اشعار آیینی

شایستگی حضرت علی(ع) به خلافت بعد از پیامبر(ص)_ به سند اهل تسنن

این مطلب برگرفته بخشی از کتاب با مشخصات زیر میباشد و تالیف بنده(نیمانجاری) نمیباشد:

نام کتاب : اجتهاد در مقابل نصّ

مؤ لف : سیّد عبدالحسین شرف الدّین

ترجمه : على دوانى

فصل هشتم : خاتمه کتاب پیرامون شایستگى على - علیه السّلام - براى خلافت بلافصل پیغمبر(ص )
کتاب خود را مانند سر آغاز آن - که با بحث از امامت بعد از رسول خدا - صلّى اللّه علیه وآله - شروع کردیم - به پایان مى بریم . و این نیز به واسطه عنایتى است که خدا و پیغمبر به آن دارند، و نیازى است که مسلمانان در امر دین و دنیاى خود احساس مى کنند. و بخاطر این است که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در راه آن به امر خداوند و براى خیرخواهى امت ، از هیچ بذل توجه و کوشش و زحمتى فروگزار نکرده است .
کسانى که از روش پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در تأ سیس دولت اسلام از روز نخست به خوبى اطلاع دارند، مى دانند که على - علیه السّلام - وزیرى از خانواده او، و شریکى در کار او و پشتیبان وى بر دشمن او، و دارنده علم او، و وارث حکمت او، و ولیعهد او و خلیفه بعد از او بوده است .
هر کس در گفتار و کردار آن حضرت توجه کرده باشد، بسیارى از آنها را از آغاز بعثت تا هنگام رحلت با این معنا هماهنگ مى بیند. و مى بیند که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در هر فرصت از این موضوع سخن به میان مى آورد و آن را بزرگ مى داشت .
پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - در اوایل بعثت و پیش از آشکار ساختن دعوت خود در مکه ، هنگامى که در خانه اش ، فامیل بنى هاشم را جمع کرد، به این معنا تصریح نمود. و این موقعى بود که دست به گردن على - علیه السّلام - - که از همه کوچکتر بود - گرفت و فرمود: ((این برادر و جانشین و بازمانده من در میان شماست . از وى بشنوید و اطاعت کنید...))(735) .
بعد از آن هم پیوسته گاهى صریحاً خلافت على - علیه السّلام - را اعلام مى داشت مانند هنگامى که او را در مدینه به جاى خود منصوب داشت و به جنگ تبوک رفت و فرمود: ((شایسته نیست من بروم مگر اینکه تو خلیفه و جانشین من باشى ))(736) .
و زمانى به طور ضمنى این معنا را اظهار داشت ، چنانکه در جواب شکایت ((بریده )) از على - علیه السّلام - فرمود: چیزى درباره على مگو؛ زیرا او از من است و من از اویم ، و او بعد از من سرپرست شماست . این عین عبارت حدیث در مسند احمد حنبل است .
ولى نسایى روایت مى کند که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: اى بریده ! على را به صورت دشمن در نظر من جلوه مده ؛ زیرا على از من است و من از اویم و او بعد از من سرپرست شماست .
طبرانى آن را مفصل تر نقل کرده و مى گوید: پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در حال خشم فرمود: چه شده که مردمى از على خرده گیرى مى کنند. هر کس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است ، و هر کس على را رها کند از من فاصله گرفته است . على از من است و من از اویم . او از سرشت من خلق شده و من از سرشت ابراهیم آفریده شده ام ، ومن از ابراهیم بهتر هستم . ما دودمانى هستیم که یکى از دیگرى پدید مى آییم و خداوند شنوا و آگاه است !
اى بریده ! آیا نمى دانى که على حقى بیش از زنى که گرفته است ، دارد و او بعد از من سرپرست شماست ؟!!
مانند آن را عمران بن حصین روایت کرده است که گفت : چهار نفر از اصحاب تصمیم گرفتند که از على - علیه السّلام - به پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - شکایت نمایند. یکى از آنها برخاست و گفت : یا رسول اللّه ! مى دانید که على چنین و چنان کرده است ؟
پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - از وى روى گردانید.
دومى برخاست و مانند او سخن گفت .
پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - از او هم روى گردانید.
سومى برخاست و همان را گفت و پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - نیز روى خوش نشان نداد.
چهارمى هم برخاست و آنچه را سه نفر گفته بودند، به زبان آورد.
در اینجا پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - در حالى که کاملاً غضبناک بود، فرمود: از على چه مى خواهید؟ از على چه مى خواهید؟ از على چه مى خواهید؟ على از من است و من از اویم و او سرپرست هر مؤ منى بعد از من است .
نظیر آن حدیث وهب بن حمزه است که در شرح حال وهب در ((اصابه )) آمده است : با على مسافرت کردم ، از وى ناراحت شدم . وقتى برگشتم شکایت او را به پیغمبر نمودم .
پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: این را به على مگو، زیر او بعد از من سرپرست شماست (737) .
تصریح به خلافت على - علیه السّلام - در نص صریح پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله -، توسط بعضى از مخلصین پیغمبر مانند سلمان فارسى آمده است . چنانکه طبرانى در معجم کبیر از سلمان روایت مى کند که فرمود: ((جانشین من و رازدار من و بهترین کسى را که بعد از خود مى گذارم و به وصیت من عمل مى کند و قرض مرا ادا مى نماید على بن ابیطالب است )).
بعضى از آنها هم از گروهى روایت شده که دلهایشان بیمار بوده است ؛ مانند بریده . محمدبن حمید رازى از پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - روایت کرده است که فرمود: ((هر پیغمبرى جانشین و وارثى دارد، جانشین و وارث من هم على بن ابیطالب است )).
و مانند انس بن مالک که ابو نعیم اصفهانى از وى روایت مى کند که گفت : پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - به من فرمود: ((اى انس ! نخستین کسى که از این در بر تو وارد مى شود، امام متقین و سید مرسلین و یعسوب الدین و خاتم وصیّین و پیشواى جانبازان است )).
انس گفت : على آمد. پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - با شادى برخاست و با وى مصافحه نمود و فرمود: تو سخنان مرا مى رسانى و صداى مرا به آنها مى شنوانى ، و اختلافات آنها را برطرف مى کنى (738) .
و نیز خطیب از انس بن مالک روایت مى کند که گفت : شنیدم پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - مى فرمود: ((من و این ؛ یعنى على در روز قیامت حجّت بر امتم هستیم ))(739) .
بسیارى از بانوان فاضله ، مانند ام المؤ منین ، ام سلمه و ام الفضل زن عمویش و اسماء دختر عمیس و ام سلیم انصارى و غیر اینان ، روایات راجع به این موضوع را نقل کرده اند.
گاهى نیز پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - آن را در منبر بیان مى فرمود و زمانى هم در بقیع به برخى از یارانش فرمود. و موقع دیگر، هنگامى بود که در مکه و مدینه میان مهاجران و انصار، پیمان برادرى بست . در هر دو نوبت على - علیه السّلام - را براى خود برگزیده و او را برادر خود خواند، و بر دیگران برترى داد و به وى مى گفت : ((تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى جز اینکه بعد از من پیغمبرى نیست )).
و همچنین روزى که همه دربهاى خانه مهاجران جز درب خانه على - علیه السّلام - را که به طرف مسجد باز مى شد، بست ، کلام فوق را فرمود(740) .
امت هم فراموش نکرده و آنچه را ابوبکر در زمان خلافتش روایت کرده است هرگز فراموش نخواهند کرد که گفت : پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((على نسبت به من به منزله من نسبت به خدایم است ))(741) .
و فرمود: ((دست من و دست على در عدالت یکسان است ))(742) .
و چون آیه : ((اِنَّما اَ نْتَ مُنذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ))(743) را تفسیر کرد، فرمود: ((منذر منم و على هادى است . یا على ! به وسیله تو بعد از من رهروان به راه مى آیند))(744) .
خطیب از حدیث براء و دیلمى از حدیث ابن عباس روایت مى کند که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((على نسبت به من بمنزله سر من نسبت به بدن من است ))(745) .
و فرمود: ((على با قرآن و قرآن با على است . این دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض بر من وارد گردند))(746) .
مؤ لف :
کافى است که خواننده بداند على - علیه السّلام - به معناى قرآن است و على و قرآن ، از هم جدا نمى شوند. پس اى مسلمانان ! چه حجتى براى عصمت او و لزوم اطاعت از وى بعد از پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله -، رساتر از این است ؟!
و فرمود: ((من شهر علم هستم و على دروازه آن است . هر کس دانش ‍ مى خواهد باید از درب آن وارد شود)).
این حدیث را سیوطى در صفحه 107 جامع صغیر و حاکم نیشابورى در صفحه 126 و 127 جزء سوم مستدرک به دو سند صحیح در مناقب على - علیه السّلام - از طبرانى روایت کرده است ؛ یکى از ابن عباس با دو طریق صحیح و دوم از جابر بن عبداللّه انصارى .
حاکم دلیلهاى قاطعى براى اثبات صحت طرق آن اقامه نموده است . احمدبن محمدبن صدیق مغربى معاصر، مقیم قاهره کتابى درباره تصحیح این حدیث ، تأ لیف کرده به نام : ((فتح الملک العلى بصحة باب مدینه العلم على )) و در سال 1354ه‍ در مصر به طبع رسیده است . جا دارد که اهل مطالعه و تحقیق بر آن آگاهى یابند؛ زیرا در آن دانش بسیارى است .
بنابراین ناصبى ها را نمى رسد که درباره این حدیث ایراد کنند که به زبان شهرى و دهاتى افتاده و مانند مثال رایج گردیده است ، ما ایراد آنها را نگریسته ایم و دیده ایم که جز وقاحت در تعصّب ، چیز دیگرى نیست . چنانکه حافظ صلاح الدین علائى تصریح کرده است ؛ زیرا از ذهبى و غیره درباره بطلان آن ، نقل قول نموده و مى گوید: هیچ دلیلى براى رد آن جز ادعاى جعل ، نیاورده اند.
و فرمود: ((من خانه حکمت هستم و على در آن است ))(747) .
و فرمود: ((یا على ! تو موارد اختلافات امت مرا روشن مى سازى ))(748) .
و فرمود: ((هر کس مرا اطاعت کند از خدا اطاعت نموده است و هر کس ‍ نافرمانى من کند، نافرمانى خدا نموده است . هر کس از على پیروى کند از من پیروى نموده و هر کس که نافرمانى على نماید از من نافرمانى نموده است ))(749) .
و بسیارى دیگر از روایات معتبر، نظیر اینها که همه یک هدف را دنبال مى کنند و هر چند الفاظ آنها مختلف است ، و لى تواتر معنوى دارند. همه آنها مقاماتى از پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - را به على - علیه السّلام - مى دهد که جایز نیست هیچ پیغمبرى جز به ولیعهد و جانشین خود بدهد. معناى متبادر به اذهان از این روایات نیز به حکم عرف و لغت از اهل زبان ، همین است .
علاوه در سنن صحیح ، نصوص دیگرى است که على - علیه السّلام - و امامان جانشینان آن حضرت را جانشینان بحق پیغمبر مى داند، و بر همه امت در هر دوره اى اطاعت ایشان را فرض مى شمارد؛ زیرا امت را با دو ریسمان خود مربوط ساخت و با دو چیز گرانبهاى خویش (قرآن و عترت ) تا روز قیامت مصون نگاه داشت .
تمام مردان و زنان امت ، متساوى هستند. علماى امت و بى سوادان آنها در این خصوص ، آزاد آنها و مملوک ایشان ، و سران قوم و بازاریان آنان ، به طورى که نه صدیق نه فاروق ، ونه ذوالنورین هیچکدام را مستثنا نکرد!!
همه امت خود را از دورى از حق در صورت چن نزدن به آن دو و خوددارى از راهنمایى آنها برحذر داشت ، و به آنها خبر داد که این دو از هم جدا نمى شوند، و زمین از وجود آنها خالى نمى ماند تا اینکه بر حوض کوثر بر من وارد گردند، و بدین ترتیب هر گونه تردیدى را برطرف ساخت و چهره حق و یقین را آشکار گردانید. والحمد للّه ربّ العالمین .
افزون بر این ، پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - تنها به روایات ((ثقلین )) اکتفا ننمود، بلکه در این امت ، اهل بیت - علیهم السّلام - را گاهى به کشتى نوح در قوم خود مثل زد که هر کس در آن نشست ، نجات یافت و هر کس از آن تخلف ورزید، غرق شد، و زمانى ((باب حطّه )) بنى اسرائیل که هر کس وارد آن شد، آمرزیده گردید، و امان اهل زمین از اختلاف دانست ؛ به طورى که هرگاه قبیله اى با آنها مخالفت نمود پراکنده مى شود، و به صورت حزب ابلیس در مى آیند.
این منتها وسع پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - بود تا امت خویش را به پیروى از آنان و متابعت آثار ایشان ، ملزم سازد. و هیچکس را از این منظور کنار نگذاشت ، نه آقا و نه نوکر را.
چه کسى مى تواند از این فاصله بگیرد، بعد از آنکه دانست اهل بیت - علیهم السّلام - مانند ((سفینه نوح )) هستند که جز راکبان آن ، سالم نمى مانند و همچون ((باب حطّه بنى اسرائیل )) مى باشند که جز آنها که به آن داخل شدند، آمرزیده نمى گردند. و دانستند که آنها همتاى قرآن مى باشند که هیچ مسلمانى نمى تواند از ایشان رو بگرداند و جز آنان را بپذیرد.
پرسش :
شاید گوینده اى بگوید: چگونه ممکن بود اصحاب پیغمبر، اگر نصى از آن حضرت رسیده بود، بر خلاف نص او عمل نمایند؟ و چگونه على - علیه السّلام - حق معهود خود را رها کرد، و براى گرفتن آن در مقام دفاع برنیامد و با مخالفان خویش منازعه نکرد. و در مدت خلافت خلفاى سه گانه ، خانه نشین شد، و در هر فرصت نسبت به خلفا صلاح اندیشى مى کرد. شیعه در این روایت که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((امت من بر گمراهى و خطا اجتماع نمى کنند، چه مى گوید)).
چرا على - علیه السّلام - و طرفداران او از بنى هاشم و دیگران در روز سقیفه ، در بیعت گرفتن ابوبکر اعتراض ننمودند؟ و چرا نص خلافت على - علیه السّلام - از ناحیه خداوند با آیه صریحى از قرآن ؛ مانند آیات توحید، عدل ، نبوت و برانگیخته شدن ، نازل نگردید؟

