اشعار آیینی

مقتل ابو مخنف

بنام خدا، با سلام خدمت دوستان عزیز، خیلی از شما بزرگواران از بنده خلاصه ای از مقتل ابومخنف با نثری روان رو خواسته بودن که براتون پیداش کردم. باز هم برای حفظ امانت عرض کنم که : این مطلب تحقیق بنده(سیدنیمانجاری) نیست بلکه برگرفته از بخشهایی از کتاب (ابومخنف ازدی و قیام عاشورا) نوشته ی جناب آقای عبدالله رجایی میباشد. انشالله که به دردتون بخوره. یاعلی مدد.

ابومخنف ازدی و قیام عاشورا

مولف : عبدالله رجایی.

تاریخ عاشورا به روایت ابومخنف

نخستین روایتی که طبری درباره قیام حسینی از ابومخنف نقل می‏کند وصایای معاویه به یزید است [1]  معاویه در سال 60 هجری به هنگام بیماری که به مرگ وی انجامید، یزید را فراخواند و ضمن بیان موقعیت مناسبی که برای وی فراهم کرده بود، گفت: برای خلافت او تنها از چهار نفر از قریش هراس دارد، حسین بن علی، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و عبدالرحمن بن ابی‏بکر. معاویه آنگاه ضمن برشمردن خصوصیات و امیال هر یک از اینان، شیوه‏ی مناسب برخورد با این داعیه‏داران را بیان می‏کند. شخصیت‏شناسی و آینده‏نگری معاویه حتی در این چند جمله مختصر بخوبی نمایان است. وی ابن‏عمر را شخصی مقدس و متعبد می‏شمارد که تابع آرای جمع است و ابن ابی‏بکر نیز فردی بوالهوس که از خود رأیی ندارد، اما دو قریشی دیگر در دید جامعه از اعتبار خاصی برخوردارند. حسین (ع) نبیره‏ی رسول (ص) و فرزند علی و فاطمه (علیهماالسلام) و خود نیز شخصیتی معتبر و مطلوب جامعه است. ابن‏زبیر نیز فرزند صحابی رسول، زبیر بن عوام است و چون در محاصره عثمان در سال 35 هجری وی از مدافعانش بوده و عثمان اشاره‏ای در باب شایستگی او کرده، خود داعیه‏ای یافته است، مضافا اینکه او سری پرشر و شور دارد و مراقبت از وی ضروری است. معاویه با شناساندن روحیات این دو و اوضاع جامعه، یزید را به احتیاط در باب ابن‏زبیر سفارش کرد تا بدانجا که اگر درصدد بهره‏جویی از فرصت و ایجاد شورش برآمد و او را به شدت سرکوب سازد. ولی حسین (ع) رهبری محبوب و امامی مطلوب است که اهل عراق در صورت پیدا شدن فرصت مناسب او را هیچگاه به حال خود رها نخواهند کرد و قطعا وی را به سوی خویش خوانده، وادار به قیام خواهند ساخت. معاویه با توجه به جایگاه خاص اهل بیت و شخص حسین (ع) در دلها و دیدگان مسلمانان و خصوصا شیعیان عراق، قیام حسین (ع) را پس از خویش قطعی می‏دانست، از این رو با زیرکی خاص خویش، یزید را به مدارا و ملاطفت با فرزند پیامبر دستور می‏دهد، زیرا سرکوب قیام حسین نتایج غیرقابل پیش‏بینی خواهد داشت؛ در صورتی که با گذشت و مدارا، هم از خطرات احتمالی اینگونه اقدامات پرهیز می‏شود و هم در پیش گرفتن چنین سیاستی ضمن لوث کردن قیام امام حسین، وی را رهین منت خلیفه می‏سازد. زیرکی معاویه و آینده‏نگریهای وی، که در تاریخ به موارد متعددی از آنها اشاره شده، به ما اجازه می‏دهد که بر پایه سخنانش، احتمال طرح چنین فرضیاتی را در ذهن وی بدهیم.

معاویه مدتی پس از این سفارش درگذشت و به روایت عوانة بن حکم کلبی به هنگام مرگ نیز سفارشهایی برای یزید تنظیم، و به خاطر عدم حضور یزید تأکید کرد تا آن را به یزید ابلاغ کنند [2]  به رغم همانندی بسیار این دو، تردید در تکرار آن در دو وقت روا نیست؛ افزون بر اینکه در متن دوم نامی از ابن‏بکر نیامده که با توجه به مرگ وی در سال 55 هجری نشان قوت متن اخیر است. دلیل دیگر آن در نامه‏ای است که بر پایه روایت ابومخنف، یزید به ولید نوشته و فقط از سه نفر نام برده و در آنجا نیز نام ابن ابی‏بکر نیامده است. [3] .

یزید در نامه‏اش به ولید بن عتبه بن ابی‏سفیان - حاکم مدینه - پس از اعلان مرگ معاویه وی را به شدت و سختگیری در گرفتن بیعت از حسین و ابن‏عمر و ابن‏زبیر فرمان می‏دهد و به روایت ابن‏اعثم (م 314 ه.ق) حتی به قتل آنان در صورت استنکاف از بیعت اشاره می‏شود. ولید پس از رسیدن نامه و آگهی از مضمون آن، مروان بن حکم را به مشورت خواست و به اشاره‏ی وی در همان هنگام، که گویا آغاز روز جمعه بوده، حسین بن علی (ع) و ابن‏زبیر را فرامی‏خواند. با توجه به قرائنی که از روایتهای بعدی برمی‏آید، این دعوت در صبح جمعه چهار روز مانده به پایان رجب بوده است که حسین (ع) و ابن‏زبیر نیز در این وقت در مسجد به سر می‏برند. آن دو وقتی با فراخوانی ولید در آن هنگام و نیز روزی که والی معمولا مجلسی نداشت روبرو شدند، متعجب گشتند و حدس صائب حسین (ع) وی را متوجه امری ناگهانی ساخت و در جواب ابن‏زبیر که از علت آن پرسید، گفت گمان دارم که گردنکش بنی‏امیه - معاویه - هلاک شده باشد و آنان بدین خاطر دنبال ما فرستاده‏اند تا قبل از انتشار خبر از ما بیعت بگیرند. ابن‏زبیر پرسید شما چه می‏کنید و آن حضرت با وجود پیش‏بینی وخامت اوضاع، فرمود: اطرافیانم را جمع کرده نزد ولید می‏روم و ترسی نیز از او ندارم. سپس با همان ترتیبی که گفته بودند و با طرح تدبیری محتاطانه با آنان تا منزل ولید رفته و آنگاه خود نزد ولید رفت و با دیدن مروان نزد وی در آن هنگام، خود را شگفت‏زده نشان داد، اما نیک به گرفتگی آن دو پی برده بود. زیرا ولید و مروان در جواب وی هیچ نگفتند و تا نشست، آن دو نامه یزید را بیرون آورده و خبر مرگ معاویه و نیز فرمان یزید را برای بیعت از او و ابن‏زبیر خواندند. حسین (ع) پس از ذکر استرجاع که در ظاهر برای مرگ معاویه بود به آرامی دعوت بیعت را رد کرد و پنهانی بودن آن را بهانه قرار داد و از ولید خواست تا در جلسه عمومی خویش این امر را از او بخواهد. ولید نیز چون مردی عافیت‏طلب بود جواب ظاهرا موافق حسین را پذیرفت، اما مروان که از این جواب به ظاهر اطمینان‏بخش حسین (ع) استشمام بوی مخالفت می‏کرد، ولید را به استفاده از فرصت به دست آمده تشویق کرد تا آن حضرت را به هر شکل به بیعت مجبور سازد و در صورت عدم تمکین وی را به قتل رساند تا بدین طریق از درگیریهای بعدی جلوگیری شود. اما ترس و دودلی ولید و نیز تهور و سرعت عمل حسین (ع) سبب شد تا این کار صورت نگیرد. او مروان را کوچکتر از آن شمرد که با وی درگیر شود. سپس با سرعت از نزد آن دو خارج شد. در صبح همین روز و احتمالا پس از خارج شدن از مجلس ولید، آن حضرت با حالی دگرگون و به کمک دو نفری که وی را نگه می‏داشتند به مسجد مدینه رفت. در باب اخبار حسین (ع) در داخل مسجد در اخبار ابومخنف هیچ نیامده اما با حدس و گمان می‏توان ماجرای آن حضرت را در مسجد به قرینه حال دگرگون شده‏شان به هنگام ورود، پیش چشم خویش مجسم کرد. بی‏تردید اگر اخبار داخل مسجد در آن هنگام به بیرون تراوش می‏کرد اکنون محمل مناسبتری برای تبیین قیام حسین و شهادتش وجود داشت.

