اشعار آیینی

پاسخ به شبهات وهابیت 2(سنداهل تسنن)

                        

برای حفظ امانت باید عرض کنم ؛ این نوشته تحقیق بنده(نیمانجاری) نیست بلکه برگرفته از نرم افزار «وهابیت شناسی» کاری از مرکز مطالعات و پژوهشهای امامت و مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی میباشد.

 پاسخ به شبهات(1)، ص: 1

                        انجام افعال خدایى توسط ائمه‏

 

وهابى ها مى گویند که چون ما که اعتقاد داریم ائمه مى توانند افعال غیر عادیى مانند زنده کردن مردگان را انجام دهند مشرک هستیم.

جواب:

الف) تمام افعال با استفاده از قدرت الهى صورت مى گیرد. (لا حول و لا قوة الا بالله:، بحول الله و قوة اقوم و اقعد)

خداوند مى تواند دایره ى قدرت یک انسان را هر قدر که بخواهد زیاد کند اما این قدرت لحظه به لحظه به فرد اعطا مى شود و قابل ذخیره نیست و از جهاتى انسان مانند یک وسیله برقى است که باترى در خود ندارد و تا زمانى که برق او تامین شود مى تواند کار کند و بعد از قطع برق قادر به انجام نیست مانند کسانى که مى توانستند قبلا راه برود اما در یک لحظه با یک تصادف این قدرت را از دست مى دهند. وباید توجه داشت که بزرگى یک عمل دلیل آن نیست که آن فرد خدا است زیرا تشابه افعال باعث تشابه فاعلان آن عمل نمى شود. بعد از اعطاى قدرت در آن لحظه انسان با استفاده از قدرت اختیار تصمیم مى گیرد که از آن قدرت در آن لحظه استفاده بکند یا نه.

بدیهى است که با وجود این که قدرت از جانب خدا تامین مى شود فعل، فعل انسان است نه فعل خدا.

ب) در ضمن پیامبران نیز این گونه اعمال را انجام داده اند و مدرک آنها بر پیامبریشان توانایى انجام این گونه افعال است که برخى از آنها عبارتست از:

آل عمران/ 49: «وَ رَسُولًا إِلىَ بَنىِ إِسْرَ ءِیلَ أَنىِ قَدْ جِئْتُکُم بَایَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ أَنىِ أَخْلُقُ لَکُم مِّنَ الطِّینِ کَهَیَةِ الطَّیرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیرَا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْىِ الْمَوْتىَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فىِ بُیُوتِکُمْ إِنَّ فىِ ذَالِکَ لَایَةً لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ»

معنى: «و به رسالت بر بنى اسرائیلش مى‏فرستد که: من با معجزه‏اى از پروردگارتان نزد شما آمده‏ام. برایتان از گل چیزى چون پرنده مى سازم و در آن مى‏دمم، به اذن خدا پرنده‏اى شود، و کور مادرزاد را و برص‏گرفته را شفا مى‏دهم. و به فرمان خدا مرده را زنده مى‏کنم. و به شما مى‏گویم که چه خورده‏اید و در خانه‏هاى خود چه ذخیره کرده‏اید. اگر از مؤمنان باشید، اینها براى شما نشانه‏هاى حقانیت من است.»

باید توجه داشت که در آیات گفته مى شود که" باذن الله" (با اذن خدا) نه این که خدا این کار را انجام داده است.

مائده/ 110: «إِذْ قَالَ اللَّهُ یَاعِیسىَ ابْنَ مَرْیَمَ اذْکُرْ نِعْمَتىِ عَلَیْکَ وَ عَلىَ وَالِدَتِکَ إِذْ أَیَّدتُّکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکلِ‏مُ النَّاسَ فىِ الْمَهْدِ وَ کَهْلًا وَ إِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتَابَ وَ الحِکْمَةَ وَ التَّوْرَئةَ وَ الْانجِیلَ وَ إِذْ تخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیَةِ الطَّیرِ بِإِذْنىِ فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیرَا بِإِذْنىِ وَ تُبرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنىِ وَ إِذْ تخْرِجُ الْمَوْتىَ بِإِذْنىِ وَ إِذْ کَفَفْتُ بَنىِ إِسْرَ ءِیلَ عَنکَ إِذْ جِئْتَهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِنهُمْ إِنْ هَاذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِینٌ»

معنى: «خدا به عیسى بن مریم گفت: نعمتى را که به تو و مادرت ارزانى داشته‏ام یاد کن، آن زمان که به روح القدس یاریت کردم تا تو چه در گهواره و چه در بزرگسالى سخن گویى، و به تو کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختم. و آن گاه که به امر من از گِل چیزى چون پرنده ساختى و در آن دمیدى و به امر من پرنده‏اى شد و کور مادرزاد و پیسى‏گرفته را به فرمان من شفا دادى و مردگان را به فرمان من زنده بیرون آوردى و چون با این دلایل روشن نزد بنى اسرائیل آمدى، من آنان را از آسیب رساندن به تو بازداشتم و از میانشان کسانى که کافر بودند گفتند که این جز جادویى آشکار نیست.»

نمل/ 40: «قَالَ الَّذِى عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا ءَاتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَاذَا مِن فَضْلِ رَبىِ لِیَبْلُوَنىِ ءَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبىِ غَنىٌّ کَرِیمٌ»

معنى: «و آن کس که از علم کتاب بهره‏اى داشت گفت: من، پیش از آنکه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو مى‏آورم. چون آن را نزد خود دید، گفت: این بخشش پروردگار من است، تا مرا بیازماید که سپاسگزارم یا کافر نعمت. پس هر که سپاس گوید براى خود گفته است و هر که کفران ورزد پروردگار من بى‏نیاز و کریم است.»

آصف برخیا قصر بلقیس را براى حضرت سلیمان مى آورد در یک چشم به هم زدن و مى گوید این از فضل خداست.

با توجه به دلایل بالا در مى یابیم که انجام افعال غیر عادى مشکلى نداشته و شیعیان هم که این اعتقاد را دارند به هیچ عنوان مشرک و کافر نمى باشند.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 2

                        شیعیان همه صحابه را کافر مى دانند

 

از افتراها و سخنان بی اساس منسوب به شیعه، تکفیر یاران رسول خدا است. این تهمت آنچنان در اعماق اذهان برخی رخنه کرده که غالباً آن را به رخ می کشیدند.

این قسمت به نقل از یکى از دانشمندان شیعه مى باشد:

در سال 1419 ه-. ق. برابر با 1377 ه-. ش. در دانشگاه آل البیت اردن به سخنرانی دعوت شدم، استادی از اساتید آنجا درباره این موضوع با من به گفتگو پرداخت، به او گفتم: پیامبر گرامی فزونتر از صد هزار صحابی داشت که تقریباً نام 15 هزار از آنها ضبط گردیده و باقیمانده حتی نامشان نیز در تاریخ نیامده است! با این وصف چگونه می شود چنین جمع کثیری را تکفیر کرد، در حالی که نام اکثر آنها را نمی دانیم، سپس یادآور شدم: تکفیر در گرو وجود ملاک است چگونه می توان گفت در همه آنان ملاک تکفیر وجود داشته در حالی که گروه بسیاری از آنان، از شیعیان علی (علیه السلام) بوده اند و تاریخ نام و خصوصیات آنان را ضبط کرده است. آنگاه افزودم: گروهی از یاران پیامبر؛ مانند «یاسر» و همسرش «سمیه» پس از بعثت و قبل از هجرت، به شهادت رسیده یا درگذشته اند و گروهی در غزوات در حال حیات رسول خدا جام شهادت نوشیده اند و در نبردهای بدر، احد، احزاب و ... افتخاراتی آفریده اند که یکی از آنها حمزه سیدالشهداء است، چگونه می توان این گروه را تکفیر کرد در حالی که درخت اسلام با خون آنان سیراب شد و رشد یافت.

بنابراین، باید گفت: چنین مسأله ای از ریشه دروغ است و مسأله تکفیر صحابه تهمتی بیش نیست. اگر اجازه دهید من گلایه خود را از برادران اهل سنت مطرح کنم؛ چرا برخی از آنان شیعه را تکفیر و متهم می کنند در حالی که در کتاب های حدیثی اهل سنت ارتداد صحابه به صورت خبر متضافر نقل شده و شما می توانید این احادیث را در جامع الاصول 32 ابن اثیر مطالعه کنید که همه این احادیث را از صحیح بخاری، و مسلم و مانند آنها گرفته است.

چیزی که می توان گفت این است که مسأله «تکفیر صحابه» تحریف شده مسأله دیگری به نام «عدالت صحابه» است و آن این است که آیا تمام کسانی که با رسول خدا دیداری داشتند، تا لحظه مرگ عادل و رستگار بودند؟ یا برخی از آنان عادل و برخی دیگر از هوی و هوس پیروی کردند و طبعاً گروه دوم به کیفر اعمال خود خواهند رسید؟!

اهل سنت می گویند: همه کسانی که با رسول خدا دیداری داشتند، عادل بودند و درمیان آنان خطاکار و فاسقی وجود نداشته است. ولی برخلاف صحابه، تابعانِ آنان، به دو دسته تقسیم می شوند: عادل و فاسق، صالح و طالح.

در حالی که عقیده شیعه به خلاف آن است. شیعیان معتقدند: دیدن پیامبر عدالت آفرین نیست و ماهیت افراد را دگرگون نمی سازد، بنابراین صحابه و تابعین حکم یکسان دارند.

در پاسخ آنان که می گویند: ما دین خود را از صحابه گرفته ایم، پس باید آنان عادل باشند، باید گفت: اگر دین خود را از صحابه گرفته اید از تابعان نیز گرفته اید، پس باید همگان عادل باشند. دودمان بنی امیه، یزید بن معاویه و حجاج بن یوسف ثقفی نیز همگی از تابعان هستند! بنابراین باید کوشش کنید تا دین خود را از عدول آنان بگیرید.

گذشته از این ها عدالت صحابه یک مسأله کلامی است و اختلاف در مسائل کلامی نباید باعث تفرقه شود؛ زیرا غالباً در این نوع مسائل وحدت نظریه وجود ندارد.

دلایل کسانی که به عدالت همه صحابه صحه نمی گذارند بلکه آنها را به دوگروه مختلف تقسیم می کنند به قرار زیر است:

1- قرآن مجید برخی از آنان را فاسق نامیده است و می گوید: إنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَأ فَتَبَیَّنُوا. حجرات/ 6

مسلماً این فرد فاسق، جزو صحابه بوده و در سال ششم هجرت خبر دروغی را گزارش کرده است و مفسران و مورّخان می گویند این فرد کسی جز ولید بن عقبه نبوده است.

2- قرآن و تاریخ حاکی است که پیامبر در روز جمعه ای، به خواندن خطبه های نماز جمعه مشغول بود، وقتی صدای طبل- که از ورود کاروان تجاری از شام حکایت می کرد- به گوش آنان رسید، بیشترِ آنان نماز را ترک کرده و به سراغ منافع مادی خود رفتند، چنانکه می فرماید: وَ إذا رَأوا تِجارَةً أوْ لَهْواً انْفَضُّوا إلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِماً. جمعه/ 11

از این دو آیه که بگذریم، به نکته دیگری نیز برمی خوریم و آن این که: پیامبر (صلی الله علیه وآله) قاتل عمار را «فئه باغیه» خواند و برخی از صحابه در رأس آن فئه قرار داشتند. پیامبر رو به او (عمار) فرمود: «تقتلک الفئة الباغیة»؛ «تو را گروه ستمگر می کشند.»

البته ادلّه ای که حاکی از انحراف برخی از صحابه می باشد، فزون تر از آن است که بتوانیم همه را در اینجا بیاوریم، هرچند عاطفه انسانی پیامبر ایجاب می کند که بر همه صحابه جامه عدالت بپوشاند ولی واقعیت های خارجی مانع از تسلیم دربرابر حکم عاطفه است.

به خاطر دارم در یکی از سال ها که به حج مشرف بودم، جوانی مصری به وسیله یکی از زائران ایران به مجمع ما هدایت شد، او می گفت: مشغول نوشتن تزی با عنوان «عدالت صحابه» هستم. به او گفتم: «عدالة الصحابة؛ یعنی العاطفة و البرهان» او از عنوان بحث استقبال کرد، برایش توضیح دادم: عاطفه انسانی ایجاب می کند که انسان همه یاران او را عادل و دادگر معرفی کند ولی چه می توان کرد که واقعیت ها آن را تکذیب می کند. چه بسا در میان دو گروه از صحابه نبردی سهمگین برپا بوده و برخی برخی را کشته اند و حق مسلّماً با یکی بوده نه با هردو و طبعاً یکی حق بوده و دیگری باطل، و حکم گروه باطل روشن است.

و درست است که قرآن در برخی از آیات، صحابه پیامبر (صلی الله علیه وآله) را ستوده است لیکن باید توجه کرد که این نوع ستایش ها مربوط به دوران نزول آیه بوده و ناظر به زندگی های بعدی آنان نیست و محور قضاوت در نجات افراد، بررسی مجموع پرونده زندگی اوست، نه پرونده بخشی از زندگی وی قرآن می فرماید:

لَقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنْ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً.

 «خدا از گروه با ایمان خشنود شد آنگاه که با تو در زیر درخت بیعت کردند و از آنچه که در دل دارند آگاه گشت. آرامش را بر آنان فروفرستاد و آنان را با پیروزیِ نزدیک نوید داد.»

اگر دقت کنیم، ظرف رضایت، سراسرِ عمر آنان نیست بلکه ظرفی خاص است و آن زمان بیعت است چنان که می فرماید: إذْ یُبَایِعُونَکَ؛ یعنی در این مقطع خاص از آنان خشنود شد ولی حالات بعدی در گرو استقامت و وحدت رویه است. اگر گروهی تغییر روش دادند، آیه پیشین دلیل خشنودی خدا از آنان نیست.

گذشته از این، آنان که با پیامبر در آن روز بیعت کردند، حدود 1400 نفر بودند نه 15 هزار نفر، که عدالت آنان امری مسلم گرفته شده است، و همچنین در آخر این سوره یاران رسول خدا را می ستاید و می فرماید:

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلا مِنْ اللهِ وَرِضْوَاناً سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِی الْانْجِیلِ کَزَرْع أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمْ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِیماً

 «محمد (صلی الله علیه وآله) پیامبر خداست و کسانی که با او هستند، بر کافران سخت گیر و با همدیگر مهربانند. آنان را در رکوع و سجود می بینی که فضل و خشنودی خدا را خواستارند. علامت و مشخّصه آنان بر اثر سجود در چهره هایشان است. این صفت ایشان است در تورات و مَثَل آنها در انجیل، چون کِشته ای است که جوانه خود برآوَرَد و آن را مایه دهد تا ستبر شود و بر ساقه های خود بایستد و دهقانان را به شگفت آورد. تا از انبوهی آنان خدا کافران را به خشم دراندازد. خدا به کسانی از آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، آمرزش و پاداش بزرگ وعده داده است.»

آری، درست است که در آغازِ آیه، ستایش به عمل آمده لیکن در ذیل آیه به تبعیض پرداخته و یادآور می شود که وعده الهی شامل گروهی از آنان است نه همگان، به گواه لفظ «منهم» که در وَعَدَ اللهُ الّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظیماً. آمده است‏

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 3

                        درخواست انجام افعال خارق العاده از ائمه:

 

وهابى ها مى گویندکه ما به دلیل در خواست افعال غیر عادى از ائمه مانند شفا خواستن دچار شرک شده ایم.

جواب:

1. ابتدا در بحث شماره ى یک دریافتیم که انجام افعال خارق العاده توسط انبیا و ائمه مشکلى ندارد.

2. زمانى که ما از یک مخلوق کمکى مى خواهیم در حالى که مى دانیم و اعتقاد داریم که او قدرتش را از منبع مستقلى غیر از خدا نیاورده و قدرتش از جانب خداوند در لحظه تامین میشود مانند این است که ما از خدا کمک خواسته ایم در ضمن خدا از ما خواسته که از که از وسیله ها کمک بگیریم (مائده (آیه ى 35):

 «یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَ ابْتَغُواْ إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُواْ فىِ سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»

 «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا بترسید و به او توسط وسیله ها تقرب جویید و در راهش جهاد کنید. باشد که رستگار گردید.»)

مثلا مابراى شفاى خود پیش دکتر مى رویم در این صورت آیا ما دچار شرک هستیم قطعا این طور نیست چون ما مى دانیم دکتر وسیله اى است براى اعطاى شفا به ما.

پس در مى یابیم که در خواست از ائمه براى انجام افعال خارق العاده مشکلى ندارد و شرک نیست.

توسل:

چرا ما باید از اهل بیت استعانت بجوییم و مستقیم سراغ خود خدا نرویم؟

فصلت (6): «قُل انَّما انَا بَشَرٌ مِثلُکُم یُوحى الَىَّ انَّما الهُکُم الهٌ واحِدٌ فَاستَقیموُا الَیهِ وَ استَغفِرُوهُ وَیلٌ للمُشرِکینَ»

 «بگویید من انسانى مثل شما هستم و به من وحى مى شود. همانا پروردگار شما واحد است پس مستقیم به پیش خدا بروید و استغفار کنید و واى بر مشرکین.»

خدا در آیه ى 35 مائده از ماخواسته که براى رسیدن به او از وسایلش کمک بگیریم با این حساب راه مستقیم هم باز همان توسل به ائمه و دیگر وسیله ها مانند نماز و ... مى باشد پس فاستقیموا الیه هم بهم نمى خورد و اگر فاستقیموا به معناى استقامت باشد که اصلا ربطى به توسل ندارد در ضمن آیه در مورد کسانى است که بت ها را خدا گرفته اند و باز ارتباطى به بحث توسل ندارد. در ضمن توسل مانند رابطه ى منشى و مدیر مى ماند، اگر ما بخواهیم مدیر کار ما را زودتر انجام دهد مى توانیم از کسى که مورد قبول مدیر است و در پیشگاه مدیر داراى آبرویى است (مانند منشى) بخواهیم که سفارش ما را به مدیر بکند.

مائده (35): «یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَ ابْتَغُواْ إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُواْ فىِ سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»

 «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا بترسید و به او توسط وسیله ها تقرب جویید و در راهش جهاد کنید. باشد که رستگار گردید.»

اسراء (57): «اوُلئِکَ الّذینَ یَدعُونَ یَبتَغُونَ الى رَبِّهِمُ الوَسیلَهَ ایُّهُم اقرَبُ وَ یَرجوُنَ رَحمَتَه وَ یَخافُونَ عَذابَه انَّ عَذابَ رَبِّکَ کانَ مَحذُوراً»

معنى قسمت خط کشى شده ى آیه: «کسانى که (مشرکین آنها را) مى خوانند هر وسیله اى را که نزدیک تر است به سوى خدا مى جویند.» یا «کسانى که (مشرکین آنها را) مى خوانند آنانى شان در درگاه خدا مقرب ترند که بسوى خدا وسیله مى جویند.»

این قسمت از آیه نفى وسیله که نمى کند هیچ بلکه اثبات وسیله هم مى کند و فقط نفى مى کند که آن افراد خاص که مشرکین به آنها توسل مى جستند (یعود و ..) وسیله باشند.

حاضرجوابى سیّد شرف الدین!

مرحوم آیت الله سیّد شرف الدین (صاحب کتاب ارزشمند المراجعات) در عصر حکومت «ملک عبد العزیز» براى زیارت خانه خدا به مکه رفت. در عید قربان کنار سایر علما به کاخ پادشاه سعودى دعوت شد، تا طبق معمول در عید قربان به او تبریک بگویند. او به کاخ رفت، هنگامى که نوبت به او رسید دست شاه را گرفت و هدیه اى به او داد، و ان هدیه یک کتاب قرآن بود داراى جلدى پوستین بود.

شاه عربستان آن هدیه را گرفت و بوسید و به عنوان تعظیم و احترام، بر پیشانى خود گذاشت.

سیّد شرف الدین ناگهان گفت: «اى پاشاه! چرا این جلد را مى‏بوسى و به آن تعظیم مى‏کنى با اینکه این جلد چیزى جز پوست بز نیست؟»

شاه گفت غرض من از بوسیدن جلد، قرآنى است که در داخل آن قرار دارد، نه خود جلد.

آقاى شرف الدین، بى درنگ فرمود: احسنت اى پادشاه! ما شیعیان نیز وقتى پنجره یا در اتاق‏

پیامبر (ص) را مى‏بوسیم، مى‏دانیم که آهن هیچ کارى نمى‏تواند بکند ولى غرض ما آن کسى است که ماوراى این آهن‏ها و چوب‏ها قرار دارد ما مى خواهیم رسول خدا (ص) را تعظیم و احترام کنیم، همان گونه که شما با بوسه زن بر پوست بز مى‏خواستى قرآن را تعظیم کنى که در درون آن پوست قرار دارد.

حاضران تکبیر گفتند و او را تصدیق کردند، در این هنگام ملک عبد العزیز ناچار شد تا به حاجیان اجازه دهد که از آثار رسول الله (ص) تبرک بجویند، ولى ولیعهد او که بعد از اوآمد، از قانون گذشته‏شان برگشت. (1)

 (1) منبع خبر: ماهنامه موعود شماره 89

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 4

                        عبادت‏

 

مفهوم عبادت:

1. خضوع، تذلل، طاعت، الطاعة مع الخضوع (1)

اشکال این مفهوم بیان شده: اما هر خضوعى و طاعتى عبادت نیست.

بقره (34): «وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَئکَةِ اسْجُدُواْ لَادَمَ فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِیسَ أَبىَ وَ اسْتَکْبرَ وَ کانَ مِنَ الْکَافِرِینَ»

 «و به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید. همه سجده کردند جز ابلیس، که سرباز زد و برترى جست. و او از کافران بود.»

یوسف (100): «وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلىَ الْعَرْشِ وَ خَرُّواْ لَهُ سُجَّدًا وَ قَالَ یَأَبَتِ هَاذَا تَأْوِیلُ رُءْیَاىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبىِ حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بىِ إِذْ أَخْرَجَنىِ مِنَ السِّجْنِ وَ جَاءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنىِ وَ بَینَ إِخْوَتىِ إِنَّ رَبىِ لَطِیفٌ لِّمَا یَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الحَکِیمُ»

 «پدر و مادر را بر تخت فرا برد و همه در برابر او به سجده درآمدند. گفت: اى پدر، این است تعبیر آن خواب من که اینک پروردگارم آن را تحقق بخشیده است. و چقدر به من نیکى کرده است آن گاه که مرا از زندان برهانید و پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فساد کرده بود، شما را از بادیه به اینجا آورد. پروردگار من به هر چه اراده کند دقیق است، که او دانا و حکیم است.»

تعریف درست: غایة الخضوع، نهایت خضوع و این قلبى است نه عملى و نشانه ى آن عمل ظاهرى است.

خضوع در برابرمتکى و به اعتبار مستقل (خدا)/ غایة الخضوع در برابر مستقل‏

زمانى که بدانیم پشت یک متکى یک مستقل است نمى توانیم نسبت به آن متکى غایة الخضوع داشته باشیم و نسبت به او

مى توانیم فقط خضوع داشته باشیم.

برخى تفاسیر نادرست از غایة الخضوع:

تفسیر غایة الخضوع به نهایت شکست قلبى:

اشکال این تفسیر: با این حساب بسیارى از اعمال عبادى، عبادت نمى باشد زیرا در آنها نهابت شکست قلبى وجود ندارد.

تفسیر غایة الخضوع به اعمال عبادى مثل سجده (غایت مظهرى):

اشکال این تفسیر: 1. عمل ظاهرى نشانه ى غایت خضوع است نه دلیل آن، غایة الخضوع قلبى است.

2. در قرآن به ملائکه امر شد که به حضرت آدم (ع) سجده کنند.

بقره (34): «وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَئکَةِ اسْجُدُواْ لَادَمَ فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِیسَ أَبىَ وَ اسْتَکْبرَ وَ کانَ مِنَ الْکَافِرِینَ»

 «و به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید. همه سجده کردند جز ابلیس، که سرباز زد و برترى جست. و او از کافران بود.»

با توجه به بحث بالا زمانى یک عمل عبادت است که هنگام انجام آن عمل غایة الخضوع به طریقى نسبت به خدا صورت گیرد پس تنها انجام افعالى مانند نذر براى ائمه و مومنین واقعى و یا طواف کردن به دور ضریح ائمه به معناى عبادت کردن آنها نمى باشد بلکه حتى عبادت خدا نیز مى باشد چون به خواست خدا صورت گرفته.

 (1) مفردات راغب ص 330. اتقرب الموارء ج 3 ص 461. تفسیر کشاف ج 1 ص 13. المنار ج 1 ص 56

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 5

                        چرا شیعیان نام فرزندان خود را «عبد العلی، عبد الحسین و ...» می‏گذارند؟

 

توضیح سؤال:

مگر شیعیان بنده ی خدا نیستند؟ پس چرا اسم فرزندان خود را عبدالحسین و ... می گذارند؟

پاسخ:

در مورد نامگذاری مردمان به عبد الحسین و ... باید گفت که وهّابیّت به علت تفسیر اشتباه کلمه عبادت حکم به حرمت چنین نامگذاری کرده اند.

اما در واقع عبادت دو معنی دارد:

پرستش: که جز برای خداوند صلاحیت ندارد.

اطاعت: که مقصود از عبد الحسین و عبد النبی و ... همین معنی است.

در قرآن کریم آمده است:

وأنکحوا الأیامی منکم والصالحین من عبادکم وإمائکم (1)

بی همسران خود را و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید.

خداوند متعال در این آیه کلمه عبد را در مورد بندگان به کار برده است و علت آن این است که این بنده باید از مولایش اطاعت کند. یعنی همان معنای دوم؛ بنا بر این اگر کسی خود را عبد النبی یا عبد الحسین و ... بنامد و مقصودش اطاعت از رسول گرامی اسلام و اهل بیت او علیهم السلام باشد، عمل وی مخالف دستورات دین نخواهد بود.

در این زمینه علمای اهل سنت نیز فتوا به حلیت داده اند. از آن جمله می توان به فتاوای زیر اشاره نمود

- وکذا عبد الکعبة أو الدار أو علی أو الحسن لإیهام التشریک ومثله عبد النبی على ما قاله الأکثرون والأوجه جوازه لا سیما عند إرادة النسبة له صلى الله علیه وسلم (2)

در صورتی نامگذاری به عبدالکعبه یا عبد الدار یا عبد العلی یا عبدالحسن یا عبد النبی، حرام است که موجب توهم شرک باشد؛ اما نظر درست آن است که این چنین نامگذاری جایز می باشد، بویژه اگر هدف ازاین نامگذاری انتساب صاحب نام به افراد یاد شده باشد.

2- قوله وکذا عبد النبی أی وکذا یحرم التسمیة بعبد النبی أی لإیهام التشریک أی أن النبی شریک الله فی کونه له عبید وما ذکر من التحریم هو معتمد ابن حجر

أما معتمد الرملی فالجواز وعبارته ومثله عبد النبی على ما قاله الأکثرون والأوجه جوازه لا سیما عند إرادة النسبة له صلى الله علیه وسلم‏

إعانة الطالبین للدمیاطی ج 2 ص 337 ط دار الفکر بیروت.

وی که گفته است" عبد النبی" مقصود وی آن است که حرام است نامگذاری به عبد النبی زیرا توهم شرک دارد؛ یعنی پیغمبر شریک خداست در اینکه مردم عبادت وی را می کنند. و حرام بودن این نامگذاری نظر ابن حجر است. اما نظر رملی جواز است‏

عبارت وی چنین است که:

ومانند اینهاست عبد النبی طبق نظر اکثر و نظر درست جواز است، مخصوصا اگر مقصود نسبت دادن خود به رسول خدا باشد. شبیه همین مطلب در کتاب حواشی الشروانی ج 9 ص 373 ط دار الفکر بیروت و حاشیة الجمل على شرح المنهج لسلیمان الجمل ج 5 ص 266 ط دار الفکر بیروت و ... نیز آمده است.

مشاهیر اهل سنت که نامشان عبدالنبی و مانند آن بوده است:

1- الشیخ عبد النبی المغربی المالکی الشیخ الإمام العلامة الحجة القدوة الفهامة مفتی السادة المالکیة بدمشق (3)

2- عبد المطلب بن ربیعة ابن الحارث بن عبد المطلب بن هاشم الهاشمی له صحبة ... وقال شباب توفی عبد المطلب فی دولة یزید وقال الطبرانی توفی سنة إحدى وستین قلت له بدمشق دار کبیرة والله أعلم (4)

3- القاضی عبد النبی الأحمد نجری من رجال المائة الثانیة عشرة صاحب جامع العلوم الملقب بدستور العلماء (5)

4- الشیخ عبد النبی بن جماعة (6)

5- عبد قیس بن لأی بن عصیم من الصحابة الذین شهدوا أحدا (7)

6- عبد النبی الخلیلی أروی ثبته عن الوجیه السکری عن الشیخ سعید الحلبی عن شاکر العقاد عن الترکمانی عن العلاء الحصکفی عنه وهو عبد النبی بن عبد القادر الأزهری الخلیلی الحنفی یروی عن الشیخ محمد ابن عبد الله التمرتاشی الغزی وغیره (8)

7- الإمام العارف صفی الدین أحمد بن محمد بن یونس المدعو عبد النبی القشاشی المقدسی الأصل المدنی الدار المتوفی بها سنة 1071 یروی عن والده وکان من أکابر عصره المتوفی سنة 1044 (9)

8- العلامة المففنن الصالح الشیخ عبد النبی الصدر شیدا (10)

9- عبد النبی بن محمد بن عبد النبی المغربی ثم الدمشقی المالکی (11)

10- فخر الزمان عبد النبی ابن خلف القزوینی (12)

11- ومحمد عبد الرسول الهندی (13)

12- عبد المطلب بن الفضل بن عبد المطلب الهاشمی الحلبی (14)

13- عبد المطلب بن عبد القاهر بن محمد الماکسینی زین العابدین الشافعی (15)

14- عبد قیس النکری البصری من الرواة من ابن سیرین (16)

15- محمد ابن عبد الرسول المدنى عالم مکة (17)

این تنها جزیی از مشاهیر اهل سنت در گذشته است که در نام ایشان کلمه عبد به عنوان بنده غیر خدا به کار رفته است.

در عصر حاضر نیز در عده زیادی از ایشان چنین نامهایی را برای خود بر می گزینند:

از آن جمله می توان به عبد الرسول سیاف از وهابیان معاصر افغانستان و رهبر حزب حرکت انقلاب اسلامی افغانستان و عضو طالبان نام برد.

در قدیم که برده دارى رایج بوده فرد خریدارى شده بنده ى فرد مى شده و این روال در زمان پیامبر هم رایج بوده و با این حال که مى گفتند فردى بنده ى فلانى است به این معنا نبوده که خداى آن فرد فلانى است.

پس در مى یابیم که این گونه اسماء مانند عبد العلى به معنا نیست که على خداى او باشدو مشکلى هم ندارد.

1. سوره نور آیه 32.

2. نهایة المحتاج للشافعی الصغیر ج 8 ص 148 ط دار الفکر بیروت 1404.

3. شذرات الذهب ج 8/ ص 83 ط دار ابن کثیر بدمشق 1406 و ج 8/ ص 126، الأسرار المرفوعة فی الأخبار الموضوعة ج 1/ ص 112 و تاریخ البصروی ج 1/ ص 108.

4. سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 112

5. قواعد الفقه لمحمد عمیم البرکتی ج 1 ص 148 دار النشر الصدف کراشی 1407

6. شذرات الذهب ج 8 ص 181

7. الأصابة ج 4 ص 380

8. فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج 2 ص 754

9. فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج 2 ص 970 و تاج العروس ج 17 ص 336

10. النور السافر ج 1 ص 339

11. الضوء اللامع ج 5 ص 90

12. إیضاح المکنون فی الذیل على کشف الظنون ج 3 ص 5

13. فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمسلسلات ج 2 ص 84

14. المعین فی طبقات المحدّثین ج 1 ص 189

15. الدرر الکامنة فی أعیان المئة الثامنة ج 3 ص 218

16. التاریخ الکبیر ج 2 ص 255

17. البدر الطالع ج 1 ص 289

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 6

                        تشابه شیعیان به بت پرستان‏

 

وهابى ها مى گویند که شیعیان شبیه بت پرستان هستند زیرا هر دو عده اى را شافعان خود در پیشگاه خدا مى دانند. و هر دو مشرکند.

جواب:

بت پرستان مى گفتند:

لبیک لا شریک لک الا شریکاً هو لک تملکه و ما ملک (1)

لبیک لا شریک لک الا شریکٌ هو لک تملکه و ما ملک (2)

معنى قسمت خط کشى شده: شریکى براى تو نیست مگر شریکى که تو مالک هر آنچه او دارد هستى.

عنکبوت (61): «وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ و سَخَّرَ الشَّمسَ وَ القَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللهُ فَانّى یُوفَکوُنَ»

 «و اگر سؤال کنى که آسمانها و زمین را که آفریده و خورشید و ماه مسخر فرمان کیست به یقین جواب دهند که خدا آفریده پس چرا با این اقرار به افتراء و دروغ مى شتابند»

لقمان (25): «وَ لَئنِ سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ»

 «اگر از آنها بپرسى: چه کسى آسمانها و زمین را آفریده است؟ خواهند گفت: خدا. بگو: سپاس خدا را. بلکه بیشترشان نادانند.»

زمر (38): «وَ لَئنِ سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَءَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنىَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کَشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنىِ بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبىَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکلُ‏ونَ»

 «اگر از آنها بپرسى: چه کسى آسمانها و زمین را آفریده است؟ خواهند گفت: خداى یکتا. بگو: پس اینهایى را که سواى او مى‏پرستید چگونه مى‏بینید؟ اگر خداى یکتا بخواهد به من رنجى برساند آیا اینان مى‏توانند آن رنج را دفع کنند؟ یا اگر بخواهد به من رحمتى ارزانى دارد، مى‏توانند آن رحمت را از من بازدارند؟ بگو: خدا براى من بس است. توکل کنندگان به او توکل مى‏کنند.»

1- خالق آسمان و زمین و نازل کننده ى باران و رویاننده ى گیاهان راخدا (الله) مى دانستند. (61 عنکبوت، 25 لقمان، 38 زمر)

یونس (18): «وَ یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَضُرُّهُمْ وَ لَا یَنفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَؤُنَا عِندَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبُ‏ونَ اللَّهَ بِمَا لَا یَعْلَمُ فىِ السَّمَاوَاتِ وَ لَا فىِ الْأَرْضِ سُبْحَنَهُ وَ تَعَلىَ عَمَّا یُشْرِکُونَ»

 «سواى خدا چیزهایى را مى‏پرستند که نه سودشان مى‏رساند نه زیان. و مى‏گویند: اینها شفیعان ما در نزد خدایند. بگو: آیا به خدا از چیزى خبر مى‏دهید که در زمین و آسمان از آن سراغى ندارد؟ خدا منزه است و از آنچه با او شریک مى‏سازید، فراتر است.»

2. بت ها را شافعان خود نزد خدا مى دانستند. (18 یونس)

اولًابت ها را از جانب خودشان انتخاب کرده بودند و حرفشان مبنایى نداشت.

دوماً بر اساس 18 یونس آنها غیر خدا را عبادت مى کردند باتوجه به بحث شماره ى 4 یعنى نسبت به یک متکى غایة الخضوع داشته اند و براى او نیروى مستقل از خدا در نظر مى گرفتند که این شرک است (3 زمر). در ادامه خداى مشرکان هم خداى درست و حسابى هم نبوده است و خدایشان جزء داشته (15 زخرف)، ملائک را دختران خدا مى دانستند (40 اسراء)، و براى خدا همتایى ضد (ند) در نظر داشته اند (8 زمر).

زمر (3): «الا لِلّهِ الدّینُ الخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِه اولیاءَ ما نَعبُدُهُم الّا لِیُقَرِّبوُنا الَى اللهِ زُلفى انَّ اللهَ یَحکُمُ بَینَهُم فى ما هُم فیهِ یَختَلِفُونَ انَّ اللهَ لا یَهدى مَن هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ»

 «اى بندگان آگاه باشید که دین خالص براى خداست و اما آنان که غیر خدا را به دوستى و پرستش برگرفتند و گفتند ما آن بتان را نمى پرستیم مگر ما را به درگاه خدا مقرب گردانند و خدا البته میان آنها در آنچه با حق خلاف کنند حکم خواهد کرد که خدا هرگز آن کس که بسیار کافر نعمت و دروغگوست هدایت نخواهد کرد.»

زخرف (15): «وَ جَعَلُواْ لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءًا إِنَّ الْانسَانَ لَکَفُورٌ مُّبِینٌ»

 «و براى او از میان بندگانش فرزندى قائل شدند. آدمى به آشکارا ناسپاس است.»

اسراء (40): «أَ فَأَصْفَئکمْ رَبُّکُم بِالْبَنِینَ وَ اتخَ‏ذَ مِنَ الْمَلَئکَةِ إِنَاثًا إِنَّکمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِیمًا»

 «آیا پروردگارتان براى شما پسران برگزید و خود فرشتگان را به دخترى اختیار کرد؟ حقا که سخنى است بزرگ که بر زبان مى‏آورید.»

زمر (8): «وَ إِذَا مَسَّ الْانسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِیبًا إِلَیْهِ ثمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسىَ مَا کانَ یَدْعُواْ إِلَیْهِ مِن قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَندَادًا لِّیُضِلَّ عَن سَبِیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلًا إِنَّکَ مِنْ أَصحَابِ النَّارِ»

 «چون به آدمى گزندى برسد، به پروردگارش روى مى‏آورد و او را مى‏خواند. آن گاه چون به او نعمتى بخشد، همه آن دعاها را که پیش از این کرده بود از یاد مى‏برد و براى خدا همتایانى قرار مى‏دهد تا مردم را از طریق او گمراه کنند. بگو: اندکى از کفرت بهره‏مند شو، که تو از دوزخیان خواهى بود.»

روم (28): «ضَرَبَ لَکُم مَّثَلًا مِّنْ أَنفُسِکُمْ هَل لَّکُم مِّن مَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم مِّن شُرَکَاءَ فىِ مَا رَزَقْنَاکُمْ فَأَنتُمْ فِیهِ سَوَاءٌ تخَافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنفُسَکُمْ کَذَالِکَ نُفَصِّلُ الاْیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»

 «براى شما از خودتان مثَلى مى‏آورد: مگر بندگانتان در آنچه به شما روزى داده‏ایم با شما شریک هستند تا در مال با شما برابر باشند و هم چنان که شما آزادان از یکدیگر مى‏ترسید از آنها هم بیمناک باشید؟ آیات را براى مردمى که تعقل مى‏کنند این سان تفصیل مى‏دهیم.»

در ضمن خدا در (28 روم) تذکر مى دهد که مملوک شخص شریک شخص نمى شود.

با توجه به بحث بالا مى فهمیم که شباهتى میان بت پرستان و شیعیان وجود ندارد زیرا اولا بت پرستان خود شافعان خود را برگزیده اند در حالى که شافعان ما یعنى ائمه از جانب خدا تعیین شده اند و آنها براى شافعان خود قدرت مستقل از خدا در نظر مى گرفتند و آنها را عبادت مى کردند که ما به هیچ کدام اینها قائل نیستیم و در ضمن خداى ما هم با خداى آنها فرق دارد پس نمى توان گفت که شیعیان شبیه بت پرستان هستند.

1. بحار النوار/ 93/ 75، فقه القرآن/ 1/ 293:

2. کافى/ 4/ 542، مستدرک الوسایل 9/ 195، بحار النوار 3/ 253:

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 7

                        در خواست از مردگان و ارتباط با آنان:

 

آنها با استناد به آیات نمل 80، فاطر 22، نحل 20 و 21 و برخى روایات که خواب و مرگ به هم تشبیه شده اند درخواست کردن از مردگان و ارتباط برقرار کردن با آنها را شرک مى دانند.

نمل (80): «انَّکَ لا تُسمِعُ المَوتى وَ لا تُسمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اذا وَ لَّوا مُدبِرینَ»

 «همانا تو نتوانى که مردگان را سخنى بشنوانى و یا کران را که از گفتارت روى مى گردانند به حقیقت شنوا کنى»

فاطر (22): «وَ ما یستَستَوِى الاحیاءُ وَلَا الامواتُ انَّ اللهَ یُسمِعُ مَن یَشاءُ وَ ما انتَ بِمُسمِعٍ مَن فِى القُبُورِ»

 «و ابداً زندگان با مردگان برابر نیستند. و خدا هر که را بخواهد شنواى کلام حق سازد و تو آن کس را که در گورستان فرورفته هرگز شنوا نتوانى کرد.»

نحل (20 و 21): «وَ الَّذینَ یَدعوُنَ مِن دوُنِ اللهِ لا یَخلُقوُنَ شَیئًا وَهُم یُخلَقوُنَ (20) امواتٌ غَیرٌ احیاءٍ وَ ما یَشعُرُونَ ایّانَ یُبعَثُونَ»

 «و بدانید که آنچه را غیر از خدا به خدایى مى خوانید او چیزى خلق نکرده و اثرى در عالم به نفع خلق ندارد و خود نیز مخلوقست اینها مرده و از حیات بى بهره اند و هیچ حس و شعور ندارند که در چه هنگام مبعوث مى شوند.»

جواب:

در ابتدا ارتباط با مردگان اصلا شرک نبوده و در نهایت مى توانند آن را یک کار لغو و بیهوده قلمداد کنند زیرا کارى که در زمان حیات پیامبرامرى رایج و مشروع بوده نمى تواند بعد از فوت ایشان به شرک تبدیل شود.

اولًا در 80 نمل طبق مفردات ص 477 مى توان گفت که منظور از مردگان کسانى هستند که قلب آنها مرده و گمراهند.

دوماً این حکم ممکن است فقط براى پیامبر باشد چون پیامبر مورد خطاب است البته ما مى دانیم که پیامبر هم طبق صحیح مسلم جلد 8 صفحه ى 163 قادر به شنیدن صداى مردگان و شنواندن آنها هستند.

سوماً شاید خدا مى گوید که اى پیامبر تو به خودى خودت مستمع نیستى و این کار من است.

در ضمن بعد از مرگ نابودى نیز و طبق 99 و 100 مؤمنون و 28 نحل بعد از مرگ برزخ است و روح در آنجا به زندگى خود ادامه مى دهد.

نحل (28): «الَّذینَ تَتَوَفّاهُمُ المَلائِکَهُ ظالِمى انفُسِهِم فَالقَوُا السَّلَمَ ما کُنّا نَعمَلُ مِن سُوءٍ بَلى انَّ اللهَ عَلیمٌ بِما کُنتُم تَعمَلُونَ»

 «آنها را فرشتگان ماموران غضب الهى جانشان را مى گیرند در حالى که در دنیا به نفس خود ستم کردند در آن حال مرگ مجبوراً سر تسلیم پیش دارند و گویند ما را به دنیا کار بد نکردیم آرى خدا به هر چه کرده اید آگاهست»

مؤمنون (99 و 100): «حَتى اذا جاءَ احَدَهُمُ المَوتُ قالَ رَبِّ ارجِعُونِ (99) لَعَلّى اعمَلُ صالحًا فیما تَرَکتُ کَلّا انَّها کَلِمَهٌ هُوَ قائِلُها وَ مِن وَرائِهِم بَرزَخٌ الى یَومِ یُبعَثُونَ»

 «تا آنگاه که وقت مرگ هر یک فرا رسد در آن حال آگاه و نادم شده و گویند بارالها مرا به دنیا باز گردان تا شاید به تدارک گذشته عملى صالح به جاى آرم و به او خطاب شود هرگز نخواهد شد و این کلمه را از حسرت بگوید و پشت آنها عالم برزخست تا روزى که برانگیخته شوند.»

تشبیه مرگ به خواب دلیل بر آن نیست که این دو در تمامى خصوصیات و حتى در خصوصیات زیادى به هم شبیه هستند زیرا وجود یک شباهت مانند اختیارى نبودن هم براى این تشبیه کافى است.

درر ضمن خود آنها در کتاب هایشان مدارکى دال بر این دارند که ارتباط با مردگان اشکال نداشته و مردگان از احوال دنیا با خبر مى شوند که برخى از آنها عبارتند از:

اگر مرده فرد صالحى باشد به تشییع کنندگان جنازه اش مى گوید زود مرا به قبرم ببرید و اگر مرده فرد بد کارى باشد مى گوید مرا کجا مى برید واى بر من مرا بسوى قبرم نبرید. (1)

مرده معذب مى شود از گریه ى خانواده اش. (2)

مرده کسى را که او را حمل مى کند و مى شورد و در قبر مى گذارد را مى شناسد. (3)

باید توجه داشت که ما در سلام نماز خود مى گوییم: «السلام علیک ایها النبى و رحمه الله و برکاته» و به پیامبر سلام مى دهیم و او را مخاطب قرار مى دهیم پس ایشان باید بتوانند با ما ارتباط بر قرار کنند و این سلام در مذاهب اربعه یکى است.

حیات من براى زندگى شما خوب است شما با من صحبت مى کنید و من با شما صحبت مى کنم و مرگ من هم براى شما خیر است چون اعمال شما بر من عرضه مى شود اگر خیرى دیدم خدا را شکر مى کنم و اگر شرى دیدم براى شما استغفار مى کنم.

واضح است که در صورت نابودى دیگر این سخن پیامبر بى معنى بوده پس در مى یابیم که انسان پس از مرگ نابود نمى شود. (4)

از پیامبر (ص) نقل است که هر کس به حج بیاید و مرا زیارت نکند در حق من جفا کرده. (5)

پیامبر فرمودند: هرکس قبر من را زیارت کند بعد از مرگم مانند کسى است که من را در زمان حیاتم زیارت کرده.

در تاریخ داریم که یکى از صحابه بعد از فوت پیامبر از ایشان براى نزول باران کمک خواسته و پیامبر نیز حاجت فرد را برآورده کرده است (6) ابن ابى شیبه (استاد بخارى) در مصنف جلد 7 ص 482، کنز العمال متقى هندى جلد 7 ص 431

1. صحیح بخارى جلد 2 صفحه 87

2. صحیح مسلم جلد 3 صفحه 41

3. مسند احمد- الامام احمد حنبل- ج 3- ص 3

4. کنز العمال- المتقى الهندى- ج 11- ص 407

5. الدر المنشور- جلال الدین السیوطى- ج 1- ص 237

6. السنن الکبرى- البیهقى- ج 5- ص 246

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 8

                        زیارت قبور:

 

به چهار دلیل، زیارت امرى مشروع است: 1- قرآن (نساء 64) 2- روایات: از پیامبرنقل شده که فرمودند: «هرکس قبر مرا زیارت کند، شفاعتش بر من لازم مى گردد.» این داراى 40 منبع از کتاب هاى اهل سنت است. 3- عمل اصحاب: خلیفه ى دوم اهل سنت بعد از فتوحات شام وقتى وارد مدینه شد اولین اقدامش این بود که به مسجد آمد و بر رسول خدا (ص) سلام فرستاد. 4- عقل: عقل مى گوید تعظیم کسى که خداوند او را بزرگ داشته است نیکوست. زیارت هم نوعى تعظیم است.

نساء (64):

 «وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا»

 «هیچ پیامبرى را نفرستادیم جز آنکه دیگران به امر خدا باید مطیع فرمان او شوند. و اگر به هنگامى که مرتکب گناهى شدند نزد تو آمده بودند و از خدا آمرزش خواسته بودند و پیامبر برایشان آمرزش خواسته بود، خدا را توبه‏پذیر و مهربان مى‏یافتند.»

الدر المنشور- جلال الدین السیوطى- ج 1- ص 237:

از پیامبر (ص) نقل است که هر کس به حج بیاید و مرا زیارت نکند در حق من جفا کرده.

السنن الکبرى- البیهقى- ج 5- ص 246:

پیامبر فرمودند: هرکس قبر من را زیارت کند بعد از مرگم مانند کسى است که من را در زمان حیاتم زیارت کرده.

این سخنان ثابت مى کند زیارت قبور اشکال که ندارد هیچ مستحب هم هست.

در ضمن روح فرد زنده بوده قبر او تنها محلى براى ملاقات افراد زنده با آن مرده با این توجه که روح او متوجه مى شود و نابود نشده است.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 9

                        آیا علماى مذاهب چهارگانه، درباره تبرّک و یا مس منبر و قبر پیامبر (ص) و یا قبور صالحین، نظر مثبت دارند؟

 

آرى، از احمد بن حنبل رییس مذهب حنابله، و رملى شافعى و محب‏الدین طبرى و ابو الصیف یمانى- یکى از علماى بزرگ مکه و زرقانى مالکى و عزامى شافعى و دیگران نقل شده است، که تفصیل آن به این شرح است:

1- عبداللّه، فرزند احمد بن حنبل مى‏گوید: از پدرم پرسیدم: مسّ منبر رسول‏اللّه و تبرّک با مسّ آن و بوسیدن و یا مس و متبرّک شدن به قبر شریف و یا بوسیدن آن به قصد ثواب، چه حکمى دارد؟ پدرم گفت: هیچ اشکالى ندارد. (1)

2- رملى شافعى مى‏گوید: تبرّک به قبر پیامبر (ص) و یا عالم و یا اولیا جایز است و بوسیدن و استلام آن ایرادى ندارد. (2)

3- محب الدین طبرى شافعى گوید: بوسیدن قبر و دست گذاشتن روى آن جایز است و سیره و عمل علما و صالحان بر آن است. (3)

4- از نظر تاریخى ثابت شده است که مردم از خاک پاک قبر پیامبر (ص) و حضرت حمزه بلکه از کلّ مدینه به عنوان تبرک بر مى داشتند و روایاتى هم وارد شده که تربت مدینه شفاى هر دردى است و امان از جذام و صداع.

از جمله زرکشى مى‏گوید: تربت قبر حمزه از منع برداشتن خاک حرمین، استثنا شده است؛ زیرا اتفاق همگان بر جواز نقل آن براى معالجه صداع است. (4)

ابو سلمه از پیامبر (ص) نقل مى‏کند: «غُبارُ الْمَدِینَةِ یُطْفِی الْجذام».

ابن اثیر جزرى از پیامبر (ص) نقل کرده:

 «وَالَّذی نَفْسِی بِیَدِهِ إنَّ فی غُبارِها شِفاءٌ مِنْ کُلِّ داءٍ».

 «سوگند به کسى که جان من در دست اوست، غبارِ خاک مدینه شفاى از هر دردى است.»

سمهودى مى‏نویسد: روش صحابه و دیگران این بود که از خاک قبر پیامبر (ص) برمى‏داشتند (5)

1. الجامع فى العلل و معرفة الرجال، ج 2، ص 32؛ وفاءالوفا، ج 4، ص 1414.

2. کنز المطالب، ص 219.

3. اسنى المطالب، ج 1، ص 331.

4. وفاء الوفا، ج 1، ص 69.

5. وفاء الوفا، ج 1، ص 544

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 10

                        نمونه‏اى بیاورید که اهل سنت به جنازه یا قبر بزرگانشان تبرک جسته باشند

 

دو مورد ذیل، نمونه‏اى هستند از موارد بسیار که از نظر شما مى‏گذرد:

* تبرک به قبر و خاک قبرِ سعد بن معاذ صحابى‏

ابن سعد و ذهبى مى‏گویند: شخصى مقدارى از خاک قبر سعد بن معاذ برداشت، سپس نگاهى به آن کرد، ناگهان آن را مشک یافت. (1)

* تبرّک به خاک قبر عبداللّه حداّنى‏

ابونعیم اصفهانى و ابن حجر عسقلانى مى‏گویند: حدانى در سال 183 ه خ. در روز هشتم ذى‏الحجه- یوم الترویه- کشته شد و مردم از خاک قبراو همانند مشک برمى‏داشتند و در لباس و پیراهن خود قرار مى‏دادند. (2)

البته راجع به قبر بخارى در سمرقند، و ابن تیمیّه نیز مطالبى نقل شده است، رجوع شود به طبقات الشافعیة ج 2 ص 233، سیر اعلام النبلاء، ج 12، ص 467- البدایة و النهایه، ج 14، ص 136

1. طبقات الکبرى، 3، 10- سیر اعلام النبلاء، 1، 289.

2. حلیة الاولیاء، ج 2، ص 258- تهذیب التهذیب ج 5، ص 310.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 11

                        حدیث: «لا تُشَدُّ الرِّحَالُ إِلّا إِلَى ثَلاثَةِ مَسَاجِدَ ...» زیارت قبور و قصد زیارت را منع مى‏کند؟

 

خیر، به دلایلى که در ذیل مى‏آوریم:

الف- احتمال مى‏رود که مستثنى منه در این حدیث، مکان یا مسجد باشد ولى قسطلانى در ارشاد السارى ج 2، ص 332.، تأکید دارد که مراد مسجد است. بنابراین، هیچ دلالتى بر «حرمت قصد زیارت» مشاهد متبرکه ندارد.

ب- این حدیث در مورد خودش نیز مورد عمل نیست؛ زیرا اگر مراد این است که: «جایز نیست قصد کردن به هیچ مسجدى جز سه مسجد ...» با عمل پیامبر (ص) که به‏طور قطع هر شنبه به مسجد قبا مى‏رفتند، مخالف است.

ج- بلال حبشى به یقین، به قصد زیارت قبر پیامبر (ص) از شام به مدینه آمد و جریان او معروف است.

د- علماى فریقین (شیعه وسنى) قصد کردن زیارت پیامبر (ص) را راحج دانسته و در برابر ابن تیمیّه- یعنى همان کسى که شبهه حرمت زیارت را مطرح کرد- به شدت موضع گرفتند.

*- قسطلانى مى‏گوید: «قول ابن تیمیّة حیث منع زیارة قبر النبی (ص) وَهُوَ مِن أبشع المسائل المنقولة عنه». (1)

 «گفتار ابن تیمیّه در منع زیارت قبر رسول اللّه (ص) از بدترین مسائلى است که از او نقل شده است.»

*- غزالى مى‏گوید: «کلّ من‏یتبرک بمشاهدته (ص) فی‏حیاته، یتبرک بزیارته بعد وفاته ویجوز شدّالرحال لهذا الغرض». (2) «هرکس پیامبر (ص) را در حال حیات مى‏دید و متبرک مى‏شد، بعد از وفات ایشان نیز با زیارت حضرت از ایشان متبرک مى‏شود و شدّ رحال و قصد زیارت پیامبر (ص) نیز جایز است.»

ه خ احادیثى از طریق فریقین داریم که تأکید بر زیارت مطلق قبور دارد.

عَنِ النَّبیّ (ص): «نَهَیْتُکُمْ عَنْ زِیَارَةِ الْقُبُورِ أَلا فَزُورُوهَا». (3)

جمهور اهل سنت، از عبارت «فَزُورُوهَا» استفاده استحباب کرده‏اند ولى ابن حزم برداشت وجوب کرده است. (4)

1. ارشاد السارى، ج 2، ص 329.

2. احیاء العلوم، ج 1، ص 258؛ ذهبى در استدلال به این حدیث تأمل دارد. سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 484.

3. صحیح مسلم، ج 3، ص 65.

4. التاج الجامع للاصول، ج 1، ص 381.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 12

                        آیا جایز است زنان به زیارت قبور بروند، با توجه به آنچه از پیامبر (ص) نقل شده است: «لعن اللّه زائرات القبور»؟

 

پاسخ این پرسش را اینگونه مى‏توان داد:

الف- احادیثى داریم که مى‏گوید حضرت فاطمه زهرا (س) و یا عایشه به زیارت قبور مى‏رفتند؛ «إِنَّ فاطِمَةَ کانَتْ تَزُورُ قَبْرَ عَمِّها حَمْزَةَ کُلّ جُمُعَةٍ فَتُصَلّی وَتَبْکِی عِنْدَهُ»: (1)

 «فاطمه زهراء، هر جمعه به زیارت قبر عمویش حمزه مى‏رفت و آنجا نماز مى‏خواند و گریه مى‏کرد.»

ابن أبى ملیکه مى‏گوید: «رَأَیْتُ عائِشَةَ تَزُورُ قَبْرَ أَخِیها عَبْدالرَّحْمن وَماتَ بِالْحبشی وَ قُبر بمکة». (2)

 «عایشه به زیارت قبر برادرش عبدالرحمان در مکه مى‏رفت ... او در منطقه‏اى به نام حبشى که در نزدیکى مکه است مُرد و به مکه انتقال یافت و دفن گردید».

ب- این حدیث- لَعَنَ اللّه زائرات القبور با حدیث بُریده نسخ شده و یا معارض است، چنانکه حاکم نیشابورى و ذهبى به آن تصریح کرده‏اند.

و روایت بریده: «نَهى رَسُول‏اللّه (ص) عَنْ زِیارَةِ الْقُبُورِ ثُمَّ أَمَرَ بِزِیارَتِها». (3)

ج- علماى اهل سنت فتوى به استحباب زیارت قبور براى زنان داده‏اند:

* ابن عابدین مى‏گوید: «هل تستحبُّ زیارة قبره (ص) للنساء؟

الصحیح: نعم بلا کراهة، بشروطها على ما صرّح به بعض العلماء اما على الأصحّ من مذهبنا و هو قول الکرخی وغیره: من أنّ الرّخصة فی زیارة القبور ثابتة للرجال و النساء جمیعاً فلا اشکال و اما على غیره فذلک نقول بالاستحباب لإطلاق الأصحاب بل قیل واجبة». (3)

1. سنن الکبرى، ج 4، ص 132؛ مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 572.

2. مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 570- معجم البلدان 2، 214.

3. السنن الکبرى، ج 4، ص 131؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 374

4. رد المحتار، ج 2، ص 263؛ المواهب اللدنیه، ج 3، ص 405.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 13

                        آیا زیارت قبور براى زنها استحباب دارد؟

 

آرى هیچ کراهتى هم ندارد، البته طبق ضوابط و شرایطى که بعضى از علما بدان اشاره کرده‏اند.

صحیح تر نزد ما و کرخى و دیگران این است که جواز زیارت قبور براى مردان و زنان ثابت است و هیچ اشکالى در آن نیست. اما بنا بر غیر مذهب- و مبناى- ما، باز هم قائل به استحباب هستیم چون اصحاب به طور مطلق فتوى به استحباب داده و ویژه مردها ندانسته‏اند. بلکه بعضى قائل به وجوب آن شده‏اند.»

د- این حدیث (لَعَنَ اللَّهُ زائرات الْقُبُور) سه طریق دارد که هر سه ضعیف است:

در طریق اول ابن خثیم است و گفته‏اند که به احادیث او احتجاج و استدلال نمى‏شود. میزان الاعتدال، ج 2، ص 9 45.

در طریق دوم باذان است که او هم مورد احتجاج نیست. تهذیب الکمال، ج 4، ص 6.

در طریق سوم عمر بن ابى سلمه است که او را هم ضعیف دانسته‏اند. سیراعلام النبلاء، ج 6، ص 33.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 14

                        بنای بر قبور

 

                        تعمیر قبور و ساخت گنبد بر فراز آن:

 

 «پیامبر نهى فرمودنداز گچ کارى قبر و این که روى قبر ساختمان بنا کنند.» وهابیان براساس این روایت، نسبت به تعمیر قبور و ساختن بنا و گنبد روى آن ها موضع گیرى مى کنند و ویرانى قبور و گنبدهاى اطراف قبور را واجب مى دانند.»

ما در جواب مى گوییم که در احادیث فراوانى نهى بر کراهت حمل شده و نهى همیشه دلالت بر حرمت ندارد. علاوه بر آن، مصالحى چون معلوم بودن قبر و از بین نرفتن آن با ساخت بنا روى آن در میان بوده است، چنان که رسول خدا (ص) قبر عثمان بن مظعون را با گذاشتن سنگى روى آن نشانه گذارى کرد و فاطمه زهرا (س) قبر حضرت حمزه را با سنگى علامت گذاشت.

در ضمن در اینجا سؤال مى شود که چطور است که ایجاد گنبد و بارگاه براى افرادى عادى مانند بخارى اشکالى ندارد اما براى ائمه ى ما این اولیاء الهى شرک است؟

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 15

                        آیا ساختن و بنا بر قبور؛ از قبیل گنبد، ضریح و ... منع شرعى دارد؟

 

الف دلیلى بر حرمت، جز روایت ابى الهیاج نیست صحیح مسلم، ج 3، ص 61. و نیز این روایت از نظر سند مورد اشکال است؛ زیرا وکیع و حبیب‏بن ابى‏ثابت از راویان سند این حدیث هستند و هر دو از نظر اهل سنت مورد بحث مى‏باشند.

ب- در دلالت حدیث نیز جاى بحث و گفتگو وجود دارد؛ چون «وَ لا قَبراً الّا سوّیته» به معناى تخریب بناى قبور نیست بلکه به معناى مسطح کردن آن در مقابل تسنیم؛ یعنى بلند کردن قبر و بالا آوردن؛ آن همانند کوهان شتر است.

قسطلانى مى‏گوید: «السنة فی القبر تسطیحه و انَّه لا یجوز ترک هذه السنّة لمجرّد انّها صارت شعاراً للروافض وانّه لا منافات بین التسطیح و حدیث ابى هیاج: لأنّه لم یُرَد تسویته بالأرض و انّما أراد تسطیحه جمعاً بین الأخبار ...» ارشاد السارى، ج 2، ص 468.

سنت پیامبر (ص) همان مسطح کردن قبر است و این سنت- چون شعار پیروان مذهب شیعه گردیده- جایز نیست رها شود و هیچ منافاتى میان مسطح کردن قبر و روایت أبى الهیاج نیست؛ زیرا که منظور روایت صاف کردن قبر و برابر کردن آن بازمین نیست. بلکه مراد مسطح کردن در مقابل تسنیم است، و این معنا را از جمع میان روایات به دست مى‏آوریم.

ج- روش مسلمانان این بوده که روى قبرها بنا مى‏ساختند:

1- بناى حجره شریف نبوى.

2- قبور ائمه بقیع که در سال 1345 ه خ ق به دست وهابیان تخریب گردید.

3- قبر ابراهیم فرزند رسول‏اللّه (ص) در خانه محمدبن زیدبن على بود و به دست وهابیان تخریب گردید.

4- بناى مسجد، روى قبر حمزه (ع). در اوایل قرن دوم هجرى و به دست وهابیان تخریب گردید.

5- بناى قبر سعد بن معاذ- این قبر در منزل ابن افلح بود و در زمان عمربن عبدالعزیز بر روى آن گنبد ساختند. وفاء الوفا، ج 2، ص 545.

6- بنا بر روى قبر باهلى (سال 275 ه خ.) در بصره. سیر اعلام النبلاء، ج 13، ص 285.

7- بنا بر روى قبر امیر مؤمنان حضرت على‏بن ابى طالب (ع) در قرن دوم. موسوعة العتبات 6، 97.

8- بنا بر روى قبر سلمان فارسى. تاریخ بغداد، ج 1، ص 163.

9- بنا بر روى قبر ابوعوانه (سال 316 ه خ.). سیر اعلام النبلاء، ج 14، ص 419.

خلاصه، سیره مسلمین؛ چه شیعه و چه سنى بر این بوده است که بر قبور بزرگان دین حرم و بارگاه بسازند و این سیره در تمام بلاد اسلامى همچنان ادامه دارد. قبور ائمه اطهار (ع) در نجف و کربلا و کاظمین و سامرا و مشهد و قبور بزرگان اهل سنت؛ ابو حنیفه و عبدالقادر در بغداد و بخارى در سمرقند و ... شاهد بر مدّعى است، تنها وهابیان هستند که در حجاز با این سیره مسلمین به مخالفت برخاسته‏اند.

آیا حدیث: «نَهى رَسُول اللّه (ص) أن یجصّص القبر وأن یعقد علیه وأن یبنى علیه» صحیح مسلم، ج 3، ص 63. صریح در منع از ساختن بر قبور نیست؟

اولًا- این روایت با سیره قطعیه مسلمین منافات دارد؛ چنانکه در پاسخ پرسش پیش روشن شد.

ثانیاً- سند این روایات، جاى بحث دارد؛ زیرا در سند آن ابوالزبیر- محمد بن مسلم آمدى- قرار گرفته و علماى رجال و حدیث اهل سنت چون احمد بن حنبل و ابن عیینه و شعبه و ابو حاتم، او را ضعیف مى‏دانند تهذیب الکمال 407: 26.

و همچنین در سند آن حفص بن غیاث است و علماى رجال همچون یعقوب بن شیبه درباره او نظر منفى دارند تهذیب‏التهذیب 2، 360- تاریخ بغداد 8، 199- سیر اعلام النبلاء 9، 31.

و باز در سند این روایات، شخصى بنام ربیعه است که ازدى وابن أبى شیبه و ساجى در باره او تأمل دارند. تهذیب التهذیب 9، 143، میزان الاعتدال 3، 545، تهذیب‏الکمال 18، ص 483. و بالاخره تمامى طرق و اسناد این روایات، مورد اشکال است. به ص 182 «الوهابیه، دعاوى وردود» مراجعه شود.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 16

                        ویران نمودن گنبد و بارگاه قبرها

 

در مدینه بودم، قبرهای شریف بزرگان اسلام مانند امام حسن مجتبی- علیه السّلام-، امام سجاد- علیه السّلام-، امام باقر- علیه السّلام-، امام صادق- علیه السّلام- و ... را خاک آلود و مساوی با زمین دیدم، متأثر شدم، با این‏که این قبور شریف، دارای قبّه و بارگاه بودند، ولی وهابیان به بهانة شرک و حرام بودن ساختمان بر روی قبر، آنها را (در حدود سال 1344 ه-. ق) ویران نمودند، در این رابطه یکی از دانشمندان شیعه با یکی از وهّابیان در این مورد، مناظرة زیر را انجام داده است:

دانشمند شیعی: چرا این ساختمان‏ها را ویران می‏کنید؟ چرا اهانت و بی‏احترامی می‏نمائید؟

وهّابی: آیا شما حضرت علی بن ابیطالب- علیه السّلام- را قبول دارید؟

دانشمند شیعی: البتّه، او امام اول ما، و خلیفة بلافصل پیامبر اسلام- صلّی الله علیه و آله- است.

وهّابی: در کتاب‏های معتبر ما (1) چنین نقل شده: سه نفر به نام‏های یحیی و ابوبکر و زهیر و ... نقل می‏کنند که وکیع از سفیان، و او از حبیب، و او از ابی وائل، و او از ابی الهیّاج اسدی نقل نمود که علی به ابی الهیاج فرمود: آیا ترا به کاری برانگیزم که پیامبر خدا- صلّی الله علیه و آله- مرا به آن کار، برانگیخت؛ تصویری را ترک مکن مگر این‏که آن را محو کنی، و قبر بلندی را ترک مکن مگر آن را مساوی و برابر زمین سازی.

دانشمند شیعی: این حدیث، هم از نظر سند و هم از نظر دلالت، مخدوش و مردود است.

اما از نظر سند: افرادی مانند: 1. وَکیع. 2. سُفیان. 3. حبیب بن ابی ثابت. 4. ابی وائل وجود دارند که حدیث شناسان، آنها را مورد اطمینان نمی‏دانند.

مثلًا از احمد حنبل دربارة «وَکیع» نقل شده که: «وی در پانصد حدیث، خطا کرده است. (2) و دربارة سفیان ثوری، از ابن مبارک نقل شده که: سفیان حدیث می‏گفت، و تدلیس می‏کرد، وقتی مرا دید خجالت کشید. (3)

 «تدلیس» یعنی ناحق را به صورت حق جلوه دادن. دربارة حبیب بن ابی ثابت، از ابوحیان نقل شده که او در حدیث، تدلیس می‏کرد. (4)

و دربارة ابی وائل می‏گوید: وی از نواصب و از منحرفان از امام علی- علیه السّلام- بود. (5)

قابل توجه این‏که: تمام کتب صحاح ششگانه اهل تسنن، از «ابوالهیاج» همین یک حدیث را نقل نموده‏اند، و همین مطلب حاکی است که وی اهل حدیث نبوده و قابل اعتماد نیست، پس حدیث فوق، از نظر سند، قابل اعتماد نخواهد بود.

و امّا از نظر دلالت و محتوا:

الف: واژة «مُشرف» که در حدیث فوق آمده، از نظر لغت، یعنی مکان بلندی که بر مکان دیگر، بلند و مسلّط است، پس شامل هرگونه بلندی نخواهد شد.

ب: واژة «سَوَّیتَه» در لغت به معنی مساوی قرار دادن، و راست کردن چیز کج است.

بنابراین، معنی حدیث این نیست که هرگونه قبر بلند را ویران کن. وانگهی، برابری قبر با زمین، برخلاف سنّت اسلامی است، زیرا همة فقهای اسلامی به استحباب بلندی قبر از زمین به اندازة یک وجب، فتوا داده‏اند (6)

احتمال دیگر این است که منظور از «سوّیته» این است که بالای قبر را یک سطح و مساوی قرار بده، نه مثل پشت ماهی و کوهان شتر. چنانکه علمای بزرگ اهل تسنن، مانند مسلم در صحیح خود، و ترمذی و نسائی در سنن‏های خود، همین معنی را از حدیث فوق فهمیده‏اند.

نتیجه این‏که: از سه احتمال (1. ویرانی بنای قبر. 2. برابر قرار دادن قبر با زمین مجاورش. 3. هم سطح و یکنواخت قرار دادن بالای قبر). احتمال اول و دوم، ناصحیح است، و احتمال سوم، درست است.

بنابراین، حدیث فوق، از نظر دلالت، هرگز دلیل لزوم ویران نمودن بنای قبرها نیست. (7) در اینجا می‏افزائیم که: اگر امام علی- علیه السّلام- ویران کردن ساختمان و بنای قبور را لازم می‏دانست، پس چرا در عصر خلافت خود، بنای قبور اولیاء خدا و پیامبران- علیهم السّلام- را در بیت المقدس و ... ویران نکرده، و در تاریخ چنین شاهدی دیده نشده است؟!

و در عصر حاضر، اگر وهّابیان، بنای قبور را لازم می‏دانند، پس چرا بنای باعظمت قبر شریف پیامبر- صلّی الله علیه و آله-، و قبر ابوبکر و عمر را ویران نکرده‏اند؟!

وهّابی: خراب نکردن بنای قبر پیامبر و عمر و ابوبکر، از این رو است که: دیواری بین آن قبور و مردم نمازگزار باشد، تا نمازگزاران، آن قبور را قبله خود قرار ندهند و بر آن قبور سجده ننمایند.

دانشمند شیعی: این کار با یک دیوار و یا حائل دیگر، امکان پذیر بود، و دیگر نیاز به گنبد سبز عظیم نداشت، و در کنارش نیاز به گلدسته نبود.

وهّابی: من از شما یک سؤال می‏کنم، آیا ما در قرآن دلیلی داریم که برای قبرهای اولیای خدا، ساختمان مجلل و ضریح، درست کنید؟

دانشمند شیعی: اوّلًا: بنابر این نیست که همه چیز، حتی مستحبّات در قرآن ذکر گردد، وگرنه قرآن صدها برابر حجم کنونی خود را پیدا می‏کرد.

و ثانیا: در قرآن، اشاراتی به این موضوع شده است، مثلًا در آیة 32 سورة حج می‏خوانیم: «وَ مَنْ یُعَظِّمَ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوب؛ هرکس شعائر الهی را تعظیم و احترام کند، چنین کاری نشانة تقوای دلها است.

واژة «شعائر» جمع «شعیره» به معنی نشانه است، منظور در این آیه نشانة وجود خدا نیست، زیرا همة جهان، نشانة وجود خدا است، بلکه منظور «نشانه‏های دین خدا است (8)

هر چیزی که نشانة دین خدا باشد، احترام به آن موجب تقرّب به خدا است، اینک می‏گوییم: پیامبران و امامان و اولیاء خدا- علیهم السّلام- دعوت کنندة مردم به سوی خدا بودند، قبر آنها نشانه‏ای از دین خدا خواهد بود، حال اگر ما قبر آنها را به گونة عالی بسازیم، و بنای ساختمان روی قبر را مجلل نمائیم، به نشانة دین خدا احترام نموده‏ایم، بنابراین کاری که محبوب خدا در قرآن است انجام داده‏ایم.

و در آیة 23 شوری، مودّت نزدیکان پیامبر- صلّی الله علیه و آله- به عنوان مزد رسالت بیان شده است (9) آیا ما به عنوان ابراز دوستی به خویشان پیامبر- صلّی الله علیه و آله-، قبور شریف آنها را تمیز و آبرومندانه و مجلل کنیم، کار خلافی انجام داده‏ایم؟ مسلماً پاسخ، منفی است.

فی المثل، آیا اگر یک جلد قرآن مجید، در جای نامناسب، روی خاک در برابر باد و بوران باشد، توهین به قرآن نیست؟ و اگر فرضاً توهین نباشد، اگر آن را در میان قاب ظریف، و در جای آبرومند، دور از گردوغبار و دست‏های آلوده قرار دهیم، بهتر نیست؟!

وهّابی: اینها که می‏گویید، گفتار عرف پسند خوبی است، ولی قرآن صراحتی در این معنی ندارد.

دانشمند شیعی: در قرآن، در مورد اصحاب کهف آمده: هنگامی که آنها به غاری پناهنده شدند و در همانجا به خواب عمیق و بیدارنشدنی فرو رفتند، مردم آنجا را پیدا کرده و کنار آن غار آمدند، در مورد این‏که آن مکان را به چه صورتی درآورند، نزاع کردند، گروهی گفتند: ابْنوا علیهم بُنیاناً: «بنائی بر آن بسازید». ولی گروه دیگر که در این کار (و آگاهی از راز آنها) پیروز شده بودند، گفتند: «لنتَّخِذَنَّ علیهم مسجداً»؛ ما مسجدی در کنار مدفن آنها می‏سازیم (10)

قرآن هر دو نظر را نقل کرده، بی‏آنکه انتقاد کند، اگر این دو نظر، یا یکی از آن دو، ناصحیح و یا حرام بود، قرآن قطعاً از آن انتقاد می‏نمود، به هر حال هر یک از این دو نظر، بیانگر یکنوع احترام به قبور اولیای خداست، و سه آیة مذکور 1. آیة تعظیم شعائر. 2. آیة مودّت. 3. دو نظریّة مردم دربارة قبور اصحاب کهف، نشانگر جواز، بلکه استحباب مجلل نمودن قبور اولیای خداست (11)

آخرین سخن آنکه: آنچه در بعضی از تواریخ و روایات، دیده شده از ساختمانسازی قبور، نهی می‏شد، به خاطر آن بوده که خود قبر اولیای خدا، عبادتگاه و سجده گاه نگردد، ولی اگر مؤمن یکتاپرستی، با کمال خلوص، در کنار قبر مجلل بندگان صالح الهی، تنها خدا را بپرستد، و انتخاب آن مکان به خاطر شرافتش باشد و آن شرافت بر اثر قبر بندة صالح و یکتاپرستی، به دست آمده باشد، نه تنها بوی شرک نمی‏دهد، بلکه بر توحید و خلوص یکتاپرستی، می‏افزاید و تأکید می‏کند.

1. صحیح مسلم، ج 3، ص 61، سنن ترمذی، ج 2، ص 256، سنن نسائی، ج 4، ص 88

2. تهذیب التّهذیب، ج 11، ص 125

3. همان، ج 4، ص 115

4. همان، ج 3، ص 179

5. شرح نهج‏البلاغه حدیدی، ج 9، ص 99

6. الفقه علی المذاهب الاربعه، ج 1، ص 420

7. اقتباس و تلخیص از «آئین وهّابیّت»، ص 56 تا 64

8. مجمع البیان، ج 4، ص 83

9. قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏

10. کهف، 21

11. اقتباس از آئین وهّابیّت، ص 43، تا 46

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 17

                        آیا قراردادن روشنایى بر قبور؛ مثل شمع و لامپ و ... اشکال شرعى دارد؟

 

به چند دلیل باید گفت خیر:

الف- طبق روایات اهل سنت، پیامبر (ص) شبى مى‏خواست وارد قبر و یا قبرستانى شود که دستور داد چراغ روشن کردند (1).

ب- سیره و روش مسلمین همواره بر این بوده که بر روى قبور بعضى از صحابه و صلحا چراغ و به اصطلاح قندیل روشن مى‏کرده‏اند:

* قندیل بر روى قبر ابو ایوب انصارى، در قرن چهارم (2).

* قندیل بر روى قبر زبیربن عوام، در قرن چهارم (3).

* قندیل بر بارگاه حضرت موسى بن جعفر (ع)، اوایل قرن پنجم (4).

ج- حدیث «لَعَنَ‏اللَّهُ الْمُتَّخذینَ عَلَیها الْمَساجِدَ وَالسُرُج» مورد اشکال سندى است؛ زیرا راوى آن «ابو صالح» است که از نظر اهل سنت ضعیف و مردود مى‏باشد و شارحان این حدیث گفته‏اند: نهى در اینجا «ارشادى» است نه «مولوى» چنانکه سِنْدى و عزیزى و على‏ناصف و شیخ حنفى بدان اشاره کرده‏اند. (5)

1. الجامع الصحیح، ج 3، ص 372

2. تاریخ بغداد، ج 1، ص 154

3. المنتظم، ج 14، ص 383

4. وفیات الاعیان، ج 5، ص 310

5. شرح الجامع الصغیر، ج 3، ص 198؛ سنن نسائى، ج 4، ص 95؛ التاج، ج 1، ص 381.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 18

                        آیا حدیث: «لَعَنَ اللَّهُ الْیَهُودَ اتَّخَذُوا قُبُورَ انْبِیائِهِمْ مَساجِدَ» و حدیث: «الَّلهُمَّ لا تَجْعَلْ قَبْری وَثَناً» دلالت بر عدم زیارت و دعا در کنار قبور دارد.

 

در پاسخ این پرسش نیز- مانند پرسشهاى پیشین- باید به چند نکته بپردازیم:

الف- افرادى که در سند این حدیث آمده‏اند، یا ضعیف هستند و یا مجهول؛ مثلًا «عبدالوارث» نزد علماى رجال اهل سنت مردود است، چون قَدَرى مسلک بوده‏است. و «ابو صالح» مردّد بین ضعاف و ثقات است و «عبداللّه بن عثمان» منکر الحدیث و ابن بهمان، شناخته شده نیست. پس حدیث از نظر سند مشکل دارد.

ب- حدیث هیچ دلالتى بر حرمت نمازگزارى و دعا کردن در جوار قبور ندارد؛ زیرا اشاره به روایت کنیسه حبشه دارد که به هنگام مرگ فردى از صالحان خود، مسجدى بر روى قبرش بنا مى‏کردند و عکس هایى روى آن مى‏گذاشتند و به سوى آن عکس ها و قبر سجده مى‏کردند و این معنا ارتباطى به خواندن نماز براى خداوند و رو به کعبه ایستادن در کنار قبور صالحان ندارد.

* قرطبى مى‏گوید: «انَّما صوَّر اوائلهم الصور لیتأنسوا بها ویتذکّروا أفعالهم الصالحة فیجتهدون کإجتهادهم ویعبدون عند قبورهم ثمّ خلَّفهم قوم جهلوا مرادهم و وسوس لهم الشیطان: إن اسلافهم کانوا یعبدون هذه الصور ویعظّمونها فحذّر النبی عن مثل ذلک». (1)

* نیاکان آنان عکس‏هایى از مردگان خود ترسیم کردند تا به آن انس گیرند و به یاد افراد صالحشان باشند و همچون آنان جدیت و تلاش کنند و در کنار قبرشان به عبادت خدا بپردازند. ولى بازماندگان آنها به اهداف و مقاصد نیاکان خود جاهل بودند و شیطان هم وسوسه کرده، به آنان چنین القا کرد که نیاکان شما این عکس‏ها را مى پرستیدند و آن را تعظیم مى‏کردند، پس پیامبر (ص) مردم را از این انحراف بر حذر داشت.» بنابراین، هیچ دلالتى بر حرمت دعا و زیارت کنار قبور انبیا و صلحا ندارد.

