیامبران و کتابهاى او داشته باشد و به لقاء الله و برانگیخته شدن معتقد باشد.

براستى که خداوند بالاتر از آن است که به وعده خود عمل نکند و بزرگتر از آن است که مطابق خواسته‏هاى متعصبان عمل کند.و خداى بزرگ عادلتر از آن است که بندگان خود را عذاب کند و از ثواب خود محروم سازد،به دلیل ایمان نداشتن به چیزى که نه در کتاب خود بیان کرده است و نه پیامبرش براى ایشان گفته است.و یا به دلیل به ثبوت رسیدن نظرى در طول تاریخ اسلام که یک فرد با اخلاص نهایت کوشش خود را کرده پس از بررسى درباره حقیقت‏به آن دست پیدا کرده است.و منطقى نیست که-على رغم این که پیامبر (ص) عبارتى را بیان نکرده است تا دلالت کند بر این که اوابو بکر را جانشین خود قرار داده است-عذر گروهى از مسلمانان در اعتقاد بر این که ابو بکر نخستین خلیفه شرعى پیامبر خداست پذیرفته باشد ولى عذر گروه دیگر از مسلمانانى که معتقدند على بن ابو طالب نخستین خلیفه شرعى است پذیرفته نباشد،در حالى که مسلمانان اجماع دارند بر این مطلب که پیامبر (ص) به على (ع) فرمود:«آیا راضى نیستى که نسبت‏به من به منزله هارون نسبت‏به موسى (ع) باشى جز این که پیامبرى پس از من نخواهد بود؟»همان طورى که ثابت‏شده است که پیامبر (ص) به مسلمانان اعلان فرمود که براى ایشان کتاب خدا و عترت خود را باقى گذاشته است و اگر به آنها چنگ بزنند از گمراهى ایمن خواهند بود.

4

اصول تفاهم

یاد آورى کردم که هدف ما از ارائه بحثهاى خلافت این نبوده است که جمهور مسلمانان را از اعتقادشان برگردانیم و ایشان را بر این عقیده واداریم که نخستین خلیفه شرعى امام على (ع) است.این چیزى است که نه مورد انتظار بوده است و نه هدف ماست.هدف ما این بوده است که امورى را توضیح دهیم که اعتقاد داریم آنها اساسا براى برقرارى تفاهم میان مسلمانان صلاحیت دارند،امیدواریم که در نتیجه طرح آنها نگرانى و بد بینى ما بین مسلمانان از میان برداشته شود و جاى آن را هماهنگى و برادرى بگیرد.و در جهت گسترش دعوت مسلمانان بر این عقیده کار کنیم،که اسلام و ایمان تمام مسلمانان صحیح است و همه شایستگى رضوان و ثواب الهى را دارند[!]البته در صورتى که بعد از ایمان به خدا،پیامبر (ص) ،کتاب،فرشتگان الهى و برانگیخته شدن،واجبات را انجام دهند.در این جهت تفاوتى وجود ندارد میان آن کسانى که معتقدند پیامبر (ص) خلیفه تعیین کرده است و بین آن افرادى که مى‏گویند امر خلافت را به گزینش امت واگذار کرده است[!]،و براى ما ثابت مى‏شود که بحثهاى گذشته درباره خلافت آشکارا بیانگر امورى باشد.قصد داشتیم آنها را توضیح دهیم و آنچه شایستگى داشت‏با اساس تفاهم اسلامى باشد همگانى و مورد قبول همه‏است.از جمله آن امور،موارد زیر است:

اعتقاد به گزینش جانشین بدعت نیست

الف-اعتقاد بر این که على (ع) برگزیده پیامبر (ص) براى زمامدارى امت‏بوده است،بدعتى در دین و انحراف از خط ایمان نیست،و ادعاى بدون دلیل هم نمى‏باشد.آرى این عقیده از اسلام گرفته شده است و در راستاى خط مستقیم آن است.و با سرشت تعالیم اسلامى سازگار است.و تعیین خلیفه در اسلام بدعت نیست،زیرا ابو بکر هم به طور احتیاط براى اسلام و مسلمانان عمر را به جانشینى خود تعیین کرده در صورتى که ابو بکر علاقه‏مندتر از پیامبر اکرم (ص) براى آینده اسلام و امت نبود.

در حقیقت اعتقاد به گزینش پیامبر (ص) على را و تعیین وى به جانشینى خود اعتقاد به چیزى است که هم بر عقل و منطق استوار است و هم سنتهاى رسیده و مسلم پشتوانه آن مى‏باشد.زیرا مسلمانان در درستى حدیث منزلت و حدیث غدیر خم و دیگر احادیث معتبرى که شیعه از آنها گزینش پیامبر (ص) على (ع) را به جانشینى،استفاده مى‏کند،چون و چرایى ندارند.با این حال اهل سنت‏حق دارند در مورد دلالت این احادیث‏بر تعیین على (ع) به جانشینى مجادله و بحث کنند و شکى نیست که ایشان حق دارند از آن روایتها استفاده نکنند که پیامبر (ص) على (ع) را براى زمامدارى امت تعیین کرده است.ولى آنان حق ندارند با شیعه مخالفت کنند که چرا از این روایتها استنباط کرده که پیامبر (ص) على را به خلافت تعیین کرده است.

اعتقاد بر این که روایتهاى معتبر،جانشینى على (ع) را ثابت مى‏کند یا نمى‏کند،هرگز باعث نمى‏شود که هیچ یک از دو گروه با ایمان و یا منحرف از راه راست‏شمرده شود.

5

بعضى از اصحاب شیعه (پیرو) على بودند،و پیامبر آنان را دوست مى‏داشت

ب-پیروى از على (ع) و دیگر عترت پاک،امرى تازه پس از وفات پیامبر (ص) وپدیده‏اى نو اعتقادى در اسلام نبوده است که گروهى از افرادى که همزمان با پیامبر (ص) نبوده و از او نشنیده بودند به آن معتقد شده باشند.هرگز،زیرا سر آغازش مردانى از برجستگان اصحاب پیامبر (ص) بودند که پیامبر (ص) آنان را پاک داشته و به راستى آنها گواهى داده و آنها را بر حق دانسته بود.

از جمله ایشان:ابوذر غفارى بود که پیامبر (ص) در باره او فرمود:«سایه نیفکنده است آسمان نیلگون و حمل نکرده است زمین،راستگوتر از ابوذر را و او در روى زمین با زهد عیسى بن مریم،به سر مى‏برد» (15) .

و عمار بن یاسر بود که پیامبر (ص) درباره او و پدر و مادرش فرمود:

«شکیبا باشید!اى خاندان یاسر که وعده گاه شما بهشت است‏»و به او فرمود (16) :«اى عمار بشارت باد تو را که گروه ستم پیشه تو را مى‏کشند» (17) .