 

   

پاسخ :
اما مخالفت آنها با نصوص (گفتار صریح خدا و پیغمبر) را از همین کتاب خواهید شناخت ؛ زیرا مواردى که آنها از نصّ صریح سرپیچى نمودند بقدرى زیاد و روشن است که نیازى به ذکر ندارد.
ما از سیره دنیاپرستان صحابه پیغمبر، این طور به دست آورده ایم که آنها در جایى عمل به نصوص پیغمبر و گفتار صریح حضرت مى نمودند که دینى محض باشد؛ مانند نماز و توجه به قبله و روزه و امثال اینها. ولى اگر نصوص رسول خدا - صلّى اللّه علیه وآله - مربوط به سیاست باشد مانند سرپرستى و قیمومت و امارت (و فرماندهى و فرمانروایى ) و اداره امور دولت و مملکت و غیره ، آنها تعبّد به آن را واجب نمى دانستند، بلکه خود، در آن باره نظر داشتند، چنانکه به تفصیل در کتابهاى ((المراجعات )) و ((الفصول المهمه )) روشن ساخته ایم (750) .
و اما چرا على - علیه السّلام - حق خود را ترک گفت و در مقام منازعه برنیامد و خانه نشینى را اختیار کرد و در مقام صلاح اندیشى نسبت به خلفاى پیش از خود بر آمد، و نظر شیعه درباره اجماع ، همه را به تفصیل در ((المراجعات )) آورده ایم (751) .
اما احتجاج بر بیعت روز سقیفه و عدم آن ، آن را نیز در مراجعه 102 کتاب - چنانکه مى باید - مورد بحث قرار داده ایم . به آنجا مراجعه کنید که دواى هر دردى در آن هست .
اما چرا آیه قرآنى به طور صریح مانند آیات توحید، عدل ، نبوت و عالم بعد از مرگ راجع به خلافت نازل نشده است ، جواب مسائل را به کتاب دیگر خود ((فلسفه میثاق و ولایت )) محول مى کنیم (752) ؛ زیرا در آنجا حق و حقیقت آشکار شده و بحمداللّه بامداد واقعیت براى افراد بینا روشن گشته است .
اینک بر مى گردیم به آنچه مى گفتیم . پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - بعد از روزى که خویشان خود را در خانه اش گِرد آورد و تصریح به خلافت و جانشینى على - علیه السّلام - نمود، پیوسته این معنا را یادآور مى شد و به طرق مختلف ، موضوع امامت على - علیه السّلام - بعد از خود را به رخ آنها مى کشید، تا اینکه پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - بیمار شد و در بستر مرگ قرار گرفت .
در آنجا هنگامى که حجره مملو از اصحاب بود، فرمود: اى مردم ! نزدیک است که قبض روح شوم و مرا ببرند. اینک سخنى به شما مى گویم و انتظار دارم آن را بشنوید. آگاه باشید من کتاب خدا و عترتم یعنى اهل بیتم را در میان شما مى گذارم .
سپس دست على - علیه السّلام - را گرفت و بلند کرد و فرمود: ((این على با قرآن و قرآن با على است ، این دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض بر من وارد گردند))(753) .
درباره موضوع ((ولایت )) وتوجه مخصوص پیغمبر به تبلیغ آن ، کافى است که بگوییم : وقتى متوجه شد که مرگش نزدیک شده ، اعلام حج فرمود: ((وَ ما یَنطِقُ عَنِ الهَوى ))(754) این همان حجة الوداع در اواخر حیات پیغمبر بود. پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - با نود هزار نفر و بیشتر هم گفته اند از مدینه خارج شد - چنانکه در سیره حلبیه و سیره دحلانى و غیره نقل است - غیر از آنهایى که در راه و در عرفه به وى پیوستند.
حضرت در عرفات ، حجاج را با وصیت خود و وصیت انبیاى قبل از خود، مژده داد و از نافرمانى آن برحذر داشت . از جمله فرمود: اى مردم ! نزدیک است که من از میان شما بروم . من چیزى را میان شما مى گذارم که اگر چنگ بر آن بزنید هرگز گمراه نمى شوید، و آن کتاب خدا وعترت و اهل بیت من است . آن دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا در حوض بر من گِرد آیند. ببینید چگونه حق مرا در این دو باقى مى گذارید.
چنانکه پیشتر گفتیم ، حضرت بارها قبل از آن روز و بعد از آن ، امت را با دو ریسمان خود مربوط مى ساخت ، و هر نسلى از آنها را با دو شى ء گرانبهایش ، مصون نگاه مى داشت ؛ یعنى کتاب خدا و ائمّه اطهار از عترت خود. به امت مژده مى داد که اگر از هدایت این دو استفاده نمایند باقى خواهند بود و بیم مى داد که اگر چنگ به آنها نزنند، گمراه خواهند شد، و خبر مى داد که آن دو هرگز از هم جدا نمى شوند و زمین از وجود آنها خالى نمى ماند.
ولى موارد بیان این مطلب ، عمومى نبود. آنچه در این خصوص در عرفات فرمود، و آنچه بعد از آن ، در روز ((غدیر)) بیان داشت ، هر دو در حضور عموم مسلمانان بود.
ابن حجر مکى بعد از نقل ((حدیث ثقلین )) در صواعق ، مى گوید: این حدیث که پیغمبر دستور داده است تا امت چنگ به کتاب وعترت بزنند، طرق متعددى دارد و از بیست و چند نفر صحابى رسیده است .
و مى گوید: در شبهه یازدهم آن را از طرق مبسوطى نقل کردیم . در بعضى از آن طرق است که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - این سخن را در حجة الوداع و در عرفه فرمود.
در دیگرى مى گوید: آن را در مدینه و در حال بیمارى ، هنگامى که حجره مملوّ از اصحاب بود، بیان داشت .
در طرق دیگر مى گوید: آن سخن را در ((غدیر خم )) اظهار نمود.
در بعضى از آنها هم هست که وقتى پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - از طائف مراجعت کرد، ایستاد و در ضمن خطبه خود ایراد فرمود. آنگاه مى گوید: مانعى ندارد که موارد آن مختلف باشد؛ زیرا ممکن است حضرت این مطلب را نظر به مقام قرآن و عترت طاهره در تمام این موارد و مورد دیگر فرموده باشد. (مراجعه کنید به صفحه 89 تفسیر آیه چهارم ((وَقِفُوهُم اِنَّهُم مَسْئُولُون ))(755) از آیاتى که در باب 11 نقل کرده است ).
مؤ لف :
ابن حجر اعتراف مى کند که پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - حدیث ثقلین را در تمام این موارد و غیر این موارد اظهار فرمود. سپس ‍ مى گوید: طرق آن از بیست و چند صحابى رسیده است ، با اینکه اگر پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - آن را جز در مورد آن یا در عرفه و یا در غدیر هم بیان نمى فرمود، مى باید متواتر باشد؛ زیرا کسانى که آن را از پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - شنیدند بنا بر اقل روایات ، نود هزار نفر بودند. هنوز پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - از عرفه حرکت نکرده بود که سوار شتر خود شد و در حالى که حاضران گوش و چشم و دل خود را متوجه او نموده بودند با صداى بلند فرمود: ((على از من و من از على هستم . حق مرا ادا نمى کند جز خودم یا على !)).
احمد حنبل (756) از حدیث حبشى بن جناده به طرق متعدد - که همگى صحیح هستند - این حدیث را نقل کرده است . کافى است که بگوییم وى آن را از یحیى بن آدم از اسرائیل بن یونس از جدش ابو اسحاق سبیعى از حبشى مزبور نقل کرده است . همه اینها نیز نزد بخارى و مسلم حجت هستند، و هر دو به آنها در صحیح خود احتجاج نموده اند.
هر کس به این حدیث در مسند احمدبن حنبل نگاه کند، خواهد دانست که صدور آن در حجّة الوداع بوده است . ابن ماجه قزوینى هم آن را در سنن (757) نقل کرده است . ترمذى و نسایى در صحیح خود آن را آورده اند و به عنوان حدیث 2531 صفحه 153، جلد ششم کنز العمال نیز آمده است .
پیمانى که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در این حدیث با على - علیه السّلام - بسته است به زبان آسان ، ولى در ترازوى عمل سنگین مى باشد؛ چون پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - همان شایستگى را که خود دارد براى على - علیه السّلام - هم قرار داده است . این اجازه اى است که پیغمبر به على - علیه السّلام - داده است تا او نیز مانند وى بتواند احکام شرعى را که بعد از پیغمبر مورد ابتلا واقع مى شود، تشریع نماید!