در دو روزی که میان این جلسه در روز جمعه و خروج حسین (ع) در شب یکشنبه فاصله افتاد، ولید بیشتر سرگرم امر ابن‏زبیر شد که با سنگر گرفتن در خانه‏اش از آمدن نزد ولید سرباز می‏زد و آنگاه که شب شد به اتفاق برادرش جعفر از مدینه به قصد مکه حرکت کرد. گروهی که فردای آن شب برای یافتن او روانه شدند پس از طی مسافات بسیار با دست خالی بازگشتند. امتناع و فرار ابن‏زبیر، ولید و همراهانش را چنان مشغول کرد که حسین را واگذاشتند. آن حضرت روز جمعه و روز شنبه را در مدینه ماندند و در جواب فرستادگانی که ولید در پایان روز روانه کرده بود، آنان را به آمدن صبح وعده داد. سپس شبانگاه یکشنبه دو روز مانده به پایان رجب به اتفاق تمامی اهل بیت بجز محمد بن حنفیه از مدینه حرکت کرد و با وجود خطر تعقیب توسط سربازان والی مدینه از راه عمومی به جانب مکه رفت. بر پایه روایت ابن‏اعثم، حسین (ع) پیش از حرکت، وصیتنامه‏ای به محمد می‏دهد که در آن پس از ذکر شهادتین، علت خروج خویش را یادآور می‏شود [4] .

اگر چه در روایت طبری این قطعه نیامده ولی سفارش محمد به آن حضرت مؤید این خبر است. وی خطاب به حسین (ع) گوید: [حال که خروج کرده‏ای] مبادا با یزید بیعت کنی و نیز وارد شهرها مشو، زیرا وجود گروه‏های مختلف سبب تضعیف تو می‏گردد و سعی کن خودت را از دسترس آنها دور نگاه داری و با فرستادن رسولانی مردم را به خودت بخوانی تا بر تو گرد آیند و اگر با دیگری بیعت کردند تو در معرض آسیب قرار نگیری. ابن‏حنفیه سپس با مشاهده عزم حسین (ع) برای حرکت، شهر مکه را در صورت دوام امنیت آن جای مناسبی دانست و پیشنهاد کرد که اگر در این شهر قرار نیافتی، بهترین جای برای تو پناه گرفتن در کوه‏هاست. آن حضرت بعد از شنیدن سخنان برادر گفت: «یا اخی قد نصحت فاشفقت فارجو ان یکون رأیک سدیدا موفقا». آنگاه آن حضرت در همان شبانگاه یکشنبه به اتفاق اهل بیت حرکت کردند و به هنگام خارج شدن از شهر با استناد به آیه «فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین [5]  «اضطراب و ترس خویش را به ترس موسی (ع) به هنگام خروج از مصر مانند می‏کنند.

در میانه راه به عبدالله بن مطیع برمی‏خورند و در پاسخ به پرسش ابن‏مطیع از مقصدشان گویند: «اما الان فانی ارید مکة و اما بعدها فانی أستخیر بالله». ابن‏مطیع وی را به اقامت در مکه ترغیب می‏کند و میل اهل حجاز را به وی گوشزد می‏کند و در ضمن وی را از خروج از مکه و کشته شدن و شکستن حرمت حجاز و قریش پرهیز می‏دهد. ابومخنف همچنین به نقل از ابن‏مطیع، حسین (ع) را از رفتن به کوفه برحذر می‏دارد و از قول وی می‏گوید: «فایاک ان تقرب الکوفة فانها بلدة مشئومة». نقل قدح کوفه در این روایت با توجه به کوفی بودن ابومخنف و تعلق خاطر وی به این شهر و اخبار آن دلیلی قاطع بر بی‏شائبه بودن و درستکاری ابومخنف و نشانه موثق بودن اخبار وی است.

حسین (ع) برای خارج شدن از حوزه ولایت و دسترسی ولید و الزام وی بر بیعت یزید، راه میان مدینه و مکه را با سرعت و پنج روزه طی کرد و در شب جمعه سوم شعبان وارد مکه شد. امنیت و آرامش‏خاطر آن حضرت با ورود به مکه با قرائت آیه 12 قصص «فلما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل» [6]  بیان می‏شود. وی در مکه در انتظار موقعیت مناسب، ماه‏های شعبان، رمضان، شوال و ذیقعده تا هشتم ذیحجه را در مکه باقی می‏ماند. مردم شهر به دلیل خصائل والا و شرف و نسب وی نزد او آمد و شد می‏کردند؛ حتی ابن‏زبیر به رغم عدم میل باطنی از اقامت آن حضرت نزدش می‏رفت و با او رای می‏زد.

