اشعار آیینی

بر خانه حضرت فاطمه (س)چه گذشت؟

بر خانه حضرت فاطمه (س)چه گذشت؟

سید ابوالحسن حسینى

- ۱ -


بر خانه حضرت فاطمه (س)چه گذشت؟

بسم الله الرحمن الرحیم

قال رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم) :

فاطِمَةُ بَضْعَةُ مِنّى فَمَنْ اَغْضَبَها اَغْضَبَنى .

1 ـ صحیح بخارى جلد 5 ، باب فضائل صحابه ، ص 36 ، و جلد 7 کتاب النکاح ، ص 47 چاپ مصر.

2 ـ صحیح مسلم جلد 7 ، باب فضائل صحابه ، ص 140 چاپ مصر.

3 ـ سنن ترمذى ، جلد 5 ، ص 359 چاپ مصر.

4 ـ سنن ابن ماجه ، جلد 1 ، کتاب النکاح ، باب 56 چاپ مصر.

5 ـ سنن ابى داوود جلد 1 ، کتاب النکاح ، ص 478 ، چاپ مصر.

6 ـ مسند احمد ، جلد 4 ، ص 5 ، ص 326 چاپ مصر

و دهها منبع معتبر دیگر اهل سنت .

فَهَجَرَتْ اَبابَکر ... فَلَمْ تَزَلْ مُهاجِرَةً لَهُ حَتى تَوُفّیَتْ .

فَغَضَبَتْ فاطِمَةُ رَضىَ اللّهُ عَنْها وَ هَجَرَتْهُ فَلَمْ تُکَلِمْهُ حَتى ماتَتْ

1ـ صحیح بخارى ، ج 4 ، کتاب فضل الجهاد و السیر ، باب الخمس ، ص 96 و جلد 5 باب غزوة خیبر ، ص 177 و جلد 8 کتاب الفرائض ، ص 185 چاپ مصر.

2 ـ صحیح مسلم جلد 5 کتاب جهاد و السیر ، باب قول النبى (صلى الله علیه وآله وسلم) ما ترکنا فهو صدقه ، ص 154 .

3 ـ السنن الکبرى بیهقى ، کتاب قسم الفئ و الغنیمه جلد 6 ص 300 چاپ هند .

4 ـ سنن ترمذى ج 4 ، کتاب السیر ، باب 44 شماره حدیث 1609 چاپ مصر .

5 ـ مسند احمد ج 1 ، ص 6 و 9 چاپ مصر

و دهها منبع معتبر دیگر اهل سنت.

- ۲ -


حرمت خانه وحى در قرآن و حدیث .

مهر ورزیدن و دوست داشتن پیامبر خدا از اصولى است که قرآن به آن دعوت مى کند، و یادآور مى شود که علاقه ما به خدا و پیامبر (ص) باید بالاتر از مهر ما نسبت به پدران و فرزندان و برادران و همسران و خویشاوندان باشد(1). و در آیه اى دیگر مودت «ذى القربى» را پاداش رسالت تلقى مى کند و مى فرماید :

قُلْ لا اَسْئَلکُمْ عَلَیْهِ اَجْرَاً اِلاّ الْمَوَدَةَ فِى الْقُرْبى (2)

بگو من پاداشى جز مودت ذى القربى نمى خواهم.

در لسان قرآن ، خانه وحى و خانه هاى وابسته به آن از همان احترامى برخوردارند که مساجد و خانه هاى خدا از آن برخوردار مى باشند، مساجد در فقه اسلامى ، براى خود موضوعى است که احکام خاصى دارند، بیوت پیامبران و باالاخص بیت پیامبر گرامى و بیوت وابسته در برخى از احکام با مساجد یکسانند.

قرآن در باره خانه هاى پیامبران چنین مى فرماید:

فی بُیُوت اَذِنَ اللّهُ اَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَااسْمُهُ یُسَبِحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِ وَ الاْصال

خانه هایى که خدا به ترفیع و تکریم و بردن نامش در آن، فرمان داده است ، و مردان خدا را در آن صبح و عصر تسبیح مى گویند.

مقصود از این بیوت به تصریح پیامبر گرامى (ص) مساجد نیست بلکه خانه هاى پیامبران است . و فرمان به ترفیع خواه ظاهرى باشد خواه معنوى حرمت بیوت پیامبران را فریضه لازم مى داند.

جلالدین سیوطى ( 848 ـ 911 ) در تفسیر خود به سندى از انس بن مالک نقل مى کند وقتى که پیامبر خدا آیه « فى بیوت اذن الله » را تلاوت فرمود مردى برخواست و گفت مقصود از «بیوت» که خدا به ترفیع آن فرمان داده است چیست؟

پیامبر خدا فرمود « بیوت الانبیاء » خانه هاى پیامبران است ، سپس ابوبکر برخواست و در حالى که به خانه على و فاطمه اشاره مى کرد گفت: این خانه از همین بیوت است؟ پیامبر فرمود: از برترین و بارزترین آنها است.

تکریم بیوت پیامبران و بالاخص بیوت پیامبر گرامى ، به زمان خود اختصاص ندارد بلکه مسلمانان در طول زمان باید در حفاظت و صیانت و مرمت و بازسازى آنها بکوشند، و با گرامى داشتن این آثار ، به اصالتها و نشانها بقاء و پایدارى بخشند.

جاى تأسف است که امت اسلامى پس از درگذشت پیامبر گرامى این اصل را نادیده گرفته و شئون او را درباره خاندانش و بیت مسکونى فرزندانش رعایت نکردند، و بى حرمتى را نسبت به برخى از بیوت او روا داشتند ، و این کار نکوهیده براى یک محقق تاریخ پوشیده نیست ، تا آنجا که متعصب ترین نویسنده معاصر « ابوالحسن ندوى » در برخى از آثار خود به این نکته توجه نموده و مى گوید : پس از درگذشت پیامبر با فرزندان او رفتار درست انجام نگرفت.

کتابى که هم اکنون در اختیار پژوهشگران تاریخ قرار مى گیرد، به تحلیل گوشه اى از این وقایع پرداخته است. و اسناد بى حرمتى به خانه وحى را از مصادر تاریخى گرد آورده ، و در آن داورى نموده است.

هر گاه نگارش تاریخ و تحلیل وقایع با رعایت موازین اخلاقى و آداب اسلامى صورت پذیرد ، مایه بینایى امت اسلامى مى گردد، آنگاه بر وحدت اسلامى کمک مى کند، و از بد بینى گروهى نسبت به گروه دیگر مى کاهد، و روشن مى شود که حساسیت گروهى نسبت به وقایع صدر اسلام بى دلیل نبوده ، و این گروه براى خود دلایل قاطع دارند، دلایلى که در کتابهاى خود آنها وارده شده است .

امید است این اثر علمى و تاریخى که به خامه دانشند محترم جناب آقاى حاج سید ابوالحسن حسینى نگارش یافته و به گردآورى مدارک و مصادر این واقعه پرداخته است گامى مؤثر ، در عقب زدن پرده ها از چهره حقایق تاریخى باشد.

« رَزَقَنَا اللّهُ تُوحیدَ الْکَلِمَة ، کَما رَزَقَنَا کَلِمَةَ التّوحید »

قم ـ مؤسسه تحقیقاتى و تعلیماتى امام صادق (ع)

جعفر سبحانى

26/1/1375 برابر 25 شوال 1416

- ۳ -


مقدمّه در انگیزه تحقیق

بعضى از نویسندگان و متفکران اهل سنّت و شیعه که طرفدار تقریب مذاهب اسلامى اند بر این باورند که مطرح کردن حوادث و وقایع تلخ و ناگوارى که پس از سقیفه بنى ساعده از سوى دستگاه خلافت نسبت به خاندان رسالت مخصوصاً آنچه که نسبت به دختر گرامیش حضرت فاطمه زهرا (س) انجام گردیده مخالف با وحدت و تقریب پیروان مذاهب اسلامى است، و اینها شیعه را در نقل این حوادث متفرّد مى دانند و صحّت این حوادث را مورد شک و تردید و حتّى انکار قرار مى دهند، و از این جهت در آثار و نوشته هایشان وقتى که به این بخش از تاریخ اسلام مى رسند تلاش مى کنند نقاط مثبتى در انتخاب خلیفه پیدا کنند و بیعت مهاجرین و انصار با وى ، جلوگیرى از ایجاد اختلاف داخلى، جنگ با مرتدین و ادامه کار پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)در گسترش اسلام را مهمّ جلوه دهند و از بیان نقاط منفى و اسفبار و ظلم و ستم داخلى خوددارى مى کنند.

البته در آثار و نوشته هاى گذشتگان از اهل سنّت گرچه فکر وحدت و تقریب حاکم نبوده است ولى آنها نیز به بهانه اینکه نقل این حوادث تلخ و ناگوار و اسفبار یک نوع جسارت و طعن و نقد در بزرگان اسلام و یاران نزدیک پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است به صورت هاى گوناگون با آن برخورد شده است.

در پاره اى از موارد استغاثه و شکایت از ستمها و ظلمهاى دستگاه خلافت را براى پرهیز از تکفیر و تفسیق صحابه تأویل کرده اند، و عدّه اى نیز مسائل را به نفع دستگاه خلافت به گونه اى طراحى کرده اند که تو گویى غیر از این اتفاق نیفتاده است.

اینها حوادث اسفبار و ناگوارى را که دستگاه خلافت نسبت به خاندان رسالت روا داشته است یا اصلاً طرح نکرده اند و یا با نقل احادیث ضدّ و نقیض مسأله را لوث نموده اند، و دسته دیگر آنها را نقل کرده اند و احیاناً نیز پذیرفته اند ولى آنها را ناچیز و از صغائر شمرده اند و از این جهت قَدح و مذّمتى را متوجه رجال خلافت نمى دانند و گروهى نیز آنها را از کارهاى مهّم و شگرف و تحسین برانگیز خلفا دانسته و در اشعارى آن را ستوده اند.

برخورد متناقض و متفاوت با این حوادث موجب این شد که برخى از متفکرین به این حوادث به دیده شک و تردید بنگرند، و مدارک و منابع آنها را ضعیف و غیرقابل اعتماد بشمارند و درنتیجه طرح آنها را منافى با وحدت و اخوّت و برادرى و همبستگى اسلامى بدانند.

تحقیق در مسأله ایجاب مى کند که ما این حوادث را با توجه به منابع و مدارک طرفین رسیدگى کنیم و ببینیم تا کجا در نقل این حوادث بین طرفین اتفاق نظر وجود دارد و در منابع هر دو طرف آمده و در کجا شیعه متفرّد در نقل است و چرا آنها از نقل حوادث بعدى خوددارى کرده اند؟

ما به جهت گستردگى حوادث و وقایع ناگوار این برهه از تاریخ اسلام تنها به بررسى برخى از آنها مى پردازیم که عبارتند از:

1 ـ آیا راست است که پس از جریان سقیفه بنى ساعده مأموران خلیفه براى اخذ بیعت از حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) به خانه او هجوم بردند و اهل خانه را تهدید کردند که در صورت خوددارى از بیعت و بیرون نیآمدن، خانه را با اهلش آتش مى زنند و در این مورد تا کجا پیش رفتند؟

2 ـ آیا راست است که دختر گرامى رسول خدا در ممانعت از ورود مهاجمین به خانه آسیب دید تا جایى که فرزندى که در رحم داشت ساقط کرد؟ و آیا او را بین در و دیوار قرار دادند و آیا به او سیلى زدند و...؟

3 ـ آیا راست است که مأمورین خلافت به خانه امام ریختند و امام را با سر و وضع نامطلوب و دلخراش (همانند بردن شتر سرکش) براى اخذ بیعت به مسجد بردند؟

4 ـ آیا راست است که خلیفه اوّل در آخرین لحظات زندگى اظهار ندامت و پشیمانى شدید مى کرد؟ و آرزو مى نمود که اى کاش سه چیز را انجام نمى داد، که یکى از آنهااین بود : اى کاش احترام خانه فاطمه را حفظ مى کرد و فرمان حمله به آن را صادر نمى کرد و ...!

مى توان گفت که مسائل یادشده در صورت اثبات، بخشى از یک سلسله جریانات ناگوارى است که درواپسین روزهاى زندگى پیامبر اسلام شروع شد و تا پایان زندگى دختر گرامیش حضرت فاطمه (س) ادامه یافت و جا دارد که به این حوادث فهرستوار اشاره شود گرچه فرصت بحث و بررسى و ورود در آنها نمى باشد، و این حوادث تلخ و ناگوار عبارتند از:

تخلّف عدّه اى از صحابه کبار از شرکت در جیش اسامة بن زید، جلوگیرى از آوردن صحیفه و قلم، انکار خلیفه دوّم مرگ پیامبر را، نادیده گرفتن داستان غدیر و شرکت در سقیفه بنى ساعده و انتخاب خلیفه، ریختن به خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام)براى اخذ بیعت از متحصنین خانه، بردن حضرت على (علیه السلام) به مسجد با وضع نامطلوب ، صدمه و آسیب رساندن به حضرت فاطمه، تهدیدن نمودن امیرالمؤمنین به قتل در صورت امتناع از بیعت، غصب فدک و خطبه خواندن حضرت فاطمه (س) در مسجد، خشم گرفتن حضرت فاطمه (س) به ابوبکر و عمر تا آخر عمر و سفارش به دفن شبانه و مخفیانه و ... .

این حوادث و حوادث دیگر که قبل و بعد از جریانات مورد بحث اتفاق افتاده اند، بررسى آنها از عهده ما خارج است، و علاقمندان باید به کتب مربوطه مراجعه کنند.

بدیهى است که طرح این مباحث به انگیزه دامن زدن به اختلافات تاریخى گذشته و زنده نمودن مناقشات شیعه و سنّى نیست بلکه منظور و انگیزه تحقیق در این مسأله، کشف واقعیّت است.

در پایان این نکته یادآورى مى شود که نویسنده همه مدارک و مآخذ این رساله را از کتابخانه هاى متعدد از نزدیک مشاهده کرده است. البته از کتابهاى دیگر در این زمینه راهنمایى گرفته ولى به آدرس آنها اکتفا نکرده است مگر یک دو مورد که دسترسى به اصل کتاب نبوده و به نقل قول از کتاب معتبر دیگر اکتفا شده که در متن بحث به آن اشاره گردیده است.

این نوشتار را تقدیم مى کنیم به همه متفکران و اندیشمندانى که در راه وحدت و تقریب مذاهب اسلامى گام بر مى دارند و عزت و سربلندى و یکپارچگى مسلمانان جهان را ایده و آرمان شان قرار داده اند.

کسانى که آرمان مقدسشان از علم و آگاهى به مبانى دینى و واقعیتهاى تاریخى نشأت مى گیرد.

وحدتى که مصلحان بزرگى چون امام خمینى (ره) ، امام شرف الدین (ره) و علامه امینى (ره) منادى آن بودند.

این همان آرمان مقدسى است که امام موحدین امیرالمؤمنین على (علیه السلام) در سراسر زندگى افتخارآمیز خود در راه آن کوشید. آن راه نورانى پر رهرو باد.

- ۴ -


فصل اوّل : هجوم بردن مأمورین خلیفه به خانه امیرالمؤمنین (ع) و تهدید به آتش زدن خانه

اکنون موضوع اوّل یعنى هجوم آوردن مأمورین خلافت به خانه امیرالمؤمنین(علیه السلام) جهت بردن ایشان براى بیعت و تهدید کردن به آتش زدن خانه با اهل آن در صورت خوددارى از بیعت را مورد بررسى قرار مى دهیم.

این مسأله در منابع معتبر اهل سنّت و شیعه آمده و از قدیمى ترین کتب تاریخى اهل سنّت گرفته تا تألیفات دانشمندان معاصر با تفاوت مختصرى نقل شده است، البته نسبت ناقلین در بین قدماء بیش از متأخرین است.

ولى قبل از آنکه به نقل اقوال دانشمندان اهل سنت در این زمینه بپردازیم ناگزیریم این نکته را یادآور شویم.

و آن اینکه دانشمندان تراجم و فهرست نویسان براى بعضى از قدما تألیفاتى را ذکر مى کنند که امروزه ما به آنها دسترسى نداریم و این آثار در اثر حوادث روزگار از بین رفته است و اکنون همه آثار قدما را در دست نداریم و تنها از طریق کتابهاى موجود مى توانیم به نام آن کتب و احیاناً به برخى از مطالب آنها دسترسى پیدا کنیم. یا مى بینیم که بعضى از نویسندگان چیزهایى را از کتب قدما نقل مى کنند که ما فعلاً از آنها اثرى در آن کتب نمى یابیم و ممکن است تصرّفى در آن کتابها صورت گرفته باشد.

و این مسأله امر تحقیق را مشکل کرده است به عنوان نمونه :

الف : عبدالقاهر بغدادى متوفاى 429 ، عبدالکریم شهرستانى متوفاى 548 و صلاح الدین خلیل الصفدى متوفاى 764 هنگام بحث از عقاید ابراهیم بن سیّار معروف به نظّام متوفاى 231 یکى از اعاظم شیوخ معتزله و استاد جاهظ مى نویسند : « پیامبر بر خلافت على بن ابى طالب(علیه السلام)تصریح نمود و به گونه اى که بر کسى مشتبه نشود آن را اظهار کرد ولى عمر آن را کتمان کرده و در سقیفه متولى بیعت براى ابوبکر شد... تا اینکه مى گویند: که او معتقد بود عمر چنان فاطمه(س) را زد که فرزندش (محسن) سقط شد و فریاد مى کشید که خانه را با اهل آن آتش زنید در حالى که در خانه نبود مگر على، فاطمه، حسن و حسین ... (3).

متأسفانه با تتبعى که کردیم مستقیماً به عقاید نظّام دسترسى پیدا نکردیم.

ب: علامه حلى متوفاى 726 ، علامه شیخ حرالعاملى متوفاى 1104 و قاضى نورالله التسترى المستشهد 1019 مسأله تهدید عمر به آتش زدن خانه را از واقدى ـ محمدبن عمربن الواقد ـ متوفاى 206 نقل مى کنندالبته ایشان نگفته اند این مطلب در کدام یک از کتب واقدى است.

ج: همچنین علامه حلّى و شیخ حرالعاملى و قاضى نورالله تسترى از کتاب غرر ابن خذابه نیز همین مطلب را نقل مى کنند.

ولى متأسفانه نتوانستیم به چنین کتابى دست پیدا کنیم.

د: على بن یونس عاملى متوفاى 877 از بلاذرى نقل مى کند که عمر حضرت فاطمه (س) را بین در و دیوار قرار داد به گونه اى که محسن بر اثر ضربه از بین رفت.(4)

ولى ما این مطلب را در انساب الاشراف چاپهاى فعلى نیافتیم.

هـ: حافظ گنجى شافعى متوفاى 658 و رشیدالدین ابن شهر آشوب متوفاى 588 از معارف ابن قتیبه نقل مى کنند که محسن بر اثر ضربه قنفذ درگذشت.

در صورتى که در المعارف چاپهاى فعلى چیزى در این موضوع دیده نمى شود.

( مرحوم علامه امینى (ره) در الغدیر جلد 2 صفحه 65 با ذکر نمونه اى تحریف در نسخه هاى المعارف را اثبات کرده اند.)

پس از بیان این نکته اینک با رعایت ترتیب تاریخى به آوردن برخى از منابع و مدارک اهل سنت که به آنها دسترسى داشته ایم مى پردازیم.

1 ـ عبدالله بن محمد بن ابى شیبه متوفاى 235 در المصنف فى الاحادیث و الآثار از زیدبن اسلم از پدرش نقل مى کند : « وقتى که براى ابوبکر پس از رحلت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بیعت گرفته شد على (علیه السلام) و زبیر به خانه فاطمه (س) تردد داشتند و در امورشان با هم مشورت مى کردند هنگامى که این خبر به عمر رسید بر فاطمه وارد شد و گفت اى دختر رسول خدا به خدا قسم کسى از مردم نزد من محبوبتراز پدرت نبوده و اکنون کسى از مردم محبوبتر از شما نیست ولى به خدا قسم این مانع نمى شود اگر بار دیگر این گروه در اینجا جمع شوند دستور دهم خانه را با آنان بسوزانند وقتى که عمر خارج شد فاطمه نزد آنان رفت و گفت که عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر دوباره برگردید خانه را با شما بسوزاند به خدا قسم او به سوگندش عمل مى کند پس اینجا را ترک کنید ، آنها خانه را ترک کردند و دیگر بر نگشتند تا اینکه با ابوبکر بیعت کردند.(5)»

2 ـ احمد بن یحیى معروف به بلاذرى متوفّاى سنه 279 مى نویسد:

ابوبکر به سراغ على(علیه السلام) براى بیعت فرستاد، و على امتناع نمود پس عمر آمد و با او شعله اى از آتش بود، و فاطمه(س) در درِحجره با او روبرو مى شود و مى گوید: اى پسر خطاب آیا آمدى خانه ام را بسوزانى؟ گفت: آرى، چون این مهمترین چیزى است که پدر تو آورده است...

3 ـ امام المورّخین محمّد بن جریر طبرى متوفاى سنه 310 در تاریخ معروفش چنین مى نویسد:

اتى عُمر بن الخطّاب منزل على وفیه طلحة و الزبیر و رجال من المهاجرین فقال: «واللّهِ لاَُحْرِقَنَّ عَلَیْکُمْ او لَتخْرجُنَّ اِلى الْبَیعة».

عمر به منزل على آمد و در آن خانه طلحه و زبیر و جمعى از مهاجرین بودند عمر گفت: «به خدا قسم یا خانه را بر شما آتش مى زنم و یا اینکه بیرون مى آیید و بیعت مى کنید».

طبرى در روایت دیگرى از خلیفه دوّم نقل مى کند که پس از رحلت پیامبر، على و زبیر و یارانشان از بیعت خوددارى کردند و همه انصار نیز امتناع ورزیدند ولى همه مهاجرین براى تعیین خلیفه نزد ابوبکر اجتماع کردند.(6) (وى بیان نمى کند که از مخالفین چگونه بیعت گرفته اند).

