اشعار آیینی

پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیت (سند اهل تسنن)

  

برای حفظ امانت باید عرض کنم ؛ این نوشته تحقیق بنده(نیمانجاری) نیست بلکه برگرفته از نرم افزار «وهابیت شناسی» کاری از مرکز مطالعات و پژوهشهای امامت و مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی میباشد.

               

        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 19

پیشگفتار

پیروزى درخشان انقلاب اسلامى در ایران، که در سال 1357 خورشیدى، برابر با 1979 میلادى رخ داد، جهانیان را متوجه مبانى فکرى این انقلاب ساخت که چگونه جمعیّتى با دست خالى و بدون سلاح، مى‏تواند بر نظام تا دندان مسلّحى چون رژیم طاغوتى پهلوى، پیروز شود و حکومتى بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر و روش اهل بیت علیهم السلام به پا سازد و با تمام دشمنى‏هایى که با آن شده و مى‏شود، همچنان سرپا بایستد، و به خواست خدا همچنیان روى پا خواهد ایستاد.

این رخداد سبب شد تا اندیشمندان جهان و نویسندگان و پژوهشگران، به فکر شناخت مکتب اهل بیت علیهم السلام برآیند و واقعیت را از نزدیک لمس کنند؛ اهل بیتى که در قرآن از آن‏ها ستایش شده و براى آن‏ها حقوق ویژه‏اى معین گردیده است.

رویکرد جهانیان به‏شناخت این مکتب، مایه هراس قدرت‏هاى بزرگ و صهیونیست‏ها، در رأس آنان آمریکا و هم‏پیمانان آنان گردیده و

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 20

از آن به وحشت افتادند و از ترس این که مبادا این فکر و اندیشه بلند در منطقه گسترش یابد و در نتیجه حکومت‏هاى دست نشانده آنان را متزلزل سازد؛ دست به دامن فرقه‏هاى ساختگى و مذاهب گمنام و اقلیت‏هاى فکرى و مذهبى شدند تا از این طریق بتوانند چهره مکتب اهل بیت علیهم السلام را مخدوش سازند و مانع از نشر افکار آزادخواهانه آن گردند.

در میان این مذاهب ساختگى، وهابیت نقش عمده‏اى را ایفا کرد؛ زیرا نام اسلام را بر خود داشت و از نظر قدرت مالى و دیگر امکانات نیز مى‏توانست در این مورد کارساز باشد؛ لذا پس از انقلاب اسلامى، کارگزاران این آیین استعمار ساخته، در مورد تشیع به نشر کتاب‏ها و مقاله‏هاى فراوان و مصاحبه‏ها و برنامه‏هاى تلویزیونى پرداختند که هدف از آن، ارائه تصویر غیر منطقى و غیر قابل قبول از تشیع بود.

دشمنان اهل بیت علیهم السلام در این مورد به حدّى سرمایه‏گذارى کرده‏اند که در تاریخ مذاهب بى سابقه است. تنها از کتاب «الشیعه والتصحیح»، هشت میلیون نسخه در خارطوم، پایتخت سودان و دو میلیون نسخه در دیگر نقاط آن کشور چاپ و توزیع کرده‏اند؛ کشورى که گناه اصلى آنان علاقه راسخ نسبت به اهل بیت پیغمبر و شعار آنان حبّ این خاندان است.

کسانى که این مسائل را پیگیرى مى‏کنند، مى‏گویند: حدود 000 40 سایت اینترنتى به تبلیغ وهابیت مشغول است و تاکنون در جهان 000 10 عنوان کتاب و جزوه بر ضدّ شیعه منتشر شده است که شمارگان برخى از آن‏ها میلیونى بوده است، لیکن اینان از تمام این تلاش‏ها ترفى نبسته و به گفته ضرب المثل «از قضا سرکنگبین صفرا فزود»، همین موج گسترده بر

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 21

ضدّ تشیع، گروهى از اندیشمندان روشن ضمیر و واقع‏گرا را به این فکر واداشت که از نزدیک با این مکتب آشنا شوند و به این فکر بیفتند که این‏همه هیاهو بر ضدّ این مکتب چرا و براى چیست؟

گروهى نیز از نزدیک با علما و دانشمندان شیعه تماس گرفته، حقیقت را جویا شدند و سرانجام به دروغ پردازى‏هاى آنان پى برده و مى‏برند و به تدریج ... یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً؛ «دسته دسته به دین خدا در مى‏آیند.»