در همین اوان، کوفه ماجراهایی را پشت سر می‏گذاشت. بسیاری از اهالی کوفه با وجود تعهد ظاهری به خلافت یزید در باطن از خلافت وی بریده بودند. در این میان، شیعیان جوش و خروش بیشتری داشتند و چشم به مخالفان بالفعل خلیفه تازه دوخته بودند که در اعتراض به خلافت وی مدینه را ترگ گفته و در مکه به اعتراض نشسته بودند. شیعیان و دیگر مردم ناآرام کوفه در آشفتگی سیاسی آغاز خلافت یزید به حسین (ع) به عنوان اسوه و ناجی خویش برای احیای حکومت مطلوب اسلامی می‏نگریستند.

در اینجا لازم است سخنی کوتاه در باب جمعیت شیعیان کوفه گفته شود. با توجه به شمار 65 هزار نفری جنگجویان اهل کوفه در زمان علی (ع) [7]  که قطعا در سال 60 هجری بر تعداد آنان بطور قابل توجهی افزوده شده بود و مقایسه آن با 18 هزار نفری که در سال 60 با مسلم بیعت کردند، یک نسبت حدود یک به چهار به دست می‏آید که از این 18 هزار نفر قطعا بسیاری از شیعیان جدی نبوده و یا مردمی بودند که بنابر علتهای مادی به این نهضت پیوستند و تعبیر ابن‏عقیل از این عده به تمام مردم کوفه با مسامحه بسیاری ادا شده است. شاید درست‏ترین شمار شیعیان کوفه را در قیام توابین بیابیم که تنها علت مذهبی داشت و حدود 4 هزار نفر از شیعیان در آن نام نوشتند و در عمل از این تعداد نیز تنها اندکی در صحنه نبرد شرکت جستند.

به رغم شمار اندک شیعیان کوفه، آنان در منزل سلیمان بن صرد خزاعی، صحابی پیر، جمع شدند و قصد خویش را با وی در میان گذاشتند. سلیمان در خطبه‏ای موقعیت سیاسی جامعه را بیان کرد و نیز عدم ثبات آن را یادآور شد، اما شیعیان او را ممطئن ساختند و به پیشنهاد سلیمان نامه‏های متعددی نوشتند که در سه نوبت در روزهای 12 ، 10 و14 رمضان با پیکهایی به مکه فرستاده شد. در نامه اول که با ذکر نام بزرگان شیعی کوفه چون سلیمان، مسیب بن نجبة، رفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر و اشاره به گروه شیعیان کوفه شروع می‏شود، از انتظار خویش برای امامی [عادل] سخن می‏گویند که آنان را به راه حق گرد آورد. نامه‏های بعدی نیز محتملا چنین مضمونی داشته و در همه آنها به تعجیل امام در آمدن اشاره شده است. در میان این گروه نامه‏ها، نامه‏ای نیز از جانب برخی سران قبایل کوفه فرستاده شده که عاری از هرگونه سوگیری مذهبی است اینان که عبارتند از شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث، عزرة بن قیس، عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عمر زبیدی در نامه خویش تنها به فراوانی نعمت کوفه و سپاه مجهز و آماده به خدمت آن اشاره کردند. در دیدگاه اینان اولویت با مسائل قبیله‏ای بود نه دینی و استقرار حسین (ع) را در کوفه چون برکشیدن دوباره کوفه و عراق در برابر دمشق و شام می‏دانستند. این موضع قبیله‏ای و تزلزل سیاسی از آنجا هویدا شد که به مجرد تسلط عبیدالله بن زیاد بر کوفه همینان در کنار او قرار گرفته و فرماندهان سپاه کوفه برای رویارویی با حسین از میان ایشان گزیده شدند.

حسین (ع) پس از رسیدن نامه‏ها و پرس و جو از پیکها در باب اوضاع کوفه، نامه‏ای را به همراه مسلم بن عقیل، به عنوان نماینده خویش، به کوفه فرستاد تا با مشاهده‏ی آشکار اوضاع، وی را در جریان امور قرار ده. مضمون این نامه جالب است. آن حضرت پس از اشاره به نامه اول کوفیان که گفته بودند «لیس علینا الامام فاقبل لعل الله ان یجمعنا بک علی الهدی و الحق». گوید: «فلعمری ما الامام الا العامل بالکتاب و الآخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه علی ذات الله و السلام». بدینگونه با کلماتی چند، هم شرایط امام و هم وظایف وی را بیان می‏کند. مسلم پس از ورود در خانه مختار ثقفی ساکن شد و شیعیان در آنجا به دیدار وی آمده و با او بیعت می‏کردند. هرگاه جماعتی از شیعیان بر گرد او فراهم می‏شدند، مسلم نامه حسین را بر آنان می‏خواند که با گریه حاضران همراه بود. پیوستن شیعیان کوفه به مسلم و بیعت پنهانی با او از چشم والی کوفی پوشیده نبود، اما ضعف و یا اعتدال وی سبب شد تا یزید تصمیم بگیرد حاکمی سختگیر برای کوفه تعیین کند. بنابر وصیتنامه‏ای که معاویه برای چنین روزی نوشته و آن را نزد کاتب خویش، سرجون رومی، به ودیعت نهاده بود، عبیدالله بن زیاد ضمن حفظ حکومت بصره حکومت کوفه را نیز برعهده گرفت. در همین ایام حسین (ع) نامه‏ای برای بزرگان بصره نوشت و آنان را به جانب خود خواند. وی در این نامه خود را از اهل بیت پیامبر و اولیا و اوصیا و ورثه او و شایسته‏ترین فرد برای برعهده گرفتن مقام وی در میان مردم خواند. سپس با ذکر غصب حقوق خویش آنان را به کتاب خدا و سنت رسول (ص) دعوت کرد و بدین نکته متوجهشان ساخت که «فان السنة قد امیتت و ان البدعة قد احییت و ان تسمعوا قولی و تطیعوا امری اهدکم سبیل الرشاد». اما این نامه تأثیر چندانی نداشت و خصوصا لو دادن آن توسط منذر بن جارود - یکی از صاحبان نامه‏ها - و کشته شدن پیک امام، فرصت پیش آمده در این شهر را از بین برد. ابن‏زیاد با انجام اقدامات احتیاطی روانه کوفه شد و در آنجا با وعده و وعید و سختگیری بر سران کوفه و اعیان آنجا، اوضاع شهر را کاملا در تسلط خود گرفت. وی سپس بجد در تعقیب مسلم پای فشرد و مسلم نیز در دعوت خویش به پنهانکاری بیشتری پرداخت و در این مدت توانست با 18 هزار نفر از کوفیان به نیابت از حسین (ع) بیعت کند. وی آنگاه نامه‏ای به حسین (ع) نوشته و ضمن ذکر بیعت این گروه، وی را به تعجیل در آمدن به کوفه سفارش کرد. برخی مطالب این نامه مانند همراه بودن تمامی اهل کوفه با حسین و یا بی‏میلی کوفیان با آل معاویه نشانه آن است که وی کوفیان را درست نشناخته بود و به صرف گروهی که همیشه کنارش بودند و پنهانکاری و نداشتن تماس آزاد با مردم کوفه به نتیجه گمراه کننده‏ای رسید. موید این نکته خبری است که ابومخنف بلافاصله بعد از این روایت آورده و می‏گوید: وی 27 شب پس از این نامه‏نگاری کشته شد.