ایشان همچنین از سیف بن عمر نقل مى کند که: «کسى از بیعت با ابوبکر امتناع نکرد مگر مرتّد و یا کسى که نزدیک بود مرتّد شود، و کسى از مهاجرین از بیعت با ابوبکر خوددارى نکرد».

و همچنین از سیف بن عمر نقل مى کند که: «على در خانه اش نشسته بود و به او خبر رسید که ابوبکر در مسجد براى بیعت نشسته است، على با عجله اى که داشت تنها با پیراهن تنش بدون ازار و ردا وارد مسجد شد تا مبادا در امر بیعت تأخیرى داشته باشد و سپس بیعت کرد و کنار ابوبکر نشست و کسى را فرستاد تا لباس او را از خانه بیاورند».

در حالى که او در نقل دیگر از زهرى آورده است که على و بنى هاشم (همگى اشان) تا شش ماه (رحلت فاطمه زهرا«س» ) با ابوبکر بیعت نکردند.

طبرى بدون اینکه براى این روایات متناقض چاره اى بیندیشد به مطالب بعدى منتقل مى شود.

4 ـ ابن عبدربّه مؤلف العقد الفرید متوفّاى سنه 328 مى نویسد:

امّا على و عباس بن عبدالمطلب و زبیر در خانه فاطمه نشستند تا اینکه ابوبکر عمر بن الخطاب را به سوى آنها فرستاد که ایشان را از خانه فاطمه بیرون کند و به عمر گفت که اگر از بیرون آمدن امتناع کردند با آنها قتال کن پس عمر با آتش به در خانه فاطمه آمد تا خانه را همراه با آنها بسوزاند که فاطمه با عمر روبرو مى شود و مى گوید: اى پسر خطاب آیا آمده اى که خانه مرا بسوزانى؟ گفت: آرى مگر آنکه داخل بشوید در چیزى که امّت داخل شدند... .

ابن عبدربّه چیزى برخلاف آن نقل نمى کند.

دکتر سید جعفر شهیدى پس از نقل عباراتى از بلاذرى و ابن عبدربه مى گوید:

اکنون که مشغول نوشتن این داستان هستم کتاب ابن عبدربّه اندلسى (عِقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را در پیش چشم دارم، داستان را چنانکه نوشته شد از آن دو کتاب نقل مى کنم، بسیار بعید و بلکه ناممکن مى نماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دسته هاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شیعه در سده هاى نخستین اسلام نیرویى نداشته و در اقلّیت بسر مى برده اند، چنانکه مى بینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعکس شده است، بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمى رود. در کتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست، ملایم تر یا سخت تر، دیده مى شود.

در این جا قبل از پرداختن به سایر منابع اهل سنّت به نقل کلام مورّخ معروف مسعودى مى پردازیم گر چه بسیارى او را شیعه مى دانند ولى چون اهل سنّت کتابش را معتبر مى شمرند به نقل اقوال او مى پردازیم.

5 ـ ابوالحسن على بن الحسین المسعودى متوفاى سنه 346 در مروج الذهب مى نویسد:

که عروة بن زبیر براى برادرش ـ عبدالله بن زبیر ـ در ماجراى بین او با بنى هاشم و محمد حنیفه و محاصره نمودنشان در شعب و جمع آورى هیزم براى سوزاندن آنها عذر مى آورد و مى گفت: او مى خواست بدینوسیله آنها را بترساند تا در بیعت و اطاعت او درآیند; زیرا که آنها ـ بنى هاشم ـ پیش از این نیز از بیعت امتناع ورزیده بودند. بعد مى گوید: این (امتناع آنها در گذشته) جاى ذکرش این جا نیست و ما این خبر را در کتابى به نام حدائق الاذهان که در مناقب و فضائل اهل بیت تألیف نمودیم، آورده ایم.

ابن ابى الحدید شارح نهج البلاغه در نقل از مسعودى این داستان را روشن تر ذکر مى کند، و ایشان عذر عروة بن زبیر از برادرش عبداللّه بن زبیر را چنین مى نویسد:

او خواست که وحدت کلمه از بین نرود و مسلمین اختلاف نکنند و بنى هاشم در بیعت آیند، تا وحدت کلمه حاصل شود. چنانچه عمر بن خطاب چنین عمل کرد با بنى هاشم، هنگامى که از بیعت با ابوبکر خوددارى کردند; زیرا عمر هیزم فراهم نمود تا خانه را با اهل آن بسوزاند.

معلوم نیست آیا چیزى در نقل ابن ابى الحدید افزوده شده است، و یا اینکه از تاریخ مسعودى در چاپهاى بعدى چیزى را حذف کرده اند؟

6 ـ ابن عبدالبرالنمرى القرطبى متوفّاى سنه 463 در الاستیعاب فى معرفة الاصحاب مى گوید:

هنگامى که با ابوبکر بیعت شد على و زبیر بر فاطمه (س) وارد شدند و درکارشان با او مشورت کردند، آنان به همدیگر مراجعه مى نمودند. این خبر به عمر رسید و عمر بر فاطمه وارد شد و گفت اى دختر رسول خدا هیچ کس محبوبتر از پدرت در نزد من نیست و بعد از او کسى محبوبتر از شما نزد من نیست. به من خبر رسید که این عدّه بر تو وارد مى شوند و اگر دوباره به من خبر برسد چنین و چنان مى کنم. سپس وى خارج شد، و فاطمه بر آنها وارد شد و گفت که عمر نزد من آمد و قسم خورد که اگر دوباره نزد من برگردید چنین و چنان مى کند و به خدا قسم که وى به گفته خود عمل مى کند پس در کارتان بنگرید و دیگر به اینجا برنگردید... .

مؤلف چیزى در جهت خلاف آن نقل نمى کند.

البته مؤلف براى حفظ آبروى خلیفه به جاى « لاَُحْرِقَنَّ عَلَیْکُمْ اَولَتخْرُجُنَّ اِلى الْبَیْعَة»(7) لاَاَفعَلّنَ وَ لَأَ فْعَلَّنَ » آورده است.

7 ـ عمادالدین اسماعیل بن على ابو الفداء(8) مؤلف کتاب المختصر فى اخبار البشر متوفّاى سنه 732 مى نویسد:

سپس ابوبکر عمر بن الخطاب را به سوى على و افرادى که با او بودند فرستاد تا آنها را از خانه فاطمه بیرون کند، و به او گفت اگر از آمدن امتناع ورزیدند با آنها جنگ کن، سپس عمر با مقدارى آتش براى سوزاندن خانه به سوى آنها رفت و فاطمه با او روبرو شد و گفت اى پسر خطاب کجا مى روى، آیا آمدى خانه مرا بسوزانى؟ گفت: آرى، مگر آنکه درآئید در چیزى که همه امّت درآمدند.

مؤلف روایتى بر خلاف آن نقل نمى کند.

در مورد عدم انعکاس این قضیّه در « الکامل فى التاریخ » از ابن اثیر; و البدایة و النهایة از ابن کثیر; و تاریخ المبتداء والخبر از ابن خلدون نکته اى است که در تحت عنوان پاسخ به یک سؤال به آن اشاره خواهیم کرد.

8 ـ علامه محمد بن محمد بن شحنه متوفاى 815 در این مورد مى نویسد: «سپس عمر به در خانه على آمد تا خانه را با اهل آن بسوزاند ناگاه با فاطمه(س) مواجه گردید عمر گفت مگر درآیید در چیزى که همه امت درآمدند.

در بیشتر این عبارات چنانچه ملاحظه مى کنید ابوبکر به عمر گفت در صورت امتناع متحصّنین از بیرون آمدن با آنها بجنگد. و عمر با پاره اى آتش براى سوزاندن خانه به سوى آنها رفت و سوگند یاد کرد که در صورت بیرون نیآمدن خانه را با اهلش بسوزاند.

9 ـ ابن ابى الحدید معتزلى شارح نهج البلاغة، متوفّاى 656 از احمد بن عبدالعزیز الجوهرى مؤلف کتاب «السقیفه» نقل مى کند:

وقتى که با ابوبکر بیعت شد، زبیر و مقداد با جماعتى از مردم پیش على به خانه فاطمه رفت و آمد مى کردند و در امورشان باهم مشورت مى نمودند و عمر بر فاطمه سلام الله علیها وارد شد و گفت: اى دختر رسول خدا کسى از مردم پیش من محبوبتر از رسول خدا نبوده و اکنون کسى از مردم نزد من محبوبتر از شما نیست ولى قسم به خدا این مانع نمى شود که دستور دهم این خانه را همراه این گروه آتش زنند، وقتى که عمر برگشت فاطمه نزد آنها رفت و گفت که عمر نزد من آمد و قسم یاد کرد که اگر دوباره برگردید خانه را با شمابسوزاند وبه خدا قسم او به سوگندش عمل مى کند پس اینجا را ترک کنید آنها دیگر برنگشتند و با ابوبکر بیعت کردند.

ابن ابى الحدید درباره جوهرى مى گوید، او از رجال حدیث و از ثقات مورد اعتماد است.

در نقل دیگر ابوبکر جوهرى از عمر بن شبّه و ... نقل مى کند که عمر به خانه فاطمه (س) آمد و گفت: وَالَّذى نَفْسى بِیَدِه لَتَخْرُجُّنَ اِلى الْبَیْعَةِ اَوْ لاَُحْرِقَنَّ الْبَیْت عَلَیْکُمْ.

همچنین ابوبکر جوهرى مؤلف کتاب السقیفه در روایت دیگر نقل مى کند: که سعدبن ابى وقّاص و مقداد بن اسود نیز در خانه فاطمه با آنان ـکه در روایت سابق نامشان آمد یعنى امیرالمؤمنین على (علیه السلام)و زبیر و گروهى از بنى هاشم ـ اجتماع کرده بودند تا با على (علیه السلام)بیعت کنند، پس عمر به سوى آنها آمد تا خانه را با آنها بسوزاند.

ایشان این مطالب را در ذیل خطبه شصت و شش نهج البلاغه نیز ذکر مى کند.

این اظهارات هم عقیده ابن ابى الحدید در این قضیه است و هم نظر ابوبکر جوهرى که از او نقل کرده است.

10 ـ مؤلّف کنزالعّمال متوفّاى 975 از اسلم نقل مى کند که عمر بر فاطمه سلام الله علیها وارد شد و ... و گفت به خدا قسم احترام تو نزد من مانع نمى شود که امر کنم گروهى را که نزد تو اجتماع کردند با خانه بسوزانند و بعد روایت را مثل نقل ابن ابى الحدید از جوهرى به پایان مى برد.

از میان نویسندگان معاصر اهل سنّت بعضى ها به این حقیقت تلخ اشاره کرده اند گرچه اکثر آنها مى کوشند که این مطالب را در آثارشان ذکر نکنند و تلاش مى کنند که خلافت خلفاء را با شکل حکومت مردم بر مردم و یا اصل مشاوره توجیه کنند. بدیهى است که ریختن مأموران خلافت به خانه مخالفین و تهدید به آتش زدن و کشاندن متحصّنان به مسجد و وادار نمودن آنها به بیعت و کتک زدن و اهانت کردن و تهدید به قتل، مخالف با روح دموکراسى است، از این جهت اینها را در آثار و تألیفاتشان ذکر نمى کنند.(9) ولى با این همه برخى از ایشان نتوانستند از دیدن حقیقت چشم بپوشند، و خلاف آن را بنویسند.

اینک ما سخنان بعضى از آنان را در این مسأله ذکر مى کنیم.

11 ـ نویسنده معروف و معاصر مصرى عباس محمود العقّاد متوفاى 1383 در کتاب عبقریة عمر مى نویسد:

گروهى شدت عمل عمر در دعوت على براى بیعت با ابوبکر را زیاد پنداشته اند، چنانچه در بعضى از روایاتیکه صحت آنها ترجیح دارد آمده است. و خلاصه آن روایات چنین است: که عمر به در خانه على آمد و در آن طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران بودند. پس گفت بخدا سوگند یا خانه را بر شما مى سوزانم و یا براى بیعت بیرون بیآیید. پس زبیر با شمشیر کشیده بیرون آمد و شمشیر از دستش افتاد بر او هجوم آوردند و او را دستگیر کردند.

گروهى این شدت عمل را زیاد پنداشته اند. و آن را نوعى ستم از سوى عمر در حق على و دورکردن بنى هاشم از خلافت شمرده اند.

12 ـ عمر رضا کحّاله مؤلف اعلام النساء مى نویسد:

پس ابوبکر عمر را به سوى آنها ـ افرادى که از بیعت با ابوبکر امتناع کرده و در خانه فاطمه متحّصن شده بودند ـ فرستاد. عمر از بیرون خانه آنها را صدا کرد، امّا آنها از خارج شدن خوددارى کردند عمر هیزم طلبید و گفت: قسم به کسى که جان عمر در دست اوست یا از خانه بیرون مى آیید و یا خانه را همراه با اهلش مى سوزانم. به او گفتند: اى اباحفص در خانه فاطمه است گفت: گر چه فاطمه در خانه باشد.

البته مدرک عمررضا در این قضیه کتاب الامامة والسیاسة منسوب به ابن قتیبه دینورى است. اى کاش وى به منابع بیشمار اهل سنت که در این باب وجود دارد مراجعه مى کرد و به کتاب الامامة و السیاسة که در مورد آن حرفهایى زده اند اکتفا نمى کرد.

13 ـ نویسنده معروف مصرى عبدالفتّاح عبدالمقصود در کتاب «الامام على بن ابیطالب» در این مورد مى نویسد.

... و با این پیش بینى ها در آن روز میان مردم شایع شد که عمر قدم پیش گذارده و با گروهى از یاران و همدستانش به سوى خانه فاطمه رهسپار گشته و اندیشه آن را دارد که پسر عموى رسول خدا را چه بخواهد و چه نخواهد به آنچه تاحال نپذیرفته وادار نماید، مردم حدسها مى زدند، دسته ایى مى گفتند تنها در برابر دم شمشیر سراطاعت خم مى کند... و گروهى پیش بینى مى کردند که شمشیر با شمشیر روبرو مى شود... کسانى که از این و آن نبودند یگانه وسیله حفظ وحدت و اطاعت را آتش مى پنداشتند... مگر دهان مردم بسته و بر زبانها بند است که داستان هیزم را بازگو ننمایند چه با این دستور زاده خطاب دور خانه فاطمه را که على و اصحابش در آن بودند محاصره نمودند تا بدین وسیله قانع سازد یا بى مهابا بتازد؟ ...

همه این داستانها که با نقشه سابق یا ناگهان پیش آمد مانند کف روى موج ظاهر شد و اندکى نپایید که همراه جوش و خروش عمر از میان رفت... این مرد خشمگین و خروشان به خانه على (علیه السلام) روى آورد و همدستانش دنبال او به راه افتادند و به خانه هجوم آوردند یا نزدیک بود هجوم آورند، ناگهان چهره اى چون چهره رسول خدا در میان درب آشکار شد، چهره اى که پرده اندوه آن را گرفته و آثار رنج و مصیبت بر آن آشکار است در چشمهایش قطرات اشک مى درخشید و بر پیشانیش گرفتگى غضب هویدا بود.

عمر به جاى خود خشک شد و آن جوش و خروش چون موج از میان رفت همراهانش که دنبالش به راه افتاده بودند پشت سرش در مقابل درب بُهْت زده ایستادند; زیرا روى رسول خدا را از خلال روى حبیبه اش زهرا دیدند، سرها از شرمندگى و حیاء به زیر آمد و چشمها پوشیده شد دیگر تاب از دلها رفت همینکه دیدند فاطمه مانند سایه حرکت نمود و با قدمهاى حزن زده لرزان اندک اندک به سوى قبر پدر نزدیک شد... چشمها و گوشها یکسره متوجّه او گردید، ناله اش بلند شد و باران اشک سرازیر گشت و با سوزجگر پى درپى پدرش را صدا مى زد:

بابا اى رسول خدا ... گویا از تکان این صدا زمین زیرپاى آن گروه ستم پیشه به لرزه آمد، باز زهرا نزدیکتر رفت و با آن تربت پاک روى آورد و همى به آن غایب حاضر استغاثه مى نمود:

بابا اى رسول خدا ... پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابى قحافه چه به سر ما آمد!؟

دیگر دلى نماند که نلرزد و چشمى نماند که اشک نریزد، آن مردم آرزو مى کردند که زمین شکافته شود و در میان خود پنهانشان سازد... .

14 ـ همچنین استاد توفیق ابوعلم در کتاب «اهل البیت» زیر عنوان موضع گیرى امام على بعد از رحلت پیامبر گرامى اسلام به این مطلب اشاره کرده است.

وى روایتى را که ما از طبرى نقل کردیم در کتابش مى آورد، و مى گوید عمر به در خانه على آمد و در آن طلحه و زبیر و گروهى از مهاجرین متحصّن بودند، عمر گفت: به خدا قسم یا خانه را بر شما مى سوزانم و یا براى بیعت خارج شوید... .

در نقل دیگر مى نویسد که عمر به علّى گفت: اگر با ابوبکر بیعت نکنى خانه ات را مى سوزانم. على (علیه السلام) گفت: آیا آن را مى سوزانى درحالى که دختر رسول خدا در آن است؟ گفت: آرى، آن را آتش مى زنم گرچه دختر رسول خدا در آن باشد. سپس وى شعر شاعر نیل حافظ ابراهیم را ( که بعداً مى آید ) شاهد مى آورد... .

البّته بعضى از نویسندگان اهل سنّت که این موضوع را در آثارشان ذکر کرده اند این عمل را لغزشى از سوى دستگاه خلافت شمرده اند و با تلاش فراوان مى کوشند که این عمل را توجیه کنند، تا به مقام عدالت و اجتهاد صحابه آسیبى وارد نشود و آن را از گناهان قابل آمرزش قلمداد مى کنند.

ابن ابى الحدید در این مورد مى گوید:

فاطمه زهرا (س) در حالى که بر ابوبکر و عمر خشمگین بود از دنیا رفت و او وصیّت کرد که آن دو بر او نماز نگزارند و این نزد اصحاب ما از امورى است که صدورش از آن دو قابل اغماض است، و سزاوار این بود که احترام او و حرمت منزل او را نگاه مى داشتند ولى آنها از پیدا شدن اختلاف و تفرقه ترسیدند و به آن چیزى که به نظرشان مصلحت تشخیص دادند، عمل کردند.

ولى جاى تأسّف است که برخى از نویسندگان و شعراى اهل سنّت آن را به عنوان مفاخر خلیفه دوّم مى شمارند. شاعر معروف معاصر محمد حافظ ابراهیم مصرى که در سال 1351 هـ.ق درگذشته است در قصیده عمریّه خود به مدح خلیفه دوّم برخاسته و او را به جهت این عمل ستوده است.

و قولة لعلىّ قالَها عُمرُاکرِمْ بسامِعها اَعْظِم بملْقیها

حَرَّقتُ دارک لااُبْقى علیک بها ان لم تُبایْع وَبِنْتُ المصطفى فیها

ماکان غَیْرُ اَبى حَفْص یَفُوهُ بها اَمامَ فارسِ عدنان وَحامیها

به یاد بیآور سخنى را که عمر به على گفت: چه ارجمند شنونده اى و چه بزرگ گوینده اى!

وى گفت: اگر بیعت نکنى خانه تو را مى سوزانم و اجازه نمى دهم در آنجا بمانى هرچند دختر پیامبر برگزیده خدا در آن باشد.

این سخن را جز عمر کس دیگر نمى توانست بگوید آن هم در برابر شهسوار دودمان عدنان و پشتیبان آن .

آیا سوزاندن خانه دختر رسول خدا به منظور اخذ آراء بیشتر براى ابوبکر از افتخارات شمرده مى شود که این شاعر آن را از مفاخر خلیفه دوّم مى شمارد؟

شارح قصیده عمریه «دمیاطى» در شرح بیت دوّم مى گوید: اینکه دختر پیامبر برگزیده خدا در این خانه جاى دارد على را از گزند عمر برکنار نمیدارد. و سپس روایت ابن جریر طبرى: آمدن عمر به در خانه فاطمه و جمله معروفش وَاللّهِ لاَُحْرِقَنَّ عَلَیْکُمْ اَولَتَخْرُجُنَّ الى البیعة و ... را ذکر مى کند.

پس در مورد مسأله اوّل یعنى آمدن مأمورین خلافت به در خانه امیرالمؤمنین و تهدید کردن آنها به سوزاندن خانه و قسم یاد کردن و امور دیگر، از نظر مدارک اهل سنّت شکّى باقى نمى ماند گرچه بعضى ها با ذکر روایات متناقض مى کوشند که قضیّه را لوث کنند و خوانندگان را در شک و تردید بین روایات متناقض قرار مى دهند ولى برخى دیگر قضیّه را به صورت قطعى ذکر کرده اند و سپس در مقام توجیه عمل خلیفه برآمده اند.

* * *

در مدارک و منابعى که ذکر کردیم هیچ سخنى از ابن قتیبه دینورى و کتاب منسوب به او الامامة و السیاسة نیست تا گاهى ایراد گرفته شود که استناد این کتاب به او تمام نیست(10) و گاهى نیز بگویند:

تأثیر عقاید شیعه هاشمى علوى و عباسى در بیشتر روایات الامامة و السیاسة آشکارا به چشم مى خورد و به احتمال این روایات نتیجه تضّاد و رقابتى است که پس از خلفاى راشدین میان امویان و هاشمیان پدید آمده است و گرنه فاطمه و على (علیه السلام) با ایمان تر و منزّه تر و خردمندتر از آن بوده اند که برخلاف مصالح مسلمانان بپا خیزند و عمر بزرگتر و خوددارتر از آن است که به سوزاندن خانه فاطمه دست یازد.