بدینسان، بى آن‏که گامى از سوى علماى شیعه برداشته شود، موج شناخت تشیع در مصر و اردن و دیگر کشورهاى عربى، حتى اروپا و آمریکا به راه افتاد و قلوب جوانان پاک دل، با مهر و مکتب اهل بیت علیهم السلام لبریز شد و کار به اینجا رسید برخى از آنان از نویسندگان وهابى تبرّى مى‏جویند.

شگفتا! تاریخ تکرار مى‏شود. دستگاه پاپ نیز پیوسته کوشیده است چهره نامطلوبى از اسلام ترسیم کند و در این مورد، لشکرى را به عناوین گوناگون به استخدام درآورده است. امّا همین تبلیغات سوء، نتیجه معکوس داده و موج اسلام‏گرایى، اروپا و آمریکا را فرا گرفته است. به یارى خداوند، چیزى نمى‏گذرد که اروپاى مسیحى، اروپاى اسلام خواهد شد، ان شاء اللَّه.

چندى پیش، کتابچه‏اى، شبیه شب نامه، به دستم رسید که عنوانش چنین بود: «سؤالاتى که باعث هدایت جوانان شیعه شد!» این کتابچه نه نام نویسنده دارد و نه نام مترجم و نه حتى نام ناشر و محل نشر.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 22

در مقدمه جزوه آمده است: «من این سؤال‏ها را از سایت‏هاى مختلف و کتاب‏هاى ضدّ شیعى جمع‏آورى کرده‏ام و خود نقشى جز گردآورى ندارم.

گردآورنده یا گردآورندگان، مدعى هستند: بر اثر این پرسش‏ها جوانانى هدایت شده‏اند، اما از میان این جوانان، تنها از یک بحرینى نام برده شده است. پس اگر صحیح باشد، تنها یک جوان است که از ولایت اهل بیت علیهم السلام جدا شده و به ولایت اموى‏ها در آمده است؛ جوانى که تهیه‏کننده یا تهیه کنندگان او را ندیده‏اند.

بنابراین، از جوانانى که ادعا مى‏شود، هدایت یافته‏اند، خبرى نیست و سایت‏هایى که او به آن‏ها اشاره مى‏کند، سایت‏هاى وهابى هستند که عموم مسلمان‏ها از آنان تنفر دارند.

وهابیت مکتبى است که در قرن هشتم پدید آمد و بعد به وسیله محمدبن عبد الوهّاب ترویج و تبلیغ شد و هدف آن تفرقه افکنى میان مسلمانان و تکفیر همگان به جز یاران خود بود.

سایت‏هایى که او به آن‏ها اشاره مى‏کند، سایت‏هاى سیاسى هستند که از لندن هدایت مى‏شوند؛ مانند: WWW. is 1. org. uk و اداره کنندگان آن‏ها مخالفان نظام جمهورى اسلامى مى‏باشند. اکنون پرسش این است که آیا این پرسش‏ها را خودِ این جوان‏ها مطرح کرده‏اند و پاسخ نیافته‏اند، و از اهل بیت علیهم السلام رویگردان و به حزب اموى گرویده‏اند! یا طراحى این پرسش‏ها از سوى دیگران است؟!

آیا روش صحیح قرآنى این نیست که این افراد پرسش‏هاى خود را را نزد اهل علم و اهل ذکر مى‏بردند و پس از دریافت پاسخ، همه را یکجا

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 23

منتشر مى‏کردند تا به آیه کریمه که فرمود: ... فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ* عمل کرده باشند. «1»

حق آن بود که بر قرآن و سنت عرضه مى‏کردید و حقیقت را باز مى‏یافتید؛ چنان که مى‏فرماید:

فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا. «2»

آرى، طرح این پرسش‏ها نزد جوانان ساده دل و کم اطلاع و یا بى‏اطلاع، که در این مورد تخصّصى ندارند، بر خلاف روش علمى و نوعى خیانت به آرمان دیندارى است.

                        آشنایى با مکتب وهابیت‏

 

از آنجا که طراحان این پرسش‏ها، وهابى‏هاى تندرو هستند، لازم است به ریشه این مکتب و پدید آورنده آن و موقعیت و جایگاهش نزد بزرگان اهل سنت اشاره کنیم تا روشن شود که این مکتب ساختگى، در چه زمانى پدید آمد.