در ایام دعوت پنهانی ابن‏عقیل که گروهی مانند مسلم بن عوسجه و مانند او متصدی جذب افراد جدید بودند، ابن‏زیاد با توسل به حیله یکی از موالی مورد اعتماد خود به نام معقل را با مقداری پول مأمور پیدا کردن محل اختفای مسلم می‏کند و پس از اینکه با زیرکی به مخفیگاه وی در خانه هانی ابن عروة مرادی پی می‏برد، هانی را می‏طلبد و او را به زندان می‏افکند. مسلم پس از پی بردن به امر هانی در همان روز، که مطابق با روز سه‏شنبه هشتم ذیحجه سال 60 هجری است، دستور قیام داده و یارانش را با شعار «یا منصور أمت» روانه می‏کند. در اندک مدتی 4 هزار نفر از 18 هزار نفری که با او بیعت کرده بودند حاضر شدند و با این گروه به جانب قصر «دار العماره» می‏رود، اما این گروه شیعیان ناپایدار چندان دور مسلم نمی‏پایند. ترس از سپاه شام، تحریک سران قبایل و عوامل دیگر، که از بی‏ثباتی و بی‏همتی آنان ناشی می‏شد، سبب گشت تا رسیدن به دار العماره از این سپاه 4 هزار نفری فقط 300 نفر باقی مانند و تا غروب آفتاب از این گروه فقط 30 نفر ماندند که هنگام نماز نیز 20 نفر دیگر او را ترک کردند و 10 نفری هم که با او بودند، موقعی که او به محله کنده رسید او را ترک کردند. این همه آن ادعاهایی بود که برای ریختن خون داشتند و گریه‏های فراوانی که بر حسین کردند. مسلم تنها ماند و فردای آن پس از اسارت به امر ابن‏زیاد کشته شد. سپس ابن‏زیاد برای زهر چشم گرفتن از شیعیان حسین، هانی بن عروه را نیز در بازار گردن زد و دو نفر از یاران مسلم را نیز که در روز قیام گرفته بودند در «جبانه سبیع» و محله ازد گردن زدند. ابن‏زیاد برای عبرت کوفیان جسد هانی و مسلم را در بازار گرداند و سرشان را همراه با خبر وقایع نزد یزید فرستاد و یزید در نامه جوابیه‏اش وی را تشویق و تحسین کرد و یادآور حرکت حسین از مکه به سمت کوفه شده، او را به احتیاط و حفظ خویش هشدار داد.

پیش از خروج حسین (ع) از مکه، سخنانی میان وی و برخی از بزرگان مانند ابن‏زبیر، ابن‏عباس و عمرو بن عبدالرحمان رد و بدل شده که برای تبیین انگیزه حرکت وی قابل طرح است. نامه‏های بسیار اهالی کوفه برای دعوت امام در میان مردم شهرت یافته بود و امام در سخنانی که با ابن‏زبیر داشت، علت انتخاب کوفه را وجود همین شیعیان و اشرافی دانسته وی را خواسته‏اند و از همین روست که در سخنانی که با ابن‏عباس دارد، پیشنهادهای وی را در پرهیز از رفتن به کوفه و انتخاب مکه و یا رفتن و پناه گرفتن در دژها و دره‏های یمن رد می‏کند و با توکل بسیار می‏گوید: «انی استخیر الله و انظر ما یکون». و در مذاکره دومش با وی می‏گوید: «انی و الله لا علم انک ناصح مشفق و لکنی ازمعت و اجمعت علی المسیر». جواب آن حضرت به نصایح مشفقانه عمر بن عبدالرحمان مخزومی نیز همین گونه است: «فقد و الله علمت انک مشیت بنصح و تکلمت بعقل و مهما یقض من امر یکن، اخذت برایک او ترکته، فانت عندی احمد مشیر و انصح ناصح». سپس امام در آخرین گفتگویی که در مکه از وی ثبت شده، علت واقعی خروج نابهنگامش از مکه آن هم هنگام به جا آوردن مناسک حج را ذکر می‏کند و گوید: «و ایم الله، لو کنت فی حجر هامه من هذه الهوام لاستخرجونی حتی یقض فی حاجتهم، و الله لیعتدن علی کما اعتدت الیهود فی السبت» و سپس با ذکر حدیثی که از پدرش، علی (ع) در ذهن داشته [ان بها کبشا یستحل حرمتها فما احب ان اکون ذلک الکبش] گوید: «و الله لئن اقتل خارجا منها بشبر احب الی من ان اقتل داخلا منها بشبر». خروج حسین (ع) از مکه در سومین روز ایام ترویه، هشتم ذیحجه، و مطابق با روزی بود که ابن‏عقیل در کوفه قیام کرد.

خبر حرکت حسین (ع) به کوفه توسط والی مکه - عمرو بن سعید بن عاص - سریعا به یزید رسید و او در نامه‏اش به ابن‏زیاد او را از حرکت حسین به کوفه آگاه ساخت و دستور اقدامات احتیاطی و حفظ راه‏های حجاز را داد. والی مکه که به ولایت مدینه نیز دست یافته و از جانب یزید در همین سال امیرالحاج نیز شده بود، با طرح یزید تصمیم به اجرای توطئه خطرناکی برای دستگیری یا قتل حسین (ع) در هنگام مراسم حج گرفت و از ترس همین توطئه بود که آن حضرت تصمیم به خروج ناگهانی گرفتند. در هنگام خروج حسین (ع) و اهل بیتش، فرستادگان عمرو بن سعید برای بازگرداندن کاروانیان با آنان درگیر شدند اما سودی نداشت، حتی پا در میان عبدالله بن جعفر نیز اثری نبخشید و حسین (ع) در باب علت امتناعش به عبدالله بن جعفر و یحیی بن سعید برادر عمرو گفت: «انی رأیت رأیا فیها رسول‏الله صلی الله علیه و آله و سلم و امرت فیها بامرانا ماض له، علی کان اولی» و در جواب بدانها در باب کیفیت رؤیا گفت «ما حدثت بها احدا و ما انا محدث بها حتی القی ربی». بدین ترتیب روشن می‏شود که امام خروج خویش را مأموریتی الهی می‏شمرده و خود را مکلف به اجرای آن می‏دانسته است. سرانجام کار، چون رازی سر به مهر در نزد او محفوظ بود زیرا موقعیت را مناسب نمی‏دانستند و نیز نخواسته با اعلام نتیجه که ناخواسته در انتظار جمعیتی بود که به دنبال پیروزی بودند، وظیفه‏اش را در انجام مأموریتی الهی ناتمام بگذارد. آن حضرت در بین راه در منزل تنعیم به اموال تجارتی که از یمن برای یزید فرستاده شده بود، برمی‏خورند و به خاطر نامشروع دانستن خلیفه وقت همه آنها را در تصرف می‏گیرد، توکل امام و انجام مأموریت در سخنانی که میان آن حضرت و فرزدق در منزل صفاح رد و بدل شده بخوبی نگرش مسئولانه ایشان را می‏رساند. وی پس از آگاه شدن از همراهی مردم با بنی‏امیه در کوفه و در جواب به جمله فرزدق که همه امور در دست خداست گوید: «صدقت لله الامر الله یفعل ما یشاء و کل یوم ربنا فی شأن». قسمت بعدی این عبارت بسیار جالب توجه است «ان نزل القضا بما نحب فنحمد الله علی نعمائه و هو المستعان علی اداء الشکر و ان حال القضا دون الرجاء فلم یعتد من کان الحق نیته و التقوی سریرته».