و مقداد بن اسود،که پیامبر (ص) در باره او و على (ع) و ابوذر و سلمان فرمود:«همانا خداوند مرا به دوستى چهار تن امر کرده است و خبر داده است که خود،آنان را دوست مى‏دارد.پس عرض شد یا رسول الله!کیستند ایشان؟فرمود:على از آن جمله است (سه بار تکرار کرد) و ابوذر،سلمان و مقداد» (18) و سلمان فارسى،که رسول خدا (ص) درباره او و على و عمار فرمود: بهشت مشتاق سه نفر است:«على (ع) ،عمار و سلمان‏» (19) .

و ابن عباس که پیامبر (ص) درباره او فرمود:«بار خدایا به او علم تاویل قرآن بیاموز و او را در امر دین فقیه گردان و او را از اهل ایمان قرار بده‏» (20) .

اینها و تعدادى دیگر از اصحاب،حتى در زمان خلفاى راشدین پیروان على (ع) بودند و اعتقاد داشتند که خلافت‏حق اهل بیت پیامبر (ص) است.و این که اگریاورانى داشتند،در راه رسیدن على (ع) به خلافت،جنگ مى‏کردند.عمار و مقداد از امام (ع) بعد از به خلافت رسیدن خلیفه سوم از على (ع) خواستند،تا دست‏به مبارزه بزند.ولیکن امام (ع) از آن خود دارى کرد و من تصور نمى‏کنم هیچ یک از شیعیان امامیه،به اندازه ابوذر،بتواند از على (ع) پیروى کند.و همین ابوذر،از پیامبر خدا (ص) روایت کرده است فرمود:«هر کس از من پیروى کند از خدا پیروى کرده است و هر کس نافرمانى مرا بکند خدا را نافرمانى کرده است.و هر کس از على (ع) اطاعت کند در حقیقت از من اطاعت کرده،و هر کس نافرمانى على (ع) را بکند از خدا نافرمانى کرده است،و هر کس از على (ع) اطاعت کند در حقیقت از من اطاعت کرده است و هر کس از على (ع) نافرمانى کند،از من نافرمانى کرده است‏» (21) .و آن حضرت به على (ع) فرمود:«یا على،هر کس از من جدا شود در حقیقت از خدا جدا شده است و هر کس از تو یا على جدا شود در حقیقت از من جدا شده است‏» (22) .و (ابوذر) در حالى که در کعبه را گرفته بود گفت:هر که مرا مى‏شناسد،شناخته است و هر کس نمى‏شناسد پس من ابوذرم،از پیامبر خدا (ص) شنیدم که مى‏فرمود:«آگاه باشید که مثل خاندان من مثل کشتى نوح است سبت‏به قوم نوح که هر کس سوار کشتى شد نجات یافت و هر کس دورى کرد،غرق شد» (23) .

6

قانونى بودن خلافت انتخابى و پیآمد ناپسند آن

ج-هر گاه پیامبر (ص) نسبت‏به شخص معینى سفارش نکرده بود که بعد از وى رهبرى امت را عهده‏دار شود و یا نسبت‏به شخص معینى وصیت کرده بود اما اصحاب از سخنان پیامبر (ص) بوضوح دریافت نکردند که نسبت‏به آن شخص معین وصیت کرده است و بعد امت،خود رهبرى چون ابو بکر را انتخاب کرد،خلافت آن شخص قانونى خواهدبود.زیرا این حق طبیعى مسلمانان است که اداره امور خویش را به هر کسى که مایل باشند واگذار کنند،بنابراین بیعت، قرار دادى میان انتخابگران و رهبر انتخاب شده خواهد بود،تا وقتى که شخص انتخاب شونده به شروطى که ضمن بیعت‏بوده،عمل کند،وفاى به عقد واجب است پس اگر بیعت‏بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) بوده باشد،اطاعت انتخابگران از شخص انتخاب شده-تا وقتى که انتخاب شونده مطابق کتاب و سنت عمل کند-واجب است.جز این که خلافت انتخابى على رغم صحت و درستیش،دو جنبه منفى به همراه دارد:

(1) -هیچ اشکالى بر هیچ فرد مسلمانى وجود ندارد که از بیعت‏با خلیفه از این نوع-هر چند اکثریت مردم با او بیعت کرده باشند-خود دارى کند.بنابراین براى اقلیت جایز است که از بیعت‏با وى خود دارى کند و موافق اکثریت نباشد و خلیفه را شایسته رهبرى نداند.زیرا که خلافت او با سفارش پیامبر (ص) و به وسیله وحى آسمانى صورت نگرفته است،بنابراین به دستور خدا و فرمان پیامبر (ص) نیست.در نتیجه موضعگیرى منفى در برابر او مخالفت‏با کتاب و سنت محسوب نمى‏شود.البته لازم است کسى که چنین موضعى را نسبت‏به خلیفه مى‏گیرد،تفرقه بین مسلمانان ایجاد نکند و جریان ادارى حکومت را که در راس آن خلیفه قرار دارد برهم نزند.بلکه بر او واجب است در موردى که مطابق امر خداست از او اطاعت کند،به دلیل آیه شریفه:«اى کسانى که ایمان آورده‏اید،اطاعت کنید خدا را و فرمان پیامبر (ص) و فرمانروایان خودتان را اجرا کنید».بنابراین که کلمه‏«اولى الامر»شامل کسانى که پیامبر تعیین نکرده است نیز مى‏گردد[!].

و اگر اقلیت چنین حقى داشته باشد تا با آن کس که اکثریت‏بیعت کرده است،بیعت نکند، شخص انتخاب شده حق ندارد شخصى را که بیعت نکرده است مجبور به بیعت کند.و اگر بخواهد او را وادار به بیعت کند.ستمکار و غاصب آزادى خواهد بود.

از متواترات تاریخى است که دو صحابى بزرگ،سعد بن ابى وقاص و عبد الله بن عمر از یعت‏با امام على (ع) خود دارى کردند و امام (ع) ایشان را وادار به بیعت نکرد.وعلى رغم این که هر دوى ایشان لیاقت امام (ع) و شایستگیهاى فوق العاده و فضایل برجسته امام را مى‏دانستند،هیچ مسلمانى خود دارى آنها را از بیعت،گناه به حساب نیاورد.و امام (ع) از بیعت‏با ابو بکر خود دارى کرد و تا شش ماه این خود دارى طول کشید.و اگر آتش جنگهاى مرتدان در زمان خلیفه اول برافروخته نشده بود امام در موضع منفى خود باقى مى‏ماند،و هیچ اشکالى در آن نمى‏دید.

و این همان روشى است که ملتهاى آزاد در زمان ما قبول دارند،آن گاه که اکثریت رئیس جمهورى را انتخاب مى‏کنند و اقلیت رقیب او را انتخاب مى‏کند،و به شایستگى و لیاقت آن که پیروز شده است عقیده ندارد.و پس از انتخاب،اکثریت‏به زور اقلیت را وادار نمى‏کند تا راى نه آنها را به آرى تبدیل کند.بلکه اقلیت‏بدون این که قصد برهم زدن سیاست پیروز را داشته باشد،به حال مخالفت‏خود باقى مى‏ماند.