معناى ادا کردن از جانب پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - که براى على - علیه السّلام - ثابت شده و دیگرى غیر از او، دارا نمى باشد نیز به همین معناست ؛ زیرا فقها، فروع دین را از جانب پیغمبر و علماى اصول ، اصول فقه را از جانب آن حضرت ، و محدثان حدیث و راویان اخبار وى را ادا مى کنند، وهمه مى توانند این کار را انجام بدهند، و هر کس هم نسبت دروغ به خدا و پیغمبر بدهد، جایگاه او در آتش دوزخ خواهد بود.
آرى ، پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - با این حدیث ، على - علیه السّلام - را در کار خود سهیم گردانید و امین و وصى خود کرد. چنانکه هارون نسبت به موسى چنین بود. با این فرق که على پیغمبر نبود، بلکه وزیر و جانشین او بود و به روش او عمل مى کرد، و آنچه دیگران از جانب آن حضرت ادا نمى کردند، و پیغمبر به او به ودیعت گذارده بوده ، ادا مى نمود.
با این طرز حکیمانه ، پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - موضوع ولایت را ابلاغ کرد، و با این طرق مشروع ، آن را در میان امتان خود منتشر ساخت ، تا بر حسب مقتضیات احوال در موارد مختلف و به دواعى گوناگون ، با احادیث و اسلوبهاى متنوع با ولایت ، جریان پیدا کند.
راه دگرگون ساختن حقایق را هم به روى مخالفان مفتوح ساخت ؛ دگرگون ساختن نصوص به نام تأ ویل واجتهاد، تا مبادا بر ضد خدا و پیغمبر برخیزند. از این رو با آنها به روش حکما رفتار کرد، و بدینگونه جلو سرکشیهاى آنها را گرفت و اعصاب ایشان را تخدیر کرد. در نتیجه آنها به ظاهر، با پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - بودند و سخنان او را مى پذیرفتند، ولى دلهایشان به طرف خلاف و اعتراض ، متمایل بود. این مدارا نشانه شدت علاقه پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - به دین و امت اسلام بود.
ماجراى غدیر خم
تا اینکه پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - با همراهان از ((حجّة الوداع )) باز گشت ، در حالى که سخت بیمناک بود و با تضرّع از خدا مى خواست که خود و امتش را از خطر این عناصر سرکش ، حفظ کند. همین که به ((غدیر خم )) رسید خداوند وحى فرستاد:
((یا اَ یُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُ نْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لا یَهْدِى الْقَوْمَ الْکافِرینَ))(758) ؛
یعنى : ((اى پیغمبر! آنچه از ناحیه خدایت به تو نازل شده آن را ابلاغ کن ، و اگر انجام ندادى رسالت خدا را ابلاغ نکرده اى ، و خدا تو را از شرّ مردم نگاه مى دارد. خداوند کافران را هدایت نمى کند)).
مؤ لف :
نزد ما جامعه شیعه ، شکى نیست که این آیه شریفه در روز ((غدیر خم )) راجع به ولایت على - علیه السّلام - نازل شده است . اخبار ما در این خصوص متواتر است . آنچه از طرق غیر شیعه در این باره رسیده است ، براى خواننده کافى است .
واحدى در تفسیر آیه مزبور، در سوره مائده (759) ، آن را از دو طریق معتبر از عطیه از ابو سعید خدرى روایت مى کند که گفت : این آیه ((یا اَ یُّهَا الرَّسُولُ)) در روز غدیر درباره على بن ابیطالب نازل شد.
مى گویم : و این همان چیزى است که حافظ ابو نعیم اصفهانى در تفسیر آیه در کتاب ((نزول القرآن )) به دو سند، یکى از ابو سعید و دیگرى از ابو رافع روایت کرده است .
ابراهیم بن محمد حموینى نیز در کتاب ((الفرائد)) به طرق متعدد از ابوهریره روایت نموده است .
ابو اسحاق ثعلبى در تفسیر خود نیز با دو سند معتبر آورده است . عیاشى در تفسیرش به نقل مجمع البیان به سند خود از ابن ابى عمیر از ابن اذینه از کلبى از ابو صالح از ابن عباس و جابر بن عبداللّه انصارى روایت مى کند که گفتند: خداوند به محمّد - صلّى اللّه علیه وآله - فرمان داد على - علیه السّلام - را بلند کند و منصب جانشینى او را به مردم اعلام نماید.
پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - از این خوف داشت که مبادا بگویند پسر عم خود را انتخاب کرد و به وى خرده بگیرند. خداوند نیز این آیه را بر او نازل کرد. پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در روز غدیر، ولایت على - علیه السّلام - را به مردم ابلاغ نمود.
در مجمع البیان مى گوید: این خبر را بعینه سید ابوالحمد از حاکم ابوالقاسم حسکانى به اسناد خود از ابو عمیر در کتاب : ((شواهد التنزیل لقواعد التفصیل والتأ ویل )) براى ما نقل کرد.
در مجمع مى گوید: در این کتاب به سلسله سند از حیان بن على علوى از ابو صالح از ابن عباس روایت مى کند که گفت : این آیه درباره على - علیه السّلام - نازل شده است . پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - هم دست او را گرفت و فرمود: ((هر کس من آقاى او هستم على هم آقاى اوست . خدایا! دوست بدار هر کس که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر کس ‍ که او را دشمن بدارد (تا آخر آنچه در تفسیر آیه در مجمع البیان از روایات مربوطه آورده است )).
شاهد اینکه موضوع غدیر، منصب جانشینى على - علیه السّلام - بوده است ، این است که قبل از نزول این آیه ، نماز خوانده مى شد، و زکات پرداخت مى گردید، روزه ماه رمضان را معمول مى داشتند، به زیارت خانه خدا هم مى رفتند. حلال و حرام شناخته شده بود. حدود هم اقامه مى شد، احکام دین همگى آمده بود. پس چه چیزى غیر از ولایت عهد و مقام جانشینى آن حضرت باقى بود که مستلزم این تأ کید از جانب خداوند بود. و اقتضا داشت که با این تهدید شدید، آن را ابلاغ کنند؟ چه موضوعى غیر از خلافت بود که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - مى ترسید تبلیغ آن موجب فتنه گردد، و رساندن آن نیازمند حفظ از شرارت مردم بود، و مخالفان را تهدید کند ((اِنَّ اللّهَ لا یَهْدِى الْقَوْمَ الْکافِرینَ))؟
براى مسلمانان که پیرو قرآن مجید هستند کافى است که در این آیه و تهدید شدیدى که در ((وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه )) است تدبر نمایند. اگر تعمّق مى کردند، مى دانستند که مقام ولایت على - علیه السّلام - در دین ابدى اسلام آنها، یک پلّه پایین تر از مقام نبوت است ، و این ولایت بازمانده نبوت است . مخصوصاً بعد از آنکه مى بینیم آیه را با ((اِنَّ اللّهَ لا یَهْدِى الْقَوْمَ الْکافِرینَ)) ختم کرده است .
نمى بینید که تهدید به رها ساختن ولایت در حکم تهدید به ترک توحید است : ((وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَیْکَ وَ اِلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ اَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الخاسِرینَ))(760) ؛
یعنى : ((به تو و کسانى که قبل از تو بودند وحى کردیم که اگر شرک ورزیدى عملت را از میان مى بریم و از زیانکاران خواهى بود)).
اگر امت اسلام (امت قرآن و محمّد) فکر مى کرد و در آیه تبلیغ تدبر مى نمود، مى دانست که لوازم تهدید در آیه ، متوجه مخالفان تبلیغ ولایت است . نه اینکه متوجه پیغمبر باشد. امکان هم ندارد که خداوند، تهدید را متوجه خود کند، بلکه آیه در حکم مثل معروف ((ایّاک اعنى واسمعى یاجاره )) است ؛ یعنى ((به در مى گویم تا دیوار بشنود)).
آیه شریفه : ((لَئِنْ اَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ)) نیز همینطور است . و تهدید امت براى کسى که به خدا شرک مى ورزد، نه اینکه تهدید سرور انبیا باشد. این موضوع مسلمى است که جاى گفتگو ندارد.