نامه‏ای که امام در منزل «حاجر» نوشته و توسط قیس بن مسهر صیداوی فرستاده به خوبی نشان می‏دهد که آن حضرت به تشکل شیعیان کوفه و همراهی آنان با ابن‏عقیل دلگرم بوده و با ذکر نزدیکی قدوم خویش، آنان را به ادامه کار ترقیب می‏کرده است. جدیت وی در این حرکت چنان بوده که در ملاقاتی که با ابن‏مطیع داشته به سوگندهای غلاظ و شداد وی توجهی نکرده، راه خود را به سوی کوفه پی می‏گیرد. در ماء خزیمیه با کاروان زهیر بن قین مصادف شده و وی را به سوی خویش می‏خواند. زهیر با یادآوری سخنی از سلمان باهلی [به احتمال زیاد سلمان فارسی که وی نیز با سلمان باهلی بود الکامل، حوادص سال 33، «جنگ بلنجر».] که آنان را به همراهی با جوانان آل‏محمد در جنگی در آینده تشویق می‏کرد، به اردوی حسین پیوست. فرستاده دوم حسین، عبدالله بن بقطر حمیدی که اندکی بعد فرستاده شد به سرنوشت قیس بن مسهر دچار شده و پس از اسارت به قتل رسید. امام (ع) در منزل «ثعلبیه» از پایان کار مسلم و هانی آگاه شد. این خبر دهشتناک هر چند برای امام سنگین بود و تکرار کلمات استرجاع مبین آن است، اما شور و حرارت برادران مسلم در انتقام خون برادرشان وی را در ادامه مسیر مصممتر ساخت. در منزل «زباله» خبر قتل مسلم و هانی را آشکارا بر تمامی یاران و همراهان خواند و کسانی را که حاضر نبودند تا دم مرگ با وی باشند، در رفتن آزاد گذاشت. بدین خاطر، بسیاری از همراهان، وی را ترک کردند و او تنها با اهل بیت و اصحاب مدینه‏اش باقی ماندند. ابومخنف در باب علت این کار مطلب جالبی آورده است «و انما فعل ذلک لانه تبعه الاعراب لانهم ظنوا ان یاتی بلدا قد استقامت له طاعة اهله فکره ان یسیروا معه الاوهم یعلمون علام یقدمون و قد علم انهم اذا بین لهم لم یصحبوا الا من یرید مواساته و الموت معه». پس از این مرحله آن حضرت پایان طبیعی این حرکت را برای یارانش روشن کرده، خود را نیز آماده رویارویی با مشکلات می‏کند. چون در «بطن عقبه» مردی او را از رفتن به کوفه برحذر می‏دارد، می‏گوید: «یا عبدالله انه لیس یخفی علی، الرأی ما رایت و لکن الله یغلب علی امره» به هنگام آمدن حر و سپاه هزار نفری کوفه، امام با درایت نظامی و مشورت با یاران، جای مناسبی انتخاب کرده سپس با رفتاری محبت‏آمیز کوفیانی را که اکنون دشمن جانش هستند، پذیرایی می‏کند. خطبه‏ای که حسین (ع) در منزل «بیضه» برای سپاه خویش و حر ایراد کرده تا حد زیادی پرده از مقاصد وی و نیز آگاه بودنش از احوال کوفیان برمی‏دارد. وی خود را در مقابل سلطانی جائر که عهد خود را شکسته و با سنت رسول (ص) مخالفت نموده و فساد و ستم را رواج داده است، مأمور به قیام می‏داند و خود را شایسته‏ترین فرد برای تغییر اوضاع می‏شمارد. سپس با اشاره به نامه کوفیان که وی را بدان سو کشیده است، آنان را به همراهی با خویش خواند زیرا وی خلف صالح رسول و الگو و اسوه‏ای برای مسلمانان است و در ضمن آنان را از نقض عهد پرهیز می‏دهد که سرانجام به ناقض عهد بازمی‏گردد. در سخنانی که با حر داشت گوید وی از آغاز خطر مرگ را با آغوش باز استقبال کرده است. سخن وی با طرماح بن عدی مؤید این نکته است. «اما و الله انی لارجو ان یکون خیرا ما اراد الله بنا قتلنا ام ظفرنا». در «عذیب الهجانات» شماری از یارانش از کوفه به وی ملحق می‏شوند و ضمن بیان اوضاع عمومی کوفه، کشته شدن قیس بن مسهر را به اطلاع آن حضرت می‏رسانند. با همه نامردمیهای کوفیان امام با قراری که با حر کرده که راهی میانه را که نه به کوفه و نه به مدینه رود طی کنند، درخواست طرماح را برای پناه گرفتن در کوه «أجا» نمی‏پذیرد و در همین اوضاع موجود به سمت مقصد نامشخصی حرکت می‏کنند، شاید در راه، حادثه‏ای جریان امور را دگرگون سازد «لا ندری علام تنصرف بنا و بهم الامور فی عاقبة». «در قصر بنی‏مقاتل» با خرگاه عبیدالله بن حر روبرو می‏شوند و چون ابن‏حر از همراه شدن با وی خودداری می‏کند، آن حضرت وی را از پیوستن به سپاه ابن‏زیاد نیز برحذر می‏دارد و گوید: «فان لا تنصرنا فاتق الله ان تکون ممن یقاتلنا فوالله لا سمیع و اعیتنا احد ثم لا ینصرنا الا هلک» پس از حرکت از قصر بنی‏مقاتل در خواب ندائی می‏شنود که می‏گوید «القوم یسیرون و المنایا تسری الیهم» از خواب برمی‏خیزد و استرجاع می‏گوید و شکر خدا می‏کند. از مجموع اخباری که به حسین رسیده و نیز الهامات غیبی که وی را به ادامه مسیر دستور می‏دهند، تا اندازه‏ای برمی‏آید که چه سرنوشتی در انتظار کاروان کوچک حسین است، اما آنچه مهم است حق بودن این حرکت است که امام سخت به آن معتقد است و همراهی صادقانه اهل بیت و یارانش نیز از روی اعتقاد محکمی است که به امام و حقانیت راهش دارند. سخن علی بن حسین (ع) با پدرش و پرسش از او در باب درستی راهی که انتخاب کرده‏اند، بیشتر در جهت تاکید این امر در نفس خویش و نیز یکدلی بیشتر گروه است و با توجه به این روحیه است که خود را به آغوش خطرات می‏اندازند.