- ۵ -


انعکاس این مسأله در کتب دانشمندان شیعه

از نظر مدارک و منابع شیعه چنانچه خواهد آمد، مراحل بعدى این مسأله ـ یعنى: ریختن به خانه و بردن حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) با وضع نامطلوب و جسارت آمیز و آسیب رساندن به حضرت فاطمه (س) ـ به خوبى اثبات مى شود، و قهراً مرحله اول را نیز دربرخواهد داشت و نیازى به ذکر آنها در اینجا نیست.

* * *

ولى بعضى از مدارک شیعى در احتجاج با اهل سنّت تنها به ذکر مرحله اول که مورد قبول آنان است اکتفاء کرده اند، و ما براى پرهیز از طولانى شدن مقاله تنها به فهرست این منابع و ذکر آدرس اکتفاء مى کنیم.

1 ـ کتاب الجمل، از شیخ مفید، متوفّاى سنه 413، ص 117 .

2 ـ امالى، از شیخ مفید، مجلس ششم، ص 30.

3 ـ الشافى ، سید مرتضى ، جلد 4 صفحه 119

4 ـ تقریب المعارف فى الکلام ، شیخ تقى الدین ابى الصلاح حلبى متوفاى 447 صفحه 167 .

5 ـ تلخیص الشافى از شیخ الطائفه ابى جعفر طوسى، متوفّاى 460، ج3، ص76.

6 ـ در المسترشد از محمدبن جریر طبرى امامى ، معاصر شیخ طوسى در صفحه 373 و همچنین صفحه 378 از واقدى این مطلب نقل شده است.

7 ـ الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، از على بن جعفربن موسى بن طاووس، ص 66 ( روایت طبرى و ابن عبدربّه و واقدى و ابن جبیر و ... را نقل نموده است. )

8 ـ نهج الحق و کشف الصدق، از ابن مطهّر حلّى، متوفّاى سنه 726، ص 270.

9 ـ در نفحات اللاهوت محقق کرکى متوفاى 940 صفحه 78 مسأله حاضر کردن آتش براى سوزاندن خانه آمده است.

10 ـ محدّث بزرگ و مؤلف وسائل الشیعه محمّد بن حسن الحرّ العاملى در اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج 4، ص 281 ( روایت آمدن عمر و تهدید به احراق را از قول سیّد از طرائف، در تحت شماره هاى 49 و 50 و 51 و 52 نقل نموده و آن را تلّقى به قبول کرده است. )

11 ـ بحارالانوار، از علاّمه مجلسى، ج 43، ص 170.

12 ـ حق الیقین فى معرفة اصول الدین، سیّد عبدالله شبّر متوفّاى 1242 ص187.

13 ـ الفصول المهمّه، از امام سید شرف الدین الموسوى، ص 42.

14 ـ الغدیر، از علامه شیخ عبدالحسین امینى، ج 7، ص 77 تا 86 و ج 3، ص 103 با استناد از مدارک اهل سنّت.

15 ـ زندگانى حضرت فاطمه (س)، از دکتر سید جعفر شهیدى، ص 109.

16 ـ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 230 در ترجمه ابوبکر، مقاله آقاى هادى عالم زاده.

* * *

- ۶ -


فصل دوّم : ریختن به خانه و آسیب رساندن و اهانت به دختر پیامبر (ص)

گفته مى شود که دختر گرامى پیامبر هنگام جلوگیرى از ورود مهاجمین به خانه صدمه و آسیب دید به طورى که فرزندى که در رحم داشت ساقط کرد، و از آن پس همواره بیمار، و در رنج و اندوه بسر مى برد تا رحلت کرد. این موضوع از نظر مدارک و منابع شیعى به آسانى قابل اثبات است و به عنوان یک امر مسلّم تلّقى مى گردد. این مسأله هم در آثار قدماء و متقدمین از علماى شیعه و هم در آثار متأخرین آنها منعکس گردیده است.

نه تنها شیعه بلکه برخى از اهل سنّت نیز بدان اشارت نموده اند، ولى چنانچه بیان داشتیم بسیارى از آنان در همان مرحله اوّل توقف نموده و قدمى جلوتر ننهاده اند و از ذکر حوادث بعدى سکوت کرده اند، ولى چنانچه به زودى خواهد آمد نتیجه بحث این سه فصل حکایت از وقوع این حادثه هولناک و دلخراش و اسفبار دارد.

براى تحقیق در مسأله بحث را در دو بخش مطرح مى کنیم:

1 ـ انعکاس این قضیه در مدارک شیعى و احیاناً در برخى از منابع سنّى.

2 ـ علّت عدم انعکاس این قضیه در اکثر منابع سنّى.

اما در قسمت اوّل نخست به نقل سخنان برخى از بزرگان شیعه مى پردازیم و سپس گفته هاى بعضى از دانشمندان اهل سنّت را ذکر مى کنیم.

در آثار و تألیفات بزرگان شیعه چه متقدّمین و چه متأخّرین، و چه محدّثین و چه متکلّمین و ... این قضیّه اسفبار منعکس شده است.

1 ـ نصربن مزاحم مِنْقرى کوفى مورّخ شیعى متوفّاى سنه 212 در کتاب صفیّن مى آورد، وقتى که معاویه شریعه فرات را براى بار دوّم بر روى سپاه عراق بست، مردى از طایفه سَکون از اهل شام به نام سلیل بن عمرو، در ضمن اشعارى معاویه را بر ادامه ممانعت آب تحریک و تشجیع نمود، معاویه پاسخ داد حق با شماست ولیکن عمروعاص نمى گذارد (یا چنین نظرى دارد) و مى گوید:

آنها را از آب مانع مشو، چون على کسى نیست که خودش تشنه بماند و ترا سیراب ببیند در حالى که افسار اسبها در دست او و سپاه اوست و به فرات نظر مى افکند مگر آنکه یا از فرات سیراب شود و یا کشته شود و تو مى دانى که او شجاع و بى باک است و با او مردم عراق و حجاز هستند و من و تو شنیده ایم که او مى گفت:

اى کاش! چهل مرد مى داشتم و سپس قضیه اى را یاد کرد، اى کاش! در روزى که خانه فاطمه را تفتیش مى کردند چهل مرد مى داشتم.

2 ـ محمدبن یعقوب کلینى متوفّاى 329 در اصول کافى در باب مولد الزهراء حدیث دوّم به سند صحیح از امام کاظم (علیه السلام) روایت مى کند:

«اِنَّ فاطمة صِدّیقة شهیدةٌ وَاِنَّ بناتَ الانبیاء لایطمثن».

مولى محمد صالح مازندرانى متوفّاى 1086 یا 1081 در شرح واژه شهید مى گوید : شهید به کسى گویند که در میدان جنگ به عنوان انجام وظیفه کشته شود سپس معناى آن توسعه یافت و به هر کسیکه مظلومانه کشته شود ، مثل فاطمه (س) اطلاق مى شود زیرا او را در حالیکه فرزندى در شکم داشت در به پهلوى او زدند و فرزندش سقط شد و به سبب آن از دنیا رفت اما وجه تسمیه (این افراد و حضرت فاطمه (علیه السلام) ) به شهید این است که خداوند و فرشتگان، بهشت را براى او شهادت مى دهند. و یا اینکه او پس از مردن به حیات متصف مى شود مثل اینکه او حاضر و ناظر و نمرده است و یا اینکه مقام و منزلتى را که خدا برایش فراهم نموده مشاهده مى کند.

علاّمه مجلسى متوفّاى 1111 در مورد سند حدیث مى فرماید: صَحیحٌ.

و در شرح این حدیث مى فرماید:

این خبر دلالت مى کند بر اینکه فاطمه صلوات اللّه علیها شهیده است، و این از متواترات مى باشد و سبب شهادت آن حضرت این بود که آنها پس از آنکه خلافت را غضب کردند و بیشتر مردم با آنها بیعت کردند به سراغ امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرستادند تا براى بیعت حاضر شود، امام از آمدن امتناع کرد عمر عده اى را مأمور کرد تا خانه را با اهلش بسوزاند و خواستند به زور وارد خانه شوند ولى فاطمه (س) آنها را از ورود به خانه مانع شد، قنفذ غلام عمر در را به شکم فاطمه(س) زد که پهلوى او شکست و جنینى که در رحم داشت و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نام او را محسن نهاده بود ساقط شد، و به همین جهت مریض شد و در این مرض رحلت فرمود.

مجلسى سپس به ذکر روایاتى در تأیید سخن فوق از علماى اهل سنّت و شیعه مى پردازد.

3 ـ شیخ جلیل اقدم صدوق متوفّاى سنه 381 هـ.ق روایت مفصّلى از ابن عباس از رسول گرامى اسلام در فضیلت فاطمه زهرا (س) نقل مى کند. تا اینکه مى گوید رسول خدا فرمود: «هرگاه فاطمه را مى نگرم به یادم مى آید ستم و ظلمى که بعد از من به او روا خواهند داشت. و گویا با فاطمه حاضرم و مى نگرم که خوارى وارد خانه او مى شود و هتک حرمت او مى گردد و حق او را غصب مى نمایند و او را از ارثش محروم مى کنند و پهلوى او را مى شکنند و جنین او را سِقط مى کنند و او فریاد مى کشد که یا محمّداه و استغاثه مى کند ولى کسى به فریاد او نمى رسد و همواره پس از من محزون و مغموم و گریان خواهد زیست... .

همچنین در مجلس بیست هشتم، حدیث دوم با سند معتبر از امیر المؤمنین روایت کرده است که آن حضرت فرمود: روزى من و فاطمه و حسن و حسین در خدمت پیامبر نشسته بودیم ناگاه آن حضرت به سوى ما نظر افکند و گریست گفتم سبب گریه چیست یا رسول الله ؟

فرمود: گریه ام براى آنچیزى است که بعداز من به شما روا خواهند داشت.

پرسیدم آن چیست ؟

فرمود : براى ضربتى که به فرق تو خواهد رسید و آن سیلى که بر روى زهرا خواهند نواخت و زخمى که بر ران حسن خواهند زد و او را به زهر مسموم کنند و از کشتن حسین.

چون این خبر را شنیدند همه گریان شدند.

همچنین شیخ صدوق در معناى سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به امیرالمؤمنین(علیه السلام): «یا علّى لک کنزٌ فِى الجنّة وَاَنْتَ ذُوقرنیها» پس از معنا نمودن کنز و مختار خودش ( کلید نعمت هاى بهشت ) مى گوید: از بعضى از اساتیدم شنیدم که مى گفت منظور از این کنز فرزندش محسن است، همانیکه حضرت فاطمه به علّت قرار گرفتن بین در و دیوار او را ساقط کرد... .

صدوق بدون آنکه در پیرامون این معنى اظهار نظر کند وارد بیان معناى ذوالقرنین مى شود.

4 ـ در کتاب اختصاص منسوب به شیخ مفید، جسارت و هتک احترام و صدمه دیدن حضرت فاطمه (س) در مسأله فدک ذکر شده است.

البته ایشان در داستان سقیفه مى گوید مأمورین خلیفه به در خانه امیرالمؤمنین آمدند و فاطمه (س) در را بر روى آنها بست و عمر با لگد در را شکست و مأمورین به خانه ریختند و امام(علیه السلام) را به زور به مسجد بردند. در این جا سخنى از زدن فاطمه زهرا (س) نیست، ولى در داستان فدک مى گوید ابوبکر قباله فدک را به فاطمه داد و فاطمه (س) خارج شد و در راه به عمر برخوردکرد، عمر پرسید آن چیست که با تو است؟

گفت: سند فدک است که ابوبکر به من داد، گفت: آن را به من بده. فاطمه (س) خوددارى نمود. عمر چنان با لگد او را زد که فاطمه محسن را که به آن حامله بود، سِقط کرد و چنان سیلى به او زد که گوشواره از گوش او شکست و قباله را گرفت و پاره کرد...

کتاب شناس بزرگ شیعه، شیخ آغابزرگ طهرانى در الذریعة اختصاص را از تصنیفات شیخ مفید مى داند و مى افزاید شیخ مفید اختصاصش را از اختصاص شیخ ابى على احمد بن الحسین معاصر شیخ صدوق استخراج کرده است و از اختصاص شیخ ابى على اثرى در دست نیست، ولى مؤلّف کشف الحجب گفته : مى گویند مؤلف اختصاص فردى به نام جعفربن الحسین است، ولى از ظاهر سیاق برمى آید که این کتاب از تألیفات شیخ مفید است .

مؤلف الذریعه در تأیید نظریه مؤلف کشف الحجب مى گوید : جعفربن الحسین متوفّاى 340 مى باشد و نجاشى در شرح حال او ضمن برشمردن تألیفات وى اختصاص را ذکر نکرده است. و سپس مى گوید: ظاهراً شیخ مفید کتاب اختصاص را از یکى از این دو کتاب استخراج کرده است.

اخیراً بعضى از محققین استناد این کتاب به شیخ مفید را ناتمام دانسته اند، به آن مراجعه شود .

5 ـ مسعودى مؤلف مروج الذهب در اثبات الوصیّة در داستان سقیفه مى نویسد:

مأمورین خلیفه به سوى منزل امام روى آوردند و به خانه امام هجوم بردند و در خانه را سوزاندند و امام (علیه السلام) را به زور از خانه بیرون بردند و فاطمه سیده زنان عالم را بین در و دیوار قرار دادند تا جایى که فرزندى که در رحم داشت افتاد، و امام را وادار به بیعت کردند امام خوددارى کرد گفتند: اگر بیعت نکنى ترا مى کشیم و ... .

کتاب شناس بزرگ شیعه، مرحوم شیخ آغا بزرگ طهرانى بدون نقل هیچ خلافى این کتاب را از ایشان مى داند. همچنین نجاشى در رجال، علاّمه حلّى در الخلاصة، شهید ثانى در حاشیه بر خلاصه علاّمه، مجلسى در مدارک بحار، ابوعلى حائرى در منتهى المقال، خوانسارى در روضات الجنّات، محدّث نورى در خاتمه مستدرک الوسائل ج 3، ص 310 ، ممقانى در تنقیح المقال ، کتبى در فوات الوفیات و کاشف الغطاء در اصل الشیعه و اصولها و... همگى در این مسأله اتفاق نظر دارند.

6 ـ سید مرتضى علم الهدى متوفاى 436 مى گوید: قاضى عبدالجبار معتزلى مسأله زدن عمر حضرت فاطمه را انکار مى کند و از ابوعلى (جبّائى) نقل مى کند که خبر نقل شده از جعفربن محمد (علیه السلام) در زدن عمر حقیقت ندارد بلکه روایت شده است که امام صادق (علیه السلام) نسبت به آن دو خلیفه اظهار دوستى مى کرد.

سید مرتضى در این مقام مى گوید: استناد قاضى عبدالجبّار به انکار ابوعلى در این قصه و ادعاى دوستى امام صادق نسبت به آن دو خلیفه اشکالاتى دارد; اول اینکه انکار ابوعلى بدون دلیل است و چگونه ابوعلى این روایت را رد نکند در صورتى که به عقیده او خلافت حق آنان ـ ابوبکرو عمر ـ بود و آنان بخشى از حقوقشان را دریافت کردند و به لطف و تأیید الهى نزدیک بودند و در دیندارى مى کوشیدند و اگر او این عقاید تحقیق ناشده را از قلبش بیرون مى کرد، آنوقت معناى این روایت را مى فهمید و دست کم در درستى و بطلان آن شک مى کرد ... و سپس سید ادعاى اظهار دوستى امام صادق (علیه السلام) نسبت به آن دو را رد مى کند و روایت آن را جعلى و ساختگى مى داند ... .

7 ـ شیخ الطائفه ابى جعفر طوسى متوفّاى 460 در روایتى از امام صادق (علیه السلام) مى گوید:

«وَاللّهِ ما بایَعَ عَلّى(علیه السلام) حتّىٌ رأى الدّخانَ قد دَخَلَ بیته».

به خدا قسم على(علیه السلام) بیعت نکرد تااینکه دید که دود وارد خانه اش گردید.

طبق این روایت مسأله در حد تهدید به احراق نبوده است بلکه آن را عملى ساختند و در خانه را آتش زدند و درِ سوخته را با لگد پا از جا درآوردند و به خانه ریختند و...

هچنین وى در این مورد مى نویسد:

از چیزهایى که بر خلیفه اول عیب گرفته اند و عملش را مورد انکار قرار داده اند زدن آنهاست فاطمه زهرا (س) را. و روایت شده که آنها او را با تازیانه زدند و مشهور بین شیعه این است که عمر چنان فاطمه (س) را زد که او فرزندى را که در رحم داشت سِقْط کرد و خبر این قضیه نزد شیعه مشهور و بلاخلاف است، و مأمورین خلیفه خواستند که خانه را بر او بسوزانند هنگامى که گروهى بدان پناه بردند و از بیعت امتناع ورزیدند و کسى نمى تواند خبر مربوط به واقعه را انکار کند; زیرا خبر این قضیه را قبلاً از بلاذرى و غیر او نقل کردیم و روایات ـ شیعه در این قضیّه مستفیضه است و در آن اختلافى ندارند(11).

8 ـ متکلم بزرگ قرن ششم عبدالجلیل قزوینى مؤلف کتاب « النقض » در رد «بعض فضائح الروافض » مى نویسد:

آنچه (مؤلف) گفته است : و گویند عمر در بر شکم فاطمه زد و کودکى را در شکم وى کشت که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) او را محسن نام نهاده بود.

جواب آن است که این خبرى است درست و بر این وجه نقل کرده اند، و در کتابهاى شیعى و سنى مذکور و مسطور است . امّا خبر مصطفى(صلى الله علیه وآله وسلم)است که « انَّمَا الاْعَمالُ بِالنّیات » اگر غرض عمر آن باشد که على (علیه السلام)بیرون آید و بیعت کند بر ابوبکر به خلافت و غرضش نه آن باشد که کودک در شکم فاطمه (س) سقط شود چه یمکن که نداند که فاطمه در پس در ایستاده است اگر چنین باشد آن را قتل خطاء گویند. و اگر عمداً کرده باشد هم نه معصوم است چه یمکن که خود بداند که فاطمه(س) در پس در ایستاده است حکم خدا راست در آن ، نه ما را و شما را. در این نقل بیش از این نتوان گفتن.

9 ـ همچنین خواجه نصیرالدین طوسى فیلسوف و متکلّم و دانشمند نجومى متوفّاى سنه 672، در تجرید الاعتقاد، این حادثه ناگوار را آورده است. روشن است که مطالب و محتویات یک کتاب کلامى و عقیدتى که عقائد و نقطه نظرهاى دینى یک مذهب و مکتب را بازگو مى کند نمى تواند متکّى و مبتنى بر یک سرى روایات ضعیف باشد، بلکه این عقیده اکثریت قاطع دانشمندان شیعه در این مورد است.

خواجه در بحث امامت از تجریدالاعتقاد در صلاحیت نداشتن غیر حضرت امیر(علیه السلام) براى امامت، در مورد ابوبکر مى گوید:

ابوبکر را در خانه رسول خدا دفن کردند که در زمان حیات از دخول آن ممنوع بود و هنگامى که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از بیعت با ابوبکر خوددارى کرد گروهى را به خانه آن حضرت فرستاد و آتش در خانه افکندند، با آنکه دختر گرامى رسول خدا فاطمه (س) و حسن و حسین علیهماالسلام و گروهى از بنى هاشم در آن بودند و حسنین وقتى که او را در جایگاه رسول خدا دیدند بر او اعتراض کردند، و در آخر عمر حسرت مى خورد که چرا با خانه فاطمه (س) بى حرمتى کرد.

10 ـ علامه حلّى متوفّاى 726 ، در کشف المراد در توضیح این قسمت مى گوید :

اینها انتقادات دیگرى است در مورد ابوبکر، او در خانه رسول خدا به خاک سپرده شد در صورتى که در حیات رسول خدا از ورود به آن خانه بدون اذن او نهى شده بود، و وقتى که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از بیعت امتناع کرد گروهى را به خانه او فرستاد و آنها آتش در خانه افکندند، در حالى که ساکنین خانه فاطمه (س) و حسنین و جمعى از بنى هاشم بودند، و على(علیه السلام) را با جماعتى به جبر از خانه بیرون کشیدند و زبیر که با آنها بود شمشیرش را گرفتند و شکستند و ضربتى به فاطمه (س) رسید که از آن ضربت جنینى را که در رحم داشت و پیامبر او را محسن نام نهاده بود سِقط کرد و ... .

11 ـ فاضل مقداد متوفّاى 826 ، در شرح باب حادى عشر در ذیل کلام علامه حلى :«وَالاَِدلّةُ فى ذلِکَ لاتُحْصى کثرةً»(12)، شش دلیل بر این امر مى آورد و در دلیل پنجم مى گوید:

آن حضرت ادّعاى امامت فرمود ... چون دید کسى او را یارى نمى کند در خانه نشست و مشغول جمع آورى قرآن شد و چون او را به جهت بیعت طلبیدند، امتناع کرد تا آنکه دَرِ خانه او را آتش زدند و او را به جبر و قهر بیرون کشیدند ...

شارح دیگر باب حادى عشر ابن مخدوم حسینى متوفّاى سنه 976 ، در مفتاح الباب در شرح این سخن علاّمه مى گوید:

ادّعاى امامت آن حضرت در کتابهاى سیره مشهور است و حتّى در آنها آمده هنگامى که امام مخالفت مخالفین و اصرار آنها در مخالفت با خویشتن را دید و دانست، در خانه اش نشست و به جمع آورى کتاب خدا مشغول شد و او را براى بیعت طلبیدند و او خوددارى نمود تا در خانه اش آتش افکندند و او را به زور بیرون کشیدند.

12 ـ همچنین على بن یونس عاملى متوفّاى 877 مى گوید :

و منها; ما رواه البلاذرى و اشتهر فى الشیعه اَنَّهُ حَصرَ فاطِمَةِ فِى البابْ حَتى اَسْقَطَتْ مُحْسِناً مَعَ عِلْمِ کُلِ اَحد بِقولِ اَبیها لَها : فاطِمَةُ بَضْعَةُ مِنّى مَنْ آذاها فَقَدْ آذانى .