و هر گاه براى افراد معاصر با خلیفه انتخاب شده چنین حقى باشد که از بیعت‏با او خود دارى کند پس نسلهایى که بعد از خلیفه مى‏آیند کاملا حق دارند که معتقد به لیاقت وى و درستى بیعت‏با او باشند یا نباشند.

پس گناهکار شمردن آن اشخاص،به دلیل موضع منفى و یا مثبت آنها در برابر خلفا،که قرنها پیش از دنیا رفته‏اند،از دیانت نیست‏بلکه زاید بر دین بوده و مجوزى ندارد.

(2) -براستى اگر خلیفه مورد انتخاب فرد شایسته‏اى باشد،ولى به مقام مجتهدى پرهیزگار نرسد،مجتهد دیگر حق دارد،نظرى مخالف با نظر او داشته باشد،و شخص غیر مجتهد حق دارد از مجتهدان دیگر تقلید کند.و گفته او به صورت قانونى شرعى نخواهد بود زیرا او معصوم از اشتباه نیست،و گزینش اکثریت او را باعث دگرگونى شخصیت وى نمى‏شود،اگر پیش از انتخاب معصوم نبوده است معصوم نمى‏گردد،و اگر داراى علمى محدود بوده است، انتخاب اکثریت علم او را گسترده نمى‏سازد.و جریان موقعى که خلیفه با سفارش پیامبر (ص) تعیین شده باشد بر عکس خواهد بود.آن جاست که هر دو جنبه منفى یاد شده از بین مى‏رود. زیرا که بر امت پذیرش رهبرى او واجب‏است و هیچ کس حق مخالفت‏با او،و یا سرباز زدن بیعت‏با او را ندارد.چون خود دارى از بیعت‏با او،مخالفت‏با دستور پیامبر (ص) است.همان طور که اوامر و نواهى او،قوانین اسلامى مى‏باشند.زیرا قداست او ناشى از قداست پیامبر (ص) است.و انتخاب پیامبر (ص) او را دلیل بر آن است که او را آگاه‏ترین فرد به کتاب خدا و سنتهاى پیامبر (ص) مى‏دیده است.پس فرمان او فرمان پیامبر (ص) و گفتار او گفته پیامبر (ص) است.

7

لزوم پیروى از مکتب اهل بیت (ع)

در حدیث ثقلین-اعلان پیامبر (ص) که براى امتش چیزى باقى گذاشته است که اگر مت‏بدان چنگ بزند،هرگز گمراه نمى‏شود:کتاب خدا و عترت خویش-دلالت آشکارى است‏بر این که پیامبر (ص) به مسلمانان دستور داده است تا در امور شرعى از تعالیم خاندان وى پیروى کنند.در حقیقت‏خبر داده است که تعالیم ایشان موافق با قرآن است،زیرا که آن گرامى تصریح فرموده است که قرآن و عترت هرگز جدا نمى‏شوند تا روز قیامت‏بر او بازگردند.

هر چند دانشمندان حدیث‏حق داشته باشند در مورد دلالت‏حدیث نسبت‏به تعیین پیامبر (ص) خاندان خود را به جانشینى خویش،مجادله کنند،اما منطقى به نظر نمى‏رسد که کسى اجازه داشته باشد در این باره بحث کند که پیامبر (ص) از مسلمانان خواسته است تا تعالیم ایشان را پذیرا باشند.و شایسته ذکر است که پس از نقل حدود بیست تن از اصحاب،روى صحت‏حدیث ثقلین پافشارى کنیم.وقتى دانشمندان اسلامى پذیرش فتواهاى رهبران چهار مذهب را-با این که هیچ حدیثى از پیامبر (ص) درباره این چهار رهبر و فتواهایشان نرسیده است-لازم مى‏شمارند،پس ما هیچ دلیل موجهى براى خود دارى این دانشمندان از تعالیم خاندان پیامبر-پس از گواهى پیامبر بر این که ایشان همدم قرآنند و از آن جدایى ناپذیر-نمى‏بینیم.

به راستى کمترین چیزى که شایسته است مسلمانان در برابر تعالیم اهل البیت (ع) انجام دهند این است که آنها را همگام با مذاهب چهار گانه قرار دهند.

و حقیقت مطلب این است که پیروان مذاهب چهار گانه نسبت‏به فتاواى امامان اهل بیت موضع شک و انکار پیش گرفته‏اند،بدون این که از آن فتواها آگاهى داشته باشند،و با این که شناختى نسبت‏به آنها ندارند،آنها را در خور اهمیت و اعتبار نمى‏شمارند.و در این موضعگیرى پیروان مذاهب چهار گانه را مى‏بینیم که با پیشوایان خود موضعى هماهنگ ندارند،و کاسه داغ‏تر از آش مى‏باشند.زیرا ابو حنیفه نزد امام جعفر صادق (ع) درس مى‏خواند و اعتقاد داشت که او داناترین فرد زمان خود به احکام شرعى است.

منصور به ابو حنیفه دستور داد که تعدادى از مسائل مشکل را براى سؤال از امام صادق (ع) آماده کند.پس ابو حنیفه در حضور منصور چهل مساله از امام صادق سؤال کرد،و امام (ع) تمام آنها را پاسخ داد،و علاوه بر پاسخ سؤالها بیان داشت که علماى عراق چه مى‏گویند و علماى حجاز چه نظرى دارند و نظر اهل بیت (ع) درباره هر یک از آن مسائل چیست.و ابو حنیفه به دنبال آن گفت:«کسى که به اقوال مختلف مردم داناتر باشد،علم و آگاهیش از همه بیشتر است‏».ابو حنیفه احساس خود را آن موقعى که بر منصور وارد شد و امام صادق نزد وى بود،توصیف مى‏کند:«نزد منصور آمدم و بر او وارد شدم،در حالى که جعفر بن محمد طرف راست او نشسته بود،همین که نظرم به او افتاد،از هیبت جعفر بن محمد صادق (ع) ترسى بر دلم نشست که از ابو جعفر منصور چنان ترسى وارد نشد».این موقعى بود که حکومت جهان اسلام در دست منصور بود و امام صادق (ع) از امر حکومت چیزى در اختیار نداشت (24) .