وقتى آیه تبلیغ نازل شد، پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - و همراهان فرود آمدند و رسول خدا - صلّى اللّه علیه وآله - کسانى را فرستاد تا آنها که جلوتر رفته اند را برگردانند، و صبر کرد تا عقب ماندگان نیز برسند، تا اینکه همه حاجیان در یک نقطه بیابان گِرد آمدند. پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - نماز ظهر را به جماعت گزارد و دستور داد منبر بلندى از جهاز شتران در میان دو درخت سایه دار برایش نصب کنند وحضار در سایه آن قرار گیرند.
سپس به منبر رفت و على را یک پلّه پایین تر از خود جاى داد. آنگاه ایستاد و در میان آن اجتماع بزرگ ، آغاز به سخن کرد. به نام خدا و ستایش او و شکر نعمت پروردگار شروع کرد. سپس با صداى بلندى که همه بشنوند، مطالب اساسى خود را بیان داشت . حضار هم سعى مى کردند کاملاً گوش باشند و سخنان پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - را در آن لحظه حسّاس و در آن بیابان داغ ، بشنوند.
((اى مردم ! نزدیک است که از میان شما بروم (761) و من و شما مسئولیتى داشته باشیم (762) . اکنون نسبت به من چه مى گویید؟ گفتند: گواهى مى دهیم که رسالت خود را تبلیغ کردى و کوشش به عمل آوردى و خیرخواهى نمودى ، خدا پاداش نیک به تو بدهد.
فرمود: آیا گواهى مى دهید که خدایى جز خداى یگانه نیست و محمّد بنده خدا و پیغمبر اوست ، و بهشت و دوزخ و مرگ وجود دارد، و بعد از مرگ ، مردگان برانگیخته مى شوند، و قیامت مى آید و شکى در آن نیست ، و خدا مردگان را از میان قبر بیرون مى آورد؟
گفتند: آرى ، گواهى مى دهیم .
فرمود: خدایا! گواه باش !
سپس فرمود: اى مردم ! خدا سرپرست من و من سرپرست مؤ منین هستم (763) و بیش از خود آنها بر آنها اختیار دارم (764) . بنابراین هر کس من آقاى او هستم ، این على آقاى اوست . خدایا! دوست بدار هر کس که او را دوست دارد و دشمن بدار هر کس او را دشمن مى دارد.
سپس فرمود: اى مردم ! من قبل از شما از دنیا مى روم ، و شما نزد حوض ‍ بر من وارد مى شوید. حوضى که وسعت آن به اندازه وسعت میان ((بصرى )) و ((صنعا)) است ، و در آن قدحهایى از نقره است .
هنگامى که نزد من آمدید، راجع به دو چیز گرانبها (قرآن و عترت ) از شما سؤ ال مى کنم که بعد از من با آنها چه کردید؟ از این دو چیز گرانبها آنکه بزرگتر است کتاب خداست (قرآن ). قرآن وسیله اى است که یک طرف آن نزد خداست و طرف دیگرش به دست شماست .
پس این وسیله الهى را بگیرید تا گمراه نشوید و آن را تغییر ندهید، و آنکه کوچکتر است عترت من مى باشد که اهل بیت من مى باشند. خداوند عالم ، به من خبر داده است که این دو از میان نمى روند تا در حوض بر من وارد گردند...)).
گفتار رئیس الا زهر مصر
درباره صحت این حدیث به همین الفاظ که ما نقل کردیم ، سخنى نیست . و از لحاظ تواتر معنا با الفاظ نزدیک بهم ، تردیدى وجود ندارد. با این وصف ، شیخ الاسلام بشیرى در یکى از مراجعات خود که درباره این حدیث داشتیم (مراجعه 29) مى گوید: چون باید عمل صحابه را حمل به صحت کرد، لذا ناچاریم که این حدیث - حدیث غدیر - را خواه متواتر باشد یا غیر متواتر، تأ ویل کنیم !!!
به همین جهت ، اهل سنّت گفته اند لفظ ((مولى )) در قرآن در معانى متعددى استعمال مى شود؛ گاهى به معناى ((سزاوار)) است ؛ مانند این آیه که خطاب به کافران است ((مَاءْویکُمُ النّارُ هِىَ مَوْلیکُمْ))(765) ؛
یعنى : ((جاى شما آتش است و همین هم سزاوار شماست )).
و به معناى یاور هم آمده است ، مثل آیه : ((ذلِکَ بِاَنَّ اللّهَ مَوْلَى الَّذینَ آمَنُوا وَ اَنَّ الْکافِرینَ لا مَوْلى لَهُمْ))(766) ؛
یعنى : ((به این علت است که خداوند یاور مؤ منین است و کافران یاورى ندارند)).
و به معناى وارث هم آمده است ؛ مانند این آیه : ((وَ لِکُلِّ جَعَلْنا مَوالِىَ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَالاْ قْرَبُونَ))(767) ؛
یعنى : ((براى هر یک ، وارثانى قرار دادیم که آنچه پدر و مادر و نزدیکان از خود باقى مى گذارند، به ارث ببرند)).
و به معناى خویشان هم آمده است : ((وَ اِنّى خِفْتُ الْمَوالِىَ مِنْ وَرائى ))(768) ؛
یعنى : من از کسان خویش پس از خود مى ترسم .
و به معناى دوست هم آمده است : ((یَوْمَ لا یُغْنى مَوْلىً عَنْ مَوْلىً شَیْئاً))(769) ؛
یعنى : ((روزى که دوست براى دوست هیچ فایده اى ندارد)).
همچنین لفظ ((ولى )) به معناى اولى به تصرف و سرپرست هم آمده است ، چنانکه مى گوییم : فلانى ولىّ نابالغ است .
و به معناى یاور و محبوب نیز آمده است . ازین رو شاید معناى حدیث غدیر این باشد که هر کس من یاور یا دوست یا محبوب او هستم ، على نیز چنین است . این معنا با بزرگوارى گذشتگان شایسته و خلافت خلفاى سه گانه سازش دارد.
پاسخ ما
من در پاسخ وى گفتم : من مى دانم که دلهاى شما اطمینان به آنچه گفته اید ندارد. جانهاى شما بر آن اعتماد نمى کند، زیرا شما رسول خدا - صلّى اللّه علیه وآله - را در حکمت بالغه و عصمت واجبش و خاتمیت نبوتش ، بزرگ مى شمارید و آن حضرت را سرور حکما و خاتم انبیاء مى دانید ((وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ یُوحى عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوى ))(770) .
اگر فلاسفه بیگانه ، راجع به حادثه روز ((غدیر خم )) از شما سؤ ال کنند و بگویند: چرا پیغمبر هزاران نفر از آن اجتماع را از حرکت باز داشت ، و چرا آنها را در هواى گرم طاقت فرسا نگاه داشت ؟ و چرا دستور داد آنها که جلو رفته اند، برگردند و صبر کرد تا کسانى که عقب مانده اند برسند؟
و چرا همه آنها را در بیابان بى آب و علف فرود آورد؟ سپس در آن نقطه که همه مى خواستند پراکنده شوند، براى آنها خطبه خواند تا حاضران به غایبان برسانند؟ و چرا در آغاز خطابه اش از مرگ خود خبر داد و گفت : نزدیک است از میان شما بروم و مسئول باشم و شما نیز مسئول باشید؟ چه امرى بود که باید از پیغمبر راجع به تبلیغ آن سؤ ال مى شد، و از امت درباره اطاعت از آن ، پرسش مى کردند؟!
و بگوید: آیا شما گواهى به یگانگى خداوند و رسالت پیغمبر نمى دهید و عقیده ندارید که بهشت و دوزخ و مرگ و زندگى بعد از مرگ هست ، و قیامت بدون شک بر پا خواهد شد، و خدا مردگان را برانگیخته مى کند؟
و حاضران همگى گفتند: چرا گواهى مى دهیم !
و چرا به دنبال آن فوراً دست على - علیه السّلام - را گرفت و بلند کرد به طورى که سفیدى زیر بغلش نمودار شد. سپس فرمود: اى مردم ! خدا مولا و اختیاردار من است و من اختیاردار مؤ منین ؟ و چرا سخن اخیر خود را تفسیر کرد و فرمود: من از خود آنها بر آنان اولى هستم ؟
و براى چه بعد از این تفسیر فرمود: ((هر کس من آقاى او هستم ، این هم آقاى اوست )).
و یا فرمود: ((هر کس من ولى و سرپرست اویم ، این هم ولى اوست . خدایا! دوست بدار هر کس که او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر کس ‍ که او را دشمن مى دارد. یارى کن هر کس که او را یارى مى کند، و خوار کن هر کس که او را خوار مى کند)).
و چرا پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - على - علیه السّلام - را به این دعا سرفراز نمود که جز شایسته امامان بحق و خلفاى راستین نیست ؟
و چرا قبلاً آنها را گواه گرفت و فرمود: آیا من از خود شما نسبت به شما سزاوارتر نیستم ؟
گفتند: چرا هستى .
فرمود: ((هر کس من آقاى او هستم ، على هم آقاى اوست ، یا: هر کس ‍ من سرپرست اویم ، على هم سرپرست اوست )).
و چرا عترت طاهره را با کتاب خدا مقرون ساخت و تا روز قیامت ایشان را مقتداى خردمندان قرار داد؟
و چرا آنها نزد او همتاى قرآن بودند.
و چرا خبر داد که کتاب و عترب از هم جدا نمى شوند؟
و چرا مژده داد که هر کس تمسّک به آنها جوید، رستگار مى شود، وکسانى را که از آنها تخلّف مى ورزند، بیم داد؟