* بیضاوى مى‏گوید: «لمّاکانت الیهودوالنصارى یسجدون لقبور الأنبیاء تعظیما لشأنهم ویجعلونها قبلة یتوجّهون فی الصلاة نحوها واتخذوها اوثاناً، لعنهم النبیّ (ص) ...» (2)

* چون یهود و نصارى بر قبور انبیا سجده مى‏کردند و آن را قبله- و جهت- نماز قرار مى‏دادند و همانند بت با آن رفتار مى‏کردند، مورد لعن پیامبر (ص) قرار گرفتند.

و این معنا هم هیچ ارتباطى با زیارت قبر پیامبر (ص) و ائمه طاهرین و صلحا و نماز خواندن براى خداوند- در آنجا- ندارد.

ج- بسیارى از علماى اهل سنت فتوى به جواز نماز خواندن در مقبره‏ها داده‏اند؛ از جمله آنها مالک بن انس است:

- «کان مالک لا یرى بأساً بالصلاة فی المقابر و هو اذا صلّى فی المقبرة کانت القبور بین یدیه وخلفه و عن یمینه وشماله».

- و قال مالک لا بأس بالصلاة فی المقابر و قال بلغنی إن بعض اصحاب النبی کانوا یصلّون فی المقبرة». (3)

مالک مى‏گوید: نماز خواندن در قبرستان اشکال ندارد و چنین مى‏پنداشت که اگر در اطراف نمازگزار قبرهایى باشد باز هم مشکلى به نظر نمى‏رسد.

- عبدالغنى نابلسى مى‏گوید: «اذا کان موضع القبور مسجداً أو على طریق، أو کان هناک أحد جالساً، أو أن قبر ولیّ من اولیاءاللّه أو عالم من المحقّقین، تعظیماً لروحه المشرفة، على تراب جسده اعلاماً للناس انّه ولیّ لیتبرکوا به، و یدعوااللّه عنده فیستجاب لهم، فهو أمر جائز، لا مانع منه». (4)

 «اگر قبرى مسجد شود یا در راه واقع شود ... و یا قبر یکى از اولیاءاللّه باشد، و یا عالمى از محققین براى تعظیم روان تابناک او براى اعلام و آگاهى دادن به اینکه او یکى از اولیاء اللّه است تا مردم به او تبرک جویند و در کنار آرامگاهش او دعا کنند و مستجاب شود. البته این کار جایز است و منعى ندارد.»

1. ارشاد السارى، ج 3، ص 497.

2. ارشاد السارى، ج 3، ص 479.

3. المدونة الکبرى، ج 1، ص 90.

4. الحدیقة الندیه، ج 2، ص 630.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 19

                        چرا شیعیان بر «مهر» سجده مى کنند؟ دلیل فقهى این عمل چیست؟

 

پاسخ:

1- به لحاظ فقهى، اختلاف فقه شیعه با دیگر فرق اسلامى این است که آیا سجده در نماز بر هر چیزى صحیح است یا باید بر اشیاء خاصى سجده کرد؟

فقه شیعه معتقد است که سجده بر امور خوردنى و پوشیدنى و بعضى از معادن صحیح نیست و سجده مثلًا بر سنگ و گیاه ناخوردنى و خاک و چوب و ... صحیح است. و نمى‏توان مثلًا بر فرش (که از پشم یا پلاستیک و مواد نفتى باشد) سجده کرد. اکنون که زندگى ما به گونه‏اى شده است که بعضى مواقع در مکانى نماز مى‏گزاریم که زیر انداز ما، قابل سجده صحیح در نماز نیست؛ ما قطعه‏اى از آن چه که سجده بر آن صحیح است را تهیه کرده و به عنوان محل سجده استفاده مى‏کنیم. امام صادق (ع) مى‏فرماید: سجده جایز نیست مگر بر زمین یا آن چه از زمین روید الا آن چه که پوشیدنى و خوردنى است. (1)

2- شیعه بر خاک و سنگ و اصطلاحاً «مهر» سجده مى‏کند و بر چیزى سجده کردن غیر از «براى چیزى سجده کردن» خواهد بود. یعنى «مهر» مسجود علیه است نه «مسجود له».

3- سیره عملى مسلمین در عصر پیامبر اکرم (ص)، سجده بر زمین مسجد بود که با ریگ، کف آن مفروش شده بود و وقتى هوا گرم مى‏شد آنان مشتى ریگ را در دست مى‏گرفتند و خنک مى‏کردند تا سجده بر آن آسان باشد. جابر بن عبدالله انصارى مى‏گوید: با پیامبر (ص) نماز ظهر مى‏گزاردم که یک قبضه از ریگ‏ها را در کف گرفتم تا سرد بشوند و بتوانم بر آنها سجده کنم (2) یکى از صحابه از این که پیشانیش به خاک برسد اجتناب مى‏کرد و پیامبر بدو فرمود: که پیشانیت را بر خاک بگذار (3) و یکى از اصحاب بر پیچ عمامه‏اش سجده مى‏کرد که پیامبر (ص) با دست خود عمامه را از پیشانیش بر داشت (4) و روایات دیگر اهل سنت دلالت دارند که پیامبر (ص) بر حصیر و خمره (گل کوزه) سجده مى‏فرمود. (5)

1. وسایل الشیعه، ج 3، باب 1 من ابواب" ما یسجد علیه" حدیث اول ص 591

2. مسند احمد، ج 3، ص 327 حدیث جابر و سنن بیهقى، ج 1، ص 439

3. کنزالعمال، ج 7، ص 465 حدیث شماره 19810

4. سنن بیهقى، ج 2، ص 105

5. مسند احمد، ج 6، ص 179، 309، 331، 377، و ج 2 ص 192، 198

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 20

                        اولین بار چه کسى از زیارت قبر پیامبر (ص) جلوگیرى کرد؟

 

حاکم نیشابورى (متوفاى 405 ه خ) از داود بن ابو صالح نقل مى‏کند: روزى مروان حَکَم دید که شخصى صورت خود را بر قبر پیامبر (ص) گذاشته است، با شتاب سوى او آمد و گردن او را گرفته، از جاى بلند کرد و گفت: مى‏دانى چه مى‏کنى؟! منظور وى این بود که چرا به زیارت سنگ و کلوخ آمده اى! زائر که ابو ایوب انصارى- از صحابه پیامبر (ص)- بود گفت: آرى خوب مى‏دانم که چه مى‏کنم! من هرگزبه زیارت سنگ نیامده‏ام، بلکه به‏زیارت پیامبر (ص) آمده‏ام.

از رسول‏اللّه (ص) شنیدم که فرمود: «بر دین خدا گریه نکنید اگر متولّیانش اهل بودند، و آنگاه که نااهلان برآن حکم راندند، برایش بگریید.»

جالب است که این حدیث را حاکم و ذهبى هر دو صحیح مى‏دانند!

از این رخداد تاریخى به‏خوبى روشن مى‏شود که ریشه این تفکّر از بنى‏امیه و به خصوص مروان بن حکم؛ همان طرد شده رسول‏اللّه (ص) است. مستدرک حاکم، ج 4، ص 560

آیا مس قبر شریف پیامبر (ص) و تبرّک به آن و برداشتن از تربت شریف مشروع است؟ و آیا در منابع معتبر اهل سنّت نقل شده است که کسى از صحابه و تابعین دس‏

آرى، فاطمه زهرا (س) از تربت قبر پیامبر (ص) برداشت و بر چشمانش گذاشت و چند بیت شعر سرود. ارشاد السارى، ج 3، ص 352.

2- ابو ایّوب انصارى صورت خود را روى قبر شریف پیامبر (ص) گذاشت. مستدرک حاکم، ج 4، ص 560- وفاء الوفا، ج 4، ص 1404.

3- بلال حبشى خود را روى قبر شریف پیامبر (ص) انداخت و بدن خود را به قبر مى‏سایید؛ «فَجَعَلَ یَبْکی عِندَهُ وَ یُمَرِّغُ عَلَیهِ». سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 358؛ اسدالغابه، ج 1، ص 208.

4- عبداللّه بن عمر دست خود را روى قبر شریف مى‏گذاشت. شرح الشفاء، ج 2، ص 199.

5- ابن منکدر- تابعى- صورت خود را روى قبر پیامبر (ص) مى‏گذاشت و مى‏گفت: هر زمان مشکل و یا فراموشى و لکنت زبان برایم پیش مى‏آید، از قبر پیامبر (ص) شفاء و یارى مى‏طلبم. سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 213

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 21

                        آیا استغاثه و طلب حاجت از غیر خداوند جایز است؟

 

اگر کسى بگوید: اى محمد، حاجت مرا روا کن و منظورش شفاعت و وساطت و دعا براى تعجیل و انجام کار باشد هیچ اشکالى به نظر نمى‏رسد. آیات زیادى داریم که ظاهرش صدور فعل از بنده خداست؛ ... وَارْزُقُوهُمْ فِیهَا وَاکْسُوهُمْ .... نساء: 5.

 (وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ...). توبه: 74.

 (وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ...). توبه: 59.

با اینکه بى نیاز کننده، تنها خداوند است، لیکن در این آیات، خداوند- عزّوجلّ پیامبر (ص) و مؤمنین را نیز رازق و شریک در اغنا وبى‏نیازى دانسته است. علاوه اینکه، صحابه به هنگام گرفتارى به قبر پیامبر (ص) متوسّل مى‏شدند.

عسقلانى مى‏گوید: در زمان خلافت عمر مردم گرفتار قحطى و خشکسالى شدند، شخصى از اصحاب به قبر پیامبر (ص) متوسّل شد و گفت یا رسول اللّه «اسْتَسْقِ لِأُمَّتِکَ فَانَّهُمْ قَدْ هَلَکُوا ...» (1). و شخصیت هایى چون ابن حِبّان و ابن خُزیمه و ابوعلى خلال، شیخ الحنابله در زمان گرفتارى به قبور اهل بیت پیامبر (ص) متوسّل مى‏شدند:

الف- ابن حِبّان (متوفاى 350 ه خ.) در کتاب خود «الثقات» مى‏گوید: بارها به زیارت قبر على بن موسى الرضا (ع) رفتم و در مدتى که در طوس بودم، هر وقت مشکلى بر من عارض مى‏شد، به زیارت قبر آن حضرت مى‏رفتم و از خداوند مى‏خواستم که مشکلم را برطرف کند و الحمد للَّهِ مشکلم برطرف مى‏شد و این معنا را مکرّر امتحان کردم و نتیجه گرفتم. (2)

ب- ابن خُزیمه؛ هموکه شیخ بخارى و مسلم و به اصطلاح شیخ الاسلام است، شاگردى دارد به نام محمد بن مومل. وى مى‏گوید: به همراه استادم ابن خزیمه و جمعى از اساتید به زیارت بارگاه قبر على بن موسى الرضا (ع) در طوس رفتیم، استادم ابن خزیمه چنان در برابر آن بقعه متبرکه تعظیم و تواضع کرد که همگى در شگفت ماندیم. (3)

ج- ابو على خلال، شیخ حنابله مى‏گوید: هرگاه به مشکلى برمى‏خورم قبر موسى‏بن جعفر (ع) را زیارت مى‏کنم و به ایشان متوسل مى‏شوم و خداوند نیز مشکل مرا آسان مى‏کند. (4)

د- محمد بن ادریس شافعى به قبر ابو حنیفه و احمدبن حنبل به قبر شافعى متوسل مى‏شدند. (5).

ه خ مسلمانان، به قبر ابو ایوب انصارى متوسل مى‏شدند و براى طلب باران به قبر ایشان پناه مى‏بردند. (6)

و- ابن خلکان و ذهبى مى‏گویند: مردم براى طلب باران به قبر ابن فورک اصفهانى (متوفاى 406 ه خ) متوسل مى شدند (7)

نکته مهم این است که بزرگان اهل سنت به صراحت مردم را تشویق به استغاثه و توسل کرده‏اند.

قسطلانى گوید: شایسته است که زائر در کنار قبر پیامبر (ص) زیاد دعا و استغاثه کند و متوسل شود و طلب شفاعت بخواهد و بى تابى کند و سزاوار است که خداوند شفاعت پیامبر (ص) را در حق او بپذیرد. (8)

چه دلیلى بر مشروعیت زیارت قبور داریم؟

در پاسخ این پرسش، از کتاب و سنّت مى‏توان بهره جست و فعل صحابه نیز بر آن بوده:

الف- قرآن کریم: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ .... نساء: 64.

 «اگر به خود ستم کردند، سراغ تو مى‏آیند و استغفار مى‏کنند و تو اى محمد، براى آنان طلب مغفرت کنى ...».

این آیه به زیارت پیامبر (ص) در حیات و ممات تشویق مى‏کند؛ چنانکه سبکى مى‏گوید: علما از این آیه عمومیت؛ یعنى زمان حیات و وفات پیامبر (ص) را استفاده کرده‏اند، چون طبق روایات از پیامبر (ص) نقل شده: «حَیاتی خَیرٌ لَکُمْ تحدثون و نحدث لکم و وفاتی خیر لکم تعرض علیّ أعمالکم ...» (9)

ب- سنت پیامبر اکرم (ص):

روایات و احادیث بسیارى از رسول اللّه (ص) در تشویق به زیارت قبر شریف خود، پس از رحلتش، نقل شده است: «مَنْ زَارَ قَبْرِی وَجَبَتْ لَهُ شَفَاعَتِی». (10)

ج- فعل صحابه:

عبدالرزاق و بیهقى و ابن عبدالبر روایت کرده‏اند که حضرت فاطمه زهرا (س)، هر جمعه به زیارت قبر عموى خود حضرت حمزه مى‏رفت ودر آنجا نماز مى‏خواند و گریه مى‏کرد.

حاکم نیشابورى مى‏گوید: سند و راویان این حدیث تماماً ثقه هستند. (11) و از خلیفه ثانى و عبدللَّه‏بن عمر نیز نقل شده که به هنگام بازگشت از سفر، ابتداء قبر پیامبر (ص) را زیارت مى‏کردند .. (12)

1. فتح البارى، ج 2، ص 557

2. کتاب الثقات، ج 8، ص 456.

3. تهذیب التهذیب، ج 7، ص 339.

4. تاریخ بغداد، ج 1، ص 120.

5. مناقب ابى حنیفه، ج 2، ص 199

6. مستدرک حاکم، ج 3، ص 518.

7. وفیات الاعیان، ج 4 ص 272- سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 215؛ راجع به بخارى و مردم سمرقند مطلبى نیز ذکر شده، رجوع شود به طبقات الشافعیه، 12، 469- و طبقات الشافعیه، ج 2 ص 234.

8. المواهب اللدنیه، ج 3، ص 417.

9. طرح التثریب، ص 297.

10. السنن الکبرى، ج 5، ص 5 24.

11. مصنف عبدالرزاق 572: 3- مستدرک حاکم، ج 1، 377- السنن الکبرى 4، 131- تمهید شرح مو طا، 3، 234

12. شفاء السقام، ص 44 وفاء الوفاء 4، 1340

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 22

                        آیا نمازگزارى و دعا در کنار قبور اولیا و صلحا و یا قبر پیامبر (ص) اشکال دارد؟

 

در پاسخ این پرسش باید گفت:

الف- آیه شریفه وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ ... دلالت بر رجحان دعا در کنار قبر پیامبر (ص) دارد، چون کلمه «جَاءُوکَ» هم شامل زمان حیات است و هم شامل زمان رحلت.

ب- فاطمه زهرا (س) هر هفته- روز جمعه- کنار قبر حضرت حمزه حضور مى‏یافت و در آنجا نماز مى‏گزارد و گریه مى‏کرد.

حاکم‏نیشابورى گوید: راویان این حدیث همگى ثقه هستند. (1)

ج- سیره مسلمین بر این بوده است.

* ابن خلکان مى‏گوید: سیده نفیسه، دختر حسن بن زید بن الحسن بن على (ع) در محله‏اى به نام «درب‏السباع» به خاک سپرده شده و قبر او- در مصر معروف به استجابت دعا است و بسیار هم مجرب است. (2)

* شافعى نیز مکرّر به زیارت قبر ابو حنیفه مى‏رفت و دو رکعت نماز مى‏گزارد (3).

* زهرى هم درباره دعا کنار قبر معروف کرخى مطالبى را نقل کرده است. (4)

* جزرى نیز راجع به قبر شافعى چیزهایى را نقل مى‏کند. (5)

1. مستدرک حاکم، ج 1، ص 377.

2. وفیات الاعیان، ج 5، ص 424

3. تاریخ بغداد، ج 1، ص 123

4. سیر اعلام النبلاء، ج 9، ص 343.

5. الجواهر المضیئه، ج 1، ص 461.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 23

                        آیا نذر کردن براى صلحا و مؤمنان زنده و یا مرده جایز است؟

 

آرى، اگر نذر براى خدا باشد و اهداى ثواب براى صلحا و مؤمنان، همانگونه که در میان شیعه رایج است، به چند جهت جایز مى‏باشد:

الف- احادیثى از کتب اهل سنت دلالت بر جواز دارد: «عن ثابت بن الضحاک، عَنِ النَّبیّ (ص) إنّ رجلًا سأله انّه نذر أن یذبح ببوانة، فأتى رسول اللّه فاخبره. فقال هل کان فیها وثن من أوثان الجاهلیة یُعبد؟ قالوا: لا، قال: هل کان فیها عید من اعیادهم؟ قالوا: لا، قال رسول اللّه (ص) اوف بنذرک فانّه لا وفاء لنذر فی معصیةاللّه و لا فیما لا یملک ابن آدم». (1).

ثابت بن ضحاک مى‏گوید: شخصى از پیامبر (ص) سئوال کرد؛ نذرکرده‏ام گوسفندى را در محلى بنام بوانه- در نزدیکى ساحل- ذبح کنم، آیا این نذر صحیح است؟ پیامبر (ص) فرمود: آیا در آن مکان در زمان جاهلیت بتى پرستش مى‏شد؟ عرض کرد: خیر- فرمود: آیا در آنجا محل به پا داشتن یکى از اعیاد جاهلیت بود؟ عرض کرد، خیر فرمود: به نذر خود وفا کن، یعنى در همانجا گوسفندى را ذبح کن- زیرا فقط در دو مورد نذر کردن صحیح نیست؛ 1- نذر در معصیت خداوند 2- نذر در موردى که ملک خود نباشد.

اگر نذر، طبق روال جاهلیت؛ یعنى براى بت و اعیاد کفار نباشد، وفاى به نذر لازم است. هر چند شیعه رجحان نذر را شرط مى‏داند و قربانى در مکانى که قبلًا بتکده بوده، راجح نیست، اما على اىّ حال اهل سنت که این قبیل احادیث رانقل مى‏کنند نذر در مشاهد مشرفه و هدیه به صلحا و مؤمنان را به طریق اولى باید صحیح بدانند.

ب- عزامى شافعى در تأیید این نذرها مى‏گوید: کسى که در وضع نذر مسلمین تحقیق کند، چنین به دست مى‏آورد که قصدشان از این قربانى ها و نذرها براى مردگان جز صدقه از طرفشان و اهداى ثواب براى آنان، چیز دیگرى نیست و اجماع اهل سنت بر این است که صدقه زنده‏ها براى مردگان سودمند و واصل است. و احادیث در این زمینه بسیار است. سپس عزامى به یک حدیث اشاره مى‏کند:

سعد از پیامبر (ص) پرسید: مادرم فوت شده و یقین دارم که اگر زنده بود، صدقه‏اى مى‏داد. آیا اگر من از طرف او صدقه دهم سودى به‏حالش خواهد داشت؟ حضرت فرمود: آرى، پرسید: کدامین صدقه سودمندتر است؟ فرمود: «الماء» پس سعد چاهى را حفر کرد و آن را صدقه براى مادر خود قرار داد. (2)

ج- قبرهایى از مسلمانان بوده و هست که معروف به قبور نذور است و مسلمین براى آنان نذرها مى‏کردند.

* قبر البستى در مراکش* قبر النذور در بغداد* قبر احمد البدوى. (3)

1. ابو داود، ج 3، ص 238

2. فرقان القرآن، ص 133.

3. نیل الابتهاج، ج 2، ص 62؛ المواهب اللدنیه، ج 5، ص 346؛ تاریخ بغداد، ج 1، ص 123

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 24

                        نظر اسلام در جواز و عدم جواز جشن ها و عزادارى ها چیست؟

 

به یقین جایز است، زیرا:

الف- اصل در اشیاء، اباحه و جواز است، مگر دلیلى بر خلاف آن بیاید.

ب- نص قرآن نیز تشویق به تعظیم شعائر کرده است.

ج- روش مسلمانان از گذشته تا کنون، بر به پاداشتن مراسم ولادت پیامبر (ص) و جشن و سرور بوده، چنانکه قسطلانى و دیاربکرى بدان اشاره کرده‏اند. (1)

د- روش معمول میان خواص و عوام اهل سنت، اقامه عزا و ماتم براى مردگان بوده، چنانکه ذهبى درباره فوت جوینى (متوفاى 478 ه خ.) مى‏نویسد:

 «غلقت الأسواق ورثی بقصائد وکان له نحو من أربع مأة تلمیذ، اقاموا حولًا و وضعت المنادیل عن الرووس عاماً بحیث ما اجترأ أحد على ستر رأسه وکانت الطلبة یطوفون فی‏البلد نائحین علیه مبالغین فی الصیاح والجزع». (2)

 «بازارها تعطیل شد و مرثیه‏هایى درباره او خوانده شد. او چهارصد شاگرد داشت که اینان یک سال عزادارى کردند و عمامه‏ها را از سر- به عنوان احترام- تا یک سال برداشتند. این شاگردها در سطح شهر به حالت دسته جات به حرکت در آمدند و نوحه سرایى مى‏کردند و با صداى بلند به عزادارى مى‏پرداختند.»

و درباره تشییع جنازه عبدالمؤمن (متوفاى 346 ه) مى‏نویسد:

 «فغشینا اصوات طبول، مثل ما یکون من العساکر حتى ظنَّ جمعنا أنّ جیشاً قد قدم». (3)

 «صداى زدن طبل ها هر صدایى را تحت الشعاع قرار داده بود، البته همانند آنچه که در ارتش انجام مى‏گیرد- مارش عزا- سر و صدا آنچنان بود که ما گمان کردیم لشگرى یورش برده است.»

و در مورد مرگ ابن جوزى (ت 597 ه خ.) مى‏نویسد:

 «و باتُوا عند قبره طول شهر رمضان یختمون الختمات بالشمع والقنادیل ... و اصبحنا یوم‏السبت عملنا العزاء و تکلمت فیه و حَضَر خلق عظیم و عملت فیه المراثی». (4)

 «در کنار قبر او تمامى ماه رمضان را ماندند و چندین قرآن ختم کردند و به همراه خود شمع و قندیل آورده بودند چون شنبه صبح شد مراسم عزادارى به پا داشتیم و سخنرانان، سخن گفتند و جمع زیادى شرکت کردند و مرثیه خوانى انجام شد»

1. تاریخ الخمیس، ج 1، ص 323؛ المواهب اللدنیه، ج 1، ص 27.

2. سیر اعلام النبلاء، ج 8، ص 468.

3. سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 481.

4. سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 379

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 25

                        آیا ازدواج متعه مورد قبول و پذیرش بزرگانى از اهل سنت بوده است؟

 

بلى، از آن جمله:

الف- ابن جریج اموى شیخ بخارى که اهل سنت نسبت به ثقه بودنش اجماع دارند و همه صحاح سته از او حدیث نقل مى‏کنند، شصت و یا هفتاد و بلکه نود زنِ متعه داشت.

ذهبى مى‏گوید: «هو أحد الأعلام الثقات .. و هو مجمع على ثقته مع کونه تزوّج نحواً من سبعین امرأة نکاح متعة کان یرى الرخصة فی ذلک و کان فقیه أهل مکة فی زمانه». (1)

 «ابن جریج یکى از عالمان مورد وثوق و وثاقت او مورد اتفاق اهل سنت است. ضمن اینکه او هفتاد زن متعه- نکاح موقت داشت. نظر او رخصت و جواز نکاح موقت بود. او فقیه اهل مکه در زمان خود بود.»

ب- بزرگان صحابه، چون عبداللّه بن عباس، جابر بن عبداللّه انصارى، عمران‏بن حصین، ابو سعید خدرى وامیر مؤمنان على (ع)، این عمل را جایز مى‏دانستند.

ج- خود عمربن خطاب با صراحت مى‏گوید: «کانتا عَلى عهد رسول‏اللّه و أنا احَرِّمهما وَ اعاقب علیهما».

 «دو چیز در زمان پیامبر (ص) حلال بوده ولى من آن را تحریم و بر آن تعیین عقوبت مى‏کنم».

چنانکه قوشچى در شرح تجرید، صفحه 484، این جمله را از او آورده و تحلیل و توجیه شگفتى کرده است!

د- در تاریخ طبرى ج 2، ص 579. آمده است که این نهى از عمر بوده و عمران بن سواده بر او وارد شده و ناراحتى و اعتراض مردم به عمر درباره منع از متعه و چند خبر دیگر را به آگاهى او رسانده است.

ه خ خود عمربن خطاب در هیچ موردى اشاره به این معنا ندارد که پیامبر (ص) منع و یا نهى و یا تحریم کرده است، بلکه مى‏گوید: «أَنَا احَرِّمُهُما ...».

و- تنها روایتى- به تعبیر آنان صحیحه که به آن استناد مى‏کنند که پیامبر (ص) متعه را تحریم کرده، همان حدیث سبره است و او اصلًا معروف و شناخته شده نیست و در هیچ کتاب رجالى- خارج از روایتى که نقل کرده سخنى از او به میان نیاورده اند.

1. میزان الاعتدال، ج 2، ص 659؛ تهذیب التهذیب، ج 6، ص 360

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 26

                        چرا شیعه به هنگام نماز، به طور دست بسته نماز نمى‏خواند؟

 

الف: چون شیعه آن را حرام و هیچیک از مذاهب اهل سنت آن را واجب ندانسته‏اند بلکه آن را عملى مستحب و نزد بعضى دیگر در نمازهاى واجب، مکروه شمرده‏اند مثلًا رییس مذهب مالکى نماز خواندن دست بسته را مکروه مى‏داند و ظاهراً همه صحابه دست باز نماز مى‏خواندند تا عمر این بدعت را گذاشت. و عبداللّه بن زبیر- از صحابه- و حسن بصرى و ابن سیرین- از تابعین- و لیث بن سعد و ابراهیم نخعى از اتباع تابعین قائل به ارسال بودند.

ب: پیامبر (ص) در نماز این کار را نمى‏کردند

قرطبى مى‏گوید: «اختلف العلماء فی وضع الیدین أحدهما على الأخرى فی الصلاة فَکَرِهَ ذلک مالک فی‏الفرض وأجازه فی النفل و رأى قوم أنّ هذا من سنن‏الصلاة و هم الجمهور، والسبب فی اختلافهم أنَّهُ قد جاءت آثار ثابتة نقلت فیها صفة صلاته علیه الصلاة والسلام، ولم ینقل فیها انّه کان یضع یده الیمنى على الیسرى وثبت ایضا أنّ الناس کانوا یؤمرون بذلک». (1)

 «یعنى درباره دست روى دست گذاشتن در نماز میان علما اختلاف شده است، مالک آن را در نمازهاى واجب مکروه و بعضى دیگر جزو آداب و سنن نماز دانسته‏اند. و این نظر جمهور اهل سنت است. و علت این اختلاف نظر این است که روایاتى صحیح به ما رسیده است و نماز خواندن پیامبر (ص) راتوصیف مى‏کند و در آن نقل نشده است که پیامبر (ص) دست راست روى دست چپ مى‏گذاشت و از طرفى به مردم امر مى‏شد که در نماز دست روى دست بگذارند.»

ج- عمده دلیل جمهور، روایت بخارى و مسلِم است.

* روایت بخارى: «عن ابى حازم عن سهل بن سعد قال: کان الناس یؤمرون أن یضع الرجل الید الیمنى على ذراعه الیسرى فی الصلاة قال ابوحازم لا أعلمه إلّا أن ینمى ذلک الى النَّبیّ» (2)

 «ابو حازم از سهل بن سعد نقل مى‏کند: مردم مأمور مى‏شدند که- مرد در نماز دست راست خود را بر ذراع چپ قرار د هند.

ابو حازم مى‏گوید: این مطلب را صحیح نمى‏دانم مگر اینکه امر کننده آن پیامبر (ص) باشد».

نکته: روشن نیست که چه کسى مردم را به این عمل امر کرده است؟ آیا عمر بوده و یا کس دیگر و چنانکه از عینى، شارح بخارى به دست مى‏آید، این روایت مرسل است. (3)

* عن علقمة بن وائل و مولى لهم انهما حدثاه عن ابیه وائل بن حجر أنّه راى النبی (ص) رَفَع یَدَیهِ حین دخل الصلاة ... ثمّ وضع یده الُیمْنى عَلى الْیُسْرى (4)

این روایت هم مرسل است؛ زیرا که اهل سنت روایت علقمة بن وائل از پدرش را مرسل مى‏دانند.

ابن حجر از ابن معین نقل مى‏کند: «علقمة بن وائل عن أَبیه مرسل» (5)

د- اهل بیت پیامبر (ع) از آن نهى کرده و گاهى بعنوان «لا تفعل ذلک التکفیر» و گاهى به عنوان «یفعل ذلک المجوس ...» از فعل آن جلوگیرى کرده‏اند و طبق بعضى از نقل‏ها ریشه آن به اسراى عجم منتهى مى‏شود و خلیفه ثانى این عمل را پسندید و دستور داد در نماز آورده شود. (6)

1. بدایة المجتهد، ج 1، ص 136.

2. صحیح بخارى، ج 1، ص 135.

3. عمدة القارى 278: 5. وهمچنین ازسیوطى. التوشیح على الجامع الصحیح، ج 1، ص 463 و نیل الأوطار، ج 2، ص 187.

4. صحیح مسلم، ج 1، ص 150

5.. تهذیب‏التهذیب، ج 7، ص 247؛ تهذیب‏الکمال، ج 13، ص 193.

6. جواهر الکلام، ج 11، ص 19؛ مصباح الفقیه، ص 402.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 27

                        نماز تراویح چیست و چرا اهل سنت بر آن مداومت دارند؟

 

اصل نوافلِ شبهاى ماه رمضان بیست و یا سى رکعت است و تا اینجا میان فریقین اختلافى نیست، آنچه مورد اختلاف است، جماعت خواندن آن است. طبق نقل بخارى از عمربن‏خطاب، ایشان مردم را وادار به جماعت کرد و نام آن را بدعت گذاشت:

 «فقال عمر: إنّی أرى لو جمعتُ هولاء عَلى قارى‏ءغ واحد، لکان أمثل، ثمّ عزم فجمعهم عَلى ابیّ‏بن کعب، ثمّ خرجت معه لیلة اخرى والناس یصلّون بصلاة قارئهم. فقال عمر: نعم البدعة هذه ...» (1)

 «عمر گفت: نظر من این است که اگر اینها، نمازگزارها، را بر یک امام جماعت قرار دهم، بهتر است؛ پس بر این معنى تصمیم گرفت و ابى بن کعب را مأمور اقامه جماعت کرد.

راوى مى‏گوید سپس در شب دیگرى به همراه عمر بیرون آمدم مردم را دیدم که به همراه یک شخص- امام جماعت- نماز مى خوانند.

عمر گفت: این کار عجب بدعت خوبى است».

قسطلانى مى‏گوید: عمر از آن با تعبیر «بدعت» یاد کرد؛ چون پیامبر (ص) براى مردم به جماعت خواندن- نماز تراویح- را بیان نکرده بود و در زمان ابوبکر نیز نبوده است (2).

و عینى مى‏گوید: عمر تعبیر «بدعت» آورد، چون پیامبر (ص) جماعت را براى اینان تشریع نکرد و در زمان ابوبکر هم نبود (3).

قلقشندى مى‏گوید: عمر اوّلین کسى است که جماعت رمضان را تشریع کرد و آن در سال چهارده هجرى بود. (4)

1. بخارى، ج 1، ص 342.

2. ارشاد السارى، ج 4، ص 656

3. عمدة القارى، ج 11، ص 126

4. مأثر الانافة فى معالم الخلافة، ج 2، ص 337.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 28

                        آیا بدعت به حَسَن و غیر حسن تقسیم مى‏شود و منظور خلیفه دوم از «نعم البدعه» چیست؟

 

مسلماً هر بدعتى، ضلال و گمراهى است؛ «وَکُلُّ ضلالٍ فی‏النار»، پس تقسیم بدعت به «حسن» و «غیر حسن» را بسیارى از علماى اهل سنت مردود شمرده‏اند؛ مانند شاطبى و ابن رجب حنبلى و غامدى از نویسندگان معاصر عربستان در کتاب «حقیقة البدعة و احکامها» مى‏نویسد: «القول بحسن بعض البدع مناقض للأدلّة الشرعیة الواردة فی ذمّ عموم البدع. ذلک أن النصوص الذامّة للبدعة والمحذرة منها جاءت مطلقة عامة و على کثرتها لم یرد فیها استثناء البتة و لم یأت فیها ما یقتضی أنّ فیها ما هو حسن مقبول عنداللّه ... على انّ القاعدة الکلّیة فی ذمّ البدع لا یمکن أن یخرج عن مقتضاها فرد من الأفراد». ج 1، ص 138.

 «اینکه بگوییم بعضى از بدعتها حسن و نیکو است این مطلب با ادلّه شرعى که تمامى بدعتها را مذموم مى‏داند، تناقض دارد، زیرا نصوصى که بدعت را مذمت مى‏کند و مردم را از آن برحذر مى‏کند عام است و مطلق و بدعتى از آن استثنا نشده است و دلیلى هم نیامده که بگوید بعضى از بدعتها حسن است و نزد خداوند مقبول است. و اصولًا آن قاعده کلى که در مذمت بدعت وارد شده ممکن نیست از دایره آن، فردى از آن خارج شود.»

احادیثى نقل شده که امیر مؤمنان (ع) نماز تراویح را مى‏خواند و یا بر آن، امام جماعت تعیین مى‏کرد و یا اینکه فرموده است: «نوّر اللَّهُ قَبْرَه‏

این نسبت از نظر شیعه مسلماً دروغ است و از نظر علماى اهل سنت نیز ثابت نیست؛ چنانکه در این‏باره بیهقى چهار یا پنج روایت نقل کرده و خودش سند همه را ضعیف مى‏داند و با تحقیق در روایات، به یک روایت که سند آن صحیح باشد برخورد نکرده‏ایم.

افزون بر این، ثابت نشده است که خودِ عمربن خطاب نیز نماز تراویح را خوانده باشد! و عبداللّه بن عمر نیز به شدت از آن نهى مى‏کرد. امیر المؤمنین، على (ع) نیز به هنگام خلافت در کوفه با این مظهر مخالفت کرد و معارض اقامه آن بود.

 «لَمَّا کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (ع) بِالْکُوفَةِ أَتَاهُ النَّاسُ فَقَالُوا لَهُ اجْعَلْ لَنَا إِمَاماً یَؤُمُّنَا فِی رَمَضَانَ فَقَالَ لَهُمْ لا وَ نَهَاهُمْ أَنْ یَجْتَمِعُوا فِیهِ فَلَمَّا أَمْسَوْا جَعَلُوا یَقُولُونَ ابْکُوا رَمَضَانَ وَا رَمَضَانَاهْ ...» (1).

زمانى که امیر مؤمنان على (ع) در کوفه بودند مردم کوفه به خدمت حضرت آمده و امام جماعت براى نماز تراویح کردند، حضرت جواب منفى داد و آنان را از اقامه نوافل شبهاى ماه رمضان به جماعت نهى کرد. چون شب هنگام فرا رسید به هم دیگر مى‏گفتند بر رمضان گریه کنید واى بر رمضان.

1. سرائر، ج 3، ص 639

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 29

                        آیا به هنگام تشریع اذان، «الصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّوم» بود یا پس از آن، به اذان افزوده شد؟

 

به دلایلى که در ذیل مى‏آید، جزو اذان نبوده است:

الف- روایت صحیحى که اهل سنت نقل مى‏کنند، روایت محمد بن اسحاق است و در آن، «الصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّوم» وجود ندارد. (1)

ب- سعید بن مسیب با صراحت مى‏گوید: «ادخلت هذه الکلمة فی صلاة الفجر». (2)

ج- امام مالک در «موطأ» تصریح مى‏کند که این عبارت به امر عمربن خطاب به اذان صبح ضمیمه شد:

 «عن مالک: أنّه بَلَغَهُ انّ الْمُؤَذِّنُ جاءَ الى عُمَرَ بنَ الْخَطّابَ یُؤْذنه لِصَلاة الصّبح، فَوَجَدَهُ نائِماً فَقالَ: الصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّومِ فَامَرَهُ عُمَرُ أن یجعَلَها فی نِداء الصّبح». (3)

 «مالک مى‏گوید مؤذن نزد عمر آمد تا داخل شدن وقت نماز صبح را به او خبر دهد ولى او را خفته یافت لذا فریاد برآورد: «الصلاة خیر من النوم؛» نماز از خوابیدن بهتر است. عمر دستور داد تا این جمله را در اذان صبح قرار دهند.»

د- شافعى آن را مکروه و در یکى از دو قول آن را بدعت مى‏داند و شوکانى مى‏گوید: «لَو کانَ لما انکره عَلِیّ وابنُ عُمَر وَطاوس». (4)

یعنى اگر جزو اذان بود هرگز حضرت على (ع) و عبداللّه بن عمر و طاووس به آن اعتراض نمى‏کردند.

ه خ ابن‏جریج از عمربن حفص نقل مى‏کند که سعد، نخستین کسى بود که در خلافت عمربن خطاب جمله «الصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّومِ» را سر داد. (5)

و- ابن حزم مى‏گوید: «لا نقول بهذا- الصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّومِ لأنَّهُ لم یأت عن رسول اللّه (ص)». (6)

یعنى ما این جمله را در اذان نمى‏گوییم؛ زیرا که از پیامبر (ص) به ما نرسیده است.

1. نیل الأوطار، ج 2، ص 37.

2. نیل الأوطار، ج 2، ص 37.

3. الموطا ج 1، ص 72.

4. نیل الأوطار، ج 2، ص 38

5. مصنف عبدالرزاق، ج 1، ص 474

6. المحلى، ج 3، ص 0 16.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 30

                        آیا حى على خیر العمل جزو اذان بوده و کسى از صحابه و تابعین این جمله را در اذان آورده است؟

 

طبق روایت صحیح از ابن عمر و ابو امامة بن سهل بن حنیف، اینان (حتى پس از اینکه این جمله از اذان حذف گردید) در اذان خود آن را مى‏آوردند (1).

بیهقى هم روایتى از امام زین‏العابدین (ع) نقل مى‏کند که ایشان این جمله را در اذان مى‏آورد و مى‏فرمود: اذان اول این است! (2)

همچنین حسن‏بن یحیى‏بن الجعد و زید بن ارقم و شافعى- در یکى از دو قول خود این جمله را ذکر مى‏کرد. (3)، البته این شیوه بحث از دیدگاه اهل سنت است.

1. المحلى، ج 3، ص 160

2. السنن الکبرى، ج 1، ص 624.

3. نیل الأوطار، ج 2، ص 39

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 31

                        نظر صحیح در باره رجعت چیست؟

 

در توضیح رجعت باید گفت:

الف- مراد از «رجعت»، بازگشت جمعى از مؤمنان و جمعى از کفار به دنیا در دوران ظهور امام زمان (ع) است و این امر محال نیست و ده ها بلکه صدها روایت بر آن وارد شده است و از اعتقاد به آن مشکلى پیش نمى‏آید ولى بعضى از اهل سنت در ردّ و انکار آن، پافشارى مى‏کنند.

ب- رجعت در امت هاى پیشین، نمونه‏هاى بسیار دارد:

1- رجعت هفتاد نفر از قوم موسى.

2- رجعت هزاران نفر پس از مرگ (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ ...) بقره: 243 ..

یعنى: آیا ندیدى به سوى آنانکه بیرون رفتند از خانه‏هایشان و ایشان هزاران بودند، از ترس مرگ، پس گفت ایشان را خدا که بمیرید، سپس آنان را زنده کرد.

او کالذى مر على قریة. بقره: 259.

3- رجعت عزیر بعد از صد سال.

4- رجعت سام بن نوح به دنیا.

5- رجعت فرزندان ایّوب. رجوع شود به: الدرّ المنثور، ج 5، ص 316؛ جامع البیان، ج 16، ص 42؛ تفسیر نیشابورى، ص 44؛ الشیعه و الرجعه، ج 2، ص 154 تألیف مرحوم آیت‏اللّه شیخ محمد رضا طبسى. رجعت از نظر شیعه: 28.

6- رجعت یوشع، الیسع، اشموئیل. تاریخ طبرى، ج 1، ص 280؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 11، ص 170؛ الکامل فى‏التاریخ، ج 1، ص 154.

ج- در اسلام نیز نمونه‏هاى زیادى از رجعت وجود داشته است و کسانى، پس از مرگ، به دنیا بازگشتند. ابن ابى‏الدنیا از علماى عامه (متوفاى 208 ه) در این زمینه کتابى نوشته به نام «مَن عاش بعد الموت» که در عربستان چاپ شده و شرح حال نمونه هایى از کسانى را که بعد از مرگ زنده شده‏اند، جمع آوردى کرده است. اینک چند نمونه از آن را مى‏آوریم:

1- رجعت زیدبن خارجه.

2- رجعت جوانى از انصار.

3- رجعت مردى از مقتولین مسیلمه.

4- رجعت ابن خراش.

5- رجعت یکى از بستگان- دایى- ابن ضحاک.

6- رجعت رؤبه دختر بیجان.

7- رجعت شخصى از بنى‏جُهینه.

و نمونه‏هاى دیگر ...

و نیز حدیثى از پیامبر (ص) نقل مى‏کنند که: «لیأتینّ عَلى أمّتی ما أتى بَنِی‏إِسْرَائِیلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ». (1)

یعنى: آنچه بر سر امت هاى پیشین آمد بر سر امت من نیز بدون کم و کاست خواهد آمد.

بخارى مى‏گوید: عَنِ النَّبیّ (ص)

 «لتتبعنّ سنن من کان قبلکم شِبراً بِشِبرٍ و ذراعاً بذراعٍ حتّى لو دخلوا فی جُحر ضب لأتبعتموهم فقالوا یا رسول‏اللّه الیهود و النصارى؟ قال: فمن إذن». (2)

 «تمامى سنتهاى پیش را وجب به وجب و ذراع به ذراع دنبال خواهید کرد. و حتى اگر به لانه سوسمارى وارد شده باشند شما هم آنان را دنبال خواهید کرد. عرض کردند یا رسول اللّه منظور شما از پیشینیان یهود و نصارى هستند فرمود، آرى، چه کسى غیر از آنان را قصد دارم؟!»

بالأخره- در این زمینه، از ائمه طاهرین بیش از پانصد روایت رسیده است. اضافه بر آیات شریفه‏اى که به رجعت تفسیر شده است. (3)

علامه طباطبایى مفسر بزرگ شیعه درباره رجعت مى‏فرماید: «اگر در این زمینه به کاوش بپردازى، بسیارى از آیاتى را مى‏یابى که از ائمه طاهرین به قیامت و گاهى به رجعت و گاهى به ظهور امام (ع) تفسیر کرده‏اند، و این نیست مگر به لحاظ وحدت سنخیت بین این سه معنا. ولیکن چون مردم در حقیقت قیامت بحث نکرده‏اند و در زمینه کشف از هویت و واقعیت این روز عظیم به تحقیق وسیعى نپرداخته‏اند، در معناى این روایات اختلاف پیدا کرده و بعضى آن را رد و طرح کرده‏اند- و حال آنکه بیش از پانصد روایت است. و بعضى دیگر آن را تأویل کرده و حال آنکه آنها در کمال ظهور و یا صراحتند.

و بعضى دیگر آنرا بدون هر گونه اظهار نظرى نقد کرده‏اند ... (4)

1. ترمذى، ج 5، ص 26

2. بخارى، ج 4، ص 264

3. الشیعة و الرجعة، ج 2، ص 161.

4. تفسیر المیزان، ج 2، ص 108.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 32

                        آیا در کتابهاى اهل سنت درباره یورش به خانه وحى یعنى خانه فاطمه زهرا (س) اشاره‏اى شده است؟

 

آرى جریان جسارت به پاره تن رسول الله یعنى سیده نساء العالمین حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهراء روشن‏تر از این است که نیاز به شواهد و ادله باشد و مؤلفان کتب حدیث و تاریخ و رجال از اهل سنت با اینکه بناى بر سانسور و بعضاً پنهان داشتن حقایق داشته‏اند، باز هم نتوانسته‏اند تمامى آنچه را که اتفاق افتاد مخفى کنند لذا با شرمندگى و احتیاط هر یک به گوشه‏اى از آن فاجعه اشاره کرده‏اند؛ بعضى به آوردن آتش توسط خلیفه ثانى، «و معه قبس من نار» (1)

بعضى دیگر به محاصره و حمله مسلحانه به خانه حضرت فاطمه (س)؛ «ثم قام عمر، فمشى و معه جماعة حتى اتوا باب فاطمة ... و بقى عمر و معه قوم فاخرجوا علیاً ...» (2)

گروهى هم به سقط جنین و لگد زدن عمر بن الخطّاب به فاطمه زهرا اشاره کرده‏اند؛

 «ان عمر رفَسَ‏فاطمة حتى أسقطت محسناً» (3)

و عده‏اى به هتک حرمت ایشان و شکسته شدن استخوان پهلو و پایمال کردن حقوق و ارث ایشان اشاره دارند، «و قد دخل الذل بیتها و انتهکت حرمتها و غصب حقها و منعت ارثها، و کسر جنبها، و اسقطت جنینها» (4)؛ جوینى شافعى، متوفى سال 722، او شیخ و استاد شمس‏الدین ذهبى است.

گروهى دیگر به عذر خواهى عمر و ابوبکر از ایشان بعد از فاجعه- که خود دلیل گویا بر اصل جریان است- اشاره دارند:

 «فقال عمر لابى بکر انطلق بنا الى فاطمة، فانا قد اغضبناها، فانطلقا جمیعاً، فاستأذنا على فاطمة، فلم تاذن لهما، فأتیا علیاً فکلمّاه، فادخلهما علیها فلما قعدا عندها، حولت وجهها الى الحائط فسلَّما علیها فلم ترد علیهما، السلام.» (5)

 «عمر به ابوبکر گفت: برویم به حضور فاطمه زهرا، زیرا که ما ایشان را به خشم آورده، ناراحت کردیم، پس اذن خواستند، حضرت فاطمه (س) اذن نداد، خدمت امیرالمؤمنین على (ع) آمده و ایشان را واسطه قرار دادند چون وارد منزل و به حضور حضرت زهرا مشرف شدند، حضرت فاطمه از آن دو روى برگردانید و جواب سلام آن دو را نداد.»

ذهبى مى‏گوید: «اتى ابوبکر فاستاذن، فقال علی: یا فاطمة، هذا ابوبکر، یستأذن علیک، فقالت: اتحب ان اذن له؟ قال: نعم، فاذنت له، فدخل علیها یترّضاها.» (6)

 «ابوبکر خدمت على بن ابى طالب آمد و طلب اذن براى زیارت و عذر خواهى از حضرت فاطمه را نمود، حضرت على به فاطمه زهرا فرمود: ابوبکر اذن مى‏طلبد ایشان عرض کرد: آیا دوست دارى به او اذن دهم؟ فرمود: آرى؛ پس ابوبکر اذن یافت و وارد شد، و شروع به طلب رضایت و عذر خواهى کرد.» دقت کنید: که ذهبى جریان عذر خواهى و پشیمانى را چگونه با احتیاط و سانسور شدید نقل مى‏کند، به گونه‏اى براى خواننده و مطالعه کننده اصل جریان و حادثه کاملا روشن و واضح نشود.

بعضى به پشیمانى خلیفه اول به هنگام مرگ از یورش به خانه وحى اشاره دارد:

 «وددت انى لم اکشف بیت فاطمة و ترکته و ان اغلق على الحرب.» (7)

 «اى کاش خانه فاطمه را رها مى‏کردم وبه آن یورش نمى‏بردم و آن را باز نمى‏کردم هر چند بسته شدن آن بعنوان اعلام جنگ با من باشد.»

آیا در عبارات و متون کتابها، تحریف و حذف و دست برد صورت گرفته است؟

البته بعضى از عبارات را تا بحال نتوانسته‏اند تغییر دهند مثلًا در کتاب العقد الفرید ابن عبد ربه اندلسى، ظاهراً در بعضى از عبارات آن تصرف نکرده‏اند و همان متن موجود است:

 «بعث الیهم ابوبکر عمر بن الخطاب لیخرجهم من بیت فاطمة و قال له: ان ابوا، فقاتلهم فاقبل بقبس من نار على ان یضرم علیهم الدار، فلقیته فاطمة، فقالت: یابن الخطاب، اجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم او تدخلوا فیما دخلت فیه الامة.» (8)

 «ابوبکر عمر را براى تعقیب و شکستن تحصن در منزل فاطمه زهرا به آنجا فرستاده و گفت: چنانچه از بیرون آمدن ممانعت کردند با آنها وارد جنگ شو، پس عمر در حالى که شعله آتش به همراه داشت تا خانه را بر روى آنان به آتش بکشد. فاطمه زهرا به او برخورد کرد و فرمود: اى پسر خطاب آیا آمده‏اى خانه ما را به آتش بکشى؟!»

گفت: آرى مگر آنکه راه مردم را پیش بگیرید یعنى همانطور که آنان بیعت کردند شما هم بیعت کنید، ولى در کتاب‏هاى دیگر تحریف صورت گرفته است، ما در اینجا به دو نمونه اشاره مى‏کنیم:

1- در معارف ابن قتیبه عبارت زیر از آن حذف شده است:

 «ان محسناً فسد من زخم قنفذ العدوی.» (9)- «یعنى در اثر فشار و حمله قنفذ عدوى، حضرت محسن سقط گردید.»

2- تحریف در مروج الذهب، در چاپ میمنیة ج 3، ص 86 چنین آمده است: عروة بن الزبیر در مقام دفاع از کار برادرش چنین مى‏گوید: عبدالله بن زبیر، بنى‏هاشم را در شعب محاصره و تهدید به سوزانیدن کرد، همانطور که عمربن الخطاب با بنى‏هاشم به هنگامى که از بیعت با ابوبکر تخلف کردند چنین کرد؛ یعنى هیزم جمع کرد تا خانه را به آتش بکشد.

ولى در چاپهاى جدید، این عبارت حذف شده است. اما با تمام تحریفات، باز هم کتابهاى فریقین مملو از نقل این مطالب است، و این گونه برخوردها حقیقت را تغییر نمى‏دهد.

راجع به جریان یورش به خانه وحى، به چند ماخذ و منبع براى نمونه اشاره مى‏شود: اثبات الوصیة ص 143- الوافى بالوفیات، ج 6، ص 17، الخطط، ج 2، ص 346، الفرق بین الفرق، ص 148؛ الملل و النحل، ج 1، ص 57؛ الشافى، ج 4، ص 120؛ شرح ابن ابى الحدید، ج 14، ص 193 و ج 2، ص 60؛ بحارالانوار ج 28، ص 270 و ج 30، ص 294؛ تلخیص الشافى، ج 3، ص 156، تقریب المعارف، ص 23؛ الطرائف، ص 274- و مأساة الزهراء و دهها کتاب دیگر.

1. تاریخ طبرى، ج 3، ص 101؛ مصنف ابن ابى شیبه، ج 7، ص 432؛ العقد الفرید، ج 4، ص 260، چاپ مصر سال 1381 ه، انساب الاشراف، ج 2، ص 268.

2. الامامة و السیاسة، ج 1، ص 12.

3. سیراعلام النبلاء، ج 15، ص 578؛ لسان المیزان، ج 1، ص 373؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 139.

4. فرائد السمطین، ج 2، ص 34

5. الامامة والسیاسة، ج 1، ص 12.

6. سیراعلام النبلاء، ج 2، ص 121.

7. المعجم الکبیر، ج 1، ص 62؛ شماره حدیث 43، کتاب الاموال بن سلام ص 174 متوفى 224 ه- ولى این عبارت را تغییر داده و به جاى آن کلمه «کذا و کذا» آورده است.

8. العقد الفرید، ج 4، ص 260.

9. کفایة الطالب، ص 413، المناقب، ح 3، ص 407

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 33

                        چرا نام امامان (ع) در قرآن نیامده است؟

 

پرسشگر تصور مى‏کند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن مى‏آمد، اختلاف از بین مى‏رفت، در حالى که این اصل کلیّت ندارد. چه بسا ذکر اسامى پیشوایان دوازده‏گانه، سبب مى‏شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‏کشى بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیرى کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسى (ع) رخ داد.

روش آموزشى قرآن بیان کلیات و اصول عمومى است، تشریح مصادیق و جزئیات غالباً بر عهده پیامبر گرامى (ص) مى‏باشد. رسول‏خدا (ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلکه در تبیین آن نیز مأموریت داشت، چنانکه مى‏فرماید:

و أنزلنا إلیک الذکر لتبیّن للنّاس ما نزّل إلیهم و لعلّهم یتفکّرون. (1)

و قرآن را بر تو فرستادیم تا آنچه براى مردم نازل شده است، براى آنها بیان کنى و آشکارسازى، شاید آنان بیندیشند.

در آیه یادشده دقت کنید، مى‏فرماید: «تبیّن» و نمى‏گوید: «لتقراً» یا «لیتلو» و این نشانه آن است که پیامبر (ص) علاوه بر تلاوت، باید حقایق قرآنى را روشن کند.

بنابراین انتظار اینکه مصادیق و جزئیات در قرآن بیاید، همانند این است که انتظار داشته باشم همه جزئیات در قانون اساسى کشور ذکر شود. اینک برخى از روش‏هاى قرآنى را در مقام معرفى افراد بیان مى‏کنیم:

1. معرفى به نام‏

گاهى شرایط ایجاب مى‏کند که فردى را به نام معرفى کنند، چنانکه مى‏فرماید: و مبشّراً برسولٍ یأتى من بعدى اسمه احمد (2)، (عیسى مى‏گوید): من به شما مژده پیامبرى را مى‏دهم که پس از من مى‏آید و نامش احمد است.

در این آیه حضرت مسیح، پیامبر پس از خویش را به نام معرفى مى‏کند و قرآن نیز آن را از حضرتش نقل مى‏نماید.

2. معرفى با عدد

و گاهى شرایط ایجاد مى‏کند که افرادى را با عدد معرفى کند، چنانکه مى‏فرماید: و لقد أخذ الله میثاق بنى‏اسرائیل و بعثنا منهم اثنى عشر نقیباً .... (3) و خدا از فرزندان اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگیختم.

3. معرفى با صفت‏

بعضى اوقات شرایط ایجاب مى‏کند که فرد مورد نظر را با اوصاف معرفى کند، چنانکه پیامبر خاتم را در تورات و انجیل، با صفاتى معرفى کرده است.

الذین یتّبعون الرسول النّبىّ الأمّىّ الذى یجدونه مکتوباً عندهم فى التوراة و الإنجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یضع عنهم إصرهم و الأغلال التى کانت علیهم .... (4)

کسانى که از رسول و نبى درس ناخوانده‏اى پیروى مى‏کنند که نام و خصوصیات او را در تورات و انجیل نوشته مى‏یابند، که آنان را به نیکى دعوت کرده و از بدى‏ها بازشان مى‏دارد، پاکى‏ها را براى آنان حلال کرده و ناپاکى‏ها را تحریم مى‏نماید و آنان را امر به معروف و نهى از منکر مى‏کند و بارهاى گران و زنجیرهایى که بر آنان بود، از ایشان برمى‏دارد ...

با توجه به این روش، انتظار اینکه اسامى دوازده امام با ذکر نام و اسامى پدر و مادر در قرآن بیاید، یک انتظار بى‏جا است؛ زیرا گاهى مصلحت در معرفى به نام است و گاهى معرفى به عدد و احیاناً معرفى با وصف.

مسائل زیادى وجود دارد که قرن‏ها مایة جنگ و جدل و خونریزى در میان مسلمانان شده است، ولى قرآن درباره آنها به طور صریح و قاطع که ریشه‏کن کننده نزاع باشد سخن نگفته است، مانند:

- صفات خدا عین ذات اوست یا زائد بر ذات؟

- حقیقت صفات خبرى مانند استوارى بر عرش چیست؟

- کلام خدا قدیم یا حادث است؟

- خلقت بر اساس جبر استوار است یا اختیار؟

این مسائل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولى آن چنان شفاف و قاطع که نزاع را یک سره از میان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حکمت آن در این است که قرآن مردم را به تفکّر و دقت در مفاد آیات دعوت مى‏کند، بیان قاطع همه مسائل، به گونه‏اى که همه مردم را راضى سازد، بر خلاف این اصل است.

معرفى به نام، برطرف کننده اختلاف نیست‏

پرسشگر تصور مى‏کند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن مى‏آمد، اختلاف از بین مى‏رفت، در حالى که این اصل کلیّت ندارد؛ زیرا در موردى تصریح به نام شده ولى اختلاف نیز حاکم گشته است.

بنى‏اسرائیل، از پیامبر خود خواستند فرمان‏روایى براى آنان از جانب خدا تعیین کند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمین‏هاى غصب‏شده خود را باز ستانند و اسیران خود را آزاد سازند. آنجا که گفتند:

إذ قالوا لنبىّ لهم ابعث لنا ملکاً نقاتل فى سبیل‏الله. (5)

آنان به یکى از پیامبران خود گفتند: براى ما فرمان‏روایى معین کن تا به جنگ در راه خدا بپردازیم ...

پیامبر آنان به امر الهى فرمان‏روا را به نام معرفى کرده، گفت: إنّ الله قد بعث لکم طالوت ملکاً ... (6) به راستى که خدا طالوت را به فرمان‏روایى شما برگزیده است.

با وجودى که نام فرمان‏روا به صراحت گفته شد، آنان زیر بار نرفتند و به اشکال تراشى پرداختند و گفتند:

أنّى یکون له الملک علینا و نحن أحقّ بالملک منه و لم یؤت سعةً من المال ... (7)

از کجا مى‏تواند فرمان‏رواى ما باشد، حال آنکه ما به فرمان‏روایى از او شایسته‏تریم، و او توانمندى مالى ندارد؟ ...

این امر، دلالت بر آن دارد که ذکر نام براى رفع اختلاف کافى نیست، بلکه باید شرایط جامعه، آماده پذیرایى باشد. چه بسا ذکر اسامى پیشوایان دوازده‏گانه، سبب مى‏شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‏کشى بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیرى کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسى (ع) رخ داد و به قول معروف:

صد هزاران طفل سر ببریده شد/ تا کلیم‏الله موسى زنده شد

درباره حضرت مهدى (عج) هم که اشاره‏اى به نسب و خاندان ایشان شد، حساسیت‏هاى فراوانى پدید آمد و خانه حضرت عسکرى (ع) مدت‏ها تحت‏نظر و مراقبت بود تا فرزندى از او به دنیا نیاید و در صورت تولد، هر چه زودتر به حیات او خاتمه دهند.

در پایان یادآور مى‏شویم: همان‏طورى که گفته شد، قرآن بسان قانون اساسى مى‏باشد و انتظار اینکه همه چیز در آن آورده شود، کاملًا بى‏مورد است. نماز و روزه و زکات نیز که از عالى‏ترین فرائض اسلام است به طور کلى در قرآن وارد شده و تمام جزئیات آنها از سنّت پیامبر (ص) گرفته شده است.

برگرفته از: افق حوزه، 3/ 5/ 1386.

1. سورة نحل (16)، آیة 44.

2. سورة صف (61)، آیة 6.

3. سورة مائده (5)، آیة 11.

4. سورة اعراف (7)، آیة 157.

5. سورة بقره (2)، آیة 246.

6. سورة بقره (2)، آیة 247.

7. همان.

منبع خبر: ماهنامه موعود شماره 80

آیت‏الله جعفر سبحانى‏

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 34

                        توحید عبادى و شبهات وهّابیّت‏

 

درآمد مسأله توحید اولین و زیربناییترین بحثى است که پس از ظهور اسلام بین پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وسلم، با مشرکین عصر جاهلى مطرح شد. پیامبر اکرم (ص) با تمام وجود در راه توحید قدم برداشت و شرک را ریشه و خاستگاه آداب و رسوم جاهلى و انحرافات فکرى معرفى نمودند و آن را عملى نابخشودنى دانستند.

در زمان پیامبر اکرم (ص) هرگز بین ایشان با مشرکین بحثى در مورد مفهوم و محتواى توحید و شرک و اقسام آنها رخ نداد، اما در دورههاى بعد اختلافاتى در مفهوم و مصادیق توحید و شرک پدید آمد. در این نوشتار به توحید عبادى و شبهات ایجاد شده در آن، از سوى وهّابیّت پرداخته شده است. اقسام توحید از دیدگاه برخى محققین، توحید به دو قسم نظرى و عملى تقسیم میشود. توحید نظرى خود به توحید ذاتى، توحید صفاتى و توحید افعالى تقسیم میشود، که هر یک از اینها باز اقسامى دارد. توحید عملى نیز به توحید در حمد، توحید در دعا و توحید در عبادت تقسیم میشود. بحث ما پیرامون توحید در عبادت میباشد. [2]

توحید عبادى و مباحث مربوط به آن مفهوم توحید در این که توحید به چه معناست، حرفهاى مختلفى گفته شده است. برخى از گروههاى التقاطى توحید را به معناى ایجاد وحدت در جامعه معنا کرده و گفتهاند اصل اول از اصول دین اسلام این است که باید جامعه بى طبقه به وجود آید و همه طبقات اجتماع یکى شود. پس اصل توحید، ربطى به خداوند ندارد، بلکه به معناى یکپارچه ساختن جامعه است، چراکه در بینش اسلامى، اشیاء رو به وحدت میروند. [3]

شاید اینان به آیات مربوط به امت واحده براى این مدعاى خود تمسک جویند، که این درست نیست. در جواب اینان باید گفت اساساً کلمه توحید و مشتقات آن (در باب تفصیل) در قرآن کریم نیامده است؛ آنچه هست آیاتى است که از آنها توحید خداوند استفاده میشود، از جمله قل هو الله احد (اخلاص/ 1)؛ انّما الهکم اله واحد (فصلت/ 6)؛ اعبدوا الله مالکم مِن اله غیره (مؤمنون/ 23)؛ لا اله الّا هو (محمد/ 19) و ... این آیات در مورد خداوند و توحید ذات ربوبى است و ربطى به وحدت جامعه ندارد. اما اگر استناد اینان به آیات امت واحده باشد، میگوییم آن مقولهاى دیگر است که در جاى خود قابل بحث است و ربطى به توحید ندارد. [4]

توحید به عنوان اصلى از اصول دین به معناى یگانه دانستن خداوند و اینکه موجودى جز خداوند، وجودى از خود ندارد، میباشد که فلاسفه از آن تعبیر به «توحید در وجوب وجود» میکنند. [5] مفهوم عبادت عبادت در لغت به معناى خضوع و تذلّل میباشد. اما در اصطلاح تعاریف مختلفى از عبادت شده است؛ یکى از تعاریف این است که، عبادت یعنى انجام عملى براى غیر با اعتقاد به ربوبیت و الوهیت آن غیر. [6] توحید در عبادت و تفاوت آن با توحید در اطاعت توحید در عبادت به این معناست که در مقام عبادت و پرستش، تنها خداوند متعال مورد نظر قرار گیرد و بندگى و کرنش جز در برابر او انجام نشود. البته هر نوع خضوع و بندگى، عبادت حقیقى محسوب نمیشود و قوام عبادت به نیت و قصد است. عبادت باید فقط در مقابل خداوند به قصد تقرب به او باشد و لذا ریا در عبادت و اطاعت، شرک است. پیامبر اکرم (ص) میفرمایند: روز قیامت خداوند میفرماید؛ من بهترین شریک هستم و عملى که من با دیگرى در آن شریک قرار داده شدهام را امروز رها میکنم و همهاش را به شریکم میدهم و جز عمل خالص را امروز نمیپذیرم. [7]

علاوه بر این که در عبادت باید موحد باشیم، در مقام اطاعت نیز باید موحد باشیم. یعنى تنها خداوند را مورد نظر قرار دهیم و فقط او را مطاع مستقل بدانیم و اطاعت هیچ کس دیگر را در عرض اطاعت خدا قرار ندهیم. البته اطاعت برخى افراد برگزیده‏ء خداوند در طول اطاعت خدا قرار میگیرد و لذا منافى توحید نیست، بلکه از آنجا که اطاعت آنان به دستور خداوند است، عین اطاعت خدا به حساب میآید. [8] ادله توحید عبادى خداوند [9]

1. خالقیت خداوند تقریر این برهان این گونه است: معبود کسى است که آفریننده باشد. این مضمون در آیات زیادى آمده است، از جمله در سوره هود/ 61 آمده است «یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره هو أنشأکم من الارض واستعمرکم فیها»؛ نیز در سوره انعام آمده است «ذلکم ربکم لا اله الّا هو خالق کل شى‏ء فاعبدوه و هو على کل شى‏ء وکیل» (انعام/ 102) از سویى هیچ آفرینندهاى جز خداى سبحان نیست. پس کسى غیر خداوند معبود نیست.

2. ربوبیت خداوند آیاتى داریم که علت انحصار عبادت و بندگى در خداوند را ربوبیت انحصارى او ذکر کرده است. تقریر این برهان چنین است: معبود کسى است که ربّ باشد. در سوره بقره/ 21 آمده است «یا ایها الناس اعبدوا ربکم» غیر از خداوند کسى ربّ نیست، پس معبود فقط خداوند است.

3. الوهیت خداوند الوهیت آن است که موجودى در کار خود به طور مطلق مستقل باشد، پس خضوع و خشوع براى کسى بدون اعتقاد به الوهیت او عبادت نیست. قرآن میگوید فقط «الله» معبود است و جز خداى سبحان، «الله» نیست، پس جز خداوند کسى معبود نیست. در سوره اعراف/ 59 آمده است «یا قوم اعبدوا الله مالکم اله غیره».

4. مالکیت مرگ و حیات بر اساس آیات قرآن کریم، معبود کسى است که حیات و مرگ و مبدأ و معاد انسان در دست اوست. و در سوره یونس/ 104 آمده است «قل یا ایها الناس ان کنتم فى شک من دینى فلا اعبد الذین تعبدون من دون الله و لکن اعبد الله الذى یتوفاکم و امرت ان اکون من المؤمنین»؛ نیز در سوره یس/ 22 میفرماید «و مالى لا اعبدالذى فطرنى و الیه ترجعون». از سویى جز خداوند کسى مالک مرگ و حیات انسان نیست، پس جز خدا معبودى نیست.

5. زمامدارى نفع و ضرر آیاتى داریم که میگوید معبود آن است که منفعت و ضرر انسان به دست او باشد. جز خداوند هیچ کس داراى این سمت نیست، پس جز خداوند معبودى نیست. به عبارت دیگر [عبادت‏] بسیارى از مردم براى جلب منفعت دنیوى یا اخروى یا هر دو است و عبادت عدهاى براى دفع ضرر دنیوى یا اخروى یا هر دو است. تنها کسى که نفع و ضرر در دست اوست شایسته عبادت است و غیر خداوند هیچ موجودى زمامدار نفع و ضرر نیست، پس معبودى جز خداوند نخواهد بود. وهّابیّت و توحید آراء افراطى وهّابیّت در مورد توحید عبادى یک مسیر تکامل چند مرحلهاى را پشت سر گذاشته است؛ [10]

مرحله اول: دوره بنیادین در سنت نبوى و به خصوص در کتب صحاح عامه روایاتى آمده که حاکى از نادرست بودن برخى افعال در ارتباط با اموات است. این روایات مورد توجه برخى پیشوایان مذاهب عامه قرار گرفت و قشرى نگرى آنان در مورد اعمال مسلمین و عدم توجه به کنه این اعمال و اتکاء شدید به الفاظ و ظواهر احادیث، بدون توجه به تحلیلهاى درست آنها و قرائن موجود، سبب تحریم افعال مزبور از سوى این عده شد. احمد بن حنبل با ایجاد یک طرز فکر قشرى گرایى و ظاهرگرایى و خلاصه نوعى اخبارى گرى افراطى در میان متفکران حنبلى موجب شد تا عدهاى از آنان تفاوت میان اعمال مسلمین واعمال مشرکین جاهلى را درک نکرده و فقط با توجه به ظاهر، اعمال مسلمین را از مصادیق شرک خوانده و تعریفى از شرک ارائه دهند که دایره مشمولین بسیارى از اعمال مسلمین را در بر میگرفت. بنابراین ابن حنبل گر چه خود هرگز تحلیل جدیدى در مسأله شرک ارائه نداده و اعمال مسلمین در ارتباط با اموات را از مصادیق شرک شمرده است، لکن روحیه ظاهرگرایى و ضد عقل گرایى را که از بایدهاى پیدایش وهّابیّت است ایجاد و ترویج نمود. با ظهور ابو محمد بربهارى در قرن چهارم (329 233) نخستین تحرکات در مورد تخطئه اعمال مسلمین در ارتباط با اولیاء خداوند پس از مرگ رقم خورد. او که از علماى حنبلى بغداد بود؛ عزاداریها، روضهخوانیها و مرثیه سراییها را به شدت مورد انکار و تخطئه قرار داد. او نخستین کسى است که مسلمین را به خاطر اعمالشان در ارتباط با ائمه و اولیاء خدا پس از مرگ بدعت گذار شمرده و حتى آنان را کافر دانسته است و از اینجاست که به دیدگاه جدى در تعریف شرک بر میخوریم که دایره شمول آن بسیار گسترده است. در همین قرن چهارم عدهاى از علماى حنبلى به دفاع از عقاید احمد بن حنبل در مقابل اشاعره- شاخهاى منشعب شده از حنبلیها- پرداختند. اینان سخنان خود را به احمد بن حنبل نسبت میدادند و معتقد بودند در اعمال، افعال و معتقدات، پیرو سلف صالح هستند. سلفیون در شیوه فکرى و ساختار ذهنى خود کاملًا متأثر از احمد بن حنبل بودند و لذا اسلوبهاى عقلى و منطقى را در اسلام از امور جدید میدانستند و بدعت میشمردند و تنها به نصوص و ظاهر عبارات احادیث اکتفاء میکردند. از آنجا که سلفیون در ابتدا اختلاف میان فرقههاى اسلامى را صرفاً اختلاف در فکر و نظر میدانستند و نه در حقیقت و واقعیت، لذا مخالفان خود را تکفیر نمیکردند. لذا اینان تحولى در بحث توحید و شرک پدید نیاوردند ولى از آنجا که در نهایت به اشخاصى مثل ابن تیمیّه، ابن قیّم و ابن عبدالوهاب منتهى شدند، میتوان آنها را در این سیر تاریخى دخیل دانست.

مرحله دوم: دوره تکامل ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم حرّانى معروف به ابن تیمیّه یکى از بزرگترین علماى حنبلى در قرن هفتم و هشتم هجرى قمرى میباشد. میتوان او را نظریه پرداز، تحلیلگر و کامل کننده یک نهضت فکرى در باب توحید و شرک دانست که در نهایت به ظهور وهابیان منتهى شد. او مباحث توحید و شرک را به گونهاى مطرح کرد که حمله آن مستقیماً متوجه اعمال خود مسلمین بالاخص شیعیان میگشت. او زیارت پیامبر، ائمه و اولیاء خداوند و بوسه بر قبور آنان و تعظیم اموات را شرک و مرتکبین آن را مهدور الدم میدانست. عقاید منحرف و کج فهمیهاى او نه تنها نتایج مثبتى به بار نیاورد، بلکه حتى در میان حامیان وى نیز تأثیرى نگذارد و طرفدارانش تمام اعمالى را که او شرک میخواند، پساز مرگش نسبت به خودش انجام دادند. ابن کثیر در مورد رفتار پیروان ابن تیمیّه نسبت به جسدش چنین نقل میکند: «جماعتى قبل از غسل وى در کنار پیکرش نشستند و قرآن خواندند و به دیدار وى و بوسیدنش تبرک جستند و متفرق شدند سپس جماعتى از زنان آمدند و چنان کردند ... و مردم کلاهها، عمامهها لباسهایشان را بر نعش او انداختند ... و عدهاى از آبى که از غسلش زیاده آمد، نوشیدند و عدهاى دیگر، باقیمانده سدر غسل او را بین خود تقسیم نمودند.» [11]

 [1]. پژوهشگر علوم قرآنى، دانشجوى کارشناسى ارشد رشت علوم قرآن و حدیث شهر رى و طلب درس خارج حوز علمیه قم.

 [2]. جوادى آملى؛ تفسیر موضوعى قرآن؛ ج 2؛ ص 511.

 [3]. محمد تقى مصباح یزدى؛ معارف قرآن؛ ج 1- 3 (قم: مؤسسه آموزشى امام خمینى، 1376) ص 47.

 [4]. ر. ک: فصل نام علوم سیاسى، شماره 15، «امت واحده از همگرایى تا واگرایى»، نعمت الله پیغان.

 [5]. همان؛ ص 47- 49.

 [6]. جوادى آملى، پیشین ص 519.

 [7]. موسوعة العقاید الاسلامیة؛ ج 1؛ ص 415 و غرویان و دیگران؛ بحثى مبسوط در آموزش عقاید ج 1 (قم: دارالعلم، 1375 ص 6.)

 [8]. غرویان و دیگران؛ بحثى مبسوط در آموزش عقاید؛ ج 1 (قم: دارالعلم، 1375) ص/ 109.

 [9]. جوادى آملى، پیشین ص 527 518.

 [10]. رک: سیّد صادق سیّد حسینى؛ توحید از دیدگاه تشیع و وهّابیّت (قم، مرکز تربیت مدرس، پایان نامه کارشناسى ارشد) ص 22 10.

 [11]. ابن کثیر؛ البدایة و النهایة؛ ج 14؛ ص 142 141 به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین، ص 19.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 35

مرحله سوم: مرحله انتقال از قرن هشتم تا قرن دوازدهم را مرحله انتقال مینامیم چرا که در این مدت افرادى بودهاند که در احیاء تبیین آثار و افکار ابن تیمیّه تلاش نمودهاند. از افراد شاخص این دوره ابن قیم جوزیه (751 691) است. وى گر چه تأثیرى زیربنایى در تحول وهابیان نداشت، لکن از مروّجان سرسخت عقاید ابن تیمیّه بوده و براى ضابطهمند نمودن آراء ابن تیمیّه تلاشهایى نموده است.

مرحله چهارم: تکامل و تبلور قرن دوازدهم، قرن تظاهر عملى و افراطى نهضت طغیانگرى بود که یازده قرن در بین حنبلیان ریشه دوانده بود. محمد بن عبدالوهاب (1207 1111) را که یکه تاز این دوره است میبایست مجرى طرحهاى پیشینیان نامید. او در خصوص ساختار تئوریک و نظرى مباحث توحید و شرک، تغییر و تحولى ایجاد نکرد، لکن با استفاده از قدرت نظامى عربهاى نجدى، سعى در اجراى عملى آراء ابن تیمیّه و اتباعش نمود. ترتّب آثار جزایى و حقوقى سخت و افراطى حتى بر ارتکاب مواردى که از نظر وى بدعت به شمار میآمد، از عملکردهاى وى بود. از نظر او مسلمانان و بالاخص شیعه مشرکاند، بلکه شرک اینان شدیدتر از شرک مشرکین جاهلى است، به دو دلیل: یکى اینکه برخى از این مشرکین متأخر در ربوبیت نیز مشرکاند زیرا از اولیاء خداوند طلب حاجت میکنند و دیگرى اینکه، مشرکین جاهلى فقط در مواجهه با سختیها به بتها متوسل میشدند، اما اینان هم در حال آسایش شرک میورزند؛ از غیر خدا استمداد میجویند و به زیارت قبور میروند و هم در حال گرفتارى. مرحله پنجم: دوره گرایشهاى اعتدالى از اواخر قرن سیزدهم به بعد متفکرانى همچون آلوسى، مودودى، شیخ محمد عبده و دیگرانى ظاهر شدند که افراط گریهاى سابقین خود را نداشتند و جنبههاى عقیدتى نهضتهاى فکرى- مذهبى را بیشتر مد نظر قرار میدادند و کمتر به ایراد مباحث نزاع برانگیز دامن میزدند. لکن به رحال وهّابیّت، همچنان داراى نظام عقیدتى است که هیچگاه موجب پیشرفت جامعه نبوده است بلکه به گواه تاریخ هر جا وهّابیّت حاکم بوده است، مردم مظلوم، در خمودى و جهل ماندهاند. اقسام توحید از دیدگاه وهابیها [1]

آنان توحید را داراى سه قسم میدانند: توحید در ربوبیت، که همان توحید افعالى خداوند است، توحید در اسماء و صفاتى که اشاره به توحید ذاتى و صفاتى دارد و توحید در الوهیت، که همان توحید عبادى و محل نزاع وهابیان با شیعیان است که بحثهاى بسیار گستردهاى در آن مطرح شده است و وهابیان بر اساس آن میگویند باید هم افعال بندگان از نذر، قربانى، خوف و رجاء، توکل، دعا خواندن و کمک خواستن و طلب حاجت نمودن و ... براى خداوند باشد و انجامش براى غیر خداوند شرک است و شیعیان را نیز از این جهت مشرک و بسا مهدور الدم میدانند. عبادت از نظر وهابیان [2] عبادت مسلماً نوعى خضوع و خشوع از عابد نسبت به معبود است، لذا در تعریف آن باید دقت شود که این خضوع از سایر انواع خضوع متمایز گردد. تعاریف مطرح شده براى عبادت از طرف وهابیها به دو دسته تقسیم میشود و قائلان هر دو دسته نیز میگویند بر اساس تعریف آنها، آنچه شیعیان نسبت به اولیاء خداوند که از دنیا رفتهاند انجام میدهند شرک است. دسته اول تعاریفى است که در تحقق عبادت، عنصر اعتقاد به الوهیت و ربوبیت معبود را در تمام یا برخى از شؤون عالم ضرورى و لازم میداند. اینان میگویند این اعتقاد با تصورى که مسلمین غیر وهابى از اموات اولیاء خدا دارند حاصل است. دسته دوم، تعاریفى است که براى اعمال عبادى موضوعیت قائل شده و تحقق آن را با نهایت خضوع و خشوع به قصد تقرب براى تحقق عبادت کافى میدانند. اینها میگویند چون در تحقق عبادات با چنین اعمالى، اعتقاد به الوهیت و ربوبیت خدا هیچ مدخلیتى ندارد انجام آن اعمال براى غیر خدا علاوه بر لغو بودن، موجب شرک در عبادت است.