و امام مالک از جمله شاگردان و کسانى بود که از آن امام علم آموختند.از مالک نقل کرده‏اند که گفت:پیوسته نزد جعفر بن محمد مى‏آمدم.و مدتى رفت و آمد داشتم،او را جز در یکى از سه حالت ندیدم:یا در حال نماز بود و یا روزه‏دار بود و یا قرآن‏مى‏خواند.و هیچ گاه او را ندیدم حدیثى از پیامبر خدا (ص) نقل کند مگر این که با وضو باشد و سخن بیهوده نمى‏گفت.و از آن عابدان پارسایى بود که خدا ترس مى‏باشند و هیچ وقت او را زیارت نکردم مگر این که تشک را از زیر پاى خود در مى‏آورد و زیر پاى من قرار مى‏داد...» (25)

امام احمد بن حنبل حدیث ثقلین را به چندین طریق نقل کرده است.به دو طریق از زید بن ثابت روایت کرده است که پیامبر (ص) فرمود:«من در میان شما دو جانشین مى‏گذارم:کتاب خدا رشته‏اى کشیده شده میان آسمان و زمین (یا ما بین آسمان تا زمین) ،و عترتم،خاندانم.و البته آن دو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا این که کنار حوض بر من باز گردند.» (26) و از ابو سعید خدرى روایت‏شده است که پیامبر (ص) فرمود:«نزدیک است دعوت حق را لبیک گویم و در میان شما دو شى‏ء گرانقدر:کتاب خداوند بزرگ و عترتم را باقى مى‏گذارم،کتاب خدا ریسمانى است کشیده شده از آسمان تا زمین،و عترت من،خاندانم.و البته که خداى مهربان به من خبر داده است که آن دو هرگز از یکدیگر جدا نمى‏شوند تا این که کنار حوض بر من باز گردند.پس توجه کنید که بعد از من با آنها چگونه رفتار خواهید کرد.» (27) و همین را از زید بن ارقم نیز روایت کرده است (28) .شیخ محمد ابو زهره که از بزرگترین دانشمندان معاصر اهل سنت است،مى‏گوید:دانشمندان اسلامى با اختلاف گروه و مذاهب،در مورد فضیلت و دانش امام صادق اجماع و اتفاق عجیبى دارند!زیرا که آن امامان اهل سنت که همزمان با او بودند از وى علوم و معارفى را آموخته و قبول کرده‏اند.مالک از او اخذ معارف کرده است و همچنین معاصران مالک،مانند سفیان بن عیینه،سفیان ثورى و افراد زیاد دیگر.ابو حنیفه با این که عمرى‏نزدیک عمر امام صادق (ع) داشت از او آموخته است و او را دانشمندترین مردم مى‏دانسته است...» (29) .اما پیروى (تشیع) امام شافعى از اهل بیت (ع) معروف است،و آن را دانشمندان مورد اعتماد نقل کرده‏اند.امام رازى در شرح و تفسیر خود بر آیه کریمه‏«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فى القربى...»نقل کرده است که اشعار زیر را امام شافعى سروده است:اى سواره!هرگاه به وادى محصب از منطقه منى رسیدى زمام مرکب نگهدار!

و با صداى بلند به ساکنان خیف و زایرانش،به هنگام سحر،زمانى که حاجیان چون سیل خروشان و امواج لبریز رود فرات،در حرکتند،اعلام کن!که اگر دوستى خاندان محمد (ص) جدایى از دین[رفض]است،پس جن و انس گواهى دهند که من رافضیم (30) .

و ابن حجر در کتاب خود (الصواعق المحرقة) نقل کرده است که شافعى مى‏گوید:خاندان پیامبر (ص) وسیله نجاتم مى‏باشند و هم ایشان نزد پیامبر (ص) وسیله منند.امیدوارم فرداى قیامت‏به خاطر ایشان،نامه اعمال مرا به دست راستم دهند (31) .و از سخنان اوست:

اى خاندان پیامبر (ص) دوستى شما از طرف خدا واجب و در قرآن نازل شده است.این فخر بزرگ شما را بس که هر کس در نمازش به شما درود نفرستد نمازش قبول نیست (32) .البته پیشوایان مذاهب چهارگانه دانشمندانى مجتهد بودند.اجتهاد،عبارت است از اظهار نظر در آن نوع از احکام شرعى که بحدى از وضوح نرسیده است تا همه علماى اسلامى درباره آن به توافق رسیده باشند.اما امورى که در اسلام روشن و واضحند،اجتهاد،نظر خاص و مذهب خاصى در آنها وجود ندارد.بطور مثال،گفته‏نمى‏شود مذهب ابو حنیفه یا شخص دیگر از پیشوایان این است که در شبانه روز پنج نوبت نماز واجب است و یا نماز صبح دو رکعت است و هر کدام از نمازهاى ظهر و عصر و عشا چهار رکعت و نماز مغرب سه رکعت است.در این امور اجتهاد و نظر خاص معنا ندارد،زیرا که ما همه مى‏دانیم این قبیل مسائل از ضروریات اسلام است.

البته اجتهاد در مسائلى است که به دلیل نبودن عبارت صریح و یا مجمل بودن روایت و یا به سبب برخورد چند عبارت،از وضوح و روشنى برخوردار نباشند.به طورى که حکم خدا نزد دانشمندان نامعلوم باشد.

دانشمندان اجتهاد مى‏کنند و اختلاف نظر پیدا مى‏کنند،بطور مثال در این مساله که آیا موقع نماز خواندن،نماز گزار باید یک دستش را روى دست دیگر قرار دهد؟یا این که جایز است هر دو دستش را رها کند؟و آیا بر نماز گزار واجب است که سوره فاتحه را با بسم الله شروع کند؟یا نه بر او واجب نیست؟و آیا نماز جمعه دو اذان دارد؟و یا یک اذان کافى است؟و آیا شستن دو پا در وضو واجب است؟و یا مسح پاها واجب است؟و آیا مصافحه با زن وضو را مى‏شکند؟و یا باعث‏شکستن وضو نمى‏شود؟

اختلاف در این قبیل مسائل وجود دارد،زیرا که دانشمندان در کتاب خدا و سنتهاى مشخص پیامبر (ص) ،عبارتهاى واضحى در آن باره نیافته‏اند.در نتیجه اجتهاد کرده‏اند و به این ترتیب اختلاف نظر میان پیشوایان به وجود آمده است.و چون این نظرها با هم اختلاف دارند ممکن نیست که تمام آنها با تعالیم پیامبر موافق باشند چرا که تعالیم پیامبر (ص) با هم اختلافى ندارند.زیرا امکان ندارد،به طور مثال،پیامبر (ص) بگوید:مصافحه با زن باعث‏شکستن وضو مى‏شود،و بعد بگوید،خیر باعث‏به هم خوردن وضو نمى‏شود.

و هنگامى که یکى از دو نظر را پذیرفتیم،امکان دارد آن نظر موافق با گفته پیامبر (ص) باشد اما ما نمى‏توانیم قطع و یقین پیدا کنیم،زیرا فرض این بود که در مساله مورد نظر گفتار پیامبر (ص) را به یقین نمى‏شناسیم.