این اهتمام عظیم از پیغمبر حکیم - صلّى اللّه علیه وآله -، براى چه بود؟(771) و چه کار مهمى بود که نیاز به این مقدمات پیدا کرد؟ چه منظورى در این روز بزرگ در کار بود؟ و چه چیزى بود که خداوند دستور داد آن را ابلاغ کند و فرمود: ((اى پیغمبر! آنچه از طرف خدایت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ کن ، و اگر ابلاغ نکردى ، رسالت خود را تبلیغ نکرده اى ، و خدا تو را از شرّ مردم نگاه مى دارد)).
چه موضوع مهمى بود که احتیاج به این همه تأ کید داشت و اقتضا مى کرد که سفارش به تبلیغ ، شبیه تهدید باشد؟ چه کارى بود که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در ابلاغ آن بیم فتنه داشت و بیان آن محتاج به حفظ خداوند بود تا شرّ منافقان را برطرف سازد؟!!
تو را به جدّت ، اگر یک نفر بیگانه راجع به همه اینها از شما سؤ ال کند، جواب مى دهید که خداوند و پیغمبر خواستند فقط یارى على و صداقت او را براى مسلمانان بیان کنند؟
گمان نمى کنم این جواب را پسندیده باشید. و فکر نمى کنم که مضمون آن را براى خداوند متعال و سید حکما و خاتم انبیا جایز بدانید.
شما بزرگتر از این هستید که عقیده داشته باشید پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - تمام همّ و منظور خود را صرف بیان چیزى کرد که نیازى به بیان نداشت ، و چیزى را توضیح دهد که به حکم وجدان ، عیان بود. شکى نیست که شما کردار و گفتار پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - را از اینکه مورد پذیرش عقلا نباشد، یا فلاسفه و حکما از آن انتقاد مى کنند، پیراسته مى داند.
بلکه تردیدى نیست که شما مقام گفتار و کردار پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - را از لحاظ حکمت و عصمت ، به خوبى مى شناسید. خداوند متعال مى فرماید: ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ ذى قُوَّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَکینٍ مُطاعٍ ثَمَّ اَمینٍ وَ ما صاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ))(772)
یعنى : ((همان قرآن کلام رسول بزرگوار است که فرشته با قوت و قدرت است نزد خداى مقتدر عرش با جاه و منزلت . و فرمانده فرشتگان و امین وحى خداست . رسول شما (محمّد((ص )) هرگز دیوانه نیست (بلکه عقل کامل عالم است )).
مى دانید که او توضیح واضحات و بیان چیزى را که از بدیهیات است به خوبى مى داند و براى توضیح این امر واضح ، این همه مقدمات را تهیه نمى بیند که ربطى به آن و دخلى در مقصود نداشته باشد. نه ! خدا و پیغمبرش بزرگتر از آنند.
شما که امیدوارم خداوند حق را به وسیله شما یارى کند، مى دانید که آنچه مناسب مقام و اهتمام پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در آن بیابان گرم و شایسته گفتار و کردار وى در روز غدیر است ، ابلاغ رسالت خود و تعیین جانشین بعد از خود بوده است . قرائن قطعى و ادلّه عقلى ایجاب مى کنند تا ما یقین پیدا کنیم که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در آن روز جز این قصدى نداشت که ولیعهد و جانشینى براى خود تعیین کند.
بنابراین ((حدیث غدیر)) با قرائنى که دارد صریحاً دلالت بر خلافت على - علیه السّلام - مى کند و تأ ویل نمى پذیرد، و جز این راهى ندارد. این مطلب روشن است : ((لِمَن کانَ لَهُ قَلْبٌ اَو اَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهیدٌ(773) ؛ یعنى : هر کس داراى قلب باشد و گوش فرا دهد و چشم خود را بگشاید، آن را درک مى کند)).
علاوه بر این ، حدیث غدیر، با اختصارى که دارد نشان مى دهد که قطعاً چیزى از آن حذف شده است ؛ زیرا نیروى فعال و اکثریت مردم در جهت معارضان تیره دل بود. غلبه و سلطه هم نصیب آنها شد. با این وصف ، همان مقدار که از حدیث باقى مانده است نیز براى تأ مین منظور ما کافى است . والحمد للّه .
آنچه موجب کمال تعجب است این است که همین مقدار هم که تاکنون باقى مانده است ، این هم بدین علت باقى مانده است : ((لِیَهْلِکَ مَن هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَ یَحْیى مَنْ حَىَّ عَنْ بَیِّنَةٍ))(774) ، (وللّه الحجة البالغة على الناس ).
نزد طائفه شیعه امامیه ((حدیث غدیر)) از طریق حضرت امام جعفر صادق - علیه السّلام - به نقل از پدرانش ، از رسول خدا - صلّى اللّه علیه وآله - به تواتر رسیده و نص صریح در خلافت على - علیه السّلام - است . و اینکه پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - به اصحاب خود فرمود بیایند و به على - علیه السّلام - به عنوان امیرالمؤ منین تبریک بگویند، بعضى هم تبریک گفتند، ولى چیزى نیفزودند. بعضى دیگر وقتى تبریک گفتند که از پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - پرسیدند: یا رسول اللّه ! آیا این منصب از جانب خدا و پیغمبر است ؟
پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: آرى ، از جانب خدا و پیغمبر است (775) .
بدینگونه حق و حقیقت آشکار شد و صبح صادق دمید والحمد للّه ، چنانکه ابو تمام طایى - رحمة اللّه علیه - در قصیده خود مى گوید که در دیوانش موجود است :
((روز غدیر پیغمبر حق را براى مردم آشکار ساخت ، در بیابانى که نه حائلى بود و نه پرده اى . پیغمبر دستها را بلند کرد و اعلام کرد که ((على )) ولىّ و مولاى شماست آیا خبر دارید؟ پیغمبر این مطلب را براى حاضران - که پیرامون او موج مى زدند - بیان داشت . پیغمبر حق على را با صراحت ثابت نمود و آنها هم با صراحت آن را پوشاندند! آیا حق على را همین که پیغمبر از دنیا رفت ، پشت سر انداختید؟!))(776) .
کمیت بن زید (شاعر بزرگ اهل بیت معاصر امام زین العابدین - علیه السّلام - هم در این زمینه مى گوید:
((در روز اجتماع ، اجتماع ((غدیر خم )) پیغمبر خلافت را براى على روشن ساخت اگر اطاعت مى کردند. مردان حاضر در این بیعت شرکت کردند ولى ندیدم چیزى مانند آن به خطر بیفتد. ندیدم روزى مانند آن روز را و ندیدم حقّى مانند آن ضایع شود! من به مرتکب آن لعنت نمى کنم ولى مى گویم اولین آنها بد کارى کرد!!))(777) .
خداوند متعال نیز مى فرماید: ((آنها قبلاً دنبال فتنه مى گشتند و مطلب را بر تو دگرگون ساختند تا اینکه حق آمد و امر خدا آشکار شد، در حالى که آنها نمى خواستند))(778) .
مخالفان گمان نمى کردند پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - چنان عملى را که در روز غدیر انجام داد متحمل شود. وقتى آنها را در عمل انجام یافته قرار داد و مأ موریتى را که از جانب خدا داشت ایفا کرد، دیدند مخالفت با پیغمبر در آخر ایام زندگانیش که عرب همگى اطاعت او را به گردن گرفته اند و مردم دسته دسته به دین خدا داخل مى شوند، سودى عاید آنها نمى کند، بلکه مصائبى به دنبال مى آورد؛ زیرا باعث سقوط آنها مى شد و یا عموم مسلمانان و عرب را نابود مى کرد، و در هر دو صورت منظورى را که داشتند و منصبى را که در صدد آن بودند، به کلى از دست مى دادند.
به همین جهت دیدند بهتر است راجع به این جنبش ، صبر پیشه ساخته و آن را به بعد از رحلت پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - موکول نمایند تا مبادا اعتراض آنها به عنوان قیام بر ضد خود آن حضرت تلقى شود!
آنها با همه امکانات و با عنایتى که به شعائر اسلامى و حفظ آن داشتند، و با جهادى که در راه آن نمودند، این هدف را دنبال مى کردند! خدا هم آنچه در باطن آنها مى گذشت به پیغمبرش وحى نمود و از آنچه پدید خواهد آمد، آگاه ساخت . ولى دین مى باید کامل شود و نعمت خدا تمام گردد و رسالت پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - هم لازم بود که ابلاغ شود. ((لِیَهْلِکَ مَن هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَ یَحْیى مَنْ حَىَّ عَنْ بَیِّنَةٍ(779) - وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلا الْبَلاغُ الْمُبینُ))(780) .