توحید عبادى از دیدگاه وهابیان [3] توحید عبادى به معناى یگانه دانستن خداوند در عبادت است. حال اگر عبادت را به «غایة الخضوع» تفسیر کنیم مراد این میشود که محبت تام فقط براى خداوند است و اگر عبادت را به معناى خضوع تام با اعتقاد به الوهیت مخضوع له بدانیم، در این صورت توحید عبادى یعنى تنها خدا را با اعتقاد الوهیت یا ربوبیت وى باید خضوع کنیم. اما مشاهده میکنیم که علماء وهابى در تعریف توحید عبادى، سخنى از الوهیت و ربوبیت به میان نیاوردهاند، با اینکه عدهاى از آنان این قید اعتقاد به الوهیت را در تعریف عبادت آوردهاند. بن باز میگوید، توحید عبادى این است که تمام زندگى فرد بر اساس دین خدا باشد و در سلوک و اعمالش تماماً قصد خضوع براى دین خدا باشد و از هر گونه هواپرستى دورى کند، پس هر کس در بعضى جوانب زندگیش براى خدا خضوع میکند و در برخى دیگر براى مخلوقین خدا، عابد و بنده خدا نیست. [4] محمد بن عبد الوهاب میگوید، اساس توحید و روح آن، اخلاص محبت براى خداوند است و همین معنا اساس تألّه و تعبد براى خداوند است، بلکه حقیقت عبادت است و توحید به حد کمال و تمام نمیرسد، مگر این که محبت عبد به پروردگارش به کمال برسد و از تمام دوستیها سبقت گرفته و بر آنها غالب شود. [5]

بنابراین در تحقق شرک عبادى از دیدگاه وهّابیّت، بایستى سه عنصر اصلى محقق شود؛ [1-] خضوع و خشوع در قلب یا جوارح شخص تحقق یابد؛ [2-] این خضوع به حد غایت و نهایت خود برسد؛ [3-] این خضوع براى غیر خدا باشد. البته از آنجا که به امر خدا حتى میتوان به غیر خدا نیز نهایت محبت را داشت لذا در نزد وهابیان، نبود اذن خدا و همچنین اصالت دادن محبت، به محبوب، جزء ارکان شرک در عبادت محسوب میشوند. در نتیجه اگرموردى یافت شود که به امر الهى خضوع نسبت به فردى دیگر صورت گرفت اینجا چون مخضوع له اصیل و حقیقى فقط خداوند است، این خضوع در تقابل غیر خدا شرک نیست، اما اگر امرى از ناحیه خدا نباشد، حتى اگر نهى الهى نیز در کار نباشد، در این صورت اگر شخص بخواهد خضوع تام را براى غیر خداوند انجام دهد ولو قصدش این باشد که آن غیر را به خاطر خدا خضوع کند، شرک در خضوع تام را مرتکب شده و مشرک در عبادت است. دو مورد دیگر نیز همین حکم را دارد و شرک در عبادت است، یکى اینکه در جایى که فقط مأذون و مأمور به خضوع تام به نحو خاصى باشد، مثلًا به نحو طاعت مطلق، خضوع را به صورت دیگرى محقق کند، مثلًا در مقابل غیر سجده کند. دیگرى اینکه، در موردى که امر به خضوع تام به نحو خاصى فقط در حالت خاصى براى فردى شده است، در این صورت اگر در غیر آن حالت خاص، مأمورٌ به را که همان خضوع تام در حالت خاص است، بجا آورد باز مرتکب شرک گشته است، مثلًا در حال حیات پیامبر اکرم (ص) مأمور به اطاعت از ایشان و مأذون در تبرک به بدن و لباسشان و استشفاء و استشفاع و غیره باشد این امر، رافع شرک آمیز بودن این اعمال پساز مرگ نبى اکرم (ص) نخواهد بود. شبهات و ایرادات وهابیان بر شیعیان در توحید عبادى نزاع در مسأله توحید، عموماً حول اعمالى از مسلمین صورت گرفته است که در ارتباط با اولیاء خداوند پس ازفوتشان انجام میدهند. مصادیق مورد نزاع را میتوان به سه دسته تقسیم نمود؛ [6]

 [1]. احمد بن تیمیّه و محمد بن عبدالوهاب؛ مجموعة التوحید (قاهره: المکتبة القیمیة) ص 7

 [2]. سیّد صادق سیّد حسینى؛ توحید از دیدگاه تشیع و وهّابیّت (قم، مرکز تربیت مدرس، پایان نامه کارشناسى ارشد) ص 49.

 [3]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 62.

 [4]. عبدالعزیز بن باز؛ مجموعة الفتاوى و المقالات، ج 1، ص 70 به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 62.

 [5]. محمد بن عبد الوهاب؛ کشف الشبهات، ص 95، به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 63.

 [6]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 27.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 36

دسته اول: طلب از اولیاء الهى پساز مرگشان؛ دسته دوم: اعمالى که براى اولیاء خدا پس از مرگشان انجام میشود، مثل نذر، ذبح، صدقه و ...؛ دسته سوم: تبرک به تربت و ضریح مقدس، چرخیدن به دور ضریح و لمس و بوسیدن آن و خلاصه هر عملى که در ارتباط با قبر، پیکر مطهر و اشیاء مرتبط با آنها باشد. اما دسته اول: طلب از اولیاء خدا. [1] این دسته شامل تمام مواردى میشود که نفس عمل، نوعى دعا باشد، حال مطلوب هر چه باشد. لذا موارد ذیل را دربر دارد:

1. طلب حاجت دنیوى از ارواح مقدسه، مثل طلب شفاى مریض یا رفع گرفتارى یا طلب نصرت در جنگ؛

2. طلب حاجت اخروى از ارواح مقدسه، مثل طلب شفاعت یا مدد در قیامت یا طلب غوث؛

3. طلب دعا از ارواح مقدسه، یعنى دعا کننده از روح مقدس بخواهد که براى وى دعا کند که مثلًا خداوند او را بیامرزد، یا برایش دعا کند تا مثلًا خداوند فرزندش را شفا دهد. با توجه به مطالب فوق روشن میشود که شفاعت و استشفاء به هر معنا گرفته شود، داخل در نزاع است. اگر طلب شفاعت را به معناى طلب براى آمرزش خداوند بگیریم، داخل در قسم سوم از اقسام طلب از اولیاء خدا میشود و اگر به معناى طلب رحمت یا شفاعت در روز قیامت بگیریم، داخل در قسم دوم میشود و در هر صورت داخل در محل نزاع است و همین طور است در باب استشفاء و طلب حوائج دنیوى و .... شیخ عبدالرحمن بن حسن آل شیخ در این خصوص و در جواب این سؤال که چگونه طلب شفاعت از پیامبر و اولیاء خدا پس از وفاتشان شرک است در حالى که در زمان حیات پیامبر از ایشان طلب شفاعت میشد میگوید: «شفاعت حىّ و زنده، دعاى او در حق طالب شفاعت است و این عمل (دعاء) از میت محال است به عللى که براى افراد بصیر روشن است. کسى که از میت یا هر فرد غیر حاضر سؤال و طلب حاجت میکند، از او چیزى را میخواهد که مقدورش نیست و هر کس از دیگرى چیزى را بخواهد که جز خداوند قادر بر آن نیست، آن شخص را شریک خدا نموده است، همچنان که مشرکین چنین مینمودند.» [2]

براى روشن شدن محل نزاع باید بگوییم، طلب از اولیاء خداوند از لحاظ قصد طالب و دعا کننده به سه گونه متصور است؛ 1. مقصود دعا کننده این است که آن ولىّ خدا مستقلًا حاجت او را برآورده کند، مثلًا وقتى طلب شفاى بدن را میکند، منظورش این باشد که آن ولىّ داراى قدرت و عظمتى است که به اختیار تام و بدون نیاز به اذن و اراده خدا میتواند مریض او را شفا دهد. 2. مقصودش طلب وساطت آن ولىّ، بین خدا و مخلوقش در مورد تصرف تکوینى براى اجابت مطلوبش باشد، یعنى معتقد است پیامبر یا ولى خدا به اذن خداوند داراى قدرت هستند و لذا از آنان میخواهد حاجت او را بر آورده کنند، یا اینکه دعا کننده با درخواست خود سبب شود که آنان از خداوند طلب اذن تصرف تکوینى کنند و چون مستجاب الدعوهاند، خدا به آنان اذن و قدرت میدهد و آنان نیز به اراده خدا، مریض را شفا میدهند. 3. مرادش همان طلب وساطت باشد، اما نه وساطت در ایجاد و تکوین، بلکه فقط وساطت در ایصال دعا به خداوند، به این معنا که میخواهد خود خداوند مستقیماً حاجتش را برآورد، لکن چون انبیاء و اولیاء را مستجاب الدعوة میبیند، از آنها میخواهد که مطلوب وى و دعایش را از خداوند بخواهند تا خدا نیز اجابت کند. هم شیعه و هم وهابیها اتفاق دارند که گونه اول از این سه گونه، شرک اکبر و شرک ربوبى است. نیز اتفاق دارند که گونه دوم و سوم از سه قسم مذکور در زمان حیات پیامبر اکرم (ص) از ایشان خواسته شده و ایشان نیز اجابت کردهاند. نزاع بر سر جواز گونه دوم و سوم در زمان ممات پیامبر اکرم (ص) است، اینکه طلب وساطت از اولیاء خدا در قضاى حوائج یا ایصال دعا در صورتى که آنان مأذون در تصرف نباشند یا قادر بر وساطت نباشند شرک عبودى است یا خیر؟ آیا انبیاء و اولیاء الهى پس از مرگ، قادر بر عمل یا درک سخنان دعاکنندگان نیستند؟ دیگر خداوند به آنان اذن در تصرف نمیدهد و آنها را از دنیا منقطع میسازد؟ وهابیها میگویند، چون چنین طلبى همانند طلب وساطت بتها در قرب به خدا و طلب شفاعت از بت که نفع و ضررى ندارد میباشد، شرک عبودى است، اما شیعه میگوید؛ اولًا، شرک عبودى همیشه ملازم با شرک ربوبى است، که اینان شرک ربوبى ندارند. ثانیاً، بر فرض قبول مبناى وهابیها مبنى بر اینکه هر کس غایب است و نمیتواند قادر به ارتباط باشد، طلب حاجت و دعا از او شرک است. میگوییم باز در اینجا ما ادلهاى داریم که امکان ارتباط با میت را ثابت میکند، پس مبناى شما قابل انطباق بر این موارد نیست. استدلال وهابیان بر شرک بودن دسته اول اعمال [3]

از نظر آنان دعا نوعى خضوع و حبّ تام نسبت به مدعوٌّمنه است، پس هرگاه کسى طلب حاجت از غیر خدا کند براى آن غیر، خضوع کرده است. حال اگر طلبش ناشى از آن باشد که خداوند به آن غیر، قدرت داده یا او را مقرب خود دانسته در این صورت این طلب حاجت یا طلب دعا از آن فرد هیچ اصالتى به وى نمیدهد، بلکه خضوع واقعى براى خداوند است و شرکى در کار نیست. اما اگر آن غیر قدرتى بر انجام عمل ندارد، مثل اینکه از دنیا رفته است، یا مقرب درگاه الهى نیست، در این صورت هر گونه خضوع براى وى ارزشدهى مستقل به او و شرک است. مراد وهابیان از این سخن این است که اگر هیچ گونه اذنى براى خضوع تمام در مقابل آن غیر نرسیده باشد، خضوع براى او شرک است، ولو خضوع کننده بخواهد با این کار به خداوند تقرب جوید، چون نیت وى و تظاهر او به قصد قرب به خدا، تحولى در واقعیت عمل ایجاد نمیکند. وهابیها میگویند، طلب یک فرد شیعه از پیامبر تا ائمه پس از ارتحالشان، یا طلب از جسم آنهاست و یا از ارواح مقدسه آنان و در هر صورت مأذون نیست. اوّلى شرک بودنش واضح است، چون جسم اولیاء خدا پس از مردن مانند سایر ابدان است و ابدان پس از مفارقت ارواح، همچون سایر جمادات و اشیاءاند. پس جسم نبى اکرم پس از رحلتش هیچ تفاوتى با سنگ و چوب ندارد و مثل سایر اشیاء، نه در نزد خداوند شأن و منزلتى دارد و نه چیزى میشنود و میگوید و نه قادر بر کارى است. پس به هیچ وجه اذنى بر طلب حاجت و خضوع در مقابل آنها نداریم. حال اگر کسى با علم به این که بدن میت کارى نمیتواند بکند، از آن چیزى بخواهد معلوم میشود در ذهن او، بدن میت ارزش و قداست خاصى دارد که میخواهد در مقابل آن خضوع کند، یعنى بدن را واجد قداست خدا میداند و برایش خضوع میکند و این شرک در عبادت است. اما اگر طلب از روح باشد، باید توجه داشت که روح پس از مفارقت از بدن به عالمى دیگر منتقل میشود و هیچ ارتباطى با این جهان ندارد، لذا کسى نمیتواند با روح اموات ارتباط برقرار کند. علاوه بر این اساساً ارواح، قدرت هیچ تصرفى در این عالم را ندارند و خداوند اجازه هیچ عملى به آنها نمیدهد. پس طلب از روح به این دو دلیل غیر مأذون و شرک است. طلب دعا از ارواح نیز شرک است، به همان دلیل که ارواح با این جهان مرتبط نیستند و بر فرض ارتباط نیز اجازه‏ء انجام هیچ عملى ندارند. آنان میگویند، دعا داراى دو عنصر است، یکى عنصر عبادى که از آن تعبیر به دعاى عبادتى میکنند و دیگرى عنصر مسألتى، که طلب رفع حاجت است. دعا از غیر خداوند از آن جنبهاى که عبادت است، موجب شرک در عبادت میشود و از آن جنبهاى که طلب حاجت است، در صورتى که توأم با اعتقاد به قدرت میت بر تصرف باشد موجب شرک ربوبى است. دسته دوم: اعمالى که براى اولیاء خدا پس از مرگشان انجام میشود [4]

 [1]. همانجا ص 32 29.

 [2]. شیخ عبدالرحمن بن حسن آل شیخ؛ فتح المجید ص 76 به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 30.

 [3]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 96 93.

 [4]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 33.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 37

اعمالى همچون نذر، ذبح، صدقه و مانند اینها که براى اولیاء خدا انجام میشود نیز محل نزاع است. براى روشن شدن محل نزاع باید بگوییم تحقق این گونه اعمال براى اولیاء خدا به سه گونه متصور است؛ 1. نذر، ذبح، صدقه یا غیر آن براى تقرب به خدا انجام میشود و صرفاً مورد مصرفش زائران اولیاء الهى یا امور مربوط به آنان است. مثلًا شخصى نذر میکند براى خوشنودى خداوند زائرین قبر پیامبر را اطعام کند. 2. نذر و ... براى خداوند است و ثواب آن تقدیم به روح پیامبر یا اولیاء الهى میباشد. مثلًا مبلغى پول صدقه میدهد و میگوید ثوابش براى روح پیامبر اکرم (ص) باشد. 3. نذر یا قربانى براى جلب خوشنودى اولیاء خدا میباشد تا به این ترتیب، کسب رضاى خدا را بنماید، یعنى همچنان که با اطاعت فرامین سنت نبوى و اطاعت از پیامبر اکرم (ص) موجب خوشنودى ایشان و رضاى خدا شده است، با قربانى هم میخواهد موجب خوشنودى روح پیامبر و در نتیجه رضاى الهى شود. تقریباً بین شیعه و وهّابیّت اتفاق است که گونه اول و دوم شرک آمیز نیست، گرچه وهابیان این دو صورت را لغو میدانند، چون معتقدند ایصال ثواب به روح میت ممکن نیست. نزاع در گونه سوم است که آیا شرک آمیز هست یا خیر؟ استدلال وهابیان بر شرک بودن دسته دوم اعمال آنها میگویند اولًا تمام نذورات، ذبائح و سایر اعمال مسلمین که براى ارواح انجام میشود در این فرض جا دارد. ثانیاً تمام عاملان این اعمال، عیناً به همان نحوى که با عمل نذر به خداوند تقرب میجویند به اولیاء خدا نیز تقرب میجویند و تقرب آنها با این اعمال به اولیاء الهى، عین همان تقربى است که مشرکین جاهلى از طریق قربانى کردن و غیر آن به بتها میجستند و لذا شرک عبادى است. [1]

بن باز در این مورد میگوید: «حال غالب بندگان قبور آن است که با طواف قبور و ذبح و نذر براى صاحبانشان، به آنان تبرک میجویند و این اعمال شرک اکبر است و هر کس این گونه بمیرد کافر مرده است و غسل دادن و نماز خواندن بر او واجب نیست.» [2] امّا شیعیان معتقدند تقرب به آن معنایى که مقصود مشرکان در مورد بتها بود اینجا هرگز مقصود مسلمین نیست. تقرب مشرکان توأم با عقیده‏ء خاصى در مورد اله بودن بتها بود و خطاب قرآن به آنها تحت عنوان مشرک نیز بر اساس همین ایده‏ء آنهاست. دسته سوم: اعمال مربوط به قبر و تربت و مانند آن [3]

گذشت که دستهاى از اعمال هست که در ارتباط با مشاهده مشرفه و قبور و تربت پاک انبیاء و اولیاء خدا میباشد. غرض از این اعمال طلب خیر و برکت میباشد، یعنى زائر مشاهد مشرفه از تمام کارهایى که نسبت به قبر، تربت و بارگاه معصومین انجام میدهد، مثل بوسیدن و لمس و ... فقط یک چیز قصد میکند و آن تبرک است، یعنى اینکه از خیر و برکتى که به واسطه‏ء مقام رفیع آن بزرگواران متوجه پیکر مطهر و قبر و تربت آن بزرگواران است، بهرهمند شود. وهابیان در این دسته اعمال نیز ایراداتى به شیعه دارند. هر دو گروه قبول دارند که انبیاء الهى از آنجا که در مقام بندگى به اوج رسیدهاند، در حال حیات، وجود مبارکشان منشأ خیر و برکت است و میتوان به آثار آنان تبرک جست. نزاع بر سر این است که آیا پس از مرگ آنان هم تبرک به قبر و دیگر آثارشان جایز است یا اینکه موجب شرک است؟ وهابیها معتقدند بدن پیامبر پس از رحلتش هرگز حکم قبل از آن را ندارد و هیچ نفع و ضررى ندارد و اعتقاد به اینکه جسم پیامبر پس از رحلتش داراى خیر و برکت است، مثل نظر مشرکین درباره سنگها، درختان و بتها است که با لمس آنها، تبرک میجستند. در مقابل شیعه، میگوید اعتقاد به وجود خیر و برکت در جسم مجرد از روح فردى بر اثر بندگى تام او نسبت به خدا هرگز مانند اعتقاد به وجود برکت در بتها به واسطه اعتقاد به الوهیت آنها نیست. استدلال وهابیان بر شرک بودن دسته سوم اعمال میگویند تبرک جستن به پیکر، قبر مطهر، ضریح اولیاء الهى به دو دلیل شرک و حرام است: [4]

1. بدن نبى (ص) و لباس و آثارش در زمان حیاتش ارزشمند و مایه خیر و برکت است، اما پس از مرگ، بر اساس ادله شرعى، جسم هیچ ارزشى ندارد و جمادى است چون دیگر جمادات و بدن نبى (ص) نیز از این قاعده مستثنى نیست و چون بوسیدن و لمس و ... که نوعى خضوعاند براى جمادات، به معناى تعلق قلب شخص به خود آن جمادات است، لذا کسى که به جسم اولیاء الهى یا قبر آنها و ... تبرک میجوید نیز عابد آنان و مشرک میباشد. 2. تبرک در حقیقت نوعى غلوّ در مورد انبیاء و اولیاء است، چون کسى که میداند خداوند گفته اینها نه مالک اثرى هستند و نه شافعاند و در عین حال تبرک میجوید، نوعى قدرت و نفع و ضرر در آنها قائل است و این امر منجر به شرک ربوبى میشود. محمد بن عبدالوهاب میگوید: «تبرک، غلو در مورد میت است و این امر به تدریج منتهى به طلب از او در عبادت وى میشود و این، شرک اکبر است.» [5] پاسخ شبهات وهابیان پاسخها را میتوان به سه دسته تقسیم نمود؛ دسته اول: پاسخهاى حلّى [6]

 [1]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 105.

 [2]. بن باز؛ مجموعة الفتاوى و المقالات ج 1 ص 49 به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 34.

 [3]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 36 34.

 [4]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 107.

 [5]. محمد بن عبدالوهاب؛ کتاب التوحید ص 41، به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 107.

 [6]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 154 143.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 38

1. مبناى وهابیان در تحلیل توحید عبادى، معقول نیست اصول هر دین باید قبل از پذیرش آن دین توسط مردم، به عنوان پیش فرضهاى مسلّم و قطعى عقلى پذیرفته شوند و الّا اثبات آنها از عهده ادله تعبدى و نقلى ساقط است، چون اعتبار این ادله، مبتنى به درستى و اعتبار اصول دین است. مهمترین اصل از اصول دین، اصل توحید است. از سویى «توحید در عبادت» به عنوان اصلى که تمام ادیان آسمانى در جهت آن و مبتنى بر آن بود، و سعى انبیاء ایجاد جامعه توحیدى بر اساس آن بوده، شناخته شده است، لذا توحید در عبادت باید قابل اثبات عقلى باشد و نقل، مؤیّد آن و در راستاى ارشاد به آن باشد. پس ما باید در تحلیل خود از توحید عبادى، بیانى ارائه کنیم که قابل توجیه عقلانى باشد. حال اگر ما عبادت را به معناى انجام خضوع تام، با اعتقاد به ربوبیت یا خالقیت یا حاکمیت و الوهیت مخضوع له بدانیم، آنگاه بگوییم توحید در عبادت آن است که خضوع با چنین اعتقادى، فقط براى خدا باشد، این معقول است و با تمام ادله عقلى که مُثبِت سایر اقسام توحید است نیز سازگار است اما اگر عبادت را صرفاً خضوع تام بدانیم عقل هیچ دلیلى بر انحصار آن در مورد ذات نمیبیند، عقل همانطور که بوسیدن حجرالاسود و استلام آن را منافى توحید نمیشناسد، بوسیدن و دست مالیدن به قبر پیامبر را نیز منافى وحدانیت خداوند در هیچ بعدى نمیداند. عقل هیچ تنافى بین خضوع تام در برابر غیر خدا بدون اعتقاد به الوهیت او، با توحید نمییابد، ولو اذن خدا به آن معنایى که وهابیان میگویند منتفى باشد. لذاست که وهابیها در اثبات مدعاى خود پیوسته به ادله تعبدى تمسک میکنند و از ارائه هر گونه دلیل عقلى طفره میروند و اگر هم گاه دلیلى عقلى اقامه کردهاند، نتیجهاش اخص از مدعایشان و مثبت مبناى شیعه بوده است که این امر خطاى آنان را در فهم آیات و روایات نشان میدهد.

2. توحید، زیربناى ادیان آسمانى است اصل توحید پایه و اساسى است که تمام معارف ادیان آسمانى بر آن بنیان نهاده میشود، حال اگر توحید در عبادت که مهمترین مرتبه توحید است، به معناى صرف خضوع تام براى خداوند دانسته شود، چه عقیده و معرفتى بر آن تکیه خواهد داشت؟ نفى آن چگونه میتواند اساس ادیان توحیدى را متزلزل کند؟ بر فرض پذیرش مبانى وهّابیّت، آیا اگر کسى کارى بیفایده مثل طلب از میت را بدون اعتقاد به هیچ گونه خصومت الوهى براى آن انجام دهد، نمیتواند سایر عقاید دین را پذیرفته به آنها عمل نماید؟

3. ضرورت وضوح مفهومى هر یک از اصول از مسائلى که در بحث از اصول دین باید بسیار مورد توجه قرار گیرد وضوح مقصود و مراد از هر اصل است. متأسفانه در نزاعهاى کلامى آنچه زیاد اتفاق میافتد استفاده از مغالطه ناشى از ابهام گویى است. در این مغالطه شخصى سخنش را با ابهام میگوید و خود را در پشت پرده ابهام از هرگونه انتقادى مصون میدارد، وهابیان نیز از این مغالطه بهره میبرند. آنها میگویند عبادت، نهایت و آخرین درجه خضوع است و سپس هر عملى را که بخواهند شرک بخوانند فوراً میگویند این همان نهایت خضوع است. مثلًا کنار قبر ایستادن و از خداوند چیزى خواستن با اعتقاد اینکه طلب حاجت از خدا در نزد قبر پیامبر (ص) به اجابت نزدیکتر است را شرک میدانند و آن را خضوع و تعلق قلبى شدید نسبت به پیامبر که به عبادت ایشان میانجامد میشناسند.

4. مشرکین جاهلیت قبل از عبادت بتها قائل به الوهیت آنها بودند وهابیها میگویند بت پرستان عصر جاهلى درباره بتهاى خود هیچ گونه ربوبیت و مالکیت مستقل از خداوند قائل نبودند، بلکه آنان را داراى مقام بلندى در نزد پروردگار میدانستند که هرگونه عبادت و خضوع براى آنها موجب جلب رحمت و نعمتهاى الهى میشود. آنان با چنین تصورى از دیدگاه مشرکین میگویند در عبادت، اعتقاد به ربوبیت یا استقلال معبود نهفته نیست، سپس اعمال مسلمین در ارتباط با اولیاء خدا را پس از فوتشان از همین مقوله و عین عمل مشرکین و موجب شرک تلقى کردهاند. در جواب میگوییم مشرکین به بتها «اله» خطاب مینمودند و براى آنها خصائص الوهیت که کمترینش استقلال در تأثیر است قائل بودند. وهابیها میگویند «اله» چیزى جز معبودیت مألوه را نمیرساند و این امر در مورد مسلمین نیز صادق است، اما اینکه به اولیاء الله که از دنیا رفتهاند «اله» خطاب نمیکنند، بر خلاف مشرکین که بتهایشان را «اله» خطاب مینمودند تغییرى در حکم ایجاد نمیکند. ما میگوییم «اله» دانستن بتها از سوى مشرکین امرى زائد بر محبوب بودن و معبود بودن بتها را میفهماند، قرینه بر این مطلب این است که اولًا مشرکین در ابتدا موحّد بودند، گرایش به بتها بر اثر اعتقاد به ربوبیت یا تأثیر استقلالى بتها در آنها پدید آمد و موجب شد بتها را «اله» خود بدانند و سپس عبادت کنند. [1] ثانیاً در قرآن آیات بسیارى آمده است که با استناد به انحصار خالقیت و ربوبیت در خدا، الوهیت غیر خدا را نفى نموده است. این آیات صریحاً دلالت بر تلازم بین اله دانستن غیر و استقلال او ولو در جهتى خاص، میکند و میرساند که مشرکین بتها را «اله» مینامیدند، معتقد به استقلال آنها در رساندن نفع یا ضرر بودند. [2]

دسته دوم: پاسخهایى در رد انطباق مبناى وهابیان بر اعمال مسلمین [3] بر فرض صحت مبناى وهابیان معتقدیم، اعمال مسلمین در ارتباط با انبیاء و اولیاء خداوند پس از مرگشان، بر طبق همان مبانى هم شرک نیست. گذشت که طبق مبناى وهابیان، طلب از غیر خدا در صورتى که قادر بر عمل باشد، ملازم شرک نیست، نیز اگر تبرک به جسمى یا خضوع تام نسبت به وى به امر خداوند باشد، عبادت خدا خواهد بود و منافى توحید نیست. وهابیان طلبها و استغاثههاى روزمره انسانهاى زنده از یکدیگر، براى رفع حوائج دنیوى را داخل در مورد اول و استلام حجرالاسود و بوسیدن آن یا تبرک به نبى اکرم و لباس و آثارش در حال حیاتشان را داخل در مورد دوم میدانند، ما میخواهیم اثبات کنیم که اعمال مسلمین در ارتباط با اولیاء که رحلت کردهاند یا همچون طلب از فرد یا شى‏ء داراى نفع و ضرر و قدرت است و داخل در مورد اول است یا حداقل مأمورٌبه و مأذون شارع است. 1

 [1]. ر. ک: سیره ابن هشام ص 78 و 79 (بیان پیامبر اکرم در مورد نحوه شیوع بت پرستى در مکه) به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 151.

 [2]. ر. ک: مؤمنون 91، نمل 61- 64.

 [3]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 173 157.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 39

. ارتباط با ارواح اموات، ممکن است تمام درخواستها و دعاهاى مسلمانان از پیامبر و اولیاء خداوند در ارتباط با ارواح مقدسه آن بزرگواران است، لذا دیدگاهى که هر فرد نسبت به روح و ماهیت آن و وضعیتش پس از مفارقت بدن اتخاذ میکند در منازعات مربوط به دعاها و طلبهاى مسلمین از اموات، تأثیر مستقیم و عمیقى دارد. وهابیها روح را واقعیت انسان میدانند و معتقدند پس از مفارقت از بدن به عالمى دیگر منتقل میشود و نه قدرت تصرف در این عالم را دارد و نه علم به حال بندگان. این موضع گیرى، نتیجه مستقیم یک اصل کلى نزد وهابیان است و آن اینکه هیچ موجود مجردى که قابل اشاره حسیه نباشد وجود ندارد. آنان روح را همچون موجودى قابل اشاره حسى انگاشتهاند که گاهى او را در قبر در حال عذاب یا آسایش معرفى میکنند و گاه او را در عالمى دیگر به نام برزخ که از این عالم منقطع است جاى میدهند. مسلماً چنین موجودى که گاه بین دیوارهاى قبر محبوس است و گاه در برزخ و بسیار دور از این عالم است، هرگز نمیتواند در این عالم تصرفى داشته باشد یا از احوال موجودات آن مطلع باشد. لکن بر هر انسان عاقلى واضح است که چنین دیدگاه مادى نسبت به روح، هرگز صحیح نیست و این امر با ادله‏ء متقن در جاى خود ثابت گشته است. وهابیان از سویى روح را مادى میدانند و از سوى دیگر قائل به ابدیت روح و تکامل ناپذیریش پس از مرگ هستند و حال آنکه اگر روح مادى باشد، خوب ماده محل تغییر و تکامل و تضاد است، لذا اعتقاد به استحاله تکامل در او، یک تناقض است. واقعیت آن است که روح پس از اتحاد با بدن، در معرض هوسها و امیال مختلف قرار میگیرد که بایستى با آنها مبارزه و آنها را مهار کند و هر چه در این مورد بیشتر موفق شود تکامل مییابد. با جدایى از بدن، زمان خودسازى روح به پایان میرسد، اما قواى خود را از دست نمیدهد. درک، شعور و قدرت روح محو نمیشود. روح پس از مفارقت از بدن با خدا سخن میگوید، با فرشتگان سخن میگوید و با دیگر ارواح مرتبط است، تمام غیبها برایش حاضر است و همه چیز را درک میکند، چون مجرد است و مجرد، محدودیت مادى ندارد. بله! برخى از ارواح به دلیل سیر منفى خود در زمانى که در غالب بدن بودهاند، پس از جدایى از بدن در چنگال عدالت الهى اسیر و به سخت ترین مجازاتها مبتلا میشوند، چنین ارواحى هرگز نمیتوانند از خداوند براى کسى چیزى بخواهند، زیرا در کار خود نیز واماندهاند، اما ارواحى که در زمان اتحاد با بدن بر اوج بندگى صعود کردهاند پس از مرگ آزاد و آسودهاند و در جوار رحمت الهى هستند و مسلماً اگر خواستهاى نیز داشته باشند، میتوانند از خدا طلب نمایند و خدا آنان را دوست دارد و دعایشان را مستجاب میکند. آنان از احوال زندگان آگاهند، بلکه به تمام حوادث عالم علم دارند، نه به این معنا که علم غیب دارند بلکه غیب در نزد وجود مجرد آنها حاضر است. پس اگر کسى از سر درماندگى از آنان حاجتى بطلبد آنها از خواستهاش آگاهاند و اگر قضا و قدر الهى بر خلاف مطلوب آن شخص نباشد برایش دعا میکنند و مستجاب میشود. گاه نیز تعالِىِ روح اینان به قدرى زیاد است که خداوند به آنان اذن اعمال قدرتى که به آنها اضافه کرده است را میدهد و آنان خود مستقیماً مریضى را به برکت خود که ناشى از لطف الهى است شفا میدهند. اگر تجرد نفس را بپذیریم و آن را لازمه ادله محکم عقلى بدانیم، تمام تحلیلى که ارائه شد به عنوان آثار تجرد بر او بار میشود و در نتیجه آراء وهابیان پوچ خواهد بود. اما اینکه وهابیان میگویند اصرار مسلمین بر طلب حاجت و غیر آن از اولیاء خدا با توجه به این که خداوند هر گونه نفع و ضررى را از جانب اموات منتفى دانسته و مسلمین به این قول خدا متوجه هستند، دال بر اعتقاد آنان به استقلال ارواح در تصرف است، نادرست است. چون صغراى این قیاس باطل است، اگر ارواح علم به احوال و حوادث نداشتند تصرف آنها در این دنیا به دلیل انتقالشان به مکانى دیگر واقعاً محال بود، سخن وهابیان تمام بود. البته در صورتى که مسلمین، علم به این امر داشته باشند. اما با

توجه به اینکه اصل عدم ارتباط با اموات، لااقل از ناحیه علم آنها به احوالات ما و نیز عدم امکان تصرف آنها در جهان به واسطه قدرتى که خدا به آنان داده است عقلًا و نقلًا مخدوش است. این استدلال از ریشه سست است و بر فرض هم که در واقع سخنان آنان درست باشد، ولى چون فعلًا ادله عقلى و نقلى عکس آن را به ما نشان میدهد و ما نه تنها علم به خطاى خود نداریم بلکه علم به صحت آن نیز داریم، باز استدلال وهابیان نادرست است چون طرفین تلازم تشکیل نشده است. اما اینکه وهابیها میگویند مسلمین و بالأخص شیعه در حق پیامبر و ائمه غلو میکنند و در نتیجه از همان ابتدا صریحاً براى آنان الوهیت یا ربوبیت قائل میشوند، چون آنان را داراى سلطه غیبیه و علم غیبیه میدانند، در جواب میگوییم، اگر مرادتان این است که فضائلى که شیعه براى معصومین قائل است داراى دایره‏ء وسیعى است که از حدّ توانایى روح بشر خارج است و لذا تحقق آن در ذات معصومین محال است، میگوییم، اولًا: خود شما در بسیارى از تألیفات خود تصریح کردهاید، هر فضیلتى که شیعه براى على (ع) روایت میکند به نحو اشدّ و اکدّ براى ابوبکر و عمر ثابت است. [1]

ثانیاً: اگر مراد شیعه این بوده که این حدّ وسیع از فضایل به خواست خدا به بندگان خاصش که به برترین درجه کمال رسیدهاند اعطا شده است، این نه تنها منافى توحید نیست، بلکه قول به استحاله آن مستلزم اعتقاد به عجز خدا و محدودیت قدرت اوست. و اگر بگویید شیعه معتقد است این حدّ وسیع فضایل در ذات معصومین نهفته است و آنها در کسب فضایل اخلاقى مستقل از خدایند، این چیزى است که هیچ شیعهاى نمیگوید. 2. در بدن و قبر مطهر پیامبر اکرم (ص)، خیر و برکت وجود دارد وهابیها معتقدند جمادات، احجار و اجسام هیچ تمایزى بر هم ندارند و بوسیدن و استلام نیز صرفاً سنت نبوى است، نه اینکه براى جلب خیر یا دفع ضرر باشد و چون تعبدى در بوسیدن و دست مالیدن به تربت و قبر پیامبر نیست، لذا جوازى در ارتکاب آن وجود ندارد و چون نفع و ضررى در آن نهفته نیست، عین عمل مشرکان با بتها خواهد بود و شرک است. در جواب میگوییم، اولًا تبرک به آثار نبى اکرم و قبر مطهرش صرفاً نوعى تکریم و تعظیم پیامبر است و برخواسته از محبت به ایشان است و مسلماً محبت و تکریم پیامبر واجب است، البته این جواب در پى آن است که وجود ادله تعبدى بر جواز این اعمال را ثابت کند و توجیه کننده تبرک و طلب برکت از قبر و تربت پیامبر نیست. نیز ممکن است وهابیها بگویند وجوب تکریم نبى و ابراز محبتش مختص زمان حیات ایشان است. ثانیا: تربت پیامبر و آثارش پس از وفات ایشان نیز داراى خیر و برکت و نفع است و فرد مسلمان با استلام و بوسیدن آن، طلب خیر و برکت از آن اجسام میکند. در این جواب دو ادعاى مهم است که وهّابیّت منکر آن هستند و باید ثابت شود؛ الف: اینکه برخى اجسام و جمادات داراى نفع و ضرر یا خیر و برکتاند و از سایر اجسام متمایزند. ب: اینکه بدن پیامبر و تربت ایشان داراى خیر و برکت و نفع به مسلمین است. اما در مورد ادعاى اول میگوییم این که وهابیها میگویند هیچ جسمى داراى نفع و ضرر نیست و همه اجسام در عدم افاده با هم برابرند مردود است. این ادعا با آنچه که در مورد حجرالاسود و کعبه نقل شده رد میشود. شیخ عینى در عمدة القارى آورده است، در سنن ابن ماجه از ابوهریره نقل شده که پیامبر (ص) بیعت با حجرالاسود را مثل بیعت با دست پروردگار خوانده است و در نهایت نتیجه میگیرد استلام حجر و بوسیدن آن، تسلیم در برابر خدا و تعظیم براى خداست، ولو حکمت آن بر ما مخفى باشد. سپس از محبّ طبرى نقل میکند که وى هرگونه دست مالیدن و بوسیدن که موجب تعظیم خداوند باشد را جایز میداند، مثل بوسیدن قرآن و احادیث و قبور صلحاء. [2]

 [1]. ر. ک: محمد بن عبدالوهاب؛ فى عقاید الاسلام ص 211 و 175 165.

 [2]. الشیخ عینى؛ عمدة القارى ج ره جزء 9؟؟؟ ص 240 به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 167.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 40

اما در مورد ادعاى دوم میگوییم، در تاریخ و سیره نبوى موارد زیادى از توسل صحابه به پیامبر اکرم (ص) نقل شده که گاه طلب دعا بوده و در مواردى به آب دهان و یا آب وضوى ایشان تبرک میشده است. وهابیان نیز این امر را قبول دارند، لکن میگویند این امور مربوط به زمان حیات نبى است، اما وقتى پیامبر رحلت نمود روح ایشان به دنیاى دیگر منتقل شد و هر گونه ارتباطى با ایشان قطع شد و دیگر هیچ وجهى براى برکتزا بودن بدن و تربت و آثر ایشان نیست. در پاسخ میگوییم: اولًا، در صورتى که روح پیامبر آگاه از نیت و عمل مسلمین باشد مسلّماً تبرک به قبر ایشان، تکریم ایشان است و موجب دعاى روح مطهر ایشان براى خیر و برکت زائر خواهد بود و گذشت که روح اولیاء خدا از احوال عالمیان آگاه است. ثانیاً، جسم نبى و لباس، عصا و سایر اشیاء مرتبط با ایشان به دلیل تعالى روح ایشان مورد لطف خدا و داراى خیر و برکت بوده است. حال سوال اینجاست که آیا ارتباط یک شى‏ء با پیامبر در یک مقطع زمانى خاص میتواند موجب استمرار تبرک شى‏ء در همه زمانها شود، یا اینکه استمرار خیر و برکت در گرو استمرار ارتباط با ایشان است؟ مسلماً استمرار ارتباط شرط استمرار وجود برکت در این آثار نیست چون در زمان پیامبر (ص) نیز در بسیارى مواقع هیچ ارتباطى بین نبى (ص) با آن اشیاء در هنگامى که صحابه به آن متبرک میشدند نبود. به عبارتى چه تفاوتى میتوان بین موى پیامبر در نزد فلان شخص در زمان حیات پیامبر با همان مو در نزد وى پس از فوت نبى یافت؟! ثالثاً، احادیثى در مورد تبرک صحابه به آثار پیامبر (ص) پس از فوت ایشان وجود دارد که دلالت بر وجود خیر و برکت و نفع در قبر مطهر و سایر آثار و متعلقات ایشان دارد. مثلًا احمد بن حنبل میگوید، عبدالله بن ابى بکر پس از فوت پیامبر قطیفهاى را براى تکفین ایشان فرستاد ولى پس از آن که آن را به دور بدن مطهر پیچیدند درآوردند و با سه تکه پارچه سفید حضرت را کفن کردند. عبدالله قطیفه را گرفت و گفت خود را در پارچهاى کفن میکنم که بدن پیامبر را لمس کرده است. [1]

3. نذر و ذبح براى تقرب به پروردگار است وهابیها میگویند قربانیهایى که در ایام خاص براى پیامبر یا ائمه انجام میشود، همگى عبادت ارواح اولیاء خدا است، چرا که ذبح براى تقرب به پیامبر مثل ذبح براى تقرب به خداست و شبیه قربانى کردن مشرکین براى بتها است. از این ادعا میتوان جوابهایى داد؛ 1- ادعاى وهابیان را رد میکنیم و هر گونه ذبح به قصد تقرب به ارواح انبیاء خدا را منکر میشویم و میگوییم همه ذبحها براى تقرب به خداوند است. اگر گفته شود، پس چرا کنار قبور صورت میگیرد؟ میگوییم، اولًا، با این عمل، توجه مردم به فداکاریها و زحمات آنان جلب میشود و موجب اندرز گرفتن میشود. ثانیاً: زائرانى که از دور و نزدیک به زیارت این قبور میآیند مستحق اکرام هستند، مطمئناً ذبح گوسفند یا نذر مال براى پذیرایى از آنان نیکو است. 2. بر فرض در هدف شخص از قربانى، رضایت و خوشنودى روح آن ولى خدا نیز دخیل باشد، باز میگوییم این دخالت صرفاً طریقیت دارد نه موضوعیت، یعنى ذابح معتقد است هر عملى که مورد توجه ولى خدا باشد، موجب کسب رضایت الهى و تقرب خداوند است، این عمل نیز چنین است. پس با عمل مشرکان که هدفشان از ذبح و نذر، تقرب به خود بتها بود و تقرب به بتها هدف اصلیشان بود فرق دارد. دسته سوم: پاسخهاى نقضى [2]

وهابیها بر اساس دیدگاهى که در مورد تحلیل توحید و شرک در عبادت دارند و نیز بر اساس بینش خود نسبت به مرگ و ارواح، اتهام شرک را در مورد اعمال مسلمین بالأخص شیعه، در ارتباط با اولیاء خدا پس از مرگ ثابت دانستهاند. ما میگوییم یک شیعى در صورتى متهم به شرک میشود که دیدگاههاى آنان را در تحلیل توحید عبادى، در عدم امکان ارتباط با ارواح اولیاء خدا و ... ثابت بداند و الا اینکه وهابیها بر اساس مبانى خود که مقبول شیعه نیست او را متهم به شرک کند، این باطل است. چنین چیزى در صورتى ممکن است که الزامات گفتارى و کردارى یک فرد از دیدگاه مذهب غیر متبوع وى در حق او ثابت باشد و به عنوان اعتقادات او محسوب شود، ولو او صریحاً اعتقاد به آن را منکر باشد. اگر بنا باشد با تمسک به التزامات لفظى که مقبول خصم نیست او را بتوان متهم به شرک نمود و مجازات کرد ما نیز میتوانیم وهابیان را از چهار جهت مشرک بدانیم و به این ترتیب پذیرش امر مذکور را زیر سؤال ببریم.

1. وهابیان و شرک در ذات وهابیها و ابن تیمیّه معتقدند کسانى که منکر بودن خدا بر فراز آسمان و بر بالاى عرش و قابل اشاره بودن او و سایر صفات هستند، در واقع به تعطیل ذات از صفات قائلند و این عقاید را از طریق جهمیه از یهود و نصارا و صابئین گرفتهاند. این دسته اعتقادات اینان که صفات خدا را غیر از ذات میدانند و ... بر اساس مبانى شیعه، به شرک در ذات و یا الحاد میانجامد.

2. وهابیان و شرک در تشریع از دیدگاه شیعه اجتهاد، وسیلهاى براى فهم وظایف مکلفین از میان سخنان شارع میباشد. اجتهاد یعنى تلاش براى استخراج و دستیابى به حکم خداوند از طرق و راههاى مشروع و مقبول. اما از دیدگاه وهّابیّت، اجتهاد نوعى قیاس فقهى است. اجتهاد، آن است که شخصى که در این مقام قرار دارد با استفاده از فکر و ذهنیات خود هر حکمى را که خود مصلحت میداند براى موضوع صادر نماید. از دیدگاه آنان مجتهد میتواند نظر شخصى خود را به عنوان حکم شرع در اختیار دیگران قرار دهد. این عمل طبق عقیده شیعه نوعى تشریع و قانون گذارى است و از آنجا که قانون گذارى و جعل احکام تشریع حق مختص خداوند است این کار آنان شرک در تشریع است.

3. وهّابیّت و شرک در طاعت فقط خداوند حق طاعت بر بندگان دارد و همه باید مطیع اوامر خدا باشند. اطاعت از دیگران در صورتى جایز است که به اذن الهى باشد، همچون اطاعت از پیامبر و .... حال اگر کسى حلال خداوند را حرام و حرام خداوند را حلال کند و بدعت گذارى در دین کند اطاعت از وى جایز نخواهد بود و شرک در طاعت است و حال اینکه ما مى بینیم وهابیان گاه از کسانى پیروى و اطاعت مى کنند که مرتکب اینگونه اعمال شده اند، پس باید آنان را مشرک در طاعت بنامیم.

4. شرک در حاکمیت حاکمیت بر بشر حق خداوند است و بس. قرآن کریم میفرماید «إن الحکم الّا لله» (سوره انعام، آیه 57 و سوره یوسف، آیه 40) دیگران در صورتى میتوانند بر مردم حکومت کنند که از جانب خداوند به آنان حق حکومت داده شده باشد و منصوب خداوند باشند و الّا حکومتشان مشروع نخواهد بود. وهابیان قائل به انتخابى بودن حاکم و عدم انتصاب آن از جانب خداوند هستند که این، شرک در حکومت است. تمّت بحمدلله‏

 [1]. احمد بن حنبل، مسند ج 6 ص 132؛ به نقل از سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 171.

 [2]. سیّد صادق سیّد حسینى، پیشین ص 186 182.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 41

                        آیا تبرک جستن و شفاعت به نبى مکرم اسلام (ص) بدعت و شرک است؟

 

یکى از شبهاتى که وهابیون درباره نبى مکرم اسلام (ص) مطرح مى کنند این است که تبرک به مزار آن رسول الهى شرک مى باشد. در صدر اسلام امت اسلامى به رسول مکرم (ص) به عنوان شخصیتى پاک که مى توان از او شفا گرفت نگاه مى کرده؛ از این جهت حتى به آب دهان پیامبر اسلام (ص) نیز به عنوان شفادهنده درد توجه مى نمود.

در یکى از جنگ ها، پیغمبر آب دهان خویش را بر چشمان حضرت على (ع) مالیدند و رنج و بیمارى چشم آن حضرت بهبود یافت. از دیگر موارد، تبرک جستن به موى پیامبر (ص) بود که در چند مورد از آن روایت شده است. نمونه هاى دیگر، تبرک جستن مسلمانان به تیر و کمان و کف دست رسول اکرم (ص) است. و حتى قبل از بعثت رسول مکرم اسلام (ص) وقتى یهودیان مدینه با کفار قتال مى کردند، جهت پیروزى به درگاه الهى دعا نموده و به رسول مکرم اسلام (ص) قسم یاد مى کردند. نتیجه این که رسول مکرم اسلام (ص) و انبیاى الهى انسان هایى هستند که بعد روحانى و اتصال آنان به عالم معنا، سبب شده معنویت بر جسم آنان تجلى یافته و این جسم نیز به تبع آن روح مقدس و ملکوتى تقدس یابد.

مقدمه‏

یکى از شبهاتى که درباره نبى مکرم اسلام (ص) بعد از رحلت آن حضرت مطرح مى شود این است که تبرک به مزار آن رسول الهى شرک مى باشد. این شبهه که به عنوان یکى از عقاید وهّابیّت و در واقع یکى از مشهورترین تفکرات و ایده هاى آنان به حساب مى آید در سده هاى اخیر مطرح شده است. آنان عنوان مى کنند که تبرک به آثار انبیا و قبر آنان شرک بوده و اگر کسى در مزار آنان به عبادت خداوند بپردازد نیز مرتکب نوعى شرک شده است. هم چنین اعتقاد دارند که ایجاد بنا بر قبر انبیا در حد شرک است.

ما در این مقاله به بیان صحت و سقم این عقیده پرداخته و آن را در ذیل دو عنوان بررسى مى نماییم: 1- تبرک به رسول مکرم اسلام (ص) در زمان حیات؛ 2- طلب شفاعت از پیامبر عظیم الشان اسلام (ص).

در واقع در زمان رسول مکرم اسلام (ص) مسلمانان به آن پیغمبر به عنوان وجودى متبرک توجه مى نمودند و در مسایل خود و ارتباط خویش با خداوند به ایشان توسل مى جستند.

1- تبرک به آثار رسول مکرم اسلام (ص)

الف) تبرک به بُذاق نبى مکرم اسلام (ص)

در صدر اسلام امت اسلامى رسول مکرم (ص) را شخصیتى پاک و مقدس مى دانستند و از این رو حتى آب دهان پیامبر اسلام (ص) نیز به عنوان شفا مورد توجه آنان بود. در صحیح بخارى آمده است که رسول مکرم اسلام (ص) در روز خیبر فرمود: من این پرچم را در روز آینده به مردى خواهم داد که خداوند تبارک و تعالى به دست او خیبر را فتح کند. آن شخص خدا را دوست دارد و پیغمبر خدا (ص) را نیز دوست دارد و از آن سو، خدا و رسولش نیز به او علاقه مند هستند.

مسلمانان بعد از سخن رسول اسلام (ص) خوابیدند در حالى که در این فکر بودند که پیغمبر اسلام (ص) این پرچم را در روز آینده به چه کسى خواهد داد، صبح به نزد پیغمبر اسلام (ص) آمدند تا حضرت پرچم را به یکى از آنان دهد، حضرت (ص) فرمود: على (ع) کجاست؟ به او عرض شد که على (ع) از بیمارى چشم خویش رنج مى برد، پیغمبر شخصى را به دنبال آن حضرت فرستاد و وقتى حضرت على (ع) به نزد رسول مکرم اسلام (ص) آمد، پیامبر (ص) آب دهان خویش را بر چشمان وى مالید و رنج و بیمارى چشم حضرت کاملًا از بین رفت و گفته شده که حضرت على (ع) تا آخر عمر خود به هیچ وجه به بیمارى چشم مبتلا نشد. (1)

همان گونه که ملاحظه مى گردد، حضرت على (ع) به وسیله تبرک به آب دهان پیغمبر اسلام (ص) شفا پیدا کرد و این نشان مى دهد که آثار آن حضرت قابلیت تبرک و شفا دارند.

ب) تبرک به آب وضوى پیغمبر اسلام (ص)

مردم در عصر رسول مکرم اسلام (ص) به آب وضوى پیغمبر تبرک مى جستند و رسول اسلام (ص) هیچ گاه آنان را از این عمل نهى ننمود. در صحیح بخارى از انس بن مالک نقل شده که گفت: پیغمبر اسلام (ص) را دیدم که به هنگام نماز عصر وضو گرفته بود، وقتى دست خود را در ظرف نهاد مردم نیز از آب اضافى وضوى رسول الله (ص) وضو گرفتند و حتى از برخى روایت شده که ما برکات آب وضوى رسول مکرم اسلام (ص) را در بدن خود ملاحظه نمودیم، زیرا دیگر بیمارى اى نصیب ما نشد. (2)

همان گونه که ملاحظه مى گردد، در عصر رسول اسلام (ص) مردم به تبرک جستن به وضوى رسول اسلام (ص) افتخار مى کردند.

ج) تبرک به موى رسول الله (ص)

یکى دیگر از موارد تبرک به آثار رسول مکرم اسلام (ص) تبرک به موى آن حضرت مى باشد. روایت شده که وقتى حضرت سر خود را اصلاح مى کرد، مردم موى ایشان را به عنوان تبرک جمع مى کردند و پیامبر (ص) مانع این عمل آنان نمى شد. در صحیح مسلم آمده است که پیغمبر اسلام (ص) وقتى در منا سر خود را تراشید، در پاسخ به درخواست مردم، به یکى از اصحاب خود فرمود: موى سر مرا میان مردم تقسیم کن. (3)

هم چنین از انس بن مالک روایت شده است که: من رسول اسلام (ص) را دیدم که شخصى سر آن حضرت را در منا تراشید و اصحاب بر گرد آن حضرت حلقه زده بودند و تنها چیزى که انتظار داشتند این بود که بتوانند موى آن حضرت را به تبرک بردارند. (4)

و نیز در ترجمه خالد آمده است که: خالد بن ولید در نبردهاى مشهور خویش با روم و ایران که توانست در آن نبردها فتوحاتى نیز داشته باشد، اثرى از رسول اسلام (ص) در کلاهخود خود داشته است که گفته اند آن اثر، موى پیغمبر اسلام (ص) بوده است و گفته شده که او معتقد بود که به وسیله تبرک موجود در این کلاه همواره در نبردها پیروز مى شده و زخمى به او نمى رسید.

از خالد پرسیدند چگونه است که تو در این کلاه موى رسول اسلام (ص) را قرار داده اى؟ او در پاسخ گفت: در سالى رسول اسلام (ص) به عمره مشرف شد و سر خود را تراشید و من موهاى او را در این کلاهخود قرار دادم و پس از آن نشد که در جنگى شرکت کنم مگر این که به وسیله این کلاهخود و تبرک به موى داخل آن پیروز شدم و هر جا که با این کلاه در جنگى شرکت مى کردم پیروزى با من بود. (5)

و نیز گفته شده است نزد ام سلمه، همسر پیغمبر اسلام (ص)، بعد از رحلت آن حضرت مقدارى از موى پیغمبر (ص) بود و هرگاه یکى از آشنایان به بیمارى دچار مى شد به نزد ام سلمه مى آمد و او موى آن حضرت را در داخل ظرفى از آب تبرک مى نمود و آن شخص بیمار از آن استفاده مى کرد و شفا مى یافت. (6)

و از عبیده نقل شده است که: اگر مویى از رسول مکرم اسلام (ص) به نزد من باشد بهتر از تمام ثروت دنیا نزد من است. (7) همان گونه که ملاحظه مى گردد، در مواردى که عنوان شد، اصحاب و یاران و خاندان آن حضرت به موى وى تبرک جسته و به این وسیله خود را متبرک مى کردند و تبرک به آثار آن حضرت به عنوان سیره مسلمانان در صدر اسلام محسوب مى شده است.

د) تبرک به تیر و کمان رسول الله‏

بخارى مى گوید: در جریان صلح حدیبیه رسول مکرم اسلام (ص) به همراه اصحاب خود به منطقه اى در محدوده حدیبیه وارد شدند که در آن جا گرماى زیاد و آب کم، توان همراهان پیامبر (ص) را از بین برده بود. اصحاب ایشان به نزد آن حضرت آمده و از کم آبى و سختى تشنگى شکایت کردند، رسول اسلام (ص) تیرى از کمان خود درآورد و به اصحاب خود داد، آنان آن تیر را گرفته و به کنار چاه خشکى رفتند تا به وسیله آن تیر تبرک جسته و از چاه آب درآورند. رسول مکرم اسلام (ص) با آن تیر ضرباتى بر چاه خشک شده وارد نمود و آب به جوشش آمده و از زمین فوران نمود. (8)

ه-) تبرک به موضع کف دست رسول مکرم اسلام (ص)

تبرک به آثار رسول مکرم اسلام (ص) تنها به آثار مستقیم از پیغمبر اسلام ختم نمى شود بلکه به صورت غیر مستقیم و به واسطه نیز از رسول مکرم اسلام تبرک مى جستند. در نقلى از حنظله آمده است: جد من به نزد رسول مکرم اسلام (ص) رفت و عنوان نمود که من داراى دو فرزندى هستم که در ناحیه صورت و بدن خویش دچار تورم هستند، پس از خدا بخواه آنان را از این بیمارى نجات دهد.

پیغمبر اسلام (ص) دستى بر سر پدربزرگ من کشید و فرمود: خدایا! بر آن برکت ده، و برکت داده شد؛ زیرا ما مشاهده کردیم. وقتى پدربزرگ ما شخص بیمارى را مى دید که در صورت و یا بدن او درد یا تورمى بود، دست بر سر خود و موضع کف دست رسول مکرم اسلام (ص) مى کشید و مى گفت: بسم الله. سپس آن را بر جاى درد و ورم مى گذاشت و آن ورم برطرف مى شد و ما به دفعات این امر را از جد خود ملاحظه نمودیم که به وسیله تبرک جستن به موضع دست رسول اسلام (ص) توانست بیمارى هایى را شفا دهد. (9)

2- شفاعت جستن به رسول مکرم اسلام (ص)

همان گونه که بیان شد، یکى از مواردى که وهّابیّت به عنوان محرمات و شرک محسوب مى کند استشفاع به رسول مکرم اسلام (ص) مى باشد، در حالى که این موضوع در تمام زمان ها به عنوان امرى مسلّم، از طرف مسلمانان پذیرفته شده بود و حتى قبل از خلقت آن حضرت نیز امرى ممکن محسوب مى شد.

الف) توسل به نبى مکرم اسلام (ص) قبل از خلقت آن حضرت‏

در حدیثى که حاکم در مستدرک از عمربن خطاب ذکر نموده است، این نکته وجود دارد که او در منابع ادیان الهى چنین دیده بود که وقتى حضرت آدم (ع) دچار آن لغزش شد، به درگاه خداوند چنین دعا نمود که پروردگارا! تو را به حق محمد (ص) مى خوانم که این لغزش مرا بپذیرى. وقتى به حضرت آدم گفته شد تو چگونه محمد را مى شناسى؟ او در پاسخ گفت: من به هنگام خلقت خود بر استوانه هاى عرش دیده بودم که نوشته شده بود «لا اله الا الله. محمد رسول الله»، پس از آن جا دانستم که او برترین مخلوقات به نزد توست. خداوند در پاسخ فرمود: اى آدم! درست گفتى، هیچ خلقى نزد من برتر از محمد (ص) نیست، پس مرا به نام او و به حق او بخوان تا من تو را مورد آمرزش قرار دهم. (10)

همان گونه که ملاحظه مى گردد، حضرت آدم براى جلب رضایت الهى در مورد آن لغزش، به رسول مکرم اسلام (ص) توسل جسته و با نام او به نزد خداوند تقرب مى جوید.

محدّثین و مفسرین در تفسیر آیه «وَ لَمّا جاءَهُم کتاب من عنْد اللّه مُصَدَّق لما مَعَهُم وَ کانُوا من قَبْل یَسْتَفْتحُون عَلَى الِّذین کَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُم ما عَرَفُوا کَفَرُوا به فَلَعْنَةُ اللّه عَلَى الْکافرین؛ هنگامى که از طرف خداوند کتابى براى آنها آمدو موافق نشانه هایى بود که با خود داشتند و پیش از این جریان به خود نوید فتح مى دادند (که با کمک او بر دشمنان پیروز گردند، با این همه) هنگامى که این کتاب و پیامبرى را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد به او کافر شدند، لعنت خدا بر کافران باد!» (بقره 89)

از امام صادق (ع) چنین نقل نموده اند که: «یهود در کتاب هاى خویش دیده بودند که هجرتگاه پیامبر اسلام بین کوه «عیر» و کوه «احد» (دو کوه در دو طرف مدینه) خواهد بود، یهود از سرزمین خویش بیرون آمدند و در جست وجوى سرزمین مهاجرت رسول اکرم (ص) پرداختند، در این میان به کوهى بنام «حداد» رسیدند، گفتند «حداد» همان «احد» است، در همان جا متفرق شدند و هر گروهى در جایى مسکن گزید؛ بعضى در سرزمین «تیما» و بعضى دیگر در «فدک» و عده اى در «خیبر».

آنان که در «تیما» بودند میل دیدار برادران خویش نمودند، در این اثنا عربى عبور مى کرد مرکبى را از او کرایه کردند، وى گفت: من شما را به میان کوه «عیر» و «احد» خواهم برد، به او گفتند: هنگامى که بین این دو کوه رسیدى ما را آگاه نما.

مرد عرب هنگامى که به سرزمین مدینه رسید اعلام کرد که این جا همان سرزمین است که بین دو کوه عیر و احد قرار گرفته است، سپس اشاره کرد و گفت: این عیر است و آن هم احد، یهود از مرکب پیاده شدند و گفتند: ما به مقصود رسیدیم دیگر احتیاج به مرکب تو نیست و هر جا مى خواهى برو.

نامه اى به برادران خویش نوشتند که ما آن سرزمین را یافتیم، شما هم به سوى ما کوچ کنید، آنها در پاسخ نوشتند: ما در این جا مسکن گزیده ایم و خانه و اموالى تهیه کرده ایم و از آن سرزمین فاصله اى نداریم، هنگامى که پیامبر موعود به آن جا مهاجرت نمود به سرعت به سوى شما خواهیم آمد!

آنها در سرزمین مدینه ماندند و اموال فراوانى کسب نمودند. این خبر به سلطانى بنام «تبع» رسید، با آنها جنگید، یهود در قلعه هاى خویش متحصن شدند، وى آنها را محاصره کرد و سپس به آنها امان داد و آنها به نزد سلطان آمدند. تبع گفت: من این سرزمین را پسندیده ام و در این سرزمین خواهم ماند، در پاسخ وى گفتند: این چنین نخواهد شد؛ زیرا این سرزمین هجرتگاه پیامبرى است که جز او کسى نمى تواند به عنوان ریاست در این سرزمین بماند.

تبع گفت: بنابراین من از خاندان خویش کسانى را در این جا قرار خواهم داد تا آن زمانى که پیامبر موعود بیاید، وى را یارى نمایند، از این رو او دو قبیله معروف اوس و خزرج را در آن مکان ساکن نمود.

این دو قبیله هنگامى که جمعیت فراوانى پیدا کردند به اموال یهود تجاوز نمودند، یهودیان به آنها مى گفتند هنگامى که محمد (ص) مبعوث گردد شما را از سرزمین ما بیرون خواهد کرد.

هنگامى که محمد (ص) مبعوث شد، اوس و خزرج که به نام انصار معروف شدند، به او ایمان آوردند، اما یهودیان وى را انکار نمودند.

بر اساس این، قبل از بعثت رسول مکرم اسلام (ص) وقتى یهودیان مدینه و خیبر با کفار و مشرکین اوس و خزرج جنگ مى کردند جهت پیروزى به درگاه الهى دعا مى نموده و به رسول مکرم اسلام (ص) قسم یاد مى کردند. آنها به نزد خداوند شفاعت مى جسته و عنوان مى کردند: خداوندا! به حق نبى امى تو را سوگند مى دهیم که ما را بر این مشرکین پیروز کن. (11)

همان گونه که ملاحظه مى گردد، حتى اهل کتاب قبل از بعثت رسول مکرم اسلام (ص) به آن حضرت توسل جسته و براى تقرب به درگاه الهى آن حضرت را شفیع خود قرار مى دادند.

ب) توسل به نبى اسلام (ص) در حال حیات‏

شفاعت جستن به رسول مکرم اسلام (ص) تنها در قبل از خلقت آن حضرت و یا بعد از رحلت آن حضرت و در روز قیامت نیست بلکه در زمان حیات آن حضرت نیز برخى به رسول اسلام (ص) توسل مى جستند. در روایتى از عثمان بن حنیف آمده است:

مردى که از ناحیه چشم رنج مى برد به نزد نبى اسلام (ص) آمد و از آن حضرت خواست تا از خداوند بخواهد و دعا کند تا خدا او را شفا دهد. پیامبر اسلام (ص) فرمود: اگر بخواهى، من دعا مى کنم، اما اگر بتوانى صبر کنى، براى تو خوب است. آن شخص از پیامبر اسلام (ص) درخواست کرد تا دعا کند، پس پیغمبر اسلام (ص) فرمود: وضو بگیر و این دعا را بخوان:

پروردگارا! از تو مى خواهم و تو را به سوى حضرت محمد، نبى رحمت، متوجه مى کنم. پس اى محمد! من به تو روى کردم تا این که پروردگارم را بخوانى و در این حاجتى که دارم از خداى تبارک و تعالى تقاضاى عنایت کنى. پس خداوندا! شفاعت پیغمبر (ص) را در حق من بپذیر و مرا شفا ده. (12)

همان گونه که ملاحظه مى گردد، پیغمبر اسلام (ص) دعایى را به آن مرد آموزش داد تا او بتواند به واسطه آن حضرت محمد (ص) را به عنوان شفیع خود قرار دهد تا خداوند به واسطه حرمتى که آن حضرت به درگاه خداوند دارد شفاعت وى را پذیرفته و آن شخص را شفا دهد.

ج) توسل به نبى اسلام (ص) بعد از رحلت آن حضرت‏

این که به حضرت محمد (ص) توسل جسته و آن پیغمبر عظیم الشان الهى را به عنوان شفیع در درگاه خداوند واسطه قرار دهند امرى بود که میان اصحاب رسول مکرم اسلام (ص) به عنوان موضوعى پذیرفته شده و قابل اهمیت مطرح بود. در قضیه اى این نکته کاملًا نمایان است:

در دوران حکومت عثمان شخصى مى خواست به نزد آن خلیفه رود اما هیچ وقت عثمان به خواست او توجه نکرد و آن شخص هر چه تلاش کرد تا نظر خلیفه سوم را به سوى خود جلب نماید بى فایده بود، تا این که روزى با ناراحتى از عمارت عثمان خارج شد و در مسیر خود به ابن حنیف برخورد کرد، ابن حنیف از او سئوال کرد: چرا ناراحتى؟ آن مرد در پاسخ گفت: من هر چه تلاش مى کنم تا به نزد عثمان حاجت خود را بیان کنم، او به من توجه اى نمى کند. ابن حنیف به او گفت: براى این که حاجات خود را در دنیا به دست آورى وضو بگیر به مسجد برو و دو رکعت نماز بخوان سپس خداوند را به وسیله این دعا بخوان:

پروردگارا! از تو مى خواهم و به نبى مکرم اسلام (ص) تو را توجه مى دهم. اى محمد! من به تو توجه کردم تا مرا نزد خداوند شفاعت نمایى، پس پروردگارا! شفاعت پیغمبر را در حق من بپذیر و دعایم را برآورده کن. آن مرد آن چنان که ابن حنیف به او دستور داده بود انجام داد سپس به درگاه عثمان رفت و وقتى به نزد او نشست و حاجت خود را بیان کرد عثمان به سادگى حاجت او را در همان لحظه برآورده ساخت. (13)

در منابع مشاهده مى شود که مردم حتى بستگان پیغمبر را نیز سوگند داده و شفیع خود قرار مى دادند. در صحیح بخارى آمده است: در زمان خلافت عمربن خطاب که مردم دچار قحطى شده بودند روزى وى به عباس بن عبدالمطلب عموى پیغمبر اسلام (ص) توجه نموده و او را به نزد خداوند شفیع قرار داد و عنوان نمود که پروردگارا! ما به تو توسل مى جوییم و به نبى مکرم اسلام (ص)، پس بر ما باران فرست، خداوند به توسلات آنان توجه کرده و باران فرستاد.

دلیل این که اصحاب پیغمبر به بستگان رسول مکرم اسلام (ص) از جمله عباس بن عبدالمطلب توجه مى نمودند و او را شفیع درگاه خداوند قرار مى دادند، این بود که مى خواستند به وسیله نام پیغمبر اسلام (ص) به درگاه خداوند راه یابند. (14)

نتیجه‏

از مجموع این مباحث چنین نتیجه گیرى مى شود که رسول مکرم اسلام (ص) و دیگر انبیا به عنوان شخصیت هاى الهى، انسان هایى هستند که با توجه به بعد روحانى و اتصال آنان به عالم معنا، جنبه معنویت بر جسم آنان تجلى نموده است؛ به این معنا که وقتى روح آن بزرگواران با عالم ربوبى و برترین مراتب هستى اتصال پیدا نمود، جسم آنان نیز به تبع آن روح مقدس و ملکوتى تقدس مى یابد.

تقدس در جسم و روح انبیاى الهى و به خصوص نبى مکرم اسلام (ص) به عنوان امرى عادى و قابل پذیرش در ذهن جلوه مى کند؛ زیرا آنان خلیفه کامل الهى و برگزیده راستین ربوبى هستند و خداوند به وسیله آنان معجزات خود را در دیدگان انسان ها جلوه گر مى نماید. انبیاى الهى تجلى دهندگان انوار ربوبى در دل هاى انسان ها هستند و جسم آنان مقدس است، همان گونه که روح آنان تقدس دارد و همان طور که با اتصال روحى به ارواح آنان، روح انسان پاک و مطهر مى گردد و از هر نوع رنج و بیمارى رهایى مى یابد، جسم انسان نیز با دست یابى به اجسام مطهر آنان و توسل به آنان و یا شفاعت جستن به درگاه ربوبى به وسیله آنان، از بیمارى و رنج رهایى مى یابد.

خداوند، انبیا و به خصوص رسول مکرم اسلام (ص) را به عنوان بندگان پاک و مطهر و مقربان درگاه خویش قرار داد که توسل جستن به آنان نه تنها شرک و زشتى نیست بلکه احترام گذاشتن به انتخاب خداوند است و نیست کسى که به انبیاى الهى توسل جوید و از آنها طلب شفاعت نماید مگر این که بخواهد به درگاه خداوند تقرب پیدا کند.

منبع: پایگاه خبرى تقریب‏

محمد على خیراللهى‏

1. بخارى، 1401، ج 3، ص 35.

2. پیشین، ص 219 و نسایى، 1348، ج 1، ص 25.

3. مسلم، بى تا، ح 323

4. پیشین، ص 1812.

5. ابن کثیر، 1396، ج 7، ص 113 و حاکم نیشابورى، 1406، ج 3، ص 299.

6. بخارى، پیشین، ج 4، ص 27.

7. ابن سعد، بى تا، ج 6، ص 63.

8. بخارى، پیشین، ج 2، ص 81.

9. ابن حنبل، بى تا، ج 5، ص 68

10. حاکم نیشابورى، پیشین، ج 2، ص 615.

11. حاکم نیشابورى، پیشین، ج 1، ص 333؛ بیهقى، ص 343 و طبرى، 1415، ج 1، ص 324.

12. ترمذى، 1403، ج 13، ص 80.

13. هیثمى، 1408، ج 2، ص 279

14. بخارى، ج 2، ص 200

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 42

                        آیا مس قبر شریف پیامبر (ص) و تبرّک به آن و برداشتن از تربت شریف مشروع است؟ و آیا در منابع معتبر اهل سنّت نقل شده است که کسى از صحابه و تابعین دست به چنین کارى زده‏است؟

 

1- آرى، فاطمه زهرا (س) از تربت قبر پیامبر (ص) برداشت و بر چشمانش گذاشت و چند بیت شعر سرود. (1)

2- ابو ایوب انصارى صورت خود را روى قبر شریف پیامبر (ص) گذاشت. (2)

3- بلال حبشى خود را روى قبر شریف پیامبر (ص) انداخت و بدن خود را به قبر مى‏سایید؛ «فَجَعَلَ یَبْکى عِندَهُ وَ یُمَرِّغُ عَلَیهِ». (3)

4- عبداللّه بن عمر دست خود را روى قبر شریف مى‏گذاشت. (4)

5- ابن منکدر- تابعى- صورت خود را روى قبر پیامبر (ص) مى‏گذاشت و مى‏گفت: هر زمان مشکل و یا فراموشى و لکنت زبان برایم پیش مى‏آید، از قبر پیامبر (ص) شفاء و یارى مى‏طلبم. (5)

1. ارشاد السارى، ج 3، ص 352.

2. مستدرک حاکم، ج 4، ص 560- وفاء الوفا، ج 4، ص 1404.

3. سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 358؛ اسدالغابه، ج 1، ص 208.

4. شرح الشفاء، ج 2، ص 199.

5. سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 213.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 43

                        اینکه انبیاء اقرار به گناه کرده اند و از خداوند همواره طلب مغفرت مى نمودند، آیا ضررى به نبوت و عصمت آنها نمى زند؟ و آیا براى آنها نقص نمى آورد؟

 

قبل از وارد شدن به اصل جواب، به بیان چند مقدمه مى پردازیم:

1. «عصمت» برگرفته از کلمه «عصم» به معناى نگهداشتن و مانع شدن است (1) و در اصطلاح «نیروى درونى است که شخص را از گناه و حتى از خطا و اشتباه منع مى کند» (2) و طبق تعریف دیگر «عصمت لطفى است از طرف خداوند، که شخص را از انجام فعل قبیح باز مى دارد (3)، به این معنا که انسان در اثر ایمان و شناخت و یقین کامل، داراى روحى مى شود که با کمال آزادى و آگاهى هرگز نه تنها گناه نمى کند بلکه اندیشه و فکر گناه هم در ذهن او خطور نمى کند (4).

2. در اصل عصمت انبیاء، بین مسلمین هیچ اختلافى نیست، ولى در مراتب آن اختلاف وجود دارد. شیعیان قائلند که انبیاء از انجام هر گناهى چه عمداً و چه سهواً و چه نسیاناً معصوم هستند، ولى اکثر اهل سنت معتقدند که انبیاء از گناه صغیره اى که سهوا انجام شود معصوم نیستند و ممکن است که شخص نبى گناه صغیره سهوى انجام دهد و همچنین عصمت را فقط در زمان نبوت قبول دارند (5) نه قبل از آن.

3. منظور از عصمت پرهیز از کارهایى است که از نظر شرعى حرام است نه امورى که به آن ها مجازاً عصیان و گناه گفته مى شود.

- با توجه به مطالبى که اشاره شد، در جواب از علت استغفار انبیاء و ائمه و این که آیا این عمل آن ها نشان دهنده نقص و نداشتن عصمت نیست باید بگوییم که:

اولا: گاهى اوقات به ترک مستحب یا انجام فعل مکروه، گناه و عصیان گفته مى شود و به همین خاطر انبیاء و امامان معصوم به خاطر بزرگى مقام و شأن و جلالى که داشته اند ترک بعضى از مستحبات و انجام بعضى از مکروهات را شایسته مقام خود نمى دیدند ولذا به آن گناه و عصیان مى گفتند و از آن استغفار مى کردند (6).

مقام خاص انبیاء و اولیاء چنین مى طلبد که آنان کارى که شایسته مقام ربوبیت نیست مرتکب نشوند و آن کار را زشت و قبیح بشمارند و این به خاطر شناخت عمیق آنان از خداوند و مقام ربوبى اوست. پس اگر انبیاء به گناهى اعتراف مى کنند و طلب استغفار مى کنند معنایش این نیست که گناه به معناى فقهى و شرعى مرتکب شده اند، بلکه به این معناست که کار آنان شایسته مقام ربوبى خداوند نبوده است و به تعبیر دیگر ترک اولى کرده اند چنان که بعضى از مفسرین در مورد کار حضرت آدم (ع) که موجب خروج او از بهشت شد، گفته اند کار او از قبیل ترک اولى بوده است. (7)

البته باید توجه داشت (8) که کارهایى که انبیاء و معصومین- علیهم السلام- براى خود گناه مى دانند، باعث آتش جهنم و عذاب هاى آخرت نیست و استغفار از این کارها هم به خاطر رهایى از آتش جهنم نیست، زیرا اصلا کارى که موجب آتش جهنم شود از آن ها سر نمى زند، بلکه این کارها فقط باعث مى شود که از عنایات و توجهات خاص اللهى و مقاماتى که ما اصلا عقلمان قدرت فهم آن ها را ندارد، محروم شوند ... و استغفارشان به خاطر بازگشت به مقامات اولیه اى است که قبل از انجام این کارها داشته اند و یا اصلا براى رسیدن به مقامات والاترى است که در اثر انجام این کارها از رسیدن به آنها محروم شده اند (9).

ثانیاً: انبیاء تمام کمالات و علوم و فضایل خود را از ناحیه خداوند مى دانند و اگر این فضل و لطف از جانب خداوند نبود چه بسا آنان دچار معصیت و عصیان مى شدند، و در واقع آنان با استغفار و گریه و زارى به درگاه خداوند، به عجز خود در مقابل خداوند و فضل و انعام خداوند اقرار مى کنند، پس اگر انبیاء مى گویند «اذنبت: گناه کردم» معنایش این است که اگر توفیق و فضل و لطف خداوند نبود مرتکب گناه مى شدم (10).

ثالثاً: انبیاء در هر لحظه و زمان، در حال ترقى و تکامل و صعود به کمالات و پیمودن مدارج رشد و معرفت خدا بوده اند، و وقتى به گذشته خود مى نگریستند خود را در مرتبه پایین ترى از معرفت حق مى دیدند و در مقابل خداوند، خود را مقصر مى دانستند و از آن حالت گذشته خود استغفار نمودند (11).

رابعاً: انبیاء چون به خداوند متعال و مقام ربوبى او معرفت و شناخت زیادى داشته اند، عبادات و طاعات خود را، لایق مقام او نمى دانستند، از این جهت، آن را نوعى قصور مى شمردند و از آن استغفار مى کردند (12).

------------------------------------------------------------------------------

1. احمد بن فارس، معجم مقایس اللغة، مکتبة الاعلام الاسلامى، ذیل کلمه عصم، ج 4، ص 331.

2. محمدتقى مصباح یزدى، راهنماشناسى، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، ص 121.

3. بحار، دار احیاء التراث العربى، ج 17، ص 94.

4. محسن قرائتى، درسهایى از قرآن، انتشارات اسلامى، ص 268.

5. بحارالانوار، ج 11، ص 90، شرح مواقف، جرجانى، شریف رضى، ج 8، ص 267.

6. بحارالانوار، همان، ج 25، ص 210.

7. تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازى، دارالکتب الاسلامیه، ج 6، ص 123 و شرح المواقف، جرجانى، شریف رضى، ج 8 ص 267- 268 و شرح المقاصد، تفتازانى، شریف رضى، ج 5، ص 50.

8.

9. راهنماى شناسى، همان، ص 169.

10. بحارالانوار، همان.

11. بحارالانوار، همان.

12. بحارالانوار، همان.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 44

                        عصمت انبیاء و رسل تا زمانی ثابت و محفوظ است که در اداء امانت رسالت و ابلاغ آن به مردم خطایی نکنند، پس ممکن است که‏رسول هم خطا کند کما اینکه در سورة شریفة عبس، وقتی که پیامبر (ص) در رفتار با شخص اعمی (کور) به نوعی برخورد کردند، خداوندروش پیامبر (ص) را ملامت نمود.

 

در ابتدا لازم است چند مطلب بیان شود:

1- عصمت از مادة «عصم» به معنای امساک و نگهداشتن است 1 و در اصطلاح متکلمان، عبارت است از «لطف‏خداوند به بعضی از بندگان، که با وجود آن هیچ انگیزه‏ای برای ترک طاعت و انجام معصیت ندارند، اگر چه قدرت بر آن دارند. 2»

2- بنابر یک تقسیم در مورد انبیاء، سه گونه عصمت متصور است:

الف) عصمت در دریافت وحی؛ به گونه‏ای که وحی الهی را بدون کم و زیاد دریافت می‏کنند.

ب) عصمت در ابلاغ وحی؛ به گونه‏ای که در رساندن دستورات الهی به مردم، از هر خطا و اشتباهی مصون‏هستند.

ج) عصمت از معصیت؛ یعنی در امور دیگر غیر از دریافت و ابلاغ وحی، معصوم هستند. 3

3- در سورة عبس آمده: «عَبَسَ وَ تَولّی خ أنْ جَاءَهُ الاعْمی خ 4؛ چهره در هم کنید و روی بر تافت از اینکه نابینایی به‏سراغ او آمده بود.» بین مفسرین شیعه و اهل سنت اختلاف است که شأن نزول آیه در مورد کیست؟ مفسرین شیعه‏می‏گویند آیه در مورد شخصی از بنی امیّه است 5، ولی اهل سنت قائلند که آیه در مورد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نازل شده است 6.