زمانی که سپاه حر و کاروان حسینی به منطقه نینوا می‏رسند، پیکی از جانب زیاد آمده، دستور به توقف در همان جا و در محلی بی‏آب و بدون مانع می‏دهد. در این زمان زهیر بن قین مانند پیشنهادهای قبلی از امام برای تهاجم بر سپاه حر، که فقط قسمت کوچکی از سپاه کوفه است، اجازه می‏طلبد، اما آن حضرت نه تنها شروع کردن جنگ را قبول نمی‏کند بلکه اساسا تعلیم و تبلیغ را مقدم بر این امور می‏شمارد تا بتوانند حداکثر استفاده را از این طریق بکنند. بنا به دستور ابن‏زیاد، حر کاروانیان را در همان محل فرود آورد. این هنگام پنجشنبه دومین روز محرم سال 61 بود. سپاه ابن‏سعد در سومین روز محرم وارد شدند و با پیوستن سپاه حر به خویش در اطراف کاروان حسینی اردو زدند. از سوم تا دهم محرم، که کشتار فیجع حسین (ع) و یارانش واقع شد، از پر التهابترین ایام تاریخ اسلام است. اوضاع و احوال دو سپاه، سخنانی که میانشان رد و بدل می‏شد و مذاکرات حساسی که میان ابن‏سعد و حسین (ع) در جریان بوده و نتایج آن به ابن‏زیاد گزارش می‏شده و دستورهای ابن‏زیاد از اهمیت بسیار برخوردارند. زیرا در پی به نتیجه نرسیدن مذاکرات و اعمال غیرمسئولانه یکی از طرفین [که بی‏تردید و بنا بر روایات بعدی ابن‏زیاد و شمر و پیروان وی در آن نقش عمده داشتند] سرانجام فاجعه عاشورا به وقوع پیوست و یکی از بهترین افراد انسانی با گروهی از پاکبازترین یارانش به شهادت رسیدند.

ابومخنف درباره مذاکرات میان ابن‏سعد و حسین و نیز جوابهایی که ابن‏زیاد به نامه‏های ابن‏سعد که حاصل مذاکرات را در برداشته، می‏داده، چند روایت، که بعضا متفاوتند، را نقل کرده است. [8]  بر پایه روایت وی ابن‏سعد و امام حسین (ع) در فاصله میان سوم و هفتم محرم چند بار با هم ملاقات کردند و نامه نوشتند. ابن‏سعد در روز پس از ورود نامه‏ای به آن حضرت نوشته، علت آمدن وی را به عراق پرسید. حسین (ع) نیز از درخواست کوفیان و نامه‏هایی که نوشتند خبر داد و گفت. کنون اگر رایشان برگشته و مرا نمی‏خواهند برخواهم گشت. ابن‏سعد این مطلب را برای ابن‏زیاد نوشت اما ابن‏زیاد تنها خواستار بیعت حسین و اصحابش بود. مذاکرات شفاهی بعدی میان حسین (ع) و ابن‏سعد با برخی دگرگونیها تقریبا همین مضمون را دارد. درباره سخنان میان حسین (ع) و عمر در یکی از ملاقاتها و شروط حسین، ابومخنف چند روایت نقل کرده و سرانجام به نقل از عقبة بن سمعان که از نزدیکترین موالی اهل بیت بوده خبری نقل می‏کند که نافی دو روایت دیگر است. شرط حسین این بوده که «دعونی فلأذهب فی هذه الارض العریضه حتی ننظر ما یصیر امر الناس» عقبه فقط همین خبر را درست می‏داند مضافا اینکه مضمون نامه امام در بالا به ابن‏سعد نیز تا حدی مؤید این روایت است، ولی نامه‏ای که ابن‏سعد پس از این مذاکرات برای ابن‏زیاد فرستاد، مضمون یکی از سه روایت را که شامل محافظه‏کارانه‏ترین صورت آن مذاکره بوده داراست. عکس‏العمل ابن‏زیاد در برابر این نامه بسیار آرام و موفقانه بود و همین تضاد آن با واکنش وی، هنگام دریافت نامه اول نشان دهنده دو خط سیر روایتی است که ابومخنف به هنگام گردآوری روایات مقتل آنها را در هم آمیخته و از این رو برخی آشفتگیها را در بررسی وقایع سبب می‏شود. بنا بر روایت اخیر، ابن‏زیاد بر اثر القائات شمر تصمیم خویش را تغییر داد و به سختگیری بیشتری دستور داد و شمر را نیز مأمور ابلاغ دستور و یا اجرای آن در صورت استنکاف عمر کرد. با آمدن شمر، اوضاع بر کاروانیان حسین سخت‏تر شد و در روز هفتم محرم به دستور ابن‏زیاد آب را از حسین (ع) و اهل بیتش بازداشتند. تشنگی شدید در آن اوضاع خصوصا بر ای اهل بیت بسیار سخت بود و با وجود فراهم ساختن مقداری آب در این ایام، کمبود آن یکی از سخت‏ترین مشکلات کاروانیان بود که تا روز عاشورا نیز گریبانگیرشان بود. در عصر روز نهم محرم ابن‏سعد تصمیم می‏گیرد که کار را یکسره کند، اما به درخواست حسین یک شب بدانها مهلت می‏دهد. اکنون دیگر مسلم شده که تمامی راه‏ها بسته شده است. حسین به هیچ‏وجه حاضر به قبول ذلت نیست و ابن‏زیاد نیز با لجاجت، فقط تسلیم محض می‏خواهد و دیگر هیچ. هیچ راهی برای کاروانیان باقی نمانده است. حسین (ع) با قبول مرگ افتخارآمیز به بیعت با یزید تن نمی‏دهد تا خط اسلامی که پیامبر سنت گذارده از خط اسلامی که معاویه و یزید و عمالش مروج آن هستند، متمایز گردد و شهادت فرزند رسول، اگر چه ضایعه‏ای اسفناک برای اسلام و مسلمانان و خصوصا گروه کوچک شیعیان آن به شمار می‏رود، اما راه مبارزه و عدم پذیرش ستم و فساد و انحراف در دین را باز می‏گشاید و همچنانکه فرموده «فی اسوه» الگو و پیشوای همیشگی مبارزان راه آزادی و انسانیت می‏گردد. با خوابی که حسین (ع) در غروب شب دهم محرم می‏بیند و در رؤیا رسول خدا (ص) به وی مژده می‏دهد که «انک تروح الینا». وی برای مهیا ساختن خود و انجام وصیت خویش راجع به اهل بیت، توسط عباس از ابن‏سعد برای شب دهم مهلت می‏گیرد و آن حضرت می‏گوید «لعلنا نصلی ربنا اللیله و ندعوه و نستغفره فهو یعلم انی کنت احب الصلاة له و تلاوة کتابه و کثرة الدعاء و الاستغفار». این آمادگی در تک تک اصحاب وی هویداست. بعد از بازگشت ابن‏سعد، آن حضرت برای امتحان اصحاب و گزینش بهترین آنان، همه را گرد آورده و خطاب به آنان می‏گوید که هدف ابن‏سعد و سپاه کوفه تنها خود اوست و با دیگران کاری ندارند، هر کدام که می‏خواهید می‏توانید دست یکی از اهل بیت را بگیرید و با استفاده از تاریکی شب اینجا را ترک کنید. این مجلس در آن موقعیت یکی از بزرگترین ابتلائاتی است که فردی به آن دچار می‏شود، اما اهل بیت و اصحاب حسین از این آزمایش روسپید بیرون آمده و هر یک آمادگی کامل خود را برای ایثار جان در حمایت از حسین و اهل بیت یادآور شدند. سپس حسین و یارانش در آغاز شب به آماده ساختن اردوگاه و تجهیز خویش پرداختند و بقیه شب را به نماز و دعا و استغفار گذراندند.