آرى ، پیغمبر به جانشین خود (على - علیه السّلام - ) سفارش کرد که با آنها مدارا کند و در مقابل تعدى به حق وى ، صبر پیشه سازد، و براى حفظ اسلام و صلح عمومى ، آن مصیبت را با خونسردى و بردبارى بر خود هموار کند. چنانکه به تفصیل در ((المراجعات ))) آورده ایم .
راجع به دستور پیغمبر در این خصوص کافى است که به روایت حذیفه یمانى (781) توجه کنید. در این روایت پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: بعد از من زمامدارانى خواهند بود که با هدایت من راهنمایى نمى شوند، و به سنّت من عمل نمى کنند. مردانى در میان اینان پدید مى آیند که دلهایشان ، دلهاى شیاطین در بدنهاى انسانهاست .حذیفه گفت : یا رسول اللّه ! اگر آن زمان را درک کردم چه کنم ؟فرمود: باید از حکمران شنوایى داشته باشى و پیروى کنى ، اگر چه تو را بزند و اموالت را ببرد، گوش باش و اطاعت کن (782) .
و نیز مانند روایتى که مسلم از عبداللّه مسعود روایت مى کند که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((بعد از این کارهایى روى مى دهد که شما را ناخوش مى دارد. عرض کردند: یا رسول اللّه ! اگر ما آن زمان را درک کردیم چه دستورى به ما مى دهى ؟ فرمود: حقى را که بر شماست ادا کنید و از خدا بخواهید به شما لطف کند))(783) .
و نیز مسلم در صحیح مى نویسد: ابوذر مى گفت : ((دوست من رسول خدا به من وصیت کرد که هر کس بعد از او روى کار بیاید از او شنوایى داشته باشم . ولو برده بد ریخت باشد)).
و نیز مسلم (784) از سلمه جعفى روایت مى کند که گفت : یا رسول اللّه ! به من خبر دهید که اگر امرایى بر ما حکومت کنند و حق خود را از ما بخواهند، و ما را از حقّمان منع نمایند تکلیف ما چیست ؟
پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((از وى بشنوید و اطاعت کنید؛ زیرا آنچه آنها مى کنند پاى خودشان حساب مى شود و عمل شما نیز به حساب خودتان محسوب مى گردد))(785) .
و نیز مسلم (786) از ام سلمه روایت کرده است که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((بعد از من امرایى بر شما حکومت خواهند کرد. هم آنها را مى شناسید و هم انکار مى کنید. هر کس آنها را شناخت ، دورى مى کند و هر کس انکار کرد، سالم مى ماند(787) . گفتند: آیا با آنها جنگ نکنیم ؟ فرمود: مادام که نماز مى گزارند، نه !)).روایات صحیح در این خصوص ‍ متواتر است ، مخصوصاً از طریق عترت طاهر. به همین جهت ائمّه اطهار - علیهم السّلام - صبر کردند در حالى که خار در چشم و استخوان در گلو داشتند. فقط به منظور عمل کردن به این اوامر مقدّس و سایر دستورهایى که پیغمبر به طور خصوصى به آنها داد. آن هم بخاطر حفظ امت اسلام و شوکت آنان و مصون ماندن دین و حفظ قدرت مسلمین .
همانطور که در ((المراجعات )) و سایر کتب خود گفته ایم ائمّه - علیهم السّلام - در هر فرصت ، اولیاى امور و زمامداران وقت را راهنمایى مى کردند، و سکوت را بر قیام ترجیح دادند. تا در مقام تعارض ، به قاعده ((اهم و مهم )) از نظر عقلى و شرعى عمل کرده باشند.
بدینگونه بود که امیرالمؤ منین - علیه السّلام - از نصیحت به خلفاى ثلاثه کوتاهى نورزید، و از مشورت با آنها خوددارى نکرد؛ زیرا بعد از آنکه از گرفتن حق خود مأ یوس شد، طریق مسالمت را پیش گرفت . با اینکه مسند خلافت معهود وى در قبضه آنها بود، در مقام جنگ با ایشان برنیامد و به دفاع از آن برنخاست ، فقط بخاطر حفظ اسلام و نگاهدارى ملت اسلام . او به دین اسلام مى اندیشید و پایان کار را مى نگریست .
او در این راه مصائبى دید که هیچکس ندید؛ زیرا میان دو محذور طاقت فرسا قرار گرفته بود. از یک طرف ((خلافت )) با نصوص و پیمانهاى آن ، او را به یارى مى طلبید و با صدایى جانسوز و ناله اى دلخراش ، دعوت به قیام مى کرد.
و از سوى دیگر اعلام خطر مى نمود که باید براى جزیرة العرب و شورشهاى داخلى و از میان رفتن اسلام و تهدید منافقان مدینه و اعراب حوالى آن - که به نصّ قرآن آنها نیز منافق بودند، و دلى از کفر و نفاق سخت تر داشتند، و براى اهل مکه ، که دشمنى خود را نسبت به اسلام حفظ کرده بودند و سایر فتنه جویان و سرکشان و درندگان انسان نما و دشمنان حق و حقیقت ، و کسانى که با مرگ پیغمبر، نیرو گرفته بودند - چاره اى جست ؛ زیرا مسلمانان ، بعد از پیغمبر اکرم حکم گوسفنداننى داشتند که در معرض حمله گرگان گرسنه و درندگان خون آشام قرار گرفته باشند.مسیلمه کذّاب ، طلیحة بن خویلد حیله گر و سجاح دختر بى بند وبار حارث و طرفداران آنان همگى در صدد نابودى اسلام و پایمان کردن مسلمانان بودند. رومیان و سایر دشمنان اسلام از پادشاهان زمین نیز در کمین مسلمانان بودند. و نظیر این از حوادث بسیارى که در شرف وقوع بود و عاملین آنها منتهز فرصت بودند، و دیدند که مرگ پیغمبر، فرصت مناسبى براى آنها پیش آورده است ، و قبل از آنکه اسلام به حال اول برگردد باید دست به کار شوند.امیرالمؤ منین - علیه السّلام - در میان این دو خطر قرار گرفت . طبیعى بود که باید حق خود را فداى دین اسلام و آرامش عمومى کند. به همین جهت در خانه نشست و بیعت نکرد تا او را با بى میلى بیرون آوردند. آمد تا حق خود را محفوظ دارد و بر آنها که آن را تصاحب کرده بودند و طرفداران آنها تا روز قیامت ، احتجاج کند.اگر حضرت براى بیعت گرفتن شتاب مى کرد، حجتى نداشت ، و براى دوستانش دلیلى نمى ماند، ولى در رفتارى که نمود هم دین و مسلمانان را حفظ کرد، و هم حق خود را در زمامدارى مسلمانان نگاهداشت .
اینها همه دلیل بر اصالت رأ ى و بردبارى و تحمل وسیع آن حضرت است که با دوراندیشى خود، مصلحت عمومى را رعایت کرد. کارى که امیرالمؤ منین کرد ، سودمندترین راهى بود که موجب پاداش و ثواب براى آن حضرت و نزدیکى بیشتر به خداوند متعال بود.
سبحانک ربّ العزّة عمّا یصفون و سلام على المرسلین
والحمدللّه ربّ العالمین
وصلّى اللّه على سیّد النّبیین وخاتم المرسلین وآله الهداة المیامین (788) .
به یارى خداوند متعال و توفیقات او، املاى این اثر در شهر ((صور)) روز چهارشنبه ، دهم ماه رجب سال 1375 هجرى به قلم نیازمند عفو و آمرزش خداوند متعال ؛ عبدالحسین بن یوسف بن جواد بن اسماعیل بن محمدبن محمدبن ابراهیم ؛ شرف الدین بن زین العابدین بن على نورالدین بن نورالدین على بن حسین بن محمدبن حسین بن على بن محمدبن تاج الدین معروف به ابوالحسن بن محمد شمس الدین بن عبداللّه جلال الدین بن احمد بن حمزة بن سعداللّه بن حمزة بن ابى السعادات محمدبن ابى محمد عبداللّه نقیب نقباء دودمان ابوطالب در بغدادبن ابى الحرث محمدبن ابى الحسن على معروف به ابن دیلمیة بن ابى طاهر عبداللّه بن ابى الحسن محمد محدّث بن ابوالطیب طاهربن الحسین قطعى بن موسى ابوسبحة بن ابراهیم مرتضى بن الا مام الکاظم بن الا مام الباقر بن الا مام زین العابدین بن الا مام أ بى عبداللّه الحسین سیدالشّهداء وخامس اصحاب الکساء سبط خاتم النّبیین والمرسلین ، وابو امیرالمؤ منین وسید الوصیّین علىّبن ابیطالب صلوات اللّه وسلامه علیهم ، ((وآخر دعواهم ان الحمدللّه ربّ العالمین )).
خدا را هزاران بار شکر که این بنده ناقابل را نیز موفق داشت تا ترجمه این اثر نفیس ، آخرین تأ لیف علاّمه فقید شیعه ((سید عبدالحسین شرف الدین عاملى - رضوان اللّه علیه - )) را به پایان آورم ، و آن را ذخیره سراى دیگر خویش قرار دهم ، ((یَوْمٌ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ)).
تهران : على دوانى
10/3/1351 شمسى
مطابق 17/2/1391 هجرى