این است آنچه به نظر مجتهدان مربوط مى‏شود.اما تعالیم اهل بیت،با هم‏اختلافى ندارند، زیرا ایشان در مورد احکام شرعى اجتهاد نمى‏کنند،بلکه بطور یقین آنها را مى‏شناسند.گفته یکى از ایشان،مانند امام جعفر صادق (ع) ،همان است که همه امامان اهل بیت (ع) گفته‏اند.و گفته ایشان،همان گفته پیامبر خدا (ص) است.در نتیجه گفتار امامان (ع) روایتى،که یک تن از ایشان از پدرش از جدش روایت مى‏کند تا این که روایت‏خود را به امیر المؤمنین على بن ابو طالب (ع) مى‏رساند.و آنچه امیر المؤمنین (ع) مى‏گوید،همان است که پیامبر (ص) مى‏فرماید.از امام صادق (ع) نقل شده است،فرمود:«حدیث من حدیث پدرم است،و حدیث پدرم حدیث جدم است،و حدیث جدم،حدیث امام حسین (ع) است،و حدیث امام حسین (ع) ،حدیث امام حسن (ع) است،و حدیث امام حسن (ع) ،حدیث امیر المؤمنین (ع) است،و حدیث امیر المؤمنین حدیث رسول خداست،و حدیث رسول خدا (ص) گفته خداست‏» (33) .

عذافیر صیرفى نقل کرده است که با حکم بن عیینه نزد ابو جعفر محمد بن على،الباقر (ع) بود پس شروع به سؤالى از آن بزرگوار کرد.ابو جعفر (ع) خطاب به فرزندش فرمود:

پسرم برخیز،کتاب على (ع) را حاضر کن،او نوشته درهم پیچیده بزرگى را آورد پس امام (ع) آن را باز کرد،و نگاه مى‏کرد تا این که آن مساله را پیدا کرد.آن گاه ابو جعفر فرمود:این خط على (ع) و املاى پیامبر خدا (ص) است و رو به حکم کرد و فرمود:«اى ابو محمد،تو و سلمه و مقداد هر جا مى‏خواهید،سمت راست و چپ بروید،به خدا قسم،هیچ علمى را کامل‏تر از علمى که نزد این قوم،یعنى قومى که جبرئیل بر ایشان نازل مى‏شد،نمى‏یابید» (34) .

این دو روایت و امثال آنها از روایاتى که محدثان پیرو اهل بیت نقل کرده‏اند،در معنى با حدیث متواتر ثقلین هماهنگ است،که حدیث ثقلین را محدثان اهل سنت ازحدود بیست تن از اصحاب نقل کرده‏اند،و این حدیث همان طورى که قبلا گفتیم،گواه بر این است که تعالیم اهل بیت (ع) صحیح است،موافق گفته خدا و رسول خداست زیرا خداوند به پیامبر (ص) خبر داده است که قرآن و عترت او از یکدیگر جدا نمى‏شوند تا کنار حوض بر او باز گردند،و براستى که قرآن و عترت باعث ایمنى در برابر گمراهى هستند.

و از آن رو تعالیم اهل بیت (ع) همان تعالیم پیامبر (ص) است که امامان اهل بیت‏به طور یقین از آنها آگاهند.و آنها آراى احتمالى نبودند که اجتهادهاى ایشان به آنها منتهى شده باشد،آن طورى که روش اجتهادى پیشوایان برجسته مذاهب چهار گانه بود.

و هدف من از این سخن آن نیست که علماى شیعه و محدثان ایشان،تمام آنچه که اهل بیت (ع) مى‏دانستند،بطور یقین مى‏دانند.هرگز،علماى شیعه،بسیارى از تعالیم ایشان را به طور یقین نمى‏دانند،زیرا که آنها در خبرهاى واحد وارد شده است و یا از آن جهت که بعضى روایات رسیده از ایشان در باره بعضى از احکام یا با هم متعارضند و یا دلالتى واضح بر معناى مورد نظر ندارند،ولیکن این بى‏ضرر است.زیرا آنچه از ایشان روایت‏شده است همان حالت روایتى را دارد که از شخص پیامبر (ص) نقل کرده‏اند،چون احادیث نبوى،در اکثریت مطلق،خبر واحد هستند،و بعضى از آنها با یکدیگر تعارض دارند و بعضى از نظر دلالت‏بر معناى خاصى روشن نیستند.و على رغم تمام اینها بر ما روا نیست که احادیث نبوى را تا حد آراى مجتهدان،پایین بیاوریم.زیرا حدیث نبوى اگر متواتر و یا مستفیض باشد باعث علم یا شبه علم[ظن]به حکم خدا مى‏شود.و هر گاه از نوع خبر واحدى باشد که اشخاصى عادل و یا مورد اطمینان نقل کرده‏اند،و در مقابل روایت معارضى ندارند بر ما واجب است که بر طبق آنها عمل کنیم و حق نداریم از آنها بگذریم و به نظر مجتهدى که از روى اجتهاد اظهار داشته است،عمل کنیم.و همچنین تعالیم اهل بیت که پیامبر (ص) گواهى داده است که باعث ایمنى از گمراهى و موافق قرآنند،موقعى که به تواتر و یا شبیه تواتر ثابت‏شود و یا در روایت افراد عادل و یا مورد اطمینان آمده باشد و با روایتى نظیر خود نیز تعارض‏نداشته باشد،بر ما واجب است که بر طبق آنها عمل کنیم.

اما نظرى که اجتهاد و تلاش یک مجتهد به آن مى‏رسد،بر مسلمانان عمل بر طبق آنها واجب نیست هر چند به تواتر صدور آن از مجتهد ثابت گردد.زیرا مجتهد دیگر حق دارد نظرى مخالف نظر او داشته باشد و توده مسلمانان نیز حق دارند بر طبق نظر مجتهد دیگر عمل کنند.

این بود نظر علماى پیشرو اهل بیت و نظر ما.اما دانشمندان دیگر حق دارند در این عقیده، نظر مخالف داشته باشند.و هر مجتهدى حق اظهار نظر دارد،و اجرش نیز با خداست ولیکن آنچه براى ما تاسف آور است و آن را کم انصافى مى‏دانیم این است که-على رغم تمام گفته‏هاى پیامبر (ص) در باره عترتش و على رغم این که درباره پیشوایان مذاهب چهارگانه چیزى نفرموده است-تعالیم اهل بیت را حتى در رتبه مساوى با نظرات پیشوایان مذاهب چهارگانه قرار نمى‏دهند.