با توجه به مقدمات فوق، به بیان دلایل شیعه بر عصمت انبیاء به طور مطلق (سه مرحله بیان شده) و صحت و یاعدم صحت استدلال به آیات فوق بر مدعا (عدم عصمت انبیاء به طور مطلق) می‏پردازیم:

دلایل شیعه (امامیّه) بر عصمت انبیاء:

علمای شیعه بر عصمت انبیاء به طور مطلق، دلایل گوناگونی اقامه کرده‏اند که چند برهان را به‏اختصار بیان می‏کنیم:

1- عصمت انبیاء در قرآن: آیاتی چند از قرآن مجید بر عصمت انبیاء دلالت دارند از جمله: خداوند می‏فرماید: «ومن یطع الرسول فقد اطاع الله 7؛ کسی که از رسول خدا و پیامبر او اطاعت کند، همانا خدا را اطاعت کرده است».

همچنین می‏فرماید: «و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع بأذن الله 8؛ و ما هیچ رسولی به سوی شما نفرستادیم مگراین که به اذن پروردگار از او اطاعت و پیروی شود». و روشن است که اگر انبیاء دارای مقام عصمت نبودند به طورمطلق و بدون قید و شرط به اطاعت از آن‏ها امر نمی‏شد و اطاعت از آن‏ها در ردیف اطاعت از خداوند قرارنمی‏گرفت.

و در جای دیگر خداوند می‏فرماید: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة 9؛ به درستی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای شمااسوه و الگوی نیکویی است.» و اسوه بودن در جمیع مجالات و امور فقط با عصمت مطلقه سازگار است 10.

2- وثوق و اطمینان فرع بر عصمت است: انبیاء از طرف خداوند برای تبلیغ و ارشاد و هدایت بشر، مبعوث شده‏اند وپیروی از آنان واجب است. خداوند می‏فرماید: «قل ان کنتم تحبّون اللّه فاتبعونی یحببکم اللّه 11؛ بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید، تا خدا نیز شما را دوست بدارد».

زمانی این هدف و غرض تحقق می‏یابد که مردم نسبت به آنان اطمینان و وثوق پیدا کنند. و این امر در گرو این‏است که انبیاء از هر خطا و اشتباه و معصیتی مصون و پاک باشند. (حتی در غیر از دریافت و ابلاغ وحی) چرا که‏مشاهدة کذب خطا و معصیت از نبی، این اطمینان را از بین می‏برد و مردم نسبت به دریافت وحی و ابلاغ آن هم‏دچار شک و تردید می‏شوند، که در این صورت غرض از بعثت محقق نخواهد شد.

محقق طوسی می‏فرماید: «و یجب فی النبی، العصمة لیحصل الوثوق فیحصل الغرض 12؛ وجوب عصمت به طورمطلق در نبی واجب است تا از این طریق وثوق و اطمینان نسبت به او حاصل شود، در این صورت است که غرض ازارسال انبیاء حاصل می‏شود».

علامه حلّی در شرح قول محقق طوسی می‏فرماید: «کسانی که نبی و پیامبر برای آن‏ها مبعوث شده است، اگر درامر، کذب یا معصیتی مشاهده کنند، در اوامر و نواهی و افعال او هم احتمال کذب و خطا می‏دهند، در این صورت‏دیگر از اوامر و دستورات او اطاعت نمی‏کنند و این موجب می‏شود که غرض از بعثت آنان لغو و بی اثر شود. 13»

3- عدم عصمت انبیاء مستلزم تناقض است: از نظر عقلا، فعل و عمل نبی، مانند قول و گفتار اوست. حالا اگر نبی مرتکب‏معصیت و خطایی شود، کردار او با گفتارش متناقض می‏شود و لازم می‏آید امر به متناقضین کند.

علامه طباطبایی (ره) در این باره می‏گویند: «همانا نزد عقلا، فعل همچون قول است و انجام کاری بر جواز آن نزد انجام‏دهنده دلالت دارد، حال اگر از شخص نبی، معصیت و خطایی سر بزند در حالی که قولًا به خلاف آن امر کند، مستلزم تاقض است. یعنی در این صورت، پیامبر تبلیغ کنندة دو امر متناقض بوده و روشن است که تبلیغ امرمتناقض به هیچ وجه تبلیغ دین نخواهد بود. 14»

اما در مورد آیة مورد بحث؛ اولًا: همان طور که بیان شد، بین مفسرین، اتفاق نظر وجود ندارد و مفسرین شیعه نمی‏پذیرند که آیه در شأن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) باشد، بلکه می‏گویند: در مورد شخصی از بنی امیه است. البته مفسرین شیعه دلایل محکمی بر این قول اقامه کرده‏اند از جمله این که:

الف) از امام صادق (علیه السلام) نقل شده: «مردی از بنی امیه با عده‏ای دیگر نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بودند، هنگامی‏که‏ام مکتوم (که شخصی کور و فقیر بود) وارد شد، این شخص چهره‏اش درهم فرو رفت و به او پشت کرد، در این‏هنگام آیه فوق نازل شد. 15»

ب) سید مرتضی چنین استدلال کرده: در آغاز بعثت و بعد از سورة اقرء، سورة قلم بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه‏و آله) نازل شده است که در وصف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) گفته شده: «و انک لعلی خلق عظیم؛ و تو اخلاق نیکوو برجسته‏ای داری» حال چطور ممکن است بعد از این پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به خاطر اخلاق ناپسند، مورد عقاب و سرزنش قرار گیرد 16.

ثانیاً: بر فرض که بپذیریم آیه در شأن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نازل شده، در این جا هیچ معصیتی از آن‏حضرت، سر نزده تا منافی عصمتش باشد، چنان چه فخر رازی از مفسرین اهل سنت، صدور معصیت از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) را در این آیه انکار می‏کند و فقط آن را ترک افضل می‏داند و بر این مطلب دلایلی اقامه می‏کند. 17

نتیجه اینکه؛ با توجه به آیات شریف قرآن، که عصمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و تمامی انبیاء (علیهم السلام) را به طورمطلق بیان می‏فرماید، چرا و به چه دلیل ما که مسلمان و مدعی پیروی از نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) هستیم، بدون هیچ دلیل نقلی و عقلی، عصمت انبیاء (علیهم السلام) را مخدوش می‏نمایید؟!

----------------------------------------------------------------------------

1. ابن فارس، معجم مقاییس اللغة، ذیل ماده «عصم».

2. فاضل مقداد، ارشاد الطالبین، مکتبة آیة الله المرعشی، ص 301.

3. علامه طباطبایی، تفسیرالمیزان، اسماعیلیان، ج 2، ص 134، ذیل آیه 213 بقره.

4. عبس/ 2- 3.

5. تفسیر مجمع البیان، طبرسی و تفسیر المیزان، علامه طباطبایی و تفسیر نمونه، ناصر مکارم و دیگر تفاسیر ذیل آیه فوق.

6. فخر رازی، تفسیر کبیر، دارالکتب العلمیة، ج 31، ص 51، (اجماع اهل سنت بر این مطلب را ادعا کرده).

7. نساء/ 80.

8. نساء/ 63.

9. احزاب/ 21.

10. برای توضیح بیشتر در این باره رجوع کنید به مفاهیم القرآن، جعفر سبحانی، ج 4، ص 423 به بعد. و آموزش عقاید، مصباح یزدی، سازمان تبلیغات اسلامی، ج 2- 1، ص 244 و 245.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 45

                        آیا شیعه در قضیه ذبح اسماعیل (علیه السلام) معتقد به بداء و جهل در حق خداوند است؟

 

جواب اجمالى:

این که گفته مى شود شیعه در قضیه ذبح اسماعیل قائل به جهل خداوند است افترائى بیش نیست، چرا که اولًا این قول از عده اى از شیعیان منقول است. و ثانیاً بداء هیچ ارتباطى با جهل خداوند ندارد و معناى آن این است که ظاهر امر چنین نشان داده شده بود که حضرت ابراهیم مأمور به ذبح اسماعیل است و حضرت ابراهیم چنین اعتقادى پیدا کرده بود، ولى در واقع و نزد خداوند چنین امرى صورت نگرفته بود، به این معنا که امر دوام نداشته است و از ابتدا معدود به زمان خاصى بوده است.

جواب تشریحى:

در ابتدا ذکر این نکته ضرورى است که برخى بداء را که از اعتقادات شیعه است به جهل خداوند تفسیر کرده اند و روشن است که این تفسیرى نادرست و ناشى از بى اطلاعى نسبت به عقاید شیعیان است، چون هیچ یک از بزرگان شیعه، جهل در مورد خداوند را نمى پذیرند بلکه معتقدند، به طور مطلق عالِم به موجودات است (چه قبل از ایجاد و چه بعد از ایجاد و هم کلیات و هم به جزئیات ...) (1)

اعتقاد شیعه در مورد بداء در مقابل قول یهود است که مى گویند خداوند، عالَم را خلق نموده و امور آن را رها کرده، پس نمى تواند در آن تغییر وتصرفى انجام دهد. (2) چنان که در قرآن آمده: (وقالت الیهود ید اللّه مغلولة) (3)

 «یهود مى گفتند دست خدا بسته است». بداء به اعتقاد شیعه به این معناست که خداوند هر چه بخواهد ایجاد مى کند و هر چه بخواهد از بین مى برد و هر چه را بخواهد جلو و یا به تأخیر مى اندازد. (4) و خداوند قادر است به خاطر اعمال خوب و بدى که انسان انجام مى دهد، مسیر و سرنوشت او را تغییر دهد. (5)

اما در مورد ذبح اسماعیل، که در ابتدا حضرت ابراهیم به ذبح کردن او مأمور شد، ولى بعداً این امر برداشته شد. مفسرین شیعه اقوالى را به عنوان احتمال ذکر کرده اند که به بیان آن مى پردازیم:

1- بعضى از مفسرین مى گویند امر خداوند به ذبح اسماعیل یک نوع آزمایش الهى بوده است و خداوند مى خواسته حضرت ابراهیم را مورد آزمایش و ابتلاء قرار دهد و روشن است که در اوامر امتحانى اراده جدى، به اصل عمل تعلق نمى گیرد، بلکه هدف این است که روشن شود شخص مورد آزمایش تا چه اندازه آمادگى اطاعت از فرمان الهى را دارد، (6) چنان که خداوند مى فرماید: (و إذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمّهن) (7) «به خاطر آورید هنگامى که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده این آزمایش ها برآمد» و روشن است که یکى از آزمایش ها، ذبح اسماعیل بوده است و در خود قرآن به آن تصریح شده است: (انّ هذا لهو البلاء المبین) (8) «این (ذبح اسماعیل) مسلماً همان امتحان آشکار است».

2- عده دیگر قایل به بداء هستند به این معنى که خداوند در واقع به ذبح اسماعیل امر نمود ولى قبل از این که حضرت ابراهیم فرزندش را ذبح کند، این امر فسخ شد و امر از او برداشته شد. (9)

3- قول دیگر این است که امر به مقدمات ذبح تعلق داشته نه به خود ذبح، به این معنا که حضرت ابراهیم در واقع امر شده بود که فرزند خود را بخواباند و بالاى سر او بنشیند و چاقو به دست گیرد و آن را نزدیک سر او ببرد. (10) و آن حضرت هم این مقدمات را انجام داد ودلیل این که ذبح انجام نشد این بود که ذبح مأمورٌ به نبوده است.

4- قول دیگر که قائلین کمى دارد این است که امر خداوند به خود ذبح تعلق داشته و آن حضرت هم اقدام به ذبح کرده ولى به خواست خداوند پوست و رگهاى بریده شده به حالت اول بر مى گشتند و ترمیم مى شدند. (11)

از مطالب بیان شده نتیجه مى گیریم که اولا: در قضیه ذبح اسماعیل (علیه السلام) فقط بعضى از علماء و مفسرین قائل به بداء شده اند و بقیه، اقوال دیگرى را پذیرفته اند. و ثانیاً: عقیده شیعه در مورد بداء به هیچ وجه مستلزم جهل در مورد خداوند نیست بلکه به نحوى توسعه و قدرت خداوند است زیرا اولا معناى لغوى بداء عبارت است از: «ظهور چیزى که ظاهر نبوده». (12) و ثانیاً آن چه که شیعه معتقد است معناى بداء است که قبلا بیان شد. هر چند اگر معناى لغوى بداء هم مراد باشد، لازمه آن نسبت دادن جهل به خداوند نیست چون خفایى که در معناى لغوى أخذ شده، خفاء نسبت به بندگان است نه نسبت به خداوند.

--------------------------------------------------------------------------------

1- ر، ک: کشف المراد، علامه حلى، الهیات، جعفر سبحانى، بحث علم خداوند.

2- شیخ صدوق: التوحید، جامعه مدرسین، ص 335.

3- مائده: 64.

4- التوحید، همان.

5- جعفر سبحانى، الهیات (المرکز العالمى للدراسات الاسلامى) ج 2، ص 325.

6- ناصر مکارم شیرازى: تفسیر نمونه، دار الکتب الاسلامیه، ج 19، ص 121 (و از مفسرین اهل سنت، فخر رازى، تفسیر کبیر، دار احیاء التراث العربى، ج 26، ص 156).

7- بقره: 124.

8- صافات: 106.

9- علامه مجلسى: بحارالانوار (دار احیاء التراث العربى) ج 12، ص 139.

10- بحارالانوار: همان (مجلسى این قول را به بعضى از متکلمین امامیه و معتزله نسبت داده است).

11- تبیان، همان.

12- مصباح المنیر: ذیل کلمه بدو.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 46

                        اگر شیعیان قائلند که انبیاء معصیت و خطا نمى کنند، پس چرا حضرت آدم (علیه السلام) نهى صریح خداوند را نادیده گرفت؟ آیا عمل او معصیت نبوده است؟

 

در مورد حضرت آدم (علیه السلام)، مفسرین جواب‏هایی داده‏اند که در حقیقت مکمل یکدیگر هستند:

1. یکى از نکات کلیدى براى چاره جویىِ اعمالِ به ظاهر گناه معصومان، تمایز نهادن میان امر و نهى «مولوى» و «ارشادى» است. در امر و نهى مولوى، خودِ سرپیچى از فرمان، زیانبار است؛ چراکه حرمت و منزلت کسى که پیروى از او لازم بوده، نادیده گرفته شده است. به عنوان مثال، نهى از خوردن شراب، نهىِ مولوى است که سرپیچى از آن، خواه ناخواه، عقوبت زا است، چه به مستى و عواقب ناشى از آن بینجامد و چه این پیامدهاى ناگوار را به دنبال نیاورد. اما امر و نهى ارشادى، به منزله ارشاد و راهنمایى به حکم عقل است و صِرف سرپیچى از آن، ضرر و زیانى در پى ندارد. امر و نهى پزشکان، نمونه روشنى از این دست است.

وقتى که پزشک به خوردن دارویى فرمان مى دهد و یا بیمار را از انجام عملى برحذر مى دارد، نه از آن رو است که خود را مولا و صاحب اختیار و بیمار را عبد و بنده خود بداند، بلکه فرمان وى بیانگر وجود رابطه اى مثبت بین خوردن دارو و درمان بیمارى است. بدیهى است که اطاعت و سرپیچى از این فرمان، به خودى خود، سود و زیانى ندارد؛ بلکه، تنها، پیامدهاى واقعىِ مربوط به متعلَّقِ آن، دامنگیر بیمار مى گردد.

نکته درخور توجه این است که امر و نهى خداوند و اولیاى دین گاه جنبه ارشادى به خود مى گیرد و در این صورت، تخلف از آن، گناه و حرام شرعى بشمار نمى آید. براى مثال، اگر پیامبر خدا- صلى الله علیه و اله- شخص بیمارى را از خوردن یک نوع غذا برحذر دارد و دلیل آن را شدت یافتن بیمارى وى بشمارد، سرپیچى از این فرمان، غیر از شدت یافتن بیمارى، عقوبت دیگرى در پى نخواهد داشت.

یک از راههاى تشخیص مولوى یا ارشادى بودن امر و نهى، توجه نمودن به «علتى» است که براى حکم بیان مى گردد. مثلا از عبارت «از انجام این کار بپرهیز؛ زیرا آتش دوزخ را در پى خواهد داشت» مولوى بودن نهى استفاده مى شود. اما اگر گفته شود: «این عمل را ترک کن، وگرنه دچار مشکلات دنیوى مى گردى» چیزى جز ارشادى بودن نهى، برداشت نمى شود.

در داستان حضرت آدم- علیه السلام- نیز شواهد فراوانى، بر ارشادى بودن نهى، مهر تأیید مى زنند، از جمله:

1) آیات 117 تا 119 سوره طه، پیامد استفاده از «شجره ممنوعه» را گرفتار شدن به سختیهاى زندگى دنیوى دانسته اند، نه دور شدن از ساحت قرب الهى. و این، خود، دلیل روشنى بر ارشادى بودن نهى است که سرپیچى از آن، جز مشکلاتِ مورد اشاره، مفسده دیگرى در پى ندارد. از اینجا این نکته روشن مى گردد که مقصود از «ظلم» در آیات دیگرى که نتیجه بهره گیرى از آن درخت را، ظالم خوانده شدن آدم و حوا مى دانند، ظلم به خود و روا دانستن سختی‏ها بر خویشتن است، نه گناه و خروج از دایره عبودیت.

2) از آیه 38 سوره بقره، چنین برمى آید که تکالیف الهى و امر و نهى عقوبت‏زا، تنها از زمان هبوط آدم و حوا- علیه السلام- آغاز گشته است، و عالَمِ پیش از آن، عالَم تکلیف نبوده است، تا سخن از نافرمانى و گردنکشى در برابر شریعت الهى به میان آید 1.

2. گناه بر دو قسم است: الف) گناه مطلق ب) گناه نسبی. گناه مطلق، آن است انجام دهنده آن مستحق مجازات است. ولی گناه نسبی آن است که گاه بعضی اعمال مباح و یا مستحب در خور مقام افراد بزرگ نیست، آن‏ها باید از این اعمال چشم بپوشند و به کار مهمتر بپردازند، مثلًا نمازی را که ما می‏خوانیم قسمتی از آن با حضور قلب و قسمت دیگر بدون حضور قلب می‏گذرد، که این گونه نمازها هرگز در خور مقام انبیاء ومعصومین (علیهم السلام) نیست، بلکه آنان درحین نماز شایسته است غرق در حضور در پیشگاه خدا باشند، البته درغیر این صورت مرتکب گناهی نشده‏اند بلکه ترک اولی کرده‏اند. حال حضرت آدم سزاوار بود، از چیزی که نهی شده بود نخورد هر چند کار حرامی نبوده، پس کار او گناه نسبی و به تعبیر دیگر ترک اولی بوده است 2.

3. جواب دیگری که مفسرین بیان کرده‏اند این است که بهشت جای تکلیف نبوده بلکه دورانی بوده برای آزمایش و آمادگی آدم 3.

-------------------------------------------------------------------------------

1- تفسیر المیزان، علامه طباطبایى، ترجمه سیدمحمدباقر موسوى همدانى (قم: دفتر انتشارات اسلامى)، ج 1 (تفسیرآیه 35/ بقره) و ج 14 (تفسیر آیات 119- 117/ طه- تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، دارالکتب الاسلامیه، ج 1، ص 188.

2. تفسیر نمونه، همان. همچنین رجوع شود به شرح مواقف، میرسید شریف جرجانی، چاپ شریف رضی، ج 8، ص 267 و شرح مقاصد، تفتازانی، چاپ شریف رضی، ج 5، ص 50.

3. تفسیر نمونه، همان.

آیا انبیاء از ابتداى تولدشان معصوم بوده اند، یا از زمانى که به نبوت برانگیخته شده اند؟ به چه دلیل؟

به دلیل عقلى و نقلى انبیاء قبل از بعثت معصوم بودند. دلیل عقلى: بر عصمت انبیاء دلایل عقلى متعددى وجود دارد لکن به جهت اختصار فقط به یک دلیل اشاره مى کنیم، و آن اینکه: هدف اصلى ازبعثت انبیاء هدایت و راهنمایى بشر به سوى حقایق و وظایفى است که خداى متعال براى انسانها تعیین کرده است، آنها در حقیقت، نمایندگان الهى در میان بشر هستند که باید دیگران را به راه راست هدایت کنند. حال اگر چنین نمایندگان و سفیرانى پاى بند به دستورات الهى نباشند، و خودشان بر خلاف محتواى رسالتشان عمل کنند مردم، رفتار آنها را مناقض و مخالف با گفتارشان تلقّى مى کنند. در این صورت دیگر به گفتارشان اعتماد لازم را پیدا نمى کنند. و در نتیجه هدف از بعثت انبیاء بطور کامل تحقق نخواهد یافت. فلذا حکمت و لطف الهى اقتضاء مى کند که پیامبران، افرادى پاک و معصوم از هر گونه خطا و گناه باشند و حتى کار ناشایسته اى که از روى سهو و نسیان نیز از آنها سر نزند تا بتوانند هر چه بیشتر اعتماد و علاقه مردم را جلب کنند. بنابراین عصمت براى پیامبران در تمام دوران زندگى (چه قبل و چه بعد از بعثت) لازم و ضرورى است، علاوه بر آن اگر قبل از بعثت معصوم نباشند غرض ورزان و منکران رسالت مى توانند به سادگى روى گذشته هاى تاریک آنان انگشت نهاده و به ترور شخصیت و مخدوش ساختن پیام ایشان بپردازند. ولى اگر کسى از آغاز عمر از هر گونه آلودگى و گناه پیراسته بوده به خوبى قادر به جلب اعتماد و توجه مردم خواهد بود، و مثل خورشید تابناک در میان مردم مى درخشد و همه را شیفته خود مى سازد.

و گذشته از آن بدیهى است انسانى که از آغاز زندگى داراى مقام عصمت از گناه بوده است، از انسانى که فقط پس از بعثت داراى چنین مقامى شده است برتر است و نقش هدایتى او نیز بیشتر خواهد بود و مقتضاى حکمت الهى این است که فعل احسن و اکمل را برگزیند.

امّا دلیل نقلى: از آیات فراوانى مى توان عصمت انبیاء (علیهم السلام) را استفاده کرد، ولى به جهت دورى از طولانى شدن جواب فقط به چند آیه شریفه استدلال مى کنیم:

1. قرآن کریم، مناصب الهى را به کسانى اختصاص داده است که آلوده به «ظلم» نباشد و در پاسخ حضرت ابراهیم (علیه السلام) که منصب امامت را براى فرزندانش درخواست کرده بود مى فرماید: (... لا یَنالُ عَهدِى الظّالِمین): «پیمان من به ستمکاران نمى رسد» (بقره/ 124).

سخن در این آیه شریفه در معنى و مفهوم «ظالم» است. باید دید منظور از ظالم چه کسى است؟ مى دانیم که هر گناهى دست کم ظلم به نفس مى باشد و هر گنهکارى در عرف قرآن «ظالم» نامیده مى شود. آیا ظالم فقط کسى است که در حال تقاضا، موصوف به این صفت باشد؟ در حالى که بسیار بعید به نظر مى رسد، بلکه محال است ابراهیم چنین تقاضایى را براى آن دسته از ذریّه اش که بالفعل ظالم هستند بکند، خواه این ظلم به معنى کفر باشد، آنچنان که قرآن مى فرماید: (إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ) (لقمان/ 1) و یا به معنى گسترده آن که هرگونه فسق و فجور و گناهى را شامل شود. بنابراین منظور از «ظالم» در اینجا کسى است که ولو در یک لحظه از عمر خود هر چند در گذشته موصوف به این صفت بوده، چنین مصداقى است که نیاز به بیان دارد. در حقیقت خداوند با این بیان مى خواهد این حقیقت را براى ابراهیم بیان کند که مقام امامت و رسالت به قدرى والاست که تنها کسانى شایسته این موهبت بزرگ هستند که در تمام عمر از هر گونه شرک و کفر و گناه و عصیان پاک باشند یعنى از هرگونه گناه معصوم باشند. پس پیامبران یعنى صاحبان منصب الهىِ نبوّت و رسالت باید در تمام عمر از هرگونه ظلم و گناهى دور باشد.

 

2. آیاتى که انبیا را جزء مخلَصین شمرده و مخلَصین کسانى هستند که حتى شیطان از گمراه کردن آنها مأیوس شده و آنها را استثنا کرده است:

 (قالَ فَبِعِزَّتِکَ لأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ إِلّاعِبادَکَ مِنْهُمُ الُمخْلَصِینَ) (ص/ 82- 83).

 «به عزّت سوگند همه آنان را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان خالص تو را از میان آنها».

مخلَص مساوى با معصوم است، که قطعاً انبیا مصادیق آنند که خداوند متعال فرموده:

 (وَاذْکُرْ فِی الکِتابِ مُوسى إِنَّهُ کانَ مُخْلَصاً وَکانَ رَسُولًا نَبِیّاً) (مریم/ 51).

 «در این کتاب از موسى یاد کن که او مخلص بود و رسول و پیامبرى والا مقام».

و نیز فرموده است: (کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالفَحْشاءَ انّهُ مِنْ عِبادِنا الُمخْلَصین) (یوسف/ 24).

 «این چنین کردیم تا بدى و فحشا را از او دور سازیم چرا که او از بندگان مخلص ما بود».

3. در آیه دیگر قرآن کریم اطاعت انبیا را به طور مطلق لازم دانسته و مى فرماید: (و ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ) (بقره/ 124).

لازمه اطاعت مطلق عصمت است.

توضیح این که: این گونه آیات که بدون چون و چرا پیامبر را «مطاع» معرفى مى کنند وحتى در برخى از آیات، اطاعت او را شاخه اى از اطاعت خدا مى دانند از دو نظر گواه بر عصمت پیامبران مى باشند.

1. کلیه دعوتهاى زبانى او، لازم الاطاعه و مورد رضایت خدا است و باید از آن اطاعت کرد، اگر او از نظر گفتار مصون ازمعصیت و گناه نباشد، در این صورت نمى توان کلیه دعوتهاى زبانى و لفظى او را «لازم الاجرا» معرفى نمود این نوع دعوت به پیروى، حاکى است که فرمانهاى او سر سوزنى از رضاى خدا تخطى نکرده و پوسته عین حقیقت است.

2. تبلیغ فعلى و عملى، در نظر مردم نافذتر از تبلیغ لفظى و گفتارى است و هر عملى که از رسولان الهى سر مى زند، خود یک نوع دعوت به اطاعت و پیروى است، و موقعیت پیامبران در جامعه آنچنان حساس وباریک است که همگان در تمام گفتار و رفتار او دقت کرده و زندگى آنان را «اسوه» و «الگو» قرار مى دهند، اگر آنان از نظر رفتار معصوم و پیراسته نباشند، هرگز نباید بدون قید و شرط «مطاع» معرفى گردند.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 47

                        با توجه به اینکه: اجتمع النبى (ص) لیلة الاسراء مع عیسى (ع) و على هذا یکون عیسى (ع) صحابیاً لانطباق تعریف الصحابى علیه و لذا ذکره الذهبى فى الصحابة فقال فى التجرید: عیسى بن مریم نبىٌ و صحابىٌ فانّه رأى النبى (ص) فهو آخر الصحابة موتاً.

 

جواب اجمالى:

تعریف صحابى شامل حضرت عیسى (ع) نمى شود بر فرض اینکه اگر یک برخورد باعث صحابى بودن بشود در برخوردهاى طبیعى است. از این گذشته صحابى بودن فى نفسه حسن ذاتى ندارد بلکه صحابى عادل بودن و خوب بودن، عام و خاص من وجه مى باشند نه عام و خاص مطلق.

تازه اگر صحابى بودن حضرت عیسى (ع) ثابت شود، خوب بودن، وسیله هدایت بودن او قبلا ثابت شده است نه از طریق صحابى بودن گذشته از همه اینها سخن ذهبى با نظر دیگر علماى اهل سنت مخالف مى باشد.

جواب تفصیلى:

مقدمه:

براى روشن شدن جواب به نکاتى تحت عنوان مقدمه اشاره مى شود:

1- تعریف صحابى در لغت و اصطلاح عامه و خاصه، در لغت صاحب و ملازم بودن با انسان یا مکان و یا حیوان را گویند و فرق نمى کند مصاحبت با بدن باشد یا همت و در عرف مصاحب به کسى مى گویند که مدت زیادى با کسى همراه بوده باشد (1).

از نظر عامه:

1- سید بن مسیب: صحابى کسى است که لااقل یکى دو سال و یا یکى دو جنگ با حضرت بوده باشد (2).

2- صاحب غوالى: صحابى بر کسى که یک ساعت با حضرت بوده صدق مى کند ولى در عرف به کسى که زیاد همراه حضرت بوده گفته مى شود (3).

3- ابن عبدالبر، «نثبت عدالة جمعیهم» همه صحابه را عادل مى دانیم (4).

از نظر شیعه:

1- صحابى طبق اقتضاى لغت و شواهد قرآنى، و حدیث، کسى را گویند که معاشر با آن حضرت بوده خواه مسلم یا کافر باشد متقى و مؤمن یا فاسق و منافق باشد (5).

2- صحابه در قرآن، به چند گروه تقسیم مى شود. الف) الا سابقون الاولون (6). ب) بیعت کنندگان تحت شجره (7)، مهاجرین (8)، اصحاب فتح (9)، منافقین معروف (10) و مخفى (11) و ...

3- در قرآن دستور داده که آنچه را نمى دانید ا زاهلش سؤال کنید (12) و در روایات هم سفارش شده است (13) اما در مواردى سؤال نهى شده است.

1- سؤال از چیزى که فهمیدن آن باعث ناراحتى انسان مى شود (14).

2- سؤال آزمایشى و تعنّتى (15) که دیگرى را بخواهیم بفهمیم چند مرده حلاج است.

3- سؤال براى خودنمائى (16) و سؤالاتى که ثمره دنیوى و اخروى ندارد و فائده در آن نیست، بعد از این مقدمه اولا باید گفت که سؤال خیلى روشن نیست در واقع سؤال به اخبار (خبر دادن) بیشتر شباهت دارد تا انشاء و گذشته از این بر فرض حضرت مسیح صحابى شد و یا نشد ثمره چه مى شود؟ بنظر مى رسد که نتیجه اى آنچنانى ندارد و ثانیاً: طبق تعریفى که از صحابى بودن ارائه شد، که صحابى کسى است که با پیامبر (ص) ملازم بوده باشد مخصوصاً تعریف سید بن مسیب مسیح (ع) جزء صحابى قرار نمى گیرد، آیا صرف یک برخورد با شخصى، باعث مى شود که آن شخص مصاحب و صحابى بحساب آید، مثلا مسیحیان نجرآن که براى مباهله نزد حضرت آمدند، جزء صحابى هستند، با اینکه بیش از یک برخورد نداشته اند؟ و یا جبرائیل جزء صحابى است؟ و همچنین سفیران بعضى از کشورها که با حضرت فقط یک برخورد بیشتر نداشتند جزء صحابه بحساب مى آیند؟ همچنین حضرت بعضى از گناهکاران امتش را با وضع زننده اى در شب معراج دید آیا آنها هم جزء صحابى مى شوند (17)؟

ثالثاً: بر فرض اینکه یک برخورد با شخص باعث صحابى بودن بشود در برخوردهاى طبیعى دنیوى است نه در یک برخورد معجزه آسا والا حضرت در بیت المعمور نماز جماعت خواند ملائکه و تمام پیامبران (18) به او اقتدا کردند؟

باید همه ملائکه ها و انبیاء جزء صحابى حضرت بحساب آیند نه فقط حضرت مسیح (ع) چنانکه زمخشرى تصریح دارد که حضرت با همه انبیاء ملاقات کرد «و انه لقى الانبیاء و بلغ بیت المعمور (19)» گذشته از اینکه در بین علماى عامه اختلاف است که معراج در خواب بوده یا بیدارى؟ در بیدارى هم جسمانى بوده و یا روحانى (20) لذا مساله مشکلتر مى شود هر چند از نظر علماى شیعه معراج در بیدارى و جسمانى بوده است (21) و در روایات شیعه داریم اولین و آخرین، نبیین و مرسلین پشت سر حضرت نماز خواندند (22) و با ابراهیم و موسى و مسیح (23) و یوسف و صالح و ادریس (24) حضرت سلام و صحبت فرمودند آیا مى شود گفت همه اولین و آخرین و همه انبیاء و ... صحابى پیامبرند؟

بلى از نظر ما شیعیان حضرت مسیح (ع) جزء اصحاب و یاران حضرت حجة (علیه السلام) بحساب مى آید، در دوران ظهور چنانکه در روایت مى خوانیم «هو مهدى هذه الامة الذى یقتدى خلفه عیسى بن مریم (25)» او مهدى این امت است که حضرت عیسى پشت سرش نماز مى خواند.

رابعاً: صحابى بودن فى نفسه حسن ذاتى ندارد بلکه رابطه صحابى بودن و خوب بودن عام و خاص من وجه است نه عام و خاص مطلق (26).

خامساً: بر فرض، از قرائنى صحابى بودن حضرت عیسى (ع) ثابت شود، خوب بودن و وسیله هدایت بودن حضرت عیسى (ع) قبلا ثابت شده است نه بخاطر صحابى بودن.

نتیجه اینکه با اطلاق صحابى بر حضرت عیسى (ع) حسن ذاتى ندارد و از او هم به دیگران سرایت نمى کند.

---------------------------------------------------------------------------

1- ابوالقاسم الحسین محمد راغب اصفهانى، المفردات (دفتر نشر کتاب، دوم، 1404 ه- ق) ص 275.

2- استاد جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، (لجنة ادارة الحوزة العلمیة بقم المقدسه) ج 1، ص 201 که از مقالات الاسلامین ج 1، ص 323 نقل نموده است.

3- همان، ص 202.

4- همان، ج 1، ص 203، نقل از استیعاب فى اسماء الاصحاب، ج 1، ص 2.

5- سلطان الواعظین شیرازى، شبهاى پیشاور (دار الکتب الاسلامیة، 37، 1370) ص 784.

6- توبه/ 100.

7- فتح/ 11.

8- حشر/ 8.

9- فتح/ 29.

10- منافقین/ 1.

11- توبه/ 110.

12- انبیاء/ 7.

13- علیرضا صابرى، الحکم الزاهرة (قم، مؤسسة النشر الاسلامى لجماعة المدرسین، 1403 ه- ق) ج 1، ص 22.

14- مائده/ 101.

15- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (دار احیاء التراث العربى) ج 10، ص 122.

16- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (دار احیاء التراث العربى) ج 10، ص 122.

17- همان مدرک، ج 8، ص 323.

18- الحکم الزاهرة، (پیشین) ج 1، ص 59، روایت 2463 به نقل از بحار، ج 18، ص 307.

19- محمد بن عمر زمخشرى، الکشاف، (دار الکتب العربى، سوم، 1407 ه- ق) ج 2، ص 647.

20- همان مدرک، ص 647.

21- بحار الانوار، (پیشین) ج 18، ص 286، سطر 14.

22- همان، ص 309، ج 18.

23- همان مدرک، ج 18، ص 320.

24- همان، ص 325.

25- شیخ حر عاملى، اثبات الهداة (مطبعة علمیه قم) ج 7، ص 14.

26- ملل و نحل (پیشین) ج 1، ص 207- 218.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 48

                                                پاسخ به شبهات(1)، ص: 48

                        خداوند در قضیه کشته شدن قبطى به دست حضرت موسى (ع) فرمودند: «هذا من عمل الشیطان، انه عدو مضل مبین» و حضرت موسى (ع) گفت: «رب انى ظلمت نفسى فاغفرلى» آیا این سخن دلیل بر عدم عصمت موسى (ع) نیست و آیا عصمت با ظلم از بین مى رود؟ و اگر کشتن قبطى به دست موسى از روى خطا بوده است، چگونه با عصمت سازگار است؟

 

جواب اجمالى:

پاسخ قسمت اول این است که مشار الیه «هذا» آن زد و خوردى است که دو مخاصم داشتند و تعبیر به «عمل شیطان» براى این است که شیطان باعث عداوت بین آن دو نفر شده است.

اما قسمت دوم جوابش این است که اولا: موسى قصد کشتن قبطى را نداشت بلکه خطایى بوده است. ثانیا: جنبه دفاع از اسرائیلى داشت.

جواب تفصیلى:

در ابتداى جواب تذکر این نکته لازم است که طرح سؤال، درست به نظر نمى رسد و جمله «هذا من عمل الشیطان انه عدو مضل مبین (1)» قول حضرت موسى (ع) است که خدا در قرآن از او نقل قول مى کند و نه قول خداوند.

سؤال از دو قسمت تشکیل شده است: قسمت اول اقرار حضرت موسى (ع) به ارتکاب خطا با تعبیر «هذا من عمل الشیطان»، و قسمت دوم: این که این کار ظلم است همان طور که خود حضرت به آن اعتراف نموده است با تعبیر «رب انى ظلمت نفسى فاغفرلى» و ظلم مخالف عصمت است.

در پاسخ قسمت اول مى گوییم: مشار الیه «هذا» حضرت موسى (ع) نیست بلکه مشارالیه آن زد و خوردى است که دو مخاصم داشته اند که منجر به قتل قبطى شده است و با دخالت حضرت موسى، او گرفتار خطر سختى گردید.

علامه طباطبایى در تفسیر المیزان مى فرماید: «لفظ (هذا) اشاره به آن کتک کارى است، که در میان آن دو مخاصم واقع شده، و منجر به مرگ آن قبطى شده بود واینکه آن را به نوعى نسبت به عمل شیطان نسبت داد و صریحاً نفرمود: (این عمل شیطانست) بلکه فرمود: (این از عمل شیطانست) ... چون شیطان است که در میان آن دو عداوت و دشمنى افکنده و به کتک کارى یکدیگر وادارشان کرده است: پس در حقیقت جمله (هذا من عمل الشیطان) اظهار انزجار موسى (علیه السلام) است از آنچه واقع شد که آن دو نفر به جان هم افتادند (2)».

در پاسخ قسمت دوم سؤال مى گوییم: بدون شک حضرت موسى قصد کشتن مرد فرعونى را نداشت و از آیه هاى بعدى نیز استفاده مى شود که این قتل عمدى نبوده است و به اصطلاح ترک اولى بوده است و این با عصمت حضرت موسى (ع) منافات ندارد (3).

علامه طباطبایى مى فرماید: «از همین تعبیر (فوکزه) استفاده مى شود که: قتل مزبور عمدى نبوده زیرا اگر عمدى بود به جاى (فوکزه) مى فرمود: (فقتله). و این عمل (کشتن قبطى) هر چند نا فرمانى موسى نسبت به خداى تعالى نبود؛ براى اینکه اولا خطایى بود نه عمدى، و ثانیاً جنبه دفاع از مرد اسرائیلى داشت و مرد کافر و ظالمى را از او دفع کرد (4)».

و اما مطلب مغفرت از خداوند و اعتراف به ظلم، این ظلم اصطلاحى نیست که از گناهان محسوب شود و مغفرت معناى اصطلاحى نیست که آن گناه را ببخش، بلکه معنایش این است که نفس خودم را به خطر انداختم و از این جهت به نفس خود ستم کردم پس خدایا مرا از عواقب وخیم آن که شرّ فرعونیان است خلاص گردان.

علامه طباطبایى مى فرماید: «این جمله (قال رب انى ظلمت نفسى فاغفرلى ...) اعترافى از آن جناب نزد پروردگارش است به اینکه به نفس خود ستم کرده، چون نفس خود را به خطر انداخته بود ... و گفته (فاغفرلى) معنایش مغفرت مصطلح و آمرزش گناه نیست، بلکه مراد از آن این است که خدایا اثر این عمل را خنثى کن، و مرا از عواقب وخیم آن خلاص گردان و از شر فرعون و درباریانش نجات بده ... نظیر همان طلب مغفرتى است که قرآن از حضرت آدم (ع) و همسرش حکایت کرده و فرموده: (قال ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لکنونن من الخاسرین (5). (6)». مخصوصاً اینکه حضرت موسى (ع) وقتى مأمور هدایت فرعون مى شود، مى گوید خداوند «فاخاف ان یقتلون» مى ترسم مرا بکشند. پس معلوم است که منظور از ظلم، ترس از قصاص از طرف فرعونیان بوده، نه عذب الهى.

----------------------------------------------------------------------------

1- قصص/ 15.

2- علامه محمد حسین طباطبایى، ترجمه تفسیر المیزان، ج 16، مترجم سید محمد باقر موسوى همدانى (چاپ دفتر انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم) ص 23.

3- ناصر مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، ج 16، (ناشر دار الکتب الاسلامیة، تاریخ چاپ اردیبهشت 1363) ص 44.

4- محمد حسین طباطبایى، (پیشین)، ج 16، ص 23.

5- اعراف/ 23.

6- همان، ص 24.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 49

                        کفالت پیامبر (ص) بر عهدة زبیر بن عبدالمطلب بوده است نه ابوطالب.

 

جواب اجمالی:

این ادعا یقیناً مردود است و منابع معتبر تاریخی نظیر تاریخ الائمه و الملوک و سیرة ابن هشام و ... بر کفالت ابوطالب اتفاق نظر دارند.

جواب تفصیلی:

چنین شبهه‏ای از لحاظ تاریخی قابل قبول نیست و تا به حال هیچ منبع معتبری مدعی چنین مطلبی نشده است، چنان که منابع دست اوّل تاریخ اسلام نیز این شبهه را مردود می‏دانند و ابوطالب را به عنوان کفیل پیامبر (ص) معرفی کرده و می‏گویند: رسول خدا (ص) هشت ساله بود که جدّ بزرگوارش وفات یافت، عبدالمطلب در هنگام وفات کفالت و نگهداری پیامبر (ص) را به ابوطالب سفارش و توصیه کرد. 1 چنانکه این وصیت به زبان شعر نیز بیان شده است:

اوصیک یا عبد مناف بعدی بموعد بعد ابیه فردٍ 2

ای عبد مناف (ابوطالب) نگاهداری و حفاظت شخصی را که مانند پدرش یکتاپرست است بر دوش تو می‏گذارم و ابوطالب در پاسخ گفت: پدرجان محمد (ص) هیچ احتیاجی به سفارش ندارد، زیرا او فرزند من است و فرزند برادرم. ابوطالب با عبدالله پدر پیامبر (ص) از یک مادر بودند. 3

چون عبدالمطلب درگذشت ابوطالب پیامبر (ص) را پیش خود برد و پیامبر (ص) با او بوده، و با اینکه ابوطالب ثروتی نداشت و نادار بود امّا بهترین سرپرست برای پیامبر (ص) بود، علی (ع) می‏فرماید: «پدرم در عین ناداری، سروری کرد و پیش از او هیچ فقیری سروری نیافت. 4

ابوطالب نسبت به پیامبر (ص) چنان دوستی و محبت شدیدی ابراز می‏داشت که هیچ یک از فرزندان خود را تا آن اندازه دوست نمی‏داشت، ابوطالب کنار پیامبر (ص) می‏خوابید و هر گاه بیرون می‏رفت رسول خدا را همراه خود می‏برد و چنان دلبستگی شدیدی به پیامبر (ص) داشت که نسبت به هیچ چیز چنان نبود و خوراک‏های خوب را مخصوص آن حضرت قرار می‏داد. 5

یعقوبی می‏نویسد: از رسول خدا (ص) روایت شده است که پس از وفات فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب که زنی مسلمان و بزرگوار بود فرمود: «الیوم ماتت امّی» امروز مادرم وفات کرد، و او را در پیراهن خویش کفن کرد و در قبرش فرود آمد و در لحد او خوابید و چون از ایشان پرسیدند چرا برای فاطمه چنین بی‏تاب شده‏ای؟ فرمود: «او به راستی مادرم بود، چون کودکان خود را گرسنه می‏گذاشت و مرا سیر می‏کرد. آنان را گردآلود می‏گذاشت و مرا تمیز و آراسته می‏نمود، و راستی که مادرم بود. 6

--------------------------------------------------------------------------------

1- محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، قاهره، مطبعة الاستقامه، بی‏تا، ج 2، ص 32، احمد بن اسحاق یعقوبی و تاریخ یعقوبی، مترجم، محمد ابراهیم آیتی، (تهران؛ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چ ششم، 1371، ش)، ج 1، ص 368 و ابن هشام السیرة النبویه، (بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی‏تا)، ج 1، ص 189 و علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، (مصر مطبعة السعاده چ چهارم، 1384 ق)، ج 2، ص 281.

2- احمد بن اسحاق یعقوبی، همان.

3- محمد بن جریر طبری، همان، احمد بن اسحاق یعقوبی، همان، ابن هشام، همان.

4- احمد بن اسحاق یعقوبی، همان.

5- محمد بن سعد، الطبقات الکبری، قاهره، مطبعة نشر الثقافة الاسلامیه، 1358 ق، ج 1، ص 101.

6- احمد بن اسحاق یعقوبی، همان.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 50

                        عصمت انبیاء و رسل تا زمانی ثابت و محفوظ است که در اداء امانت رسالت و ابلاغ آن به مردم خطایی نکنند، پس ممکن است که‏رسول هم خطا کند کما اینکه در سورة شریفة عبس، وقتی که پیامبر (ص) در رفتار با شخص اعمی (کور) به نوعی برخورد کردند، خداوندروش پیامبر (ص) را ملامت نمود.

 

در ابتدا لازم است چند مطلب بیان شود:

1- عصمت از مادة «عصم» به معنای امساک و نگهداشتن است 1 و در اصطلاح متکلمان، عبارت است از «لطف‏خداوند به بعضی از بندگان، که با وجود آن هیچ انگیزه‏ای برای ترک طاعت و انجام معصیت ندارند، اگر چه قدرت بر آن دارند. 2»

2- بنابر یک تقسیم در مورد انبیاء، سه گونه عصمت متصور است:

الف) عصمت در دریافت وحی؛ به گونه‏ای که وحی الهی را بدون کم و زیاد دریافت می‏کنند.

ب) عصمت در ابلاغ وحی؛ به گونه‏ای که در رساندن دستورات الهی به مردم، از هر خطا و اشتباهی مصون‏هستند.

ج) عصمت از معصیت؛ یعنی در امور دیگر غیر از دریافت و ابلاغ وحی، معصوم هستند. 3

3- در سورة عبس آمده: «عَبَسَ وَ تَولّی خ أنْ جَاءَهُ الاعْمی خ 4؛ چهره در هم کنید و روی بر تافت از اینکه نابینایی به‏سراغ او آمده بود.» بین مفسرین شیعه و اهل سنت اختلاف است که شأن نزول آیه در مورد کیست؟ مفسرین شیعه‏می‏گویند آیه در مورد شخصی از بنی امیّه است 5، ولی اهل سنت قائلند که آیه در مورد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نازل شده است 6.

با توجه به مقدمات فوق، به بیان دلایل شیعه بر عصمت انبیاء به طور مطلق (سه مرحله بیان شده) و صحت و یاعدم صحت استدلال به آیات فوق بر مدعا (عدم عصمت انبیاء به طور مطلق) می‏پردازیم:

دلایل شیعه (امامیّه) بر عصمت انبیاء:

علمای شیعه بر عصمت انبیاء به طور مطلق، دلایل گوناگونی اقامه کرده‏اند که چند برهان را به‏اختصار بیان می‏کنیم:

1- عصمت انبیاء در قرآن: آیاتی چند از قرآن مجید بر عصمت انبیاء دلالت دارند از جمله: خداوند می‏فرماید: «ومن یطع الرسول فقد اطاع الله 7؛ کسی که از رسول خدا و پیامبر او اطاعت کند، همانا خدا را اطاعت کرده است».

همچنین می‏فرماید: «و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع بأذن الله 8؛ و ما هیچ رسولی به سوی شما نفرستادیم مگراین که به اذن پروردگار از او اطاعت و پیروی شود». و روشن است که اگر انبیاء دارای مقام عصمت نبودند به طورمطلق و بدون قید و شرط به اطاعت از آن‏ها امر نمی‏شد و اطاعت از آن‏ها در ردیف اطاعت از خداوند قرارنمی‏گرفت.

و در جای دیگر خداوند می‏فرماید: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة 9؛ به درستی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای شمااسوه و الگوی نیکویی است.» و اسوه بودن در جمیع مجالات و امور فقط با عصمت مطلقه سازگار است 10.

2- وثوق و اطمینان فرع بر عصمت است: انبیاء از طرف خداوند برای تبلیغ و ارشاد و هدایت بشر، مبعوث شده‏اند وپیروی از آنان واجب است. خداوند می‏فرماید: «قل ان کنتم تحبّون اللّه فاتبعونی یحببکم اللّه 11؛ بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید، تا خدا نیز شما را دوست بدارد».

زمانی این هدف و غرض تحقق می‏یابد که مردم نسبت به آنان اطمینان و وثوق پیدا کنند. و این امر در گرو این‏است که انبیاء از هر خطا و اشتباه و معصیتی مصون و پاک باشند. (حتی در غیر از دریافت و ابلاغ وحی) چرا که‏مشاهدة کذب خطا و معصیت از نبی، این اطمینان را از بین می‏برد و مردم نسبت به دریافت وحی و ابلاغ آن هم‏دچار شک و تردید می‏شوند، که در این صورت غرض از بعثت محقق نخواهد شد.

محقق طوسی می‏فرماید: «و یجب فی النبی، العصمة لیحصل الوثوق فیحصل الغرض 12؛ وجوب عصمت به طورمطلق در نبی واجب است تا از این طریق وثوق و اطمینان نسبت به او حاصل شود، در این صورت است که غرض ازارسال انبیاء حاصل می‏شود».

علامه حلّی در شرح قول محقق طوسی می‏فرماید: «کسانی که نبی و پیامبر برای آن‏ها مبعوث شده است، اگر درامر، کذب یا معصیتی مشاهده کنند، در اوامر و نواهی و افعال او هم احتمال کذب و خطا می‏دهند، در این صورت‏دیگر از اوامر و دستورات او اطاعت نمی‏کنند و این موجب می‏شود که غرض از بعثت آنان لغو و بی اثر شود. 13»

3- عدم عصمت انبیاء مستلزم تناقض است: از نظر عقلا، فعل و عمل نبی، مانند قول و گفتار اوست. حالا اگر نبی مرتکب‏معصیت و خطایی شود، کردار او با گفتارش متناقض می‏شود و لازم می‏آید امر به متناقضین کند.

علامه طباطبایی (ره) در این باره می‏گویند: «همانا نزد عقلا، فعل همچون قول است و انجام کاری بر جواز آن نزد انجام‏دهنده دلالت دارد، حال اگر از شخص نبی، معصیت و خطایی سر بزند در حالی که قولًا به خلاف آن امر کند، مستلزم تاقض است. یعنی در این صورت، پیامبر تبلیغ کنندة دو امر متناقض بوده و روشن است که تبلیغ امرمتناقض به هیچ وجه تبلیغ دین نخواهد بود. 14»

اما در مورد آیة مورد بحث؛ اولًا: همان طور که بیان شد، بین مفسرین، اتفاق نظر وجود ندارد و مفسرین شیعه نمی‏پذیرند که آیه در شأن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) باشد، بلکه می‏گویند: در مورد شخصی از بنی امیه است. البته مفسرین شیعه دلایل محکمی بر این قول اقامه کرده‏اند از جمله این که:

الف) از امام صادق (علیه السلام) نقل شده: «مردی از بنی امیه با عده‏ای دیگر نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بودند، هنگامی‏که‏ام مکتوم (که شخصی کور و فقیر بود) وارد شد، این شخص چهره‏اش درهم فرو رفت و به او پشت کرد، در این‏هنگام آیه فوق نازل شد. 15»

ب) سید مرتضی چنین استدلال کرده: در آغاز بعثت و بعد از سورة اقرء، سورة قلم بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه‏و آله) نازل شده است که در وصف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) گفته شده: «و انک لعلی خلق عظیم؛ و تو اخلاق نیکوو برجسته‏ای داری» حال چطور ممکن است بعد از این پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به خاطر اخلاق ناپسند، مورد عقاب و سرزنش قرار گیرد 16.

ثانیاً: بر فرض که بپذیریم آیه در شأن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نازل شده، در این جا هیچ معصیتی از آن‏حضرت، سر نزده تا منافی عصمتش باشد، چنان چه فخر رازی از مفسرین اهل سنت، صدور معصیت از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) را در این آیه انکار می‏کند و فقط آن را ترک افضل می‏داند و بر این مطلب دلایلی اقامه می‏کند. 17

نتیجه اینکه؛ با توجه به آیات شریف قرآن، که عصمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و تمامی انبیاء (علیهم السلام) را به طورمطلق بیان می‏فرماید، چرا و به چه دلیل ما که مسلمان و مدعی پیروی از نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) هستیم، بدون هیچ دلیل نقلی و عقلی، عصمت انبیاء (علیهم السلام) را مخدوش می‏نمایید؟!

--------------------------------------------------------------------------------

1. ابن فارس، معجم مقاییس اللغة، ذیل ماده «عصم».

2. فاضل مقداد، ارشاد الطالبین، مکتبة آیة الله المرعشی، ص 301.

3. علامه طباطبایی، تفسیرالمیزان، اسماعیلیان، ج 2، ص 134، ذیل آیه 213 بقره.

4. عبس/ 2- 3.

5. تفسیر مجمع البیان، طبرسی و تفسیر المیزان، علامه طباطبایی و تفسیر نمونه، ناصر مکارم و دیگر تفاسیر ذیل آیه فوق.

6. فخر رازی، تفسیر کبیر، دارالکتب العلمیة، ج 31، ص 51، (اجماع اهل سنت بر این مطلب را ادعا کرده).

7. نساء/ 80.

8. نساء/ 63.

9. احزاب/ 21.

10. برای توضیح بیشتر در این باره رجوع کنید به مفاهیم القرآن، جعفر سبحانی، ج 4، ص 423 به بعد. و آموزش عقاید، مصباح یزدی، سازمان تبلیغات اسلامی، ج 2- 1، ص 244 و 245.

11. آل عمران/ 31.

12. محقق طوسی، کشف المراد فی شرح التجرید الاعتقاد، مکتبة المصطفوی، ص 274.

13. کشف المراد، همان.

14. تفسیر المیزان، همان، ج 2، ص 134.

15. تفسیر مجمع البیان، دارالمعرفة، ج 9- 10، ص 664.

16. المیزان و مجمع البیان، همان.

17. تفسیر کبیر، همان.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 51

                        معراج پیامبر اسلام در لیلة الاسراء، معراج روحانى بود نه جسمانى، و جسمانى بودن معراج پیامبر اسلام علاوه بر اینکه دلیلى بر آن نداریم، محال عقلى نیز مى باشد؟

 

جواب اجمالى:

اگر مراد از محال بودن، محال ذاتى باشد، مسئله بالا بردن حضرت عیسى (ع) به سوى آسمان، معاد جسمانى است. و همچنین معراج هایى که در امت هاى پیشین بوده، نشانه امکان ذاتى آن است، و اگر مراد، محال وقوعى است، گذشته از آیات قرآنى، روایات متواتره، تأیید گروههاى زیادى از مسلمین، و راویانى چون ابن عباس، و ...، دلیل وقوع معراج جسمانى است، و فوائد عظیمى هم بر آن مترتب بوده است. پس هم دلیل داریم؛ و هم محال نیست.

جواب تفصیلى‏

براى روشن شدن پاسخ این شبهه، نکاتى را تحت عنوان مقدمه بیان مى داریم.

1- معناى معراج: عروج به معناى بالا رفتن است. به شبى که دعا بالا رود لیلة المعراج گویند. (1) و نیز حرکت (با جسم) در زمین و بر روى زمین را گویند، (2) و اسار و اسراء به معناى راندن است، یا سیر در شب را گویند (3)، و معناى روح و جسم هم روشن است، و راغب اصفهانى روح را به معناى نفس گرفته است. (4)

2- تاریخ معراج: در بین مورّخین اختلاف است بعضى آن را در سال دهم بعثت شب 27 رجب دانسته اند (5).

3- معراج در امت هاى پیشین: عقیده به معراج کم و بیش در ادیان دیگر هم وجود دارد، از جمله در مورد حضرت عیسى در اناجیل «موجود و مورد قبول مسیحیان» مثل انجیل مرقس باب 6 و انجیل لوقا باب 24 و انجیل یوحنّا باب 21 مى خوانیم که عیسى پس از آنکه به دار آویخته وکشته و دفن شد، از میان مردگان برخاست و بعد از چهل روز زندگى در میان مردم به آسمان صعود نمود و با روح و جسم به معراج همیشگى رفت، و از بعضى از روایات استفاده مى شود که بعضى از پیامبران پیشین نیز داراى معراج بوده اند. (6)

4- اقسام محال: همچنان که ممکن اقسامى دارد در مقابل آن محال هم اقسامى دارد:

محال یا ذاتى است یا وقوعى، محال ذاتى آن است که ذاتاً چیزى ممکن نباشد مثل جمع نقیضین و ضدین، و محال وقوعى آن است که در وقوع آن فائده اى نباشد، و از حکیم آن کار واقع نشدنى باشد. (7)

بعد از این مقدمات براى صحت و سقم ادّعاى فوق ابتدا مسئله معراج را از دیدگاه و منظر قرآن و روایات به صورت گذرا بررسى و مورد دقت قرار مى دهیم، آنگاه باید دید که معراج محال عقلى است یا نه.

الف) معراج در قرآن: در دو سوره قرآن مسئله معراج مطرح شده است.

اول) سوره اسراء چنان که مى فرماید: «سبحان الذى اسراى بعبده لیلًا من المسجد الحرام» پاک و منزه است خدایى که بنده اش را در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى که گرداگردش را پربرکت ساختیم برد، تا آیات خود را به او نشان دهیم، او شنوا وبینا است. (8)

کلمه" عبد" نشان مى دهد (9)، که این سفر در بیدارى و این سیر، جسمانى بوده است، چون وقتى گفته مى شود فلان شخص را به فلان نقطه بردم یعنى خودش را با همان جسم و روح، نه اینکه در عالم خواب و خیال برده مگر قرینه اى برخلاف باشد، و چنین سیرى، از مسجدالحرام تا بیت المقدس (حدود یکصد فرسخ) در صورتى یک ارزش و معجزه حساب مى شود که با جسم بوده باشد.

دوم) سوره ى نجم، چنان که خداوند مى فرماید: «و بار دیگر او را مشاهده کرد نزد سدرة المنتهى که جنّة المأوى در آنجا است، در آن هنگام که چیزى، (نور خیره کننده اى) سدرة المنتهى را پوشانده بود و چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان ننمود، او پاره اى از آیات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را مشاهده کرد» (10) این آیات که به گفته اکثر مفسران از معراج سخن مى گویند (11) بخوبى نشان مى دهد که این حادثه در بیدارى و به صورت جسمانى بوده است. مخصوصاً جمله «ما زاغ البصر و ما طغى» (12) چشم پیامبر (صلى الله علیه وآله) دچار خطا و انحراف و طغیان نشد، ظاهرش چشم ظاهرى و جسمانى است چنان که زمخشرى مى گوید: پیامبر (صلى الله علیه وآله) دو بار جبرئیل را به صورت واقعى دید، یک بار در زمین و بار دیگر در آسمان. (13)

ب) روایات: روایات زیادى درباره معراج داریم که بسیارى از علماى اسلام، تواتر یا شهرت آن را تصدیق کرده اند، (14) که براى نمونه به دو روایت مختصر، از طریق فریقین اشاره مى شود:

اول) امام باقر (علیه السلام) در ضمن روایتى که طولانى است فرمود: «و لکنّه اسرى به ... و اشار بیده الى السماء» و لکن پیامبر را از مسجدالحرام تا آسمان ها سیر داد. (15)

دوم) زمخشرى حدیثى را نقل نموده است که در قسمتى از آن چنین آمده است: «و قد عرج به الى السماء فى تلک الیلة ... و انه لقى الانبیاء و بلغ البیت المأمور و سدرة المنتهى» در حالى که سیر داده شده بود بسوى آسمان در این شب و عجائب آسمان به او نشان داده شده، و انبیاء را ملاقات نموده بود و تا بیت المأمور و سدرة النتهى سیر نمود. (16) در این حدیث" عرج به" به معراج جسمانى اشاره دارد، از اینجا معلوم مى شود روایتى که فقط دلالت بر معراج روحانى دارد، چون مخالف ظاهر قرآن مى باشد، قابل اعتماد نیست. حال باید بررسى کرد که آیا مراد از محال عقلى بودن، محال ذاتى است؟ که خلاف ظاهر قرآن و روایات متواتره است که خبر از وقوع آن مى دهند، که بالاتر از امکان ذاتى است، و همچنین وقوع معراج جسمانى درامت هاى گذشته مؤید امکان ذاتى آن مى باشد، چنان که در مقدمه ذکر شد، بر فرض، که کسى بگوید کتاب هاى ادیان قبلى تحریف شده اند، صریح قرآن این است که خداوند حضرت عیسى را به آسمان برد «بل رفع اللّه الیه» و مفسرین اهل سنت از جمله زمخشرى (17) این را قبول دارند، این مسئله امکان ذاتى قضیه را به اثبات مى رساند، و پرسشگر سؤال فوق را هم با این سؤال روبرو مى کند، که شما چگونه مسئله معاد جسمانى و بالا بردن عیسى را توجیح مى کنید؟ هر جوابى دادید، ما هم در معراج جسمانى همان جواب را مى دهیم.

و اگر مراد محال وقوعى باشد مى گوئیم گذشته از اخبار قرآن و روایات، خود انکار معراج توسط مشرکین در صدر اسلام، و به این بهانه پیامبر را کوبیدن و زیر سؤال بردن، به خوبى مى رساند، که این مسئله واقع شده است و به صورت جسمانى هم بوده است، چرا که آنها در مقابل خواب و مکاشفه، و معراج روحانى که این همه سر و صدا نمى کردند (18) و مخالفت نشان نمى دادند، حتى بعضى از دانشمندان غربى هم به معراج جسمانى اعتراف دارند، چنان که گیدرگیو مى گوید: «محمد در سفر معراج به جایى رسید که صداى قلم را مى شنید ... ولى او را نمى دید، زیرا هیچکس نمى تواند خدا را ببیند ولو پیغمبر باشد» (19).

فوائد عظیمى هم بر آن مترتب بوده، زیرا خداوند مى خواسته فرشتگان و ساکنان آسمانش را با قدم گذاشتن پیامبر (صلى الله علیه وآله) در میان آنها احترام کند و نیز از شگفتى هاى عظمتش بر پیامبرش نشان دهد تا پس از بازگشت براى مردم بازگو کند، چنان که خود قرآن تصریح دارد «لنرید من آیاتنا» (20). پس نتیجه این شد که مسئله معراج جسمانى از نظر عقلى غیر ممکن نیست، و با توجه به دلائل قرآنى و روایى، باید آنرا پذیرفت، چنان که امامى، زیدیه، و معتزله قبول دارند و ابن مسعود، و جابر و حذیفه و انس و عائشه و ام هانى نقل نموده اند. (21)

--------------------------------------------------------------------------------

1- حسین راغب اصفهانى، المفردات (دفتر نشر الکتاب، دوم 1404 ه-) ص 329.

2- همان ص 247.

3- احمد سیاح، فرهنگ جامع (تهران: کتاب فروشى اسلام، 1354) ج 2- 1، ص 690.

4- المفردات (پیشین) ص 205.

5- آیة اللّه مکارم شیرازى. همکاران، تفسیر نمونه (تهران: دارالکتب الاسلامیة، نهم، 1370) ج 12، ص 14.

6- تفسیر نمونه (پیشین) ج 12، ص 15.

7- شیخ محمد رضا مظفر، بدایة المعارف الالهیة، شرح از محسن خرازى (قم: مؤسسه النشر الاسلامى، اول، 1366) ص 214.

8- سوره اسراء، 1.

9- تفسیر نمونه (پیشین) ج 12، ص 9.

10- نجم، 18- 13.

11- تفسیر نمونه (پیشین) ج 12، ص 12، و ر، ک: محمود زمخشرى، الکشاف (بیرت: دارالکتاب العربى، سوم، 1407) ج 4، ص 419.

12- نجم، 17.

13- همان ص 419.

14- تفسیر نمونه (پیشین) ج 12، ص 12.

15- محسن فیض کاشانى، تفسیر صافى (بیروت: مؤسسّة الاعلمى مطبوعات) ج 3، ص 166- 171.

16- الکشاف، (پیشین) ج 2، ص 647.

17- همان ج 1، ص 159.

18- ر، ک: الکشاف (پیشین) ج 2، ص 647. و ر، ک: تفسیر نمونه (پیشین) ج 12، ص 15.

19- تفسیر نمونه (پیشین) ج 2، ص 16، نقل از «محمد پیامبرى که از نو باید شناخت» ص 125.

20- اسراء، 1.

21- ر، ک: علامه محمد حسن طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن (تهران: دارالکتب الاسلامیة، چهارم، 1362) ج 13، ص 31.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 52

                        پیامبر وصیّت در مورد خلافت بعد از خودشان نکرده است وشیعه هیچ دلیلی بر آن ندارد. آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله) شخص خاصی را برای این امر تعیین کرده‏اند، به چه دلیل؟ و در صورت انتخاب، این شخص چه کسی بوده است؟

 

جواب اجمالی:

دلائل بسیاری در دست است که پیامبر اکرم (ص) حضرت علی (ع) را به عنوان جانشین و خلیفة بلافصل بعد از خود معرّفی نموده است. و از آن جمله می‏توان به حدیث «الانذار فی یوم الدار» و حدیث «ثقلین» و حدیث «منزلت» و ... اشاره نمود.

جواب تفصیلی:

وصیّت نمودن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مورد خلافت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از موضوعات واضحه واز مسلمات است و بزرگان شیعه و اهل سنت معتبر آن را به طرق مختلف نقل کرده‏اند که پیامبر (ص) از اوایل بعثت تا آخرین روزهای عمر در مکان وزمانهای متفاوت، علی ابن ابی طالب (ع) را به عنوان جانشین و امام بعد از خود معرفی وسفارش نموده است. اینک به چند نمونه از کلام اهل سنت در این خصوص اشاره می‏کنیم.

1- حدیث «الإنذار فی یوم الدار»: ابن جریر طبری در تاریخ خود از ابن عباس می‏نویسد که علی ابن ابی طالب گفت: وقتی این آیه بر پیامبر (ص) نازل شد که «وانذر عشیرتک الأقربین» (1) پیامبر (ص) مرا خواند وگفت: حدود چهل نفر از خویشاوندان مرا برای خوردن طعام دعوت کن، ومن چنین کردم وحمزه وعباس وابولهب و ... را دعوت کردم. سپس پیامبر (ص) در میان این جمع دستور الهی را که جبرئیل برآن حضرت آورده بود، اجرا نمود وبه ایشان گفت: ای فرزندان عبدالمطلب، خداوند مرا فرموده، شما را به سوی او دعوت کنم، ورسالت خویش را از خویشان خود آغاز نمایم، پس هر کس از شما بر این امر مرا یاری کند، برادر ووصی وجانشین من در میان شماست هیچ کس از ایشان به پیامبر (ص) پاسخی نداد واز ترس به او پشت کردند. در این حال من که جوان‏ترین آنها بودم گفتم: من ای نبی خدا تو را در انجام رسالت یاری می‏کنم، پس دست مرا گرفت وگفت: «ان هذا اخی ووصیی وخلیفتی فیکم، فاسمعوا له وأطیعوا، قال علی بن ابی طالب: فقام القوم یضحکون ویقولون لأبی طالب: قد أمرک أن تسمع لابنک وتطیع» (2) یعنی این برادر وجانشین من است در میان شما پس سخنان او را بشنوید واو را اطاعت کنید، پس همه ایستادند ودر حالیکه می‏خندیدند، به ابی طالب می‏گفتند: تو را امر کرد که سخنان پسرت را گوش کنی واطاعت کنی.

2- هیثمی در مجمع الزوائد می‏آورد، عن عبد الله بن مسعود، قال: «استتبعنی رسول الله (ص) لیلة الجن فانطلقت معه حتی بلغنا أعلی مکة فخطّ لی خطاً (وساق الحدیث الی ان قال) قال:- ای النبی (ص)- انی وعدت أن یومن بی الجن والإنس، فاما الأنس فقد آمنت بی، واما الجن فقد رأیت، قال: وما أظن أجلی إلا قد اقترب، قلت: یا رسول الله الا تستخلف أبابکر؟ فأعرض عنی فرأیت أنه لم یوافقه، فقلت: یا رسول الله ألا تستخلف عمر؟ فأعرض عنی فرأیت أنه لم یوافقه، فقلت یا رسول الله ألا تستخلف علیاً؟ قال: ذاک والذی لا اله الا هو إن بایعتموه وأطعتموه أدخلکم الجنة اکتعین. قال رواه الطبرانی» (3) یعنی عبد الله بن مسعود می‏گوید: پیامبر (ص) مرا دعوت کرد تا به دنبال او بروم .. پس من به دنبال او روان شدم تا این‏که به مرتفع‏ترین مکان رسیدم، پس برای من نوشته‏ای را مرقوم فرمود. تا اینجا که می‏گوید، پیامبر (ص) فرمود: همانا به من وعده داده شده که تمام جن وانس به من ایمان آوردند، پس انسان‏ها به من ایمان آوردند امّا جن همانا ریاکارانه عمل کرد وگمان می‏کنم آشکارتر از این باشد مگر این‏که وعدة داده شده نزدیک است. گفتم: ای رسول خدا آیا جانشین خود ابابکر برمی‏گزینی؟ پس از من روی گرداند که فهمیدم با این امر موافق نمی‏باشد. (و مرگ من فرا رسیده باشد) گفتم: ای رسول خدا آیا جانشین خود را عمر انتخاب می‏کنی؟ پس از من روی گرداند که فهمیدم با این امر موافق نمی باشد. من گفتم: ای رسول خدا آیا جانشین خود را علی برمی‏گزینی؟ فرمود اوست وقسم به آن کسی که جز او خدایی نیست واگر با او بیعت نمایید واطاعتش کنید، همگی شما را به بهشت داخل می‏کند.

3- احمد بن حنبل در مسند خود از جابر بن سمره به سند خویش چنین نقل می‏کند: «قال رسول الله (ص): لا یزال الدین قائماً حتی یکون اثنا عشر خلیفة من قریش» (4) یعنی پیوسته دین پایدار است تا اینکه دوازده خلیفه از قریش بیایند. که این روایت سندی محکم وقوی است بر حقانیت مذهب شیعة اثنی عشری که اولین ایشان علی ابن ابی طالب وآخرین آنها مهدی است. ودلیل بر بطلان دیگر مذاهب، زیرا این روایت برآنچه که اهل عامه به آن معتقد است در خلفای راشدین چهارگانه یا پنج گانه به انضمام حسن بن علی (ع)، قابل انطباق نیست، چرا که آنها تعدادشان کمتر است یا خلافت غیر از این‏ها از بنی امیه یا بنی العباس هم با این روایت سازگاری ندارد، چرا که آنها تعدادشان بیشتر است وهمینطور مذاهب دیگر مثل اسماعیلیه، فطحیه وزیدیه.

4- هیثمی در مجمع الزوائد خود از سلمان روایت می‏کند که سلمان گفت: «یا رسول الله إن لکل نبی وصیا فمن وصیک؟ فسکت عنی فلما کان بعد رأنی فقال: یا سلمان فأسرعت الیه، وقلت لبیک، قال: تعلم من وصی موسی؟ قلت: نعم، یوشع بن نون، قال: لم؟ قلت: لانه کان اعلمهم یومئذ (قال) فان وصی وموضع سری وخیر من أترک بعدی وینجز عدتی ویقضی دینی علی بن ابی طالب (5) (قال) رواه الطبرانی».

پیامبر (ص) در جواب سلمان که پرسید: «همة پیامبران وصی داشتند پس چه کسی وصی شما می‏باشد؟» پاسخ داد: آیا وصی موسی را می‏شناسی؟ گفتم: بله، یوشع بن‏نون است. پیامبر (ص) فرمود: برای چه او وصی موسی بود؟ گفتم: برای اینکه او اعلم ایشان در این هنگام بود. پیامبر (ص) فرمود: پس همانا من وصی وموضع اسرار من وبهترین کسی که بعد از من باقی می‏ماند و خواسته‏های مرا برآورده می‏کند ودین مرا برپا می‏دارد، علی ابن ابی طالب است، هیثمی می‏گوید: این روایت را طبرانی هم نقل کرده است.

5- حدیث منزلت: این روایت متواتراً نقل شده است که پیامبر (ص) زمانی که به قصد غزوات مدینه ومرکز حکومتی مسلمین را ترک می‏فرمود، علی (ع) را به عنوان جانشین در مدینه قرار می دادند. در این خصوص صحیح بخاری در کتاب بدء الخلق در باب غزوة تبوک به سند خود از مصعب بن سعد روایت می‏کند: «أن رسول الله (ص) خرج الی تبوک واستخلف علیاً (ع) فقال: أتخلفنی فی الصبیان والنساء؟ قال: الا ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی» (6) ترجمه: همانا پیامبر (ص) خارج شد از مدینه برای شرکت در غزوة تبوک وعلی (ع) را به عنوان جانشین تعیین نمود، پس فرمود: آیا جانشین من در مدینه برای بچه‏ها وزنان می‏شوی؟ آیا رضایت می‏دهی که تو برای من به منزله هارون برای موسی (ع) باشی که هنگام خروج موسی، برادرش هارون جانشین وی بود. با این تفاوت که بعد از موسی پیامبران دیگر می‏امدند ولی بعد از من پیامبری نخواهد آمد وتو وصی آخرین پیامبر هستی؟

6- صحیح ترمذی هم این حدیث (منزلت) را به دو طریق نقل می‏کند، یکی از طریق سعید بن المسیب عن سعد أبی وقاص ودیگری از جابر بن عبدالله که پیامبر (ص) به علی (ع) فرمود: «أنت منی بمنزلة هارون من موسی الا لا نبی بعدی». (7)

7- حدیث ثقلین: این حدیث از قویترین ادله بر جانشینی علی ابن ابی طالب (ع) است، ودر تواتر آن بین علمای شیعه وعلمای اهل سنت اجماع وجود دارد.

صحیح مسلم در کتاب فضائل الصحابه در باب فضائل علی ابن ابی طالب (ع) به سند خود از یزید بن حیان روایت می‏کند، که من وحصین بن سبره وعمر بن مسلم نزد زید ابن ارقم رفتیم، پس حصین به او گفت: همانا ای زید تو پیامبر (ص) را بسیار دیده‏ای وحدیثش را شنیده‏ای ودر غزوات همراه او شرکت داشتی وپشت سر او نماز خوانده‏ای، برای ما بگو که از پیامبر (ص) چه شنیدی؟ پس زید گفت: روزی که از مکّه برمی‏گشتیم در محلی به نام خم بین مکّه ومدینه در حالی که خطبه می‏خواند وحمد وثنا بر خداوند می‏نمود وموعظه می‏کرد، فرمود:

 «الا ایها الناس، فانما انا بشر یوشک آن یاتی رسول ربی فاجیب وانی تارک فیکم الثقلین، أولهما کتاب الله فیه الهدی والنور، فخذوا بکتاب الله واستمسکوا به، فحث علی کتاب الله ورغب فیه؛ ثم قال: واهل بیتی أذکرکم الله فی اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی فقال له حصین: ومن أهل بیته یازید؟ الیس نساؤه من اهل بیته؟ قال: نساؤه من اهل بیته ولکن اهل بیته منحرم الصدقة بعده، قال: ومن هم؟ قال: وهم آل علی وآل عقیل وآل جعفر وآل عباس، قال: کل هؤلاء حرم الصدقة؟ قال نعم.» (8) ترجمه: «ای مردم آگاه باشید، بدرستیکه من انسانی هسنم که گمان می‏رود که مرگم نزدیک باشد پس باید فرستادة پروردگار را اجابت کرد وهمانا من در میان شما دو شی‏ء گرانبها باقی می‏گذارم، اول از آن دو کتاب خداست که در آن هدایت ونور می‏باشد، پس بگیرید کتاب خدا را وبه آن تمسک جویید؛ زید می‏گوید: پس پیامبر (ص) برانگیخت (مردم را) به سوی کتاب خدا وآنها به سوی آن دعوت نمود؛ سپس فرمود: ودیگری اهل بیت من است که تذکر می‏دهم ویادآوری می‏کنم خدا را به شما در مورد اهل بیت خود، (این جمله را سه مرتبه تکرار فرمود). پس حصین از زید پرسید: اهل بیت پیامبر (ص) چه کسانی هستند؟ آیا زنان پیامبر هم از اهل بیت او محسوب می‏شوند؟ گفت: زنان او از اهل بیت او محسوب می‏شوند، اما اهل بیت او کسانی هستند که بعد از او صدقه بر آنان حرام می‏باشد. حصین پرسید: ایشان چه کسانی هستند؟ زید گفت: آنان آل علی u وآل عقیل وآل جعفر وآل عباس می‏باشند. حصین پرسید: صدقه بر تمام اینان حرام است؟ زید گفت: بله».

ابن حجر هیثمی در کتاب الصواعق المحرقة همین مضامین را از پیامبر (ص) می‏آورد که در مرضی که منجر به فوت آن حضرت شده است، آنجا فرموده است (9).

در مورد سند این حدیث: باید گفت این حدیث را بزرگان صحابه پیامبر (ص) روایت کرده‏اند مثل: علی (ع)، ابی‏ذر، جابر بن عبد الله انصاری، وزید بن أرقم، وأبی سعید الخدری وزید بن ثابت وحذیفه بن اسید الغفاری و ...؛ که مناوی در فیض القدیر (10) وابن حجر هیثمی در الصواعق المحرقه (11)، بیشتر از بیست طریق برای این روایت نقل کرده‏اند که این خود دلیلی است بر تواتر آن.

اما در مورد دلالت این حدیث: با رعایت قرائن قطعی وشواهد آشکار که در متن روایت پیچیده شده است، می‏توان این روایت را در اعلی مراتب قوّت دانست؛ قرائنی مثل: «انما انا بشر یوشک ان یأتی رسول ربی فاجیب» و «انّی تارک فیکم الثقلین او خلیفتین (12) او فانظروا کیف تخلفونی فیهما (13) او کیف تخلفونی فیکم الثقلین» یا قول پیامبر (ص): «ولا تقدموهما فتهلکوا ولا تعلموهما فهم اعلم منکم» (14) دلالت بر این دارند که پیامبر (ص)، کتاب واهل بیت را جانشین خود قرار داده وامّت را ترک کرده و رحلت نموده است، پس همانا افضل واعلم از اهل بیت پیامبر (ص) علی (ع) می‏باشد.

ابن‏حجرهیثمی که کتابی در ردّ شیعه نوشته است به نام «الصواعق المحرقة علی البدع والزندقة- یعنی بهم الشیعة-» در مورد این حدیث اینگونه می‏آورد که: «تنبیه؛ سمی رسول الله (ص) القرآن وعترته، ثقلین لان الثقل کل نفیس وخطیر مصون، وهذان کذلک اذ کل منهما معدن للعلوم الدینیة والاسرار والحکم العلیة والاحکام الشرعیة ولذا حث رسول الله (ص) علی الاقتداء والتمسک بهم والتعلم منهم وقال: الحمد لله الذی جعل فینا الحکمة اهل البیت.» (15).

یعنی: رسول خدا (ص) قرآن وعترت خود را ثقلین نامید: برای اینکه هر شی نفیس وگرانبها وبزرگ مصون ودر امان است، واین دو (قرآن وعرت) هم این چنین هستند؛ برای اینکه هر کدام از آنها معدن علوم دین واسرار وحکمتهای الهی واحکام شرعی هستند وبه همین خاطر پیامبر (ص) بر پیروی وتمسک وآموختن از آنها دستور فرمود وتحریک نمود؛ وفرمود: حمد مخصوص خدایی است که در ما اهل بیت حکمت را قرار داد.