 

 

پاورقیها :

735- در ((المراجعات )) به سلسله اسناد و مصادر آن از کتب اهل تسنّن در مراجعه بیستم اشاره نموده ایم ، و ثابت کرده ایم که اهل سنت ، روایت آن را صحیح دانسته اند - مراجعه 22 از کتاب مراجعات (ملاحظه کنید که در آنجا فواید زیادى هست ).
736- این نصّ که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - تصریح به خلافت على - علیه السّلام - کرده است در حدیث مفصلى است که بیش از ده امتیاز على - علیه السّلام - در آن است . و هر امتیازى صریح در امامت آن حضرت مى باشد. ما آن حدیث را در مراجعه 26 از کتاب ((المراجعات )) آورده ایم . میان ما و شیخ الاسلام شبرى - رحمة اللّه علیه - در اطراف این حدیث از هر نظر مناظرات و گفتگوهایى به عمل آمده و چنان رعایت انصاف و اخلاص و پیروى از حق را نموده ایم که جاى تردیدى براى کسى نگذاشته ایم .
نگاه کنید به کتاب : ((المراجعات )) در مراجعه یاد شده تا مراجعه 34. سفارش من به اهل مطالعه این است که آن را بدقت بخوانند و پى به اهمیت آن مخصوصاً آنچه پیرامون حدیث منزلت نوشته ایم ببرند که على - علیه السّلام - و هارون را در زمین مانند دو ستاره درخشان در آسمان دانسته است .
فراموش نکنید که سخن پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - به فامیل نزدیک خود که از جمله ابوطالب در میان ایشان بود که فرمود: ((از وى بشنوید و اطاعت کنید)) دلالت بر وجوب شنیدن واطاعت همه آنها نسبت به على - علیه السّلام - در حیات پیغمبر مى کند؛چون از همان روزگ گ على - علیه السّلام - نسبت به پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - مانند هارون نسبت به موسى بوده است ، جز اینکه على - علیه السّلام - پیغمبر نبود.
737- شکایت بریده و چهار نفر و وهب بن حمزه و خشم پیغمبر نسبت به آنها و ردّ آنها، تمام اینها را در مراجعه 36 از کتاب ((المراجعات )) آورده ایم .
738- حدیث انس و حدیث بریده و حدیث سلمان در مراجعه 68 آمده است . ملاحظه کنید و آنچه را در اطراف آنها نوشته بخوانید.
739- کنز العمال ، ج 6، ص 157، حدیث 2632.
740- ر. ک : مراجعه 32. در آنجا هفت مورد راجع به حدیث منزلت نقل شده است .
741- صواعق ابن حجر، ص 106، باب 11.
742- کنز العمال ، ج 6، ص 153، حدیث 2539. (این حدیث و حدیث ابوبکر در مراجعه 48 موجود است ).
743- سوره رعد، آیه 7.
744- حدیث 2631 کنز العمال .
745- ابن حجر در صواعق ص 75 - فصل دوم ، باب 9، حدیث 35 از چهل حدیث .
746- مستدرک حاکم ، ج 3، ص 124 (باب معرفة الصحابه ).
747- ترمذى در صحیح خود و طبرى و دیگران امثال متقى هندى در کنز العمال ، جلد6، ص 401 از آنها نقل کرده اند.
748- حاکم در مستدرک ، جلد سوم ، صفحه 122 از حدیث انس بن مالک و مى گوید حدیث صحیحى است به شرط شیخین ولى آنها روایت نکرده اند.
749- مستدرک حاکم ، ج 3، ص 121 و ذهبى در تلخیص در همان صفحه .
750- به مراجعه 84 کتاب مراجعات و فصل هشتم فصول مهمه ، تحت عنوان ((تنبیه )) مراجعه کنید.
751- مراجعه 82 و 84.
752- صفحه 17 تا آخر کتاب .
753- ر. ک : صواعق محرقه ابن حجر، اواخر فصل 2، باب 9، ص 75.
754- سوره نجم ، آیه 3.
755- سوره صافّات ، آیه 74.
756- مسند احمد، ج 4، ص 164.
757- سنن ابن ماجه ، ج 1، ص 92 (باب فضائل صحابه ).
758- سوره مائده ، آیه 67.
759- اسباب النزول ، ص 150.
760- سوره زمر، آیه 65.
761- علت اینکه رسول خدا - صلّى اللّه علیه وآله - خبر وفات خود را داد این بود که به مردم برساند که وقت اعلام ولیعهد و اعلام تعیین خلیفه بعد از وى فرا رسیده است . و نمى توانند آن را به تأ خیر بیندازد. مبادا قبل از تحکیم این امر مهم که لازم بود به اطلاع امت برسد، دعوت حق را لبیک گوید.
762- چون اعلام جانشینى برادرش ، براى افراد حسود و کینه توز و منافق ، گران بود، لذا خواست تا قبل از اعلام آن ، از آنان دلجویى کند، بدین خاطر فرمود: من و شما مسئول هستیم ، تا بدانند پیغمبر مأ مور به این امر است و مسئول ابلاغ آن مى باشد. آنها هم مأ مورند که از او اطاعت نمایند و مسئولیت آن را بپذیرند. و در هر صورت ، نمى توان آن را ترک کرد و آنها نیز نمى توانند از خضوع نسبت به فرمان خدا و پیغمبر، سرپیچى نمایند.
دیلمى و غیره چنانکه در صواعق است از ابو سعید خدرى روایت مى کنند که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((وَقِفُوهُم اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ عَنْ وِلایَةِ عَلى )) آنها را نگاهدارید که از گ گ ((ولایت على )) سرپیچى نموده اند. واحدى گفته است : آنها را نگاهدارید که از ((ولایت على و اهل بیت )) سرپیچى کرده اند.
763- درست در این خطابه دقت کنید؛ زیرا در آن صورت خواهید دانست که ولایت على - علیه السّلام - جزء اصول دین است ، چنانکه ((شیعه امامیه )) معتقد است ؛ چون پیغمبر، نخست گواهى به یگانگى خداوند و رسالت پیغمبر را از آنها گرفت تا اینکه فرمود: قیامت خواهد بود و خدا مردگان را زنده مى کند. آنگاه به ذکر ((ولایت )) پرداخت تا مسلمانان بدانند که خلافت بلا فصل على - علیه السّلام - مانند همان مسائلى است که از آنها پرسید و آنها اقرار به آن نمودند. این معنا براى کسى که اسلوب سخن و هدفهاى آن را مى شناسد، روشن است .
764- این یک شاهد لفظى است که منظور از ((مولى )) اولویت و اختیاردارى به معناى کامل است . پس معناى آن این است که خداوند بیش از خود من اختیار مرا دارد و من بیش از مؤ منین بر آنها اختیار دارم . هر کس من نسبت به او از خود وى اولى هستم ، على هم از خود او اولى است .
765- سوره حدید، آیه 15.
766- سوره محمّد، آیه 11.
767- سوره نساء، آیه 33.
768- سوره مریم ، آیه 5.
769- سوره دخان ، آیه 41.
770- سوره نجم ، آیه 3.
771- سبحان اللّه ! چقدر نتیجه این اهتمام بزرگ شگفت انگیز بود! با اینکه پیغمبر، على و ائمه عترت خود را به منزله قرآن دانست . و همتاى آن به حساب آورد، و آنها را صاحب امر و نهى و فصل خصومت و حکم به عدل شمرد تا مردم پیرو آنها باشند، ولى در نتیجه آنها در ردیف تیم وعدى و آل ابى العاص به شمار آمدند. و چیزى از امور امت در دست آنها نبود!!! نه در اصول دین و نه در فروع دین ، و نه در آیه اى و نه در روایتى به آنها مراجعه نمى شد. در همه اینها دیگران مصدر کار و مرجع بودند. کاش ! با این همه ، کشته و اسیر نمى شدند، و آنها را جلو مسجد جامع دمشق ، نگاه نمى داشتند تا مسلمانان به تماشاى آنها بیایند! نه کسى اعتراض کند ونه کسى منقلب شود.
772- سوره تکویر، آیه 19.
773- سوره ق ، آیه 37.
774- سوره انفال ، آیه 42.
775- کافى ثقة الاسلام کلینى و همین نیز کافى است .