از آن جمله چیزى است که بلاذرى نقل کرده و میان شیعه مشهور است که عمر حضرت فاطمه را پشت در محصور کرد به طورى که محسن را سقط کرد با اینکه همه مى دانند پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود : فاطمه پاره تن من است هر که او را بیازارد مرا آزورده است.

البته در چاپهاى فعلى کتاب بلاذرى ( انساب الاشراف ) چنین خبرى در آن دیده نمى شود و ممکن است با توجه به پراکندگى مجلدات این کتاب در گذشته، تصرّفى در آن انجام گرفته باشد.

غیر از موارد یاد شده در مدارک و منابع دیگر شیعى، نیز این موضوع عنوان شده است اگر چه در اعتبار برخى از این منابع حرفهایى زده اند، و در استناد آنها به مؤلّفین اتّفاق نظر وجود ندارد. ما تنها فهرست این منابع را نقل مى کنیم و از ذکر اقوال مؤلّفین خوددارى مى کنیم.

1 ـ کتاب سلیم بن قیس متوفّاى حدود سنه 90 هجرى، حدیث چهارم ص 37 نقل نموده است.

2 ـ التفسیر ، تألیف محدث جلیل محمدبن مسعودبن عیاش ، معاصر ثقة الاسلام کلینى ، در جلد 2 صفحه 67 ، مسأله آمدن عمر با گروهى به در خانه حضرت فاطمه ، شکستن در خانه ، ریختن مهاجمین به خانه ، و بردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) ملببّاً آمده است.

در مورد اتقام و احکام تفسیر ارزشمند عیاشى به کتاب چهل مقاله از آیت الله رضا استادى ، مقاله « تفسیر عیاشى و مؤلف آن » مراجعه شود.

3 ـ دلائل الامامة، ابى جعفر محمد بن جریر بن رستم الطبرى، معاصر شیخ طوسى (متوفّاى 460) و نجاشى (متوفّاى 450) و او متأخّر از ابن جریر عامى است و سید ابن طاووس و سید هاشم توبلى بسیار از او نقل کرده اند.

ایشان در ص 45، در روایتى از امام صادق (علیه السلام) مى نویسد:

علّت وفات حضرت فاطمه این بود که قنفذ غلام آن مرد (عمر) به دستور او با غلاف شمشیر او را زد به گونه اى که آن حضرت فرزندى که در رحم داشت ساقط کرد و به سبب آن سخت مریض شد.

این روایت از حیث سند معتبر و قابل اعتماد مى باشد.

این نقل با دیگر نقل هایى که این امر را به عمر نسبت مى دهد منافات ندارد; زیرا چنانچه در این نقل آمده ممکن است که عمر دستور داده باشد و قنفذ اجرا کرده باشد از این جهت فعل را مى توان به هر یکشان نسبت داد.

4 ـ الاحتجاج، ابو منصور احمد بن على بن ابیطالب الطبرسى از اعلام قرن پنجم در احتجاج امام حسن مجتبى با جماعتى از مخالفین از جمله مغیرة بن شعبة ص 413 این مسأله را نقل کرده است.

5 ـ در کامل بهائى ، تألیف حسن بن على بن محمد مشهور به عمادالدین طبرى ، معاصر خواجه نصیرالدین طوسى ، نیز آسیب دیدن آن بانوى بزرگوار از سوى مهاجمین و شهادت محسن در ج 1 ، ص306 و 309 و 312 آمده است.

6 ـ ارشاد القلوب الى الصواب، للشیخ الجلیل ابى محمد الحسن بن ابى الحسن بن محمد دیلمى، از معاصرین فخر المحققّین فرزند علاّمه حلّى متوفّاى 771 نیز این مطلب را متعرّض شده است.

7 ـ در نفحات اللاهوت از محقق کرکى ، صفحه 130 ، تهدید به آتش زدن خانه و فراهم کردن هیزم و از بین رفتن محسن آمده است.

8 ـ غایة المرام فى حجة الخصام از محدّث بزرگوار سید هاشم بحرانى در باب 56، ص 559 این موضوع را از سُلیم آورده است.

9 ـ علاّمه مجلسى نیز در بحارالانوار این حادثه ناگوار را ذکر مى کند.

10 ـ در بحرالمعارف از شیخ عبدالصمد همدانى ، متوفّاى 1216 قمرى نیز این مطلب آمده است.

* * *

 

- ۷ -


علماء و دانشمندان قرون اخیر شیعه

حکیم الهى ملاّمحسن فیض کاشانى متوفّاى 1091 در علم الیقین در فصل بیستم در این مورد مى نویسد:

سپس عمر عده اى از طلقاء و منافقین را جمع کرده و به سوى خانه امیرالمؤمنین آمدند و با در بسته مواجه شدند و فریاد کشیدند یا على از خانه بیرون بیا که خلیفه رسول خدا ترا مى خواند، ولى آنان در را به روى آنها باز نکردند.

پس هیزم آوردند و در پاى در نهادند و آتش تهیه کردند تا در خانه را بسوزانند و عمر فریاد کشید و گفت: به خدا قسم اگر در را باز نکنید آن را آتش مى زنم و همین که فاطمه (س) دانست که آنها تصمیم دارند خانه را بسوزانند حرکت کرد و در را گشود.

همین که در را گشود جمعیّت او را به عقب راندند و فاطمه (س) بین در و دیوار واقع شد و سپس بر سر امام ریختند و گریبان وى را گرفتند و درحالى که او را بر زمین مى کشاندند به سوى مسجد بردند، فاطمه (س) بین آنها و همسرش حائل شد و گفت: به خدا قسم نمى گذارم که پسرعمویم را به زور به مسجد ببرید... جمعیت که چنین دیدند امام را رها کردند، عمر به قنفذ دستور داد که با تازیانه فاطمه (س) را بزند، قنفذ پست و پهلوى فاطمه را به تازیانه گرفت تا زهرا (س) از حال برفت و اثر آن در جسم شریفش پیدا شد و این ضربت بیشترین تأثیر را در افتادن جنین او که پیامبر او را محسن نام نهاده بود، داشته است و... .

البته مرحوم فیض این بخش از علم الیقین ( یعنى از فصل 6 باب 14 تا اول فصل 25 از همین باب ) را از کتاب « التهاب نیران الاحزان » نقل مى کند ولى از بیوگرافى مؤلف این کتاب اطلاعى در دست نیست. منتهى اعتماد فیض بر این کتاب و نقل فصلهایى از آن مى تواند بیانگر نظر وى در این قضیه باشد(13).

* * *

همچنین محدّث قمى حاج شیخ عباس در بیت الاحزان در موارد زیادى این مسأله را خاطر نشان کرده است، و به تألیف ایشان در این موضوع، بیت الاحزان مراجعه شود.

همچنین سید عبدالرزاق الموسوى المقرم متوفّاى 1391 در صفحات 61 و 78 و ... کتاب « وفاة الصدیقة الزهرا(علیه السلام) » این مسأله را یادآور شده است.

بنابر این مسأله از نظر روائى و کلامى و تاریخى مورد اتفاق علماء شیعه است. شأن یک محقّق و پژوهشگر تاریخ آن است که با توجه به مدارک و منابعى که در دست دارد به تحقیق و بررسى بپردازد چه اینکه تاریخ یک علم نقلى است، همانند فقه و تفسیر و ... ما نمى توانیم به صِرْف بعید دانستن این امر از طرف دست اندرکاران خلافت به تاریخ سازى بپردازیم، و این همه منابع و مدارک را نادیده بگیریم و اگر این امر را دیگران قبول ندارند لااقل این عقیده شیعه است.

* * *

- ۸ -


نگاهى به زیارات بانوى بزرگ اسلام

در اینجا مناسب است که نگاهى نیز به زیارتنامه هاى آن حضرت بیندازیم، براى آن حضرت چند زیارتنامه ذکر کرده اند که به بعضى از آنها اشاره مى شود. یکى همان زیارتنامه معروفى است که با جمله; اَلسلامُ عَلَیْکِ یا مُمْتَحَنَةُ امتَحَنَکِ الّذى خَلَقَکِ قَبْلَ ان یَخْلُقَکِ ... .

این زیارتنامه داراى سند است، و شیخ مفید، شیخ طوسى، شیخ حرّ عاملى و علامه مجلسى و بعدیها نیز آن را ذکر نموده اند.

در این زیارتنامه کوتاه و مختصر جملاتى دالّ بر شهادت و یا شکستن پهلو و... وجود ندارد، و گویا این زیارتنامه به نظر شیخ صدوق در من لایحضره الفقیه نرسیده و از این جهت آن را نیاورده است.

دیگر زیارتنامه مختصرى است که شیخ مفید در کتاب المزار مى آورد و بخشى از آن چنین است : اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا رَسولَ اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم)اَلسّلام عَلى اِبْنَتِکَ الصّدیقةِ الطاهِرَة اَلسّلامُ عَلَیْکِ یا فاطِمَةُ یا سیدَةُ نِساءِالعالَمین، ایتّها البَتؤول الشَّهیّدة اَلطاهِرَة ، لَعَنَ اللّهُ مانِعَکِ اِرثَکِ و دافِعَکِ عَنْ حقّک ... .

کفعمى در بلدالامین و مجلسى در بحارالانوار نیز آن را آورده اند.

در زیارتنامه سوّم که شیخ طوسى مى فرماید اصحاب ما آن را در مقام زیارت آن حضرت مى خوانند این جملات آمده است اَلسُّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ رَسولِ اللّه ... اَلسَّلامَ عَلَیْکِ اَیَّتُها الصِدیقَّةُ الشَهیْدَة ... اَلسَّلامُ عَلَیْکِ ایَتُّها المُضْطَهَدَةُ المَقْهُورَة...

شیخ طوسى این زیارت را از شیخ صدوق گرفته است و متن آن از منشأت خود صدوق است. صدوق مى گوید پس از آنکه پشت به قبله و روى به جانب بیت فاطمه نمودم چنین گفتم: السلام علیک ... و در پایان مى افزاید: من در احادیث زیارتنامه اى براى حضرت فاطمه نیافتم، پس مى پسندم براى مراجعه کننده به کتابم آنچه را که براى خودم مى پسندم.

در زیارتنامه چهارم که مجلسى و دیگران آن را از سید بن طاووس از کتاب مصباح الزائر او نقل مى کنند در فرازى از آن چنین آمده است :

... اَلسَّلامُ عَلَى البَتُولةِ الشَهیدَة ... اَلسَّلامُ عَلَیْکِ ایّتُهَاالمُمْتَحَنَة اَلسَّلامُ عَلَیْکِ ایَّتُهَا المَظْلُومَةُ الصّابِرَة لَعَنَ اللّهُ مَنْ مَنَعَکِ حَقَّکِ وَ دَفَعَکِ عَن اِرْثِکْ وَ لَعَنَ اللّهُ مَنْ ظَلَمَکِ وَ أعْنَتَکِ وَ غَصَّصَکِ بِریْقِکِ وَ أَدْخَلَ الذُّلَ بَیْتَکِ ...

در این زیارتها شهیدة را به معناى گواه و الگو گرفتن و آن را همانند بتول ، راضیه ، مرضیه از القاب آن حضرت قرار دادن خلاف ظاهر است.زیرا شهید به معناى کسى که در میدان جنگ و یا مظلومانه کشته شود در لسان پیامبر و ائمه (علیه السلام) بکار رفته ، و در صدر اسلام یک اصطلاح رایجى بوده است.

بنابراین اطلاق شهیدة به آن حضرت به این معنا است که آن حضرت مظلومانه به خاطر آسیبى که به او رسیده بود وفات کرد. وانگهى ما در میان اسماء و القابى که از زبان پیامبر اسلام و ائمه اطهار براى آن بانوى بزرگوار ذکر شده لقبى به نام شهیدة ( به معناى شاهد و الگو ) نمى یابیم ، تا بگوییم شهیدة به همین معنا در زیارت نامه ها منظور است ، بلکه این لقب نیز مثل صابرة ، ممتحنة ، مظلومة و مضطهدة و ... به خاطر آسیب مهاجمین به آن حضرت ، که منتهى به رحلت او گردید بعداً به او داده شده است.

در زیارتنامه پنجم که مرحوم مجلسى و محدّث قمى آن را از سیّد بن طاووس متوفّاى 664 نقل نموده اند جملاتى به صورت صریح بر شکستن پهلو و کشتن فرزندش محسن و غصب کردن حق وى دلالت مى کند.

... وَ صَلِّ عَلَى الْبَتولِ الطاهِرَةْ، الصِدیْقَةِ المَعْصُومَة، التَقیّةِ النَّقیَّة، الرَضیّة المَرْضیَّة، الزَکیَّةِ الرَشیْدَة، المَظْلُومَةِ الْمَقْهُورَة، المَغصوبَةِ حَقُّها المَمْنُوعَةِ اِرْثُها، المَکْسُورَةِ ضِلْعُها، المَظْلُومِ بَعْلُها المَقْتُولِ وَلَدُها ...

البتّه علامه مجلسى تصریح مى کند که سند این زیارت به نظرش نرسیده است، ولى اکثر محدّثین شیعه این زیارت را در کتاب دعا و زیاراتشان آورده اند.

این حاکى از آن است که محتوى این زیارت مورد قبول و باور علماى شیعه بوده است و اگر این ظلم و ستمها بر آن حضرت واقع نشده بود خواندن این زیارتنامه با توجّه به اینکه زیارت یک عمل عبادى است مشروع و جایز نمى بود.

درنتیجه از نظر علماى شیعه، مسأله در حدّ تهدید به احراق پایان نمى یابد بلکه مأمورین خلیفه به خانه ریختند و در این رهگذر به فاطمه زهرا (س) آسیب و صدمه رسانیدند به گونه اى که فرزندى را که در رحم داشت، ساقط کرد، و از صدمات آن به بستر مریضى افتاد و در آن کسالت رحلت کرد.

به تصریح مرحوم شیخ الطائفه در تلخیص الشافى این مسأله نزد شیعه معروف و بلاخلاف است.

 

- ۹ -


انعکاس این حادثه در بعضى از مدارک اهل سنّت

چنانچه قبلاً بیان نمودیم بیشتر علماى اهل سنّت این مرحله از تاریخ را مسکوت گذاشته و مسأله را درحدّ تهدید به احراق پایان برده اند، و تهدید به احراق و حتّى تأکید نمودن این تهدید به سوگند را به انگیزه حفظ وحدت مسلمین و بیعت با خلیفه، امرى ناچیز مى دانند و آن را عیبى براى خلافت به حساب نمى آورند.

ولى با این همه، بعضى از علما و دانشمندان اهل سنّت به این مرحله نیز تصریح کرده اند و از بعضى دیگر به طور ضمنى این قضیه فهمیده مى شود.

قاضى عبدالجبار معتزلى ، متوفّاى 415 در این مورد مى گوید :

معلوم ٌ اَنَّ عَلیّاً(علیه السلام) لما امْتَنِعَ عَنِ البَیعةِ هَجمُوا عَلى دارِ فاطِمةَ (س).

روشن است ، هنگامى که على (علیه السلام) از بیعت خوددارى کرد مأمورین خلیفه به خانه فاطمه ریختند(14).

ابن ابى الحدید معتزلى در شرح نهج البلاغه مى گوید: من در نزد استاد خود ابوجعفر نقیب حدیث هبار بن اسود را مى خواندم که نیزه حواله هودج زینب دختر رسول خدا کرده بود و او را به گونه اى ترساند که فرزندى از او سِقط شد و به این سبب رسول خدا در روز فتح مکّه خون او را هدر کرد، و مى افزاید:

چون این حدیث را بر نقیب خواندم، وى گفت: هرگاه رسول خدا خون هبار را به جهت ترساندن زینب هدر کرد ظاهر این است که اگر رسول خدا در حیات بود، نسبت به خون کسى که فاطمه را ترساند و فرزند او را هلاک گرداند، نیز چنین مى کرد ابن ابى الحدید مى گوید:

به نقیب گفتم که این حدیث را از تو نقل کنم که فاطمه را ترسانیدند و فرزندش محسن را سِقط کردند نقیب گفت: آن را از من نقل نکن و خلاف آن را نیز از من نقل نکن که من در این امر به خاطر وجود اخبار متعارض متوقّف هستم.

چنانچه از عقائدش به دست مى آید(15) شیعه زیدى است و فرقه زیدیه در بسیارى از مسائل کلامى و فقهى موافق اهل سنت هستند.

و جاى این سؤال است که اخبار دال بر سقط محسن چه شده است تا به جهت تعارض با اخبار مخالف موجب توقف نقیب در این مسأله شده است. چون در کتب فعلى اهل سنت روایات اندکى بر سقط محسن دیده مى شود.

همچنین شیخ الاسلام ابراهیم بن محمد جوینى خراسانى از اعلام قرن هفتم و هشتم، عین حدیثى را که ما از امالى شیخ صدوق نقل کردیم در فرائدالسمطین با ذکر سند آورده و ما براى رعایت اختصار از ذکر آن خوددارى مى کنیم چون با نقل مرحوم شیخ صدوق هیچ اختلافى ندارد.

همچنین سابقاً بیان داشتیم که شهرستانى در الملل و النحل و صفدى در الوافى بالوفیات، و عبدالقاهر بغدادى در الفرق بین الفرق در نقل عقائد نظّام اهانت عمر به حضرت فاطمه و ضربه زدن به آن حضرت و از بین رفتن محسن را جزو آن عقاید شمرده است.

محمدبن طلحه شافعى متوفّاى 652 مى نویسد:

اَمّا مُحْسِن فَدَرَجَ سِقْطاً ، محسن به علت سقط شدن از بین رفته است(16).

شاعر توانا و ادیب بزرگ جهان عرب ، عبدالمسیح انطاکى مسیحى ، متوفّاى 1341 قمرى در « القصیدة العلویة المبارکة » ، پاورقى صفحه 204 ، علت وفات حضرت فاطمه را چنین مى نویسد:

چند امر در سلامت فاطمه زهرا(س) تأثیر داشت ; 1 ـ رحلت جانگداز پدر بزرگوارش . 2 ـ غصب خلافت از همسرش . 3 ـ خشونتى که از عمربن الخطاب بر او رفت.

همچنین عمر ابوالنصر، نویسنده معاصر مصرى ، مسأله هجوم عمر به خانه حضرت فاطمه(س) و وادار کردن على به بیعت با ابوبکر را ذکر مى کند وى در مورد محسن مى نویسد:

مورخین در وجود او اختلاف دارند اگر چه یعقوبى و مسعودى و غیر آنان بر وجود او تأکید مىورزند.

مؤلف کتاب الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد مى گوید:

که فاطمه پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) کودکى به نام محسن را سقط کرده است. شاید به خاطر ناراحتى و اضطراب زیاد کودک را سقط کرده است(17).

* * *

همچنین عباس محمود العقاد در وفات حضرت فاطمه مى نویسد:

زهرا به بیمارى فرسایشگر قابل توصیفى مبتلا نبوده است زیرا یکى از ویژگیهاى عرب توانایى زیاد آنان در توصیف است ، اطرافیان زهرا و اهل خانه او از قدرتمندترین عرب در بیان سلامت و مریضى افراد بودند، و ما در کلام آنان که شکوه هاى او را بازگو مى کنند به بیماریهایى بر نمى خوریم که انسانى را در عنفوان جوانى از بین ببرد، آنچه از کلامشان به دست ما رسیده علت وفات وى نقاهت ، ضعف و اندوه است و بر اینها رنج و بیمارى تولد زودرس را نیز باید افزود هر گاه درست باشد که او پس از رحلت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) کودکى به نام محسن را سقط کرده است چنانچه در بعضى از اخبار مشاهده مى شود(18).

- ۱۰ -


محسن در کتب دانسمندان شیعى و سنى

علت مرگ او سخنان متفاوتى ابزار داشته اند و طبق مدارک شیعى او بر اثر وارد آمدن ضربه اى بر شکم فاطمه(س) سقط شده است چنانچه بعضى از نویسندگان اهل سنّت نیز مثل نظّام، محمد بن طلحه شافعى ، جوینى مؤلّف فرائد السمطین و ابن قتیبة در المعارف بنا به اظهارات دیگران نیز همین را آورده اند.(19) البّته بعضى دیگر بدون اینکه اشاره اى به تاریخ تولد و در گذشت او بکنند به صورت خیلى مبهم گفته اند: او در کودکى درگذشت.

چنانکه قبلاً اشاره کرده ایم رشید الدین محمدبن على معروف به ابن شهرآشوب متوفّاى 588 در مناقب حضرت فاطمه (س) در فصل حلیتها و تاریخها مى نویسد:

و فى معارف القتیبى: اِنَّ مُحْسِنَاً فَسَد مِنْ زَخْمِ قُنْفُذِ العَدَوى.

محسن به علّت ضربه قنفذ درگذشت.

نه تنها ابن شهر آشوب چنین چیزى را مى گوید بلکه حافظ گنجى شافعى المقتول 658 در کفایة الطالب مى نویسد:

ابوعبدالله شیخ مفید بر جمهور افزوده و گفته است ; فاطمه (س) بعد از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) پسرى را سِقط کرد که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) او را محسن نامیده بود، و این چیزى است که کسى از مورخین غیر از ابن قتیبه آن را ذکر نکرده است.

ولى متأسفانه در «المعارف» موجود، چاپ دوّم، ناشر دارالمعارف مصر ص 211، چنین آمده است:

و اما محسّن بن على فهلک و هو صغیرٌ.

این نوع از تحریف حقایق اعتبار بسیارى از کتب را زیر سؤال برده است.

علاّمه محقق سیدجعفر مرتضى العاملى، در کتاب دراسات و بحوث فى التاریخ و الاسلام در مقاله « اِعْرِف الکتب المحرّفة » حدود بیست و هفت مورد از این نوع تحریفها را متذکر شده، به آن مراجعه شود.