8

چرا دانشمندان مطابق روایات اهل البیت عمل نمى‏کنند؟

بعضى از دانشمندان اهل سنت،بهانه‏شان این است که ایشان چون اطمینان به راویان آن تعالیم ندارند،لذا پیروى از تعالیمى را که از اهل البیت روایت‏شده است جایز نمى‏دانند.و مقصودشان این است که به روایت محدثان شیعه اطمینان ندارند.ولیکن ما هر گاه بخواهیم تعالیم امامى را بشناسیم آیا درباره این شناخت‏به دیگران مراجعه مى‏کنیم یا به پیروانش؟و آیا شیعه حق دارد هر گاه بخواهد از نظر پیشوایى چون ابو حنیفه آگاه شود بگوید ما نمى‏توانیم از پیروان او اخذ کنیم چون ما به ایشان اطمینان نداریم؟

و کى خدا و پیامبر خدا (ص) شرط کرده‏اند که راویان سنى باشند و یا شیعه نباشند؟البته خداوند ما را از عمل به روایت فاسق منع کرده است آن جا که فرموده است:«اى کسانى که ایمان آورده‏اید،اگر فاسقى خبرى براى شما آورد پس بررسى کنید مبادا به گروهى از روى نادانى آسیب رسانید،و در نتیجه از کرده خود پشیمان‏شوید.» (35) در صورتى که نه پیروى اهل البیت و دوستى ایشان و پیروى از تعالیم آنان فسق است و نه پیروى نکردن از آنان حسنه‏اى، که خود باعث عدالت‏شود.آرى پیروى از خاندان پیامبر (ص) تاکید بر عدالت و حسنه بزرگى است که خداوند در قرآن مجید بیان داشته است که آن را چند برابر مى‏کند.زیرا به پیامبرش (ص) دستور داده است‏به مسلمانان اعلام کند که پاداش مردم به پیامبر (ص) در مورد انجام رسالت،همان دوستى آنها نسبت‏به خاندان اوست و به او گفته است:«...بگو از شما مزدى بر رسالت،جز دوستى در باره خویشاوندان نمى‏خواهم و هر کس خوبى را کسب کند،برایش در آن خوبى مى‏افزاییم،براستى که خداوند بى‏نیاز و سزاوار سپاس است‏» (36) .و روشن شد که جمعى از بزرگان اصحاب پیرو اهل بیت پیامبر (ص) بودند.و پیامبر (ص) از پروردگارش درخواست کرد تا دوست‏بدارد هر کس را که على را دوست‏بدارد آن گاه که گفت:بار خدایا دوست‏بدار،هر کس او را دوست‏بدارد،و دشمن بدار هر کس او را دشمن بدارد.

براستى که از جمله امور واجب بر عهده دانشمندان اسلامى است که عبارتى اصلاحى به زبان آورند تا رسوب تعصبهاى بازمانده از نسلهاى قبل را از ذهن مسلمانان،بزداید،آن زمانى که بنى امیه و افراد بعد از ایشان،مسلمانان را به خاطر محبت‏به على (ع) و دیگر خاندان پیامبر (ص) مجازات مى‏کردند و به آنان تهمتهایى مى‏زدند که خود سزاوارتر به آنها بودند.

و بر عهده دانشمندان اسلامى است که به توده مسلمانان یک حقیقت مسلم را بشناسانند.و آن این که دین خدا محدود به مذهبى از مذاهب نیست و تابع هیچ یک از آنها نمى‏باشد و مذاهب چهارگانه تنها راه شناخت‏شریعت اسلام نیست.

و سزاوار است که مردم را با ساده‏ترین حقایق آشنا سازند و آن این است که پیامبر نسبت‏به پیروى هیچ کدام از این مذهبها دستورى نداده است،و آنها متجاوز از صد سال پس از وفات آن بزرگوار به وجود آمده‏اند.بنابراین چگونه پیروى آنها شرط مسلمان بودن‏و یا ایمان شده است؟البته پیشوایان چهارگانه،علماى مجتهد،و شایسته اظهار نظرند.ولیکن چگونه جایز است که ما معتقد باشیم،که اجتهاد و شایستگى اظهار نظر منحصر به ایشان است.و آیا زنان تمام نسلها از زاییدن مانند ایشان عقیمند؟البته ما اعتقاد داریم که پیامبر (ص) آخرین پیامبران است،خداوند در قرآن مجیدش خبر داده است که محمد (ص) خاتم پیامبران است. ولى چگونه مى‏توانیم بگوییم که امام احمد بن حنبل،آخرین فرد پیشوایان چهارگانه،آخرین مجتهد است،و هرگز پس از این چهار پیشوا کسى لایق فتوا نخواهد آمد؟و آیا خدا و پیامبرش چنین خبرى داده‏اند؟

البته آنچه دانشمندان توانسته‏اند انجام دهند و آنچه امکان دارد،بعد از آن چهار پیشوا از کتابهاى حدیث و منابع معتبر به وجود آورند،نه از لحاظ تعداد و نه از جهت فایده براى رهبران چهارگانه میسر نشد.پس سزاوار است که راه اجتهاد،پس از ایشان،براى دانشمندان به جاى این که بسته باشد و تا ابد،بدون هیچ دلیل موجهى مهر بخورد،باز باشد.

هر چند بخواهیم این مطلب را فراموش کنیم و بگوییم پس از آن چهار پیشوا راه شایستگى براى فتوا به روى همه نسلها بسته است،چگونه مى‏شود که این در به روى خاندان پیامبر (ص) بسته باشد در حالى که ایشان استاد دو رهبر اول از چهار تن،مالک و ابو حنیفه مى‏باشند؟

البته من مى‏دانم که آسان نیست،طرز تفکرى را که در ذهن مسلمانان در چندین قرن جا گرفته است،تغییر داد ولیکن چنین کارى-در صورتى که شمارى از دانشمندان اصلاح طلب، یک اقدام اصلاحگرانه فکرى در همه جاى جهان اسلام،به عمل آورند-غیر ممکن نیست.و امروز بقدرى وسایل اطلاعاتى وجود دارد که در هیچ عصرى از اعصار گذشته وجود نداشته است.

9

فتواى شیخ الازهر

حدود پانزده سال قبل بود که تصمیم گرفتم در این راه تلاش و کوشش خود راشروع کنم.روز اول ماه تموز سال 1959 م به قاهره رفتم و با رئیس پیشین الازهر،شیخ محمود شلتوت درباره مساله سنى و شیعه که از قرنها پیش میان مسلمانان جدایى انداخته است،صحبت کردم.به شیخ گفتم،این اختلاف در دوران بنى امیه شروع شد و در زمان بنى عباس و بعد در عصر ترکان عثمانى ادامه یافت.و ما همواره پیامدهاى آن را تحمل مى‏کنیم،و پیوسته باعث جدایى مسلمانان شده و تخم کینه و بد بینى را میان آنها مى‏پاشد،و هر دو گروه را وادار مى‏کند تا تهمتهایى به یکدیگر بزنند که ساحت هر دو گروه از آنها مبراست.و چه بسیار مؤمنان با اخلاص در دین خدا فداى این تهمتهاى ناروا مى‏شوند.

به شیخ از هر گفتم که شیعه امامیه هیچ گونه امتیاز و برترى نمى‏خواهد،تنها خواسته آن این است که جهان اسلام بداند تعالیم امام صادق (ع) و سایر امامان اهل بیت (ع) از نظر ارزش و درستى کمتر از تعالیم پیشوایان چهار مذهب نیست.و این تعالیم که شیعه بر مبناى آن حرکت مى‏کند شایسته احترام تمام مسلمانان است.و براستى کسانى که پیرو آن تعالیمند مسلمانان صحیح الاسلام و مؤمنانى با ایمان کاملند،در حد پیروان مذاهب چهارگانه!و اعلانیه‏اى را که شیخ الازهر در این راه صادر فرمایند قدمى اصولى در راه وحدت اسلامى خواهد بود.