776- ویوم الغدیر استوضح حق اهله

 

بفیحاء ما فیها حجاب و لا ستر

 

یمد بضبیعیه و یعلم انّه

 

ولى و مولاکم فهل لکم خبر

 

یروح و یغدو بالبیان لمعشر

 

یروح بهم غمر و یغدو بهم غمر

 

فکان له جهر باثبات حقه

 

و کان لهم فى بزهم حقه جهر

 

اثم جعلتم خطه حد مرهف

 

من البیض یوماً خط صاحبه القبر

 

777- و یوم الدوح دوح غدیر خم

 

ابان له الخلافة لواطیعا

 

و لکن الرجال تبایعوها

 

فلم ار مثلها خطراً مبیعاً

 

و لم ار مثل ذاک الیوم یوماً

 

و لم ار مثله حقاً اضیعا

 

فلم ابلغ بها لعناً و لکن

 

اقول اساء اوّلهم صنیعاً

778- ((لَقَدِ ابْتَغُوا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَکَ الاُْمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَ هُمْ کارِهُونَ)).
779- سوره انفال ، آیه 42.
780- سوره عنکبوت ، آیه 18.
781- صحیح مسلم ، ج 2، ص 120 و سایر اصحاب سنن .
782- کسى که اطلاع دارد که بعد از مرگ پیغمبر چه اتفاقى روى داد، مى داند که آن موقع آمادگى براى کشمکش نداشت و جز صبر چاره اى نبود؛ زیرا کشمکش در آن روز منجر به از میان رفتن قدرت مسلمانان مى شد.
783- صحیح مسلم ، ج 2، ص 18.
784- همان مدرک ، ص 119.
785- این احادیث همگى حدیث مستفیض است (مؤ لّف ) چنانکه مى بینید در کتب اهل تسنّن آمده و مؤ لّف از باب الزام خصم ، نقل مى کند. مقصود این است که اهل تسنّن بدانند بعد از پیغمبر چه کسانى روى کار آمدند (مترجم ).
786- صحیح مسلم ، ج 2، ص 122.
787- معناى این عبارت این است که هر کس کار زشت را شناخت و بر او مشتبه نشد،گ گ راهى براى دورى از گناه و عقوبت پیدا مى کند. یا با دست یا با زبان آن را تغییر مى دهد، و اگر عاجز ماند، آن را بد مى داند و با قلبش انکار مى کند.
788- پایان . سپاس خداى را که تعلیقات کتاب ((النصّ والاجتهاد)) به قلم مؤ لف آن ، نیازمند به درگاه خداوند عالم ، عبدالحسین شرف الدین الموسوى العاملى خاتمه یافت . اتمام آن ، همان روز فراغت از اصل کتاب است . خدا را شکر مى کنم از آغاز تا انجام . وصلّى اللّه على محمّد و آله وسلّم .