باآغاز روز دهم دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند. حسین پیش از پرداختن به امور سپاه دست به دعا برداشته و خواند «اللهم انت ثقتی فی کل کرب و رجائی فی کل شده و انت لی فی کل امر نزل بی ثقة و عدة کم من هم یضعف فیه الفؤاد و تقل فیه الحیلة و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو و انزلت بک و شکوته الیک رغبة منی عمن سواک ففرجته و کشفته فانت ولی نعمة و صاحب کل حسنة و منتهی کل رغبة». آری حسین تنها به خد اتکال داشت و حتی در چنین لحظاتی که در مهلکه گرگان عراق افتاد از یاد وی غافل نیست. هدف وی رضای پروردگار و کوشش در اجرای دستورهای الهی است. از این روست که تاکنون از اقدام به جنگ پرهیز کرده تا مردمان گمراه را به راه راست آرد و اتمام حجت کند. حتی در همین روز که سپاه کوفه به سویش می‏آیند سوار شترش شده و در برابر جمع با بیانی زیبا خطبه‏ای بلیغ ایراد می‏کند، زهیر بن قین به دنبالش خطبه‏ای در تحذیر مردم کوفه از کشتن امام و ملعبه نشدن در دست ابن‏زیاد می‏خواند اما هیچیک از این خطبه‏ها در آن سپاه تأثیر نمی‏گذارد. تنها حر در این هنگام با قطعی شدن جنگ از کار خویش منفعل شده از سر اخلاص توبه می‏کند. با پرتاب تیر توسط عمر بن سعد جنگ قطعی شروع می‏شود. در آغاز درگیریها تن به تن بوده، اما با کشته شدن تعدادی از سپاه کوفه آنها تغییر روش داده و به حمله جمعی از دو جناح متوسل شدند. در این میان خیل سواره سپاه حسین چنان سواران کوفه را مستأصل کرد که با توسل به تیراندازان، اسبها را از پا انداختند و با متلاشی شده سواران، کوفیان بر آنها مسلط شدند. این درگیریها تا ظهر با کشته شدن شماری از اصحاب ادامه یافت. امام نماز ظهر را در پناه یکی از یاران، که خود را سپر بلای تیرهای دشمنان ساخته بود، به صورت نماز خوف همراه با یاران به جا آوردند. شرح و توصیف این نبردها و فداکاری اصحاب حسین از حوصله این مقاله بیرون است و مورخان با اندک تفاوتی در شمار و چگونگی درگیریها آنها را نقل کرده‏اند. اما برخی نکات جالب توجه در این میان است. در یکی از درگیریها آنها را نقل کرده‏اند. اما برخی نکات جالب توجه در این میان است. در یکی از درگیریها یکی از یاران حسین، خود را پیرو دین علی می‏شمارد و فرد مقابلش خود را پیرو دین عثمان و همانجا ابومخنف از قول یاران حسین (ع) می‏گوید: نه، بلکه تو پیرو دین شیطان هستی و یا برخی شگفتیها از امام (ع) نقل شده است که میزان اعتماد بدانها چندان روشن نیست ولی با توجه به قدمت این روایات از رواج آن در قرن دوم هجری حکایت می‏کند، مانند نفرین امام درباره ابن‏حوزه که سبب مرگ وی می‏شود و یا کسی که در حسرت آب به آن حضرت زخم زبان می‏زند و با نفرین امام وی بعدها به استسفا دچار و از آن هلاک می‏شود، و یا کسی که لباس امام را غارت کرد و دستهایش به بیماری عجیبی دچار شد که سرانجام به مرگ وی انجامید.