شیخ ازهر،آن روز از من پرسید:آیا براى حل این مشکل کافى نخواهد بود که مذهب جعفرى در الازهر تدریس شود؟من جواب منفى دادم.و دو علت را به ایشان یاد آورى کردم:

(1) تدریس مذهب جعفرى دلیل بر این نمى‏شود که الازهر و شیخ آن به درستى این مذهب ایمان دارند.چون امکان دارد،الازهر مقرر کند که نظریه مارکسیسم تدریس شود،ولیکن آن دلیل نمى‏شود که شما به درستى آن اعتقاد دارید.

(2) دیگر این که تدریس این مذهب در الازهر چه بسا موجب آشنایى چند صد نفر از دانشجویان الازهر با این مذهب شود.و هدف ما این نیست که تنها چند صد دانشجو به درستى تعالیم مذهب جعفرى پى‏ببرند.بلکه هدف ما این است که میلیونها مسلمان ازدرستى تعالیم اهل بیت پیامبر (ص) آگاه شوند و این کار نشدنى است مگر این که شما فتوایى مبنى بر مساوات بین مذهب جعفرى و مذاهب چهارگانه صادر بفرمایید.بعد آن فتوا منتشر شود و با تمام وسایل تبلیغى به اطلاع عموم برسد.و به این ترتیب میلیونها مسلمان یکباره با حقیقتى که صدها سال ناشناخته مانده است آشنا شود.

آن شیخ بزرگ بزودى این دعوت خیر خواهانه را پذیرفت و روز بعد از دیدار من با ایشان، داماد و محرم رازش استاد احمد نصار،از من بازدید کرد و به من مژده داد که شیخ به دعوت من لبیک گفته و فتواى خود را راجع به آن موضوع صادر فرموده است.همان وقت‏به همراه وى براى سپاسگزارى نسبت‏به عمل تاریخى بزرگش خدمت‏شیخ شتافتم.و شیخ پیش از انتشار،عبارت فتوا را براى من خواند.

و در روز هفتم ماه تموز سال 1959 فرستنده‏هاى رادیوى خاورمیانه و نشریه‏هاى مصرى و دیگران نص فتواى شیخ را پخش کردند.

البته شیخ بزرگ فتواى خود را در عبارت پاسخ بر پرسشى که از او به عمل آمده بود به شرح زیر صادر فرمود:

«بعضى از مردم عقیده دارند که بر یک فرد مسلمان واجب است-براى این که عبادات و معاملاتش به صورتى صحیح انجام گیرد-از یکى از چهار مذهب مشهور پیروى کند.در صورتى که مذهب شیعه امامیه و شیعه زیدیه در میان آن چهار مذهب نیست.پس آیا شما با این عقیده به صورت مطلق موافقید و به طور مثال تقلید از مذهب شیعه امامیه دوازده امامى را منع مى‏کنید؟

جوابى که لطف فرموده‏اند به شرح زیر است:

اولا:براى هر کسى که اهل اجتهاد و صاحب نظر نیست جایز است که از هر مذهبى از مذاهب دانشمندانى که اطمینان به علم و تقواى ایشان دارد،تقلید کند،به شرط این که آن مذهب از راه مطمئن-از طریق شنیدن و یا نقل کسى-به او رسیده باشد.

و نباید به نوشته بعضى از کتابها توجه شود که مذاهب اسلامى قابل تقلید رامنحصر به چهار مذهب مشهور کرده‏اند.و همچنین به گفته کسانى که گفته‏اند،هر کس از مذهبى تقلید کرد حق ندارد از مذهب دیگرى پیروى کند.و در این باره نظر شیخ عز الدین بن عبد السلام چنین است:مردم همواره از هر عالمى که پیش آمد-بدون مقید ساختن به مذهبى و بدون هیچ گونه اعتراض بر فردى از سؤال کنندگان-مسائل خود را مى‏پرسیدند تا این که این مذاهب و پیروان متعصب آنها پیدا شدند.به طورى که یک فرد مقلد از گفته پیشواى خود با همه دورى نظر او از دلایل شرعى به صورت تقلید پیروى مى‏کند گویى که او پیامبرى مرسل است!و این دور افتادن از حقیقت و انحراف از راه صواب است که هیچ خردمندى آن را نمى‏پسندد.

ثانیا:لفظ‏«شیعه‏»که پیروان على (ع) و فرزندان او-به طور خاص-به آن شهرت یافته‏اند از واژه مشایعت‏به معنى پیروى گرفته شده است.زیرا شیعه هر شخصى یاران و پیروان او هستند...

ثالثا:گروهى هستند که به على (ع) انتساب دارند که همان پیروان هدایت‏شده وى مى‏باشند.. .و از جمله این پیروان شایسته،طایفه معروف به‏«جعفریه‏»و یا«امامیه اثنى عشریه‏»است.

رابعا:این گروه معروف داراى اصول مایه گرفته از قرآن مجید،و سنت پیامبر خدا (ص) هستند که از طریق امامان عقیدتى و شریعتى خود نقل کرده‏اند.و هیچ اختلافى میان ایشان و مذاهب اهل سنت وجود ندارد که بزرگتر از اختلاف میان بعضى از مذاهب سنت‏با بعضى دیگر باشد.زیرا که ایشان به اصول دین به همان صورت که در قرآن کریم و سنت متواتره رسیده است معتقدند،همچنان که معتقدند به همه آن چه که ایمان به آن لازم است،و تمام احکامى که بطور مسلم از ضروریات دین است و با نپذیرفتن آنها افراد از اسلام خارج شوند.

خامسا:مذهب فقهى ایشان،تدوین یافته و در کتابها با اسناد و دلایل خود نوشته شده است،و نویسندگان این کتابها و همچنین افرادى که از آنان کمک گرفته‏اند،معروفند،و راه و روش علمى و مقام فقهى ایشان در بین دانشمندان محفوظ است.»

پیروى از مذهبى خاص ضرورت ندارد

از این بیان به طور آشکار معلوم مى‏شود:

(1) اسلام براى هیچ یک از پیروان خود پیروى از مذهبى خاص را واجب نکرده است[!]بلکه بر هر مسلمان واقعى لازم مى‏داند که در آغاز کار از هر مذهبى از مذاهب که به طور صحیح دست‏به دست رسیده و احکام آن در کتابهاى مخصوص تدوین یافته است،پیروى کند،و هر کسى که پیرو مذهبى از این مذاهب باشد-هر مذهبى باشد-حق دارد آن را به دیگرى منتقل کند،و در هیچ یک از آنها بر او حرجى و ایرادى نیست.