با توجه به نظر دانشمندان شیعه در کشته شدن محسن، محدثین اهل سنت خواسته اند بین این دو قضیه جمع کنند: یکى خبر مشهور بین مسلمین در اینکه نسبت و منزلت امیرالمؤمنین با پیامبر ، همان مقام و منزلت هارون به حضرت موسى است و نام پسران على (علیه السلام) نام پسران هارون است و دیگر تبرئه خلیفه و مأمورین او از آسیب رساندن به فاطمه(س) و سقط محسن. از این جهت محدثین اهل سنت عموماً نوشته اند که محسن در حیات پیامبر متولد شد و پیامبر نام او را محسن نهاد; و او در کودکى درگذشت.

محدثین اهل سنت معمولاً هنگامى که به محسن اشاره مى کنند از هانى ابن هانى از حضرت على (علیه السلام) نقل مى کنند که گفت : وقتى که حسن متولد شد نام او را حرب نهادم و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود نام او حسن است، و همین که حسین متولد شد نام او را حرب نهادم پیامبر از نام او پرسید و او را حسین نامید. وقتى که محسن متولد شد او را حرب نامیدم و پیامبر پس از پرسش از نام او ، او را محسن نامید و سپس فرمود آنها را به نام فرزندان هارون نامیده ام : شبّر ، شبیر ، مشبّر .

ولى نمى توان گفت که محسن در حیات پیامبر متولد شده است زیرا محدثین این روایت را از ـ یونس یا اسرائیل ـ از ابى اسحاق از هانى بن هانى از امیرالمؤمنین نقل مى کنند و این روایت علاوه بر اینکه بعضى از رجال آن مجهول و ضعیف هستند با روایات دیگرى که محدثین اهل سنت از سلمان فارسى و عکرمه در این مورد آورده اند تعارض دارد. و از حیث دلالت هم خالى از اشکال نیست. زیرا بر طبق مدارک شیعه(20) و برخى از مدارک اهل سنت در قضیه نام گزارى حسنین ، هیچ وقت با وجود پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) امیرالمؤمنین به خود اجازه نمى داد که در نام گذارى بر پیامبر سبقت بگیرد، و ادب اسلامى و عرف رایج آن روز بر این بود که بزرگ خانواده بر نوزاد اسم مى نهاد. بر فرض حضرت على یک بار در نام گزارى بر پیامبر سبقت گرفته و با عدم رضایت پیامبر روبرو شده باشد ، آیا مى توان تصور کرد که وى بار دوم و سوم نیز به چنین امرى مبادرت کرده باشد؟.

* * *

جا دارد بگوییم این روایت را آنان براى تبرئه خلیفه از سقط جنین در مسأله تهاجم به خانه حضرت فاطمه ساخته اند، و بگذریم از اینکه در کیفیت وفات محسن بین خود عامه اختلاف است، و افرادى مثل نظام (به نقل از بغدادى ، شهرستانى و صفدى ) و بلاذرى ( به نقل از الصراط المستقیم ) و ابن قتیبه دینورى ( به نقل از حافظ گنجى ) و جوینى و محمدبن طلحه شافعى و عقاد و... همان عقیده شیعه را دارند که محسن به جهت آسیب دیدن حضرت فاطمه از بین رفت.

بر طبق روایات شیعه پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) آخرین فرزند حضرت فاطمه را پیش از تولد محسن نام نهاده بود.

مرحوم علامه تسترى در بعضى از روایات شیعه در رابطه با این مسأله توضیحى دارند و مى گویند: جهت پاره اى از اغراض بعضى از روات عامى حدیث چیزهایى را برآن افزوده اند.

* * *

- ۱۱ -


ندامت خلیفه در آخرین لحظات زندگى

یکى از بهترین مؤیّدات بر ارتکاب عمل و شکستن حرمت و حریم خانه حضرت فاطمه (س) اظهار تأسّف و پشیمانى شدید خلیفه در آخرین لحظات زندگى است و این بهترین شاهد است که مسأله در حدّ تهدید به احراق پایان نیافته بلکه چنانچه بیان داشته ایم مأمورین او به خانه ریختند و حرمت و حریم خانه را شکستند.

مسأله ندامت و پشیمانى ابوبکر نسبت به امورى که در دوران خلافت دو ساله خود مرتکب شد، در کتب معتبر اهل سنّت و شیعه آمده است، و نخستین چیزى را که از آن اظهار ندامت و پشیمانى شدید مى کند کشف و تفتیش خانه فاطمه(س) است.

ما در این جا به بعضى از مدارک آن اشاره مى کنیم.

1 ـ ابوعبید متوفّاى 224 در کتاب الاموال همین تأسف را نقل مى نماید، منتهى وى به جاى اینکه نقل کند اى کاش! خانه فاطمه (س) را بازرسى نمى کردم نوشته:

فوددت انى لم اکن فعلت کذاوکذا ـ لخلة ذکرها ـ قال ابوعبید: لا اُرید ذکرها. اى کاش چنین و چنان نمى کردم و علّت این کنایه گویى را خود ابوعبید چنین مى گوید که دلم نمى خواهد آن را یادآورى کنم.

مرحوم امینى مى فرماید ایشان این تحریف را به خاطر حفظ آبروى خلیفه مرتکب شده است، ولى افسوس که دیگران در این باره با او همکارى ننموده و خیانت او در سپرده هاى تاریخ آشکار شده است.

2 ـ ابن قتیبة دینورى متوفّاى 276 ، تحت عنوان مرض ابى بکر دارد:

فَلَیْتَنى ترکتُ بیتَ علّى و ان کان اعَلْنَ] ظ:اغلق[ على الحرب ... .

اى کاش! که خانه على (علیه السلام) را رها مى کردم، اگر چه با من اعلان جنگ کرده باشد.

3 ـ همچنین در تاریخ یعقوبى آمده است ... و لیتنى لم افتّش بیتَ فاطمة بنت رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم) و اُدْخِلْه الرجال، و لوکان اغلق على حرب...

اى کاش خانه فاطمه دختر پیامبر خدا را بازرسى نمى کردم و مردان را به آن راه نمى دادم اگر چه آن را براى جنگ بسته باشند ... .

4 ـ محمد بن جریر طبرى از عبدالرحمن بن عوف نقل مى کند:

ابوبکر گفت: ... من بر چیزى از دنیا تأسّف نمى خورم مگر اینکه دوست داشتم سه کار را که انجام داده ام، نکرده بودم، و سه کار را به جا نیاوردم انجام مى دادم، و اى کاش در پیرامون سه مسأله از پیامبر مى پرسیدم ... ولى آن سه کارى که اى کاش نکرده بودم:

«فَوَدَدْتُ انّى لَمْ اَکْشِفْ بَیْتَ فاطمة عن شىء و ان کانوا قد اَغْلَقوا عَلَى الحرب..».

«اى کاش خانه فاطمه (س) را بازرسى نمى کردم; هرچند در آن را براى جنگ بسته باشند».

5 ـ ابن عبدربه اندلسى مؤلّف عقدالفرید در باب «استخلاف ابى بکر لعمر» دارد.

... فَوَدَدْتُ انى لم اکشف بیت فاطمةَ عن شئى و ان کانوا اغلقوه على الحرب.

اى کاش! خانه فاطمه را مورد تعرّض قرار نمى دادم، اگر چه آن را براى جنگ با من بسته باشند.

6 ـ مسعودى مؤلف مروج الذهب مى نویسد:

فَوَدِدْتُ اَنّى لم اکن فَتَّشتُ بیتَ فاطمة، و ذکر فى ذلک کلاماً کثیراً ... .

اى کاش! که خانه فاطمه را تفتیش و بازرسى نمى کردم، و در این باب سخن بسیار گفت.

7 ـ همچنین قاضى عبدالجبار معتزلى متوفّاى 415 این مطلب را آورده است.

8 ـ ابن ابى الحدید از احمد بن عبدالعزیز الجوهرى صاحب کتاب سقیفه نقل مى کند، که ابوبکر گفت:

لَیْتَنى لم اَکْشِفْ بیت فاطمة و لواعلنَ] ظ:اغلق [ على الحرب.

اى کاش! خانه فاطمه را نمى گشودم و وارسى نمى کردم، گرچه بر ضدّ من اعلان جنگ کرده باشند.

در مورد دیگر ابن ابى الحدید از ابوبکر جوهرى و مبرّد همه این داستان و ندامت از نُه چیز را ذکر مى کند که اولین آنها همان گشودن در خانه فاطمه (س) است.

9 ـ محمدبن احمدبن عثمان ذهبى متوفّاى 748 در میزان الاعتدال در عنوان « عُلْوان بن داوُد البجلى » از عقیلى حدیث مسندى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مى کند که ابوبکر گفت: انى لااسى على شىء اِلاّ على ثلاث وَدَدْتُ انّى لم اَفْعلهُنَّ... وَدَدْتُ اَنّى لَم اَکْشِفْ بیت فاطمة و ترکته و اِن اُغْلِقَ عَلَى الحربِ ...

ذهبى همین مطلب را در تاریخش و در شرح حال ابوبکر نیز آورده است.

10ـ ابن حجر عسقلانى متوفّاى 852 در لسان المیزان مى نویسد: که ابوبکر در دم مرگ مى گفت: انى لااسى على شىء الاعلى ثلاث وَدِدْت انّى لم اَفْعلهُنَّ وَدِدْتُ انّى لم اکشِفْ بیت فاطمة و ترکتُهُ و ان اُغلِق على الحرب .

11 ـ علاء الدین على متقى هندى، متوفى 975 در کنزالعمال مى نویسد:

...فَوَدَدْتُ انى لم اکن اَکْشف بیت فاطمة و ترکته و ان کانوا غلّقوه على الحرب.

اى کاش! تفتیش نمى کردم خانه فاطمه (س) را و آن را به حال خود رها مى کردم گرچه آن را براى جنگ بسته باشند.

در این جا از نقل سخنان دانشمندان شیعه در مورد ندامت ابوبکر به جهت طولانى شدن بحث خوددارى مى شود.

از مطالب یاد شده نتیجه مى گیریم که ندامت و پشیمانى خلیفه در آخرین لحظات زندگى براى این نبوده که افرادى را به در خانه حضرت امیرالمؤمنین فرستاد تا آنها را براى بیعت با خلیفه بخوانند و در صورت امتناع از آمدن آنها را فقط تهدید به آتش زدن خانه نمایند و کار در همین جا خاتمه یافته باشد، بلکه ندامت خلیفه براى این بوده که دستور شکستن حریم خانه را داد و مردان اجنبى و مهاجم را به آن خانه راه داد، و حرمت و حریم خانه را شکست و آن گروه آن فجایع را به بار آوردند و امام (علیه السلام) را با آن وضع نامطلوب به مسجد بردند و سایر وقایع و حوادث ناگوارى که بعضى را قبلاً اثبات کردیم و بعضى بعداً خواهدآمد.

- ۱۲ -


علل عدم انعکاس این حوادث در بسیارى از کتب اهل سنّت

اما اینکه چرا این حوادث تلخ و ناگوار در تألیفات اکثر اهل سنّت انعکاس نیافته و حتى در بعضى از کتب تاریخى آنان مرحله اوّل هم ذکر نشده است کلاً دو چیز را مى توان گفت; ما ابتداء به بیان این دو عامل مى پردازیم و سپس به قسمتى از سخنان آنها در این مورد اشاره مى نماییم.

1 ـ یکى از چیزهایى که اکثر دانشمندان اهل سنّت مخصوصاً متقدّمین از آنها در مورد صحابه پیامبر معتقدند، مسأله عدالت صحابه و اجتهاد آنهاست، آنها همه اصحاب پیامبر را عادل و مجتهد مى دانند و آنها افرادى چون عمرو بن عاص، معاویة بن ابى سفیان، خالد بن ولید، عبدالرحمن ابن ملجم، مغیرة بن شعبه، و حتى یزید بن معاویه ( با اینکه صحابى نیست ) و همه صحابه را چه آنهایى که در کنار علّى بن ابیطالب بودند و چه آنهایى که با او جنگیدند و چه آنهایى که عزلت گزیدند و ... همه و همه را عادل و مجتهد مى دانند، بر اساس این طرز تفّکر بسیارى از نویسندگان اهل سنّت از ذکر حوادثى که عدالت صحابه را زیر سؤال مى برد خوددارى مى کنند. حادثه یورش به خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) و ریختن در خانه و آسیب رساندن به دخت گرامى رسول خدا و ... حادثه کوچکى نیست، تا از یک سو این حادثه تلخ و ناگوار را در آثارشان بیآورند و از سوى دیگر حادثه آفرینان را افرادى عادل و مجتهد و بر حق معرّفى کنند، ازین جهت عدّه اى ترجیح داده اند که در برابر مسائل و حوادثى که عدالت آنها را زیر سؤال مى برد ساکت بمانند.

ما در رساله اى تحت عنوان مبانى مذاهب اسلامى در تشخیص سنت، این مسأله را به طور مشروح مورد بررسى قرار داده ایم، ازین جهت در این جا وارد این بحث نمى شویم.

2 ـ عامل دیگر این امر خلع سلاح نمودن شیعه است آنها دیدند نقل این حوادث موجب مى شود که شیعیان آنان از این امر به عنوان حربه اى برنّده بر حقانیّت مسلک و مرام خویش و ابطال مرام اهل سنت استفاده کنند. از این رو براى خلع سلاح مخالفین از نقل آن خوددارى مى کنند و گاهى در چاپهاى بعدى آثار پیشینیان دست به تحریفاتى مى زنند.

از این جهت سید مرتضى علم الهدى در الشافى و شیخ الطائفه در تلخیص الشافى پس از نقل خبر بلاذرى درآمدن عمر با آتش به در خانه حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) و برخورد با فاطمه، و گفتگوى آن حضرت با او: آیا آمده اى که خانه ام را بر من بسوزانى و ...؟ مى گوید:

این خبر را شیعه از طروق متعدد روایت کرده است، و جا داشت که محدثین اهل سنّت نیز آن را نقل بکنند. آنها درگذشته این احادیث را با طیب نفس نقل مى کردند ولى بعدها دیدند که نقل این مطالب بر ضررشان تمام مى شود، پس از نقل آن خوددارى کردند.

سخن سید مرتضى و شیخ طوسى بیانگر این واقعیت است که نویسندگان اهل سنّت هر چه بیشتر با حوادث ناگوار صدر اسلام فاصله مى گرفتند کمتر آن حوادث مسأله آفرین را در تألیفاتشان مى آوردند تا حربه اى به دست مخالفینشان ندهند، و عدّه اى بر این امر یعنى نیآوردن حوادث تلخ و رفتار و اعمال زشت عده اى از صحابه پیامبر، و پیدا کردن نقاط مثبتى در انتخاب خلیفه و مهم جلوه دادن آن تعمّد داشته اند تا مبادا مقام و موقعیّت خلفا زیر سؤال برود.

امام المورّخین محمد بن جریر طبرى، در حوادث سال سى ام، در شرح حال ابوذر و ماجراى او با معاویة مى نویسد:

در علّت فرستادن معاویه ابوذر را از شام به مدینه چیزهاى زیادى گفته اند، که نقل بیشتر آنها را دوست ندارم، ولى کسانى که معاویه را معذور دانسته اند در این مورد داستانى را ذکر کرده اند که سرّى برایم از شعیب از سیف از عطیه از یزید فقعسى نوشت و ... .

وى از نگارش حقایقى که به کرامت خلیفه سوّم و معاویه برمى خورد خوددارى مى کند و از ایراد آن کراهت دارد.

سپس داستانى را که برخى در مقام معذرت خواهى از رفتار معاویه و تبرئه و بى گناه شمردن خلیفه ساخته اند ذکر کرده است، در حالى که این قصّه ساختگى برخلاف تاریخ صحیح و حدیث مسلّم است.

مرحوم علاّمه امینى رجال این داستان ساختگى را افرادى کذّاب و وضّاع و مجهول و ضعیف و متّهم به زندقه و ... معرفى مى کند.

ابن اثیر جزرى به پیروى از طبرى مى گوید:

در علّت فرستادن معاویه ابوذر را از شام به مدینه چیزهایى گفته اند: از دشنام دادن معاویه او را، و تهدید کردن به قتل و فرستادنش از شام به مدینه بر شتر برهنه، و تبعید شدن ابوذر از مدینه به صورت خیلى زشت که نقل آن درست نیست و اگر هم واقعیّت داشته باشد باید عثمان را معذور دانست، و آن اینکه حق امام است که رعیّتش را ادب کند و غیر ازین از عذرها، نه اینکه این امور وسیله طعن و انتقاد بر خلیفه قرار گیرند. و من از نقل آنها خوددارى کردم.

مرحوم علامه امینى در این جا بحثى دارد تحت عنوان «جنایة التاریخ» و نمونه هاى بسیارى ازین حق کشى ها را آورده است.

خط مشى طبرى الگوى مورّخین بعدى قرار گرفت. آنها نیز که مدرکشان تاریخ طبرى بود از آوردن حقایق به بهانه اینکه موجب عیبجویى در کبار صحابه خواهد شد طفره رفتند و در مقابل به نقل روایات ساختگى پرداختند.

ابن اثیر در مقدّمه الکامل مى گوید:

من در این کتاب چیزهایى را آورده ام که در یک کتاب نیآمده است... از تاریخ طبرى تألیف ابوجعفر طبرى آغاز نمودم; زیرا آن کتابى است که همگان بر آن اعتماد مى کنند و هنگام اختلاف مورد مراجعه قرار مى گیرد... و هنگامى که از تاریخ طبرى فراغت یافتم به مطالعه کتب مشهور تاریخى دیگر پرداختم و به آنچه از طبرى نقل کردم و در آن نبود از آن کتب اضافه کردم و همه چیز را در جایش قرار دادم، مگر چیزهایى که مربوط به یاران پیامبر مى شد که بر نقل طبرى چیزى اضافه نکردم مگر در حدّ توضیح بیشتر و یا اسم افراد و یا چیزى که موجب انتقاد و طعن بر یکى از یاران پیامبر نباشد. و در بین مورّخین فقط به طبرى اعتماد نمودم; زیرا او از جهت استحکام کار و جامعّیت علم و صحت و صدق عقیده پیشواى همگان است، و تازه از تواریخ مشهور دیگر از آنهایى نقل کردم که صدق منقولات و صحّت مندرجات آنها محرز بوده است.

همچنین ابن کثیر، پس از پایان بردن سرگذشت صحابه در ردّه و فتوحات و جنگها و فتنه ها و حوادث مى گوید:

این خلاصه آن چیزى است که ابن جریر طبرى از ائمه تاریخ ذکر کرده است و در آن چیزى از اخبار ساختگى و جعلى که اهل هوى یعنى شیعه و غیر شیعه علیه صحابه ساخته اند نیست.

همچنین ابن خلدون پس از داستان صلح امام حسن و افتادن خلافت در دست معاویة مى گوید:

این پایان کلام است در خلافت اسلامى و آنچه که در آن اتفاق افتاد از ارتداد و فتوحات و جنگها سپس پیدا شدن اتفاق و یکپارچگى، اصول و کلیات آن را به صورت خلاصه از کتاب محمد بن جریر طبرى نقل کرده ام; زیرا تاریخ طبرى موثّق ترین کتاب در این باب است و از انتقاداتى که موجب شبهه و اشکال در نیکان و صالحان صحابه مى شود به دور است و چه بسیار در کلام مورخّین اخبارى یافت مى شود که انتقاد و عیبجویى به نیکان صحابه است، پس نباید کتاب را به آن روایات سیاه کرد.

همچنین مورّخین دیگر، که اولین و موثّقترین مدرک آنها در بررسیهاى تاریخى، تاریخ طبرى بوده است.

یکى از کسانى که طبرى بسیار از او روایت مى کند سیف بن عمر است و اخبار و روایات بسیارى از عصر رسول خدا و سقیفه و بیعت ابى بکر و جنگهاى ردّه و فتوحات و جنگ جمل از او نقل شده است، در حالى که دانشمندان رجال درباره او چنین گفته اند.

ضعیف، متروک الحدیث، لیس بشىء، کذّاب، کان یضع الحدیث، اتهم بالزندقه.

در ضمن از این اظهارات نکته عدم انعکاس تهدید به احراق در این سه کتاب تاریخى هم روشن مى شود.
  

- ۱۳ -


پاسخ به یک سؤال

ممکن است گفته شود که مسأله ریختن به خانه فاطمه (س) و اهانت به آن حضرت و بردن امام به جبر به مسجد اگر واقعیت مى داشت حتماً در کتب تاریخى و حدیثى همه دانشمندان اهل سنّت انعکاس مى یافت چنانچه داستان غدیر و حدیث ثقلین و منزلت در کتب آنان آمده است; امّا داستان احراق و اهانت به دختر پیامبر را چنانچه دانسته شد اهل سنّت جز اندکى، انکار مى کنند و فقط برخى از ایشان آن را در حدّ تهدید ذکر نموده اند.

در پاسخ این سؤال مى گوییم;

اوّلاً: چنانچه از سخنان طبرى و ابن اثیر و ابن خلدون و ابن کثیر و دیگران دانسته مى شود نوعاً علماى اهل سنّت از نقل مسائل و وقایعى که در آن عدالت صحابه زیر سؤال برود خوددارى مى کنند، حالا چه رسد که دامن زنندگان این وقایع ناگوار دستگاه خلافت و شخص خلیفه باشد و افرادى که بر آنها این ستمها و ظلمها رفته، خاندان پیامبر و دختر و داماد و عزیزان او باشند یعنى همان افرادى که دهها روایت در فضائل و مناقب آنها در کتب همین نویسندگان آمده است. پس نقل این حوادث به منزله تقبیح عمل خلیفه و خلافکارى اوست. ازین جهت بعضى ها مثل ابن ابى الحدید که قسمتهایى از آن را آورده اند آن را به عنوان گناه، منتهى گناه بخشودنى مطرح کرده اند که اگر از دستگاه خلافت صادر نمى شد بهتر بود.(21) و بعضى دیگر چون ابن کثیر این را حق خلیفه دانسته اند، که افرادى از رعیّتش را ـ مخصوصاً اگر زن باشد ـ از حقّ محروم کند.