نهایت اینکه این ادّله، گوشه‏ای از دلایل خلافت وجانشینی بلا فصل امام علی (ع) می‏باشد وهمه مورد تأیید علمای اهل سنت است، کما اینکه مکرر در بحث معتبر آن، نقل شده است.

------------------------------------------------------------------------------

 (1)- سورة شعراء، آیة 214.

 (2)- تاریخ طبری، مطبعة الاستقامه بالقاهره، 1357 ه-. ق، ج 2، ص 62. ومتقی هندی، کنز العمال، مطبعة دائرة المعارف النظامیه 1312 ه-. ق، بحیدر آباد دکن، ج 6، ص 392.

 (3)- هیثمی، مجمع الزوائد، مکتبه قدسی، طبع سنه 1352، ج 8، ص 314.

 (4)- مسند احمد بن حنبل، مطبعة میمنیة مصر، سنه 1313 ه ق، ج 5، ص 86، وص 92، وحافظ ابونعیم، حلیه الاولیاء مطبعة سعادت مصر، سنه 1350، ج 4، ص 333.

 (5)- هیثمی، مجمع الزوائد، همان کتاب، ج 9، ص 113، ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، مطبعة مجلس دائره المعارف النظامیه حیدر آباد دکن، سنة 1325، ج 3، ص 106، متقی هندی، کنز العمال، مطبعة مجلس دائره المعارف النظامیه حیدر آباد دکن. سنة 1312، ج 6، ص 154.

 (6)- صحیح مسلم، مطبعه بولاق سنه 1290، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علی علیه السلام، مسند ابی داود، مطبعة الکستلیه سنه 1280 ه، ج 1، ص 29، ابونعیم، حلیه الأولیاء، همان کتاب، ج 7، ص 195 و 196، به دو طرق بسیار، مسند احمد حنبل، همان کتاب، ج 1، ص 182، خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، مطبعه سعادت سنه 1349 ه، مصر، ج 11، ص 432، نسائی، خصائص علی ابن ابی طالب علیه السلام، مطبعة التقدم العلمیه مصر ص 16،

 (7)- صحیح ترمزی، مطبعه بولاق، سنه 1292، ج 2، ص 301، ومسند ابی داود، همان، ج 1، ص 29 ومسند احمد حنبل، همان، ج 1، ص 179، وج 3، ص 338،

 (8)- مسند احمد حنبل، همان، ج 4، ص 366، سنن بیهقی، مطبعة مجلس دائره المعارف النظامیه حیدرآباد دکن، سنه 1321، ج 2، ص 148، وج 7، ص 30، وسنن الدارمی مطبعه الاعتدال سنه 1349 دمشق، ج 2، ص 431، ومتقی هندی، کنز العمال، همان، ج 1، ص 45، وج 7، ص 102، والطحاوی، مشکل الاثار، مطبعة مجلس دائره المعارف النظامیه حیدرآباد دکن، سنه 1333 ه، ج 4، ص 368،

 (9)- ابن حجر هیثمی الصواعق المحرقة، مطبعة میمنیه مصر، سنة 1312، ص 75.

 (10)- المناوی فیض القدیر، مطبعه المصطفی مصر، سنه 1356 ه-، ج 3، ص 14.

 (11)- ابن حجر هیثمی، مطبعه میمنیه مصر، سنه 1312، ص 136.

 (12)- مسند احمد بن حنبل، همان، ج 5، ص 181.

 (13)- حاکم، مستدرک الصحیحین، مطبعة مجلس دائرة المعارف النظامیة حیدر آباد دکن، سنه 1324، ج 3، ص 109.

 (14)- متقی هندی، کنز العمال، همان، ج 1، ص 47.

 (15)- هیثمی الصواعق المحرقه، همان، ص 90.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 53

                        چرا شیعه منکر ختم نبوت است؟

 

جواب:

یکی از ارکان اعتقادی پیروان ادیان الهی اعتقاد به نبوت است (1) که بشر از بدو خلقت همواره از این نعمت بهره‏مند بوده‏است، تا اینکه پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) به عنوان آخرین سفیر و فرستاده الهی مأمور ابلاغ پیام آسمانی قرآن گردید و دین اسلام را به عنوان جامع‏ترین و کامل‏ترین برنامه هدایت و تأمین کننده سعادت بشر در تمام اعصار و دورانها به ارمغان آورد. و هرکس با اقرار به وحدانیت خداوند سبحان و رسالت آن حضرت، پیرو دین و شریعت او شمرده می‏شود و به فتوای همه فرق اسلامی مسلمان محسوب می‏گردد. (2) اقرار به رسالت نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه وآله) عین اعتراف به خاتمیّت رسالت آن حضرت می‏باشد؛ زیرا اقرار و اعتراف به نبوت پیامبر عظیم الشأن اسلام (صلی الله علیه وآله) به معنای پذیرفتن آیین و شریعتی است که از جانب خداوند به وسیله آن حضرت وارد شده‏است و یکی از مسلمات شریعت اسلام اعتقاد و التزام به خاتمیت رسالت پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله) است که قرآن به صراحت پیامبر گرامی اسلام را به عنوان خاتم الانبیا معرفی کرده‏است: «ما کان ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیین و کان الله بکل شی علیماً» (3).

پس هر کس دین اسلام را پذیرفته، خاتمیّت نبوت و مسدود شدن باب رسالت را نیز معتقد گشته است؛ زیرا اعتقاد به اسلام مستلزم پذیرش ختم نبوت است، و بدون پذیرش ختم نبوت، اسلام محقق نخواهد شد.

بنا بر این، شیعه با اقرار و اعتقاد و التزام به شهادتین مسلمان بودن خود را اثبات می کند و پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) را به عنوان خاتم الانبیا، دین او را خاتم الادیان و کتابش را نیز ناسخ همه کتب آسمانی می داند و مانند سایر مسلمانان خود را پیرو آیین و شریعت جهانی اسلام و مکلّف به انجام فرائض آن دین می‏داند و به مسلمانی خویش افتخار می‏نماید. البته نه تنها شیعه خود را مسلمان و مکلّف می داند، بلکه سایر فرق اسلامی نیز شیعه را مسلمان دانسته و پیروی و عمل بر طبق فتوای شیعه را جایز دانسته‏اند و شیخ محمود شلتوت رئیس دانشگاه الازهرا فتوا داد که اگر چنانچه پیروان یکی از مذاهب اربعه اهل سنت، شیعه شده و به فقه شیعه عمل نمایند، عمل آنها مجزی است و همانند آن است که مالکی از فقه حنفی متابعت نماید و یا بالعکس. (4)

یکی از اعتقادات شیعه آن است که برای اجرای دستورات اسلام در جامعه پس از پیامبر (صلی الله علیه وآله) نیاز به رهبری است که باید به وسیله شخص پیامبر (صلی الله علیه وآله) به مردم معرفی شده باشد. در اینجا به پاره‏ای از سخنان گهربار پیامبر گرامی اسلام که علی (علیه السّلام) را امام، رهبر و جانشین پس از خود معرفی می‏کند، اشاره می کنیم:

پیامبر گرامی اسلام در حدیثی خطاب به علی بن ابیطالب (علیه السّلام) می فرماید: انت منی منزلة هارون من موسی الّا انّه لا نبّی بعدی، (5) جایگاه تو- یا علی- نسبت به من مانند جایگاه هارون نسبت به موسی است، یعنی همان گونه که هارون وصّی و جانشین حضرت موسی بود، تو نیز جانشین من هستی، با این تفاوت که پس از من پیامبری نخواهد آمد».

نیز در جریان غدیر خم که پیامبر (صلی الله علیه وآله) علی (علیه السّلام) را به عنوان جانشین خویش معرفی نمود، فرمودند: «الا فلیبلّغ شاهدکم غائبکم لا نبی بعدی» (6) پیامبر پس از آنکه حضرت علی (علیه السّلام) را در حضور مردم به جانشینی منصوب کرد، فرمودند که شاهدان به غایبان ابلاغ کنند که پس از من پیامبری نخواهد آمد. پیامبر (صلی الله علیه وآله) در حالی که جانشین خود را معرفی نمود، ختم نبوت را نیز گوشزد کرده، تا کسی تصور نکند که باب نبوت همچنان باز است.

شیعه همچنان که صدر جمله را معتقد است، به مفاد ذیل جمله نیز که ختم نبوت است، معتقد است و پیامبر را خاتم پیامبران الهی می داند و علمای شیعه همواره بر ختم نبوت تأکید داشته و در کتب خویش ختم نبوت را یکی از ضروریات دین اسلام شمرده و منکر ختم نبوت را کافر دانسته‏اند و بسیاری از علمای شیعه دربارة ختم نبوت کتاب مستقل نوشته‏اند.

امام صادق (علیه السّلام) می فرماید: «ان الله ختم نبیّکم النبیّین فلا نبّی بعده ابداً؛ (7) خداوند سبحان به وسیلة نبی شما- پیامبر اسلام- سلسله نبوت را ختم نمود و تا ابد پیامبری بعد از آن حضرت نمی آید و به وسیلة کتاب شما یعنی قرآن مجید باب نزول کتاب آسمانی را نیز بست و پس از قرآن تا ابد، کتاب وَحیانی نخواهد آمد.

نتیجه آنکه: امامان معصوم (علیه السّلام) همواره به ختم نبوت تأکید داشته‏اند و علمای شیعه نیز به پیروی از آنان مبلّغ ختم نبوت بوده و منکر آن را کافر دانسته‏اند. همچنین اعتقادات شیعه مورد احترام سایر مسلمانان بوده، تا جایی که علمای اهل سنت شیعه شدن و عمل به فتوای علمای شیعه را جایز دانسته‏اند.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- طباطبائی محمدحسین، المیزان، 2/ 142.

 (2)- طباطبائی محمدحسین، المیزان، 1/ 302.

 (3)- احزاب/ 40.

 (4)- مجله رساله الاسلام، شماره 11، ص 228.

 (5)- ابن هشام، السیره النبویه، 2/ 519 و 520.

3- طبرسی، احتجاج، ج 1، ص 71 الی 84.

 (7)- فیض کاشانی، الوافی، 1/ 144.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 54

                        اعتقاد به امامت بعد از پیامبر اسلام (ص) و اعتقاد به الهی بودن این منصب، با اعتقاد به ختم نبوت در تضاد می‏باشد؟

 

جواب:

از مطالعه تاریخ و سیره پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) این مطلب روشن می‏شود که زمانی که مسلمانان صدر اسلام جمعیتی گشتند و به عنوان یک گروه در مقابل مشرکان قرار گرفتند، پیامبر (صلی الله علیه وآله) را صاحب اختیار و رئیس و حاکم خویش می‏دانستند، اوامر و دستوراتش را با جان و دل پیروی می‏نمودند و پیامبر به عنوان حاکم، فرماندهان و والیان را انتخاب نموده و اموال و غنایم به دست آن حضرت تقسیم می‏گردید. به عبارت دیگر، حکومت و اداره اجتماع مسلمانان عملًا به عهده شخص رسول مکرّم اسلام بود و مسلمانان نیز اطاعت و انقیاد از آن حضرت را وظیفه شرعی و دینی خویش می‏دانستند؛ زیرا اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه وآله) تکلیف الهی است که خداوند آن را در قرآن کریم واجب نموده است: «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم». (1)

وجوب اطاعت از رسول، ضمن اینکه مسئله‏ای شرعی است و قرآن به آن اشاره نموده است، یک مسئله عقلی هم است؛ زیرا عقل انسان گواهی می‏دهد که برای بقا و سعادت اجتماع قوانینی همراه با مجری قانون لازم است تا رهبری اجتماع در سایه اجرای آن قوانین، مردم را به سعادت و کمال که هدف خلقت و آفرینش می‏باشد، برساند و در سایه اطاعت از رهبری است که حقوق مردم محفوظ مانده، اختلاف میان مردم رفع گشته و از تعدی و ستمگری زورمداران و تضییع حقوق مستضعفان جلوگیری می‏شود.

از آنجا که لازمه اداره اجتماع وجود قانون است تا بر اساس آن اختلافات حل و فصل گردد، بنا بر این پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) علاوه بر رهبری اجتماع مسلمانان برای اداره اجتماع قانون نیز داشتند که به وسیله وحی از جانب خداوند سبحان بر آن حضرت نازل می‏گشت. لذا پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) اول قانونگذار بودند؛ یعنی وحی را از جانب خدا (جل و علا) به عنوان قانون زندگی بشر که در برگیرنده سعادت اوست دریافت می‏کردند که قرآن هم به آن اشاره می‏کند: «و ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا». (2)

با توجه به آنچه گفته شد، نبی کسی است که اخبار و قوانین- وحی- را از خداوند دریافت می‏کند و آنگاه به عنوان رسول وظیفه دارد آن را به مردم ابلاغ نماید؛ سپس به عنوان حاکم در جامعه پیاده نماید که سیره پیامبر (ص) بر این مطلب گواهی می‏دهد.

از آنجا که دین اسلام، دین نهایی بشر و قوانین آن ابدی است و قوانین بدون مجری، سعادت بشر را تأمین نمی‏کند، بنا بر این برای اجرای قوانین اسلام و قرار گرفتن جامعه در مسیر رشد و تعالی در نهایت پیمودن مسیر سعادت و تکامل پس از پیامبر (صلی الله علیه وآله) باید مجری عالم، مدیر، و شجاع باشد تا همان مسیری را که پیامبر (صلی الله علیه وآله) پیموده، ادامه دهد؛ از این رو، قرآن کریم برای اداره جامعه و اجرای دستورات سعادت بخش اسلام و جلوگیری از اختلاف مردم در انتخاب حاکم و رهبری جامعه، اولی الامر را پس از پیامبر (صلی الله علیه وآله) به عنوان رهبر واجب الاطاعه می‏داند.

پیامبر گرامی اسلام نیز به حکم آیه: «یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته» (3) و حدیث ثقلین (4) اولی الامر پس از خویش را معرفی کرده است که اهل بیت آن حضرت (صلی الله علیه وآله) می‏باشند.

بنابراین؛ اعتقاد به امامت و رهبری به عنوان محوری‏ترین مسئله در جامعه پس از نبوت می‏باشد؛ زیرا بدون آن جامعه اسلامی از راه تکامل و سعادت منحرف گشته و دستورات دین در نهایت به فراموشی سپرده خواهد شد. از این رو، پیامبر (صلی الله علیه وآله) به عنوان شخصیتی که با منبع وحی و غیب در ارتباط است و به توان علمی، فکری و تقوایی اهل بیت واقف است آنان را به عنوان امام و جانشین پس از خویش به مردم معرفی نموده است.

در حدیثی از جانب سلمان (رضوان الله تعالی علیه)، آمده است که به پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) عرض کردم: «یا رسول الله هر پیامبری را وصیّی بوده است، وصّی شما چه کسی است؟» پیامبر (صلی الله علیه وآله) در آن لحظه سکوت فرمودند، مدتی بعد دوباره پیامبر (صلی الله علیه وآله) را دیدم، مرا صدا زد؛ خود را به حضرت رسانده لبیک گفتم، پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: «آیا وصیّ حضرت موسی را می‏دانی؟» عرض کردم: «بلی یا رسول الله، یوشع بن نون وصی آن حضرت بود». پیامبر فرمودند: «آیا می‏دانی چرا یوشع بن نون وصی موسی شد؟» عرض کردم: «چون اعلم حواریون موسی بود». پیامبر فرمودند: پس وصیّ من، نگه دارندة راز پنهان من، کسی که پس از من بهترین است و امور مرا پس از من بر عهده خواهد داشت، دیون مرا ادا خواهد نمود، یعنی علی بن ابیطالب، وصی من خواهد بود». (5) نتیجه آنکه، بهترین شخص برای اجرای هر قانونی عالم‏ترین اشخاص به آن قانون است و علی بن ابیطالب (علیه السّلام) و اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله) چون وارث علم آن حضرت می‏باشند، عالم‏ترین انسانها به احکام کتاب خدا می‏باشند و پیامبر گرامی اسلام آنان را به عنوان جانشینان خویش به امامت و رهبری مردم انتخاب و معرفی کرده است تا پس از آن حضرت به عنوان محور حل اختلاف و تنازع افراد، مرجع رفع اشکالات و شبهات فکری و عقیدتی و برداشتهای قرآنی و مجری احکام قرآن و امام و رهبر جامعه باشند، با این تفاوت که پیامبر و رسول نیستند تا بر آنها وحی نازل شود، بلکه فقط قسمتی از شؤون پیامبر را برای جلوگیری از اختلافات و احیای احکام اسلام بر عهده دارند؛ بنا بر این هیچ گونه تضادی بین اعتقاد به ختم نبوت و لزوم امام در جامعه نیست، بلکه امام است که نام و یاد پیامبر را زنده نگه داشته و قوانین و دستورات وحیانی او را در جامعه پیاده می‏نماید.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- نساء/ 59.

 (2)- حشر/ 7.

 (3)- مائده/ 67.

 (4)- مسلم، صحیح مسلم، 4/ 1783/ 2408، دارالحدیث، القاهره، الطبعه الاولی، 1412 ه ق.

 (5)- سلیمان بن احمد الطرانی، المعجم الکبیر، 6/ 221/ 6063- دارالفکر بیروت، چاپ دوم، 1401.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 55

                        علمای اهل سنت کراراً اشاره می‏کنند: «پیامبر اکرم (ص) وصیّت در مورد خلافتِ بعد از خودشان نکرده‏اند، و شیعه هیچ گونه دلیلی بر آن ندارد.» سئوال این است که آیا پیامبر (ص) عقلًا و شرعاً مجاز بوده است که برای خود جانشین تعیین نکند و یا در مورد تعیین جانشین مرتکب غفلت یا نسیان شده باشد؟!

 

جواب اجمالی:

1- اهمیت وصیت اولًا از آیاتی در قرآن که تصریح به این امر دارند فهمیده می‏شود و ثانیاً از کلام خود پیامبر اکرم (ص)، که وصیت برای هر مسلمان را یک حق می‏دانند.

2- کسی که شایستة جانشینی پیامبر (ص) برای هدایت امت اسلامی بود، بنابر آیة قرآن آل و اهل بیت پیامبر (ص) می‏باشد و پیامبر (ص) خود افضل پیامبران بود و آل او هم افضل از آل دیگر پیامبران می‏باشند.

3- چگونه قابل قبول است که پیامبر (ص) برای خود جانشین تعیین نکرده است اما ابابکر برای خود جانشین تعیین کرده است؟!

جواب تفصیلی:

با کمی دقت و تفحص در آثار و اخبار و تاریخ، هیچ پیامبری را نمی‏یابیم که از دنیا رفته باشد و برای خود جانشینی تعیین نکرده باشد. این موضوع از کلام خود پیامبر اکرم (ص) فهمیده می‏شود، که در روایتی هیثمی از سلمان نقل می‏کند: «قلت: یا رسول الله، ان لکل نبی وصیاً فمن وصیک؟ فسکت عنّی فلمّاکان بعد رآنی. فقال: یا سلمان فأسرعت الیه، قلت: لبیک، قال: تعلّم من وصیّ موسی (ع) قال: نعم، یوشع بن نون. قال: لِمَ؟ قلت: لانه کان اعلمهم یومئذ (قال) فان وصیی وموضع سرّی و خیرمن اترک بعدی و ینجز عدتی ویقضی دینی علی بن ابی طالب.» (1) مبنی بر اینکه وصی رسول خدا (ص)، حضرت علی بن ابی طالب (ع) است.

همچنانکه خداوند در قرآن می‏فرماید: «و وصی بها ابراهیم بنیه و یعقوب یابنیَّ انّ الله اصطفی لکم الدین فلا تموتن الّا و انتم مسلمون» (2) یعنی: «ابراهیم و یعقوب (در واپسین لحظات عمر) فرزندان خود را به آیین، وصیت کردند و (گفتند) فرزندان من! خداوند این آیین پاک را برای شما برگزیده است؛ و شما جز به آیین اسلام از دنیا نروید.» و نیز در آیات دیگر می‏فرماید: «کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیراً الوصیه للوالدین والاقربین حقاً علی المتقین، فمن بدله بعدما سمعه، فانما اثمهُ علی الذین یبدلونه» (3) یعنی: «بر شما نوشته شده، هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا می‏رسد، اگر چیز خوبی از خود برجای گذارده، برای پدر و مادر و نزدیکان، به طور شایسته وصیت کند. پس کسی که بعد از شنیدنش آن را تغییر دهد، گناه آن، تنها بر کسانی است که آن (وصیت) را تغییر می‏دهند.»

پیامبر (ص) هم می‏فرماید: «ما من حق امری مسلم ان یبیت الا وصیّته تحت راسه.» (4) یعنی: «آنچه از حقوق هر مرد مسلمان است اینکه، نخوابد مگر وصیتش زیر سرش باشد.» و در جای دیگر می‏فرماید: «من مات بغیر وصیتی، مات میة جاهلیته.» (5)

این آیات و اخبار در تحریص امر کردن به وصیت وارد شده است تا عظمت آن را مشخص نماید؛ و به سادگی نمی‏توان از کنار این همه تصریح در مورد وصیت گذشت. از طرفی به حکم این آیة قرآن که می‏فرماید: «أتامرون الناس بالبرّ وتنسون انفسکم» (6) یعنی: «آیا مردمان را به نیکویی دعوت می‏کنید در حالی که نفس‏های خود را فراموش می‏کنید.»، باید گفت آنچه پیامبر (ص) امت را به لفظ عام امر فرمود، که امر پیامبر (ص) هم مطابق امر خداوند متعال است؛ پس باید خود نیز به آن امر قیام کرده باشد، چرا که او خود از مکلّفین در برابر اوامر الهی است و لفظ عام او را هم شامل می‏شود.

پس اگر پیامبر (ص) وصیت نکرده باشد، مطابق دستور این آیات رفتار ننموده است و این درحالی است که پیامبر (ص) حاوی و هادی وحی است و از هرگونه عیب و اشتباه مصون و محفوظ است. اما اگر پیامبر (ص) وصیت کرده باشد پس کسی نمی‏تواند آنرا تبدیل کند؛ چرا که مطابق آیة گذشته، گناه آن را بر گردن گرفته است.

حال که محرز و مسلم گشت پیامبر (ص) هم مانند دیگر افراد حق وصیت کردن دارد و اگر این حق را از خود سلب کرده باشد تناقض میان کلام و عملش به وجود می‏آید و نیز متناقض با آیات قرآن است، پس نهایتاً اینکه آن حضرت وصیت کرده است، از جمله وصیت‏های آن حضرت، بلکه مهمترین و اساسی‏ترین آنها، باید وصیت بر جانشینی رسالت خویش و ادامة راه هدایت مسلمین باشد؛ و این مهم را پیامبر (ص) پس از نزول این آیه در غدیر خم، که می‏فرماید:

 «یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربک، و ان لم تفعل فما بلغت رسالته، والله یعصمک من الناس ....» (7) یعنی: «ای پیامبر! آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملًا (به مردم) برسان؛ و اگر انجام ندهی رسالت او را انجام نداده‏ای، خداوند تو را از (خطراتِ احتمالیِ) مردم، نگاه می‏دارد ...»، به انجام رسانید؛ چرا که اگر به انجام نرسانیده بود مطابق این آیة شریفه حتماً رسالت او از جانب خداوند زیر سؤال می‏رفت، بلکه می‏توان گفت خداوند هدف، اتمام و اکمالِ رسالت پیامبر اکرم (ص) را بر طبق آیه که می‏فرماید: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» (8) یعنی: «امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین (جاودانی) شما پذیرفتم.» و تعیین نمودن جانشین و خلیفه توسط آن حضرت را برای مردم، منحصر نموده است؛ به طوری که اگر پیامبر (ص) این اعلان در بازگشت از حجه الوداع و در غدیر خم- که به تصریح علمای اهل سنّت این دو آیه در این مکان نازل گشته و در خصوص جانشینی علیّ بن ابی طالب است.- (9) انجام نمی‏داد، تمام 23 سال رسالت و پیامبری او زیر سؤال می‏رفت و مثل این بود که اصلًا رسالتش را به انجام نرسانیده باشد.

در ثانی، اگر پیامبر (ص) وصیت کرده است، و مسأله جانشینی خود را معلّق و جامع بی سرپرست رها نکرده است، این لباس بر تن چه کسانی سزاوارتر و برازنده‏تر بوده است و در نظر او چه کسی اصلح بوده است؟

همانطور که خداوند متعال در این آیة شریفه می‏فرماید: «ان الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین.» (10) یعنی: «خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد (به واسطة نبوّت).» و نیز در ابتدای سورة یس می‏فرماید: «یس والقرآن الحکیم، انک لمن المرسلین.» (11) یعنی: «سوگند به قرآن حکیم، به درستی که تو از جماعتی که فرستاده شده و رسول بودند، می‏باشی.»

منظور از آل ابراهیم، اسماعیل و اسحاق و یعقوب می‏باشد و اینها اوصیای تمام انبیاء بودند و آل عمران، موسی و هاورن بودند که آنها هم پیغمبران زمان خود بودند، لکن پیغمبر اسلام (ص) افضل انبیاء بود؛ زیرا خود پیامبر (ص) فرمود: «انا سید ولد آدم یوم القیامه و ... و مامن نبیّ یومئذٍ آدم فمن سواه الا تحت لوائی ...» (12) یعنی: «من آباء و بزرگ فرزندان آدم در روز قیامت می‏باشم و ... وهیچ پیامبری در این روز نیست، آدم و هر کس که مثل او نبی و پیامبر باشد مگر اینکه تحت لوا و پرچم من (اسلام) خواهد بود.» پس باید آل پیامبر (ص) هم افضل از آل ابراهیم و آل عمران باشند؛ و این نیست مگر کلام خود پیامبر (ص) که فرمود: «عن جابر بن سمره، ان هذاالامر لاینقضی حتی یمضی فیهم اثنی عشر خلیفه ثم تکلّم بکلامٍ خفیّ «علی» (قال) قلت لأبی: ما قال؟ فقال: قال کلهم من قریش» (13) یعنی: «جابر بن سمره از پیامبر نقل کرد که فرمود: «همانا این امر (رسالت) به پایان نمی‏رسد تا اینکه دوازده خلیفه در ایشان (امّت من) بیایند، سپس کمی آهسته فرمود: علی است. روای می‏گوید: از پدرم پرسیدم چه فرمود؟ پدرم گفت: فرمود همة ایشان از قریش می‏باشند.» و خداوند هم به پیامبر (ص) و امتش امر فرمود: «فاتبعوا ملّه ابراهیم حنیفاً» (14) یعنی: «ملت ابراهیم را تبعیت کنید، که به حق گرایش داشت.» چرا که ذریّة او خلیفه و جانشین او بودند.

نکته‏ای ظریف را در پایان یادآورد می‏شویم که اگر تمام استدلال‏های عقلی و شرعی فوق را قبول نداشته باشیم و بگوییم اصلًا در مورد خلافت، پیامبر اکرم (ص) جانشینی را برای خود تعیین نکرده است، پس چگونه بود که ابوبکر در وصیت خویش، خلیفة بعدی و جانشین خود را تعیین کرد و به صراحت عمر بن الخطاب را بعد از خود به عنوان خلیفة مسلمین خواند، در حالی که پیامبر (ص)- که ابابکر به فرض جانشین اوست- در تعیین جانشین خود و رسالت الهی دچار غفلت و نسیان گشته است و هیچ جانشینی را برای خود بر مردم تعیین نکرده است.

هرگز! چرا که بنابر آیات گذشته پیامبر مأمور به تعیین جانشین و وصی خود بود و اگر هم تعیین نموده است پس چرا آن را تغییر دادند.

 «فمن بدّله بعد ماسمعه، فانّما اثمه علی الذین یبدلونه.» (15)

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- هیثمی، مجمع الزوائد، مکتبه قدسی، ج 9، ص 113 و ابن حجر، تهذیب التهذیب، مطبعه مجلس، ج 3، ص 106.

 (2)- سورة بقره، آیة 132.

 (3)- سورة بقره، آیة 180 و 181.

 (4)- صحیح بخاری، ج 4، ص 2 و صحیح مسلم، ج 3، ص 1249، ح 1 و سنن ابن ماجه، ص 901، ح 2699.

 (5)- شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج 19، ص 259 و ج 13، ص 352.

 (6)- سورة بقره، آیة 44.

 (7)- سورة مائده، آیة 67.

 (8)- سورة مائده، آیة 3.

 (9)- واحدی، اسباب النزول، مطبعة هندیه، ص 150 و فخر رازی، مفاتیح الغیب، مطبعة دارالطباعه عامره، ذیل آیة 67 از سورة مائده و سیوطی، الدرالمنثور، مطبعة میمنیه مصر، ذیل آیة 3 مائده، و خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، مطبعة سعادت، ج 8، ص 290.

 (10)- سورة آل عمران، آیة 33.

 (11)- سورة یس، آیة 1 و 2.

 (12)- صحیح ترمذی، مطبعة بولاق، ج 2، ص 195 و صحیح مسلم، مطبعة بولاق، کتاب الفضائل، باب التفصیل نبیّنا علی جمیع الخلائق.

 (13)- صحیح مسلم همان، کتاب الاماره، باب الناس تبع لقریش و صحیح بخاری، کتاب الاحکام و مسند احمد حنبل، مطبعة میمنیه مصر، ج 5، ص 90 و 92.

 (14)- سورة آل عمران، آیة 95.

 (15)- سورة بقره، آیة 181.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 56

                        علمای شیعه در روایاتشان قائل هستند که پیامبر اکرم (ص) در حال جنابت وارد مسجد شدند در حالیکه غسل را فراموش کرده بودند. (نقل روایت از ابو هریره می‏باشد).

 

جواب اجمالی:

در جواب باید گفت:

اولًا: این حدیث در کتابهای حدیثی شیعه وجود ندارد.

ثانیاً: راوی حدیث ابوهریره است که مورد وثوق نبوده و اصحاب پیامبر (ص) او را به جعل حدیث متهم می‏کردند، حتی خلیفه دوم عمر او را بدین جهت تازیانه زده است.

جواب تفصیلی:

این حدیث مجعول، که (معاذ الله) پیامبر اکرم (ص) با حال جنابت وارد مسجد شده‏اند، آنچنان که ابوهریره گفته است (اقامه برای نماز گفته شد، صفهای نماز مرتب گشت، ولی زمانی که رسول خدا (ص) در محراب برخاست، بیاد آورد که جنب است) (1) این گفته از سه جهت قابل خدشه است، اول آنکه از علمای شیعه هیچکس، این حدیث را نقل نکرده است.

دوم آنکه: راوی این حدیث شخصی است که در حدیث جانب زیاده‏روی را گرفته بود و سخنش همگان را به تردید می‏افکند و همه او را سرزنش می‏کردند و سخنش را زشت می‏پنداشتند و از همه مهم‏تر آنکه، در زمان حیات خویش، به او می‏گفتند: تو دروغ می‏گویی. و ابوزین نقل می‏کند؛ «ابوهریره به نزد ما آمد، و به پیشانیش می‏کوبید، و می‏گفت، آیا من کسی هستم که دروغ بر رسول خدا (ص) می‏بندم و خود را گمراه می‏کنم تا شما هدایت شوید؟» (2) برای اثبات دروغگویی او، چند نمونه از احادیث وی را متذکر می‏شویم که حتّی با مبانی اهل سنّت هم در تضاد است:

 

 (جز رمه‏داران احدی را خداوند به پیامبری برنگزیده است.) (3) (حضرت ابراهیم (ع) در سن هشتاد سالگی با تیشة نجاری ختنه شده است). (4) (کسی که بگوید، رسول خدا (ص) از یونس بن متی برتر است دروغ گفته است). (5) و (عمل آدمی احدی را به بهشت روانه نمی‏کند) (6) وقتی سخن از ابوهریره به میان آمد، حضرت علی (ع) فرمود: «همان! دروغگوترین مردمان» و در سخن دیگری فرمود: «کسی که بیش از همة انسانها بر رسول خدا (ص) دروغ بست ابوهریره می‏باشد. (7) و در جای دیگر می‏فرماید: «سخن ابوهریره را نمی‏پذیرم، و با او مخالفت می‏کنم.» (8)

از خود ابوهریره نقل است که: «وقتی حدیثم به گوش عمر رسید، مرا طلبید و برایم این حدیث را خواند: «من کذب علیّ متعمداً فلیتبوأ مقعده من النار» یعنی، کمتر دروغگو باش». (9)

و در جای دیگر عمر ابوهریره را سرزنش کرده و می‏گوید: «نقل حدیث از رسول خدا را رها می‏کنی، یا اینکه تو را به سرزمین دوس و یا قرده بفرستم». (10) و در جای دیگر آمده است: عمر به خاطر دروغ بستن ابوهریره به رسول خدا و افراط در نقل حدیث از او، وی را تازیانه می‏زد و می‏گفت: «چقدر زیاده‏گویی، تو را از دروغ بستن به رسول خدا باز می‏دارم» و پس از آنکه او را شلاق زد و مجروح ساخت و هزار دینار از بیت المال را که نزد او بود باز گرفت و رسوایش کرد. با سخنان بسیار تندی او را نکوهش کرد. (11)

نظر عایشه در مورد ابوهریره: وقتی عایشه احادیث ابوهریره را شنید، او را طلبید و گفت: «این احادیث که از رسول خدا می‏گویی چیست؟ مگر تو چیزی جز آنکه ما شنیده‏ایم، شنیده‏ای؟» (12)

و در جای دیگری نقل شده است که، ابو هریره حدیثی را روایت می‏کند به این مضمون که، هر کسی در حال جنابت به صبح برسد آن روز را روزه نگیرد. وقتی این صحبت به عایشه و حفصه رسید، ابوهریره را تکذیب کردند و او نیز به خطای خویش اعتراف نمود. (13)

و مسلم نقل می‏کند: «روزی عایشه در حجره‏اش در حال نماز نافله بود و در کنار حجرة عایشه ابوهریره مشغول نقل از رسول اکرم (ص) بود. هنگامی نماز عایشه تمام شد که ابوهریره رفته بود. و عایشه گفت: (اگر می‏ماند سخنش را رد می‏کردم و او را سرزنش می‏کردم». (14)

و ابن قتیبه در مورد ابوهریره می‏گوید: عمر وعثمان و علی و عایشه او را جملگی دروغگو می‏دانستند. (15) احمد امین نویسندة مصری در جایی دربارة ابوهریره می‏گوید: (شماری از اصحاب بر زیاده‏گویی و پرگویی ابوهریره در نقل سخنان رسول خدا (ص) خرده می‏گرفتند). (16) و مصطفی صادق رافعی در مورد ابوهریره می‏گوید: (در میان اصحاب ابوهریره با اینکه تنها سه سال با رسول خدا مصاحبت داشت، بیش از همة آنها حدیث نقل می‏کرد. و از این روست که علی (ع) عمر، عثمان و عایشه او را سرزنش می‏نمودند. و بیش از همه نسبت به عایشه در تردید بود و او را ملامت می‏کرد). (17)

حتی کار بجایی می‏رسد که وقتی حدیثی را ابوهریره درست نقل می‏کند، اطرافیان باور نمی‏کنند که نقل است، ابوهریره حدیثی را برای عامر بن شریح بن هانی روایت می‏کند ولی عامر آن را نمی‏پذیرد، وقتی که تا عایشه آن روایت را برای او نقل می‏کند آنگاه آن روایت را می‏پذیرد. (18)

حال پذیرفتن سخن و روایت از چنین فردی دروغگو و کذاب، صحیح می‏باشد؟!

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- صحیح بخاری، ج 1، ص 41.

 (2)- صحیح مسلم، ج 2، ص 217.

 (3)- صحیح بخاری، ج 2، ص 22.

 (4)- همان، ج 4، ص 65.

 (5)- همان، ج 2، ص 92.

 (6)- همان، ج 4، ص 6.

 (7)- ابوهریره، معد ابوریه، ص 125.

 (8)- تأویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه، ص 27.

 (9)- ابن جعر، الاصابه، شرح حال ابوهریره.

 (10)- کنز العمال، ج 5، ص 239، حدیث شماره 4885.

 (11)- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 104.

 (12)- مستدرک، ج 3، ص 509.

 (13)- صحیح بخاری، حدیث شماره 27.

 (14)- صحیح مسلم، ج 2، ص 358.

 (15)- تأویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه، ص 27.

 (16)- احمد امین، فجر الاسلام، باب 6، فصل 2، ص 262.

 (17)- صادق رافعی، النظام، آداب العرب، ج 1، ص 282.

 (18)- صحیح مسلم، ج 2، ص 432.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 57

                        می‏گویند «ابوطالب مؤمن است زیرا رسول خدا او را از فاطمه بنت اسد جدا نکرد، پس بقای ازدواج آن‏ها، دلیل ای-- م-- ان اب-- وطالب است» در حالیکه این دلیل، با استمرار همسری زینب بنت الرسول با ابی العاص تا پس از جنگ بدر، نقض می‏شود.

 

جواب اجمالی:

شبهة تشریک در شخصیت ایمانی ابوطالب، که از سوی عده‏ای القا شده، ناشی از شناخت ناقص و انحراف اطلاعاتی آن‏ها است. ابوطالب شخصیتی است که ایمان خویش را با اعمال شایسته و صالح خود در حمایت‏های بی‏دریغ و همه جانبه از مقام رسالت توحیدی اسلام، در پوشش های تدبیر مرموز خود، ابراز کرد و بر اساس روایات وافره از منابع معتبر اسلامی، با ایمان زندگی کرد و با آیین توحید از دنیا رفت. و بهترین ومهم‏ترین گواه بر ایمان واقعی ابوطالب، عملکرد صالحانه او است و اثبات ایمان او، هیچ نیازی به دلیل دیگری مانند استمرار ازدواج با فاطمه بنت اسد ندارد و موضوع زینب و ابی العاص، یک دسیسة سیاسی برای شخصیت شکنی حضرت علی- علیه السلام- بود.

جواب تفصیلی:

در فرهنگ قرآن، ایمان وعمل صالح توأمان مطرح است. هرجا سخن از عمل صالح در میان است، ایمان نیز در کنارش طرح می شود و در واقع عمل صالح، آیینة ایمان و باورهای درونی انسان می باشد «وَ مَنْ یَأتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصالِحاتِ» (1) کسی که از دریچة ایمان به حریم خدا وارد می شود، محققاً آن کس عمل صالح و شایسته انجام می‏دهد. ایمان، طرح درونی است واعمال مؤمن، بر مبنای این طرح بنا می شود و شکل شایسته و مطلوب به خود می گیرد. «کُلُّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِه» (2) پس از دیدگاه قرآن، چهرة واقعی اشخاص را در سیمای اعمال وآیینه ایمان آن ها باید جستجو کرد و بر این اساس دربارة آنها به داوری نشست.

یکی از چهره‏های نامداری که داوری های متفاوتی را متوجه خود ساخته است، جناب ابوطالب، پدر بزرگوار حضرت علی- علیه السلام- می باشد. پیچیدگی شخصیت و سیاست پیشگی مرموز او، باعث شده که عده‏ای به انحراف شناخت و لغزش داوری در مورد ایشان دچار گردیده و شبهه و خدشه‏ای در ایمان ابوطالب ایجاد نمایند و اتّهام شرک را در سیمای آن عالی مقام بزنند غافل از آن که او، با کمال ایمان خود در میان مشرکین، پایه های توحید و دیانت اسلام را محکم و استوار می ساخت و به عنوان یک شخصیت مؤثر اجتماعی، زمینه های رشد و گسترش دین حنیف و توحیدی اسلام را آماده می‏کرد؛ چنان چه در روایتی از امام صادق- علیه السلام- که چشم بصیرت به حقایق ایمانی ابوطالب دارد و به تعبیر معروفی که «اهل البیت ادری بما فی البیت» دربارة او چنین می گوید: «مثل ابوطالب، مثل اصحاب کهف است که ایمان خود را مکتوم می داشتند و خدا به ایشان دو برابر پاداش عطا کرد» (3).

اعمال شایسته و کردار بزرگ جناب ابوطالب، گواه زنده و صادق باورها و ایمان او است او با تحمل سختی‏ها و شداید فراوان دست حمایت و یاری از رسول خدا برنداشت. همه امکانات و قوای خویش را در این راه سرمایه‏گذاری کرد و در برابر فشارهای روزافزون مشرکان با مهارت ایستادگی نمود و با تدبیر نیرومند خویش، راه‏های مشکل و صعب العبور سیاسی واجتماعی را هموار می کرد و با موقعیت خاص اجتماعی که داشت، در راه حمایت برادرزادة خویش، از آن بهره می جست.

آیا منصفانه است که کسی دربارة ایمان ابوطالب شک و تردید کند؟ و یا بالاتر از آن، او را مشرک معرفی نماید؟! ابوطالب کسی است که حضرت محمد- صلی الله علیه و آله- را در خانة خود پرورش داد و در زمان رسالت او، از مال و حیثیت و موقعیت اجتماعی و سیاسی خود، در راه یاری او کوتاهی نکرد، ابن ابی الحدید در این باره می‏گوید: «اگر ابوطالب و فرزند او نبود هرگز دین، قد راست نمی‏کرد. او در راه حفظ پیامبر (صلی الله علیه وآله) از پا ننشست و سه سال دربه‏دری و زندگی در کوه‏ها و دره‏ها را بر ریاست و سیادت مکه ترجیح داد. او راضی بود تمام فرزندانش کشته شوند ولی پیامبر (ص) زنده بماند. و در هنگام مرگ به فرزندان خود گفت: من محمد را به شما توصیه می‏کنم، زیرا او امین قریش و راستگوی عرب، و حائز تمام کمالات است، آئینی آورد که دل‏ها بدان ایمان آورد. مع‏الوصف دربارة ایمان و اعتقاد او باز باید تردید کرد و اعمال او را، گواه و گویای ایمان او ندانست؟! باید دانست که کردار نیک و بزرگ ابوطالب، نشأت یافته از ایمان سرشار و محکم و آهنین او می باشد چنان چه از امام باقر- علیه السلام- دربارة ایمان ابوطالب سؤال شد، حضرت در جواب فرمود: «اگر ایمان ابوطالب در کفة ترازویی قرار گیرد وایمان این خَلْق در کفة دیگر نهاده شود، ایمان او برتر خواهد بود» (4) و همین ایمان برتر بود که ابوطالب را واداشت که حمایت‏های بی‏دریغ خود را از مقام رسالت و نبوت توحیدی دریغ نکند و گرنه ارتباط نسبی نمی‏توانست چنین انگیزة نیرومندی در ابوطالب ایجاد نماید.

مگر ابولهب ارتباط نزدیک نسبی با محمد- صلی الله علیه و آله- نداشت؟ مگر ابولهب، عموی پیامبر نبود؟ چرا او بر اساس رابطة نسبی، برادرزادة خویش را یاری نکرد؟ نه تنها یاری نکرد که چون مشرکان دیگر وبدتر از آنان، در صدد آزار و شکنجة پیامبر برآمد و موضع خصمانه در برابر دین توحیدی اتخاذ کرد و در برابر رسول خدا با تمام توان ایستاد تا جایی که کلمات عقاب آمیزی از سوی خدا نسبت به ابولهب نازل شد. (5) پس ایمان است که به انسان، شجاعت، خودگذری، مقاومت و ایثارگری می بخشد و نقش عوامل دیگر بسیار ضعیف و کمرنگ است و در شرایط حساس هرگز نمی‏تواند، تأثیرگذاری داشته باشد. ابوطالب هم چنان با ایمان ایستاد و زندگی کرد و با ایمان و شعار توحید، چشم از دنیا فرو بست. ابن ابی‏الحدید معتزلی می‏گوید با اسناد بسیاری، برخی از عباس بن عبدالمطلب و بعضی از ابوبکر بن ابی قحافه نقل کرده اند که ابوطالب رحلت نکرد مگر این که گفت: «لا اله الا الله، محمد (صلی الله علیه وآله) رسول الله» (6) اشعار و سروده‏های وی، کاملا گواهی بر ایمان و اخلاص او می‏دهد که ما به قسمتی از آن‏ها می‏پردازیم: «اشخاص شریف و فهمیده بدانند که محمد (صلی الله علیه وآله) بسان موسی و عیسی پیامبر است. همان نور آسمانی را که آن دو نفر داشتند او نیز دارد. او پیامبر است وحی از ناحیه خدا بر او نازل می‏گردد ...» آری هر یک از این اشعار در اثبات ایمان و اخلاص گوینده آنها کافیست پس برای اثبات ایمان ابوطالب، شواهد و ادلّه فراوان است که هرگز نیاز به دلیل عدم جدایی او با فاطمه بنت اسد نیست.

اما ابوالعاص بن ربیع اگرچه شخصیت بزرگواری بوده و به نقل ابن اثیر در جریان سقیفه کنار امیرالمؤمنین- علیه السلام- بوده و از آن حضرت طرفداری کرده است (7) و دخترش امامه بر وصیت حضرت فاطمه سلام الله علیها- بعد از وفات آن بانوی بزرگوار به ازدواج حضرت علی- علیه السلام- درآمده است از سوی دیگر ایشان شوهر دختر یا دختر خواندة پیامبر بوده است اما این ابوالعاص هیچ گاه با جناب ابوطالب قابل مقایسه نیست، ثانیاً آن گاه که همسری زینب با ابوالعاص در حال کفر دوام داشته که او در مکه بود، و در حال شرک می زیسته و از حیطة سلطه پیامبر خارج بوده است و به محض این که پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله- بعد از جنگ بدر به او دسترسی پیدا کرد از او تعهد گرفت که زینب را به مدینه بفرستد و آن گاه که او به مدینه آمده و به خانة زینب رفته بود، پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله به زینب گوشزد کرد که آنان به همدیگر حلال نیستند. (8)

پس اولا: قضیه عدم جدائی فاطمه بنت اسد از جناب ابوطالب، به عدم جدائی زینب از ابو العاص قیاس نمی‏شود زیرا ابوالعاص و زینب در مکه و خارج از قلمرو و حکومت پیامبر بودند و مشرکان مانع از مهاجرت زنان می‏شدند.

ثانیاً: بعد از اینکه ابوالعاص در جنگ بدر اسیر شد پیامبر از او تعهد گرفت که زینب را به مدینه بفرستد و او نیز این کار را کرد.

ثالثاً: وقتی ابوالعاص به مدینه آمد و مهمان زینب بود پیامبر به او تذکر داد که آنان به همدیگر حرام هستند.

از سوی دیگر اثبات ایمان ابوطالب نیاز به چنین دلیلی ندارد، چون دلایل محکم و متقنی بر ایمان آن جناب موجود می‏باشد و این مطلب در میان خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله) و شیعیان از مسلمات و واضحات است و آنان که در ایمان او خدشه کرده‏اند از مزدوران بنی امیه و دشمنان خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله) مخصوصاً حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- سورة طه، آیة 75.

 (2)- سورة اسراء، آیة 84.

 (3)- سیرة صحیح پیامبر بزرگ اسلام، علامه جعفر مرتضی عاملی با ترجمة حسین تاج آبادی، ج 2، ص 230، ازکتاب امالی صدوق، ص 551

 (4)- همان مدرک، ص 217. از الدّرجات الرّفیعهَ، ص 49.

 (5)- آیات سورة مسد.

 (6)- سیرة صحیح پیامبر اسلام، ج 2، ص 211، از معتزلی، شرح المنهج، ج 14، ص 71.

 (7)- اسدالعابه دارالشعب، ج 6، ص 185.

 (8)- همان مآخذ.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 58

                        ابوسفیان از نامداران صحابه بوده و از جمله فضایل او، شکستن بت‏های کعبه (در جریان فتح کعبه) به دستور پیامبر اسلام بود که نشانگر عظمت و توجه خاص پیامبر اسلام به وی بود و ...؟

 

جواب اجمالی:

در هیچ یک از کتب تاریخی معتبر ذکری از شکستن بت‏های مکه توسط ابوسفیان به میان نیامده است. بلکه بعضی از مورّخین صریحاً نقل کرده‏اند که ابوسفیان تا آخر عمر خود اسلام واقعی نیاورد و اگر چه در ظاهر خود را مسلمان جلوه می‏داد ولی در باطن بر شرک خود باقی بود و همواره در صدد اختلاف و فتنه بین مسلمانان بود.

جواب تفصیلی:

ابوسفیان به عنوان یکی از بزرگان قریش، بیشترین دشمنی را با اسلام انجام داد. در هیچ کتاب تاریخی معتبر ذکری از شکستن بت‏های مکه توسط ابوسفیان به میان نیامده است. بلکه اسلام او از روی اجبار و ترس شمشیر بود که هنگام نزدیک شدن سپاهیان اسلام به مکه رخ داد.

ابن هشام بعد از نقل واقعة آمدن ابوسفیان همراه عباس به میان سپاه پیامبر- صلّی الله علیه و آله- می‏گوید:

 «... چون عمر بن خطاب (خلیفة دوم) ابوسفیان را دید گفت: این ابوسفیان دشمن خداست «الحمدالله الّذی امکن منک بغیر عقد و لا عهد» ... و سپس خود را به پیامبر اسلام- صلّی الله علیه و آله- رسانید و گفت: ای رسول خدا این ابوسفیان است آن را به من واگذار کنید تا گردن او را بزنم و ... (1)»

ط- بری، اب- ن اث- یر و یع- قوبی نیز این واقع- ه را بیان می‏کنند و می‏گویند که: «... اب- وس- فیان از ش- هادت و گ- واه- ی رس- ول خدا- صلّی الله علیه و آله- امتناع می‏کردتا این‏که شمشیر مرگ را بالای سرخود دید و د رآن صورت بود که حاضر شد شهادتین را بر زبان جاری کند ... (2)»

ابوسفیان بعد از این‏که شهادتین را به ظاهر بر زبان جاری کرد باز در درون خود از اسلام متنفر بود و گاهی آن را جاری بر زبان می‏کرد. واقدی نقل می‏کند که: ... چون اذان صبح گفتند همه سپاه اذان را تکرار کردند و ابوسفیان از اذان ایشان سخت ترسید و گفت: این‏ها چه میکنند؟ عباس گفت: نماز است ... چون ابوسفیان دید که مسلمانان در مورد دسترسی به آب وضوی پیامبر- صلّی الله علیه و آله- بر یکدیگر پیشی می گیرند گفت: ای ابوالفضل (کنیه عباس) من هرگز سلطنتی این چنینی ندیده‏ام نه خسروان و نه پادشاهی قیصران. عباس گفت: ای وای بر تو، ایمان بیاور و ... (3)»

چون ابوسفیان به ظاهر ایمان آورد عباس از رسول خدا- صلّی الله علیه و آله- خواست برای او امتیازی در نظر بگیرد و گفت: که او امتیاز را دوست دارد پس رسول خدا- صلّی الله علیه و آله- فرمودند که: هرکس به خانة ابوسفیان وارد شود در امان است و ... (4)»

در هیچ کدام از کتب تاریخی معتبر ذکری از شکسته شدن بت‏ها به دست ابوسفیان به میان نیامده است.

 «... پیامبر- صلّی الله علیه و آله- در حالی که بالای سر هبل ایستاده بودند، فرمان دادند که تا آن را درهم شکنند و درهم شکسته شد، زبیر بن عوّام به ابوسفیان بن حرب گفت: ای ابوسفیان بت هبل درهم شکسته شد و تو روز جنگ احد به آن شیفته و مغرور بودی و می‏پنداشتی که نعمت و برکت ارزانی خواهد داشت. ابوسفیان گفت: از این مطلب دست بردار و ... (5)».

رسول خدا- صلّی الله علیه و آله- چون داخل کعبه شدند به بلال امر کردند که اذان بگوید.

 «... بلال به اذان پرداخت در حالی که ابوسفیان بن حرب و عتّاب بن اسید و حارث بن هشام در پشت کعبه نشسته بودند. ابن اسید گفت: خدا را شکر که امروز پدرم زنده نیست که این صدا را گوش دهد، حارث هم گفت: چه بدبختی بزرگی، کاش پیش از این مرده بودم و ... ابوسفیان نیز گفت: امّا من هیچ نمی‏گویم چون اگر بگویم همین ریگ‏ها به محمّد- صلّی الله علیه و آله- خبر خواهند داد، جبرئیل رسول خدا- صلّی الله علیه و آله- را از این واقعه خبر داد ... (6)»

در جنگ حنین نیز وقتی در اثر شکست، مسلمانان پراکنده شدند، بعضی از قریش آنچه را داشتند آشکار ساختند یکی از آن‏ها ابوسفیان بود که چون چنین دید گفت: «به خدا سوگند، شکست و گریزشان به دریا نرسیده پایان نمی‏پذیرد و ... (7)»

ابن واقدی نیز نقل می‏کند که: «ابوسفیان بن حرب هم از پی لشگر روان شد و اگر زره یا نیزه یا چیزهای دیگری بر می‏خورد جمع می‏کرد و تیرها را هم در تیردان قرار می‏داد و بر شتر خود می‏نهاد آن چنان که بار سنگینی بر شترش جمع شد و ... (8)».

علاوه بر این، احادیث بسیاری از نبیّ اکرم- صلّی الله علیه و آله- از طریق شیعه و اهل سنّت نقل شده است که دلالت می‏کند بر این مطلب که اسلام ابوسفیان واقعی نبوده است که برای نمونه یکی از آن‏ها نقل می‏شود:

 «... از پیامبر خدا- صلّی الله علیه و آله- روایت است که: ابوسفیان را سوار بر شتری دید که معاویه آن را می‏کشید و یزید (فرزند دیگر ابوسفیان) آن را می‏راند. پس پیامبر اسلام- صلّی الله علیه و آله- فرمودند: لعن الله الراکب و القائد و السائق (خدا سوار و جلودار و راننده را لعنت کند ... (9)»

امّا واقدی در مغازی واقعه‏ای را نقل می‏کند که شاید این واقعه باعث این سؤال در ذهن این پرسشگر محترم شده باشد. وی نقل می‏کند که: «ب- ع- د از ج- ن- گ ط-- ائ-- ف، ن-- مای-- ندگ- ان ث-- ق- یف ه- مین که دیدند مردم تسلیم صلح شده و از پیامبر- صلّی الله علیه و آله- ترسیده و به اسلام راغب شدند ... ولی از پیامبر- صلّی الله علیه و آله- خواستند که آن‏ها را از ویران ساختن بت لات معاف دارد. نبیّ اکرم- صلّی الله علیه و آله- فرمودند: باشد من کسی را می‏فرستم تا آن را ویران کند ... پ- ی- امبر- صلّی الله علیه و آله- اب- وس-- فیان و م- غ- یره بن ش- عبه را ک- ه با آن‏ها دوس- تی داشت برای این کار تعیین کردند و ... (10)»

ابوسفیان و مغیره برای خراب کردن بت‏های طائف از جمله خراب کردن بت لات حرکت کردند ولی باز ابوسفیان چون دچار تردید و دو دلی بود از اجرای دستور پیامبر- صلّی الله علیه و آله- خودداری کرد. واقدی نقل می‏کند که: «ابوسفیان و مغیره و همراهان برای خراب کردن لات حرکت کردند. وقتی نزدیک طائف رسیدند، مغیره به ابوسفیان گفت: برای اجرای دستور پیامبر- صلّی الله علیه و آله- به طائف برو! ابوسفیان گفت: آن‏ها خویشان تو هستند، خودت برو! پس مغیره پیش افتاد و ابوسفیان در ذی‏الهرم (جای نزدیک طائف) توقف کرد و ... (11)»

ابوسفیان بعد از اسلام نیز دست از نیرنگ و توطئه برنداشت و هر زمان که فرصت می‏کرد سعی در تخریب اسلام داشت و همواره در صدد اختلاف بین مسلمانان بود که برای روشن شدن این موضوع باید به کتب تاریخی رجوع کرد.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1). السنیره النبویّه، ابن هشام، جلد 4، ص 45.

2. همان منابع.

 (3)- مغازی واقدی، جلد دوم، ص 624- 623.

 (4)- تاریخ یعقوبی، ترجمة مرحوم آیتی، انتشارات علمی فرهنگی، جلد اول، ص 418.

 (5)- مغازی واقدی، جلد دوم، ص 637- 636.

 (6)- السنیره النبویه، جلد 4، ص 56 و ....

 (7)- سیرةالنبویه، جلد 4، ص 86، تاریخ یعقوبی، جلد 1، ص 424 و ....

 (8)- مغازی، محمد بن عمر واقدی، جلد سوم، ص 683.

 (9)- تاریخ طبری، جلد 5، ص 622، (در تاریخ 284)، تاریخ ابی الفداء، جلد 2/ 57، حوادث سنة 238 ه، و پیکار صفین، نصر بن مزاحم منفری، ص 247، و تذکرة الخواص، ابن جوزی، ص 115.

 (10)- مغازی، محمد بن عمر واقدی، جلدسوم، ص 736، 738 و 739.

 (11)- همان.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 59

                        امت اسلامی در زمان پیامبر گرامی اسلام- صلی‏الله علیه و آله- و بعد از وفات ایشان همواره در تعیین والیان امر، معتقد به نظام شورا بودند و شورا امری است مورد تأیید پیامبر اسلام- صلی‏الله علیه و آله- و هم‏چنین اهل بیت و نظریة شیعه تا قرن اول هجرت بر این مبنا بود ولی بعداً نظر آن‏ها تغییر پیدا کرد و ...

 

جواب اجمالی:

در زمان پیامبر اسلام- صلی‏الله علیه و آله- آن‏حضرت اگرچه با اصحاب خود مشورت می‏کردند ولی عمل به رأی آنها برای نبی اکرم- صلی‏الله علیه و آله- لازم نبود و در حقیقت فرمان و امر رسول خدا- صلی‏الله علیه و آله- در هر امری مقدم بر تمام امور بود و بعد از رحلت پیامبر اکرم- صلی‏الله علیه و آله- نیز در مهم‏ترین مسأله یعنی تعیین خلفا، این مسئله کمتر به چشم می‏خورد، خصوصاً در تعیین خلیفة دوم به وسیلة ابوبکرخلیفة اول.

جواب تفصیلی:

به این شبهه، در دو بخش پاسخ داده می‏شود؛

الف) شورا در زمان پیامبر اسلام- صلی‏الله علیه و آله-.

ب) شورا بعد از نبی اکرم- صلی‏الله علیه و آله-.

پاسخ بخش اول این است که: تمام مسلمانان با قاطعیت بر این اعتقاد هستند که نبی مکرم اسلام- صلی‏الله علیه و آله- معصوم بوده و سخنان او برابر واقعیت و خواست خداوند متعال می‏باشد، زیرا اگر جز این بود خداوند پیروی بی چون و چرا از او را فرمان نمی‏داد. «ما ینطق عن الهوی ان هو الّا وحی یوحی» (1). پس فرمان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمان خداوند است و بر همه لازم است که از او پیروی کنند.

عده‏ای از علماء اهل سنت می‏گویند: رأی اکثریت در امور اجتماعی، حاکم است تا آن‏جا که نبی اکرم- صلی‏الله علیه و آله- خود باید از آن پیروی کند! استدلال این عده به آیه 159 سورة آل عمران است: «از رحمت خداست که تو نرم و گشاده‏رو با ایشان هستی که اگر جز این می‏بود و تو سخت و سنگین دل می‏بودی از کنار تو پراکنده می‏شدند، برای ایشان رحمت بخواه و با آنان مشورت کن و آنگاه که بر کاری عزم کردی بر خدا توکل کن- و انجام بده- خدا کسانی که بر او توکل دارند را دوست می‏دارد».

در توضیح این آیه بیان می‏شود که: اگر چه این آیه به پیامبر- صلی‏الله علیه و آله- دستور می‏دهد که با یاران خود مشورت کند ولی صریحاً اعلام می‏کند که پیامبر- صلی‏الله علیه و آله- محکوم به پیروی از رأی اکثریت نمی‏باشد، یعنی پیامبر- صلی‏الله علیه و آله- پس از مشورت نیز می‏تواند نظر خود را عمل کند چرا که می‏فرماید: «با آنان مشورت کن و آن‏گاه که خود به کاری عزم کردی بر خدا توکل کن و انجام بده و ...»

و حال آن‏که اگر نظر دیگران لازم الاجرا بود می‏بایست چنین می‏فرمود «آن‏گاه که رأی مردم بر چیزی قرار گرفت تو نیز آن را قبول کن و انجام بده».

به اضافه در تاریخ نیز شواهدی موجود است که بر خلاف این نظریه می‏باشد از جملة آن‏ها مسئلة صلح حدیبیه است که پیامبر اسلام- صلی‏الله علیه و آله- با شرایطی ویژه با قریش صلح کرد، در حالی که مسلمانان از این صلح ناخشنود و ناراحت بودند. (2)

حال سؤالی مطرح می‏شود که پس منظور از مشورت پیامبر- صلی‏الله علیه و آله- با مردم چیست؟ در جواب می‏توانیم بگوئیم که مشورت‏های ایشان تدبیری بود که بدینوسیله هم به نظر مردم احترام و ارج گذارد و هم عقل و اندیشه‏ها را در راه پیشرفت اسلام به کار می‏انداخت و هم جلو قسمتی از کارشکنی های برخی از سران قوم گرفته می‏شد. زیرا همین اندازه که طرف مشورت قرار می‏گرفتند خود را در کارها سهیم می‏دیدند.

در پاسخ بخش دوم بیان می‏شود که: چون پیامبر- صلی‏الله علیه و آله- چشم از جهان فرو بست عده‏ای از صحابه در سقیفة بنی ساعده گرد آمدند و خلیفه بعد از رسول خدا- صلی‏الله علیه و آله- را انتخاب کردند، انتخاب چهار خلیفه از اهل سنت (ابوبکر، عمر، عثمان، علی- علیه السلام-) یکسان نبود، چرا که ابوبکر با بیعتی دو مرحله‏ای در سقیفه و مسجد النبی انتخاب شدو عمر به وصیت خلیفه اول روی کار آمد، ولی انتخاب عثمان نتیجه شورایی بود که عمر آن را تشکیل داده بود، علی- علیه السلام- بوسلیة عموم مردم به رهبری برگزیده شد.

در جریان سقیفة بنی ساعده عدة زیادی از صحابه خصوصاً بنی‏هاشم از بیعت کردن با ابوبکر خودداری کردند، امام علی- علیه السلام- نیز از بیعت خودداری نمود.

به هر حال ابوبکر زمام امور را در دست گرفت، آن هم به کمک عمربن خطاب، در صورتی که در این کار بسیاری از صحابه نادیده گرفته شدند و چند سال پس از این جریان عمربن خطاب صریحاً اعلام کرد که ابوبکر بدون مشورت و بی حساب به خلافت منصوب گردید. طبری نقل می‏کند که: «عمر روزی بالای منبر قرار گرفت و گفت: شنیده‏ام کسی از شما گفته است: اگر عمر بمیرد من با فلانی بیعت می‏کنم کسی مغرور نشود زیرا «ان بیعة ابی‏بکر کانت فلتة» بیعت با ابوبکر بی مشاوره و بی حساب بوده است وخداوند شر آن را نگاه داشت» (3).

یکی از عجیب‏ترین کارهایی که در زمان ابوبکر به وسیلة وی صورت گرفت تعیین خلیفه، پس از خود بود.

زیرا بنا به گفتة اهل سنت، پیامبر- صلی‏الله علیه و آله- چنین کاری نکرده بود، پس چگونه کار ابوبکر مشروع بود؟

یعقوبی می‏گوید: «ابوبکر در نامه‏ای عمر را چنین به خلافت منصوب کرد «با سپاس خداوند من عمر بن خطاب را به عنوان جانشین خود بر شما منصوب کردم، پس اطاعت نمایید و ...» (4)

طبری و ابن ابی الحدید (5) هم این جریان را نقل می‏کنند.

عده‏ای از صحابه با این انتخاب به مخالفت برخاستند. ابن اثیر در الکامل و ابن ابی‏الحدید در شرح نهج البلاغه (6) نقل می‏کنند که طلحه مخالفت خود را از این انتخاب ابوبکر در میان گذاشت، ولی ابوبکر به آن اعتنا نکرد.

امام علی- علیه السلام- نیز این انتخاب را با شگفتی چنین بیان می‏کند: «وقتی نفر اول زمانش سپری شده، خلافت را به پسر خطاب سپرد. شگفتا او که در حیات خود از مردم می‏خواست عذرش را بپذیرند و او را از خلافت معذور دارند ولی خود به هنگام مرگ عروس خلافت را برای دیگری کابین بست! چه عجیب هر دو به نوبت از خلافت بهره گرفتند، ابوبکر خلافت را در اختیار کسی قرار داده که آکنده از خشونت، سختگیری، اشتباه و پوزش طلبی بود.

بدون شک علی- علیه السلام- از این انتخاب راضی نبوده است. ولی به خاطر مصالح مسلمین صبر نمود، عمر نیز پس از ده سال و اندی خلافت بنابه عللی دست به تشکیل شورایی زد که سرنوشت خلافت پس از او را تعیین کند. شورایی که علی- علیه السلام- از تشکیل آن می‏نالد و از دستاورد آن به خدا پناه می‏برد و می‏فرماید «فیالله و للشوری» (7) عمر اعضای شورا را طوری انتخاب کرده بود که به انتصاب نزدیکتر بود تا شورا. زیرا از همان اول مشخص بود که به پیروزی فردی غیز از امام علی- علیه السلام- منجر می‏شود.

پس از اتمام این مباحث مشخص می‏شود که مطرح کردن اجماع و شورا دسیسه‏هایی جهت غصب خلافت امام علی- علیه السلام- بود و در حقیقت در تعیین هیچ کدام از خلفاء شورا، به معنی واقعی نبود.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1). سورة نجم، آیة 53.

 (2). السیرة النبویه، ابن هشام، انتشارات دارالعلم بیروت، ج 3، از صفحة 321 به بعد.

 (3). تاریخ طبری، ج 4، از ص. 182 تا 1823، به نقل از سیره نبویه ابن هشام از ابن اسحاق.

 (4). تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی، ج 2، ص 17.

 (5). تاریخ طبری، ج 2، ص 618 و شرح ابن ابی الحدید، ج 6، ص 11.

 (6). کامل ابن اثیر، ج 2، ص 425 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 12.

 (7). نهج البلاغه، خطبة 3.

هند بنت عتبه در شهادت حمزه عموی پیامبر (ص) نقشی نداشت، و احادیثی که دلالت بر مثله کردن و درآوردن جگر حمزه توسط هند می‏باشد ضعیف و یا مقطوع السند است.

جواب:

این شبهه که «هند بنت عتبه» هیچ نقشی در کشته شدن و مثله کردن «حمزه، سیدالشهداء» نداشته است، بسیار بی پایه و اساس می‏باشد. چرا که در بسیاری از تواریخ این واقعه ذکر شده است. که برای این شبهه از تاریخ‏های معتبری که نگاشته شده و مورد قبول اهل سنت می باشد، اشاره می‏کنیم:

بخش اول شبهه، که هند نقشی در کشته شدن حمزه سیدالشهداء بدست وحشی نداشته است، در سیرة ابن هشام این‏گونه آمده است: هند، همسر ابوسفیان که پدر وی عتبه در بدر کشته شده بود، هنگامی که وحشی را دید وی را تحریض کرد و به او گفت: ای وحشی! اگر عموی محمد (ص) (حمزه) را بکشی، ما همه در بندگی تو کمر می‏بندیم. و هرچه تو را باید از مال می‏دهیم. (1)

و «طبری» در تاریخش نقل کرده: هند، دختر عتبه هرگاه وحشی را می‏دید، می‏گفت: «ابوالاسود، انتقام ما را بگیر!» و ابوالاسود کنیه وحشی بود (2). و در کتابی نقل شده است: هند حیله و وسیله سازی را برای انتقام پدرش ترک نمی‏کرد تا وحشی را که غلام حبشی بود در اختیار گرفت. و مالک وحشی «جبیر بن مطعم» بود. و هند به او گفت: اگر یکی از این سه نفر علی (ع)، محمد (ص) و حمزه (ع) را بکشی تو را آزاد می‏کنم و وحشی در جواب گفت: محمد (ص) را که یارانش فرا گرفته‏اند و علی (ع) که در موقع جنگ، مواظب اطراف خویش می‏باشد، ولی حمزه چون می جنگد، دیگر چیزی جز رقیب روبرو نمی بیند. من او را انتخاب می‏کنم. (3)

اما بخش دوم شبهه که دربارة مثله کردن حمزه سید الشهداء می‏باشد؛ این شبهه نیز به علت اجماع تمام تاریخ نگاران بر مثله شدن بدن حضرت حمزه سید الشهداء، توسط هند بنت عتبه رد می‏شود، که ما به تعدادی از این مورخین اشاره می‏کنیم: s

ابن اثیر می‏گوید: «هند رفت و شکم حمزه، (ع) را بشکافت و جگر وی را بیرون آورد و پاره‏ای از آن را در دهان نهاد و جوید و نتوانست فرو ببرد و بعد آن را دور انداخت و آن روز هر زینت و زیور که با وی بود، از خود باز کرد و به وحشی داد.» (4).

و قریب به همین مضمون در «سیرة ابن هشام (5)»، «طبقات ابن سعد (6)»، «تاریخ یعقوبی (7)» و «تاریخ سیاسی اسلام» (8) آمده است.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- سیرة ابن هشام، ترجمة همدانی، ج دوم، ص 648.

 (2)- تاریخ طبری، ترجمة ابوالقاسم پاینده، ج سوم، ص 1015.

 (3)- سیرة الرسول و خلفائه، سید علی فضل الله الحسنی، ج سوم، ص 203 و 204.

 (4)- تاریخ کامل ابن اثیر، ترجمه محمد حسین روحانی، ج سوم، ص 1107.

 (5)- جلد دوم، ص 676 ترجمه همدانی.

 (6)- ابن سعد، جلد سوم، ص 6.

 (7)- جلد اول، ص 405، ترجمه محمد آیتی.

8)- حسن ابراهیم حسین، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 131.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 60

                        با توجه به اینکه شیعه و سنى معتقداند که وجود یک پیشواى عادل براى سرپرستى جامعه لازم است در حال حاضر آن پیشوا کیست؟ آیا امام غایب است؟ امام غایب چگونه مى تواند جامعه را سرپرستى کند یا اینکه هر حاکمى توان اداره جامعه را دارد؟ د رحالیکه در وضعیت فعلى جامعه به بهترین وجه اداره مى شود.

 

جواب اجمالى:

با توجه به روایات و آیات و شرط عصمت در امام و پیشواى جامعه، آن امام در این زمان امام دوازدهم حجة ابن العسکرى (عج) مى باشد که چون آفتابى پشت ابر به جامعه و مردم نور مى دهد و برکات زیادى بر وجودشان مترتب است و از طریق نائبان عام هم به هدایت جامعه مى پردازد و در حال حاضر هیچ کشورى با بهترین وجه اداره نمى شود حتى کشور ما هم در وضعیت فعلى قابل مقایسه با حکومت امام زمان (عج) نیست، چون فقط در زمان حضرت است که عدالت کلى، امنیت کامل، و توزیع ثروت بنحو صحیح انجام مى گیرد.

جواب تفصیلى:

حمد و سپاس خداوندى را که براى هدایت جامعه و انسانها بسوى توحید و کمال، پیامبرانى را همراه کتاب و شریعت فرستاد و براى صیانت و تداوم آن راه و هدایت افراد جامعه و تفسیر ثقل اکبر یعنى قرآن کریم ائمه اهل بیت را منصوب و معرفى فرمود (1)؛ تا در پرتو راهنمایى هاى معصومین انسانهاى جایز الخطاء در فهم دین و قرآن و عمل بدآنهاراه راست هدایت و سعادت را بپیمایند و سلام خدمت شما دوست عزیز که از امر ولایت و امامت که اصل دین و رکن رکین مکتب اسلام است سؤال فرمودید خداوند ما را به حقایق اسلام آشنا فرماید و به شما دوست عزیز خیر دنیا و آخرت را نصیب گرداند.

همانطورى که فرمودید قرآن مجید هم امر امامت و حکومت را بر ظالمین منع کرده «لا ینال عهدى الظالمین (2)» فخر رازى از علماى مشهور اهل سنت در تفسر این آیه مى فرماید: این آیه دلالت دارد که منصب امامت و ریاست در دین به ظالمین نمى رسد (3). قرآن مجید به مؤمنین دستور داده است «که فقط از خدا و رسول خدا و اولى الامر اطاعت کنید (4)» شکى نیست که پیامبر اکرم (ص) معصوم اند چنانکه قرآن مجید فرمود: «و اطیعوا الله و الرسول لعلکم ترحمون (5)» یعنى از خداوند اطاعت کنید بدون هیچ قید و استثنایى و همین طور از رسول الله (ص) اگر پیغمبر معصوم نمى بود و خطاء یا اشتباه از او ممکن مى بود اطاعت اش در ردیف بلکه عین اطاعت خدا قرار نمى گرفت؛ همینطور از آیه اولوالامر که اطاعت از آنها در ردیف اطاعت از خدا و پیغمبر (ص) قرار گرفته است بخوبى معلوم مى شود که اولوالامر هم باید مثل پیغمبر (ص) معصوم باشند و گرنه حتماً قرآن مجید قید و استثناء مى آورد که در مواردى که دستور به گناه یا خطاء بدهند نباید آنها را اطاعت کنیم چنانکه در مورد والدین خیلى سفارش کرده لکن اطاعت از آنها را قید و استثناء زده «و ان جاهداک لتشرک بى ما لیس لک به علم فلا تطعهما (6)» چون پدر و مادر ممکن است خطاء کنند پس اطاعت محض و مطلق را سفارش نکرده است.

پس اى دوست عزیز و برادر مسلمان خود شما قضاوت بفرمایید که در میان امت محمد مصطفى (ص) چه کسى بوده که اولا مرتکب گناه نشده و ثانیاً معصوم بوده است تا حق حکومت و امامت و عهد الهى را داشته باشد و مؤمنین از او اطاعت کنند و اطاعت از او اطاعت از رسول الله و خداوند باشد به نص قرآن مجید «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیراً (7)» کسانیکه رجس و پلیدى و گناه را خداوند از آنها بدور داشته است اهل بیت اند و بحکم صریح روایات موجود در کتب معتبر اهل سنت و اهل تشیع و شأن نزول این آیه شریفه مراد از اهل بیت پیامبر على (ع) و فاطمه (س) و فرزندان آنهاست (8) که امامان و حاکمان مشروع و منصوص از جانب خداونداند، انسان هاى غیر معصوم براى رسیدن به کمال و سعادت که هدف آفرینش است همیشه و همواره محتاج هادى و راهنمایى هستند که معصوم باشد چون «خفته را خفته کى کند بیدار» و گفتیم که عهد الهى، حکومت، سرپرستى و ولایت امرى بنص قرآن مجید به اینها واگذار شده است امامان معصوم (ع) در طول حیات جامعه اسلامى وجود و حضور داشته اند و فعلا امام دوازدهم حضرت مهدى (عج) یازدهمین فرزند رسول الله (ص) از نسل فاطمه زهرا و على مرتضى (ع) ولى امر و صاحب عهد الهى است که بخاطر موانعى که خود انسانها ایجاد کرده اند از دیده ها غایب و پنهان است اما حاضر و ناظراند در حقیقت ما از او غایب هستیم.

بر اساس روایات متعدد حضرت مهدى حجة بن الحسن العسکرى دوازدهمین امام و پیشواى مسلمین است که در حال حاضر از نظرها پنهان و منتظر اذن خداوند براى ظهوراند تا کار دنیا را پس از اینکه به فساد و ظلم تباه شود اصلاح کند. ده ها تن از علماى بزرگ اهل سنت مستقلا درباره حضرت مهدى کتاب نوشته اند و ده ها تن از آنها در کتابهاى خود بابى را به ذکر روایات حضرت مهدى (عج) اختصاص داده اند که اینجا به ذکر چند نمونه بسنده مى شود و مقدارى ا زمنابع را در پى نوشت مى آوریم.

1- محى الدین عربى: ان لله خلیفة یخرج و قد امتلأت الارض جوراً ... لو لم یبق من الدنیا الا یوم واحد طوّل الله ذلک الیوم حتى یلى هذا الخلیفة من عترة رسول الله من ولد فاطمه یواطى اسمه اسم رسول الله (ص) (9)؛ یعنى براى خداوند جانشینى است که بیرون خواهد شد در حالیکه زمین پر از جور شده ... اگر از عمر دنیا یک روز بماند این یک روز را خداوند آنقدر طولانى مى کند تا آن جانشین بیاید که از عترت پیامبر و از فرزندان فاطمه است و اسم او موافق اسم رسول الله است ...

2- سبط ابن جوزى: فصل نفى ذکر الحجة المهدى، هو محمد بن الحسن بن على بن موسى الرضا ... و هو آخر الائمة انبأنا عبدالعزیز بن البزاز عن ابن عمر قال: قال رسول الله (ص) یخرج فى آخر الزمان رجل من ولدى اسمه کاسمى و کنیة کنیتى ... و هذا حدیث مشهور و قد اخرج ابو داود و الزهرى ... (10)؛ یعنى این فصل مربوط به شرح حال حضرت حجت مهدى (ع) است که او محمد پسر حسن پسر على پسر محمد پسر موسى (رضا) ... است و او آخرین امام است. عبدالعزیز از ابن عمر نقل کرده که پیامبر فرمود در آخر زمان مردى بیرون مى آید که از فرزندان من است اسم اش اسم من کنیه اش کنیه من ... این حدیث مشهور است و ابو داود و زهروى نقل کرده.

3- شیخ محمد جوینى حموینى: بسنده عن الشیخ ابى اسحاق ابراهیم بن یعقوب الکلابادى البخارى بسنده عن جابر بن عبدالله الانصارى قال: قال رسول الله من أنکر خروج المهدى فقد کفر ... ان خلفائى و أوصیایى و حجج الله على الخلق بعدى الاثنا عشر اولهم على و آخرهم ولدى المهدى ... (11)؛ یعنى هر کس خروج (ظهور) حضرت مهدى را منکر شود کافر شده ... جانشینان من و حجت هاى خدا بر خلق بعد از من دوازده تن هستند اول شان على و آخرشان فرزندم مهدى است.

اما اینکه امام غایب چگونه سرپرستى جامعه را مى کنند یا اصولا چه فایده اى بر امام غایب مترتب است سؤالى است که حتى در زمان خود پیامبر اسلام (ص) وقتى بشارت امام مهدى (عج) و زمان غیبت او را دادند مطرح بوده است. پیامبر در یک مورد در پاسخ به این سؤال مى فرماید: والذى بعثنى بالحق نبیاً انهم یستضؤن بنوره و ینتفعون بولایته فى غیبته کانتفاع الناس بالشمس اذا سترها سحاب (12)؛ یعنى همانطورى که خورشید در پشت ابرها نور افشانى براى مردم دارد و مردم بواسطه آن راه را تشخیص مى دهند همینطور امام غایب (عج). مردم از نورش مستضعفین و از ولایتش بهره مند مى گردند.

در بحث امامت روشن شده که وظیفه امام تنها حکومت ظاهرى و بیان صورى معارف و راهنمایى ظاهرى مردم نیست و امام چنانکه وظیفه راهنمایى صورى مردم را به عهده دارد همچنان ولایت و رهبرى باطنى مردم را نیز به عهده دارد و اوست که حیات معنوى مردم را تنظیم مى کند و حقایق اعمال را به سوى خدا سوق مى دهد (13) چنانکه در روایات آمده به واسطه ماست که آسمان بر زمین فرود نمى آید به واسطه ما باران رحمت نازل و برکات زمین خارج مى شود تا حال هیچ وقت زمین از حجتى خالى نبوده ولى آن حجت گاهى ظاهر و مشهود است گاهى غایب و مستور است اگر امام نباشد خدا پرستش نمى شود (14).