(2) مذهب جعفرى معروف به مذهب امامیه،اثنى عشریه،مذهبى است که پذیرش و عمل به آن از نظر شرع مانند سایر مذاهب اهل سنت جایز است.

«پس شایسته است که مسلمانان از این مطلب آگاه شوند و خود را از قید تعصب نابجاى مذاهب خاص برهانند.زیرا که دین خدا و شریعت او تابع یک مذهب و یا محدود به یک مذهب نیست.همه سران مذاهب مجتهد و ماجورند و مورد قبول در پیشگاه خداى بزرگند،و تقلید از آنان و عمل بر طبق آراى فقهى آنان براى کسانى که شایستگى اظهار نظر و اجتهاد ندارند جایز است.هیچ فرقى در این مورد میان عبادات و معاملات وجود ندارد.» (37)

البته حق این بود که این اظهار نظر در قرن دوم هجرى آن روزى که مذاهب چهارگانه در آستانه شکل گیرى بودند،صادر مى‏شد.زیرا که مذهب امام جعفر صادق (ع) همان مذهب اهل بیت پیامبر (ص) است که پیامبر (ص) خود به اطلاع عموم رساند که ایشان از قرآن جدا نمى‏شوند،و پیروى از قرآن و پیروى ایشان پشتوانه‏اى است‏براى امت در برابر گمراهى.و آن مذهب امیر المؤمنین على (ع) است که پیامبر (ص) گواهى داد بر این که او دروازه شهر دانش است.ولیکن سیاست‏بنى امیه‏و بنى عباس و حاکمانى که پس از ایشان آمدند،اقرار و ایمان به مکتب اهل بیت را براى خود خطرناک مى‏دید.

و على رغم این که این اقرار و اعتراف چندین قرن از وقت‏خود به تاخیر افتاد،با این حال مجرد صادر شدن آن دلیل بر آغاز جهتگیرى تازه‏اى در طرز تفکر دانشمندان جهان اسلام است.و آن جهتگیرى مثبت فرخنده‏اى است و قدم اول در راه راست و صحیح است،به شرط آن که گامهاى مثبت‏بعدى نیز براى باز گرداندن برادرى و وحدت جهان اسلام پیاپى برداشته شود.

تقدیم به پیشگاه امام خمینى

براستى که من آرزو دارم قدم دوم را آیة الله امام سید روح الله خمینى بردارند و در راه رسیدن به تفاهم اسلامى او که داراى تمام آن چیزهایى است که خداوند از رهبرى عالى و شهرت جهانى و جایگاه والا در جهان اسلام مرحمت کرده است،اقدام لازم مبذول دارند.

آرزو دارم که امام خمینى از دانشمندان مسلمان سنى و شیعه از تمام کشورهاى اسلامى و غیر اسلامى براى برگزارى کنگره اسلامى در ایران به منظور گفتگو درباره بهترین راههایى که منتهى به بازگشت مسلمانان به تفاهم واقعى و برادرى همگانى مى‏شود،دعوت کند،تا ایشان را به وحدت برساند.

اگر مسلمانان به اتفاق نظرى برسند و اعلان کنند که هر مسلمانى حق دارد از فتواهاى هر امامى که مایل است-پس از کنجکاوى و دقت که او داناترین و پرهیزگارترین پیشوایان است-پیروى کند،و اگر این کار را بکند،هر چند به خطا رفته باشد غذرش پذیرفته است،آن عمل موجب خوشنودى خدا و پیامبر خدا (ص) و از بین بردن سدهاى مصنوعى میان مسلمانان خواهد شد.

پى‏نوشتها:


1-در مورد بعضى از اصحاب نمى‏شود گفت تعمد نداشتند،زیرا با نصوص مشروحى که از پیامبر (ص) در زمینه خلافت رسیده بود و با بینش کاملى که نسبت‏به این مساله داشتند و از طرفى هیچ مانعى براى اقرار و اعتراف به آن نصوص و تایید خلیفه نبود بنابراین عمل بر خلاف قطع و یقین را جز مخالفت‏بعمد چه چیز دیگرى مى‏شود نامید؟!م.

2-آرى بقدرى مطلب واضح است که مى‏توان گفت از بدیهیات تعلیمات نبوى است (م) .

3-سوره بقره (2) آیه 285.

4-سوره بقره (2) آیه 173.

5-ص 19 ج 1 صحیح بخارى (کتاب ایمان) .

6-ص 166 ج 1 صحیح مسلم (کتاب ایمان) .

7-صحیح مسلم ج 1 ص 174.

8-همان مصدر،ص 229.

9-صحیح مسلم ج 1 ص 222-227.

10-همان مصدر ص 232.

11-صحیح بخارى ج 1 ص 20 (کتاب الایمان)

12-صحیح مسلم ج 1 ص 162-167 (کتاب الایمان) .

13-صحیح مسلم ج 1 ص 157.

14-باید توجه داشت که مؤلف محترم تنها به احادیثى که از طریق عامه رسیده است و در کتابهاى معتبر،بویژه در صحاح ست آمده است نظر دارد و برداشت‏خود را از آن روایات بیان مى‏کند،و با عقاید بعضى از مذاهب سازگار است،اما با مذهب شیعه که ولایت و امامت را از اصول مى‏داند،هماهنگ نیست (م) .

15-صحیح ترمذى ج 5 ص 334 (شماره حدیث 3889 و 3890) .

16-مستدرک حاکم ج 3 ص 383.

17-سنن ترمذى ج 5 ص 233.

18-سنن ابن ماجه ج 1 ص 53 (شماره حدیث 149) .

19-سنن ترمذى ج 5 ص 332 (شماره حدیث 3884) .

20-مستدرک حاکم ج 3 ص 536.

21-مستدرک حاکم ج 3 ص 131.

22-همان مصدر ص 144.

23-همان مصدر ص 151.

24-«الامام الصادق‏»ص 27 از شیخ محمد ابو زهره.

25-الامام الصادق ج 5 ص 76-77.

26-المسند ج 5 ص 181.

27-همان مصدر ج 3 ص 17.

28-همان مصدر ج 4 ص 371.

29-الامام الصادق شیخ محمد ابو زهره ص 66.

30-تفسیر کبیر،امام فخر الدین رازى در شرح سوره شورا.

31-صواعق المحرقة،ابن حجر،ص 108،فیروز آبادى آنرا در فضائل الخمسة ج 2 ص 81 نقل کرده است.

32-نور الابصار شبلنجى ص 104.

33-کافى از محدث کلینى،شیخ ابو زهره در کتاب خود،الامام الصادق (ع) ص 428 آن را نقل کرده است.

34-الامام الصادق ص 425.

35-سوره حجرات آیه 6.

36-سوره شورا (42) آیه 23.

37-نشریه کفاح (بیروت) ص 7 تاریخ 8 تموز سال 1959 به نقل از روزنامه مردم (مصر) تاریخ 7 تموز سال 1959.