تازه این افراد رفتار و کارهاى خلاف عدالت و تقوایى که از دیگران ـ غیر از خلفاء ـ صادر شده است را حمل بر اجتهاد آنها نموده اند تا به عدالت آنها اشکالى وارد نشود، اینها افرادى چون خالد بن ولید، عمرو بن عاص ، معاویة بن ابى سفیان ، ابوالغادیه قاتل عمار یاسر و حتى عبدالرحمن بن ملجم و یزید بن معاویه و همه صحابه چه آنهایى که در رکاب على (علیه السلام) جنگیدند و چه آنهایى که با او وارد جنگ شدند و یا بى طرف بودند و ... همه را عادل مى دانند و کارهاى خلاف عدالت و تقواى آنها را حمل بر اجتهاد و تشخیص آنها مى کنند و آنها را در انجام این کارهاى زشت و ناروا مستحق پاداش نیز مى دانند; زیرا براى مجتهد مخطىء یک پاداش وجود دارد.

چنانچه بیان داشتیم ما این عقیده ـ عدالت و اجتهاد صحابه ـ را در رساله اى به طور مشروح ابطال نمودیم و در اینجا وارد آن نمى شویم.

* * *

ثانیاً: نقل حوادث و وقایع بستگى فراوانى دارد به تعداد شاهدان و ناظران عینى آن حوادث، داستان غدیر و یا ثقلین و ... در بین هزاران نفر مطرح گردید و به همین نسبت ناقلین آنها نیز زیادند، و اگر گروهى از نقل آن امتناع کنند باز عده زیادى هستند که آن را نقل کنند. این به خلاف مسأله ریختن به خانه و اهانت به دختر رسول خدا که تعداد شاهدان عینى این حادثه اندکند، چرا که این حادثه اى بود ناگهانى و بدون اطلاع قبلى ، و شاید اکثر شاهدان آن همان مهاجمین بودند که از سوى ابوبکر براى این کار فرستاده شدند و آنان هم داعى بر نقل خلافکاریهایشان نداشتند. پس این مسأله با داستان غدیر و حدیث منزلت قابل مقایسه نیست، و به همین جهت کمتر نقل شده است، ازین جهت در کیفیّت این امر و اینکه این اهانت از سوى عمر بوده یا قنفذ یا مغیره، اختلاف دیده مى شود ولى همه این روایات متفقند که این امر واقع شده است.

ثالثاً: درست است که نویسندگان اهل سنت داستان غدیر و یا ثقلین و یا احادیث دیگرى را که شیعه از آنها استفاده تنصیص بر امامت امیرالمؤمنین را مى نماید نقل کرده اند، اما در دلالت آنها تشکیک نموده و الفاظ حدیث را تأویل مى برند تا استفاده این معنى از آن نشود، ولى تأویل ماجراى ریختن به خانه ، یا صدمه زدن به دختر پیامبر امرى است بسیار مشکل، از این جهت مصلحت را در آن دیدند که از آن دم نزنند تا در تأویل و توجیه آن گرفتار نیایند.

* * *

رابعاً: ناپسندى و زشتى درگیر شدن دستگاه خلافت براى اخذ بیعت با خاندان رسالت و هتک احترام به ساحت دخت گرامى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. اهانت به زنان حتى در زمان جاهلیت امرى قبیح و زشت شمرده مى شد، و مایه ننگ و عیب اهانت کنندگان و نسل آنها به حساب مى آمد. زشتى و قباحت این عمل در زن باردار و بى دفاع به مراتب بیشتر بوده است.

وَ اِنْ کانَ الرّجلُ لیتناوَلُ المرأة فِى الجاهلیّة بِالفَهْر اَوِ الْهِراوَةِ فَیُعیَّرُ بِها وَعَقِبُهُ مِنْ بَعْدِهِ

به درستى که هر گاه مردى در زمان جاهلیت به روى زنى دست بلند مى کرد و سنگ کوچک و یا چوبى به او مى زد همین باعث ننگ او و فرزندان او مى شد.

حالا چه رسد به اینکه بانویى که با مأمورین خلیفه روبرو شد دختر رسول خدا باشد، کسى که فضائل و مناقب او در گوشها طنین انداز است، و رضاى او رضاى رسول خدا و خشم او با خشم رسول خدا برابرى مى کند. زیرا حرکت ایذایى و بى حرمتى به رسول اللّه اختصاص به حیات او ندارد بلکه بعد از رحلت او نیز باید از کارهایى که موجب ایذاء و اذّیت او مى شود و او را به خشم مى آورد خوددارى کرد.

...و ما کان لکم اَنْ تؤْذُوا رسولَ اللّه وَلا ان تنکحوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ اَبداً، اِنَّ ذلِکم کانَ عِنداللّهِ عِظیماً.

شما حقّ ندارید رسول خدا را آزار دهید و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآورید که این کار نزد خدا عظیم است.

اِنَّ الذین یُؤذُونَ اللّهَ ورَسُولَه لعنهم اللّه فى الدُّنیا و الاخرة وَاعدَّلهم عذاباً مُهیناً.

آنها که خدا و پیامبرش را اذّیت مى کنند خدا آنها را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور مى سازد و براى آنها عذابى خوارکننده است.

حالا نقل حوادث ناگوار و هتک احترام به ساحت دختر گرامى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در کتب اهل سنّت چه چیزى را براى مرتکبین آن عمل باقى مى گذارد؟ و آیا مى توان از چنین بیعتى دفاع کرد براى آن مشروعیّت قائل شد؟ ...

دانشمندان اهل سنّت که خود را در این اشکالات گرفتار دیدند ناچار شدند که یکى را به دست فراموشى بسپارند و در غیراین صورت به قول سنایى غزنوى:

مرمرا باور نمى آید زروى اعتقاد حق زهرا بردن و دین پیامبر داشتن

آنکه او را بر سر حیدر همى خوانى امام کافرم گر مى تواند کفش قنبر داشتن

از حضرت فاطمه نزدیکتر به رسول خدا چه کسى است؟ آیا این اهانت ها و آمدن به در خانه و تهدید به سوزاندن خانه با اهلش که هیچ جاى انکار ندارد و ریختن در خانه و آسیب رساندن به زهرا (س) از نظر دانشمندان شیعه و بردن حضرت على (علیه السلام) با آن وضع نامطلوب و تهدید به قتل و ... آیا این اعمال مخالفت صددرصد با نصّ آیه محکمه «قل لااسئلکُمْ عَلیهِ اَجْراً اِلاَّ الموّدةَ فِى القربى»(22) نیست؟

در پایان این فصل مناسبت داشت مظالمى که بر حضرت زهرا (س) رفته است از: هتک حرمت و اهانت به آن حضرت و سقط فرزندش و... از نظر ادبیات شعرى نیز مورد بررسى قرار گیرد و قسمتى از اشعار شعراى عرب زبان و فارسى سرا نیز مطرح گردد. شعراى بزرگى چون علاءالدین حلّى از علما و شعراى قرن هشتم و معاصر شهید اوّل ، شیخ صالح کواز حلى ، آیة اللّه شیخ محمد حسین اصفهانى (محقق کمپانى) ، آیت الله سید صدرالدین صدر، و کعبى، و سید صالح حلّى از شاگردان آخوند خراسانى و دیگرانى که این حادثه ناگوار را در اشعارشان آورده اند، ولى براى پرهیز از طولانى شدن مقاله از ذکر آنها خوددارى مى شود.

نتیجه مباحث این بخش این مى شود که ریختن مهاجمین به خانه امیرالؤمنین (علیه السلام) مورد قبول دانشمندان شیعه و سنى است . اما در مورد هتک حرمت و اهانت به ساحت دخت گرامى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) با توجه به تصریحات دانشمندان شیعه و زیارتنامه هاى آن حضرت و داستان چگونگى وفات محسن و اظهارات بعضى از بزرگان اهل سنت با اطمینان مى توان گفت که این امر نیز واقع شده است. اما سکوت و وارد نشدن بعضى از دانشمندان شیعه در این باب به خاطر موقعیت خاص زمانى و مکانى آنان بوده است.

- ۱۴ -


شیخ مفید و على بن عیسى اربلى

چنانچه دانسته شد عموم دانشمندان و نویسندگان شیعه از قدما و متأخرین یکى از عوامل وفات حضرت فاطمه (علیه السلام) را صدمه و آسیبى مى دانند که از سوى مهاجمین به آن حضرت رسیده بود. تنها دو تن از بزرگان علماء شیعه در این قضیه نظر قاطعى نداده اند. یکى شیخ مفید و دیگرى على بن عیسى اربلى است که جا دارد در تألیفات آنان تأمّل بیشترى داشته باشیم.

* * *

اگر در انتساب کتاب اختصاص به شیخ مفید تردید کنیم و همچنین واژه شهیدة در زیارتنامه کتاب المزار را به معناى یاد شده اش نگیریم، باید گفت وى در این قضیه نظر قاطعى نداده است. زیرا وى در کتاب ارشاد در تاریخ امیرالمؤمنین (علیه السلام) متعرض جریان سقیفه و کیفیت بیعت گرفتن از آن حضرت و حوادث تلخ و ناگوارى که بر خاندان پیغمبر رفته است نمى شود، بلکه وى پس از ذکر رحلت رسول الله بلافاصله وارد مناقب امام (علیه السلام) از قضاوتها و کلمات و ... مى شود. البته وى در تعداد فرزندان امام(علیه السلام) مى گوید : از شیعه کسانى معتقدند که حضرت فاطمه (علیه السلام) پس از پیامبر فرزندى به نام محسن را سِقط کرد ، و طبق نظر این طایفه تعداد فرزندان آن حضرت بیست و هشت تن مى شود والله اعلم و احکم .

شیخ مفید در اینجا بدون هیچ نقدى، تاریخ زندگى امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به پایان مى برد.

همچنین وى در «تصحیح الاعتقاد» متعرض چگونگى رحلت پیامبر و دوازده امام شده است. امّا نسبت به حضرت فاطمه (علیه السلام) اظهار نظرى نکرده است.

در آثار و تألیفات دیگر وى چیزى در این مورد نیافتیم.

* * *

اما على بن عیسى اربلى

وى چنانچه از مقدمه کتابش استفاده مى شود بنا نداشت که همه حوادث و مصائبى که بر اهل بیت رسول خدا روا داشته اند را ذکر کند بلکه هدفش تنها ذکر مناقب و مفاخر اهل بیت بوده است.

از این جهت در بخش زندگى امیرالمؤمنین (علیه السلام) از حوادث دوران 25 ساله زندگى آن حضرت چیزى نمى گوید. و در بخش زندگى حضرت فاطمه نیز پس از بیان فضائل آن حضرت وارد کلمات وى مى شود و اشاره اى نسبت به ریختن مأموران ابوبکر به خانه و تهدید به آتش زدن و... که از مسلمات تاریخ است نمى کند. بدیهى است که ذکر نکردن را نمى توان دلیل بر قائل نبودن گرفت.

وانگهى با اینکه اربلى در پاره اى از وقایع تاریخى تشکیک مى کند مثلاً وى در اینکه مأمون حضرت رضا (علیه السلام) را زهر داده باشد تشکیک مى کند.

ولى در مسأله اولاد امیرالمؤمنین همان کلام شیخ مفید را نقل مى کند بدون اینکه این نظریه را مورد نقد و بررسى قرار دهد.

ما در کتاب کشف الغمه به دهها مورد بر خورده ایم که وى پس از نام خلفا و بعضى از بزرگان اهل سنت عبارت « رضى الله عنه » را قرار مى دهد. چنین کارى از یک عالم شیعى در شرایط عادى بسیار بعید مى باشد و احتمال دارد که وى به خاطر شرایط خاص زمانى و مکانى از بیان پاره اى از حقایق معذور بوده است.

* * *

- ۱۵ -


فصل سوّم : بردن امام با وضع نامطلوب

مسأله ریختن به خانه آن حضرت و بردن وى با وضع نامطلوب ، و اجبار آن حضرت به بیعت، نیز در مدارک شیعى و سنّى آمده و به راحتى قابل اثبات است. اکنون به بیان بعضى از منابع و مدارک این فصل مى پردازیم :

1 ـ معتبرترین مدرک در این مسأله نهج البلاغه است که مورد قبول همه دانشمندان شیعه و محققین اهل سنت مى باشد.

امام (علیه السلام) در بخشى از نامه بیست و هشتم نهج البلاغة در پاسخ معاویه آورده است:

وَ قُلْتَ اِنّى کُنْتُ اُقادُ کما یُقادُ الْجمل المخشوش حَتّى اُبایعَ ...

گفته اى که مرا همچون شتر افسار زدند و کشیدند تا بیعت کنم.

براى توضیح این قسمت لازم است که به اصل نامه معاویه به امیرالمؤمنین على (علیه السلام) نیز اشاره اى داشته باشیم.

ابن عبدربه متوفّاى 328 . احمدبن على قلقشندى متوفّاى 821 . همچنین ابن ابى الحدید معتزلى در شرح نامه 28 نهج البلاغه نامه معاویه به امام(علیه السلام) را نقل مى کنند که معاویه در بخشى از نامه به منظور تنقیص و پایین آوردن مقام امام مى نویسد:

وَ ما مِنْ هولاءِ الاّمَنْ بَغَیْتَ عَلَیْهِ وَ تَلَکَّأت فى بیْعَتِهِ حَتى حُمِلْتَ اِلَیْهِ قَهْرَاً تُساقُ بِخَزائِمِ الاِقْتِسارْ کَما یُساقُ الْفَحْلُ الْمَخْشُوشْ (23).

یعنى تو بر هر یک از خلفاى پیشین دشمنى ورزیدى و از بیعت با آنان امتناع کردى تا آن که تو را همانند شتر افسار زده براى بیعت حاضر کردند.

این جمله دشمن حکایت از بیعت تحمیلى امام(علیه السلام) با هر یک از سه خلیفه پیشین دارد ، ولى نمونه بارز این بیعت تحمیلى و بردن امام با وضع نامطلوب در مورد بیعت با ابوبکر بوده است.

از این جهت ما نخست به معناى « جمل مخشوش » و سپس به ریختن مأموران خلیفه به خانه و بردن امام (علیه السلام) مى پردازیم.

لغویین در معناى «خِشاش» گفته اند:

الخشاش: عُوَیْد یُجْعَلُ فى اَنْفِ الْبَعیر یُشَدُّ بِهِ الزمامُ لِیکونَ اَسْرَعَ لاِنقیاده.

چوب کوچکى که در بینى شتر قرار مى دهند و افسار را به آن محکم مى بندند تا رام کردن شتر سریع تر صورت گیرد.

ابن ابى الحدید در موارد متعددى از شرح نهج البلاغه تصریح مى کند که فرستادگان خلیفه به زور وارد خانه شدند و امام را به گونه زننده اى براى بیعت به مسجد بردند.

او این حادثه ناگوار را از ابوبکر احمدبن عبدالعزیز جوهرى صاحب کتاب سقیفه نقل مى کند که به بعضى از آنها اشاره مى شود:

در یک جا ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى به اسنادش از لیث بن سعد نقل مى کند که علّى (علیه السلام) از بیعت با ابوبکر خوددارى ورزید. پس او را ملبّیاً(24) ـ یعنى در حالى که پیراهنش را در گردنش جمع کرده بودند و او را مى کشاندند ـ از خانه بیرون آوردند و او را به سرعت مى بردند و او به مسلمانها مى گفت براى چه گردن کسى را مى زنید که جهت اختلاف تأخیر نکرده بلکه براى حاجتى ـ جمع قرآن یا تجهیز بدن پیامبر ـ تأخیر کرده است پس بر هیچ دسته اى از مسلمانان نمى گذشت مگر اینکه به او گفته مى شد برو بیعت کن.

در نقل دیگر جوهرى از ابوالاسود مى گوید: ... که عمر با گروهى به خانه فاطمه (س) هجوم آورد ... پس عمر آن دو ـ على و زبیر ـ را از خانه خارج کرد و آنها را به مسجد مى راند تا بیعت کردند ...

جوهرى در نقل دیگر از شعبى مى گوید: که ابوبکر خالد را طلبید و عمر و خالد را به سوى على فرستاد، و خالد بیرون خانه ایستاد و عمر داخل شد ... عمر زبیر را از خانه بیرون کشید و به دست خالد داد و ابوبکر جمع کثیرى را براى یارى آن دو فرستاد. عمر مجدداً داخل خانه شد و به على گفت برخیز و بیعت کن، على سرش را پایین انداخت و از جایش تکان نخورد. پس عمر دست على را گرفت و گفت برخیز. على امتناع کرد. پس او را از جایش بلند کرد و به جلو راند. زبیر را نیز جلو راند... سپس عمر و یارانش آنها را با خشونت و درشتى به مسجد بردند...

ابن ابى الحدید در مورد جوهرى مى گوید: او از رجال حدیث و از ثقات مورد اطمینان است.

در مورد دیگر ابن ابى الحدید مى گوید:

اما خوددارى على(علیه السلام) از بیعت تا اینکه به خانه اش ریختند و او را به زور بیرون آوردند، این را محدّثین و اهل سیره نقل نموده اند و ماهم در این باب اقوال جوهرى را ذکر نمودیم.

در همین جا ابن ابى الحدید برخى از حوادث ناگوارى را که شیعه در این مورد ذکر مى کند مثل زدن حضرت فاطمه (س) با تازیانه و باقى ماندن اثر آن تا هنگام مرگ و قرار گرفتنش بین در و دیوار و افتادن محسن و طناب انداختن به گردن على (علیه السلام) و کشاندن به سوى مسجد و ... را قبول ندارد و مى گوید اینها چیزهایى است که شیعه به نقل آن متفّرد است، و پیش اصحاب ما واقعیت ندارد و اهل حدیث آن را نقل نکرده اند.

ابن ابى الحدید در شرح خطبه 26 داستان سقیفه را پیش مى کشد و مى گوید: روایات در این باب اختلاف دارد، پس آن چیزى که شیعه مى گوید، و گروهى از محدّثین نیز بسیارى از آن را نقل کرده اند این است که على (علیه السلام) از بیعت سرباز زد تا اینکه او را به زور از خانه بیرون کردند... همگى آنها یعنى زبیر و سایر متخّلفین از بیعت را براى بیعت بردند و کسى از بیعت امتناع نکرد مگر على (علیه السلام)به تنهایى; زیرا او به خانه فاطمه (س) پناه برد، پس آنها شرم کردند از اینکه او را به زور از خانه بیرون بکشند، و فاطمه (س) کنار در ایستاد و صدایش را به مهاجمین رساند. پس آنها پراکنده شدند و دانستند که على به تنهایى ضررى نمى رساند. پس رهایش کردند. و گفته مى شود که آنها او را با دیگران از خانه بیرون آوردند و پیش ابوبکر بردند تا بیعت کند... .

معلوم نیست چرا ابن ابى الحدید با اینکه نامه بیست و هشتم نهج البلاغة را قبول دارد، و با وجود این اظهارات، شیعه را در نقل همه این جریانات تلخ و ناگوار متفرّد مى داند.

2 ـ فضل بن شاذان نیشابورى از اصحاب ائمه متأخر (علیه السلام) متوفّاى 260 از اهل سنت نقل مى کند:

آن دو ـ ابوبکر و عمر ـ به سراغ على (علیه السلام) فرستادند هنگامى که او را متلبباً حاضر کردند به او گفتند بیعت کن ، گفت اگر بیعت نکنم چه مى کنید ؟ گفتند تو را مى کشیم ...

3 ـ بلاذرى در روایتى از ابن عباس نقل مى کند :

بَعَثَ اَبُوبَکرْ عُمَرَبن الخَطابْ اِلى عَلى رَضى اللّه عَنْهُم حیْنَ قَعَدَ عَنْ بِیْعَتِهِ وَ قالَ اِئتِنىْ بِهِ بِاَعْنَفِ الْعُنُفْ ...

ابوبکر عمر را در پى على (علیه السلام) فرستاد هنگامى که على (علیه السلام) از بیعت با ابوبکر خوددارى کرد، به عمر گفت: على را با خشن ترین وجه و شدیدترین حالت نزد من بیاور ...

آنان که در نزد اهل سنت به رقت قلب و مهربانى و دل رحمى معروف بودند چنین دستورى را دادند، پس حساب افرادى که به خشونت و تند خویى و قساوت قلب معروف بوده اند واضح است.

4 ـ یعقوبى متوفّاى 284 هـ.ق در این مورد مى گوید:

ابوبکر و عمر خبر یافتند که گروهى از مهاجرین و انصار با على بن ابیطالب در خانه فاطمه دختر رسول خدا فراهم گشته اند پس با گروهى آمدند و به خانه هجوم آور شدند على (علیه السلام) بیرون آمد (ظاهراً باید زبیر باشد و عبارت ابن ابى الحدید از جوهرى آن را در مورد زبیر دانسته است) و شمشیرى حمایل داشت. عمر با او برخورد کرد و با او درگیر شد و شمشیرش را شکست. و جمعیت به خانه ریختند. پس فاطمه (س) بیرون آمد و گفت به خدا قسم باید بیرون روید و گرنه سرم را برهنه مى کنم و نزد خدا ناله و زارى مى کنم. پس بیرون رفتند و هر که در خانه بود برفت و چند روزى بماندند سپس یکى پس از دیگرى بیعت مى کردند ولیکن على جز پس از شش ماه و به قولى چهل روز بیعت نکرد.

5 ـ محمدبن مسعود عیاشى معاصر ثقة الاسلام کلینى با ذکر سند نقل مى کند:

عمر به اتفاق گروهى به در خانه فاطمه (علیه السلام) آمد و همین که فاطمه (علیه السلام) آنها را دید در را بر روى آنان بست و تصور نمى کرد آنان بدون اجازه وارد خانه شوند، پس عمر با لگد در را شکست و آن گروه به خانه ریختند و على(علیه السلام)را ملبباً از خانه بیرون آوردند ...