و اما در مورد حکومت ظاهرى امام زمان (عج) از این نکته نباید غافل بود که اراده الهى بر این امر قرار نگرفته که مردم را به اجبار مطیع نموده و یا از طرق خارق عادت آنها را مطیع حکومت امام معصوم گرداند بلکه قیام و حکومت امام مشروط به شرایطى از جمله آمادگى عمومى جهانى براى حکومت عدل جهانى، مى باشد. البته در دوران غیبت هم مردم به کلى رها نشده اند بلکه از طرف آن حضرت امر شده که مردم به راویان احادیث اهل بیت، فقهاء و علماى که اهل تقوا، حافظ دین، مخالف هوا و هوس و مطیع امر مولا هستند رجوع کنند اینها نواب عام امام زمان (عج) هستند و امر ولایت و حکومت مسلمین حق آنهاست (15).

اما اینکه فعلا بعضى کشورها تحت حکومت یک حاکم معمولى که نه امام است و نه نایب و نماینده امام اداره مى شود و به بهترین وجه هم اداره مى شود پس احتیاج به امام نیست؛ این سخن بدون تحقیق و تأمل است و از آنچه تا حالا بیان کردیم بخوبى معلوم مى شود که اولا- نزول برکات و عبادات انسانها و نظم معاش و معاد مردم؛ هر چند اندک؛ بخاطر وجود حجة الهى و امام زمان (عج) است. ثانیاً- انتفاع مردم و معنویت مردم بخاطر انوار وجودى امام است که از پس ابرهاى هوا و هوس بعضى از حکام و سلاطین مى تابد و براى تکمیل پاسخ عرض مى شود که ثالثاً- آیا اداره جوامع و کشورهاى اسلامى در حال حاضر به بهترین وجه است؟!

مراد شما کدام جامعه و کشور است و مراد شما از بهترین وجه کدام خوبى ها است؟

آیا مراد بعضى کشورهاى به ظاهر اسلامى است که قوانین خشک را بنام اسلام پیاده مى کنند و از قوانین اصلى اسلام مانند جهاد با کفار و دفاع از قبله اول مسلمین جهان یا غافل اند یا در عمل بى تفاوت؟ آیا مراد کشورهاى اسلامى است که رسماً و علناً لائیک و ضد اسلام اند؟ غیر از ایران اسلامى که آن هم تا رسیدن به حکومت مورد رضایت امام عصر (عج) فاصله دارد و هنوز هم سعى و تلاش لازم دارد اداره کدام جامعه اسلامى مورد رضایت خداوند و بهترین وجه است کدام کشور به حال مسلمانان مظلوم فلسطین و لبنان و چچن و مسلمانان یوگسلاوى و فیلیپین و شمال غرب چین رسیدگى مى کند؟ و اگر مراد شما کشورهاى غیر اسلامى خصوصاً اروپا و آمریکا باشد آنها نیز به بهترین وجه اداره نمى شوند انسانها داراى بعد مادى و معنوى اند طبع؛ نیازهاى مادى و معنوى دارند جامعه و حکومتى کامل و ایده آل است که در پى برآوردن هر دو نیاز باشد- آمار خود کشى ها، متلاشى شدن کانون گرم خانواده ها، قانونى شدن همجنس بازى، اضافه شدن تعداد بى خانمان ها و ... که در جوامع غربى بوضوح دیده مى شود همه دلیل بر نا موفق بودن حکومت هاست با اینکه سرمایه و امکانات وسیع را از راه چپاول کشورهاى دیگر به دست آورده اند و در اختیار دارند لکن در امور معنوى انسانها ناموفق بوده اند.

سخن آخر اینکه اگر مى پنداریم که برخى جوامع به بهترین وجه اداره مى شوند ناشى از آن است که طعم حکومت عدل جهانى را نچشیده ایم و الّا هرگز چنین تصورى نمى کردیم. (16)

--------------------------------------------------------------------------------

1- حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیحین (بیروت، دار المعرفة) ج 3، ص 109. معرفة الصحابة، قال (ص) انى قدر ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله و عترتى ... ثم اخذ بید على- رضى الله عنه- فقال من کنت مولاه فهذا ولیه ... هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین.

2- بقره/ 124.

3- فخر رازى، تفسیر کبیر (طبع سوم) ج 3، ص 37، سطر 4.

4- نساء/ 59.

5- آل عمران/ 132.

6- عنکبوت/ 8.

7- احزاب/ 33.

8- ابى عبدالله حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیحین (بیروت، دار المعرفة) ج 3، ص 148.

قال (ص) اهل بیتى علیاً و فاطمة و الحسن و الحسین ... هذا حدیث صحیح الاسناد و صحت الروایة على شرط الشیخین (بخارى و مسلم. و ایضاً عبدالرحمن جلال الدین سیوطى، الدر المنشور (دار الفکر بیروت طبع اول) ج 6، ص 604 که از ابن سعد و ابن جریر ابن حاتم طبرانى وابن مردویه و ترمذى و ... نقل کرده است.

9- محمد بن على معروف به محى الدین عربى، فتوحات حکیّه (دار احیاء التراث العربى، بیروت) ج 3، ص 327.

10- بسط ابن جوزى، تذکرة الخواص (مؤسسه اهل بیت بیروت، 1401 ه- ق) ص 325.

11- محمد بن ابراهیم جوینى حموینى، فرائد السمطین (مؤسسه محمودى بیروت، چاپ اول) ج 2، ص 334، حدیث 585.

12- شیخ سلیمان بن ابراهیم قندوزى حنفى، ینابیع المودة لذوى القربى، دار الاسوة، چاپ اول، 1416 ه- ق، ج 3، ص 238.

13- داود الهامى آخرین امید (مکتب الاسلام) ص 180، به نقل از علامه طباطبایى.

14- همان، ص 181 و ص 182.

15- علامه مجلسى، بحار الانوار، (دار احیاء التراث العربى، چاپ سوم، 1403) ج 2، ص 90 و حرّ عاملى، وسایل الشیعه، بحث مرجعیت، ص 48، به نقل از کتاب مهدویت مردانى.

16- الفتح/ 29.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 61

                        دلیل شیعه بر اینکه امام دوازدهم آن‏ها هنوز زنده است چیست؟ در حالیکه در همان سردابی که مدعی‏اند غیبت صغری از آن‏جا شروع شده است از دنیا رفته است.

 

جواب اجمالی:

در پاسخ این سؤال بیان می‏شود که: اصل مهدویت و انتظار مصلح جهانی مورد اتفاق تمام ملل و ادیان و مذاهب می‏باشد و هر دینی منتظر منجی می‏باشد و دربارة حیات امام زمان- عجل‏الله تعالی‏فرجه الشریف- این امر غیر ممکن نمی‏باشد، زیرا در قرآن صریحاً افرادی از اولیاءالله ذکر شده‏اند که دارای عمری طولانی بوده‏اند و اهل سنت هرگز در صحت این روایات شک نمی‏کنند به علاوه روایات زیادی نیز دلالت بر وجود امام عصر- عجل الله تعلی فرجه الشریف- دارد.

جواب تفصیلی:

یکی از مسائلی که جزئیات آن مورد اختلاف شیعه و اهل سنت است مسئله مهدویت می‏باشد. این مسئله دارای ابعاد مختلفی می‏باشد. مسائل مورد بحث در مهدویت عبادتند از: 1) اصل مهدویت و انتظار ظهور امام زمان- عجل‏الله تعالی فرجه‏الشریف- 2) امامت امام زمان (عج) درسن پنج سالگی و ط- ول ع- مر امام زمان 3) فل- سفة عقیده شی- عه به وج- ود ام- ام زمان (عج).

مسئله اول نه تنها مورد اتفاق شیعه و اهل سنت می‏باشد بلکه تمام ملل و فرق و ادیان منتظر ظهور مصلحی کل می‏باشند تا در آخر الزمان بر این عالم حکومت کند و بشریت را از ظلم رهایی بخشد. در زبور داود در این باره می‏خوانیم که: «... اما منتظران خداوند وارث زمین خواهند بود هان بعد از اندکی شریر نخواهد بود ... اما صالحان را خداوند تایید می‏کند ... زیرا آنانکه از وی برکت یابند وارث زمین گردند .... و اما نسل شریر منقطع خواهد شد، صالحان وارث زمین خواهند بود و ... 1».

در این باب زبور داود از ظلم و ستم و شر، سخن به میان آورده است و بیان شده که شر و ستم از بین خواهد رفت و صالحان وارث زمین خواهند شد. قرآن مجید نیز از این واقعه از زبور خبر داده و فرموده است: «ولقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون» 2. (ما در زبور نوشتیم که بندگان صالح من وارث زمین خواهند شد.)

در اناجیل اربعه نیز آمدن «پسر انسان» خبر داده شده است و به مردم دستور انتظار داده شده است 3.

دراسلام نیز بر اساس آیات و روایات نبوی مردم باید به انتظار روزی باشند که شخصی از اهل بیت پیامبر (ص) و از فرزندان فاطمه ظهور کند و بساط ظلم و ستم را برچیند و جهان را پر از عدل و داد نماید.

این عقیده در اسلام امری مسلم و غیر قابل انکار می‏باشد. تا جایی که محی الدین عربی حنفی در فتوحات مکیه جلد 3 باب 366 تحت عنوان «وزراء المهدی- عجل‏الله تعالی فرجه‏الشریف-» بحث مفصلی را مطرح کرده و حتی شمائل حضرت را توضیح داده و به نام مبارک او اشاره می‏کند.

ابن حجر در کتاب «الصواعق المحرمة» در شرح حال ائمه دوازده گانه به تفصیل سخن گفته و بابی به نام «الایات التی وردت فی ذریه فاطمة- علیها سلام-» و «الایات التی وردت فی فضائل اهل البیت» منعقد کرده است و در رابطه با حضرت مهدی- عجل‏الله تعالی فرجه‏الشریف- آیات زیادی را مطرح کرده است.

در سنن ابن داود که یکی از کتب صحاح اهل سنت است بابی در این رابطه به نام «کتاب المهدی» موجود است. در سایر کتب و صحاح اهل سنت روایات زیادی در این باره ذکر شده است. در این‏جا تنها به نقل سه روایت اکتفا می‏کنیم و اهل تحقیق را به کتب مفصله ارجاع می‏دهیم:

1- در روایات نبوی در بسیاری از کتب اهل سنت آمده است که: «لاتقوم الساعة حتی یلی رجل من اهل بیتی یواطؤ اسمه اسمی» 4. (قیامت بر پا نمی‏شود مگر این‏که مردی از اهل بیت من که نام او همانند نام من است (محمد است) زمام امور را در دست گیرد).

2- جابر بن سمره نقل می‏کند که: «قال النبی- صلی‏الله علیه و آله-: یکون اثنا عشر امیراً کلهم من قریش» 5. (بعد از من دوازده امیر که همگی از قریش می‏باشند خواهند آمد).

3- رسول خدا- صلی‏الله علیه و آله- فرمود که: «المهدی من ولد فاطمه» 6.

اما مسئله دوم و سوم مورد اختلاف شیعه و اهل سنت قرار گرفته شده است. از این دو مسئله، مسئله دوم بیشتر مورد نزاع و بحث قرار گرفته است. مسئلة دوم خود به دو بخش تقسیم می‏شود.

الف: امامت حضرت مهدی (عج) در سن پنج سالگی ب: طول عمر آن حضرت.

چون شبهه در رابطه با طول عمر آن‏حضرت می‏باشد در این جا به طور اختصار به این قسمت پرداخته می‏شود.

در رابطه با این مسئله ما از طریق قرآن و حقایق دینی سخن می‏گوئیم، گر چه بر اهل فن پوشیده نمی‏باشد اگر چه این مطلب که امام زمان (عج) در سرداب از دنیا رفته است نیاز به دلیل و برهان است ولی از آن جا که فرض بر این است که طرف سخن و صاحب شبهه کسانی هستند که قرآن را پذیرفته و به حقانیت آن معتقدند، می‏گوئیم نباید برای شما عمر طولانی یک ولی از اولیاء خدا مایة تعجب باشد، زیرا قرآن کریم دربارة افراد گوناگون عمرهای طولانی ذکر کرده است. در رابطه با حضرت نوح- علیه السلام- می‏خوانیم که او تنها قبل از طوفان 950 سال در بین قومش بوده و پس از طوفان هم مدتی زنده بوده است. «فلبث فیهم الف سنة الا خمسین عاماً 7» تا جایی که در تاریخ عمر حضرت نوح- علیه السلام- را 2500 سال هم گفته‏اند.

هم‏چنین در رابطه با حضرت مسیح- علیه السلام- وفتی یهودیان گفتند که ما او را به دار آویخته‏ایم، قرآن کریم نظر آن‏ها را رد می‏کند و می‏فرماید: «خداوند عیسی را به آسمان برده است» «و ما قتلوه یقیناً بل رفعه الله الیه 8» (او یقیناً کشته نشده بلکه خدا او را به سوی خود بالا برده است). بنا براین طبق آیات فوق و روایات زیادی که در این باره از پیامبر اسلام- صلی‏الله علیه و آله- وارد شده است حضرت نوح- علیه السلام- عمری طولانی داشته و حضرت مسیح نیز در حدود دو هزار سال است که زنده است. پس چگونه نسبت به عمر امام زمان (عج) این همه خدشه وارد می‏شود و آن را بعید فرض می‏کنند؟ به علاوه در تاریخ معمّرین بسیاری را نام برده‏اند که هر یک با این‏که بعضی ولی خدا نبوده‏اند عمرهای طولانی داشته‏اند. بالا تر از همه این‏ها، ما که خدا را قادر مطلق می‏دانیم چه بعدی دارد که روی مصالحی خداوند ولی خود را در مدتی طولانی حفظ نماید و او را دور از دسترس دیگران و غایب از دید مردم نگه بدارد و از این طریق بندگان خود را آزمایش نماید.

به هر حال مهم این است که از نظر قرآن کریم عمر طولانی برای یک انسان ممکن است و تعجب این است که کسانی که به آیات فوق عقیده دارند به طول عمر امام عصر (عج) به شدت اعتراض می‏کنند و آن را منکر می‏دانند در حالی که وقتی چیزی ممکن شد، فرقی بین مصادیق آن نمی‏باشد.

عیسی مسیح- علیه السلام- زنده بماند یا مهدی موعود (عج) هر دو برای خدا ممکن است و مانعی ندارد.

--------------------------------------------------------------------------------

1. کتاب مقدس، کتاب مزامیر داود، مزمور 37، آیه 9 به بعد.

2. سورة مبارکه انبیاء، آیه 105.

3. رجوع شود به: انجیل متی باب 24، آیات 40 و 45- انجیل مقدس، باب 13، آیه 27- انجیل لوقا، باب 13، آیات 37 تا 41- انجیل یوحنا، باب 14- آیه 30.

4. مسند احمد حنبل، ج 1، ص 376، و سنن ابی داود، ج 4، ص 106 و صحیح ترمذی، ج 4، ص 505 و ....

5. صحیخ نجاری، الجزء الرابع فی کتاب الاحکام، ص 175، ط مصر، سنه 1355، و صحیح مسلم، کتاب الامارة، باب الناس تبع لقریش و الخلافه لقریش، ص 191، ج 2، چاپ مصر، سال 1348، صحیح ترمذی، ج 2، ص 45 و ....

6. در بیشتر کتب اهل سنت از قبیل سنن ابی داود ج 4 و مستدرک حاکم جلد 4 در جاهای مختلف ذکر شده است. ژ

7. عنکبوت آیه 14.

8. نساء آیه 158.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 62

                        بعد از رحلت حسن بن على العسکرى (امام یازدهم)

 

                        چون ایشان فرزندى نداشتند و مذهب امامیه بدون امام شد، شخصى را به اسم محمد بن نصیر به عنوان امام خود انتخاب کردند و به جهت اینکه وى و شاگردانش بتوانند جوابگوى مردم باشند بحث غیبت صغرى و کبرى را مطرح نمودند. این در حالى است که روایات صحیحه اى نقل شده است که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) به ظهور مهدى بشارت داده است که از نسل خود و اولاد فاطمه زهرا است. پس طبق معتقدات شیعه مهدى منتظر که در آخر الزمان ظهور مى کند کیست؟

 

جواب اجمالى:

یکى از مسائل مورد اتفاق جمیع مسلمین ظهور یکى از نوادگان پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله) به نام مهدى- عجل الله تعالى فرجه الشریف- است، و قبل از امام حسن عسگرى (علیه السلام) تصریح شده است در کلمات ائمه و پیامبران که این شخصیت از نوادگان ائمه و فرزند امام حسن عسگرى (علیه السلام) است، و جریان تولد فرزند امام حسن عسگرى (علیه السلام) در کتب هاى بسیارى از جمله کامل ابن اثیر و الصواعق و ... نقل شده است.

محمد بن نصیر مورد لعن و نفرین ائمه قبل، از جمله امام هادى (علیه السلام) قرار گرفته است. و ائمه (علیهم السلام) مردم را از فتنه او برحذر مى داشتند؛ پس چگونه ممکن است او را بعنوان امام خود انتخاب کرده باشند، و غیبت صغرى و کبرى براى امام زمان (عج) نیز در کلمات ائمه مطرح شده است نه اینکه ساخته او باشد.

جواب تشریحى:

یکى از مسائل و امورى که فِرَق اسلام بر آن اجتماع و اتفاق نموده اند، ظهور مهدى اهل بیت حضرت قائم آل محمد (علیه السلام) در آخر الزمان است که همه انتظار یک قیام روحانى جهانى و ظهور مصلحى را مى کشند که عدالت اجتماعى و نظام جهان را بر اساس ایمان به خدا و احکام دین اسلام برقرار سازد و دنیا را از چنگال ستمکاران و جباران، نجات بخشد و پرچم عزیز اسلام را در تمام نقاط جهان، به اهتزاز در آورد. این وعده الهى است و تخلف پذیر نیست. دنیا به طرف آن عصر درخشان، در حرکت است، سیر زمان و گردش دوران هر دم، بشر را به چنین روزگارى نزدیک تر مى سازد.

اما اینکه گفته شده امام حسن عسکرى (علیه السلام) فرزند نداشته ادعایى کاملا بى دلیل و بى اساس است و به دلائل متعدد ثابت است که امام حسن عسکرى (علیه السلام) داراى فرزند بوده است. دلیل اول: روایات زیادى از پیامبر (صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار (علیهم السلام) تصریح شده است که از حسن بن على بن محمد فرزندى به وجود خواهد آمد که پس از غیبت طولانى براى اصلاح عالم، قیام مى نماید و زمین را پر از عدل و داد مى کند. این موضوع با تعبیرات مختلف در روایات وارد شده است. مثلا: مهدى نهمین اولاد حسین (علیه السلام) است (در این زمینه 148 روایت وارد شده است) مهدى ششمین اولاد حضرت صادق (علیه السلام) است (در این زمینه 99 روایت آمده است) و مهدى چهارمین فرزند على بن موسى الرضا (علیه السلام) است (در این زمینه 95 روایت نقل شده است) مهدى سومین فرزند امام محمد تقى است (در این زمینه 90 روایت وارد گردیده است)، مهدى فرزند ابى محمد الحسن العسکرى (علیه السلام) است (در این زمینه 146 روایت نقل شده است) (1).

بعنوان نمونه: 1- قال النبى (صلى الله علیه وآله وسلم): «للحسین (علیه السلام) هذا ابنى امام اخو امام ابو ائمة تسعة تاسعهم قائمهم!» (2) پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) خطاب به امام حسین (علیه السلام) فرمود: ایشان (حسین) پسر امام و برادر امام و پدر امامان نه گانه اى است که نهم آنها قائمشان مى باشد.

2- فاضل قندوزى حنفى در ینابیع الموده در حدیثى از جابر بن عبدالله انصارى نقل مى کند که: جندل بن جنادة بن جبیر وقتى اسلام آورد از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) درباره اوصیاء بعد از او سؤال نمود، پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) شروع به نام بردن یک یک دوازده امام کرد تا به امام حسن عسکرى (علیه السلام) رسید، فرمود: «فبعده ابنه محمد یدعى بالمهدى و القائم و الحجة (علیه السلام) فیغیب ثمّ یخرج فاذا خرج یملأ الارض قسطاً و عدلا کما ملئت جوراً و ظلما، طوبى للصابرین فى غیبیته طوبى للمقیمین على محبتهم ...» (3) ملاحظه مى فرمائید در این روایت پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) تصریح نموده که مهدى فرزند امام حسن عسکرى (علیه السلام) است، پس چگونه آن امام فرزندى نداشته است؟

دلیل دوم: گزارش و تفصیل ولادت پر برکت آن امام همام در کتب معتبر و اخبار، به تفصیل ذکر گردیده، علاوه بر آنکه عموم علماى حدیث و تاریخ نگاران و صاحبان کتابهاى تراجم شیعه واقعه ولادت آن حضرت را بر اساس مدارک و مصادر صحیح ثبت و ضبط کرده اند، گروه بسیارى از مشاهیر علماى اهل سنت نیز ولادت آن حضرت و شرح و تفصیلات آن را در کتاب هایشان ذکر نموده اند.

1- ابن حجر هیثمى، الصواعق المحرقه (ط 2، قاهره، 1358 ه- ق) ص 208.

2- شبراوى، الاتجاف بحبّ الاشراف (ط 2، قم، منشورات الرضى، 1363 ه- ش) ص 179.

3- ابن اثیر، الکامل فى التاریخ (بیروت، دار الصادر) ج 7، ص 274.

4- ابن صباغ مالکى، الفصول المهمه، ص 310.

5- شیخ سلیمان قندوزى حنفى، ینابیع المودة (بیروت، مؤسس اعلمى للمطبوعات) ج 3، ص 36.

در این قسمت به عنوان نمونه کلام محدث و فقیه محمد بن یوسف گنجى شافعى در کتاب «البیان فى اخبار صاحب الزمان» را نقل مى کنیم: «انَّ المهدى (علیه السلام) ولد الحسن العسکرى (علیه السلام) حىّ و موجود باق منذ غیبته الى الآن و لا امتناع فى بقائه بدلیل بقاء عیسى و الخضر والیاس» همانطور که ملاحظه مى فرمایید ایشان تصریح نموده که حضرت مهدى فرزند امام حسن عسکرى مى باشد و تا الان زنده است.

و اما اینکه گفته شده که شیعیان، محمد بن نصیر را به عنوان امام خود انتخاب کردند این نسبتى ناروا است. و شیعیان هرگز چنین شخصى را نه تنها بعنوان امام قبول ننموده اند، بلکه به عنوان نائب امام هم او را قبول نکرده اند. زیرا وى از غلاة و شخصى دروغگو بوده است. چنانکه شیخ طوسى (ره) از اعاظم و علماى نامى شیعه درباره وى مى نویسند: «ابن نوح گفته است: ابو نصر هبة الدین بن محمد به من خبر داد که محمد بن نصیر نمیرى از اصحاب امام حسن عسکرى بود. چون آن حضرت وفات یافت مدعى منصب محمد بن عثمان شد و ادعاى بابیت کرد و گفت نائب امام زمان (علیه السلام) هستم. ولى خداوند او را رسوا گردانید زیرا که الحاد و نادانى وى آشکار گشت، محمد بن عثمان هم او را لعنت کرد و از وى دورى جست. و سعد بن عبداللّه اشعرى گفت محمد بن نصیر نیرى مدعى بود که پیغمبر است و امام على النقى او را فرستاده و عقیده به تناسخ داشت و معتقد به خدایى امام على النقى (علیه السلام) بود و نزدیکى با زنان محارم را جایز مى دانست و عمل لواط را حلال کرده بود، محمد بن موسى بن حسن بن فرات وزیر المقتدر بالله عباسى اسباب کار او را فراهم ساخت و او را تقویت کرد. نمیرى در آخر عمر بیمار شد و در آن حال مرد در مرض فوتش از وى پرسیدند جانشین تو کیست؟ با زبان ضعیف و گرفته اى گفت احمد، ولى کسى نفهمید احمد کیست، به همین جهت این حرف موجب انشعاب پیروان او شد به طورى که سه دسته شدند، عده اى گفتند مقصود نمیرى احمد فرزندش بود. جمعى هم گفتند مقصود احمد بن محمد بن موسى بن فرات است و فرقه اى گفتند منظور احمد بن ابوالحسین ابن بشر بن یزید مى باشد و این انشعاب باعث پراکندگى اتباع او گردید. (4)

و امام هادى ضمن نامه اى به عبیدى از محمد بن نصیر و ابن باباى قمى بیزارى جسته، درباره آنان چنین نوشت: من از فهرى (محمد بن نصیر) و حسن بن محمد باباى قمى بیزارى مى جویم و تو و تمام شیعیان را از فتنه آنها بر حذر مى دارم و آنان را لعن مى کنم. این دو تن مال مردم را به نام ما مى خورند و فتنه انگیز و مزاحم هستند، خداوند آنان را عذاب کند و گرفتار فتنه سازد.» (5)

چگونه شخصى که مورد لعن و نفرین امام معصوم شیعیان و نیز مورد لعن نائب خاص امام دوازدهم قرار گرفته مى تواند امام شیعیان باشد.

اما اینکه گفته شده غیبت صغرى و کبرى ساخته محمد بن نصیر و پیروان و شاگردان او بوده نیز ادعایى بى اساس است زیرا: اولا بحث از اصل غیبت چیزى نیست که بعد از شهادت امام حسن عسکرى (علیه السلام) مطرح شده باشد. تا گفته شود که شیعیان از روى ناچارى آنرا درست کرده اند، بلکه پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) و ائمه اطهار قبلا غیبت مهدى (عج) را پیش بینى کرده و به مردم اطلاع داده بودند. به عنوان نمونه: ینابیع المودة عن کتاب فرائد السمطین عن الباقر عن ابیه و جدّه عن علىّ (علیه السلام) قال: قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم): «المهدىّ (علیه السلام) من ولدى تکون له غیبة اذا ظهر یملأ الارض قسطاً و عدلا کما ملئت جوراً و ظلماً» (6) پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمودند: براى فرزندم مهدى غیبتى است و زمانى که ظهور کند زمین را پر از عدل و داد مى کند بعد از آنکه پر از ظلم و جور شود.

و بحث درباره غیبت صغرى و کبرى نیز به قبل از ولادت امام عصر (عج) و حتى قبل از تولد پدر و جدش به زمان امیرمؤمنان (علیه السلام) بر مى گردد، چنانکه فاضل قندوزى از علماى اهل سنت در ینابیع المودة چنین روایت مى کند: «عن کتاب المحجَّة فیما نزل فى القائم الحجّة (علیه السلام) فى قوله تعالى (وجعلها کلمة باقیة فى عقبه لعلّهم یرجعون) عن ثابت الثمالى عن علىّ بن الحسین (علیه السلام) عن ابیه عن جدّ، على بن ابیطالب (علیه السلام) قال: فینا نزلت هذه الایه و جعل الله الامامة فى عقب الحسین الى یوم القیامة، و انّ للقائم منّا غیبتین احدیهما اطول من الاخرى فلا یثبت على امامته الّا من قوى یقینه وصحّت معرفته» (7)

حضرت على بن الحسین (علیه السلام) هم از پدر و آن حضرت هم از جدّش على بن ابیطالب (علیه السلام) نقل کرده که درباره این آیه که مى فرماید: «وجعلها کلمة باقیة فى عقبه لعلّهم یرجعون» (8) فرمودند: این آیه درباره ما نازل شده و خداوند امامت را در نسل حسین قرار داد تا روز قیامت و بدرستى که قائم ما دو غیبت دارد که یکى از دیگرى طولانى تر است، پس امامت او (بعلت طولانى شدن غیبتش) ثابت نمى شود مگر براى کسى که یقینى قوى و معرفت صحیح داشته باشد).

حاصل آنکه: اولا: با دلائل قطعى ثابت است که امام یازدهم شیعیان حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام) داراى فرزند بوده است. ثانیاً محمد بن نضیر نه تنها امام شیعیان نبوده بلکه به علت عقاید انحرافى مورد لعن امام معصوم شیعیان و نیز مورد لعن نائب خاص امام دوازدهم شیعیان قرار گرفته است. و ثالثاً: بحث غیبت ساخته شیعیان بعد از امام حسن عسکرى (علیه السلام) نیست، بلکه بحث غیبت به زمان رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) و ائمه اطهار (علیهم السلام) بر مى گردد. رابعاً: مهدى منتظر (علیه السلام) شیعیان همان حجت قائمى است که در روایات صحیحه پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بشارت داده که از نسل او و اولاد فاطمه زهرا (علیها السلام) است، زیرا او نهمین از اولاد امام حسین (علیه السلام) مى باشد و امام حسین (علیه السلام) فرزند حضرت زهرا (علیها السلام) است.

--------------------------------------------------------------------------------

1- این آثار از کتاب منتخب الاثر، تألیف آقاى صافى گلپایگانى نقل شده است.

2- مسند احمد.

3- قندوزى، نیابیع المودة، ج 3، باب 76، ص 284.

4- شیخ طوسى، الغیبه (مؤسسه معارف اسلامى، چاپ اول، سال 1411 ه- ق) ص 398- 399. بحارالانوار، مجلسى، ج 51، ص 367- 368.

5- شیخ طوسى، اختیار معرفة الرجال (مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه- ش) ص 519، ح 997.

6- فرائد السمطین، جوینى، ج 2، ص 334، ح 586- 587. ینابیع المودة قندوزى، ج 3، ص 296.

7- ینابیع المودة، علامه قندوزى، ص 427.

8- زخرف، 28.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 63

                        طبق نظر شیعیان که معتقدند: مهدى امام دوازدهم و حجت خداست و نیز بنابر روایت: لولا الحجة لساخت الارض بأهلها، چگونه ممکن است که زمین از حجت خداوند، بیش از هزار سال خالى بماند! اگر مهدى وجود دارد ولى غائب است، این وجود چه اثرى دارد و اگر وجود ندارد پس روایت فوق صحیح نیست.

 

جواب اجمالى:

فایده وجود امام منحصر به ظهور او و اینکه ظاهراً در کارها تصرف کند نیست. بلکه همانگونه که پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمودند: مانند خورشید پشت ابر مردم از امام غایب بهره مند مى شوند. اشعه معنوى وجود امام، هنگامى که در پشت ابرهاى غیبت پنهان است داراى آثار گوناگونى است از جمله: 1- حفظ نظام عالم و جلوگیرى از انقراض نوع بشر؛ 2- امیدبخشى به منتظران ظهور؛ 3- پاسدارى از دین خدا؛ 4- حل مشکلات ضرورى مردم با دخالت پنهانى.

جواب تشریحى:

اولا روایت فوق روایت صحیحى است و در کتب شیعه و سنى با مضامین مختلفى وارد گردیده است به عنوان نمونه:

1- سبط بن جورى از علماى اهل سنت در تذکرة الخواص نقل مى کند: پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: «ستارگان امان اهل آسمانند، اگر نابود شوند اهل آسمان نیز نابود مى گردند. اهل بیت من امان ساکنین زمین مى باشند، پس اگر اهل بیت من وجود نداشته باشند اهل زمین نیز هلاک مى گردند.» (1)

2- ابو حمزه مى گوید: خدمت امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: آیا زمین بدون وجود امام باقى مى ماند؟ فرمود: «اگر زمین بى امام گردد فرو خواهد رفت.» (2)

حال این امام یا ظاهر است و یا غایب است و پنهان. همانطور که امام الحرمین جوینى در فرائد السمطین و علامه قندوزى حنفى در ینابیع المودة در ضمن نقل حدیث مفصلى از امام سجاد (علیه السلام) به این مطلب اشاره نموده اند، آنجا که فرمود: «ولو لا ما على الارض منا لساخت باهلها، ثمّ قال: ولم تخل منذ خلق اللّه آدم من حجة الله فیها اما ظاهر مشهور او غائب مستور و لا تخلوا الى ان تقوم الساعة من حجة ولو لا ذلک لم یعبد اللّه ...» (3) یعنى اگر ما روى زمین نبودیم اهلش را فرو مى برد و آنگاه فرمود: از روزى که خدا آدم را آفریده تا حال هیچگاه زمین از حجتى خالى نبوده است، ولى آن حجت گاهى ظاهر و مشهور و گاهى غایب و مستور بوده است. تا قیامت نیز از حجت خالى نخواهد شد و اگر امام نباشد خدا پرستش نمى شود.

دلیل عقلى نیز بر لزوم وجود امام در هر عصرى دلالت مى کند به این بیان که:

خداى متعال انسان را براى تکامل اختیارى آفریده است. تکامل اختیارى در گرو شناخت صحیح راجع به سعادت و شقاوت دنیا و آخرت است. عقل انسان براى چنین شناختى کفایت نمى کند. پس حکمت خداى متعال اقتضا دارد براى اینکه نقض غرض از خلقت انسان پیش نیاید، خداوند راه دیگرى (وحى) در اختیار انسان قرار دهد تا از آن راه به سعادت دنیا و آخرت پى ببرد و بتواند کمال اختیارى پیدا کند. بنابراین وجود نبوت، ضرورى است. دین اسلام خاتم ادیان و پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) خاتم پیامبران است و قرآن و سنت بر این مطلب تصریح دارند به حکم خاتمیت، اسلام دینى همگانى و جاودانى است. زیرا اگر همگانى نبود و مخصوص عده اى بود دیگران نیازمند دین دیگرى بودند و باید براى آنان پیامبر جدیدى به همراه دین جدید مبعوث مى شد و این خلاف فرض ختم ادیان بودن اسلام و خاتم نبوت بودن پیامبر است.

و نیز به حکم خاتمیت، اسلام در معرض تحریف و تغییر واقع نمى شود، چرا که اگر این دین که بنا بر فرض، آخرین دین است، دستخوش تغییر گردد حقایق لازم براى شناخت راه صحیح و کمال از دست مى رود و حجت بر مردم تمام نمى شود و نیازمند پیامبر جدیدى مى شویم. بنابراین دین اسلام و کتاب آسمانى اش مصون از تحریف و تغییر هستند. خداى متعال بقاء و حفظ قرآن کریم را ضمانت کرده است و فرموده: «انّا نحن نزّلنا الذکر و انا له لحافظون» (4) (ما قرآن را نازل کردیم، و ما بطور قطع نگهدار آنیم).

با اینکه قرآن بدون تحریف باقى مانده و تمام حقایق لازم براى هدایت بشر در آن هست، اما این حقایق را بصورت اجمالى و کلى در خود دارد و تفاصیل مطالب در آن یافت نمى شود. مثلا در قرآن تأکید فراوانى بر اقامه نماز شده، ولى هیچ جاى قرآن، کیفیت نماز خواندن، تعداد رکعات، زمان نماز، شرائط نماز و دیگر تفاصیل مربوط به نماز، بیان نشده است. تفاصیل این کلیات و ایضاح ابهامات قرآن بعهده پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) است ولذا بیانات پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) مورد حاجت شدید مردم است، ولى چون این بیانات ضمانت بقاء و مصونیت ندارد و گاهى در آنها تحریف سهوى رخ مى دهد. مثلا ناقلین کلام پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) دچار فراموشى مى شوند و گاهى توسط بعضى افراد مغرض ممکن است تحریف عمدى صورت گیرد. پس نیازمند افراد مبیّن (به کسر یاء) هستیم اینان همان امامان هستند، اگر اینان منصوب نشوند، ختم نبوت مقتضى نقض غرض از نبوت مى گردد. (5)

حاصل آنکه: از دلیل عقلى مذکور و احادیثى که در این موضوع وارد شده استفاده مى کنیم: مادامى که نوع انسان روى زمین باقى باشد، باید همواره در بین آنها فرد کامل معصومى وجود داشته باشد که تمام کمالاتى که براى آن نوع امکان دارد در او به فعلیت رسیده، علماً و عملا هدایت افراد را عهده دار باشد و چنین فرد ممتازى امام و پیشرو انسانیت خواهد بود. آن وجود مقدس در راه کمالات و مقامات انسانى صعود مى کند و بقیه افراد نوع بشر را به سوى آن کمالات و مقامات، دعوت مى نماید و به واسطه وى همواره بین عالم انسانى رابطه و اتصال برقرار است. اگر چنین فرد ممتاز و کاملى در بین مردم وجود نداشته باشد لازم مى آید که نوع انسان بدون غایت و منقطع گردد و نوع بدون اتصال و غایت، انقراض برایش ضرورى است. بنابراین هیچ عصر و زمانى از جمله عصر ما از وجود امام خالى نخواهد بود و چون در عصر ما امام ظاهرى وجود ندارد باید گفت در حالت غیبت و اختفاء زندگى مى کند. (6)

اما فایده امام غایب و ناپیدا چیست؟ آیا وجود و عدم او برابر نیست؟

در پاسخ به این سؤال یادآورى مى کنیم که این سؤال تازگى نداشته و تنها در عصر ما مطرح نشده است، بلکه از روایات اسلامى بر مى آید که حتى پیش از تولد حضرت مهدى (عج) نیز این سؤال مطرح بوده و هنگامى که پیامبر اسلام و ائمه پیشین، از مهدى (عج) و غیبت طولانى آن حضرت سخن به میان مى آوردند با چنین سوالى روبرو مى شدند و به آن پاسخ مى گفتند. به عنوان نمونه، پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) در پاسخ این پرسش که آیا شیعه در زمان غیبت، از وجود قائم فایده مى برد؟ فرمود: بلى. سوگند به پروردگارم که مرا به پیامبرى برانگیخت در دوران غیبتش از او نفع مى برند و از نور ولایتش بهره مى گیرند همانگونه که از خورشید به هنگام قرار گرفتن در پشت ابرها ... (7)

اشعه معنوى وجود امام، هنگامى هم که در پشت ابرهاى غیبت پنهان است داراى آثار گوناگونى است که با وجود متوقف شدن کلاس تعلیم و تربیت و رهبرى مستقیم، فلسفه وجودى او را آشکار مى سازد اینک برخى از این فوائد و آثار را به اختصار بررسى مى کنیم.

1- جان جهان: طبق براهینى که در کتب دانشمندان اقامه شده است و احادیثى که در موضوع امامت وارد شده وجود مقدس امام، غایت نوع و فرد کامل انسانیت و رابطه میان عالم مادى و عالم ربوبى است. اگر امام روى زمین نباشد نوع انسان منقرض خواهد شد. اگر امام نباشد خدا به حد کمال شناخته و عبادت نخواهد شد. اگر امام نباشد رابطه بین عالم مادى و دستگاه آفرینش منقطع مى گردد. اشراقات و افاضات عوالم غیبى اولا بر آینه پاک قلب امام و سپس بوسیله او بر دلهاى سایر افراد نازل مى گردد. امام، قلب عالم وجود و رهبر و مربى نوع انسان است و معلوم است که حضور و غیبت او در تحقیق این آثار تفاوتى ندارد، (8) در این زمینه توجه شما را به روایتى که شیخ حموینى در فرائد السمطین نقل نموده است جلب مى نمائیم:

امام سجاد (علیه السلام) فرمودند: ما پیشواى مسلمین و حجت بر اهل عالم و سادات مؤمنین و رهبر نیکان و صاحب اختیار مسلمین هستیم. ما امان اهل زمین هستیم، چنانکه ستارگان امان اهل آسمانند، بواسطه ما است که آسمان بر زمین فرود نمى آید مگر وقتى که خدا بخواهد، بواسطه ما باران رحمت حق نازل و برکات زمین خارج مى شود. اگر ما روى زمین نبودیم اهلش را فرو مى برد و آنگاه فرمود: از روزى که خدا آدم را آفریده تا حال هیچگاه زمین از حجتى خالى نبوده است ولى آن حجت گاهى ظاهر و مشهود و گاهى غایب و مستور مى باشد، تا قیامت نیز از حجت خالى نخواهد شد و اگر امام نباشد خدا پرستش نمى شود.

2- امید بخشى: فایده دیگر وجود امام غایب این است که خود این موضوع که امام حىّ و زنده داریم و ملجأ و پناهگاه و حافظ شریعت است، مایه امیدوارى و آرامش بخش دلهاى مسلمین و منتظران آن حضرت است، و این امیدوارى یکى از بزرگترین اسباب موفقیت و پیشرفت در هدف مى باشد. هر گروهى که یأس و ناامیدى خانه دلشان را تاریک نموده باشد و چراغ امید و آرزو در آن نتابد، هرگز روى موفقیت را نخواهد دید. آرى اوضاع آشفته و اسف بار جهان و سیل بنیان کن مادیّت و کسادى بازار علوم و معارف و محرومیت طبقه ضعیف و توسعه فنون استعمار و جنگهاى سرد و گرم و مسابقات تسلیحاتى، روشنفکران و خیرخواهان بشر را مضطرب کرده است به طورى که ممکن است گاهى در اصل قابلیت اصلاح بشر تردید نمایند. تنها روزنه امیدى که براى بشر مفتوح است همان انتظار فرج و فرا رسیدن عصر درخشان حکومت توحید و نفوذ قوانین الهى است.

انتظار فرج است که قلبهاى مأیوس و لرزان را آرامش بخشیده، مرهم دلهاى زخم دار طبقه محروم مى گردد. نویدهاى مسرّت بخش حکومت توحید است که عقاید مؤمنین را نگهدارى نموده و در دین پایدارشان مى کند. ایمان به غلبه حق است که خیرخواهان بشر را به فعالیت و کوشش وادار مى کند از این جهت در روایات اهل بیت (علیهم السلام) انتظار فرج، از بهترین عبادات و در ردیف شهادت در راه حق شمرده شده است. (9)

3- پاسدارى از آئین خدا: یکى دیگر از آثار وجود امام عصر این است که آن حضرت با بصیرت و بینایى کامل در حل و فصل امور ضرورى مردم و دفاع از حوزه مقدسه اسلام کوشش مى نماید، از مشکلات مسلمین گره گشایى مى کند، از گرفتاران دادرسى مى کند، اجتماعاتى که به منظور برهم زدن اساس اسلام تأسیس شود متفرق مى سازد.

حاصل آنکه: فایده وجود امام منحصر به ظهور و قیام او در آخر الزمان و اینکه ظاهراً در کارها تصرف و دخالت داشته باشد نیست، بلکه اشعه معنوى وجود امام هنگامى هم که در پشت ابرهاى غیبت پنهان است داراى آثار گوناگونى است. از جلمه: 1- حفظ نظام عالم و جلوگیرى از انقراض نوع بشر، 2- امید بخشى به منتظران ظهور، 3- پاسدارى از آئین خدا و حل مسائل و مشکلات ضرورى مردم.

-------------------------------------------------------------------------------

1- سبط بن جوزى، تذکرة الخواص الامه (ط س 1285) ص 182.

2- کلینى، اصول کافى، ج 1، ص 334 (ط اسلامیه، 1381).

3- جوینى، فرائد السمطین (بیروت، مؤسسه المحمود، 1400 ه- ق) ج 1، ص 45، ج 11. ینابیع المودة، قندوزى حنفى، ج 2، ص 217.

4- حجر: 9.

5- استاد مصباح یزدى، اصول عقاید، ج 2، راهنماشناسى (مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، چاپ اول، 1367 ه- ش) ص 422- 430.

6- ابراهیم امینى، دادگستر جهان (انتشرات شفق، چاپ چهاردهم، 1373) ص 73- 76.

7- فاضل قندوزى، ینابیع المودة، ج 3، ص 308. و نیز روایتى به این مضمون در فرائد السمطین جوینى، ج 1، ص 45، ح 11 آمده است.

8- دادگستر جهان، همان، ص 154.

9- دادگستر جهان همان، ص 157- 158. لطف اللّه صافى، امامت و مهدویت (انتشارات حضرت معصومه، چاپ سوم، 1378) ص 155- 156.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 64

                        با توجه به حدیث «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» مردم چگونه مى توانند امامى که غایب است را بشناسند در حالى که با دلیل فطرى، حضور امام در جامعه لازم و واجب است؟

 

جواب اجمالى:

غیبت امام (علیه السلام) دلیل و عذر بر عدم شناخت آن حضرت نمى تواند باشد زیرا:

اولا: منظور از معرفت، شناخت ظاهرى امام نیست بلکه مقصود، شناخت جایگاه امامت وى و اعتقاد به امامت او مى باشد.

ثانیاً: عمده راههاى چنین معرفت و شناختى دو راه است؛ نص و معجزه.

جواب تفصیلى:

براى یافتن پاسخ این شبهه ابتدا باید معناى مفاهیم و واژه هاى موجود در روایت فوق روشن گردد، یکى از کلمات مطرح شده در این روایت کلمه «میتة جاهلیة» (به مرگ جاهلیت مردن) است، از روایات، بدست مى آید که منظور از «مردن جاهلیت» در کفر و ضلالت مردن است، از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد که منظور از مرگ جاهلیت چیست؟ حضرت فرمود: «جاهلیت کفر و و نفاق و گمراهى». مرحوم کلینى در توضیح، چنین فرموده است: «اگرنشناختن امام از آن جهت باشد که او را منکر شودو در مقام مخالفت و ستیزه با او بر آید از لحاظ کفر با مردم جاهلیت شریک است، و اگر نشناختن امام از جهت دو رویى و نفاق با امام باشد از همان نظر با مردم جاهلیت شریک است، همچنین است ضلالت و گمراهى، که از کفر و نفاق پایین تر است.» (1)

واژه دیگر کلمه «لم یعرف» است، منظور از معرفت چیست؟ با توجه به معنایى که براى «میتة جاهلیة» شد پى مى بریم که مقصود از معرفت امام، شناخت شکل ظاهرى او نیست، به عبارت دیگر شناختن با دیدن تفاوت دارد و چه بسیار مسائلى است که انسان نمى بیند ولى مى شناسد مانند ملائکه و سایر مجردات که قابل دیدن نیستند ولى بوسیله دلایل عقلى و نقلى به آنها شناخت پیدا مى کنیم. پس نباید گفته شود امامى که از دیده ها پنهان است چگونه شناخت او ممکن است، چه بسیار افرادى که ائمه اطهار (علیهم السلام) را با چشم خود دیدند و شکل ظاهرى آنها را به خوبى رؤیت کردند، ولى کافر و گمراه بودند، از کلمات بعضى از علماء استفاده مى شود که مقصود از معرفت، شناخت جایگاه و مقام الهى امام و اعتقاد به امامت و ولایت الهى اوست. به عنوان شاهد به توضیحات علامه بهجت افندى از علماى اهل سنت درباره روایت فوق توجه فرمائید:

 «از آنجا که حدیثى مى فرماید: «هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مردن جاهلیت مرده است» مورد اتفاق همه علماى اسلام مى باشد. کمتر مسلمانى پیدا مى شود که معتقد به وجود امام منتظر نباشد و ما معتقدیم که مهدى صاحب الزمان (عج) در شهر سامرا متولد گردیده و وراثت نبى اکرم (صلى الله علیه وآله) و وصایت و امامت به او منتهى شده است و اقتضاء حکمت الهى بر حفظ سلسله امامت تا قیامت تعلق گرفته است.» (2) بنابراین معناى «لم یعرف» عدم اعتقاد به امامت امام و نشناختن مقام و جایگاه الهى اوست چنانکه این مطلب از مراجعه به روایات وارده کاملا روشن مى شود، به عنوان شاهد به روایتى در این زمینه اشاره مى کنیم:

امام صادق (علیه السلام) و او هم از پدرش و او نیز از پدرانش (علیهم السلام) نقل کرده که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) فرمود: «هر کس فرزندم حضرت قائم (عج) را در زمان غیبتش انکار نماید به مردن جاهلیت مرده است.» (3)

حال که منظور از معرفت، شناخت مقام و جایگاه امامت امام در زمان غیبت است. اولا چگونه بدانیم شخص امام کیست؟ و ثانیاً این شناخت و اعتقاد را چگونه به دست آوریم؟ براى چنین شناختى راه هاى گوناگونى مى توان شمرد که ما در اینجا به دو راه عمده اشاره مى کنیم:

1- نص: نص یعنى تعیین و تصریح و اعلام پیغمبر (صلى الله علیه وآله) که مفادش خبر دادن از جعل و نصب امام به امر الهى است، اعتبار و دلالت نص بر امامت، یک امر بسیار منطقى و عرفى و خرد پسند است، چ- را که حاکمیت، مخصوص خداست و صاحب اختیار حقیقتى همه چیز و هر شأنى از شؤون خلق، اوست.

درباره امامتِ امام عصر (عج) نام و کُنیه و صفات و ویژگیهاى او روایات متواترى رسیده است که در کتاب شریف منتخب الاثر متجاوز از 6000 حدیث که در جهات مختلف در این باره در کتب فریقین ثبت گشته احصاء و تنظیم گردیده است، و کتاب من هو المهدى نام 145 کتاب از کتب حدیث و تفسیر و کلام و عرفان و ... از اهل سنت را که احادیث مربوط به امام زمان (عج) را آورده اند ذکر کرده است. (4)

2- معجزه: یکى دیگر از راه هاى شناخت امام معجزه است، از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد که به چه علتى خداوند متعال به پیغمبران و فرستادگانش و به شما معجزه عطا کرده؟ حضرت فرمود به خاطر این که دلیل بر راستگویى کسى که آن را آورده باشد و معجزه علامتى است از براى خداوند که عطاء نمى کند آن را مگر به انبیاء و رسولان و حجت هاى خودش تا به وسیله آن راستى راستگو از دروغ دروغگو شناخته شود.» (5)

بدیهى است که براى شناخت امرى مثل معجزه راهى جز مشاهده عینى یا تواتر یا خبر افراد موثق و مورد اعتماد نیست، و در مورد حضرت مهدى (عج) به صورتى باور آور و شناخت بخش معجزات حضرت نقل شده است. (6)

اما اینکه مى گویید حضور امام در جامعه لازم و واجب است، در جواب باید گفته شود که آن چه لازم و واجب است وجود امام است نه حضور او، و از روایاتى که در کتب شیعه و اهل سنت وارد شده ضرورت وجود امام فهمیده مى شود، از جمله این که پیامبر (ص) فرمودند: «من مات و لیس له امام مات میتة الجاهلیه (7)»؛ کسى که بمیرد در حالى که امام و پیشوائى نداشته باشد به مرگ جاهلیت مرده است (مسلمان از دنیا نرفته).

با توجه به مطالب فوق نتیجه گیرى مى شود در زمان غیبت، شناخت امام امرى ممکن است و ندیدن آن حضرت با چشم ظاهرى دلیلى بر انکار او و یا عذر براى عدم شناخت آن حضرت نمى باشد و لذا امام صادق (علیه السلام) در این باره فرموده اند: «هر کس بمیرد در حالى که امامش را نمى شناسد، به مرگ جاهلیت مرده است، سپس فرمود: پس بر شما باد اطاعت و پیروى (از ما) شما دیدید اصحاب على (علیه السلام) را، شما به امامى اقتداء کرده اید که مردم نمى توانند عذر بیاورند که آن امام را نمى شناختند، کرامت ها و برگزیده هاى قرآن از آنِ ماست و ماییم گروهى که خداوند اطاعت ما را واجب گردانیده است. (8)

--------------------------------------------------------------------------------

1- محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، سید جواد مصطفوى (انتشارات مسجد چهارده معصوم) ج 2، ص 209 و 208) ح 3.

2- ابوطالب تجلیل، من هو المهدى (مؤسسه نشر اسلامى، سال 1409 ه- ق) ص 9. به نقل از «تاریخ آل محمد» علامه افندى.

3- صافى گلپایگانى، منتخب الاثر فى امام الثانى عشر (مؤسسه حضرت معصومه، سپهر قم، سال 1419 ه- ق) ص 625.

4- صافى گلپایگانى، همان، و ابوطالب تجلیل، همان، ص 68- 62.

5- شیخ صدوق، علل الشرایع، انتشارات الداورى، ج 1، ص 122، باب 100.

6- برگرفته از کتاب سلسله مباحث امامت و مهدویت حضرت آیت اللّه صافى گلپایگانى (قم، حضرت معصومه (علیها السلام)، سال 1357) ج 8، ص 90.

7- مسند احمد بن حنبل، مؤسسه الرسالة، (تحقیق از شعیب الأرنووط)، ج 28، ص 88، ح 16876.

و هیثمى، مجمع الزوائد، دار الکتاب العربى، چاپ سوم، 1402 ه-، ج 5، ص 225.

مسند ابن یعلى موصلى، دار المأمون للثرات، (تحقیق حسین سلیم اسد)، ج 13، ص 366، ح 7375.

8- ابوجعفر احمد بن خالد البراقى، المحاسن (دارالکتب الاسلامیه) ج 1، ص 153، ح 78.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 65

                        اگر شیعه معتقد است که امام زمان آن‏ها وجود دارد ولی غایب است، پس چگونه از مکانش خبری ندارد و بعد از گذشت حدود 1200 سال هیچ گونه اثری از او ظاهر نمی‏شود، این در حالی است که خداوند متعال از چنین کاری مبرّی است و نیز غیبت امام با حکمت و تدبیر الهی منافت دارد؟

 

جواب اجمالی:

در رابطه با وجود امام دوازدهم حضرت حجة بن الحسن (عج) باید گفت که موضوع مهدویّت از مسائل مُجمعٌ علیه بین اهل سنّت و شیعه است و این که روایاتی تولد آن حضرت و رؤیت ایشان را در زمان غیبت کبری و ص-- غری اث- بات م- ی‏کند، و این‏که ش-- یعیان در زمان غیبت از ایشان انتفاع می‏برند، دلیلی است بر این‏که آن حضرت وجود دارد.

جواب تفصیلی:

اولًا: باید گفت که تنها علما و روات شیعه نیستد که اعتقاد دارند امام زمان (علیه السلام) وجود دارد، بلکه براساس روایات فراوانی که از پیامبر اکرم (ص) رسیده است، علمای اهل سنّت نیز موضوع مهدویّت را قبول دارند و از موضوعات مُجمعٌ علیه است؛ و روایت کرده‏اند که آن حضرت (مهدی) از فرزندان حضرت فاطمه- سلام الله علیه- است و پس از آن‏که مدتی امامت اهل بیت پیامبر اکر (ص) منقطع گردد و زمین را ظلم و جور فرا گیرد، مردی از اهل بیت پیامبر اکر (ص) بنام مهدی (عج) خروج می‏کند و به اذن و بَعثِ الهی زمین را پُر از عدل و داد می‏نماید و هر کس او را درک کند و تبعیّت نماید از جملة هدایت شدگان می‏باشد و این در زمانی اتّفاق می افتد که امّت بر هفتاد و سه فرقه متفرق می‏شوند و تنها یک فرقه از آنان به بهشت وارد می‏شود و بقیّة آن‏ها به جهنّم خواهند رفت. از جملة این روایات می‏توان به این موارد اشاره کرد: در صحیح ابی داود به سند خود از ام سلمه آمده است که قالت: «سمعت رسول الله (ص) یقول: المهدی من عترتی من ولد فاطمه» (1) و در کنزالعمال آمده: عن علی (ع) قال: «المهدی رجل منّا من ولد فاطمه» (2) و سیوطی در الدّر المنثور در تفسیر سورة محمد آورده: أخرج ابن ابی شیبه عن ابی سعید الخدری قال «قال رسول الله (ص) یخرج رجل من اهل بیتی عند انقطاع من الزمان و ظهور من الفتن یکون عطاؤه حثیاً.» و صحیح ابی داود در کتاب المهدی (ع) روایت کرده است به سند خود از ابی الطفیل از علی (ع) از پیامبر اکرم (ص) که فرمود «لو لم یبق من الدهر الا یوم لبعث الله رجلًا من اهل بیتی یملأها عدلا کما مُلئت جوراً» (3) و متقی در کنزل العمال اینگونه روایت می‏کند از پیامبر (ص) که فرمود: «کیف أنت یا عوف اذا افترقت علی ثلاث و سبعین فرقه، واحدة منها فی الجنة و سائرهنّ فی النّار (الی أن قال) ثم تجی‏ء فتنة غبراء مظلمة ثم تتبع الفتن بعضها بعضاً حتی یخرج رجل من اهل بیتی یقال له المهدی فان أدرکته فاتبعه و کن من المهتدین.» (4)

ثانیاً: علاوه بر این روایات که موضوع مهدویت را بیان می دارند، تعداد قابل توجّهی از مورّخان و محدّثان اهل سنّت، تولد آن حضرت را در کتب خود ذکر کرده‏اند و آن را یک واقعیت دانسته اند و بعضی از پژوهشگران بیش از صد نفر آنان را ذکر کرده اند؛ (5) و از این طریق وجود آن حضرت به اثبات می‏رسد، چرا که آن حضرت با تولد به وجود آمده است. برای اثبات این مدّعی به چند نمونه از این موارد اشاره می‏کنیم: در کتاب الزام الناصب از عبدالله بن محمّد مطری حکایت شده است، که شیخ جلال الدین عبدالرحمن ابی‏بکر سیوطی در کتاب «احیاء المیت بفضائل اهل البیت» می‏گوید: «همانا از ذریة حسین بن علی (ع)» مهدی (عج) مبعوث می‏گردد در آخر الزمان، (تا این‏که می‏گوید) پس امام اول علی بن ابی طالب (ع) است و اسامی ائمه را ذکر می‏کند، سپس می‏گوید: یازدهم از ایشان پسر اوست به نام «الحسن العسکری» و دوازدهم پسر اوست به نام «م ح م د» القائم المهدی (عج) و این‏که نصوص دربارة دولت اسلامی او، از پیامب (ص) و از جدش علی بن ابی‏طالب (ع) و از بقیه آباء و اجدادش که اهل شرف و مرتبت می‏باشند ذکر شد و اوست که صاحب شمشیر است و قیام کننده ای است که انتظار او می رود.» (6) و نیز ابولولید محمّد بن شحنة الحنفی در کتاب تاریخش که به نام روضة المناظر فی اخبار للاوائل والاواخر که در حاشیه کتاب مروج الذهب می‏باشد، آورده است: «و ولد لهذا الحسن (یعنی الحسن العسکری (ع)) ولده المنتظر ثانی عشرهم و یقال له المهدی (عج) و القائم والحجة، محمّد ولد فی سنة خمس و خمسین و مأتین.» (7) یعنی: «و بدنیا آمد برای امام حسن یعنی امام حسن عسکری (ع) فرزندش که انتظار کشیده می‏شود به عنوان دوازدهمین امام و به او مهدی، قائم و حجّت گفته می‏شود. (م ح م د) در سال 255 ه- متولد شد.» و در کتاب ینابیع المودة آمده است: «ولد لأبی محمّد الحسن مولود فسمّاه محمداً فعرضه علی اصحابه یوم الثالث و قال: هذا امامکم من بعدی و خلیفتی علیکم و هو القائم الذی تمتّد علیه الأعناق بالانتظار فاذا امتلأت الارض جوراً و ظلما خرج فیملأها قسطاً و عدلًا» (8) و روایات دیگری که در خصوص ولادت آن حضرت آمده و در کتب تاریخی و حدیث مندرج شده است. اما در خصوص این مطلب که آن حضرت پس از تولد چگونه و در کجا زندگی می کرده و می‏کند نیز روایاتی وجود دارد که از جملة آن‏ها می‏توان کلام شیخ عبدالوهاب الشعرانی در یواقیت الجواهر، مبحث 65- در بیان این‏که تمام شرایطی که شارع مقدس قبل از قیامت به آن خبر داده است حق است؛- تمسّک جست که می‏گوید: «ناچاریم که تمام آن شرایط واقع شود و از جملة آن‏ها خروج مهدی است (تا این‏که می‏گوید) و او از اولاد امام حسن عسکری (عج) است و هنگام تولد او شب نیمه شعبان سال 255 ه-. ق است، و او باقی است تا این‏که با عیسی بن مریم (ع) همراه شود؛ پس عمر او تاکنون که سال 958 هجری است، 706 سال است.» (9) و نیز در کتاب ینابیع المودّة، شیخ سلیمان قندوزی می‏آورد: در مورد آیة «و جعلها کلمة باقیة فی عقبه لعلّهم یرجعون» (10) که ثابت ثمالی از علی بن الحسین (ع) و او از پدرش و او از علی بن ابی‏طالب (ع) نقل می‏کند که گفت: در شأن نزول این آیه این‏که خداوند قرار داد امامت را در نسل حسین (ع) تا روز قیامت و همانا برای قائم ما، دو غیبت است؛ یکی از آن‏ها طولانی‏تر از دیگری است. پس کسی امامت او را قبول نمی‏کند مگر کسی که یقینش قوی باشد و شناخت صحیح داشته باشد.» (11) و نیز در کتاب «البرهان فی علامات مهدی آخر الزمان» در باب دوازدهم از ابی عبدالله بن حسین بن علی (ع) آمده که فرمود: «برای صاحب این امر یعنی مهدی ( (ع)) دو غیبت وجود دارد یکی از آن دو طولانی می‏شود تا این که بعضی می‏گویند او مرده است و بعضی می‏گویند او رفته است و کسی از موضعش خبری ندارد از دوست و غیر دوست مگر کسی که متصدی خدمتگزاری اوست.» (12)

ثالثاً: این‏که در زمان حیات پدر بزرگوارش امام حسن عسگری (ع) آن حضرت رؤیت شده‏اند و بر این مدّعی روایات وجود دارد که می‏توان از جملة آن‏ها به این روایت اشاره کرد، که شیخ سلیمان قندوزی در ینابیع المودة می‏آورد: «خادم فارسی گفت: من در خانه بودم، کنیزی از خانه خارج شد و همراه او چیزی بود که تکان می خورد، پس ابو محمّد (امام حسن عسکری (ع) به او فرمود: آنچه را که همراه توست آشکار کن، در این هنگام پسر بچه‏ای سفید و دارای رویی نیکو ظاهر شد. پس حضرت عسگری (ع) فرمود: این امام شماست بعد از من و تو آنرا بعد از این نمی بینی.» (13) و روایت دیگر که شاید مهم‏ترین روایت است که شاهد بر ادّعای رؤیت آن حضرت قبل از غیبت صغری می‏باشد. حسن بن ایّوب نوح (از وکلای امام هادی (ع)) می‏گوید: ما که چهل نفر از اصحاب امام عسکری (ع) بودیم برای پرسش از امام بعدی به محضر امام عسکری رفتیم. در مجلس آن حضرت، عثمان بن سعید عَمْری (یکی از وکلای بعدی امام زمان (ع)) بپا خاست و عرض کرد می خواهم از موضوعی سؤال کنم، که دربارة آن از من داناتری. امام u فرمود: بنشین. عثمان با ناراحتی خواست از مجلس خارج شود. حضرت فرمود: هیچ کس خارج نشود. کسی بیرون نرفت و پس از مدتی امام (ع) عثمان را صدا زد، او بپا خاست. حضرت فرمود: می‏خواهید به شما بگویم که برای چه به اینجا آمده اید همه گفتند: بفرمائید. فرمود: به اینجا آمده اید تا از حجّت و امام پس از من بپرسید. گفتند: بلی. در این هنگام پسری نورانی همچون پارة ماه که شبیه‏ترین مردم به امام عسکری (ع) بود، وارد مجلس شد. حضرت با اشاره به او فرمود: «این امام بعد از من و جانشین من در میان شماست. فرمان او را اطاعت کنید و بعد از من اختلاف نکنید که در این صورت هلاک خواهید شد و دینتان تباه گردد.» (14)

پس آنچه از روایات مشخص می‏شود این است که آن حضرت تا قبل از غیبت صغری رؤیت شده است لکن در زمان غیبت صغری و کبری، آن حضرت از دیده مخفی مانده است؛ و از ضروریات می‏باشد، که آن حضرت در طول غیبت صغری از طریق نواب خاصة خویش- که چهار نفر بودند- با مردم ارتباط داشته و حتی عده‏ای که نامهای آن‏ها هم غالباً در کتب شیعه ضبط شده است، به خدمت ایشان مشرّف می شدند. (15)

رابعاً: پس از اثبات وجود آن حضرت در عین حال که غائب است، آثار او ظاهر و بارز است چرا که خیل عظیمی از شیعیان متواتراً خدمت آن حضرت مشرّف می‏شوند. (16) علاوه بر آن روایاتی نقل شده است که اهل سنّت هم به آن اقرار کرده اند، مبنی بر این‏که کیفیت انتفاع مردم از آن حضرت چگونه است. از آن جمله می‏توان به روایتی که صاحب ینابیع المودة اینگونه نقل می کند، اشاره کرد. اخرج الشیخ الحموینی فی فراید السمطین بسنده عن سلیمان الأعمش ابن مهران عن جعفر الصادق عن ابیه عن جدّه علیّ بن الحسین- علیهم السلام- قال: «نحن ائمة المسلمین، و حجج الله علی العالمین و ... ثم قال: و لم تخل منذ خلق الله آدم (ع) من حجة الله فیها، أما ظاهر مشهور أو غائب مستور، و لا تخلو الارض الی ان تقوم الساعة من حجة و لولا ذلک لم یعبدالله قال سلیمان: فقلت لجعفر الصادق (ع):: کیف ینتفع الناس بالحجه الغائب المستور؟ قال: کما ینتفعون بالشمس اذا سترها سحاب.» (17) ترجمه: «علی بن حسی (ع) فرمود: «ما امامان مسلمین هستیم، حجّت‏های خداوند بر همة عالمیان، و سپس فرمود: زمین از زمانی که آدم (ع) خلق شد، از حجّت خدا خالی نمانده است، که آن حجّت یا ظاهر مشهور بوده است یا غایب در پنهانی و خالی نمی‏ماند زمین از حجّت تا زمانی که قیامت برپا گردد؛ اگر چنین نبود کسی خدا را نمی پرستید.» سلیمان اعمش (راوی این روایت) می‏گوید: «امام از جعفر صادق (ع) پرسیدم: چگونه است انتفاع بردن مردم از حجّت خدایی که غایب و پنهان است؟» فرمود: «همچنان که مردم از خورشید پشت ابر بهره می‏برند.» و این بهره‏مندی از حجّت خداوند به گونه‏ای باید باشد که امام باق (ع) به یزید بن معاویة العجلی در تفسیر این آیه از آل عمران (18) فرمودند که: «یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا» یعنی: «ای کسانی که ایمان آورده اید، صبر کنید بر ادای واجبات و صابر باشید بر اذیّت رسانیدن دشمنانتان به شما و ارتباط دهید خودتان را با امامتان مهدی منتظر.» (19)

برای مطالعة بیشتر به کتاب «البراهین الاثنی عشر علی وجود الامام الثانی عشر» از سید طیّب موسوی جزایری، انتشارات دارالکتاب جزایری، مراجعه شود.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- صحیح ابی داود، ط: مطبعة الکستلیه، سال 1280، ج 27، ص 134، و صحیح ابن ماجه، ابواب الفتن، باب خروج مهدی و حاکم نیشابوری، مستدرک الصحیحین مطبعة مجلس دائره المعارف نظامیه، ج 4، ص 557، و ذهبی، میزان الاعتدال، مطبعه سعادت سال 1325 مصر، ج 2، ص 24.

 (2)- متقی هندی، کنزالعمال، مطبعة دایره المعارف نظامیه، ج 7، ص 261.

 (3)- صحیح ابی داود، همان، ج 27، کتاب المهدی (عج).

 (4)- متقی هندی، کنزالعمال، همان، ج 6، ص 44.

 (5)- آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص 427.

 (6)- همان، ص 427.

 (7)- ط: الازهریه مصر، سال 1303، ج 1، ص 294.

 (8)- شیخ سلیمان قندوزی، ینابیع المودّة، متوفی سنه 1294، ص 460، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت.

 (9)- شیخ عبدالوهاب شعرانی، یواقیت الحواهر، ج 2، ص 145، ط: مطبعة الازهر مصر سال 1307.

 (10)- سورة زخرف، آیة 28.

 (11)- ینابیع المودة، همان، ص 427.

 (12)- متقی هندی، البرهان فی علامات مهدی اخر الزمان، به نقل از منتخب الاثر، ص 315.

 (13)- ینابیع المودة، همان، ص 461.

 (14)- ینابیع المودة، همان، ج 3، ص 123، ص 125.

 (15)- آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، همان، در ص 468 تا ص 472 نام 304 نفر را ذکر می‏کند.

 (16)- منتخب الاثر، همان، ص 499 تا 511.

 (17)- شیخ سلیمان قندوزی، ینابیع المودة، همان، ص 477.

 (18)- آل عمران، آیة 200.

 (19)- ینابیع المودة، همان، ص 421.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 66

                        روایاتى که زمان ظهور مهدى منتظر (امام دوازدهم شیعه) را توصیف مى کند، مطالبى بیان مى کند که با عقل ما سازگار نیست از جمله: «یصیر للرجل منهم (اصحاب المهدى) قوة اربعین رجلا- لو قد قام قائمنا یجمع الیه شیعتنا من جمیع البلدان یملأ الارض عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً»

 

جواب اجمالى:

امورى که با عقل ناسازگارند امورى محال هستند و محال چند قسم مى باشد؛ عقلى و یا عادى و محال عقلى یا ذاتى است یا عرضى و غیرى. روایاتى که در سؤال ذکر شده هیچیک از این اقسام محال نیستند.

جواب تفصیلى:

امورى که با عقل ناسازگار است امور محالى هستند و محال یا عقلى است یا عادى و محال عقلى، یا ذاتى است یا عرضى و غیرى.

محال عقلى ذاتى آن است که ذات شى‏ء اقتضاى محال بودن مى کند و عقل به مجرد تصورش حکم به امتناع آن مى کند مثل اجتماع نقیضین و تقدم شى‏ء على نفسه.

محال عقلى عرضى و غیرى آن است که شى‏ء ذاتاً محال نیست ولى مستلزم محال است مثل صدور معلول واحد از دو علت مستقل. (1)

محال عادى آن است که عادةً محال است مانند رفتن بر روى پشت بام بدون نردبان حال ببینیم روایاتى که در سؤال ذکر شده اند امورى محال هستند تا با عقل ناسازگار باشند یا خیر محال نیستند.

روایت اول که مى فرماید: «یصیر للرجل منهم (اصحاب المهدى (عج)) قوّة اربعین رجلا نه محال عقلى است و نه محال عادى، اما محال عقلى نیست زیرا نه ذات چنین چیزى محال است و نه مستلزم محال دیگرى است، چون منظور از قوه چهل مرد داشتن هر یک از اصحاب حضرت مهدى (عج) قدرت جسمانى نیست بلکه مقصود قدرت روحانى است که از یقین قوى و ایمان کامل آنها نشأت مى گیرد، در قرآن کریم مى خوانیم: (کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله والله مع الصابرین) (2) (چه بسیار گروههاى کوچکى که به فرمان خدا بر گروههاى عظیمى پیروز شدند و خداوند با صابران است).

و یا در سوره انفال آیه 65 خطاب به پیامبر و یارانش مى فرماید: (یا ایها النبى حرّض المؤمنین على القتال ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مأتین وان یکن منکم مائةٌ یغلبوا الفاً من الذین کفروا بانّهم قوم لا یفقهون) (اى پیامبر مؤمنان را به جنگ (با دشمن) تشویق کن هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر غلبه مى کنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانى که کافر شدند پیروز مى گردند چرا که آنها گروهى هستند که نمى فهمند) در این آیه شریف هر یک نفر در مقابل ده نفر حساب گردیده است. و سرّش این است که مؤمنان در هر اقدامى که مى کنند اقدامشان ناشى از ایمان به خداست و ایمان به خدا نیرویى است که هیچ نیروى دیگرى معادل آن نبوده و در برابر آن تاب مقاومت نمى آورد، تجربه قطعى هم ثابت کرده که افرادى که به خاطر غرض مهمى ائتلاف مى کنند هر قدر عده شان کمتر باشد در مقابل رقبا و مزاحمتشان قوى تر مى باشند. (3)

دلیل بر اینکه منظور قوه و قدرت روحانى و ثبات قدم است توضیحى است که در خود این روایت آمده توجه بفرمائید: «عن کتاب المحجّة عن ابى بصیر قال: قال جعفر الصادق رضى الله عنه ما کان قول لوط لقومه (لو انّ لى بکم قوّة او آوى الى رکن شدید) الّا تمنّیا لقوه القائم المهدى و شدة اصحابه وهم الرکن الشدید فان الرجل منهم یعطى قوة اربعین رجلا وان قلب رجل منهم اشد من زبر الحدید لو مرّوا بالجبال الحدید لتد کدکت، لا یکفّون سیوفهم حتى یرضى الله عزّوجلّ» (4).

و اما محال عادى هم نیست زیرا تاریخ نشان داده است که انسانهاى کامل و با ایمان قوى در نبردها قدرت فوق العاده و روحیه قوى یافته اند به عنوان نمونه حضرت امیرمؤمنان على (علیه السلام) در جنگ خیبر درِ قلعه خیبر، را از جاى کند و در اطراف قلعه، پل قرار داد و لشکر اسلام از بالاى پل وارد قلعه شده و پیروز گردیدند و هنگام بازگشت حضرت با دست راست درِ قلعه را گرفته و حدود چند ذراع آنرا پرتاب کرد در حالى که بیست نفر با هم آن در را مى بستند و هنگامى که آنرا پرتاب نمود هفتاد نفر از مسلمین به کمک هم آن را حمل و نقل کردند و خود حضرت فرمود: «والله ما قلعت باب خیبر بقوة جسمانیة ولکن قلعته بقوة ربّانیه» به خدا قسم در خیبر را با قدرت جسمانى از جا نکندم بلکه با قدرت و قوه الهى و ربانى آنرا از جاى کندم. (5)

اما روایت دوم که مى فرماید: «واللّه لو قد قام قائماً یجمع اللّه الیه شیعتنا فى جمیع البلدان» این روایت از ابى الحسن الرضا (علیه السلام) است که از وى سؤال شد مقصود از قول خداى تعالى که فرموده: «اینما تکونوا یأت بکم اللّه جمیعاً» چیست؟ امام در جواب جمله فوق را فرمودند. که ظاهراً منظور اشکال کننده از ناسازگار بودن این روایت با عقل این باشد که چگونه ممکن است همه شیعیان نزد امام زمان (عج) جمع شوند. در توجیه این روایت دو احتمال وجود دارد و هیچکدام از این دو احتمال نه محال عقلى است و نه محال عادى.

احتمال اول: همانطور که بعضى از مفسرین در ذیل آیه شریفه گفته اند مقصود اصحاب امام زمان (عج) است (6) که سیصد و سیزده نفر مى باشند و جمع شدن آنها نزد امام امرى کاملا عادى و طبیعى مى باشد و هیچ بُعدى ندارد.

اتفاقاً در تأیید این احتمال روایات متعددى از ائمه اطهار (علیهم السلام) وجود دارد که به عنوان نمونه به چند روایت اشاره مى کنیم:

1- عن ابى خالد الکابلى عن الامام الصادق رضى الله عنه فى قول اللّه عزوجلّ (فاستبقوا الخیرات اینما تکونوا یأت بکم اللّه جمیعاً) قال: یعنى اصحاب القائم الثلثمأة وبضع عشر وهم واللّه الامة المعدودة یجتمعون فى ساعة واحدة کضرع الخریف. (7) (ابى خالد از امام صادق (علیه السلام) نقل مى کند که حضرت درباره این آیه که مى فرماید: «فاستبقوا الخیرات اینما تکونوا یأت بکم اللّه جمیعاً) فرمودند منظور اصحاب قائم آل محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) که 313 نفر مى باشند است که به خدا قسم ایشانند امت معدود و خداوند آنها را در یک ساعت جمع کند.

2- عن جابر عن ابى خالد عن ابى جعفر فى قوله تعالى (فاستبقوا الخیرات اینما تکونوا یأت بکم اللّه جمیعاً) قال: الخیرات الولایة، وقوله تعالى (اینما تکونوا یأت بکم اللّه جمیعاً) یعنى اصحاب القائم الثلثمأة وا لبضعة عشر رجلا» (8) (امام باقر (علیه السلام) فرمود: در آیه شریفه مقصود از «خیرات» ولایة است و مقصود از «اینما تکونوا یأت بکم اللّه جمیعاً» اصحاب حضرت قائم (عج) که سیصد و سیزده مرد مى باشند است.

احتمال دوم: اگر مقصود از شیعتنا همه شیعیان باشد منظور این نباشد که همه شیعیان در یک محل جمع شوند بلکه مقصود این باشد که همه شیعیان متوجه آن حضرت خواهند شد و با او قیام خواهند کرد و او را یارى خواهند داد و یارى نمودن آن حضرت از ناحیه شیعیانش امرى کاملا عقلایى و عادى است.

و اما روایت سوم که مى فرماید: «یملأ الأرض عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً».

اولا این روایت مورد اتفاق علماى شیعه و سنى است و در حد تواتر مى باشد که علاوه بر مشاهیر شیعه، علماء و دانشمندان اهل سنت هم آنرا در کتابهایشان نقل نموده اند، به عنوان نمونه چند نفر از علماى اهل سنت که این روایت را نقل کرده اند را ذکر مى نمائیم: 1- حاکم در مستدرک، ج 6، ص 2. 465- سیوطى در درالمنثور، ج 6، ص 3. 58- متقى هندى، کنزالعمال، ج 14، ص 275، ح 4. 38708- قندوزى حنفى، ینابیع المودة، ص 431، باب 5. 72- ابن حجر، صواعق محرقه، ص 163، باب 11، فصل اول. 6- سویدى در سبائک الذهب، ص 78.

ثانیاً: این معنا وعده الهى است و خداوند به چیز محالى وعده نمى دهد زیرا وعده به چیز محال قبیح است و قبیح از حکیم تعالى صادر نمى شود. خداوند در قرآن مجید در آیات کریمه متعددى تشکیل یک حکومت جهانى اسلامى، بسط دین اسلام، غلبه آن بر کلیه ادیان، زمامداراى صلحاء در ارباب لیاقت را وعده فرموده است که از آن جمله این آیات است:

 (وقاتلوهم حتى لا تکون فتنة و یکون الدینُ کلّه للّه) (9) «با کافران جهاد کنید تا در زمین فتنه و فسادى نماند و آیین همه دین خدا گردد» ملاحظه مى فرمائید که فرموده تا فساد و فتنه در زمین نباشد و همه به دین خدا بگروند که پر واضح است تاکنون چنین چیزى محقق نشده البته روزى محقق خواهد شد و آن روز زمان ظهور مصلحى هست که همه جهانیان در انتظار او هستند.

 (ولقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر انّ الارض یرثها عبادى الصالحون) (10) «ما بعد از تورات در زبور نوشتیم که البته بندگان نیکوکار من ملک زمین را وارث و متصرف خواهند شد) وقتى بندگان نیکوکار و صالح مالک همه زمین شوند کاملا واضح است که به عدل رفتار خواهند کرد و زمین پر از عدل خواهد شد.

و از جمله این آیات است: آیه 33 توبه، آیه 28 فتح، آیه 32 توبه، آیه 8 صف و آیه 55 نور.

حاصل آنکه: هیچکدام از مطالبى که در روایات مذکور آمده ناسازگارى با عقل سلیم ندارند و خداى قادر متعال که بر هر چیزى قدرت دارد در همه امور منجى عالم بشریت و مصلح جهانى را یارى خواهد نمود.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- آیة اللّه على مشکینى، اصطلاحات الاصول (نشر الهادى، چاپ 6، 1374) ص 79- 81).

 (2)- بقره: 249.

 (3)- علامه طباطبائى: المیزان، سید محمد باقر موسوى همدانى (انتشارات اسلامى) ج 9، ص 161 و 163.