منظره فداکاری اصحاب حسین (ع) در آخرین لحظاتی که دیدند دیگر قادر به دفاع از امام نیستند، چنان تحسین برانگیز و زنده است که شگفتی همگان را برمی‏انگیزد. ابومخنف در توصیف این فداکاریها و اخلاص آنان نسبت به حسین (ع) دقت و مهارت زیادی نشان داده است. پس از شهادت اصحاب، نوبت به جوانان اهل بیت رسید. آن فداکاران نیز یکی پس از دیگری در صحنه نبرد از پای می‏افتند و تنها حسین می‏ماند و زنان و بچه‏ها و علی بن حسین (ع) که بیماری، وی را از پا فکنده است. با این حال او چون جنگجویی شجاع و محتاط به سپاهیان کوفه حمله می‏کند و با کمال سربلندی به هنگام حمله سپاه به سمت خیمه‏ها گوید: «ویلکم ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون یوم المعاد فکونوا فی امر دنیاکم احرارا ذوی احساب امنعوا رحلی و اهلی من طغامکم و جهالکم». دلیری و پایداری حسین آن همه مصائب و شدت جنگ و تشنگی غالب، واقعا امری عجیب است. ابومخنف به نقل از یکی از شاهدان این پیکارها، تصویر روشنی از دلیری حسین می‏دهد. او گوید که من هیچ شکسته‏ای که فرزند و اهل بیت و اصحابش کشته شده باشند، شجاعتر و بی‏پرواتر از حسین ندیدم که با وجود حملات همه جانبه چون به سمتی یورش می‏برد همه از پیش وی می‏گریختند. اما شدت و پایداری حسین را نیز حدی است. وی به تدریج حس می‏کند که پایان کار نزدیک است و مقاومت او به زودی در هم خواهد شکست. از این رو در دو خطبه که از آخرین خطبه‏های اوست، از حرص آنان در کشتن وی که مطمئنا بی‏جواب نخواهد ماند سخن می‏گوید و آنان را به سفاکان خون‏آشامی، که به جبران این جنایات بر آنها حاکم شده و خونشان را می‏ریزند، مژده می‏دهد و بر چنین مردم پست همت و قسی القلبی نفرین می‏کند. شماری از سپاهیان کوفه به فرماندهی شمر، حسین (ع) را احاطه می‏کنند اما به خاطر ترس از قتل وی و گناه عظیم آن، مدت طولانی را در حال تردید به سر می‏برند تا اینکه شمر بر سرشان فریاد می‏کشد که منتظر چه هستید، او را بکشید. با فرمان شمر از هر جانب بر حسین (ع) حمله آوردند و با وقاحت تمام، سر آن بزرگ معلم انسانها توسط سنان بن انس از بدن جدا شد و اسباب و لباس او را غارت کردند. شرحی که ابومخنف در باب آخرین لحظات زندگانی و شهادت حسین ارائه می‏کند، قلب خواننده را به درد می‏آورد و از آن همه جنایت و قساوت درباره آن اسوه پاکی و همت و تقوا، به شگفت می‏آید. ابومخنف در نقل اخبار غارت خیمه‏ها پس از شهادت حسین نیز دقتی خاص به کار می‏برد [9]  و اگر چه این قسمتها را مختصر برگزار کرده، اما شیوه تفصیلی در ارائه مشروح چند خبر به عنوان نمونه، تصویری کلی از چگونگی غارتگری سپاه غالب عرضه می‏کند. ابن‏سعد پس از پایان نبرد همچنانکه ابن‏زیاد فرمان داده بود، گروهی را مأمور کرد تا حسین را لگدکوب اسبها سازند و بدین ترتیب جنایت خویش را کامل سازند. وی سپس سر امام را نزد عبیدالله فرستاده و خود روز دهم و یازدهم را در آنجا به سر برده و آنگاه سر بقیه را که 72 سر می‏شد، از بدن جدا کرده همراه با کاروان اسیران و نیز قبایل و سپاه کوفه به سمت شهر حرکت کردند. پس از ورود سرها و قبایل حامل آنها نیز، اسیران به مجلس ابن‏زیاد برده شدند و وی بارعام داد. بنا بر روایت ابومخنف تعداد سرهای موجود در این مجلس 70 سر بوده است. [10] .

پس از حاضر شدن اسیران در مجلس، ابن‏زیاد برای تحقیر آنها و رسوا و دروغ شمردن ادعاهای حسین و اهل بیتش قتل آنها را خواسته خدا شمرد، اما زینب (س) که زبان‏آوری بزرگ بود و سنگینی بلایا و رنج مصائب، وی را آبدیده کرده بود، از سخنان ابن‏زیاد به خشم آمده و چنان جوابهای دندان‏شکنی به وی داد که او را به تسلیم واداشت و حتی به پایمردی و شجاعت وی بود که ابن‏زیاد از قتل علی بن حسین گذشت. ابن‏زیاد پس از گرداندن سر حسین (ع) در کوفه، همه سرها را به اتفاق اسیران نزد یزید فرستاد. ماجراهای این گروه اسیران در شام و دمشق و سخنانی که میان زینب و علی بن حسین با یزید رد و بدل شده در روایت ابومخنف از تمامی جزئیات برخوردار نیست، اما معدود وقایع مورد اشاره به صورتی برجسته نشان داده شده است، خصوصا نقش زینب (س) حائز اهمیت است که رویاروی خلیفه می‏ایستد و با صراحت و شجاعت به سخنان بی‏پایه وی پاسخهای گران می‏دهد تا بدان حد که یزید را به خشم می‏آورد. مظلومیت و رنج فراوانی که اعضای کاروان بدان مبتلا شدند سرانجام در میان زنان بنی‏امیه نیز همدلانی برای آنها فراهم می‏کند که نزدشان آمده و بر حسین گریه می‏کردند و تا سه روز این سوگواریها ادامه داشت. اگر چه در اخبار

ابومخنف راجع به سخنان زینب (س) و علی بن حسین (ع) جز موارد معدودی که نقل شده چیزی نمی‏بینیم ولی بی‏تردید، دگرگونی اوضاع و نیز رخنه امواج این مصیبت که حتی در داخل حرم یزید بود، وی را بر آن داشت تا در موضعگیریش تجدیدنظر کند و تمامی تقصیر را به گردن ابن‏زیاد اندازد و از طرف دیگر در گرامیداشت خاطر اسیران بکوشد. با دستور وی نعمان بن بشیر وسائل و لوازم شایسته‏ای برای آنان فراهم آورد و سپس توسط مردی صالح و امین همراه گروهی شامی به عنوان محافظ، آنان را با کمال رفاه و آسایش روانه مدینه کردند.

ابومخنف، اخباری نیز راجع به کربلا پس از ترک سپاه کوفه دارد که در تتمه ذکر می‏شود. با خروج سپاه ابن‏سعد، افراد بنی‏اسد از ساکنان «غاضریه» در روز دوازدهم، اجساد شهیدان را دفن کردند [11]  بعد از تدفین اجساد تنها خبری که از ابومخنف درباره کربلا نقل شده خبری راجع به زیارت قبر حسین توسط عبیدالله بن حر جعفی است. ابن‏حر در کنار مدفن حسین (ع) با تأسف بسیار از عدم شرکت خویش، شعری زیبا در عظمت اقدام حسین (ع) و حسرت از همراهی نکردن او می‏خواند [12] .

این شعر اگر چه در تاریخ طبری به طور کامل نقل نشده ولی صورت کامل آن را بغدادی در «خزانة الادب» نقل کرده [13]  و می‏توان آن را خاتمه‏ای به یاد مدنی برای پایان مقتل الحسین ابومخنف دانست.

 

[1] طبری، تاریخ،ج5،ص322

[2] طبری، تاریخ،ج5،ص323

[3] طبری، تاریخ،ج5،ص338

[4] ابن  اعثم، الفتوح.

[5]سوره قصص آیه 11

[6]سوره قصص آیه 12

[7] طبری، تاریخ، ج5 ص79

[8] طبری، تاریخ، ج5 ص413 و 415

[9] طبری، تاریخ، ج5 ص453 و 454

[10] طبری، تاریخ، ج5 ص456

[11] طبری، تاریخ، ج5 ص455

[12] طبری، تاریخ، ج5 ص469

[13] خزانة الادب،ج1، ص297 و 299