6 ـ شیخ صدوق در ابواب دوازده گانه کتاب خصال مى نویسد که خلاصه اش چنین است :

دوازده تن از مهاجر و انصار براى احتجاج با ابوبکر در مسأله خلافت به عنوان نظرخواهى به خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسیدند. امیرالمؤمنین ضمن نهى آنان از شدت عمل و هشدار نسبت به جنگ داخلى و وضعیتى که رجال خلافت براى او پیش آورده بودند، فرمودند اگر شما شدت عمل به خرج دهید ، آنان شمشیرهایشان را از غلاف بیرون مى کشند و آماده پیکار مى شوند همان گونه که مرا براى بیعت مجبور کردند و پیراهنم را در گردنم جمع کردند و به زور به مسجد بردند و گفتند بیعت کن ، و گرنه تو را مى کشیم ...

البته علامه تسترى در الاخبار الدخیلة ج 1 ص 27 توضیحى در این باب دارند که به آن مراجعه شود.

7 ـ در اختصاص منسوب به شیخ مفید با ذکر سند از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است: وقتى که مردم با ابوبکر بیعت کردند امیرالمؤمنین را ملّبباً حاضر کردند (یعنى در حالى که پیراهنش را در گردنش جمع کرده بودند و مى کشاندند) تا بیعت کند. سلمان گفت: آیا با چنین شخصى چنین عمل مى کنند؟ به خدا سوگند اگر وى خدا را بخواند آسمان را بر زمین خراب مى کند.

همچنین وى در داستان سقیفه بنى ساعده نیز ریختن مهاجمین به خانه و شکستن در خانه را ذکر مى کند و مى گوید: فدخلوا على علىّ(علیه السلام)و اَخْرجوُهُ ملّبباً.

بر على وارد شدند و او را ملّبباً از خانه بیرون آوردند.

8 ـ سید مرتضى با ذکر سند از عدى بن حاتم طائى نقل مى کند که مى گفت :

ما رَحِمْتُ اَحَدَاً رَحْمَتى عَلیَّاً(علیه السلام) حین اُتىَ بِهِ مُلَبَّبَاً (25) یعنى : به حال هیچ کسى ، چون حال على ترحم نکردم و دلم نسوخت، هنگامى که او را ملبباً براى بیعت حاضر کرده بودند.

9 ـ شیخ تقى الدین ابى الصلاح الحلبى ، متوفّاى 447 مى نویسد:

آنان آتش براى سوزاندن خانه امام آورده بودند و بدون اجازه به خانه اش ریختند و او را ملبباً براى بیعت به مسجد بردند ، و بدین وسیله همسر و دختران و حامیان او از بنى هاشم و غیر از بى هاشم را از خانه هایشان خارج کردند و شمشیرشان را برهنه کردند و امام (علیه السلام) را در صورت امنتاع از بیعت تهدید به قتل کردند با اینکه هیچ یک این کارها را با سعدبن عباده و خباب منذر و سایر متخلفین از بیعت انجام نداده بودند.

10 ـ شیخ الطائفه نیز روایت على بن حاتم در حاضر کردن امیر المؤمنین به صورت ملبباً را در تلخیص الشافى ذکر مى کند.

11 - محمدبن جریر طبرى امامى ، معاصر شیخ طوسى در «المسترشد » مى نویسد:

اهل سنت از کجا مى گویند که امام على (علیه السلام) خلافت را از راه مسالمت آمیز و تبلیغ زبانى درخواست نکرده بود ، در صورتى که همه مردم مى دانند که او شش ماه در خانه نشست ( از بیعت با ابوبکر خوددارى کرد) پس گاهى او را ملبباً از خانه بیرون مى آوردند و گاهى مدارا مى کرد و گاهى به او مى گفتند بیعت کن. او مى گفت اگر بیعت نکنم چه مى کنید؟ مى گفتند گردنت زده شود.

12 ـ محقق حلّى نجم الدین ابوالقاسم جعفربن الحسن بن سعید ، مؤلف شرایع الاسلام ، متوفّاى 686 مى نویسد:

از جمله دلیلى که اهل سنت براى خلافت ابوبکر آورده اند این است که صحابه و از جمله امیرالمؤمنین على(علیه السلام) او را به عنوان خلیفه خطاب مى کردند.

ایشان در پاسخ مى گوید : بر فرض صحت این قضیه، امام (علیه السلام) در حال تقیه بود، و چاره اى جز آن نداشت چگونه ؟! در حالى که او را به زور از خانه اش بیرون آوردند و جبراً براى بیعت بردند، پس از آنکه گفتند اگر بیرون نیایى خانه ات را با تو مى سوزانیم .

13ـ علامه حلّى در کشف المراد پس از نقل هجوم مهاجمین به خانه امیرالمؤمنین و آتش زدن خانه مى نویسد: وَاَخُرَجُوا علیّاً (علیه السلام)کرهاً. على(علیه السلام) را به زور از خانه بیرون آوردند.

و همین مطلب را در باب حاد یعشر نیز ذکر مى کند.

14ـ حکیم الهى ملامحسن فیض کاشانى در این مورد مى گوید: پس آنها بر سر امام ریختند در حالى که وى روى فرش نشسته بود. بر او هجوم آوردند و او را درحالى که به زمین مى کشاندند از خانه بیرون آوردند و پیراهنش را به گردنش جمع کردند و به سوى مسجد کشاندند... تا پیش ابوبکر بردند...

15ـ عمر رضا کحّاله در اعلام النساء در شرح حال حضرت فاطمه (س) آنچه را که ابن قتیبه دینورى در الامامة و السیاسة در این مورد آورده را با تفاوت اندکى نقل کرده، و خطبه آن حضرت در مقام احتجاج با ابوبکر را نیز آورده است.

از جمله اینکه : جمعیت از ناله حضرت زهرا و استغاثه اش به رسول اللّه(صلى الله علیه وآله وسلم)از مظالم دستگاه خلافت، در حالى که سخت مى گریستند و نزدیک بود دلهایشان پاره شود... پراکنده شدند، و فقط عمر با گروهى باقى ماند. پس على را از خانه خارج کردند و او را پیش ابوبکر بردند و به او گفتند بیعت کن. گفت: من بیعت نمى کنم. گفتند قسم به خدایى که جز او خدایى نیست گردنت را مى زنیم. گفت: بنده خدا و برادر رسول خدا را مى کشید؟

عمر گفت: اما بنده خدا درست و اما برادر رسول خدا خیر. ابوبکر ساکت بود و چیزى نمى گفت عمر به ابوبکر گفت: آیا فرمانت را در موردش صادر نمى کنى؟ گفت: تا هنگامى که فاطمه (س) در کنارش است او را به چیزى وادار نمى کنم. پس على (علیه السلام) به طرف قبر رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم)رفت در حالى که با صدا گریه مى کرد و مى گفت پسر مادرم این قوم مرا خوار کردند و در فشار قرار دادند و نزدیک بود مرا به قتل برسانند. و على بیعت نکرد تا آنکه فاطمه (س) رحلت نمود.

16ـ علاّمه امینى در الغدیر تحت عنوان بى پایگى گزینش خلیفه از آغاز کار مى نویسد: چشمان تاریخ مى بیند: که پیکره پاکى و بزرگوارى ـ امیرالمؤمنین ـ را دستگیر و همچون شترى که چوب در بینى اش کرده اند تا مهار شود به سوى خود مى کشند و مى برند. با درشتى مى رانند. مردم گرد آمده اند و مى نگرند و به او مى گویند بیعت کن. مى گوید اگر بیعت نکنم چه مى شود؟ پاسخ مى دهند در آن هنگام به همان خدایى که جز او خدایى نیست گردنت را مى زنیم. مى فرماید در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را خواهید کشت.

همچنین مى بیند برادر پیامبر برگزیده خدا ـ على ـ به قبر رسول خدا پناه برده، فریاد مى کند: برادر، این گروه مرا ناتوان شمرده اند و نزدیک است خونم را بریزند.

17ـ محمد جواد مغنیه در فلسفة التوحید و الولایة مى نویسد :

از دشمنى هاى قریش نسبت به على (علیه السلام) پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)غصب فدک بود ... همه اینها و بیشتر از اینها را مرتکب شدند ولى باز هم در مورد على (علیه السلام) به سکوت و بى طرفى از سوى او راضى نشدند بلکه بر او هجوم آوردند تا او را بر خضوع و تسلیم در برابر ابوبکر وا دارند. و بر اثر این هجوم بر خانه فاطمه پاره تن پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) واقع شد آنچه واقع شد.

آنچه نقل شد نشانگر این واقعیت است که امام هرگز با میل و اختیار خودش با خلیفه بیعت نکرد، و اینگونه نبوده است که در فرداى سقیفه هنگامى که خلیفه براى بیعت مردم با او بالاى منبر پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) قرار گرفت از تخلّف على و گروهى بپرسد و پیکى به خانه او بفرستد و امام نیز فوراً در مسجد حاضر شود و با معذرت خواهى در تأخیر با خلیفه بیعت کند. یا با تهدید عمر به سوزاندن خانه، امام (علیه السلام) از خانه بیرون آید سپس او را براى بیعت به مسجد ببرند و او با گله از مشورت نکردن با او در امر خلافت با آنها بیعت کند.

* * *

بلکه چنانچه گفتیم، فرستادگان خلیفه پس از اجراى مأموریتشان در مرحله اوّل و دوّم امام را ملبباً از خانه بیرون آوردند، آنگاه در حالیکه عده اى امام را از جلو مى کشاندند و گروهى هم از پشت سر او را به جلو مى راندند به سوى مسجد بردند. ولى امام در برابر تهدیدات آنها ایستادگى کرد. و به عقیده محقّقین اهل سنّت تا مدت ششماه (یعنى پس از رحلت فاطمه زهرا (س) به نظر اهل سنّت) حاضر به بیعت نشد.

امام (علیه السلام) با تکیه بر شایستگى ذاتى خویش براى خلافت و وجود نصّ از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) ، در برابر دستگاه خلافت ایستادگى مى کرد. ولى از طرف دیگر نداشتن یاران کافى براى گرفتن خلافت ، ارتداد قبایل اطراف مدینه از اسلام و پاسخ ندادن سران انصار به استمداد و کمک خواهى امام (علیه السلام)، عواملى بودند که امام (علیه السلام)را به بیعت با آنها وادار کرد.

- ۱۶ -


بعضى از عوامل بیعت امام (علیه السلام) با خلفاى پیشین

از طرفى گذشت زمان به نفع دستگاه خلافت و تثبیت پایه هاى حکومت و به زیان خاندان رسالت بود، و در این شرایط نهضت و قیام امام براى گرفتن حق خویش در آن اوضاع به نفع اسلام جوان و جامعه نو بنیاداسلامى نبود ، از این جهت پس از مدتى مقاومت بخاطر مصالح دیگر ناچار به بیعت با آنان شد. ولى این بیعت کردن را نمى توان دلیل بر مشروّعیت خلافت خلفاء از دید امیرالمؤمنین دانست چنانچه صلح امام حسن (علیه السلام) و بیعت او با معاویة را نمى توان دلیل بر مشروعیّت خلافت معاویه دانست، بلکه امام بنابر مصالحى با حکومت خلفاى قبل از خودش موافقت و بیعت نموده است.

اینک برخى از عوامل این بیعت ناخواسته و تحمیلى را ذکر مى کنیم;

1ـ نداشتن یاران براى گرفتن خلافت .

امام در یکى از سخنرانیهاى خود علت آنرا نداشتن یاران و از بین رفتن اهل بیت نزدیک خویش معرّفى مى کند:

فنظرتُ فاذا لیس لى مُعینٌ اِلاّ اَهْلُ بیتى فَضَنِنْتُ بهم عَنِ الموت و اَغْضَیتُ عَلَى الْقذى و شَرِبْتُ عَلَى الشَّجى وَصَبَرْتُ عَلى اَخْذِالکَظْمَ وَعَلى اَمَرَّ مِنْ طعم العَلْقم.

* * *

پس از رحلت پیامبر در کار خویش اندیشدم، در برابر صف آرایى قریش جز اهل بیت خود یار و یاورى ندیدم. پس به مرگ آنها راضى نشدم و چشمى را که در آن خاشاک رفته بود فروبستم و با گلویى که استخوان در آن گیر کرده بود نوشیدم و برگرفتگى راه نفس و بر حوادث تلخ تر از زهر صبر کردم.

شارحین نهج البلاغه در ذیل این خطبه، این سخن را از امام نقل مى کنند: لَوْ وَجَدْتُ اربعینَ ذَوى عَزْم مِنْهُم لَنا هَضْتُ القوم.

اگر چهل مرد مصمم مى داشتم براى گرفتن حقّم قیام مى کردم.

2ـ ارتداد قبایل عرب از اسلام

در نامه اى که امام به مصریان مى نویسد علّت قیام نکردن و بیعت کردن با ابوبکر را ارتداد قبائل عرب ذکر مى کند.

...فلمّا مَضى (علیه السلام) تنازع المسلمون الامر من بعده: فواللهِ ما کان یُلْقى فى رُوعى وَلایخطر بِبالى ان العرب تُزْعِجُ هذا الامرَ مِنْ بعده (صلى الله علیه وآله وسلم) عن اهلِ بیته، و لااَنَّهم مُنَحُّوه عَنّى مِن بعده، فما راعَنى اِلاّ انثیال الناسِ على فُلان یبایعونه، فامسکت یَدى حتى رأیتُ راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الى مَحق دین محمّد (صلى الله علیه وآله وسلم)، فخشیتُ اِنْ لَم اَنْصُرِ الاسلامَ و اَهله اَرى فیه ثَلْماً او هَدْماً تکونُ المصیبةُ به عَلىّ اعظم من فوت ولایتکم التّى هِىَ متاعُ ایّام قلائل، یزول منها ما کان کما یزول السَّراب او کما ینقشّع السحاب فنهضت فى تلک الاحداث حتّى زاحَ الباطلُ و زهق واطَمَانَ الدینُ وتَنَهْنَه.

همین که پیامبر رحلت کرد مسلمانان در امر خلافت و جانشینى او اختلاف کردند، به خدا قسم من هرگز فکر نمى کردم که عرب خلافت را از خاندان پیامبر بگرداند ـ و در جاى دیگر قرار دهد ـ و مرا از آن دور سازد، تنها چیزى که مرا ناراحت کرد اجتماع مردم اطراف فلان بود که با او بیعت مى کردند، دست نگه داشتم و از بیعت کردن خوددارى کردم. تا اینکه دیدم گروهى از اسلام بازگشته و مى خواهند دین محمّد را نابود سازند در اینجا بود که ترسیدم که اگر اسلام و اهلش را یارى نکنم باید شاهد نابودى و شکاف در اسلام باشم که مصیبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر است از حکومت چند روزه اى که به زودى مانند سراب از بین مى رود، پس به مقابله با این حوادث برخاستم و مسلمانان را یارى کردم تا آنکه باطل محو شد و آرامش به آغوش اسلام بازگشت.

ابن ابى الحدید معتزلى شارح نهج البلاغه پس از نقل این قسمت از نامه امام داستانى را از تاریخ طبرى نقل مى کند که خلاصه اش چنین است.

پس از رحلت رسول خدا قبائل اسد و غطفان و ثعلبه و قیس و گروهى از بنى کنانه در اطراف مدینه اجتماع کردند و نمایندگانى به سوى ابوبکر فرستادند و از او درخواست کردند که آنها را از پرداخت زکات معاف دارد. ابوبکر در جواب گفت که این قبایل اگر از ریسمانى که با آنها پاى شتر را مى بندند از من دریغ کنند با آنها خواهم جنگید. و نمایندگان قبائل پاسخ را به مردمشان رساندند و در ضمن آنها را از ضعف مسلمین و کمى جمعیت آنان آگاه کردند و آنان را براى حمله به مدینه به طمع انداختند. ابوبکر و مسلمانان از قضیه مطلع شدند و ابوبکر مسلمانان را مخاطب قرار داد که نمایندگان آنها جمعیت اندک شما را دیدند و منتظر شبیخون آنها باشید، فاصله شما با آنها زیاد نیست و از ما توقعاتى داشته اند که نپذیرفتیم پس آماده مقابله باشید. پس على به تنهایى حرکت کرد و حراست یکى از گذرگاههاى مدینه را به عهده گرفت و طلحه ، زبیر ، عبدالله بن مسعود و گروهى از مسلمانان گذرگاههاى دیگر مدینه را در اختیار گرفتند و چیزى نگذشت که نخستین گروه دشمن به قصد شبیخون به سوى مدینه روى آوردند که با مسلمانان مواجه شدند ... تا اینکه دارد مسلمانان پس از مدتى دشمنان را شکست دادند و با پیروزى به مدینه بازگشتند.

ابن ابى الحدید پس از نقل این داستان مى گوید: این قصه قیام امام در ایام خلافت ابوبکر است که در این نامه به آن اشاره کرده است . مثل اینکه این سخن امام پاسخ به سخن گوینده اى است که تصور مى کرد که امام بخاطر ابوبکر حرکت کرده و به فرمان او جنگید. امام عذرشان را در این قیام بیان کردند و فرمودند موضوع چنان نیست که او گمان کرده است بلکه قیام او از باب دفع ضرر از جان و دین بوده و این امرى است واجب چه اینکه براى مردم امام و پیشوایى باشد یا نباشد.

حقیقت نیز همین است ، امام به خاطر مصلحت اسلام که مهمتر و با ارزش تر از نرسیدن به خلافت است به یارى اسلام و مسلمین شتافت و در مقام نظرخواهى خلفا از ایشان، کمال اخلاص و خیرخواهى را از خود نشان مى داد. چرا که مصلحت اسلام و مسلمین در کار بود نه مصلحت افراد. پس این حمایت ها و خیرخواهى هاى امام نسبت به مصالح اسلام و مسلمین را نمى توان دلیل بر رضایت امام از خلافت خلفادانست . ما این مسأله را در جزوه اى تحت عنوان «نظریه تفکیک خلافت از امامت» مورد بررسى قرار داده و به همان بسنده مى کنیم.

3 ـ عُقده هاى درونى قریش

در مواردى امام (علیه السلام) غضب خلافت را به عوامل و عقده هاى درونى قریش نسبت به خودش مى داند.

امام در پاسخ سائل، که در بحبوحه جنگ صفین پرسیده بود: چگونه قریش شما را از مقام خلافت که از همه سزاوارتر بودید کنار زدند؟ فرمود: ... فَاِنَّها کانت اثرةً شَحَّتْ عَلَیْها نفوسُ قوم وَسَخَتْ عنهانفوسُ اخرین وَالحکَمَ اللّه واَالمَعْودُ الیه القیامة.

رهبرى امّت و خلافت از آن ما بود، اما گروهى بر آن بخل ورزیدند و گروهى هم از آن چشم پوشیدند داور میان ما و آنها خداست و بازگشت همه به سوى اوست.

از طرفى جامعه اسلامى در آن ایّام سخت دچار اختلاف داخلى و دودستگى شده بود اختلاف مهاجرین با انصار در سقیفه ، قریش با بنى هاشم وجود منافقین و ارتداد بعضى از قبایل عرب ... در یک چنین جوّى، یک جنگ داخلى و خونریزى کوچک چه بسا موجب انفجارهایى در داخل و خارج مدینه مى شد، و در چنین شرایطى اگر امام (صلى الله علیه وآله وسلم) براى گرفتن حقّش به قوّه قهریه متوسّل مى شد چه بسا این سر از جنگ داخلى بزرگ و ارتداد افراد به جاهلیت و شکاف در وحدت مسلمین درمى آورد، ازین جهت امام صبر و بردبارى را پیش گرفتند و با شرایطى که برایش پیش آورده بودند ساختند.

این فرازها و فرازهاى دیگر دلالت دارند که امام پس از یأس و نومیدى از گرفتن حق، و نداشتن یاور، و ارتداد بعضى از قبائل عرب و اختلافات داخلى و وجود منافقین و جدید الاسلامها و ... ناچار به بیعت با خلیفه شد.

 

- ۱۷ -


سؤالى از دانشمندان اهل سنت

در این جا سؤالى از دانشمندان اهل سنّت در ریختن به خانه امام و بردن امام با آن وضع نامطلوب داریم، و آن اینکه فرض مى کنیم که خلافت یک امرى انتخابى بود، و از پیامبر در این مورد هیچ نصّى در مورد هیچ کس نرسیده بود، و این امر را به انتخاب امّت واگذار نموده بود.

ولى آیا لازم نبود که یاران پیامبر براى انتخاب خلیفه به رهنمودهاى قرآن عمل کنند؟ آیا از تعالیم اسلام این نیست که هیچ مسلمان نباید به خانه کسى وارد شود مگر اینکه قبلاً اذن بگیرد و اگر صاحب خانه از پذیرش مهمان معذرت خواست عذر او را بپذیرد و بدون اینکه برنجد از همانجا برگردد.

«یا ایّها الذین امَنوا لاتدخلو بیوتاً غیر بیوتکم حتّى تستأنسوا وَتسلّموا عَلى اَهْلِها ... وَانْ قیل لکم ارجعوا فارجعوا هوازکى لکم ...»

قرآن مجید گذشته از این دستور اخلاقى، براى خانه اى را که در آن هر صبح و شام نام خدا برده مى شود و او را پرستش مى کنند، احترام خاصى قائل است و خداوند به تعظیم و تکریم آن خانه فرمان داده است.

«فى بَیوت اَذِنَ اللّهُ اَنْ تُرْفعَ وَیُذْکَر فیها اَسْمُهُ یُسَبِّحُ له فیها بالغدّو و الاصالِ».

(چراغ پرفروغ توحید) در خانه هایى قرار دارد که خداوند اذن فرموده است دیوارهاى آن را بالا ببرند (یا آن را تعظیم و تکریم کنند) خانه هایى که در هر صبح و شام نام خدا برده مى شود و خداوند در آن تقدیس مى شود.

بعضى از مفسّران مقصود از این بیوت را مساجد و یا بیوت انبیاء دانسته اند ولى دلیلى بر این انحصار نیست.

چه اینکه بر طبق روایاتى از شیعه و اهل سنّت خانه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)و فاطمه (س) از برترین آنهاست.