 (4)- علامه قندوزى: ینابیع المودة، ص 424. ترجمه: «از کتاب المحجة نقل شده که: ابى بصیر از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده که فرمودند: قول حضرت لوط به قومش که فرمود: اگر در برابر شما قدرت و پناهگاه محکمى داشتیم ...، فقط آرزوى قدرت و نیروى امام مهدى (علیه السلام) و سخت کوشى و استوار بودن اصحاب آن حضرت بوده، و منظور از رکن شدید در آیه همان اصحاب امام مهدى (علیه السلام) است. پس هر یک از آنها به تنهایى قدرت چهل مرد را داراست و قلب هر یک از آنها از آهن محکم تر است و اگر به کوهى حمله کنند آن را از جا مى کنند و شمشیرهایشان را غلاف نخواهند کرد تا خدا راضى شود.»

 (5)- تاریخ ابن عساکر: ترجمه الامام على (علیه السلام)، ج 1، ص 156- 225. مناقب خوارزمى: ص 166.

 (6)- طبرسى: مجمع البیان، ج 1، ص 231.

 (7)- صافى گلپایگانى: منتخب الاثر (مؤسسة حضرت معصومه (س)، چاپ پانزدهم، 1419 ه- ق) ص 594 به نقل از ینابیع المودة.

 (8)- صافى گلپایگانى: منتخب الاثر، همان، ص 594 به نقل از روضة الکافى.

 (9)- انفال: 39.

 (10)- انبیاء: 105.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 67

                        مراد از ناصبى چیست؟ آیا شیعیان اهل سنت را ناصبى مى دانند یا خیر؟

 

جواب اجمالى:

ناصبى به کسى گویند که با اهلبیت (ع) دشمنى داشته باشد و یا به آنها دشنام و ناسزا بگوید و شیعیان به هیچوجه اهل سنت را ناصبى نمى دانند چون آنها هم اهلبیت (ع) را دوست دارند و دشمنان آل محمد (ص) را کافر مى دانند.

جواب تفصیلى:

مقدمه:

راى روشن شدن جواب مقدمةً به نکاتى اشاره مى شود:

آیات:

1- قرآن مى فرماید، به چیزى که آگاهى و اطلاع ندارید، اظهار نظر نکنید «لا تفف ما لیس لک به علم ... (1)» از آنچه به آن آگاهى ندارى پیروى مکن، چرا که گوش و چشم و دل همه مسئوولند «و از آنها در مورد کارهاى که انجام مى دهند و ... سؤال مى شود».

2- مساله دوستى اهلبیت (ذوى القربى) و پرهیز از دشمنى آنها، مورد اتفاق فریقین مى باشد، چون هم قرآن بر این مساله تأکید دارد، و هم روایات خود عامه، اما قرآن مى فرماید: «قل لا اسئلکم علیه اجراً اید المودة فى القربى (2)» بگو: من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى کنم جز دوست داشتن نزدیکانم (/ اهل بیتم) و هر کس کار نیکى انجام دهد بر نیکى اش مى افزایم. و بعضى آیات دیگر (3).

اما روایات:

در دو قسمت بعضى از روایاتى را که از طریق عامه نقل شده است بیان مى کنیم.

الف: روایات محبت به اهل بیت (ع)

1- زمخشرى از پیامبر (ص) نقل مى کند که فرمود: «الا و من مات على حب آل محمد مات شهیداً (4)» بیدار باشید هر کس بر محبت آل محمد (ص) بمیرد شهید از دنیا رفته ... بخشیده شده، توبه کننده مؤمن، از دنیا رفته، و ملک الموت بشارت بهشت مى دهد، و همچون عروسان وارد بهشت مى شود، و در قبر دو تا در براى او او به سمت بهشت باز مى شود و قبرش مزار ملائکه رحمت مى شود (5).

2- پیامبر (ص) فرمود: «معرفة آل محمد (ص) برائة من النار، و حب آل محمد (ص) جواز على الصراط و الولایة لآل محمد (ص) امانٌ عن العذاب (6)» شناخت آل محمد رهایى از آتش جهنم، دوستى آنها گذرنامه ى رد شدن از پل صراط، و ولایت آل محمد (ص) امان نامه اى است از عذاب.

ب: روایات بغض و دشمنى با اهل بیت‏

1- پیامبر (ص) فرمود: «الا و من مات على بغض آل محمد مات کافراً» هر کسى بر بغض آل محمد (ص) بمیرد کافر از دنیا رفته است، و بوى بهشت به مشامش نمى رسد (7).

2- پیامبر (ص) فرمود: «علىٌ خیر البشر من ابى فقد کفر» على بهترین بشر است هر کس ابا نماید و قبول نکند کافر است (8).

بعد از بیان مقدمه جواب قسمت اول شبهه این است که ناصبى دو تا معنى دارد.

1- معناى لغوى که عبارت است از تعب و رنج، بزحمت انداختن، کوشش نمودن (اذا فرغت فانصب همٌّ ناصِبٌ) یعنى غم بارنج، عیش ناصب و زندگى با مشقت است (9).

2- معناى اصطلاحى، به کسانى ناصبى گفته مى شود که دشمنى با اهل بیت (ع) دارند، و یا به آنان دشنام دهد، و یا به یکى از ائمه (ع) دوازدهگانه شیعه دشمنى، و یا دشنام دهد (10)، این اصطلاح دوم برگرفته از روایات خود اهلبیت (ع) (11) مى باشد که به چند روایت به عنوان نمونه اشاره مى کنیم:

1- ابى بصیر از امام صادق (ع) نقل مى کند که حضرت فرمود: «مُدمِنُ الخمر کعابد و تن، و الناصب لآل محمد شرٌّ منه» شراب خوار مانند بت پرست است و دشمنى با آل محمد (ص) بدتر از شراب خوار است (12).

2- از امام باقر (ع) سؤال شد که آیا زن مؤمنه شیعه مى تواند با ناصبى ازدواج کند فرمود: «لا لانّ الناصب کافرٌ (13)» فرمود: نه، چون ناصبى کافر است.

3- در روایت دیگر مى خوانیم «ان الله تعالى لم یخلق خلقاً انجس من الکلب و ان الناصب لنا اهل البیت لا نجس منه (14)» براستى که خداوند نجس تر از سگ نیافرید، دشمن اهلبیت از سگ بدتر است. از این سه روایت بخوبى استفاده مى شود که مراد از ناصبى دشمن اهلبیت (ع) مى باشد، ضمناً استفاده مى شود که آنها نجسند و کافر، و زن مسلمان نمى تواند با آنها ازدواج کند.

اما قسمت دوم شبهه که شیعیان آیا اهل سنت را ناصبى مى دانند؟

باید گفت: خیر شیعیان اهل سنت را ناصبى نمى دانند چرا که اولا اکثریت اهل سنت (غیر از ناصبى ها) محبت اهلبیت را لازم مى دانند (طبق نص قرآن و روایات خود آنها که قبلا اشاره شد، و شافعى یکى از سران چهار مذهب عامه افتخارش این است «ان کان رفضاً حب آل محمد فلیشهد الثقلان انى رافض (15)» اگر دوستى اهلبیت نشانه رافضى بودن است، جن و انس شهادت دهند که من رافضى «و محب اهلبیت) هستم و ثانیاً خود اهل سنت دشمن و مبغض اهلبیت را کافر مى دانند که قبلا نقل شد، آنگاه چگونه مى توان گفت آنها ناصبى مى باشند و ثالثاً ناصبى ها چنانکه گفته شد، نجس، ذبیحه آنها حرام، و ازدواج با آنها جائز نیست، اما اهل سنت را هیچ عالم شیعى چنین فتواى درباره آنها نداده است، بلکه در رساله ها تصریح به حلیت ذبیحه آنها، جواز ازدواج به آنها، و ... شده است و حتى همه علماى شیعه نماز بر جنازه مسلمان را واجب، و دفن و کفن میت مسلمان را لازم مى دانند (16).

خلاصه ى جواب قسمت اول شبهه‏

ناصبى یک معناى لغوى دارد. که به معناى رنج و خستگى و کوشش و ... مى باشد و یک معناى اصطلاحى دارد که برگفته از روایات اهلبیت (ع) مى باشد و آن اینکه کسى با اهلبیت دشمنى داشته باشد یا به آنها دشنام و ناسزا بگوید.

خلاصه ى جواب قسمت دوم شبهه‏

به هیچ وجه عامه از نظر شیعیان ناصبى نمى باشند، چون آنها اولا اهلبیت را دوست دارند و ثانیاً دشمنان آل محمد (ع) را کافر مى دانند، و ثالثاً تمام علماى ما فتوا بر جواز ازدواج با آنها، و وجوب دفن و نماز بر میت آنها داده اند.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- اسراء/ 36.

 (2)- شورى/ 23.

 (3)- سباء/ 47 و فرقان/ 57.

 (4)- محمد بن عمر زمخشرى، الکشاف (دار الکتاب العربى، 1407 ه- 1987 م) ج 4، ص 220.

 (5)- همان مدرک، دنبال حدیث، نقل به صورت تلخیص.

 (6)- حافظ سلیمانى قندوزى، ینابیع المودة (مکتبة بصیرتى قم) ص 22.

 (7)- کشاف (پیشین) ج 4، ص 221.

 (8)- علاء الدین على المتقى، الهندى، کنزل العمال فى سنن الاقوال و الافعال (مؤسسة الرسالة، بیروت، 1405 ه- 1915 م) ج 11، ص 610.

 (9)- محمد راغب اصفهانى، المفردات فى غریب القرآن (دفتر نشر الکتاب چاپ دوم، 1404) ص 494. کلمه نصب و خلیل بن احمد، ترتیب کتاب العین (مؤسسة نشر اسلامى جامعه مدرسین، چاپ اول، 1414) ص 807 کلمه نصب.

 (10)- رساله توضیح المسائل مراجع عظام، بحث کفر و اقسام آن، و عروة الوثقى، سید یزدى، ج 1، بحث کفر (از بحث نجاسات) در بعضى رساله ها مساله 117- بعضى 113- بعضى 111.

 (11)- بعضى از لغویین نواصب را معنى نموده،" گروهى که با امیر المؤمنین دشمنى دارد"، ظاهراً بر گرفته از روایات باشد، احمد سیاح- فرهنگ جامع عربى فارسى (کتابفروشى اسلام، چاپ هشتم، ج 4، ص 270، ماده نصب.

 (12)- محمد بن الحسن الحر العاملى، وسائل الشیعه (دار احیاء التراث، لبنان) ج 18، ص 559، ح 12.

 (13)- همان، باب 10، من ابواب ما یحرم من النکاح، حدیث 15.

 (14)- همان، ج 1، ص 159، ح 5.

 (15)- سلطان الواعظین، شبهاى پیشاور (دار الکتب الاسلامیة، سى و هفتم، 1376) ص 64.

 (16)- رساله علمیه تمام مراجع، بحث نماز بر میت.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 68

                        نزول آیة، «وعد الله الذین امنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنّهم فی الارض کما...» (1) در مورد خلافت خلفای راشدین است. و ربطی به حکومت امام دوازدهم شیعیان ندارد.

 

جواب اجمالی:

خداوند متعال در آیة شریفة مذکور، فراگیری حکومت صالحان مؤمن، و استقرار دین مرضی خدا و امنیّت در زمین را وعده داده است، که برخی از مفسّران اهل سنت آیه را در مورد خلفای راشدین می‏دانند امّا به دلایلی این ادعا صحیح نیست و این وعدة الهی هنوز محقّق نشده است و باید منتظر آن باشیم، که طبق روایات شیعه و اهل سنت چنین وعده‏ای در حکومت جهانی حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تحقّق می‏یابد.

جواب تفصیلی:

خداوند متعال در این آیه شریفه، با صراحت به مؤمنان صالح بشارت داده است که سرانجام حکومت روی زمین را در دست خواهند گرفت و دین اسلام فراگیر خواهد شد و ناامنی‏ها و وحشت‏ها به آرامش و امنیت مبدّل می‏گردد، شرک از سراسر جهان برچیده می‏شود و بندگان خدا با آزادی به پرستش خدای یگانه ادامه می‏دهند و نسبت به همگان اتمام حجّت می‏شود، به گونه‏ای که اگر کسی بعد از آن بخواهد راه کفر را بپوید مقصر و فاسق خواهد بود. (2) برخی از مفسّران عامّه مانند: زمخشری، بیضاوی، قرطبی، و فخر رازی، می‏پندارند این آیه در مورد خلفای راشدین است که مؤمن بودند و اعمال صالح انجام دادند و این وعدة الهی در زمان آنها محقّق گردید. (3)

نقد مدّعای اهل سنت: گرچه در آن زمان ترس و وحشتی را که قبلًا مسلمانان از ناحیة دشمنان خارجی احساس می‏کردند و مجبور بودند همراه خود اسلحه حمل کنند فرو ریخت؛ و دین اسلام که ابتدا مخفی و محدود بود ظاهر و فراگیر شد؛ امّا هرگز نمی‏توان مدّعی شد که در زمان خلفاء این وعدة الهی به طور کامل محقّق شده است؛ چنان‏که «آلوسی» از مفسّران بزرگ عامّه نیز معتقد است که: به هیچ وجه نمی‏توان به این آیه بر صحت امر خلفاء استدلال کرد. (4) و دلایلی نیز مدّعای مطرح شده را رد می‏کند:

1. خود آیه دلالت می‏کند که خلافت و امامت یک منصب الهی است، زیرا ضمیر فاعلی در کلمه «لیستخلفنهم» به «الله» باز می‏گردد بنابر این‏کسی که این وعده به دست او انجام می‏گیرد باید از طرف خدا منصوب شده باشد؛ علاوه بر این، آیة مورد بحث، خبر از استقرار دینی می‏دهد که مورد رضایت خدا باشد: «و لیمکنّن لهم دینهم الذی ارتضی لهم» و چنین دینی طبق آیة «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دنیاً»، (5) دینی است که امام وظیفة آن از جانب خداوند منصوب گردد، زیرا طبق روایات متعدّدی که شیعه و عامه آن‏ها را نقل کرده‏اند، این آیه در مورد نصب امام علی- علیه السّلام- به امامت، توسط پیامبر اکرم- صلّی الله علیه و آله- در غدیر خم نازل شده است. (6) یعنی: با نصب امام، خدا راضی گردیده که اسلام دین ما باشد؛ و چون اهل سنّت هیچ یک از خلفا را منصوب از طرف خداوند نمی‏دانند، نمی‏توانند تحقق این وعدة خدا را در زمان آنان بدانند.

2. کلمة «الارض» مطلق است و ظهور در تمام کرة زمین دارد. بنابراین آیه خبر از تحقق یک حکومت جهانی بسان حکومت حضرت سلیمان و داود- علیهما السّلام- می‏دهد؛ که این امر در زمان خلفاء تا کنون محقق نشده است.

3. آیه خبر از تبدیل خوف مسلمانان به آرامش و امنیت می‏دهد، «ولیبدّلنّهم من بعد خوفهم امناً». که آن زمان چنین مسأله‏ای اتفاق نیفتاد و عدّه‏ای از صحابة بزرگ مانند ابوذر، عبد الله بن مسعود، عمار یاسر و... امنیت نداشتند و مورد بی مهری قرار گرفتند؛ (7) بلکه حتی یگانه دختر رسول خدا- صلّی الله علیه و آله- از امنیت برخوردار نبود و طبق نقل ابن ابی الحدید به خانه‏اش حمله شد و تهدید به آتش زدن خانه‏اش شد (8) و... که در اثر آن فاطمه (س) به نقل بخاری، از ابو بکر قهر کرد و با او تا هنگام مرگ سخن نگفت (9) و وصیت کرد ابوبکر و عمر بر او نماز نخوانند. (10)

4. آیه خبر از رخت بر بستن شرک و بسط توحیدی می‏دهد: «یعبدوننی لا یشرکون بی شیئاً»، در حالی که در کتاب رقاق صحیح بخاری هفت روایت ذکر شده که همه دلالت بر ارتداد گروهی از مسلمانان بعد از رسول خدا- صلّی الله علیه و آله- می‏کنند؛ (11) و امام علی- علیه السّلام- نیز آن زمان را چنین ترسیم می‏کند: «فان هذا الدّین قد کان اسیراً فی ایدی الاشرار، یعمل فیه بالهوی و تطلب به الدنیا». یعنی: «همانا این دین در دست بدکاران اسیر گشته بود، که با نام دین به هوا پرستی پرداخته، و دنیای خود را به‏دست می‏آوردند.» (12)

5. فضل، به امام صادق- علیه السّلام- عرض می‏کند: «ناصبی‏ها می‏پندارند این آیه (13) در مورد ابوبکر، عمر، عثمان و امام علی- علیه السّلام- نازل شده است»، امام صادق- علیه السّلام- می‏فرماید: «خدا قلب ناصبی‏ها را هدایت نمی‏کند (نکند)، در زمان یکی از آن‏ها و در زمان امام علی- علیه السّلام- با وجود ارتداد مسلمانان و فتنه‏هایی که در زمان آن‏ها بر می‏خواست، و جنگ‏هایی که بین آن‏ها و کفار به وقوع می‏پیوست) چگونه (دینی که مورد رضایت خدا و پیامبرش می‏باشد در بین امّت پیاده شد؟، ترس از قلب امّت رفت و شک از سینه اش برخاست؟! (14) بنابر آن‏چه گذشت این وعدة الهی که در آیة موردبحث مطرح شده در زمان خلفاء به طور کامل تحقق نیافته است، بلکه چنان‏که مفسّران بزرگ شیعه معتقدند آیه در مورد حکومت جهانی حضرت مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می‏باشد؛ (15) چرا که از اهل بیت- علیهم السّلام- روایت شده که این آیه در مورد حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می‏باشد، (16) چنان‏که حافظ قندوزی حنفی از امام سجّاد، امام باقر، و امام صادق- علیهم السّلام- نقل می‏کند که فرموده‏اند: «این آیه در مورد حضرت مهدی قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نازل شده است». (17) و در روایات فراوانی آمده است که آن حضرت وقتی ظهور کند، زمین پر از جور و ستم را، پر از عدل و داد خواهد کرد؛ که آیت الله صافی در این ارتباط، 123 روایت را از کتب شیعه و سنّی نقل کرده است، (18) که به عنوان نمونه و رعایت اختصار، فقط سه روایت از سخن ابی داود ذکر می‏شود:

1. ابو سعید خدری می‏گوید: رسول خدا- صلّی الله علیه و آله- فرمود: «المهدی منّی اجلی الجبهه اقنی الانفة یملأ الارض قسطا و عدلا کما ملئت جوراً و ظلماً». یعنی: «مهدی (عج) از من است،) با (پیشانی کشیده) و (بینی بر آمده، زمین را پر از عدل و داد می‏کند، همان‏گونه که پر از ظلم و ستم شده است. (19)

2. ابوطفیل از امام علی- علیه السّلام- نقل می‏کند: که پیامبر اکرم- صلّی الله علیه و آله- فرمودند: «لو لم یبق من الدهر الا یوم لبعث الله رجلا من اهل بیتی یملؤها عدلا کما ملئت جوراً» یعنی: «اگر از روزگار جز یک روز هم باقی نماند حتماً خدا مردی از اهل بیت من بر می‏انگیزد که آن‏را پر از عدل می‏کند چنان‏که پر از ستم شده است.» (20)

3. زرّ از عبد الله و او از پیامبر- صلّی الله علیه و آله- نقل می‏کند که حضرت فرمود: «لو لم یبق من الدنیا الایوم لطول الله ذلک الیوم حتی یبعث) الله (فیه رجلا منی (من اهل بیتی) یواطعی‏ء اسمه اسمی یملاء الارض قسطا و عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً»، «اگر از دنیا فقط یک روز هم باقی بماند خدا آن روز را طولانی می‏کند تا در آن بر انگیزد مردی از اهل بیت من که هم نام من است که زمین را پر از عدل و داد کند هم‏چنان که پر از ظلم و ستم شده است (باشد)». (21)

--------------------------------------------------------------------------

 (1). سورة نور، آیة 55.

 (2). آیت الله، ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیام قرآن، (قم: هدف، چاپ اول، 1373)، ج 9، ص 432.

 (3). رک: محمود بن عمر، زمخشری، الکشاف عن غوامض التنزیل، (بیروت: دار الکتب العربی، بی نوبت چاپ، 1406 ه ق)، ج 3، ص 252، عبد الله بن عمر، بیضاوی، تفسیر البیضاوی، (بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ اوّل، 1410 ه ق)، ج 3، ص 208، محمد بن احمد، انصاری قرطبی، الجامع الاحکام القرآن، (بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1405 ه ق)، ج 12، ص 297، فخر رازی، التفسیر الکبیر، (بیروت: دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، بی تا)، ج 24، ص 25.

 (4). سید محمود، آلوسی بغدادی، روح المعانی، (بیروت: دار احیاء التراث العربی، چاپ چهارم، 1405 ه ق)، ج 18، ص 202.

 (5). مائده/ 3.

 (6). ر ک: فضل بن حسن، طبرسی، مجمع البیان، (بیروت: دار العرفة، بی نوبت چاپ، بی تا)، ج 3- 4، ص 246، علّامه سید محمّد حسین، طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، (قم: اسماعیلیان، چاپ پنجم، 1371)، ج 5، ص 201- 193، عبید الله بن عبد الله، حاکم حمکانی حنفی، شواهد التنزیل، تحقیق محمد باقر محمودی (تهران: مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، چاپ اول، 1411 ه ق)، ج 1، ص 201- 208، ح 210- 215.

 (7). رک: آیت الله، جعفر سبحانی، فروغ ولایت، (بی جا؛ صحیفه، چاپ اول، 1368)، ص 316- 325.

 (8). ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه به تحقیق محمد ابوالفضل، ابراهیم، (بی جا؛ دار الاحیاء کتب العربیه، چاپ دوم، 1386 ه ق)، ج 2، ص 56، ج 6، ص 48

 (9). محمد بن اسمائیل، بخاری، صحیح البخاری، (بیروت: دار الاحیاء التراث العربی، بی نوبت چاپ، بی تا)، ج 5، ص 177.

 (10). شرح نهج البلاغه، همان، ج 6، ص 50.

 (11). رک: صحیح البخاری، همان، ج 8، ص 148- 152.

 (12). نهج البلاغه، ترجمة محمد دشتی، (قم: پارسایان، چاپ دوم، 1379)، نامة 53، بند 70، ص 576.

 (13). نور/ 55.

 (14). شیخ عبد علی بن جمعه، عروسی حویزی، نور الثقلین، (قم: اسماعیلیان، چاپ چهارم، 1412 ه ق)، ج 3، ص 618- 619، ح 219.

 (15). رک: مجمع البیان، پیشین، ج 7- 8، ص 239- 240، المیزان، پیشین، ج 15، ص 156، آیت الله ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، (تهران: دار الکتب الاسلامیه، بی نوبت چاپ، 1362). ج 14، ص 531، آیت الله ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیام قرآن، پیشین، ص 432.

 (16). مجمع البیان، پیشین، ج 7- 8، ص 239، المیزان، پیشین، ج 15، ص 158.

 (17). سلیمان بن ابراهیم، قندوزی حنفی، ینابیع المودة،) کاظمیه: دار الکتاب العراقیه، قم: مکتبة المحمدی، بی نوبت چاپ، بی‏تا)، ص 426.

 (18). رک: آیت الله، لطف الله، صافی گلپایگانی، منتخب الاشرفی الامام الثانی عشر- علیه السّلام-، (تهران: مکتبة الصدر، بی نوبت چاپ، بی تا)، فصل 2، باب 25، ص 247 به بعد.

 (19). حافظ، ابو داود، سلیمان بن اشعث، سجستانی، سنن ابی داود، (بیروت: دارالجنان للطباعة و النشر و التوزیع، موسسة الکتب الثقافیه، چاپ اول، 1409، ه ق)، ج 2، ص 509- 510، ح 4285.

 (20). همان، ص 509، ح 4283.

 (21). همان، ح 4282.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 69

                        چگونه مهدى منتظر در آخر الزمان مى تواند مردگان را زنده کند، و مؤمنین را عزیز بدارد و فاسقین را عذاب نماید؟ و اصولا آیا اعتقاد به رجعت پشتوانه علمى دارد در حالیکه جزء اعتقادات مسلمین نمى باشد، چرا که عقلا ممکن نیست و دلیل بر آن نداریم.

 

جواب اجمالى:

زنده کردن مردگان، در حقیقت کار خداوند است، که گاهى به بعضى از بندگان صالحش همچون حضرت عیسى (علیه السلام) و امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) این اذن را مى دهد بعضى از انسانها را بتوانند زنده کنند و این زنده کردن فقط با اذن الهى امکان پذیر است.

و رجعت هم به معناى زنده شدن بعضى انسانها در دنیا، در موقع ظهور امام زمان (عج)، از روایات و بعضى آیات استفاده مى شود، و طبق سخنان پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) این امر در امت اسلامى نیز همانند امتهاى گذشته به وقوع خواهد پیوست.

مساله رجعت ارتباطى با زنده کردن مردگان توسط امام زمان (عج) ندارد و شیعیان زنده کردن اموات را به خداوند نسبت مى دهند نه به امام زمان (عج).

جواب تفصیلى:

قبل از پاسخ به شبهه مذکور لازم است نکاتى ذکر شود و آن اینکه: مساله رجعت هیچ ارتباطى با زنده کردن مردگان و یا عزیز نمودن مؤمنین و عذاب کردن فاسقین، توسط امام زمان ندارد و شیعیان هیچ موقع زنده نمودن مردگان را به امام زمان ربط نمى دهند، بلکه همواره اعتقادشان این است که زنده کردن و یا میراندن مخصوص ذات مقدس خداوند است. با توجه به این مطلب بحث از احیاء مردگان توسط غیر خدا، بحث حاشیه اى خواهد بود. در قرآن کریم خداوند صفاتى را براى خودش مطرح مى کند که مخصوص ذات مقدس او مى باشد و غیر از خداوند کسى از انبیاء و ائمه و ملائکه آن صفات را ندارند. مانند: «لااله الا هو یحیى و یمیت (1)» (معبودى جز او نیست، زنده مى کند و مى میراند) و «الله یتوفى الانفس حین موتها ... (2)» خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى کنند ...».

هنگامى که خداوند به عیسى بن مریم (ع) گفت: یاد کن نعمتى را که به تو و مادرت بخشیدیم، زمانى که تو را با «روح القدس» تقویت کردم؛ که در گهواره و به هنگام بزرگى، با مردم سخن مى گفتى و هنگامى که کتاب و حکمت و تورات و انجیل را به تو آموختم، و هنگامى که به فرمان من، از گل، چیزى به صورت پرنده مى ساختى، و در آن مى دمیدى، و به فرمان من پرنده مى شد، و کور مادر زاد، و مبتلا به بیمارى پیسى را به فرمان من، شفا مى دادى، و مردگان را (نیز) به فرمان من زنده مى کردى؛ و هنگامى که بنى اسرائیل را از آسیب رساندن به تو، بازداشتم؛ در آن موقع که دلایل روشن براى آنها آوردى، ولى جمعى از کافران آنها گفتند: اینها جز سحر آشکار نیست (3)».

با توجه به مقدمه فوق، مى گوئیم: در همه ادیان به ظهور مصلح جهانى بشارت داده شده است و این مصلح جهانى که وارث همه علوم و معجزات انبیاء گذشته مى باشد و عدل و داد را برقرار کرده و زمین را از لوث ستمگران و خیانتکاران پاک مى کند. قرآن مى فرماید: «و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادى الصالحون (4)» در" زبور" بعد از ذکر (تورات) نوشتیم بندگان شایسته ام وارث (حکومت) زمین خواهند شد»، و امام زمان (ع) که همان مصلح موعود است همه معجزات پیامبران را خواهد داشت (5)، بنابراین زنده کردن مردگان نیز مى تواند از معجزات آن حضرت باشد اما باید توجه داشت که هرگونه معجزه اى تنها باذن الهى خواهد بود و بدون اذن خداوند انجام معجزه ممکن نیست.

رجعت و عقیده مسلم شیعه‏

رجعت، به معنى بازگشتن است، و مراد از آن زنده شدن و بازگشتن گروهى، (از نیکان بسیار نیک و انسان هاى بسیار بد) بعد از حضرت قائم (عج) مى باشد، تا نیکان با مشاهده دولت آن بزرگوار شادمان بشوند و به فیض نصرتش مفتخر گردند. و انسان هاى بد نیز با مشاهده دولتى که هرگز نمى خواستند، غمگین گردند و به ذلت و خوارى برسند، و عقوبت و عذاب ببینند و به دست دوستان آن حضرت کشته شوند و اما دیگر مردمان در قبرها مى مانند تا در قیامت حاضر گردند (6).

اما اینکه گفتید عقلا ممکن نیست و دلیلى بر آن نداریم؟! مى گوئیم بهترین دلیل بر امکان چیزى وقوع آن است و در امتهاى گذشته نظیر آن واقع شده است و قرآن کریم موارد مختلفى از رجعت را بیان نموده است از جمله به داستان قومى اشاره مى کند که از ترس طاعون از وطن خود فرار کردند و خداوند آنها را مدتى طولانى میراند و سپس به سبب دعاى یکى از پیامبران بنام «حزقیل» همه آنها را زنده کرد بعد از آن پس از مدتى به اجل طبیعى از دنیا رفتند (7).

براى روشن شدن مطلب دو آیه و دو روایت نقل مى شود:

الف) آیات:

1- قرآن مى فرماید: «الم تر الى الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذر الموت، فقال لهم الله موتوا، ثم احیاهم ان الله لذو فضل على الناس و لکن اکثر الناس لایشکرون (8)؛ آیا ندیدى آنان را که از بیم مرگ از خانه هاى خود بیرون رفتند و آنها هزاران تن بودند، پس خداوند به آنها گفت: بمیرید. سپس آنان را زنده کرد، بى گمان خدا بر مردم صاحب فضل است. و لکن بسیارى از مردم سپاسگزارى نمى کنند».

و طبق قاعده معروف: «حکم الامثال فیما یجوز و ما لا یجوز واحد» احتمال امتناع آن از بین مى رود و ثابت مى شود که رجعت یک کار ممکنى است و نمى تواند در این امت (پیامبر اسلام) ممکن نباشد، و روایات ما آن را اثبات کرده اند و پیامبر (ص) در این مورد مى فرماید: «یکون فى هذه الامه کل ما کان فى بنى اسرائیل حذو النعل بالنعل و القزة بالقزة (9)» هر اتفاقى که در بنى اسرائیل رخ داده بدون ذره اى کم و زیاد در این امت هم رخ مى دهد.

2- آیه ى دیگرى که بر رجعت دلالت دارد این است که خداوند مى فرماید: «و یوم نحشر من کل امة فوجاً (10)» (به خاطر آور) روزى را که ما از هر امتى، گروهى را از کسانى که آیات ما را تکذیب مى کردند محشور مى کنیم، و آنها را نگه مى داریم تا به یکدیگر ملحق شوند، این آیه مربوط به قیامت نمى تواند باشد چون در قیامت همه محشور مى شوند نه از هر گروهى فوجى، لذا این آیه مربوط به رجعت مى شود.

ب) روایات:

1- مأمون خدمت امام رضا (ع) عرض کرد یا ابا الحسن درباره رجعت چه مى گویى؟ حضرت فرمود: رجعت حق است در امت هاى پیشین بوده است و قرآن هم ازآن سخن گفته است و پیامبر هم فرمود: پس مى آید، براى این امت هر آنچه براى امت هاى گذشته پیش آمد، بدون کم و زیاد، و فرمود هنگامى که مهدى (عج) از فرندان من ظهور نماید، عیسى از آسمان پایین آمده پشت سر آنحضرت نماز مى گذارد ... مأمون عرض کرد سرانجام چه مى شود؟ فرمود: حق به اهل خودش بر مى گردد. این روایت به خوبى دلالت بر وجود رجعت و صحت آن دارد که نیازى به توضیح نیست.

2- سلمان مى گوید: پیامبر اسلام (ص) دوازده امامى بعد از خود را معرفى نمود، و اسامى هر یک را بیان نمود، من گریستم و عرض کردم آیا من آنها را درک مى کنم؟ فرمود: تو اى سلمان و امثال تو آنها را دوست مى دارند و با معرفت آنها را درک مى کنند، سلمان گوید خدا را شکر کردم سپس عرض کردم یا رسول الله آیا من تا زمان آنها زنده خواهم بود؟ فرمود: اى سلمان این آیه را بخوان «هنگامى که نخستین وعده فرا رسد گروهى از بندگان نیرومند و جنگجوى خود را بر ضد شما مى انگیزم، خانه ها را جستجو کنند و این وعده اى است قطعى پس شما را بر آنها چیره مى کنیم و شما را بوسیله دارییها و فرزندان کمک خواهیم کرد و نفرات شما را بیشتر قرار مى دهیم (11)» سلمان مى گوید من از روى شوق گریه نمودم و گفتم یا رسول الله این حادثه در زمان شما (و با حضور شما) خواهد بود فرمود آرى و الله در آن زمان من و على و فاطمه و حسن و حسین و نه امام از فرزندان حسین (علیهم اسلام) و هر کسى که در مسیر اهلبیت مظلوم واقع شده اند همه یکجا گردهم مى آییم، آنگاه ابلیس و لشکریان او و مؤمنین واقعى و کافران حقیقى حاضر مى شوند، و فرمود ماییم تأویل این آیه: «ما چنین اراده نموده ایم، که بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان وارثان روى زمین قرار دهیم». سلمان مى گوید از نزد پیامبر (ص) برخواستم از آن به بعد، هیچ باکى نداشتم که من مرگ را ملاقات کنم و یا او به سراغم آید (12)».

------------------------------------------------------------------------------

 (1)- اعراف/ 158.

 (2)- رم/ 42.

 (3)- مائده/ 110.

 (4)- انبیاء/ 105.

 (5)- محمد باقر مجلسى، (مترجم على دوانى) بحارالانوار (مهدى موعود) (دار الکتاب، ج 26، 1373 ه- ش، تهران) ص 476.

 (6)- سید ابوالحسن مولانا، مهدى و مساله رجعت، (انتشارات نور ولایت، اول، تبریز، 1375 ه- ش) ص 21.

 (7)- محمد حسین طباطبائى، تفسیر المیزان، (جامعه مدرسین حوزه علمیّه قم، قم) ج 2، ص 282.

 (8)- بقره/ 243.

 (9)- شیخ حر عاملى، الایقاظ من الهجعه ... (مترجم سید هاشم رسولى محلاتى) دار الکتب، قم) ص 29.

 (10)- نمل/ 83.

 (11)- اسراء/ 5- 6.

 (12)- بحار الانوار (پیشین) ج 53، ص 143.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 70

                        بنا به اعتقاد شیعه، ظهور امام دوازدهم آنها از هند خواهد بود، در حالی که انتخاب هند برای مکان ظهور چه مناسبتی ندارد؟

 

جواب:

از آنجا که تاریخ و زمان ظهور حضرت حجت امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) از مسایلی است که در آینده رخ خواهد داد، طبیعتاً تعیین هر یک از این مسایل، پیشگویی و اخبار از آینده محسوب می‏گردد و شاید یگانه راه معرفت آن نیز مراجعه به اخبار و احادیث اهل بیت عصمت و طهارت باشد. احادیث و اخبار، نه تنها تاریخ ظهور آن حضرت را تعیین نکرده، بلکه وقّاتون (یعنی تعیین کنندگان وقت آن را) هم تختئه و تکذیب کرده و اصولًا تعیین زمان ظهور را امر مکروهی شمرده است. (1) اما در زمینة مکان ظهور احادیث بسیار زیادی به ما رسیده که مضمون همةآنها، ظهور حضرت از مکه مکرمه و به طور خاص بین رکن و مقام است. در این جا تنها به ذکر نمونه‏هایی از این احادیث بسنده می‏کنیم:

1- امام باقر (علیه السّلام) فرمود: چون حضرت قائم (عج) در مکه قیام کند و آهنگ کوفه کند، منادی فریاد کشد که کسی خوردنی و آشامیدنی همراه خود برندارد و سنگ حضرت موسی که یک بار شتر وزن دارد، با آن حضرت است، در هر منزلی که فرود آیند، چشمه آبی از آن بجوشد که گرسنه را سیر و تشنه را سیراب کند. (2)

2- از حذیفه نقل شده که پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: اگر از دنیا جز یک روز باقی نماند، در آن روز خداوند مردی از اولاد مرا بر می‏انگیزد که هم اسم و هم خلق من بوده و مردم بین رکن و مقام با او بیعت می‏کنند. (3)

3- همچنین حذیفه در ضمن حدیثی طولانی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: بعد از خروج سفیانی و اعمال فجوری که مرتکب می‏شود، منادی از آسمان ندا می‏دهد که خداوند زمان جباران و ستمکاران را به سر آورده و صاحب امر شما در این هنگام بهترین امت محمد (صلی الله علیه وآله)، یعنی حضرت مهدی (عج) است، پس در مکه به او ملحق شوید. (4)

4- امام باقر (علیه السّلام) فرمود: گویی قائم (عج) را در روز عاشورایی که روز شنبه است، می‏بینم در حالی که بین رکن و مقام ایستاده است و جبرئیل در کنار او ندا می‏دهد: بیعت از آن خداست، پس زمین را پر از عدل و داد می‏کند. (5)

5- از امام سجاد (علیه السّلام) در ضمن حدیثی طولانی نقل شده است: «... لم یخرج الی مکه و الناس یجتمعون بها ...؛ حضرت حجت (عج) به سوی مکه رفته و مردم هم با او همراه می‏شوند. (6)

6- از امام محمد باقر (علیه السّلام) نقل شده که فرمود: با امام زمان (عج) در مکه بر کتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بیعت می‏شود. (7)

پس از این روایات و سایر مباحث و گزارشات تاریخی استفاده می‏شود که امام زمان (عج) از مکه ظهور خواهد کرد و هیچ گزارشی مبنی بر ظهور آن حضرت از هند در تواریخ معتبر و احادیث صحیح وارد نشده است. و در اعتقادات شیعیان هم ملاک فرمایش و احادیث وارده از پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) می‏باشد و اعتقاد شیعیان بر این پایه استوار است. از اینرو شیعه هیچ اعتقادی مبنی بر اینکه امام زمان از هند ظهور خواهد کرد ندارد و اعتقاد شیعیان در مورد ظهور امام زمان (عج) همان مکان موجود در روایات (مکه) می‏باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- اصول کافی، ج 2 ص 4 الی 190.

 (2)- همان کتاب، ج 1، ص 336.

 (3)- بحار الانوار، ج 52- 290 و عقد الدرر باب 2، حدیث 41، (به نقل از المهدی الموعود المنتظر عند علماء السنه و الشیعه)، ص 17.

 (4)- عقدالدرر، باب 2، حدیث 42، (به نقل از المهدی الموعود المنتظر .... ص 17.

 (5)- بحار الانوار، مجلسی، محمد باقر، ج 52، ص 290.

 (6)- بحار الانوار، مجلسی، محمد باقر، ج 52، ص 306.

 (7)- بحار الانوار، مجلسی، محمد باقر، ج 52، ص 308.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 71

                        مبنای علمای شیعه در اثبات حقانیت خود در طول تاریخ و نیز در عصر حاضر بر استدلالات علمی و استناد به نقل مسائل عقلی است، یا اهانت و ردّ مخالف و عدم مباحثة علمی؟

 

جواب اجمالی:

با توجه به شواهد معتبر تاریخی مبنای علمای شیعه بر استدلالات علمی و استناد به مسائل عقلی و نقلی می‏باشد و به برکت این استدلالات علمی و منطقی بود که شیعه از دریای پر تلاطم روزگار نجات یافت.

جواب تفصیلی:

سنت پیامبر (ص) بعد از کتاب خدا از مهمترین منابعی است که مورد پذیرش همه مذاهب و فرقه‏ها می‏باشد. اگر چه بعضی از علمای اهل سنت با دیدگاه افراطی به این مطلب می‏نگرند و بدون هیچ توجهی به نقش عقل، فقط نقل را حجت می‏دانند. و بعضی از آنان عقل را به عنوان اصل در اثبات مسائل دینی خود مطرح کردند بدون اینکه توجه خاصّی به نقل و سنت پیامبر (ص) داشته باشند. اما در میان این مذاهب مکتب شیعه راه جامع تری را انتخاب کرده و عقل و نقل را با هم در خدمت استدلالات و روش بحثی خود قرار داده است. (1) و راه اعتدال را در پیش گرفته که استاد مطهری به این اعتدال اشاره می‏کند و می‏گوید «تعقل و تفکر شیعی نه تنها با فکر حنبلی که از اساس منکر استدلال در عقاید بود و با تفکر اشعری که اصالت را از عقل گرفته، مخالف و مغایر است و با تفکر عقلی معتزلی هم مخالف است زیرا تفکر معتزلی هر چند عقلی است ولی جدلی است نه برهانی.» (2) پس عقل؛ آن هم از نوع برهانی بعد از نقل در مکتب شیعه از جایگاه بلندی برخوردار است تا آنجا که از آن به عنوان حجت باطنی خداوند در مقابل حجت ظاهری یعنی پیامبران را یاد کنند. (3)

علمای شیعه هم باتوجه به قرآن کریم که می‏فرماید: «ادعُ الی سبیل ربِّکَ بالحکمةِ و الموعظةِ الحسنةِ و جادلهم بالتی هی احسن» (4) برای اثبات حقانیت خود، روش حکمت، برهان، موعظه و جدال احسن را انتخاب کردند که هر سه روش در مقابل تهمت و زور می‏باشد، چون معنی حکمت یعنی: گفتگو بر سبیل منازعه می‏باشد. (5)

آری علمای شیعه بدون هیچ طمعی در حکومت و قدرت و بنا به وظیفة خطیر امر به معروف ونهی از منکر و تنویر افکار، شروع به تالیف و تدریس و بحث و مناظره در حوزة دینی نمودند و آثاری که از بزرگان شیعه به یادگار مانده، جز درس و بحث و تألیفات علمی چیز دیگری را اثبات نمی‏کند. آثار علمایی مانند سید مرتضی، شیخ مفید، شیخ طوسی، و ... همه وهمه در راستای اثبات حقانیت معارف مستدل شیعه و در جواب به مخالفان از راه قلم و مباحثة علمی و به دو از اهانت می‏باشد. کتاب «الشافی» سید مرتضی در جواب اشکالات قاضی عبدالجبار معتزلی در امامت، کتاب تجرید العقاید خواجه نصیر، کتاب شبهای پیشاور نوری، و ایجاد نمودن دارالتقریب مذاهب توسط آیت‏ا ... العظمی برجردی در مرکز علمی اهل تسنن قاهره، سیاست استدلالی و منطقی شیعه در مباحثات و برخورد با مخالفان را ثابت می‏کند.

اما در مقابل این سیاست علمی شیعیان، مخالفان از راه کینه و عداوت وارد شدند و هر چه از ظلم، ستم، قتل، و اهانت، در توان داشته نثار شیعیان و علمای آنها کردند. امویان و عباسیان وافرادی چون حجاج از خون هیچ عالم شیعی به راحتی نگذشته و مورخان و متکلمان قلمهایشان را آلوده به نسبت‏های ناروایی به شیعه چون زندیق، رافضی، ملحد، کردند. که تاریخ پر از اسنادی از این قبیل می‏باشد.

ولی علمای شیعه در مقابل این اهانت‏ها با مسلح شدن به علوم مختلف مذهب شیعه را در برابر طوفانهای وحشتناک روزگار نجات دادند. و در حال حاضر هم علمای شیعه عقیده دارنند که شیوة تحمیل رأی بر دیگران مخصوصاً در حوزة اندیشه و دین، شیوه‏ای وحشیانه و به دور از منطق و انصاف و انسانیت و روش علمی است‏

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- ربانی گلپایگانی، درآمدی به علم کلام، ص 188 و 189.

 (2)- استاد مطهری، آشنایی با علوم اسلامی (کلام و عرفان)، ص 54.

 (3)- اصول کافی، ج 1، کتاب عقل و جهل، حدیث 12.

 (4)- سورة نحل، آیه 125.

 (5)- علامه طباطبائی، نفسیر المیزان، ج 12، ص 374 و 371.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 72

                        چه دلیلی بر مسلمان بودن شیعیان وجود دارد؟

 

جواب اجمالی:

دلایل زیادی بر مسلمان بودن شیعه هست. اول آن‏که شیعه، به مانند سایر مسلمانان اقرار به شهادتین دارند، به احکام اسلام معتقدند، به آن عمل می‏کنند، رو به قبله نماز می‏گذارد، اعتقاد به قرآن و کعبه به عنوان قبله دارد و ... هر کس که از اقرار به شهادتین برگردد یا حکمی از احکام ضروری اسلام را انکار کند، کافر است که هرگز از شیعه چنین اموری دیده نشده است. دوم این‏که مفتی اعظم اهل‏سنت، شیخ شلتوت، فتوا به جواز تعبد به مذهب شیعه داده است و این دلیل آن است که شیعه مسلمان است که جواز تعبد به مذهب آنان داده شده است. نوع احترام و اکرام شیعه نسبت به رسول‏اکرم- صلی الله علیه و آله- و ائمه اهل‏بیت- علیهم‏السّلام- باعث خروج از دین نمی‏گردد، زیرا به دستور شخص پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله- و نحوه تربیتی است که در مکتب قرآن و عترت می‏باشد و این تعبد و پرستش آنان نیست. چون عبادت خضوع و خشوع به شخص خاصی می‏باشد که اخلاص در آن شرط است.

جواب تفصیلی:

همه فرق و نحله‏های اسلام اتفاق دارند که هر کس، شهادتین را بر زبان بیاورد، مسلمان است و تا مادامی که از آن برنگشته یا حکمی از احکام ضروری اسلام را مانند وجوب نماز و روزه و ... را انکار نکرده باشد، مسلمان می‏باشد.

 «ابن تمیمه در منهاج السنة (ج 3، ص 20) می‏گوید: قول سلف و ائمه فتوی مثل ابی‏حنیفه، شافعی، ثوری، داود بن علی و غیر اینها (این است که) در مسائل اصولی و فرعی اگر مجتهد خطا کند، گناه ننموده است. یعنی کسی از روی اجتهاد بگوید سیگار کشیدن جایز است، تبرک جستن به حرم (قبه) پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله- مستحب است، مسافرت جهت زیارت قبر آن حضرت مستحب است یا بدعت نیست، یا شرک نیست؛ برای مجتهد دیگر که نظرش برخلاف آن است، جایز نیست که به معارضه با او برخیزد و او را تفسیق و تکفیر کند. زیرا اینها از ضروریات دین نیست.» (1)

شیعه هم مانند سایر فرق اسلام به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله- شهادت می‏دهد و به قرآن و سنت او معتقد است، به سوی کعبه نماز می‏گزارد و به فروع دین از نماز گرفته تا «تبری» اعتقاد راسخ دارد و آن را جزء ضروریات دین می‏داند. تکفیر افرادی که اقرار به شهادتین کرده‏اند و به راه و روش مسلمانان زندگی می‏نمایند از گناهان بزرگ است و برخلاف سیره پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله- سیره تابعین و تابعیِ تابعین است. سیره آنان این بود که هرکس اظهار شهادتین می‏کرد و به احکام اسلام ملتزم بود آن را مسلمان می‏دانست.

بخاری از پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله- نقل می‏کند که: «امرتُ ان اقاتل الناس حتی یقوموا لا اله الا الله فاذا قالوها و صلوا صلاتنا و استقبلوا قبلتنا و ذبحوا ذبیحتنا و حرم علینا دماؤهم و اموالهم» و فی حدیث آخر «... عصموا فی دماءهم و اموالهم و حسابهم علی الله» کسی که شهادتین را بر زبان جاری می‏کند، نماز ما را بخواند، رو به قبله نماید و مثل ما حیوانات را تذکیه (ذبح) نماید، جان و مال و خون آنان در أمان است و ریختن خون آنان و غارت اموال آنان حرام می‏باشد، زیرا این شخص مسلمان می‏باشد. اما راهی که برای ثابت کردن اسلام شیعه باید طی کرد این است که اول: باید دلائلی که برای نفی مسلمان بودن شیعه هست، بررسی شود. دوّم بررسی عقاید شیعه و عرضه کردن آن بر قرآن که میزان همه ایده‏ها، افکار، کردار و رفتار مسلمانان می‏باشد. سوم بررسی چگونگی پیدایش مذهب شیعه است. دربارة هر سه راه، کتاب‏ها و آثار ارجمند و گرانبهایی وجود دارد. به نظر نگارنده آنچه که مهم است که در این‏باره گفته شود این است که شیعه مسلمان است و در آن هیچ شک و شبهه‏ای نیست. زیرا یکی از فرقه‏های مهم اسلامی به حساب می‏آید، و مانند دیگر مسلمانان، اقرار به شهادتین دارند و رو به قبله نماز گزارد و ....

علاوه بر آن، دلایل نظری کافی و وافی وجود دارد. یکی از آنها، سخن مفتی اعظم جامع الازهر در حقانیت مذهب شیعه است. شیخ شلتوت، شیخ جامع الازهر، مفتی اعظم، فتوایی را در تاریخ هفدهم ربیع‏الأول هزار و سیصد و هفتاد و هشت صادر کردند که فتوکپی آن فتوی در کتاب «الوحدة الاسلامیة» در ص 22 مقدمه موجود است. ایشان در آن فتوا گفته است که تعبد به مذهب شیعه امامیه جایز است. (2)

در مقابل این فتوا، فتوای علماء وهابی است که فتوا داده بودند که شیعه، مسلمان نیست. دلیل آن علماء، بر نامسلمانی شیعه امامیه این است که اینها انبیاء و ائمه اهل‏بیت- علیهم‏السّلام- را می‏پرستند. به دلیل این‏که شیعه- العیاذ بالله- شبیه نصاری برای ائمه اهل‏بیت- علیهم‏السّلام- مقامی قائل‏اند که نصاری برای مسیح قائل‏اند و به آنها توسل می‏جویند و در مزار آنها به زیارت آنها می‏روند و در آنجا گریه و زاری و تضرع می‏کنند، آنان را واسطه نعمت‏های الهی می‏شمارند. عمده نشانه و علامت‏های نامسلمان بودن شیعه اینها است.

در جواب این عالمان وهابی باید گفت: اولًا شیعه و اهل‏سنت در دو امر اساسی و مهم- که علامت مسلمان بودن هست- هم‏صدا و مشترکند، در شهادت به وحدانیت خدا و شهادت به پیامبر رسول اکرم- صلی الله علیه و آله- و آنچه بر او نازل و وحی شده است. امر سومی هم هست که هم باعث اشتراک و همصدایی شیعه و اهل سنت است و هم موجب اختلاف آنها، بلکه اولین نقطه اختلاف و منشاء جنگ و نزاع و درگیری این دو گروه می‏باشد، وآن، امرِ خلافت امام علی بن ابیطالب- علیه‏السّلام- است. در میان اهل‏سنت، امام علی بن ابیطالب- علیه‏السّلام-، به اشاره امام حنبل، خلیفه چهارم راشدین شد، امّا شیعه آن حضرت را وصی و جانشین بلافصل و انتصابی رسول اکرم- صلی الله علیه و آله- می‏داند. اختلاف این دو فرقه در وصف این امام همام است آیا او امام و خلیفه اولِ انتصابی پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله- است یا از خلفاء راشدین به انتصاب و قرارداد امام حنبل است.

اگر در سیره و تاریخ دقت و بررسی شود، می‏یابیم که امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب- علیه‏السّلام- تا زمان عمر بن عبدالعزیز نه تنها خلیفه به حساب نمی‏آمد، بلکه به سیره و سنت به جامانده از معاویة بن ابی‏سفیان، مستحق لعن و سب در قنوت نمازها بود- فعل و قول و تقریر امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب- علیه‏السّلام- در میان اهل‏سنت، حجت و اعتبار ندارد. «نهج‏البلاغه»، که گزیدة انتخابی سیدرضی (ره) از سخنان و سیره آن امام همام هست، در نزد اهل‏سنت- نه از جهت تاریخی و نه از جهت مواعظ و حکم اخلاقی و نه از سایر جهات- معتبر نیست. فقط به عنوان یک کتاب بلاغت و فصاحت در بعضی از دانشگاه‏ها و مراکز علمی تدریس می‏شود. چون اگر نهج‏البلاغه آنچنان که برای شیعه امامیه، یک کتاب زندگی، کتاب توحید، کتاب حکومت و سیاست و مرتبه نازله قرآن می‏بود و همان اعتبار و منزلتی که در میان شیعه دارد در میان اهل‏سنت می‏داشت، امروز جامعة نمونه و پویائی از مسلمانان را شاهد بودیم.

ثانیاً: فراتر از آن یک حکم فقهی متفق بین تمامی فرق اسلامی هست که هر کس یکی از اصول- توحید، نبوت، معاد- را منکر شود و یا یکی از ضروریات دین مقدس اسلام را انکار نماید خونش حلال است و کشتن او جایز است. در طول تاریخ اگر خوب بررسی و تأمل شود می‏بینید که ائمه اهل‏بیت- علیهم‏السّلام-، از امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب- علیه‏السّلام- گرفته تا امام حسن بن علی الزکی العسکری- علیه‏السّلام- برای حفظ همان اصول دین و ضروریات دین جان خودشان را از دست داده‏اند و شهید شده‏اند، و شیعیان آنان هم به همان اصول و ضروریات پای‏بند بوده‏اند و هیچگاه از آن تخطی و تجاوز نکرده‏اند. از طرفی می‏بینیم، کسی به مهدوریت خون مخالف خلافت ابوبکر و عمر و عثمان فتوا نداده‏اند. امّا در تاریخ می‏یابید که در زمان ابوبکر بعد از شور کردن بالأخره به قتل علی- علیه‏السّلام-، رأی داده‏اند و خالدبن ولید را مأمور قتل او کردند و لکن موفق نشدند. (3) عمر خلیفه ثانی هم به حضرت علی- علیه‏السّلام-، گفت: اگر بیعت نکنی گردنت را می‏زنم. (4) ابوبکر هم دستور داد که شیعه‏ها اگر نیایند و بیعت نکنند با آنها بجنگید. (5) نتیجه‏ای که بر پایة اندیشة نادرست می‏توان گرفت این است که وقتی امام این فرقه در نزد آن آقایان، مهدور الدم باشد، پس شیعیان او نیز مهدورالدم بوده و از دین، خارج خواهند بود.

ثالثاً: اما استدلال آن مفتی که شیعیان، مسلمان نیستند چون ائمه خودشان را واسطه نعمت می‏دانند، این استدلال بیش از آن‏که بر نامسلمان بودن شیعه، دلالت کند، علت عناد و تنفر و دشمنی خود آن مفتی و پیروانش را می‏رساند. در آیة هفتاد و چهار سورة مبارکه توبه می‏فرماید: «قسم به خدا یاد می‏کنند که حرف کفر بر زبان نیاورده‏اند (چنین نیست) البتّه سخن کفر گفته و پس از اظهار اسلام کافر شدند و همت بر آنچه موفق بر آن نشده‏اند، گماشتند: «وما نقموا الا اغنیهم الله و رسولهُ» آنها (به جای آن‏که) از آن بی‏نیازی که به فضل خدا و رسول نصیب آنها شد (شکر گویند) در مقام انتقام و دشمنی برآمدند. فاعل بی‏نیازی که موجب دشمنی آنها شده است، هرکس حساب شده است خدا و رسولش. این تثنیه در خیلی از امور دیگر هم در آیات قرآنی دیده می‏شود مثلًا در تدبیر عالم. در بسیاری از آیات می‏فرماید: که مدبر عالم فقط خداست، در بعضی آیات دیگر، بعضی کارها را به مدبرات عالم اسناد می‏دهد، به ملائکه و سایر اسباب مادی اسناد می‏دهد. (6) در سورة حمد می‏فرماید: ما فقط از تو استعانت می‏جوئیم. در سورة بقره می‏فرماید: (7) از نماز و صبر، استعانت جوئید. از این رو، شیعه، عنایت ائمه اطهار- علیهم السلام- و پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله- را در طول عنایت الهی و جلوه‏ای از آن‏که به خواست حضرت حق به ایشان عطا شده، می‏دانند. نه این‏که همدوش خدا، فاعل دیگری را نیز صاحب اختیار بدانند. (8) حال چگونه این امر سبب کفر و نامسلمانی شیعه می‏شود.

رابعاً: سخن دیگر آن مفتی که گفته شیعیان به زیارت قبور ائمه اهل‏بیت- علیهم‏السّلام- می‏روند و در آنجا زاری و تضرع می‏کنند و به آنها توسل می‏جویند و طلب شفاعت می‏نمایند.

حل این مسئله چندان مشکل نیست. شفاعت، از آن خداست. امّا به عده‏ای اجازه و اذن داده است که شفاعت‏کنند. از نظر شیعیان شافعان در روز محشر رسول خدا- صلی الله علیه و آله- و قرآن و ائمه اهل‏بیت او- علیهم‏السّلام- و غیره هستند.

علاوه بر آن در زندگی عادی خودمان برای جریان امور از خیلی چیزها استعانت می‏جوئیم و برای پیشرفت کارمان خیلی چیزها را کنار بعضی چیزهای دیگر و یا اشخاص دیگری قرار می‏دهیم و آنها را جفت و شفیع می‏سازیم. آیا این امور شرک ورزیدن به خداست. با توجّه به این مثال، باید گفت: در امور معنوی شخصیت محترم و آبرودارِ در نزدِ خدا را شفیع فضل خدا می‏کنیم و از خدا طلب مغفرت و عفو و فضل می‏نمائیم.

در پایان می‏گوید: شیعه، فقط خدا را می‏پرستد و مثل اهل‏سنت، رو به قبله می‏ایستد و نماز بپا می‏دارد. برخی از پیروان ابن تمیمیه بر شیعه خرده می‏گیرد که شیعه، کافر است چون بوسه بر حجرالاسود در مراسم حج می‏زند و در هنگام سجود بر خاک سجده می‏کند.

در پاسخ می‏گوید: که استلام حجرالاسود و بوسیدن آن را امام اهل‏سنت عمر بن خطاب هم انجام داده است؛ هر ایرادی که بر شیعه وارد است بر او هم وارد است. امّا سجود بر خاک، شیعه به مانند اهل‏سنت سجده می‏کنند امّا سجودشان بر خاک «و علی التراب» است. بین این دو یعنی «لام» و «علی» فرق گذاشت. سجود بر خاک با سجود برای خدای تفاوت دارد آنچه که منافی عبادت و توحید عبادی و اخلاص است، سجود «غیر» الله است، یعنی متعلق و مضاف‏الیه «لام» غیر از «الله» تبارک و تعالی باشد، خود اهل‏سنت، سجود «علی الفِراش» می‏کند. آیا می‏شود گفت آنها فراش و فرش را می‏پرستند؟

با توجّه به مطالب فوق و ادلة قطعیه و حتی با توجّه به صراحت بزرگان اهل‏سنت، تردیدی باقی نمی‏ماند که تشیع یکی از فرقه‏های اسلامی است.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1). امین، محسن، کشف الرتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، ص 69.

 (2). بی‏آزار شیرازی، عبدالکریم، الوحدة الاسلامیة و التقریب بین المذاهب السبعه، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، مقدمه، ص 22.

 (3). ابن ابی الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 3، ص 284.

 (4). الامامه، ج 1، ص 13، ابن ابی الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 8 و 9.

 (5). تاریخ الطبری، 3، 210، شرح نهج‏البلاغه ابن ابی الحدید، 58. 1، العقد الفرید، 2، 250، تاریخ ابی‏الفداء. ج 1، 156.

اعلام النساء، 3، 1207، الامامه و السیاسة، 1، 14، به نقل الغدیر، ج 7، ص 77 دارالکتاب العربی، بیروت.

 (6). سورة یونس، آیة 3، سورة رعد، آیة 12، سورة انعام، آیة 61.

 (7). سورة حمد، آیة 5، سورة بقره، آیة 45، برای مطالعه، سورة زمر، آیة 42، سورة انعام، آیة 61، سورة زمر، آیة 44، سورة نجم، آیة 26، سورة نمل، آیة 65، سورة آل‏عمران، آیة 175.

 (8). طباطبایی، محمدحسین، المیزان، ج 9، ص 356، 357، جوادی آملی، هدایت در قرآن، و بحث هدایت در المیزان.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 73

                        علماى اهل سنت و وهابیت مکرّر از بزرگان خود حکم تکفیر شیعیان را با بیانهاى مختلف نقل کرده اند، و علت حکم به کفر و ارتداد شیعیان را بغض شیعیان به صحابه مى دانند آیا بغض به صحابه موجب کفر و ارتداد است؟

 

جواب اجمالى:

اولا: غیر از وهابى ها، مذاهب دیگر شیعه را کافر نمى دانند.

ثانیاً: خود علماى عامه هم اعتراف دارند که صرف لعن و دشنام و بغض اصحاب باعث کفر نمى شود.

ثالثاً: اگر بغض اصحاب باعث کفر مى شود باید معاویه را کافر بدانید چون بغض على (ع) را داشت و عایشه را کافره بدانید چون هم بغض على (ع) را داشت و هم بغض عثمان را.

رابعاً: عثمان را هم کافر بدانید چون بغض اباذر در دل داشت.

خامساً: اگر همه صحابه خوبند، تکلیف ارتداد عده اى از منافقین و ... چه مى شود؟

جواب تفصیلى:

مقدمه: براى روشن شدن جواب در مقدمه به چند نکته اشاره مى شود.

1- صحابه در لغت: صاحب یعنى ملازم انسان یا حیوان مکان یا زمان و فرق نمى کند مصاحبت با بدن باشد و یا با عنایت و همت، در عرف به کسى صاحب مى گویند که زیاد همراه کسى باشد (1) و فرق نمى کند خوب باشد یا بد مؤمن باشد یا کافر، چنانکه داریم «اذ یقول لصاحبه لا تحزن» و داریم فقال لصاحبه و هو یحاوره (2) آن مرد کافر، بمصاحب و رفیقش که مرد مؤمن فقیر بود گفت: همچنانکه داریم «ما بصاحبکم من جنة (3)» صاحب شما رسول الله (ص) دیوانه نیست، در مقابل آمده «قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت (4)» رفیق (با ایمان فقیر) گفت به رفیق (کافر) خود آیا کافر شدى، پس صحابه اختصاص به مؤمنین پاک دامن ندارد که تمامى آنان اهل بهشت و مورد رضاى خدا باشند.

2- تنها صحابى که بغضش و سب و حسادت با او کفر مى آورد طبق روایات اهل سنت على (ع) است «على خیر البشر فمن ابى فقد کفر (5)» على بهترین انسان است کسى که انکار کند کافر است، در جاى دیگر فرمود «لا یبغض علیاً مؤمن و لا یحبّه منافق (6)» مبغوض نمى دارد على را هیچ مؤمنى و دوست نمى دارد او را هیچ منافقى.

3- قرآن خبر از ارتداد بعضى از صحابه مى دهد «افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم (7)» اگر پیغمبر بمرگ طبیعى یا قتل از دنیا رفت شما به عقب بر مى گردید و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیت و کفر باز مى گردید (8).

4- دلیل آنهاى که مى گویند همه اصحاب خوبند آیه ى ذکر شده در ذیل است «لقد رضى الله عن المؤمنین از یبا یعونک تحت الشجرة (9)» خداوند از مؤمنان هنگامى که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند، راضى و خشنودند خدا آنچه را در درون دلهایشان (از ایمان و صداقت) نهفته بود مى دانست، این آیه اولا همان عمل بیعت را امضاء مى کند نه اعمال بعدى آنها را چناکه حضرت فرمود: «انتم الیوم خیر اهل الارض (10)» شما امروز (و نسبت به این عمل) بهترین اهل زمین مى باشید.

ثانیاً: همه صحابه در آنجا جمع نبودند و تعداد افراد 1525 و یا 1400 و یا 1300 نفر بوده اند (11). پس این آیه نمى تواند دلیل پاکى همه صحابه، و نسبت به افراد موجود، دلیل پاکى آنها نسبت به اعمال آینده آنها باشد.

بعد از این مقدمه یک جواب اجمالى داریم و آن اینکه آیا بغض تک تک صحابه حتى آنهاى که مرتد شدند، شراب خوردند، خونریزى کردند و ... باعث کفر و ارتداد مى شود یا بغض بعضى از آنها؟ اگر همه را بگویید که یقیناً حرف باطلى است، و از ایینجا ردّ ادله اى که ادعا شده است بر خوب بودن تمام صحابه دلالت دارند روشن شد، و اگر مراد این است که بغض بعضى از صحابه باعث کفر و ارتداد مى شود چه دلیلى بر این اختصاص وجود دارد؟ ما که مى گوییم دشمن على کافر است، علاوه بر آیات مودت و روایات خود شیعه از کتب خود عامه دلیل داریم که در مقدمه نقل شد، تازه بغض آن بعض که باعث کفر مى شود، آیا بغضى که ناشى از کارهاى خلاف آنها باشد و یا بغض شخصى و یا بغضى ناشى از کارهاى خوب آنها؟ بغض از کارهاى خلاف آنها که یقیناً باعث کفر نمى شود چون قرآن محبت شیوع گناه را و معاونت و همکارى در گناه را رد نموده و در روایات رضایت به فعل زشت قومى با شرکت در جرم آنها حساب شده است. و اما بغض شخصى که شیعیان نبودند در آن زمان و الآن هم ندارند، و بغض نسبت به کارى خوب معنى ندارد، پس مى ماند بغض نسبت به کارهاى خلاف آنها، اما جواب تفصیلى:

اولا: غیر از وهابى ها، بقیه اى گروهها و مذاهب چهارگانه، شیعیان را کافر نمى دانند، الازهر مذهب امام صادق (ع) را به رسمیت شناخته است و ابن اثیر جزرى صاحب جامع الاصول شیعیان را از فرق اسلامى بشمار آورده (12)، و این وهابى هاست که خارج از مذاهب اربعه اهل سنت و مخالف اکثر مسلمین مى باشند.

ثانیاً: علماى اهل سنت صرف طعن و بغض صحابه را باعث کفر نمى دانند، ابن حزم ظاهرى اندلسى مى گوید: دشنام دادن به صحابه از روى جهل باشد معذور است، و اگر از روى آگاهى باشد باعث فسق مى شود. ایجى شافعى، کافر شدن را رد نموده است، و امام غزالى مى نویسد سب و شتم صحابه ابداً باعث کفر نمى شود حتى سب شیخین و ملا سعد تفتازانى مى گوید باعث کفر نمى شود (13). امام غزالى در ج 2، احیاء العلوم نقل نموده که در زمان خلافت ابابکر روزى مردى به ابابکر دشنام و فحاشى نمود، ابو برزه اسلمى گفت خلیفه اجازه بده او را بقتل رسانم چه آنکه کافر گردیده، ابى بکر گفت: نه چنین نیست احدى نمى تواند چنین حکمى بنماید مگر پیغمبر (ص) (14).

ثالثاً: اگر بغض و دشنام به صحابى رسول الله باعث کفر است چرا وهابى ها و ... معاویه را کافر نمى دانند که بغض على (ع) را در دل داشت و سب و دشنام بر على را رواج داد، عده اى از بنى امیه از معاویه خواست که دست از لعن على (ع) بردار گفت: «لا و الله حتى یربوا علیه الصغیر و یهرم علیه الکبیر (15)» نه قسم به خدا دست بر نمى دارم تا کودکان بر (بغض على) و دشنام بر او تربیت شوند و بزرگان بر این عمل پیر شوند، و در پایان خطبه جمعه مى گفت: «اللهم ان ابا تراب الحد فى دینک و حسد عن سبیلک فالعنه لعناً و بیلا (16)» خدایا ابو تراب ملحده شده است و راه تو را بسته است پس لعن کن او را لعن زیاد با اینکه در مقدمه، نکته دوم گفتیم تنها کسى از صحابه که سب او، بغض او، مخالفت با او کفر مى آورد طبق مدارک عامه على علیه السلام است در عین حال معاویه را کافر نمى دانند.

رابعاً: اگر بغض صحابه باعث ارتداد است چرا عایشه را کافرة نمى دانید با اینکه بغض شدیدى نسبت به عثمان خلیفه سوم و صحابى پیامبر (ص) داشت چنانکه یعقوبى نقل مى کند از عایشه که گفت: «به خدا قسم دوست داشتم که او پاره پاره در جوالى از جوالهاى من بود و مى توانستم او را حمل کنم و به دریا افکنم (17)» و عثمان هم بغض عایشه را در دل داشت با اینکه همسر پیامبر، و ام المؤمنین بود! لذا دستور داد «مقررى عایشه را که عمر مى داد کم کند (18)» و عایشه هم گفت: «جامه پیامبر خدا هنوز کهنه نگشته ولى عثمان سنت او را کهنه کرده است (19)».

خامساً: چرا عثمان را کافر نمى دانید که بغض عده اى از صحابى را در دل داشت و آنها را مورد آزار قرار داد.

1- عثمان با عمر و عاص صحابى دشمنى داشت «او عمر و راعزل کرد و همین سبب دشمنى عثمان و عمر و بن عاص گردید (20)».

2- زارة صحابه پیامبر را تبعید کرد به شام و «از آنجا بر جهازى بى روپوش سوار نموده دوباره به مدینه برگرداند، د رحالى که گوشت دورانش ریخته بود (21)» و خود زراره را هم باید کافر بدانید چون با عثمان صحابى مخالفت کرد (22)!.

3- و نسبت به عمار صحابى خاص رسول خدا خشم نمود و مى خواست او را تبعید کند (23) و او را مورد ضرب و شتم قرار داد (24).

4- عبدالرحمان بن حنبل صحابى پیامبر (ص) را به قموص خیبر تبعید کرد (25).

سادساً: اگر صحابى همه خوب بودند، طبق آیه ى که به آن استدلال نموده اند و ما در مقدمه ذکر کردیم و بغض آنها سبب کفر مى شود چرا قرآن خبر از ارتداد عده اى مى دهد، و یعقوبى مى گوید «گروهى از عرب (صحابى) مدعى پیامبرى شدند و گروهى مرتد شدند و تاجها بر سر نهادند، مردم هم از دادن زکات به ابوبکر امتناع ورزیدند (26)» با اینکه از صحابه بودند، و این همه آیات که درباره منافقین، متخلفین (27) و ... آمده در مورد صحابه نیست؟ مگر در بین صحابه امثال عبیدالله بن ابى، ابى سفیان حکم بن عاص (عموى عثمان طرید رسول الله) ابو هریره، ثعلبه انصارى، یزید بن ابى سفیان، ولید بن عقبه، حبیب بن مسلم و سمرة بن جندب و عمر و بن عاص و شرین ارطاة (خونخوار) و مغیر بن شعبه، و ذى الثدیه خارجى و امثالهم نبودند، اگر هم صحابى خوب بودند چرا بقول یعقوبى «انصار از ابوبکر کناره گرفتند پس قریش بخشم آمدند (28)». با اینکه هم صحابى بودند، مگر سعد بن عبادة با ابابکر مخالفت و دشمنى نکرد.

و سابعاً: اگر بغض و کینه اى صحابى باعث کفر است تمام مبغضین على (ع) کافر بودند (که طبق نکته اى دوم در مقدمه، تنها جایى که جا دارد همین مورد است، جمله اى دارد ابن ابى الحدید که فقط ترجمه اى آن را نقل مى کنم «ولى روزى که على بر مسند خلافت نشست 25 سال از رحلت پیامبر مى گذشت و انتظار مى رفت که در این مدت طولانى عداوت ها و کینه ها به دست فراموشى سپرده شود ولى بر خلاف انتظار روحیه مخالفان على پس از گذشت ربع قرن عوض نشده بود و عداوت و کینه اى که در دوران پیامبر (ص) و پس از درگذشت حضرت نسبت به على داشتند کاهش نیافته بود حتى فرزندان قریش و نو باوگان و جوانان آنان که شاهد حوادث خونین معرکه هاى اسلام نبودند، و ... سرسختانه با على عداوت ورزیده و کینه او را به دل داشتند (29) و باید بپذیرید همه آنهاى که جنگ صفین را جمل و نهروان را بر ضد على راه انداختند و به بغض على جنگیدند کافر شدند، از اینجا جعلى بودن حدیثى که نقل کرده اند «ان اصحابى کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم (30)» اصحاب من مانند ستارگانند و بهر یک اقتدا کنید هدایت شده اید» روشن مى شود.

چون در بین اصحاب منافق مرتد جنایت کار شرابخور بوده، آیا مى شود به آنها اقتداء کرد؟ چنانکه علماى شما هم طبق نقل سلطان الواعظین اعتراف به جعلى بودن آن دارند (31) در نتیجه باید گفت صحابه معصوم نبوده اند، غیر از على (ع) مذمت دیگران و بغض آنها را داشتن اگر بخاطر کارهاى خلاف آنها باشد باعث کفر نمى شود (32).

--------------------------------------------------------------------------

1- راغب اصفهانى، مفردات راغب (دفتر نشر الکتاب) ص 275.

2- کهف/ 32.

3- اعراف/ 183.

4- کهف/ 35.

5- على المتقى، الهندى، کنزل العمال فى سنن الاقوال، (مؤسسة الرسالة، چاپ پنجم، 1405 ه-)، ج 11، ص 625، روایت .. 33045

6- همان مدرک، ص 622، روایت 33027.

7- آل عمران/ 144.

8- زمخشرى مى گوید: و روى انه لماصرخ الصارخ قال بعض المسلمین لیت عبدالله بن ابى یأخذ لنا اماناً من ابى سفیان و قال ناسٌ من المنافقین لو کان نبیاً لما قتل ارجعوا الى اخوانکم و الى دینکم (نقل شده هنگامى که نداى کشته شدن پیامبر (ص) بلند شد بعضى از مسلمانها و صحابه گفت: اى کاش عبدالله بن ابى براى ما امان نامه مى گرفت عده اى دیگر منافقانه گفتند به دین برادران خود برگردید. (زمخشرى، الکشاف، دار الکتاب العربى، چاپ سوم، 1407 ه-- 1987 م) ج 1، ص 423- 422.

9- فتح/ 18.

10- زمخشرى، الکشاف، (پیشین) ج 4، ص 340.

11- همان مدرک، ص 340.

12- سلطان الواعظین، شیرازى، شبهاى پیشاور (دار الکتب الاسلامیة، چاپ سى و هفتم، 1376) ص 584.

13- همان مدرک، ص 583- 582.

14- همان مدرک، ص 584.

15- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، (دار احیاء التراث العربى، چاپ دوم، 1385)، ج 3، ص 57.

16- همان مدرک، ص 56.

17- ابن واضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه ابراهیم آیتى (مرکز انتشارات علمى و فرهنگى چاپ سوم، 1362) ج 2، ص 72.

18- همان مدرک، ص 71.

19- همان مدرک، ص 72، سطر اول.

20- همان مدرک، ص 56.

21- همان مدرک، ص 66 و 67.

22- همان، ص 65.

23- همان، ص 69.

24- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید (پیشین) ج 3، ص 8- 47.

25- تاریخ یعقوبى، پیشین، ج 2، ص 69.

26- تاریخ یعقوبى، پیشین، ج 2، ص 4.

27- سوره منافقین، اوائل بقره، توبه، مائده.

28- تاریخ یعقوبى، پیشین، ج 2، ص 2.

29- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید (پیشین) ج 11، ص 114.

30- شبهاى پیشاور (پیشین) ص 589.

31- شبهاى پیشاور (پیشین) ص 594.

32- شیعه مى گوید: یاران پیامبر اسلام (ص) مانند همه افراد دیگر باید با مقیاس ایمان و عملشان مورد بررسى قرار گیرند، آنها که عملشان مطابق دستورات دین اسلام بوده، محترمند و الّا حرمتى نخواهد داشت. کتاب و سنت است خوب و آنها که در عصر پیامبر (ص) و یا بعد از او بر خلاف کتاب و سنت عمل کردند باید طرد شوند، و نام صحابه بودن نباید سپرى براى جنایتکاران و افرادى مانند معاویه که تمام ضوابط اسلامى را زیر پا گذاشت و بر امام وقت، که همه امت اسلامى امامت او را، حداقل در آن زمان قبول دارند خروج کرد و آن همه خونهاى بى گناهان را ریخت نباید تقدیس شوند، همچنین پاره اى از صحابه جیر خوار که جزء دار و دسته او بودند (آیة الله مکار شیرازى و همکاران، تفسر نمونه (دار الکتب الاسلامیة چاپ سیزدهم، 1370) ج 6، ص 53.

بیانى از محروم علامه طباطبایى‏

بشهادت عمل خود صحابه روایاتى که ادعا شده است دلالت بر تقدیس آنها مى کند، صحیح نیستند و اگر صحیح باشند مقصود از آنها معناى دیگرى غیر از مصونیت و تقدیس قانونى صحابه و اگر فرضاً خداى متعال در کلام خود روزى از صحابه در برابر خدمتى که در اجراء فرمان او کرده اند، اظهار رضایت فرماید (توبه/ 100) معنى آن تقدیر از فرمانبردارى گذشته آنان است نه اینکه در آینده مى توانند هر گونه نا فرمانى که دل شان مى خواهد بکنند (علامه طباطبایى، شیعه در اسلام (مرکز مطبوعاتى دار التبلیغ اسلامى قم 1348 ش، 1389 ه- ق) ص 24- 24.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 74

                        در اعتقادات شیعیان چنین آمده که هر کس شیعه باشد، به بهشت مى رود، آیا صرف ادعاى تشیع مجوز دخول در بهشت است؟!

 

جواب اجمالى:

اولا: باید گفت بین شیعه واقعى و مدعى تشیع خلط شده است (و یا واقعاً مغالطه در کار است).

ثانیاً: تنها شیعه نیست که این اعتقاد را دارد بلکه روایات عامه هم بر این مساله تصریح دارند مانند خورازمى، حاکم حسکانى و ...

ثالثاً: هیچ شیعه اى نگفته است و نخواهد گفت که هر مدعى تشیع وارد بهشت مى شود، بلکه براى شیعه اوصاف زیادى در روایات خود آنها آمده است مانند ایمان، عمل صالح و ... که اگر آن اوصاف را دارا باشند به بهشت مى روند.

جواب تفصیلى:

با عرض سلام خدمت پرسشگر محترم از اینکه سؤال خویش را با ما در میان گذارده اید قدردانى و تشکر مى شود.

مقدمه:

براى روشن شدن جواب نکاتى تحت عنوان مقدمه بیان مى شود:

1- شیعه در لغت و اصطلاح: در لغت به معناى تقویت نمودن چیزى که باعث تقویت انسان مى شود، لذا به انسان شجاع «مشیع» گویند (1)، و همچنین به معناى پیرو نیز آمده است و در اصطلاح عبارت است از پیروان على و ائمه اطهار (ع)، هر چند در ابتدا یعنى زمان پیامبر اسلام (ص) به پیروان على (ع) گفته مى شد چنانکه سلمان، و اباذر و مقداد و عمار به این نام خوانده شده اند (2)، ولى بعدها معروف شد در شیعه اثنا عشرى و دوازده امامى، هر چند فرقه هاى هفت امامى و ... هم داریم ولى شیعه مطلق، همان شیعه دوازده امامى مى باشد. چنانکه مرحوم سلطان الواعظین از فیروز آبادى نقل نموده است که شیعه اسم غالب شده است بر هر کس که دوست بدارد على (ع) و اهل بیت (ع) او را بلکه بالاتر شیعه اسم مخصوص براى ایشان شده است (3).

2- گوشه اى از اوصاف شیعیان: 1- اطاعت از خداوند، چنانکه امام باقر (ع) فرمود: «فقط کسانى شیعیان ما هستند که مطیع خداوند باشند «انما شیعتنا من اطاع الله عز و جل (4)». 2- اهل هدایت و تقوى امام صادق (ع) فرمود: «شیعیان ما داراى هدایت و تقوى اهل خیر و ایمان و اهل فرح و پیروزى مى باشند (5)». 3- یاد خدا، موظبت بر نماز، حافظ اسرار و ...