در روایتى از امام محمّد باقر (علیه السلام) وارد شده است که فرموده اند:

«هى بیوتُ الانبیاء وَبَیْتُ علىّ (علیه السلام) مِنْها».

همچنین در کتب اهل سنّت از چندین طریق نقل شده که وقتى که پیامبر این آیه را قرائت فرمود.

شخصى از آن حضرت پرسید: منظور چه بیوتى است؟

فرمود: بیوت الانبیاء.

ابوبکر پرسید: این خانه (و اشاره به خانه فاطمه (س) و على (علیه السلام)کرد) نیز از آن جمله است؟

پیامبر فرمود: نَعم، مِنْ افاضلِها.

آرى! این از برترین آنهاست.

آیا این از تعظیم و تکریم است که خانه اى را که رسول گرامى اسلام آن را از بهترین و برترین مصداق آن بیان کرده حمله برند و درِ آن را بشکند و به زور در آن وارد شوند و ساکن آن خانه را به صورت بسیار نامطلوب و زننده به مسجد ببرند؟

اگر بگویند که این خانه محّل اجتماع مخالفین خلافت شده بود و اهل خانه تصمیم به امتناع از بیعت داشته اند و رهبر مسلمین حق دارد افرادى را که از بیعت سرباز مى زنند و برخلاف مسلمین قدم برمى دارند، اقداماتى علیه آنها بکند.

این عذر قابل قبول نیست، آتش زدن خانه بر حضرت فاطمه (س) و امیرالمؤمنین(علیه السلام) و حسنین چه عذرى مى تواند از براى رجال خلافت باشد؟ و اجتماع در بیت فاطمه (س) زمانى مخالفت با مسلمین و خارق اجماع شمرده مى شود که قبلاً اجماعى صورت گرفته باشد و افرادى مثل امیرالمؤمنین (علیه السلام) و سایر متحصنین در بیت فاطمه (س) داخل در آن شده باشند، و خارج بودن شخصیّتى چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) و رجال بنى هاشم از اجماع دیگر چه چیزى از اجماع باقى مى گذارد؟(26) زیرا بناست که خلیفه به اجماع امّت انتخاب شود تا خلافتش مشروعیّت یابد و قبل از اجماع و بیعت رجال اجماع، چه مشروعیّتى و چه خلافتى؟ تا فرمانش در شکستن حرمت خانه و تهدید مخالفین مشروع باشد.

 

- ۱۸ -


نتیجه مباحث گذشته

نتیجه اى که از مباحث یاد شده مى گیریم اینکه، ابوبکر پس از تشکیل سقیفه بنى ساعده براى تحکیم و تثبیت خلافت به سراغ متخلّفین از بیعت فرستاد، و در رأس کسانى که از بیعت با او خوددارى کرده و در مسجد جهت بیعت حاضر نشده بود امیرالمؤمنین علّى بن ابیطالب و تنى چند از صحابه پیامبر چون زبیر و سلمان و عمار بودند، ابوبکر گروهى را به در خانه امیرالمؤمنین جهت دعوت براى بیعت فرستاد، و تأکید کرد که در صورت امتناع از آمدن با آنها بجنگند، در اجراى این فرمان به همان گونه اى که ذکر کردیم این گروه با در بسته مواجه شدند و عمر نخست تهدید به آتش زدن خانه نمود و به دنبال باز شدن در ، یا آتش زدن و یا شکستن آن با گروهى وارد خانه شد و به دختر پیامبر در این حادثه آسیب رساندند به گونه اى که دختر رسول اللّه(صلى الله علیه وآله وسلم) فرزند سِقْط کرد. سپس امام(علیه السلام) را با وضع زننده و بسیار نامطلوب از خانه بیرون آوردند و به زور به مسجد بردند ... .

این مطالب به همانگونه اى که بررسى کردیم با صرف نظر از جزئیات آن، از نظر تاریخى قابل اثبات است.

گرچه برخى از قسمتها و بخشهاى این حادثه ناگوار در بعضى از متون اهل سنّت نیآمده است، یا برخى از نویسندگان در بعضى از مسائل توقف کرده و سکوت تعمّدى را بر نقل ترجیح دادند، ولى با نقل گوشه هاى دیگر حادثه عملاً اصل ماجرا را تأیید کرده اند، و جاى ابهام و ایراد براى کسى باقى نمى ماند.

گرچه این حادثه در برخى از کتب مشکوک چون الامامة و السیاسة و... نیز آمده است ولى چنانچه مشاهده شد ما این حادثه را از دهها کتاب دیگر که هم رجالشان و هم مأخذشان غیر از رجال و مآخذ ابن قتیبه است نیز نقل کرده ایم.

یک کتاب مشکوک تنها در مسائل و حوادثى که در نقل آنها متفّرد است زیر سؤال قرار مى گیرد، نه در مسائل و حوادثى که دهها کتاب دیگر نیز آن را نقل نموده اند، وگرنه باید همه مطالب کتب دیگر به بهانه اینکه در یک کتاب مشکوک نیز آمده است دور ریخته شود.

- ۱۹ -


منابع و مآخذ

2 (الف )

1 ـ اثبات الوصیه ، على بن الحسین المسعودى ، چاپ نجف.

2 ـ اثبات الهداة باالنصوص و المعجزات ، شیخ حرالعاملى .

3 ـ الاحتجاج ، على بن ابى طالب طبرسى ، تحیق سید محمد باقر خرسان ، چاپ نجف.

4 ـ احقاق الحق ، قاضى نورالله تسترى .

5 ـ الاخبار الدخیله ، علامه شیخ محمد تقى تسترى .

6 ـ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد ، شیخ مفید ، ناشر کنگره شیخ مفید.

7 ـ ارشاد القلوب ، حسن بن ابى الحسن دیلمى .

8 ـ الاستیعاب ، ابن عبدالبر القرطبى .

9 ـ اسدلغابة فى معرفة الصحابه ، ابن اثیر جزرى .

10 ـ اصول کافى ، محمدبن یعقوب کلینى ، تصحیح على اکبر غفارى .

11 ـ الاعلام ، خیرالدین الزرکلى چاپ نهم بیروت .

12 ـ اعلام النساء ، عمررضا کحاله .

13 ـ اقبال الاعمال ، سیدبن طاووس .

14 ـ امالى الصدوق ، محمد بن على بن الحسین القمى ، چاپ پنجم بیروت .

15 ـ امالى الشیخ المفید ، چاپ ایران.

16 ـ الامام على بن ابى طالب ، عبد المقصود عبد الفتاح ، چاپ بیروت

17 ـ الامامة و السیاسه ، ابن قتیبه دینورى ، چاپ مصر .

18 ـ الاموال ، ابو عبید ، تصحیح محمد خلیل هراس ، چاپ مصر.

19 ـ انساب الاشراف ، بلاذرى ، تحقیق دکتر محمد حمید الله ، چاپ مصر.

20 ـ اهل البیت ، توفیق ابو علم ، چاپ مصر.

21 ـ الایضاح ، فضل بن شاذان نیشابورى ، تحقیق سید جلال الدین حسینى ارموى .

2 ( ب )

22 ـ الباب الحادى عشر ، علامه حلى ، تحقیق دکتر مهدى محقق .

23 ـ بحارالانوار ، علامه مجلسى .

24 ـ بحر المعارف ، عبدالصمد همدانى ، انتشارات بیدار .

25 ـ البدایة و النهایه ، ابن کثیر شامى ، چاپ بیروت 1966 .

26 ـ البلد الامین ، شیخ ابراهیم کفعمى .

27 ـ بیت الحزان ، محدث قمى .

2 ( ت )

28 ـ تاریخ ابن خلدون ، دارالفکر بیروت 1988 .

29 ـ تاریخ الاسلام ، محمد بن احمدبن عثمان ذهبى .

30 ـ تاریخ ابن عساکر ، تحقیق محمد باقر محمودى ، بیروت .

31 ـ تارخ الخمیس ، حسین بن محمد دیاربکرى ، بیروت .

32 ـ تاریخ طبرى ، محمد بن جریر طبرى ، بیروت چاپ پنجم .

33 ـ تاریخ یعقوبى ، ابن واضح یعقوبى ، بیروت 1379 .

34 ـ تجرید الاعتقاد ، خواجه نصیرالدین طوسى ، تحقیق محد جواد حسینى جلالى .

35 ـ تصحیح الاعتقاد ، شیخ مفید .

36 ـ تطهیر الاعراق ، ابن حجر هیثمى .

37 ـ تفسیر روح المعانى ، سید محمود آلوسى بغدادى ، ایران .

38 ـ التفسیر العیاشى ، محمد بن مسعود بن عیاش ، تصحیح سید هاشم رسولى محلاتى .

39 ـ تقریب المعارف ، ابى الصلاح الحلبى ، تحقیق رضا استادى .

40 ـ تلخیص الشافى ، شیخ طوسى ، تحقیق سید حسین بحرالعلوم .

41 ـ تنبیه الاشراف ، مسعودى ، بیروت 1388 .

42 ـ تهذیب الاحکام ، شیخ طوسى ، دارالکتب الاسلامیه ، ایران .

2 ( ج )

43 ـ جلأ العیون ، سید عبدالله شبّر ، تصحیح سید احمد حسینى .

44 ـ کتاب الجمل ، شیخ مفید ، تحقیق سید على میر شفیعى .

2 ( ح )

45 ـ حق الیقین ، سید عبدالله شبّر ، انتشارات عابدى ایران .

2 ( چ )

46 ـ چهل مقاله ، آیت الله رضا استادى ، 1413 .

2 ( خ )

47 ـ خصال ، شیخ صدوق ، على اکبر غفارى

2 ( د )

48 ـ دراسات و بحوث فى التاریخ و الاسلام ، علامه جعفر مرتضى العاملى .

49 ـ الدّر المنثور ، جلال الدین سیوطى ، بیروت 1400 .

50 ـ دلایل الامامه ، محمد بن جریر طبرى امامى ، نجف اشرف 1383 .

51 ـ دائرة المارف بزرگ اسلامى ، جمعى از نویسندگان ، تهران 1372 .

2 ( ذ )

52 ـ الذریعه الى تصانیف الشیعه ، آغا بزرگ طهرانى ، نجف 1355 .

2 ( ر )

53 ـ روضة المناظر فى اخبار الاوایل و الاواخر ، ابن شحنه ، مصر .

54 ـ ریاحین الشریعه ، ذبیح الله محلاتى ، اسلامیه ایران .

2 ( ز )

55 ـ زاد المعاد ، علامه مجلسى ، اسلامیه ایران .

56 ـ زندگى حضرت فاطمه (س) ، دکتر سید جعفر شهیدى ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى .

2 ( س )

57 ـ سلیم بن قیس الکوفى ، اسلامیه ، تهران .

58 ـ السنن الکبرى ، ابوبکر بیهقى ، حیدرآباد هند 1344 .

2 ( ش )

59 ـ الشافى ، سید مرتضى علم الهدى ، تحقیق سید عبد الزهرا حسینى کعبى .

60 ـ شرح اصول کافى ، ملاصالح مازندرانى ، با تعلیقات میرزا ابوالحسن شعرانى .

61 ـ شرح اصول خمسه ، قاضى عبد الجبار معتزلى ، مصر .

62 ـ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید معتزلى ، مصر 1378 .

63 ـ شرح نهج البلاغه ، میرزا حبیب الله خویى ، ایران .

64 ـ شرح باب حادى عشر ، فاضل مقداد ، تحقیق دکتر مهدى محقق .

65 ـ شواهد التنزیل ، حاکم حسکانى ، تحقیق محمدباقر محمودى ، بیروت.

2 ( ص )

66 ـ صبح الاعشى ، احمد بن على القلقشندى .

67 ـ صحیح مسلم ، مسلم بن حجاج ، چاپ مصر .

68 ـ صحیح بخارى ، محمد بن اسماعیل بخارى .

69 ـ الصراط المستقیم الى مستحقى التقدیم ، على بن یونس العاملى ، تحقیق محمد باقر بهبودى .

70 ـ الصواعق المحرقه ، ابن حجر هیتمى ، مصر 1385 .

2 ( ط )

71 ـ الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف ، على بن موسى بن طاووس ، ایران 1400 .

2 ( ع )

72 ـ عبقریة العمر ، عباس محمود العقاد ، بیروت .

73 ـ عقد الفرید ، ابن عبد ربه ، بیروت 1404 .

74 ـ علل الشرایع ، شیخ صدوق ، نجف اشرف 1385 .

75 ـ علم الیقین ، ملا محسن فیض کاشانى ، انتشارات بیدار 1400 .

2 ( غ )

76 ـ غایة المرام ، سید هاشم بحرانى ، بیروت .

77 ـ الغدیر ، علامه شیخ عبد الحسین امینى ، بیروت .

2 ( ف )

78 ـ فاطمة الزهرا (س) ، عباس محمود العقاد ، بیروت .

79 ـ فاطمة الزهرا (س) بهجة قلب المصطفى ، احمد رحمانى همدانى ، ایران .

80 ـ فاطمه بنت محمد (ص) ، عمر ابوالنصر ، بیروت .

81 ـ فرائد السمطین ، شیخ الاسلام جوینى ، تحقیق محمد باقر محمودى ، بیروت.

82 ـ فروع کافى ، ثقة الاسلام کلینى ، تصحیح على اکبر غفارى .

83 ـ الفرق بین الفرق ، عبدالقاهر بغدادى ، تحقیق محمد محى الدین عبد الحمید ، مصر .

84 ـ الفصل ، ابن حزم اندلسى .

85 ـ الفصول المهمه ، امام شرف الدین العاملى ، نجف اشرف 1387 .

86 ـ فلسفة التوحید و الولایه ، محمد جواد مغنیه ، ایران .

2 ( ق )

87 ـ قاموس الرجال ، علامه شیخ محمد تقى تسترى ، ایران .

88 ـ قاموس المحیط ، فیروز آبادى ، دمشق سوریه .

89 ـ القصیدة العلویة المبارکه ، عبد المسیح انطاکى .

2 ( ک )

90 ـ الکامل فى التاریخ ، ابن اثیر جزرى ، بیروت 1385 .

91 ـ کامل بهائى ، حسن بن على عماد الدین طبرى .

92 ـ کشف الغمه فى معرفة الائمه ، على بن عیسى اربلى ، تصحیح سید ابراهیم میانجى .

93 ـ کشف المراد ، علامه حلّى ، تصحیح آیت الله حسن زاده آملى .

94 ـ کنز العمال ، متقى هندى ، مؤسسة الرساله ، بیروت .

95 ـ کفایة الطالب ، گنجى شافعى .

2 ( ل)

96 ـ لسان المیزان ، ابن حجر عسقلانى ، حیدرآباد هند .

2 ( م )

97 ـ مجموعه مقالات فارسى ، شیخ مفید و کتاب اختصاص ، سید محمد جواد شبیرى .

98 ـ المحجة البیضاء ، ملا محسن فیض کاشانى ، على اکبر غفارى .

99 ـ المحلّى ، ابن حزم اندلسى ، بیروت 1352 .

100 ـ المختصر فى اخبار البشر ، عماد الدین اسماعیل ابو الفداء ، بیروت .

101 ـ مراة العقول فى شرح اخبار آل الرسول ، علامه مجلسى ، ایران .

102 ـ مروج الذهب ، مسعودى ، بیروت 1385 .

103 ـ کتاب المزار ، شیخ مفید ، کنگره جهانى شیخ مفید .

104 ـ مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابورى ، بیروت .

105 ـ مسند احمد ، احمد بن حنبل ، بیروت 1389 .

106 ـ مسند فاطمة الزهراء ، شیخ عزیز الله عطاردى ، 1412 .

107 ـ المسترشد ، محمد بن جریر امامى ، تحقیق احمد محمودى ، 1415 .

108 ـ المسلک فى اصول الدین ، محقق حلّى ، تحقیق رضا استادى .

109 ـ مصباح الزائر ، سید ابن طاووس .

110 ـ المصنّف ، ابن ابى شیبه ، بیروت .

111 ـ المطالب السؤل فى مناقب آل الرسول ، محمد بن طلحه شافعى .

112 ـ المعارف ، ابن قتیبه دینورى ، دکتر عایشه ثروت ، مصر .

113 ـ معالم المدرستین ، علامه مرتضى عسگرى .

114 ـ معانى الاخبار ، شیخ صدوق ، على اکبر غفارى .

115 ـ المغنى ، قاضى عبد الجبار معتزلى ، مصر .

116 ـ مفاتیح الجنان ، محدث قمى .

117 ـ مفتاح الباب ، ابن مخدوم حسینى ، تحقیق دکتر مهدى محقق .

118 ـ کتاب المقنعه ، شیخ مفید ، کنگره جهانى شیخ مفید .

119 ـ الملل و النحل ، عبد الکریم شهرستانى ، محمد سید کیلانى ، مصر .

120 ـ مناقب آل ابى طالب ، ابن شهر آشوب مازندرانى ، نجف .

121 ـ من لایحضره الفقیه ، شیخ صدوق ، اسلامیه ایران .

122 ـ المنهاج السنه ، ابو العباس احمد بن عبد الحلیم ( ابن تیمیه ) .

123 ـ میزان الاعتدال ، ذهبى ، مصر .

2 ( ن )

124 ـ النقض ، عبد الجلیل قزوینى .

125 ـ نفحات اللاهوت ، عبد العالى محقق کرکى .

126 ـ نهج الحق و کشف الصدق علامه حلّى ، تصحیح عین الله الحسنى الارموى .

127 ـ نور الثقلین ، عبدعلى حویزى ، تصحیح رسولى محلاتى .

128 ـ نور الابصار ، شیخ مؤمن الشبلنجى ، بیروت .

129 ـ نهج البلاغه ، الشریف رضى .

2 ( و )

130 ـ الوافى ، ملا محسن فیض کاشانى ، ایران .

131 ـ وسائل الشیعه ، شیخ حرّ العاملى ، اسلامیه ایران .

132 ـ وقعة صفین ، نصربن مزاحم المنقرى ، تحقیق عبدالسلام محمد هارون ، مصر .

133 ـ وفاة الصدیقة الزهراء ، سید عبد الرزاق الموسوى المقرم .

2 ( ى )

134 ـ یادنامه طبرى ، وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامى .

- پى‏نوشت‏ها -


1- ـ سوره توبه آیه 24 .
2-
ـ سوره شورى ، آیه 23 .
3-
ـ الملل و النحل ، شهرستانى ، جلد 1 صفحه 57 .
4-
ـ المصنف ، ابن ابى شیبه ، جلد 8 صفحه 572 چاپ بیروت.
5-
ـ همان ، ج 2 ، 446 چاپ پنجم بیروت.
6-
ـ تاریخ طبرى، ج 2 ، ص 443.
7-
ـ الاعلام ـ خیر الدین الزرکلى ج 1، ص 319.
8-
ـ ما این سیاست را دقیقاً در داستان غدیر مى بینیم که هر چه زمان مى گذرد و با تاریخ وقوع حادثه بیشتر فاصله مى شود تعداد دانشمندان اهل سنّت که آن را در آثارشان آورده باشند کمتر مى شود، حدیث غدیر، که صد و ده صحابه و هشتاد و چهار تابعى در مدارک اهل سنّت آن را نقل نموده اند، از بین نویسندگان فراوان اهل سنّت در قرن چهاردهم تنها بیست نفر آن را در تألیفاتشان آورده اند، الغدیر ج 1، ص 14 الى ص 151.
9-
ـ المعارف ـ مقدمة التحقیق ص 56، از دکتر ثروت عکاشة.
10-
ـ تلخیص الشافى، ج 3، ص 156، چاپ سوّم.
11 -
ـ الباب الحادى عشر، للعلاّمة الحلّى، ص 47، تحقیق دکتر مهدى محقّق.
12 -
ـ المحجة البیضاء فى تهذیب الاحیاء ، ج1 ص 231 . الذریعه ، ج2 ص 278 .
13 -
ـ شرح الاصول الخمسه ، ص 756 چاپ مصر.
14 -
ـ شرح نهج البلاغه حدیدى ، ج 10 ص 225 و 226 ; ج 13 ص 301 و 302 .
15 -
ـ مطالب السئول فى مناقب آل الرسول ، ص 9 .
16 -
ـ فاطمة (س) بنت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) ، ص 118 و 100 .
17 -
ـ فاطمة الزهرا (س) ، ص 68 ، عباس محمود العقاد و همچنین مراجعه شود به عبقریة عمر ، ص 157 .
18 -
ـ فروع کافى ج 6، ص 18 ـ معانى الاخبار ص 205 ـ امالى الصدوق مجلس 24 ، ص 100 ـ خصال ص 634 ـ اختصاص ص 185 و 186 ـ تلخیص الشّافى ج 3 ، ص 156 ـ دلائل الامامة ص 45 ـ اثبات الوصیّة ص 122 کشف المراد ص 376 ـ النقض ص 217 ـ کامل بهایى ج 1، ص 309 ـ الصراط المستقیم ج 3 ، ص 12 ـ بحارالانوار ج 43، ص 170 ـ مرات العقول ج 5 ، ص 318 ـ فرائدالسمطین ج 2 ، ص 35 .
19 -
ـ علل الشرایع ج 1 باب 116 ص 138 . امالى صدوق مجلس 28 ص 116 . معانى الاخبار ص 58 . امالى طوسى ج 1 جزء 13 ص 377 . تاریخ ابن عساکر ، امام حسین ص 19 . ارشاد شیخ مفید ج 2 ص 2 .
20 -
ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 6، ص 50.
21 -
ـ سوره شورى، آیه / 23.
22 -
ـ عقد الفرید ج 4 ، ص 335 . شرح نهج البلاغه حدیدى ج 15 ، ص 185 . صبح الاعشى ج 1 ص 228 .
23 -
ـ یقال : لبّب فلانٌ فلاناً : اخذ بتلبیبه اى جمع ثیابه عند صدره و نهره ثم جرّه.
24 -
ـ الشافى ، سید مرتضى ج 3 ص 244 .
25 -
ـ به تلخیص الشافى، شیخ الطائفه ابوجعفر طوسى، ج 3، ص 156 مراجعه شود.