امام صادق (ع) فرمود: «امتحنوا شیعتنا عند ثلاث ...» شیعیان ما را در سه وقت آزمایش کنید: الف) هنگام نماز که چگونه از آن محافظت مى کند. ب) در نزد اسرار که چگونه آنها را در نزد دشمنان ما حفظ مى کنند. ج) و نسبت به مال آن ها که چگونه با برادران خود همدردى مى کنند (6).

و آخرین حدیث امام صادق (ع) فرمود: «لیس من شیعتنا من قال بلسانه و خلفنا فى اعمالنا ...» از شیعیان ما نیست کسى که به زبان بگوید شیعه هستم، ولى در عمل مخالف ما (ائمه) و آثار ما باشد و لکن شیعه ما کسى است که زبان و قلبش موافق ما و در رفتار و عمل، هماهنگ و پیرو ما باشد (7)».

بعد از این مقدمه اولا: باید گفت پرسشگر مغالطه بکار برده، در ابتداء مى گوید «هر کس شیعه باشد بهشت مى رود» و در پایان مى گوید آیا صرف ادعاى تشیع مجوز دخول در بهشت است» آیا شیعه که مراد همان شیعه واقعى و دوازده امامى است، با مدعى تشیع یکى است؟ آیا کسى که واقعاً مسلمان است با مدعى اسلام یکى است؟ و یا در قرآن داریم «کسى که توبه کند و ایمان بیاورد ... وارد بهشت مى شود (8)» آیا توبه کننده واقعى را مى گوید یا مدعى توبه را؟ و یا زمخشرى نقل نموده است «من مات على حب آل محمد یزف الى الجنة (9)» کسى با محبت آل محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) بمیرد بهشت مى رود، آیا مراد محبت واقعى است و یا محبت ادعائى؟

ثانیاً: تنها شیعه این اعتقاد را ندارد، بلکه روایات عامه هم بر این مطلب تصریح دارند، که به بعضى از آنها اشاره مى شود.

1- خوارزمى با اسنادش از پیامبر (ص) نقل نموده است که حضرت فرمود وقتى داخل بهشت شدم آنجا درختى را (با کیفیت خاص) دیدم به جبرئیل گفتم این درخت از آن کیست؟ گفت براى پسر عمت على (ع) «اذا امر الله الخلیقة بالدخول، الى الجنة یوتى شیعة على» هنگامى که به مخلوق دستور داده مى شود وارد بهشت شوند شیعیان على آورده مى شوند، تا مى رسند به آن درخت، پس لباسهاى زیبا بر اندام آنها پوشانده مى شود و بر اسب هاى ابلق سوار مى شوند و منادى ندا مى دهد «هؤلاء شیعة على بن ابیطالب» اینهاست شیعیان على (ع) که بر اذیت ها در دنیا صبر نمودند، و خدا هم امروز چنین پاداشى به آنها عنایت نموده است (10).

2- حاکم حسکانى از ابن عباس نقل نموده است، هنگامى که آیه ى «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریة» نازل شد پیغمبر (ص) فرمود: «هو انت و شیعتک، تأتى انت و شیعتک یوم القیامة راضیین مرضیین و یأتى عدوک غضباناً مقحمین (11)» منظور از این آیه تو و شیعیانت هستید، که در روز قیامت وارد عرصه محشر مى شوید، در حالى که هم شما از خدا راضى و هم خدا از شما راضى است، و دشمنت خشمگین وارد محشر مى شود و به زور به جهنم مى رود» روایت فوق را حاکم با بیش از بیست سند نقل نموده است.

3- ابن حجر و جلال الدین سیوطى، نقل نموده اند، که پیامبر فرمود: «انت و شیعتک موعدى و موعدکم الحوض، اذا جئتُ الامم للحساب، تدعون غراً محجلین» مراد از «خیر البریّة تو و شیعیان تو هستید وعده گاه من و شما کنار حوض کوثر است هنگامى که من براى حساب امتها مى آیم و شما دعوت مى شوید در حالى که پیشانى سفید و شناخته شده اید (12)» و ... پس روایات عامه هم بر بهشت رفتن شیعیان على (ع) تصریح دارند نه کسانى که ادعاى تشیع دارند.

ثالثاً چه کسى گفته است صرف ادعاى تشیع کردن و یا نام شیعه را داشتن باعث بهشت رفتن مى شود؟ آنچه از آیات و روایات شیعه استفاده مى شود این است که شیعیانى مى توانند وارد بهشت شوند، که به تمام معنى یک مسلمان کامل، و داراى اعمال حسنه و نیک و ایمان عمیقى باشند.

آیات:

اما از آیات فقط به آیه ى که قبلا متن آن نقل شد به ترجمه آن اکتفا مى شود: «و اما کسانى که ایمان آورند و اعمال صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات خدا هستند (13)» آیه ى فوق که طبق روایات نقل شده از عامه، درباره شیعیان مى باشد دو شرط اساسى را براى «خیر البریه» و شیعه بودن آنها قرار داده است. الف) ایمان. ب) عمل صالح.

روایات:

قبلا در مقدمه به چند روایت درباره اوصاف شیعه اشاره شد، در اینجا نیز به دو روایت اکتفاء مى شود.

1- امام صادق (ع) فرمود: «شیعیان ما در راه ولایت ما بذل کننده اند، و در راه دوستى ما محبت میورزند و در احیا و زنده نمودن امر ما تلاش مى کنند، هرگاه عصبانى شوند، ظلم نمى کنند، و هرگاه خوشحال و راضى باشند اسراف نمى کنند بر همسایگان خود برکت و کسانى که با آنها رابطه دارند در امان مى باشند (14)».

2- امام سجاد (ع) فرمود «خلق الله الجنة لمن اطاعه و احسن ...» خداوند بهشت را براى کسى آفریده است که مطیع و نیکوکار باشد، هر چند غلامى سیاه چهره باشد و آتش را آفریده است براى کسى که نافرمانى کند، و لو آقا زاده اى از قریش باشد (15)».

نتیجه این شد که شیعیان نمى گویند هر مدعى تشیّع وارد بهشت مى شود، بلکه شیعه اى وارد بهشت مى شود که داراى ایمان، عمل صالح و سایر صفات مؤمن واقعى باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

1- محمد راغب اصفهانى، المفردات فى غریب القرآن (دفتر نشر الکتاب، دوم، 1404) ص 270- 271.

2- سید محمد حسین طباطبایى، شیعه در اسلام (قم، دار التبلیغ اسلامى، 1348 ش) ص 4- 5 و پاورقى.

3- سلطان الواعظین شیرازى، شبهاى پیشاور (تهران، دار الکتب الاسلامیه، سى و هفتم، 1376) ص 153.

4- علیرضا صابرى، الحکم الزاهرة (قم، مؤسسه النشر الاسلامى، اول، 1405 ه- ق) ج 1، ص 238.

5- همان، ص 239.

6- محمد باقر مجلسى، بحار الانوار (تهران، المکتبة الاسلامیة) ج 83، ص 22.

7- همان، ج 68، ص 164.

8- مریم/ 60.

9- محمود زمخشرى، الکشاف، (بیروت، دار الکتاب العربى، سوم، 1407 ه- ق) ج 4، ص 220.

10- موفق مکى خوارزمى، المناقب (قم، مؤسسة النشر الاسلامى، سوم، 1417 ه- ق) ص 73، روایت 52.

11- حاکم حسکانى نیشابورى، شواهد التنزیل (؟؟؟؟) ج 2، ص 357، حدیث 1126. عده اى زیادى از علماى اهل سنت این حدیث را نقل نموده اند براى اطلاع بیشتر مراجعه شود به، شبهاى پیشاور (پیشین) ص 153- 161 و ر. ک: آیة الله مکارم شیرازى و همکاران، تفسیر نمونه (تهران، دار الکتب الاسلامیة، نهم، 1370) ج 27، ص 210- 213.

12- احمد بن حجر، الصواعق المحرقه (مصر، 1312) ص 96 و ر. ک: جلال الدین سیوطى، الدر المنثور، ذیل آیه ى 7، سوره بینه، ج 6، ص 379 و همچنین ابو نعیم اصفهانى «در کفایة الخصام» طبرى، در تفسیرش و علامه شوکانى در «فتح الغدیر» حدیث مذکور را نقل نموده اند.

13- بینه/ 7.

14- محسن فیض کاشانى المحجّة البیضاء (تهران، مکتبة الصدوق) ج 4، ص 352.

15- مرحوم محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، (چاپ کمپانى) ج 11، ص 25، باب مکارم اخلاق حضرت سجاد.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 75

                        وقتی که علی ابن ابیطالب- کرم الله وجهه- به شیعیان خطاب می‏کند «افٍّ لکم، لقد سئمتُ عتابکم ...»، چگونه شیعیان که این چنین وصف می‏شوند. صحابه را مرتد می‏دانند؟

 

جواب اجمالی:

1. امیرالمؤمنین- علیه السلام- مسلمان کوفه را به خاطر سست عنصری توبیخ نمود، چنان که به خاطر تلاش آن‏ها در نهروان، از ایشان تجلیل نمود، مثل تجلیل پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله- از مسلمانان در جنگ بدر و توبیخ آنان در جنگ احد.

جواب تفصیلی:

به نظر می‏رسد برای درک دقیق شبهه و رسیدن به جواب شفاف و روشن، شبهه را تجزیه نموده، سپس به پاسخ هر یک بپردازیم:

1. چرا حضرت علی بن ابیطالب- علیه السّلام-، یاران خود را توبیخ می‏کند و یا به تعبیر متوکل، خلیفة عباسی؛ «چطور یک روز علی یاران کوفی خود را در جنگ جمل تجلیل و روز دیگر آن‏ها را مذمّت می‏کند»؟ (1)

2. شیعیان که خود را دوستدار امام علی- علیه السّلام- می‏دانند، در عمل وفادار به ایشان نیستند، پس چرا از دیگران خرده‏گیری می‏کنند؟

3. چرا شیعیان، نسبت ارتداد به صحابه می‏دهند؟

در آغاز پاسخ، ابتدا متن مورد نظر از خطبة امیرالمؤمنین و شأن صدور و تاریخچة زمان بیان خطبه را نقل می‏کنیم، سپس با توجّه به این مقدمه، جواب هر یک را خواهیم نوشت: «قال علی- علیه السّلام-: «... افٍّ لکم لقد سئِمتُ عتابکم! أرضیتم بالحیاة الدنیا من الآخرة عوضاً ...» (2) ترجمه: «... افّ بر شما ای مردم، از خطاب و توبیخ بر شما خسته شده‏ام، آیا در برابر سرای آخرت و سعادت ابدی، رضایت به زندگی دنیوی داده و به پذیرش ذلت به جای عزّت دلخوش کرده‏اید ...» (3)

تاریخچة بیان خطبه: امیرالمؤمنین علی- علیه السّلام-، بعد از مواجهة با نهروانیان، باخبر گردید که شامیان قصد تعرّض و توطئه بر ضد حکومت علوی کوفه نمودند، پیرو این اطلاع، به یاران و اصحاب خود پیشنهاد حفظ آمادگی نظامی برای مقابلة با امویان را دادند و فرمودند: آماده باشید تا با بقایای افکار و افراد جنگ بدر، احد و خندق به مصاف بروید. اما آنها بهانة خستگی، مجروح بودن بدن و بدی آب و هوا را مطرح نمودند. نصایح حضرت کارساز نشد و ناگریز شدند به کسانی که بهانه می‏آوردند، اجازة بازگشت به کوفه را بدهد. لکن مشروط بر این که در شهر مدت زیاد اقامت نکنند و با اهل و عیال مخالطه ننمایند. اما اکثر آن‏ها در شهر زمین‏گیر شدند و به محل استقرار سپاه بازنگشتند و لذا امیرالمؤمنین علی- علیه السلام- مجبور شدند به کوفه بازگردند و بعد از آن، خطبة فوق را اداء فرمودند. (4)

با توجّه به مطالب فوق، ابن ابی الحدید (5) می‏گوید: امام علی- علیه السّلام- بهترین موضع را اتخاذ نمودند و این توبیخ نسبت به انسان‏های سست عنصر به جا بود، هم چنان که تجلیل از همین کوفیان به خاطر حمایت‏شان از آن حضرت در برابر فرماندهان جنگ جمل به جا بود، همان‏گونه که پیامبر اکرم- صلّی الله علیه و آله- از صحابة خود در جنگ بدر به خاطر مقاومت تجلیل نمودند و از همان مسلمان دلگیر شدند و آن‏ها را توبیخ کردند، به خاطر سست عنصری‏شان در جنگ احد، که در سورة انفال، آیات 7- 18 و سورة توبه، آیة 81 به این دو رویکرد و نگاه متفاوت، اشاره شده است.

با توجّه به پاسخ سؤال اوّل، روشن می‏شود که سستی مسلمانان در جنگ احد و توبیخ آن‏ها، دلیلی بر صحت عقاید و رفتار مخالفین اسلام نمی‏شود و کسی از مسلمانان به خود اجازه نمی‏دهد به خاطر کارهای مسلمین، مشرکین را برحق بداند، پس کاهلی و سستی مسلمانان و شیعیان کوفه و توبیخ مجوز و دلیلی بر حقانیّت غیر شیعیان نمی‏شود.

جواب سؤال سوم: اوّلًا هیچ گاه شیعیان، همة صحابه را مرتد نشمردند و این نسبت ناروایی است و دلیلی بر آن وجود ندارد. بلکه حداقل حکم به عدالت صحابه‏ای که شیعة امام علی- علیه السّلام- بوده‏اند، می‏نمایند. ثانیاً صحابی بودن افراد صدر اسلام، دلیلی بر صحّت همة اعمال و رفتار آن‏ها نیست و به این موضوع قرآن مجید نیز، در آیات متفاوت تصریح نموده است، آن‏گاه که برخی از مسلمانان صدر اسلام را نسبت «نفاق، خدعه، فسق، کسالت، اهل فتنه، بُخل و حتی نسبت ارتداد» داده است. (6)

--------------------------------------------------------------------------------

 (1). ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، الطبعة الثانیه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1387 ق، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، ج 2، ص 196.

 (2). ابن ابی الحدید، پیشین، ص 189، این خطبه در منابع متعدد چنین آمده است: نهج‏البلاغه، ابن میثم و محمد بن عبده خطبة 34، ابن ابی الحدید، ملا صالح، فی ضلال، الخویی، فیض‏الاسلام، صبحی صالح و المعجم خطبة 34 و ملا فتح الله خطبة 36.

 (3). جعفری، علامه محمد تقی، شرح نهج‏البلاغه، چاپ دوّم، دفتر نشر فرهنگ اسلام، تهران، 1371 ش، ج 9، ص 9.

 (4). المسعودی، علی بن حسین بن علی، مروج الذهب و معادن الجوهر، الطبعة الاولی، دارالاندلس، بیروت، 1965، ج 2، ص 418 و ابن الاثیر، ابوالحسن علی بن أبی الکرم، الکامل فی التاریخ، الطبعة الاولی، دار احیاء التراث، لبنان، 1408، ج 3، ص 223- 224 ابن ابی الحدید، پیشین، ص 189- 196 و ابن میثم البحرانی، شرح نهج‏البلاغه، الطبعة الاولی، دار احیاء التراث العربی، لبنان، 1412 ق، ج 1، ص 267.

 (5). ابن ابی الحدید، پیشین، ص 196.

 (6). بقره، 9 و 217، نساء/ 37، 143، مائده/ 54، الانفال/ 89، محمد/ 25، حجرات/ 6، حدید/ 24، منافقون/ 11- 1؛ برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به: المحامی احمد حسین یعقوب، نظریة عدالة الصحابة، الطبعة الثالثة، مؤسسة انصاریان، ایران، قم، 1417 ق، صص 148- 11.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 76

                        مراد از لفظ «رافضه» و «رفض» در اقوال و کلمات علماء و بزرگان چیست؟

 

جواب اجمالى:

رافضى به معناى رها کننده است و در ابتدا به کسى گفته مى شد که با حکومت وقت مخالفت کند و چون شیعیان خلافت بعضى خلفا را رها کردند، این نام را براى آنان استفاده کردند ولى انگیزه اصلى به کارگیرى این لقب طعنه زدن به شیعیان به عنوان رها کنندگان دین است و بهانه اى گردیده بود براى ظلم کردن به آنان.

جواب تشریحى:

 «رافضه» از ماده «رفض» به معناى ترک کردن و رها کردن است، چنان چه در مقابیس اللغة آمده: (رفضتُ الشى‏ء أى ترکته) یعنى فلان شى‏ء را رفض کردم یعنى آن را ترک کردم. و در ادامه گفته: به کسانى که با امیران و حاکمان خود مخالفت مى کردند، روافض گفته مى شد. (1)

این واژه در ابتدا، همان طور که در معناى لغوى گفته شد، به کسانى که با حکومت وقت مخالفت مى کردند، اطلاق مى شده است، چنانکه معاویه این لفظ را بر مردان و عده اى دیگر که پس از جنگ جمل نزد او آمده بودند به کار برده و در نامه خود به عمروعاص نوشته است: «وقد سقط الینا مروان بن الحکم فى رافضة اهل البصرة» (2)؛ مروان با گروهى از رافضه (کسانى که با على (علیه السلام) مخالفت مى کردند) نزد ما آمد. و این که بعدها به شیعیان رافضه گفته شد به این دلیل بود که شیعیان را به خروج از دین و ترک آن متهم مى کردند. و آنان را مخالف و ترک کننده خلفا مى دانستند.

اما بعد از آن این اصطلاح در مورد شیعیان به دو صورت به کار رفته است:

الف) گاهى این واژ به همه فرقه هاى شیعه اطلاق شده، چنان که اسفرایینى، امامیه را یکى از فرقه هاى رافضه دانسته و دو فرقه دیگر را کیسانیه و زیدیه بر شمرده است. (3)

ب) و گاهى این واژه به فرقه خاصى از شیعه (امامیه) اطلاق شده چنان که ابوالحسن اشعرى گفته است: «دومین گروه از شیعه، رافضیان یا امامیه اند» (4)

به هر حال با مطالعه در تاریخ متوجه مى شویم که بعضى از اهل سنت از این اصطلاح به عنوان حربه براى تضعیف و به انزوا کشیدن شیعه استفاده کرده اند، چرا که از این طریق آنها را به رها کردن و ترک دین و خروج از اسلام متهم مى کنند و وقتى شیعیان با چنین برخوردى از طرف اهل سنت مواجه مى شدند نزد ائمه (علیهم السلام) مى رفتند و از این وضع شکایت مى کردند و ائمه (علیهم السلام) با درایت این مشکل را به نحو مطلوبى حل مى کردند. در روایتى آمده که یکى از یاران امام صادق (علیه السلام) به ایشان عرض کرد: مردم به ما لقبى مى دهند که کمر ما را شکسته و قلب هاى ما را پژمرده کرده است و حاکمان به بهانه این لقب خون ما را مباح مى دانند. امام صادق (علیه السلام) فرمود: آیا منظورت لقب «رافضه» است، عرض کرد: آرى، امام (علیه السلام) او را دلدارى داد و به او فرمود: اندوهگین مباش که گروه خاصى از اصحاب موسى (که فرعون را رها کردند) به این نام، نامیده شدند ... آرى شما بدى را رها کردید ولى آنان خوبى را» (5)

حال جاى بسى تعجب است که محبان اهل بیت (علیهم السلام) به خروج از دین متهم مى شوند، اهل بیتى که مردن همراه با محبت آنان، مردن در اوج و کمال ایمان است (من مات على حب آل محمد مات مؤمناً متکمل الایمان) (6) و شافعى چه نیکو سروده:

ان کان رفضاً حب آل محمد*** فلیشهد الثقلان انى رافضى (7)

یعنى اگر محبت نسبت به اهل بیت رفض است پس زمین و آسمان شهادت دهند که من رافضى هستم.

------------------------------------------------------------------------------

1- محمد بن فارس، معجم مقابیس اللغة، ذیل کلمه رفض.

2- نصر بن مزاحم: وقعه صفین (مؤسسة العربیة الحدیثه) ص 24 و شبیه این عبارت در: انساب الاشراف: بلاذرى (دارالفکر، بیروت) ج 3، ص 72

3 اسفرایینى: التبصیر فى الدین، تحقیق از کمال یوسف الحوت (عالم الکتب، چاپ اول، 1403 ه-) ص 27.

4- ابوالحسن اشعرى: مقالات الاسلامیین (مکتبة العصریة) ج 1، ص 88.

5- کلینى: کافى (دارالاضواء، چاپ سوم، 1405) ج 8، ص 28.

6- دیوان شافعى (دار احیاء التراث العربى، چاپ چهارم، 1402 ه-) ص 55. و ابن عساکر: تاریخ دمشق (تحقیق على شیرى، دارالفکر) ج 9، ص 20.

7- همان.

علی ابن ابیطالب در وصف جهاد شیعیان این‏گونه بیان می‏کند. ایها الناس المجتمعه ابدانهم المتفرقه اهوانهم، ما عزّت دعوة من دعاکم و استراح قلب من قاساکم، کلامکم یوهی الصُم الصلاب و فعلکم یطمع فیکم و عدوکم فاذا دعوتکم الی المسیر ابطأتم و تثاقلتم و ... والله لوددت لو انی اصرفکم صرف الدینار بالدراهم عشرة منکم برجلٍ من اهل الشام. «نهج‏البلاغه 94». حال چگونه شیعیان مدعی ولایت و محبّت علی ابن ابیطالب هستند.

جواب اجمالی:

با توجّه به زمان ایراد این خطبه که بعد از جنگ صفین و داستان حکمیت صورت گرفت، همة افراد تحت حکوم- ت امیر المؤمنین علی- علیه السّلام- را شامل نمی‏شود بلکه عدّه‏ای سست ایمان از یاران آن حضرت را شامل می‏شود که گول توطئه‏های داخلی طلحه وزبیر و عایشه و معاویه را خورده بودند.

جواب تفصیلی:

پاسخ این شبهه دارای دو قسمت می‏باشد؛ ابتدا تاریخ بیان و سبب ایراد این خطبه:

زمان ایراد این خطبه، بعد از جنگ صفین و داستان حکمیت و پیش از جنگ نهروان بوده است. (1)

معاویه در آن زمان با استفاده از تضعیف جبهه امام علی- علیه السّلام- و با انشعابی که به وسیلة خوارج صورت گرفته بود، دست به یک سلسله شبیخون‏ها به مناطق حکومت امام علی- علیه السّلام- زد تا روحیه مردم را تضعیف کند، از آن جمله وقتی ضحاک بن قیس فهری را با سه الی چهار هزار نفر به مرز قلمرو حکومت امیرالمؤمنین- علیه السّلام- فرستاد و به او گفت: بر هرگروه از اعراب که در طاعت علی هستند، گذشتی حمله نموده و آنان را غارت کن و .... (2)

بدین ترتیب ضحاک بن قیس، به سرزمین‏های تحت حکومت حضرت امیرالمؤمنین- علیه السّلام- حمله برد و غارت و کشتار به راه انداخت؛ در شرح نهج‏البلاغة ابن ابی الحدید آمده است: ضحاک اموال مسلمانان را غارت می‏نمود و آنان را می‏کشت، تا به منزل ثعلبه رسید و بر حاجیان حمله برد و کالاهای‏شان را گرفت و به عمربن‏عیسی بن سعد ذهلی، که برادرزادة عبدالله بن مسعود، (صحابی پیامبر (ص)) بود برخورد نمود و او را در کنار راه حاجیان در قطقطانه با گروهی از یارانش کشت. (3) بعد از این که این اخبار به علی- علیه السّلام- رسید، به منبر رفت و فرمودند: بروید و با دشمن خود جنگ کنید و از حریم خودتان دفاع کنید. امّا کوفیان به سستی پاسخ دادند. (4) و این خطبه در هنگام غارت ضحاک بن قیس ایراد شد. (5) و وقتی امیرالمؤمنین- علیه السّلام- از مردم کوفه ناامید شد، به نخلیه رفت و حجربن‏عدی (یکی از یاران شجاع و وفادار خود) را فراخواند و به او پرچمی داد و چهار هزار تن را در اختیار او قرار داد و او بر ضحاک بن قیس حمله برد و او را وادار به فرار کرد. (6)

قسمت دوّم پاسخ به شبهه: آیا شبهه کننده، گمان بر آن دارد تمام مردم تحت حکومت امیرالمؤمنین- علیه السّلام- یکسان بودند؟ آیا صحبت‏های حضرت علی- علیه السّلام- حتماً تمام کسانی را که در کوفه و یا مناطق دیگر بوده‏اند را فرا می‏گیرد؟! آیا می‏شود مالک اشتر و حجربن‏عدی و محمّد بن ابوبکر را با امثال عمارة بن ولید که در کوفه می‏زیسته و اخبار عراق را پنهانی برای معاویه می‏فرستاده (7)، یکی حساب کرد؟! اگر تمام افراد کوفه دارای یک رأی و یک هدف بودند، پس چگونه حکمیت شکل‏گرفت؟ و نهروانیان چگونه به وجود آمدند؟

کسانی که مورد خطاب حضرت علی- علیه السّلام- در این خطبة واقع بودند، کسانی هستند که حضرت علی- علیه السّلام- در مورد آنان می‏فرمایند: «فعلکم یطمع فیکم الاعداء». (8) عملکرد شما، دشمن را برای ضربه زدن به شما امیدوار می‏کند. سئوال این است که آیا مالک اشتر و امثال او که از دلاوران و وفاداران لشکر امام علی (ع) بودند را می‏توان گفت که از جنگ گریزان بودند؟ آیا این مذمت نیست به فراریان از جنگ و افراد سست ایمان، شامل تمامی افراد می‏شود؟! عقل سلیم چگونه قبول می‏کند در حالیکه این جمله حضرت در وصف صاحبان این صفت باشد و ما آن را به همگان سرایت دهیم؟!!

البتّه این سستی که در میان عراقیان پیدا شده بود معلول توطئه‏ها و جنگ‏های داخلی بود که طلحه و زبیر و عایشه و معاویه بر حضرت و شیعیان او تحمیل کردند و موجبات تلفات و ضایعات زیاد را فراهم ساختند و نیروهای عراقیان را فرسوده ساختند. و آن شبیخون‏ها و غارت‏ها نیز مزید بر علّت شد. بنابراین بهتر است که ما علّت را محکوم کنیم و بپرسیم همان‏هایی که دچار سستی شده بودند، چرا گرفتار آن وضع شدند؟ و ما اگر به قضیه، از این زاویه نگاه کنیم، در درجة اوّل کوفیان موجب ملامت خواهند بود یا ناکثین و قاسطین؟.

نکتة آخر اینکه: شیعه واقعی کما اینکه در روایات ائمه اطهار (علیهم السلام) نیز اشاره شده، کسی است که همواره در گفتار و اعمال پیرو واقعی اهلبیت (علیهم السلام) که تبیین کنندة احکام اللهی هستند، باشد و در حقیقت ادعای شیعه بودن بدون عمل صالح ارزشی ندارد و افتخار شیعیان واقعی این است که شیعه بودن را در عمل نشان داده‏اند و مصداق این روایت شریف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هستند که فرموده: «انّ علیاً وشیعته هم الفائزون یوم القیامة».

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- شرح نهج‏البلاغه ابن ابی الحدید، ترجمة دکتر محمود دامغانی، ج اوّل، ص 254، چاپ طلوع.

 (2)- همان، ص 257.

 (3)- همان، ص 257.

 (4)- همان، ص 257.

 (5)- شرح نهج‏البلاغه ابن ابی الحدید، ترجمة دکتر محمود دامغانی، ج اوّل، ص 251، چاپ طلوع.

 (6)- همان، ص 257.

 (7)- تاریخ طبری، ج 5، ص 151 و همان، ص 256.

 (8)- کسانی که به دروغ از خود تعریف می‏کنند و موقع جنگ عذر می‏آورند. خطبة 29، نهج‏البلاغه.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 77

                        چرا شیعیان همواره عامل افتراق مسلمانان هستند؟

 

جواب:

مصلحان و دانشمندان روشنفکر اسلامی معاصر، اتحاد و همبستگی ملل و فرق اسلامی را از ضروری‏ترین نیازهای اسلامی می‏دانند؛ به ویژه در اوضاع و احوال کنونی که دشمن از همة جوانب به آنها هجوم آورده و پیوسته با وسایل مختلف در پی توسعة اختلافات کهن و اختراع اختلافات نوین است.

همان طور که می‏دانیم وحدت و اخوات اسلامی، سخت مورد عنایت و اهتمام شارع مقدس اسلام بوده و از اهمّ مقاصد اسلام محسوب می‏شود و قرآن، سنت و تاریخ اسلام و سیرة پیامبر (صلی الله علیه وآله) گواه آن می‏باشد.

اما باید بدانیم مقصود از وحدت اسلامی چیست؟

نکتة مسلّم این است که وجود فرقه‏های مختلف اسلامی با برداشت‏های متفاوتی که از اسلام دارند و هریک نیز اسلام واقعی را در نگرش فرقه و مذهب خود تلقّی می‏نمایند، واقعیتی است که به هیچ عنوان نمی‏توان منکر آن شد.

حال آیا مقصود از وحدت اسلامی این است که از میان مذاهب اسلامی یکی انتخاب شود و سایر مذاهب کنار گذاشته شود؟ یا مقصود این است که مشترکات همة مذاهب گرفته شود و مفترقات همةآنها کنار گذاشته شود و مذهب جدیدی اختراع شود که مانند هیچ یک از از مذاهب موجود نباشد؟ یا اینکه وحدت اسلامی، به هیچ وجه ربطی به وحدت مذاهب ندارد و مقصود، اتحاد پیروان مذاهب مختلف، در عین اختلاف نظرهای مذهبی، در برابر بیگانگان است؟

بدیهی است که منظور علمای روشنفکر اسلامی از وحدت، حصر مذاهب به یک مذهب و یا اخذ مشترکات مذاهب و طرد مفترقات آنها نیست؛ زیرا چنین اندیشه‏ای نه معقول و نه منطقی است و نه مطلوب و عملی، بلکه منظور تشکل مسلمانان در یک صف واحد در برابر دشمنان مشترکشان می‏باشد.

عالمان، روشنفکران بر این باورند که مسلمانان نقاط مشترک بسیاری دارند که می‏تواند مبنای یک اتحاد محکم گردد؛ مسلمانان همگی خدای یگانه را می‏پرستند و همه به نبوت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) ایمان داشته و محبت اهل بیت را در دل دارند، کتاب قرآن و قبلة همه کعبه است. با هم جمع می‏کنند و مانند هم نماز می‏خوانند، روزه می‏گیرند و تشکیل خانواده می‏دهند و جز در اموری جزئی با هم تفاوتی ندارند. همه از یک نوع جهان بینی برخوردارند و یک فرهنگ مشترک دارند و در یک تمدن عظیم و باشکوه و سابقه‏دار شرکت دارند.

وحدت در جهان بینی، فرهنگ، سابقه تمدن، بینش و منش، معتقدات مذهبی، پرستشها و نیایشها، و آداب و سنن اجتماعی ... می‏تواند ملّت واحدی ساخته و قدرتی عظیم و با هیبت به وجود آورد که قدرتهای عظیم جهان به ناچار در برابر آنها خضوع نمایند. به ویژه اینکه در اسلام بر این تأکید شده و نص صریح قرآنی، مسلمانان را برادر هم دانسته است: «انما المؤمنون اخوه» (1) با این وجود چرا مسلمانان از این همه امکانات وسیع که از برکت اسلام نصیبشان گشته، استفاده نمی‏کنند؟

از نظر این گروه از عالمان اسلام، هیچ ضرورتی ایجاب نمی‏کند که مسلمانان به جهت اتحاد اسلامی، صلح و مصالحه و گذشتی دربارة اصول یا فروع مذهبی خود بنمایند؛ زیرا لازمه وحدت این است که مسلمانان دربارة اصول و فروع اختلافی بین خود، بحث و استدلال نکنند تا احساسات کینه توزی در میانشان شعله‏ور نگردد، متانت را حفظ کرده و یکدیگر را سبب و شتم ننمایند، به یکدیگر تهمت نزده و دروغ نبندند، منطق یکدیگر را مسخره نکنند و بالاخره عواطف یکدیگر را جریحه‏دار نساخته و از حدود منطق و استدلال خارج نشوند. سیرة عملی بزرگان اسلام و تشیع نیز همواره همین گونه بوده است. امیر المؤمنین علی (علیه السّلام) با اینکه بارها به غصب حق مسلّم خود اعتراض می‏کرد و با منطقی قوی سخنان خود را در این باره بیان می‏نمود؛ (2) در عین حال هیچ گاه کاری نمی‏کرد که اساس وحدت مسلمانان بر هم بریزد و می‏فرمود: تا زمانی که روال کار مسلمانان بر منوال خود باشد و تنها برشخص من ستم رود، دست به اقدام عملی نخواهم زد. (3) یا دربارة مسائلی که به مصالح اسلام و مسلمانان مربوط می‏گشت، نظر می‏داد و به مشورت خواهی خلفا جواب مساعده داده، آنان را راهنمایی می‏کرد. (4) حتی در اجتماعات و نمازهای آنان شرکت می‏کرد. البته سیرة امامان دیگر شیعه هم همین گونه بوده است، تا جاییکه در کتب معتبر شیعه رهنمودهای بسیاری خطاب به شیعیان مبنی بر الفت با سایر فرقه‏های اسلامی و شرکت در اجتماعات و تشیع جنازه آنان و .... آمده است. (5) سیرة عملی عالمان بزرگ تشیع هم در طول تاریخ این گونه بوده است؛ برای نمونه می‏توان به مساعدت و همکاری مرجع بزرگ عالم تشیع حضرت آیت‏الله العظمی بروجردی در تأسیس و استمرار حرکت دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه و اعزام نماینده از جانب ایشان، اعلام هفته‏ای به نام هفتةوحدت از سوی نظام جمهوری اسلامی و رهنمودهای رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (قدس شرة) و رهنمودهای مقام معظم رهبری در همین زمینه اشاره کرد.

از آنجا که تشیع بزرگترین آرزو و آرمان خود را گسترش و حاکمیت جهانی اسلام می‏داند، وحدت بین تمامی مذاهب و فرقه‏های اصیل اسلامی را نخستین گام در راه تحقق این ایدة مقدس می‏شمارد. (6) و در این راه تا به حال از هیچ کوششی دریغ نکرده. سپس شیعه نه تنها عامل افتراق مسلمانان نیست بلکه در طول تاریخ همیشه تلاش کرده تا اتحاد و همبستگی مسلمانان از بین نرود.

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- حجرات/ 10.

 (2)- مانند خطبة شقشقیه، نهج البلاغه، فیض الاسلام.

 (3)- نهج البلاغه، خطبه 173، فیض، ص 171.

 (4)- نهج البلاغه، فیض، خطبه 134، ص 415، کنزالعمال، فاضل هندی، ج 5، ص 244.

 (5)- روضة کافی، ج 8، ص 267.

 (6)- مجموعه مقالات- استاد شهید مطهری، ص 89.

در طول تاریخ، بسیاری از علمای شیعه پس از تحقیق در معتقدات اهل سنت، از مذهب خود برگشته و به مذهب اهل سنت گرویده‏اند و به سستی و ضعف احکام و معتقدات شیعی پی برده‏اند، چرا که پشتوانه و اساس این معتقدات و احکام ضعیف می‏باشد.

جواب اجمالی:

اولًا: این تنها یک ادّعای بدون دلیل است و در طول تاریخ چینین افرادی وجود ندارند.

ثانیاً: به فرض اینکه چنین اتفاقی افتاده باشد این دلیل بر بطلان مکتب تشیع نمی‏باشد. چون در مذهب اهل سنت هم عدّه‏ای از این مذهب به مذاهب دیگر از جمله تشیع گرایش پیدا کرده‏اند.

جواب تفصیلی:

اولًا: این شهبه صرفاً یک ادعا است و شاهدی برای این مدّعا ارایه نشده است.

ثانیاً: بفرض صحت این موضوع بطلان شیعه ثابت نمی‏گردد. چنانچه مرتد شدن مسلمانان در صدر اسلام و با وجود برخورداری از نعمت دیدار رسول خدا (ص) سبابقه داشته است. و این باعث بطلان اصل اسلام نمی‏باشد.

در مورد عبیداالله بن حجش داریم که:

 «خرج مع المُسلمین مهاجراً، فلما قَدم ارض الحبشه تنصّر بها و فارق الاسلام و مات هنا لک نصرانیاً ....» (1). مسیلمه کذّاب «پیامبر دروغین» نمونه دیگری از این مدّعا است. علاوه بر این عبیدالله بن جَحْش بعد از نصرانی شدن هر وقت به مسلمانان برخورد می‏کرد آنها را مسخره می‏کرد.

ثالثاً: اگر بصرف روی گرداندن عده‏ای از یک مذهب، اساس آن مذهب مورد خدشه واقع می‏شد. مذهب اهل سنت بیشترین ضربه را خواهد خورد. چون بزرگانی در این مذهب بعد از نوشتن و سرودن شعرهایی در دفاع از مذاهب اهل سنت، دست از این مذاهب برداشته و به مذهب شیعه گرایش پیدا کردند. دانشمند اسلامی، احمد تیجانی در کتاب «آنگاه هدایت شدم» ذکر می‏کند که پس از پذیرش مذهب تسنن به شیعه گرایش پیدا کرده است.

از دیگر بزرگان و شاعران اهل سنت که بعد از مدتی به مذهب تشیع گرایش پیدا کردند عطار نیشابوری می‏باشد. عطار نیشابوری در کتب اوّلیه خود از جمله، منطق الطیر و تذکرة الاولیاء به مذهب اهل سنت گرایش شدیدی ابراز می دارد و به شیعیان به شدّت حمله می‏کند ولی وی در اواخر عمر از مذهب اهل سنت دست کشیده و به مذهب تشیع گرایش پیدا می‏کند. و در کتاب «مظهر العجایب» خود بر خلاف کتب سابقش صریحاً اظهار می‏دارد که از گذشته خود نادم است و اظهار تشیع می‏نماید و به مدح ائمه اثنی عشر (ع) می‏پردازد. بعد از نوشتن این کتاب یعنی مظهر العجایب، فقیهی از فقهاء اهل سنت و ساکن سمرقند به عطّار تهمت رَفْض زده و کتاب مظهر العجایب را سوزانیده و فتوی به قتل وی می‏دهد. (2)

علاوه بر این مطالب در حدود چهل سال قبل که «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیّه» در قاهره تأسیس گردید، رئیس بزرگترین دانشگاه اسلامی اهل سنت یعنی شیخ محمود شلتوت، بعد از جلساتی که با علمای شیعه برقرار کرد، فتوا به جواز عمل به احکام شیعه را صادر نمود. اگر احکام و عقاید شیعه سست و بی پایه بود، چرا چنین فتوایی و نظیر آن از سوی علمای اهل سنت صادر گردیده است؟!

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- السیرة النبّویه، ابن هشام، انتشارات دارالقلم بیروت، ج 4، ص 6.

 (2)- محمد بن عبدالوهاب قزوینی، مقدمه تذکره الاولیاء، انتشارات صفی‏علی‏شاه، ص 6 و ص 7.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 78

                        جایگاه زهد، جهاد و عمل صالح همراه ایمان در معتقدات شیعه چگونه جایگاهى است؟

 

جواب اجمالى:

طبق نظر تحقیق ایمان یک امر قلبى و نفسى است اگر چه بعضى اقرار و عمل صالح را به آن افزوده اند.

عمل صالح: اگر چه ایمان یک امر قلبى است ولى تکامل و ارتفاع درجه ایمان در گرو عمل صالح است، چرا که ایمان بدون عمل صالح همچون درخت بى ثمر است.

جهاد: یکى از زیر مجموعه هاى عمل صالح و از فروع مهم دین در نزد شیعیان است. شاهد بر آن علاوه بر آیات و روایات وارده از معصومین است.

زهد: زهد به معناى بى رغبتى به دنیا است و در نزد شیعیان منزلت و جایگاه والایى دارد، شاهد بر آن سیره عملى و قولى ائمه (علیهم السلام) است.

جواب تشریحى:

در ابتدا باید بیان شود که ایمان از ماده «أمن» به معناى سکون و آرامش (ضد خوف) است. ( (1))

و تعریف آن عبارت است از «قرار گرفتن اعتقاد در قلب به نحوى که صاحب ایمان از ریب و شک که آفت اعتقادند در امان است». ( (2))

از اینجا روشن مى شود که ایمان یک امر قلبى و نفسى است و اگر چه بعضى اقرار زبانى و عمل صالح را هم جزئى از ایمان دانسته اند و آنها را به تعریف افزوده اند، ( (3)) ولى نظر تحقیق این است که ایمان همان اعتقاد و تصدیق قلبى است چنان که از معنا و تعریفى که بیان شد این مطلب استفاده مى شود و تعدادى از آیات قرآن گواه بر این مطلب است از جمله: (ولما یدخل الایمان فى قلوبکم) ( (4)) هنوز ایمان وارد قلبهاى شما نشده است.

و (اولئک کتب فى قلوبهم الایمان) ( (5)) آنان (کسانى که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند) کسانى هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته.

البته ممکن است دلیل کسانى که اقرار زبانى و عمل صالح را جزء ایمان دانسته اند و آن دو را در تعریف به اعتقاد قلبى افزوده اند، بعضى از روایات باشد همچون (الایمان معرفة بالقلب و قول باللسان وعمل بالارکان) ( (6)) «ایمان عبارت است از معرفت و اعتقاد قلبى و قول و اقرار زبانى و عمل صالح بوسیله ارکان و اعضاى بدن»

ولى باید توجه شود که این گونه روایات در صدد تعریف ایمان نیستند، بلکه براى بیان مقاصد دیگرى هستند مانند این که: ترتّب آثار ظاهرى ایمان منوط به اقرار زبانى است، و ذکر عمل صالح ردّى بر قول گروه مرجئه است که معقتد بودند عمل در سعادت انسان دخالتى ندارد و اعتقاد و تصدیق قلبى کافى است. ( (7))

حال با توجه به مطالب بیان شده به رابطه هر کدام از عمل صالح، جهاد و زهد با ایمان مى پردازیم:

عمل صالح: اگر چه ایمان فقط اعتقاد و تصدیق قلبى است، ولى ایمان حقیقى داراى مراتب است (اولئک هم المؤمنون حقاً لهم درجات عند ربهم) ( (8)) پایین ترین مرتبه ایمان، همان اعتقاد قلبى است. ولى تکامل و ارتفاع ایمان در گرو انجام اعمال صالح است چرا که عمل صالح نسبت به ایمان همچون ثمر و میوه نسبت به درخت است و ایمان بدون انجام اعمال صالح چونان درختى بى ثمر است، پس اعمال صالح نشانگر صلابت و سلامت درخت ایمان است. ( (9)) شاهد بر این مطلب آیاتى از قرآن کریم است که در آنها عمل صالح همراه ایمان ذکر شده از جمله: (من آمن باللّه والیوم الاخر و عمل صالحاً فلا خوف علیهم) ( (10)) کسانى که به خداوند یگانه و روز جزا ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند ترسى بر آنها نیست» البته ممکن است کسانى که عمل صالح را جزء ایمان مى دانند منظورشان مراتب بالاى ایمان باشد که عمل صالح را بطور قطع به دنبال دارد و آنان که ایمان را بدون عمل صالح تعریف مى کنند منظورشان مراتب پایین ایمان باشد که ممکن است در این مرتبه شخص مرتکب گناه و معصیت شود.

جهاد: جهاد یکى از زیر مجموعه هاى عمل صالح و از فروع مهم دین در نزد شیعیان به شمار مى رود و در آیات بسیارى از قرآن کریم و روایات وارده از معصومین (علیهم السلام) اهمیت و جایگاه آن بیان شده. آیاتى که در آنها جهاد در کنار ایمان قرار گرفته از جمله: (ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله اولئک یرجون رحمة الله) ( (11)) «همانا کسانى که ایمان آوردند و براى خدا هجرت کردند و در راه خدا جهاد کردند به رحمت خداوند امید دارند»

و (وجاهدوا فى سبیله لعلکم تفلحون) ( (12)) «در راه خداوند جهاد کنید تا رستگار شوید»

همچنین امیر بیان على (علیه السلام) مى فرمایند: (ان الجهاد باب من ابواب الجنة) ( (13)) «همانا جهاد در راه خدا درى از درهاى بهشت است» و روایات بسیار دیگرى که ذکر آن در این مقال نمى گنجد.

پس روشن شد که جهاد به عنوان یکى از مهم ترین اعمال صالح اگرچه جزئى از ایمان نیست ولى سهم بسزایى در ارتقاع و تکامل آن دارد

زهد: زهد در لغت به معناى بى رغبتى و حریص نبودن به دنیا است. ( (14)) و از نظر شیعیان جایگاه و منزلت بالایى دارد و در سایه زهد و بى رغبتى به دنیا انسان مؤمن مى تواند درجات تکامل و ترقى را بپیماید، شاهد بر این مطلب سیره عملى و قولى ائمه (علیهم السلام) درباره زهد است. به عنوان مثال در جاى جاى نهج البلاغه على (علیه السلام) از زهد و ورع و بى رغبتى به مظاهر و جاذبه هاى دنیوى سخن مى گوید از جمله: (الزهد ثمرة الدین) ( (15)) «زهد نتیجه و میوه دین است» و (الزهد اساس الیقین) ( (16)) «زهد ریشه و اساس یقین است».

پس روشن شد که زهد در اعتقادات شیعى، راهکارى مناسب براى روى آوردن به اعمال صالح و تکامل بخشیدن به درجات ایمان است.

--------------------------------------------------------------------------

 (1)- ابن منظور، لسان العرب، ذیل ماده «أمن».

 (2)- علامه طباطبائى، تفسیر المیزان (اعلمى للمطبوعات) ج 1، ص 45.

 (3)- نصیرالدین طوسى، قواعد العقائد، تحقیق ربانى گلپایگانى (مؤسسه امام صادق (علیه السلام)) ص 144.

 (4)- حجرات: 14.

 (5)- مجادله: 22.

 (6)- شیخ صدوق، خصال (جامعه مدرسین) ج 1، باب الثلاثه، ح 229، ص 178.

 (7)- قواعد العقائد، همان، ص 148، پاورقى شماره 4.

 (8)- انفال: 4.

 (9)- ر، ک: تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازى (دار الکتب الاسلامیه) ج 1، ص 142.

 (10)- مائدة: 69.

 (11)- بقره: 218.

 (12)- مائده: 54.

 (13)- نهج البلاغة، خطبه 27.

 (14)- ابن منظور، لسان العرب، ذیل کلمه زهد.

 (15)- غرر الحکم، 6045.

 (16)- غرر الحکم، 6048.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 79

                        احمد کسروی از علمای شیعه بود که با تحقیق و تفحص به مذهب اهل سنت گرایش پیدا کرد و مهمترین علت این گرایش بطلان و سستی عقائد شیعه می‏باشد که پس از پی بردن به ضعف معتقدات شیعی، مقالات و کتب بسیاری در ردّ عقائد شیعه نوشت و در حقیقت خدمت مهمی به تاریخ نمود.

 

جواب اجمالی:

اولًا: وی از علمای شیعه نبوده است و در کتاب خویش این مطلب را یادآور می‏شود، که ا- ندک- ی از علوم ح- وزوی را فرا گرفته است.

ثانیاً: بر خلاف ادعای مذکور احمد کسروی اگرچه با مذهب تشیع بیشترین مخالفت را انجام داد ولی هرگز به مذهب اهل سنت گرایش نداشت و اصولًا هدف وی نابودی تمام مذاهب (چه اسلامی و چه غیراسلامی) و پایه‏گذاری دینی جدید بجای آن بود.

جواب تفصیلی:

اولًا: کسروی از علمای شیعه نیست، زیرا در بسیاری از نوشته‏های خود به این مطلب اعتراف می‏کند که از علوم حوزه اندکی بیشتر نیاموخته است. وی در کتاب زندگی من چنین می‏گوید: «در منطق طلبه‏ها کتاب‏های حاشه ملا عبدالله و شرح ثمیه را می‏خوانند ولی من تنها حاشیه را خوانده، با آن بسر کردم. به درس حکمت دو روز رفتم و رها کردم و امّا اصول که گودال بس ژرف و بزرگی در سر راهم می‏بود از آن نیز به آسانی جستم».

وی پس از این منطق، اصول و حکمت را که از علوم حوزوی می‏باشد. دام‏هایی بر سر راه خود می‏دانست و خدا را شکر می‏کند که در این دام‏ها گرفتار نشده است. (1)

او تمام مذاهب کشور را مورد هجوم قرار داده و هرگز به مذهب اهل سنت گرایش پیدا نکرد، اگرچه وی بیشترین حمله را به مذهب اکثریت مردم ایران یعنی شیعه و ائمه اطهار (ع) انجام داد ولی مخالفت خود را با ادیان الهی هرگز پنهان نکرده و در کتب خود بارها به این موضوع صریحاً اعتراف می‏کند که قصد وی نابودی تمام مذاهب از جمله مذهب اهل سنت می‏باشد. وی این کار را برای کشور ضروری می‏دانسته و این را از آرزوهای همیشگی خود می‏داند. وی در کتاب پرسش و پاسخ چنین می‏گوید: «... تاکنون بارها گفته‏ایم: دین‏ها همه یک راه را پیموده‏اند و همة آن‏ها مقاصدشان یکی بوده ... می‏خواهیم همة جهانیان را به یک راه آوریم ... آئین خردمندانه‏ای برای زندگانی آن‏ها بنیان می‏گزاریم.» (2)

او برای بنا نهادن دینی جدید سعی کرد که از هردینی قسمتی از آن را گرفته و بنظر خود دین جدیدی که تابع مقتضیات زمان باشد بنا گذارد. او عقیده دارد که دین، تابع مقتضیات زمان است و در مراحل مختلف بشر ضرورت پیدایش دینی نو با سلاح عقلی و اخلاقی نو اجتناب ناپذیر است. (3)

اما شاید این پرسش از سوی کسی صادر شده است که تنها کتاب شیعیگری کسروی را مورد مطالعه قرار داده است والا اگر تمام کتب وی را مورد مطالعه قرار می‏داد به این نکته پی می‏برد که کسروی اصولًا با تمام ادیان مخالف می‏باشد و همواره احکام وعقاید و بزرگان ادیان را مورد حمله قرار می‏دهد. وی در این‏باره چنین می‏گوید:

 «... اکنون سخن در آن است که در کشور، بیشتر گمراهی‏ها به عنوان دین است، سیزده یا چهارده کیش گوناگون که هست و ما همه را به گمراهی و بدآموزی می‏شناسیم ... به جای این‏ها بکوشید حقایق زندگانی را دریابید و بکوشید این گمراهی‏های گوناگون را از خود دور گردانید، بکوشید و آن سیزده کیش را از میان خود بیرون برانید ...» (4)

احمد کسروی در کتاب سخیف، شیعیگری از همان ابتداء روشن می‏کند که قصد دارد با حمله به معتقدات شیعه، خصوصاً به ائمه اطهار (ع) و فاطمه زهرا- سلام الله علیها-، به دو هدف مهم خود برسد: اولًا: با تخریب شیعه و عقائد آنها برای خود نام و رسمی دست و پا کند. ثانیاً: با اختلاف بین شیعه و سنی به تخریب اصل اسلام بپردازد. وی اهداف خود را از نوشتن کتاب چنین بیان می‏کند: «... ما در این کتاب از کیش شیعی، و از ملایان که پیشروان آن کیشند به گفت‏وگو پرداخته، تاخت بسیار برده‏ایم.» (5)

ولی با تمام این مطالب این هرگز ثابت نمی‏کند که کسروی به مذهب اهل سنت گرایش داشته باشد چون در همین کتاب شیعیگری به شدیدترین وجه به عثمان سومین خلیفه مسلمین حمله می‏کند و به طور ضمنی از کشتن او خوشحالی می‏کند و مرگ او را به حق می‏داند. و چنین بیان می‏کند: «پس از محمد، عثمان را برگزیدند. ولی از این مرد در پایان کار بدی‏هایی رخ نمود و یک دسته از مسلمانان باو شوریدند و چنان‏که در تاریخ‏ها نوشته شده او را کشتند و این سزای او بوده ...» (6)

او علاوه بر این مطالب مقدسات تمام مذاهب اسلامی را مورد تمسخر و اشکال قرار داده است و به قرآن توهین نموده است.

وی درباره نوح (ع) چنین می‏گوید:

 «مسلمانان می‏گویند که قرآن گفته است: «نوح نهصد و پنجاه سال در میان مردم خودماند» پس به آنچه پاسخی می‏دهید؟ ... می‏گوییم: این مطلب جای ایراد است: اینگونه چیزها در قرآن از متشابهات آن می‏باشد و باید به حال خود بماند و گفتگویی از آنها نرود ...» (7)

کسروی علاوه بر اهانت به مذهب شیعه و سنی به ادیان دیگر و مقدسات آنها نیز توهین کرده است که از جمله آنها تورات و انجیل کتابهای مقدس یهود و مسیحیت است وی دربارة تورات و انجیل چنین می‏گوید: «دانشمندان که در راهجستجو از حقایق رنج‏ها برده و پس از قرن‏ها کوشش دربارة چگونگی زمین و خورشید و ماه و ستارگان و مانند این‏ها بحقایق ارزشمندی دست یافته‏اند پیداست که نوشته‏های تورات و انجیل در پیش آن‏ها بیش از افسانه‏های پیره‏زنان ارزشی ندارد و روی هم رفته مایة نفرت آنهاست.» (8)

احمد کسروی با عقاید ادیان الهی نیز به شدّت مخالفت می‏کند و معاد را زیر سؤال برده و چنین می‏گوید: «... کسیکه مرده، تن او لاشه‏ای بیش نمی‏باشد که بیش از چند روز از هم خواهد پاشید و دیگر اسلام اسلام" کاری نیست ... حال اگر به جای دفن او را بسوزانند، سوزانیده‏اند. از دید دین باکی نمی‏باشد ...» (9) وی دربارة وحی چنین می‏گوید: «وحی را چنین گرفته‏اند که به یک پیغمبری فرشته‏ای از آسمان می‏آید و از سوی خدا دستورهای می‏آورد و آن فرشته نیز جبرئیل است ... ولی همة این‏ها پندارهای عامیانه است این‏ها نمونه‏هایی از نافهمی‏های آخوندهاست ... من بیاد ندارم که سخنی از دیده شدن جبرئیل یا فرشتة دیگری در بیرون، در قرآن رفته باشد.» (10)

احمد کسرویمعجزه را دروغ می‏داند و می‏گوید این از دروغ‏هایی است که یهودیان ساخته‏اند. «جای گفت‏وگو نست که این‏ها دروغ است ... من می‏خواهم بگویم کسی که به راهنمایی گروهی برخاسته به معجزه چه نیاز دارد؟ اساساً معجزه به کار او ارتباط ندارد و نتیجه‏ای از آن در دست نتواند بود ...» (11)

وی علاوه بر حمله به ادیان الهی به فرهنگ و سنّت ایرانی نیز هجوم می‏برد و ضمن اعتراف به جشن کتاب‏سوزی خود، به دفاع و توجیه این عمل زشت خود می‏پردازد و می‏گوید: «سالانه در نشست‏های کتاب‏سوزانی ما یک رشته از چیزهایی که سوزانیده شده شعرهایی بود که خود شاعران آورده و ...» (12)

--------------------------------------------------------------------------------

 (1)- زندگی من، احمد کسروی، انتشارات بنیاد، ص 37- 38.

 (2)- پرسش و پاسخ، احمد کسروی، انتشارات پایدار، چاپ سوم، ص 10.

 (3)- سیری در اندیشة سیاسی کسروی، حجت الله اصیل، انتشارات امیرکبیر، چ اوّل، ص 49.

 (4)- پرسش و پاسخ، احمد کسروی، انتشارات پایدار، چ سوّم، صص 19- 12.

 (5)- شیعیگری، احمد کسروی، مقدمه کتاب.

 (6)- همان منبع، ص 38.

 (7)- همان منبع، ص 50.

 (8)- همان منبع، ص 14.

 (9)- همان منبع، ص 28.

 (10)- همان منبع، ص 59.

 (11)- همان منبع، ص 61.

 (12)- همان منبع، ص 46.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 80

                        شفاعت با اصلی که قرآن تأسیس فرموده و سعادت هر کسی را وابسته به عمل خویش دانسته است و فرموده «و ان لیس للانسان الا ما سعی» منافات دارد؟

 

جواب اجمالی:

شفاعت با آیة مبارکة «و ان لیس للانسان الا ما سعی» که سعادت هر شخصی را وابسته به عمل آن دانسته است، تنافی ندارد،؛ زیرا شخصی که مورد شفاعت قرار می‏گیرد، برای تحصیل مقدمات سعادت خویش به طور غیر مستقیم سعی و کوشش نموده و شرایط و مقدمات شفاعت را تحصیل نموده است که از جملة آنها ایمان، پرهیز از شرک، ظلم، غش، و خدعه و انجام اعمال صالح، مثل اهتمام به نماز، زیارت برادران مؤمن، حفظ چهل حدیث، شرکت در نماز جماعت و تشییع جنازة مؤمن، احترام به نعمتهای الهی و ... می‏باشد، و این گونه اعمال سعی و کوشش محسوب می‏شود، و شفاعت هم با اعمال صالح و سعی و کوشش انسان پیوستگی نزدیک و رابطه علّی و معلولی دارد.

جواب تفصیلی:

شفاعتی که در قرآن و احادیث اهل بیت بیان شده، با این مطلب که «سعادت انسان، وابسته به عملش می‏باشد» منافاتی ندارد. و آیة کریمه که در شبهه به آن استناد شده، در مقام بیان و اعلام این مطلب است که: هیچ انسانی بار گناه دیگری را بر دوش نمی‏گیرد، و برای انسان بهره‏ای جزء سعی و کوشش او نیست، هر انسانی اجر و پاداش کردار خویش را می‏برد. و برای روشن شدن عدم منافات لازم است توضیحی دربارة شفاعت داده شود:

شفاعت چیست؟

شفاعت به اصطلاح لغویین درخواست عفو و گذشت از گناه و جرائم مجرمان است (1) و نیز عبارت از کلام و گفت‏و گوی شفیع با حاکم و سلطان در باب حاجت و نیاز دیگران است. (2)

شفاعت درنزد متکلمان، به این معنا است که پیامبران و سایر شفیعان از خداوند می‏خواهند تا عذاب و عقاب را از مجرمان بردارند، (3) و در حقیقت شفاعت برای رفع و اسقاط عذاب از گناهکاران است. (4)

حد و مرز شفاعت:

ممکن است از مسألة شفاعت برداشت نادرست بشود، و انسان خیال کند که شفاعت حدّ و مرزی ندارد؛ در حالی که شفاعت بی‏قید و شرط نیست، بلکه با اعمال و نیّات ما رابطة نزدیک دارد. دربارة اینکه چه کسی مورد شفاعت قرار می‏گیرد، فریضه‏های مختلفی وجود دارد و مهمترین آنها به شرح زیر است:

الف: کسی مشمول شفاعت می‏گردد که مسلمان باشد، و از پیامبر خدا- صلی الله علیه و آله- دربارة محّبت و دوستی اهل بیتش پیروی کند، و نیز مشرک و ظالم نباشد.

ب: کسی که مورد شفاعت قرار می‏گیرد، لازم نیست حتماً مسلمان باشد، بلکه یهود و نصاری و سایر فرقه‏های اسلامی مشمول شفاعت هستند. و بیشتر برادران اهل سنّت طرفدار این قول هستند.

ج: شفاعت اختصاص به مسلمانانی دارد که گناهان صغیره را مرتکب شده‏اند. و مسلمانانی که مرتکب جرایم بزرگ و گناهان کبیره بشوند از شفاعت محروم هستند. و معتزلیان طرفدار این قول هستند. (5)

د: کسانی هم هستند که اصلًا شفاعت پیامبر را منکر شده‏اند، مثل قدماء خوارج که طرفدار این قول هستند. (6) شیعه که طرفدار قول اوّل می‏باشد، شفاعت را بی‏قید و شرط قبول ندارد، بلکه برای آن حّد و مرزی قائل است که اگر توجّه دقیق به آنها بشود دیده می‏شود که شفاعت تا چه اندازه با اعمال حسنة انسان ارتباط دارد، شفاعت عامل تشویق کننده‏ای به سوی اعمال حسنه و کردارهای نیک است، بدین معنا اگر انسان بخواهد مشمول شفاعت و مورد فیض خداوند قرار بگیرد، باید مواظب رفتارش باشد، تا خدای نخواسته از فیض شفاعت محروم نگردد؛ چون خیلی از گناهان است که انسان را محروم از شفاعت می‏کند و مانع صعود به قلة فیض شفاعت می‏گردد.

5. عمل و شایستگی برای شفاعت:

شفاعت به معنای تعطیل کارهای صالح و کردارهای شایسته نیست، بلکه شفاعت پیوستگی نزدیک و ارتباط علّی و معلولی به اعمال صالح دارد، و انسان به میزان کردارهای نیکش می‏تواند مشمول شفاعت واقع بشود. پس شفاعت در حقیقت ترغیب مردم به رفتارهای نیک و شرکت دادن آنها به مسابقة انجام عمل صالح است، و به میزان کسب امتیاز می‏تواند مورد شفاعت انبیاء و اولیا و سایر شفیعان قرار بگیرد. و شایستگی و کسب امتیازات و شرایط شفاعت که عبارت از اعمال صالح و اخلاص و دوری از شرک و ستم است، در روایات ذکر شده و به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می‏شود:

1. چیزی را شریک خداوند قرار ندهد. (7)

2. کسی که از روی اخلاص شهادت بدهد براینکه خدایی به جز از خداوند یکتا نیست، و این شهادتش طوری باشد که قلبش، زبان او را و زبان او قلبش را تصدیق بکند. (8)

3. کسی که با مسلمانان غش و خدعه کند (9) و یا در دین غلو نمایند، و یا از دین بیرون برود، مشمول شفاعت نمی‏شود. (10)

4. عداوت و دشمنی با اهل‏بیت- علیه‏السّلام- نداشته باشد. (11)

5. نماز را سبک نشمارد. (12).

6. شفاعت رسول خدا را تکذیب نکند. (13)

و همچنین کسی که قبر پیامبر را زیارت بکند، و به خاطر خداوند به زیارت برادر مؤمن برود، در مجلس دعا شرکت نماید، در تشییع جنازة مؤمن حاضر بشود، چهل حدیث را حفظ کند، به جهت شرکت در نماز جماعت به مسجد برود، به جامعة اسلامی خدمت بکند، و کسی که دو و یا چند دختر داشته باشد و به تربیت آنان همّت بگمارد، و نیز کسی که احترام نعمتهای الهی را داشته باشند، اینها مشمول شفاعت شفیعان خواهد بود. (14)

---------------------------------------------------------------------------

 (1). نهایة ابن اثیر 1/ 260.

 (2). رجوع شود به لسان العرب 7/ 151.

 (3). رسائل الشریف المرتضی 1/. 15 دارالقرآن الکریم.

 (4). رسائل الشریف المرتضی 3/ 17، دارالقرآن الکریم.

 (5). رجوع کنید به تفسیر فخررازی ج 2، جزء سوم، ص 56، 55.

 (6). العقائد الاسلامیّه 3/ 112، مرکز المصطفی.

 (7). قال‏الرسول‏الله- صلی الله علیه و آله-: «شفاعتی نائلة ان شاء الله من مامت و لایشرک باالله شیئا» (مسند احمد 2، 426 به نقل از الهیات 2، 854.

1 قال‏الرسول‏الله- صلی الله علیه و آله-: «شفاعتی لمن شهد أن لااله الا الله مخلصاً، یصدق قلبه لسانه، و لسانه قلبه» (مسند احمد 2/ 308، و رجوع شود به صحیح بخاری 1/ 36، به نقل از الهیات 2/ 854.

2. قال رسول‏الله- صلی الله علیه و آله-: «من غشّ العرب لم یدخل فی شفاعتیی و لم تنله مودتی» (مسند احمد 1/ 72 و به نقل از الهیات، 2/ 854).

3. قال‏الرسول‏الله: «صنفان لا تنالهما شفاعتی: سلطان غشوم و عسوف و غال فی الدین مارق غیر تائب ...» (قرب الاسناد 64، مراجعه شود به خصال 63، و مستدرک الوسائل 12/ 99).

4. امام صادق- علیه‏السّلام- فرموده است «انّ المؤمن لیشفع حمیمه، الّا أن یکون ناصباً، و لو أنّ ناصباً شفع له کل نبی مرسل و ملک مقرب ما شفعوا» (ثواب الاعمال، للصدوق ص 251، به نقل از الهیات، جعفر سبحانی، 845/ 2).

5. عن أبی بصیر، عن أبی جعفر- علیه‏السّلام- قال: رسول‏الله- صلی الله علیه و آله-: «لا ینال شفاعتی من استخفّ بصلاته، لایرد علی الحوض لاو الله» (وسائل 3: 17 باب،، الشیعه، بابهای اعداد فرائض و ناففله‏های آن حدیث 10.)

6. قال علی بن موسی الرضا- علیه‏السّلام-: «قال امیرالمومنین علی- علیه‏السّلام- من کذّب بشفاعة رسول الله لم تناله» (عیون اخبار الرضا 66/ 2، به نقل از الهیات، جعفر سبحانی، 2/ 846،).

7. رجوع کنید به العقائد الاسلامیه 3/ 118، 125.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 81

                        شما شیعیان مى گویید اگر عزادارى ما حرام باشد، به سبب شفاعت امامان خود در قیامت بخشیده مى شویم، آیا امید به شفاعت مجوز انجام حرام است؟

 

جواب اجمالى:

اولا: چه کسى گفته است که عزادارى حرام است و اگر در مواردى مشتمل بر حرام باشد، علماى ما به طور صریح، فتوا به حرمت، و دستور به اجتناب از آن داده اند، و تحریفهایى که در قضیه عاشورا در رفتار بعضى شیعیان نا آگاه دیده مى شود ربطى به مذهب تشیع ندارد، و علماى ما با آنها مقابله نموده و فریاد خود را علیه آنها سرداده اند.

ثانیاً: شفاعت شامل هر کس نمى شود و شمول شفاعت شرایط عدیده اى دارد.

ثالثاً: هدف شفاعت تربیت انسانها و بیرون آوردن از حالت یأس است، چنانکه اعتقاد به مغفرت خدا باعث انجام حرام و گناه نمى شود بلکه تشویقى براى توبه از کردار زشت گذشته و دورى کردن از گناهان در آینده مى شود.

رابعاً: علماى عامه هم باید جواب دهند چرا که اصل شفاعت و مغفرت را قبول دارند، در حالى که علماى ما جوابهاى مفصلى داده اند.

جواب تفصیلى:

مقدمه: در ابتدا به نکاتى جهت روشن شدن سئوال اشاره مى شود:

1- در مذهب تشیع درباره دورى از حرام (هر طرح حرامى و لو در عزادارى) و گناه، تأکید بسیار زیادى شده است که به چند نمونه اشاره مى شود: امام على (ع) فرمودند «انسان به خاطر گناهى از گناهان خود صد سال حبس مى شود» (1).

و امام صادق (ع) فرمودند «کسى که خدا را اطاعت کند و ما را دوست بدارد از دوستان ما است و کسى که خدا را معصیت کند (با انجام حرام) محبت ما او را نفع نمى دهد» (2).

على (ع) بارها در نهج البلاغه نهى از حرام و گناه نموده و در خطبه هاى 168/ 7/ 111/ 191/ 178/ 113/ 167/ 32 و حکمت 103 همواره سفارش به ترک گناه نموده (3).

در حقیقت از محورهاى مورد تأکید در مکتب اهل بیت (علیهم السلام) ترک گناه و محرمات و انجام عبادت و طاعت الهى طبق معیارهاى صحیح شرع مقدس اسلام مى باشد.

2- معناى شفاعت؛ در لغت به معناى ضمّ چیزى به چیز دیگر است و شفاعت انضمام شخصى والا مرتبه است با شخص دیگرى که در رتبه پایین قرار دارد براى یارى او. اما معنى اصطلاحى درست (نه عوامى و نه عرفى) این است که شفیع موجباتى فراهم مى سازد که شفاعت شونده از یک وضع نا مطلوب و در خور کیفر بیرون آمده و به وسیله ارتباط با شفیع (که مجرى رحمت الهى است) خود را در وضع مطلوبى قرار دهد که شایسته و مستحق بخشودگى گردد (4) آن چنان که پرنده، جوجه خود را تمرین مى دهد تا جوجه خودش پرواز کند که «الشفیع جناح الطالب» (5).

3- اهداف شفاعت؛ هدف شفاعت تحریک بر گناه نیست، بلکه عبارت است از: 1- امید دادن به انسان و ریشه ناامیدى او را از بین بردن، چرا که انسان امیدوار مى شود که زمینه نجات هست و سعى مى کند خود را به آن مرحله برساند. 2- ارتباط معنوى و شیعیان با اولیاء خدا پیدا نمودن (6).

4- شرایط شفاعت: از قرآن استفاده مى شود که شفاعت درباره هر کس ممکن نیست، خداوند متعال در قرآن کریم مى فرماید: «درباره آنها که ستم کردند شفاعت مکن که آن ها غرق شدنى هستند (7). لذا شفاعت شرایطى دارد: 1- شفاعت شده ظالم نباشد «ما للظالمین من حمیم ولا شفیع (8)». 2- شفاعت مرضى خداوند متعال باشد «ولا یشفعون الا لمن ارتضى» (9). 3- شفاعت شده، پاى بند به عهد الهى باشد «لا یملکون الشفاعة الّا من اتخذ عند الرحمن عهداً» (10). گاهى در روایات از آن به ایمان تفسیر شده است (11). 4- پشیمانى از گذشته و توبه نمودن (12). 5- توقف خلاف کارى ها و نشکستن سد قوانین الهى (13). 6- پیوند معنوى با شفیع داشتن (تفسیر نمونه، ج 10، ص 354) 7- مشرک نباشد خداوند مشرک را نمى بخشد (14)».

5- اصل شفاعت مورد اتفاق علماى شیعه و اهل سنت مى باشد غیر از گروه وعیدیه (که اعتقاد به خلود مرتکبان گناهان کبیره در جهنم دارند) و روایات آنرا حتى مانند ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب و ... متواتر مى دانند (15).

- بعد از بیان نکات پنجگانه، جواب قسم اول سئوال این است که، چه کسى گفته است عزادارى حرام مى باشد و شما که این نسبت را به شیعه مى دهید، چه مدرکى بر آن دارید؟ آیا یک نظر از علماى شیعه را مى توانید پیدا کنید که این حرف را زده باشد و یا کتابى را مى توانید نشان دهید که چنین سخنى را نوشته باشد؟ حتى آیا یک نفر غیر عالم، ولى آگاه از مبانى شیعه را مى توانید نشان دهید، که چنین نسبتى را به شیعه داده باشد؟

ممکن است بعضى عوامهاى بى اطلاع از مبانى شیعه، و بنام شیعه چنین حرفى را زده باشد، اینکه نمى تواند مدرک شود، والا در بین عوام شما هم سخنهاى خلاف واقع بسیار وجود دارد، از این گذشته پیامبر اسلام (ص) در مرگ خدیجه و ابوطالب جزع و ناله نمود (16) و در شهادت حمزه شیر خدا بیتابى و گریه کرد (17) و در شهادت جعفر بن ابى طالب گریه کرد و فرمود: على مثل جعفر فلیبک البواکى «بر مانند جعفر باید زنان نوحه گر گریه کنند (18)». و فاطمه زهرا (س) در مرگ مادر اشک ریخت (19) و همچنین مگر پیامبر (ص) در مرگ فرزندش گریه نکرد، مگر حضرت یعقوب (ع) در فراق فرزندش اشک نریخت (20). و مگر فاطمه زهرا (س) در رحلت پیامبر (ص) عزادار نبود (21).

آن مواردى که عزادارى مشتمل بر حرام باشد همه علماء از آنها نهى نموده اند، که فتواى بعضى از آنها را نقل مى کنیم: «استفاده از آلات لهو و لعب (در عزاردارى) حرام است (22)» و همچنین «تعزیه و شبیه خوانى اگر مشتمل بر حرام نباشد و موجب وهن مذهب نباشد مانعى ندارد (23)». حتى زنها بدون اجازه شوهر حق بر پا کردن مجلس عزا را ندارند (24) در عزادارى از اعمالى که عنوان حرامى بر آن منطبق مى شود باید پرهیز کرد (25) در قصیده خوانى اگر عنوان محرمى مانند غنا بر آن منطبق شود ... اشکال دارد (26).

چگونه مى شود با توجه به آنکه روایات بسیارى (که در نکته اول مقدمه بدان اشاره رفت) درباره اجتناب از حرام از طریق ائمه (ع) وارد شده باشد، آنگاه شیعه بگوید عزادارى حرام را انجام مى دهیم ... این امکان ندارد. کدام یک از علماى شیعه چنین حرفى زده اند؟ ممکن است شخص عوامى یک چنین حرفى زده باشد ولى این ربطى به مذهب تشیع ندارد، و شاید اگر کسى گفته باشد مرادش این بوده که حرمت عزادارى امتناع دارد و این نکته هم باید یادآورى شود که در جریان حادثه کربلا تحریفاتى صورت گرفته است که علماى ما شدیداً با آن مقابله نموده اند.

مرحوم حاجى نورى در کتاب لؤلؤ و مرجان، و استاد مطهرى در کتاب فریادهاى شهید مطهرى بر تحریفهاى عاشورا بر علیه تحریف فریاد سر داده اند.

اما قسمت دوم سئوال «به سبب شفاعت امامان خود در قیامت» قبلا گفتیم در مقدمه، که شفاعت شرایط عدیده دارد و شامل هر کس نمى شود مخصوصاً اگر عمداً حرام و ظلمى را انجام دهد و از آن توبه نکند به امید شفاعت، قطعاً شفاعت شامل او نمى شود.

اما جواب قسمت پایانى سئوال «آیا امید به شفاعت مجوز انجام حرام مى شود؟» این است که خیر باعث چنین مجوزى نمى شود و هیچ کسى هم این حرف را نگفته است. در نکته سوم مقدمه، اهداف شفاعت را امیدوار شدن و نا امید نشدن از آینده و ارتباط معنوى با اولیاء خدا پیدا نمودن، دانستیم- گذشته از این، علماى اهل سنت همه باید از این سئوال جواب بدهند که آیا شفاعت باعث جرأت بر گناه نمى شود؟ ...

علماى ما از جمله استاد مطهرى جواب داده است که «همانطورى که اعتقاد به مغفرت خداوند موجب تجرى نمى گردد و تنها ایجاد امیدوارى مى کند، اعتقاد به شفاعت هم موجب تشویق به گناه (حرام) نیست، توجه به این نکته که «شرط شمول مغفرت و شفاعت، مشیّت خدا و رضاى او است»، روشن مى کند که اثر این اعتقادات تا این اندازه است که دلها را از یأس و ناامیدى نجات مى دهد و همواره بین خوف و رجاء نگه مى دارد (27).

خلاصه این که در مذهب تشیع بر دورى از حرام و داشتن تقوى و حتى اجتناب از شبهات تأکید فراوان شده است و شفاعت هم اهداف تربیتى دارد، و شمول آن هم شرایط عدیده دارد، و اصل شفاعت مورد اتفاق علماى شیعه و عامه است جز گروه وعیدیه.

--------------------------------------------------------------------------------

1- علیرضا صابرى، الحکم الزاهرة (مکتب الاعلام الاسلامى چاپ اول، 1373 ش) ج 2، ص 431.

2- همان مدرک ص 421 روایت 4450.

3- نهج البلاغه مترجم محمد دشتى (مؤسسه امیر المؤمنین، 1379).

4- آیة الله مکارم شیرازى، تفسیر نمونه (انتشارت دار الکتب الاسلامیه 1370) ج 1، ص 223، ص 225، ص 228 و ج 19، ص 481، و ج 22، ص 528.

5- لجنة من المحقیقین نخبة التغابر (المرکز الثقافى للدروس من القرآن چاپ اول) ص 179.

6- همان، ص 179.

7- هود/ 37.

8- غافر/ 18.

9- انبیاء/ 28.

10- مریم/ 87.

11- تفسیر نمونه ج 1، ص 228.

12- همان، ص 230.

13- همان، ص 236.

14- نساء/ 116.

15- نخبة التفاسیر- لجنة من المحققین (المرکز الثقافى للدروس من القرآن چاپ مهر قم)، ص 180 و تفسیر نمونه (معرفى شد) ج 1، ص 231 و ص 232 و پیام قرآن ج 1، ص 523.

16- ابن وضع یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه ابراهیم آیتى (مرکز انتشارات علمى و فرهنگى) ج 1، ص 393.

17- همان مدرک، ص 407.

18- همان مدرک، ص 427.

19- همان، ص 393.

20- یوسف/.

21- احمد بن یعقوب تاریخ یعقوبى، ترجمه ابراهیم آیتى (مرکز انتشارات علمى فرهنگى آموزش عالى سال 1362) ج 2، ص 512. در روایات عدیده سفارش به عزادارى اهلبیت و امام حسین (ع) شده است و ثواب عظیمى براى آن ذکر شده است از جمله در حدیثى آمده که موسى از خداوند خواست که به او علت برترى امت محمد (ص) را بر سایر امتها بگوید خداوند فرمود به دو خصلت است، یکى از آن ده خصلت عاشورا را قرار داده است، حضرت موسى مى پرسد که: مراد از عاشورا چیست؟ خداوند تعالى مى فرماید: مقصود گریه کردن یا تباکى کرد و روضه خوانى و عزادارى بر مصیبت فرزند مصطفى (ص) اى موسى هر بنده اى از بندگان من که گریه یا تباکى یا عزادارى کند بر فرزند مصطفى (ص) در آن عصر و روزگار حتماً براى او بهشت جاودانه خواهد بود. معالى السبطین ص 143.

22- استفتاءات از آیة الله فاضل لنکرانى ص 11.

23- استفتاءات از آیة الله فاضل ص 11.

24- همان، ص 13.

25- آیة الله شیخ جواد تبریزى استفتائات جدید (انتشارات سرود سال 1378) ص 454 و ص 455.

26- آیة الله شیخ جواد تبریزى استفتائات جدید (انتشارات سرود سال 1378) ص 454 و ص 455.

27- استاد مطهرى، عدل الهى (انتشارات صدرا چاپ دهم، 1375) ص 286.

                        پاسخ به شبهات(1)، ص: 82

                        بداء به چه معناست؟ چرا شیعیان معتقد به بداء هستند؟

 

جواب: بداء در لغت: «بداء» با الف ممدودة بر وزن «سَماء» بداء از نظر لغت و اصطلاح اسم مصدر و مشتق از «بدو» به معناى ظاهر شدن و آشکار گشتن و نیز به معناى رأى جدید است یعنى شخصى در گذشته رأى نادرستى داشت ولى هم اکنون رأیى پسندیده را گزینش کرده است. علاوه بر این ها به معناى علم پیدا کردن به امر مجهول هم به کار رفته است. (1)

بداء در اصطلاح: دانشمندان اسلامى در تعریف بداء مفاهیم گوناگونى را ذکر کرده و بر اساس آن ها به قبول و یا ردّ آن پرداخته اند، به همین دلیل اختلافات آنان در این موضوع گاهى جنبه محتوایى نداشته و لفظى است. با توجه به ماهیت تعاریف مطرح شده مى توان آنان را به دو دسته تقسیم کرد:

1- تعاریفى که بیشتر با تکیه بر مفاهیم لغوى «بداء» که دلالت بر نوعى ظهور بعد از خفاء و علم بعد از جهل دارد ارائه شده و به عنوان موضوعى از