وهابیت را ابن تیمیه حرانى در قرن هشتم پدید آورد. وى بر خلاف سنت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله، هرگز ازدواج نکرد و بر اثر افکار انحرافى‏اش، به حکم علما چهار بار زندان رفت. وى از سوى بزرگان مذاهب اهل‏سنت‏

__________________________________________________

 (1). انبیاء: 7 و نحل: 43، «از اهل ذکر بپرسید اگر نمى‏دانید.»

 (2). نساء: 59

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 24

مورد انتقاد قرار گرفت و تکفیر شد؛ برخى از عالمان اهل سنت که نظر به کفر وى دادند، عبارت‏اند از:

1. «تقى الدین السبکى» از بزرگان شافعى. «1»

2. «محمد بن احمد بن عثمان الذهبى» مورخ و رجال شناس بزرگ و مورد احترام اهل سنت و شاگرد ابن تیمیه که رساله‏اى به نام «بیان زُغل العلم و الطلب» در ردّ وى نگاشت. او در این کتاب با اشک و آه و تأسف شدید نسبت به آرا و افکار ابن تیمیه سخن گفته است. «2»

3. «ابن حجر هیتمى»، وى ابن تیمیه را بنده‏اى مى‏داند که خدا او را خوار، گمراه، کور و کر کرده است. «3»

4. «قاضى تاج الدین السبکى» ابن تیمیه را زیان زننده به علما مى‏داند و مى‏نویسد: او شاگردانش را به پرتگاه دوزخ برد. «4»

5. «علامه تقى الدین الحصنى» ابن تیمیه را انسانى مى‏داند که در دلش بیمارى است و منحرف و فتنه جو است. «5»

6. «ابن حجر عسقلانى» شارح صحیح بخارى، که به امیر حدیث معروف است، به دادخواهى از احادیث و شخصیت امام على برخاسته و درباره ابن تیمیه، که به ردّ احادیثِ صحیح، معروف است و در ناسزاگویى و بد دهنى شهرت دارد، اینگونه مى‏نویسد: «وى بسیارى از احادیث معتبر

__________________________________________________

 (1). مقدمة الدرر المضیئة فى الرد على ابن تیمیه.

 (2). این رساله، على رغم انکار عده‏اى، از ذهبى است؛ چون حافظ سخاوى در کتاب «الاعلان بالتوبیخ» مى‏نویسد: من این رساله را که از ذهبى است دیده‏ام. «الاعلان بالتوبیخ، ص 77».

 (3). الفتاوى الحدیثه، ص 144

 (4). طبقات الشافعیه، ج 4، ص 76، شماره 759

 (5). دفع الشبهة عن الرسول و الرسال، ص 83

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 25

را ردّ و در توهین و ناسزاگویى به افراد (مانند علّامه حلّى، که معاصر وى بوده و کنیه‏اش ابن مطهّر است، ابن تیمیه او را ابن متنجس مى‏خواند! و) آن قدر افراط مى‏کند که در مواردى موجب تنقیص [امام‏] على بن ابى‏طالب مى‏شود». «1»

7. «آلوسى» صاحب تفسیر نیز ابن تیمیه را منحرف خوانده و از وى با همان دیدگاه ابن حجر یاد مى‏کند که گفت: در ناسزاگویى و بد دهنى شهرت دارد. «2»

8. «سیدحسن سقاف» از معاصران، «زاهد کوثرى» و گروهى دیگر گفته‏اند: ... کسى که به معاویه اقتدا مى‏کند و امام على‏]« [را مورد هجوم و عیب‏جویى قرار مى‏دهد، نزد وهابیان به «شیخ الاسلام» نامبردار است و افکار و نظریاتش را همچون وحى منزل مى‏دانند!

*** این مکتب در برهه‏اى از تاریخ رو به خاموشى گرایید، امّا پس از مدتى، به وسیله محمد بن عبدالوهاب تبلیغ و ترویج شد. هدف بانیان و مروجان این مکتب، تفرقه افکنى میان مسلمانان و تکفیر همگان، جز یاران خودشان است.

به هر روى، کتابى که از آن یاد کردیم «3» آشفتگى و تناقض‏گویى در آن، به روشنى پیدا است. اکنون تنها صفحه‏اى از مقدمه آن را به اختصار

__________________________________________________

 (1). لسان المیزان، ج 6، ص 319

 (2). روح المعانى، ج 1، صص 19- 18

 (3). «سؤالاتى که باعث هدایت جوانان شیعه شد!»

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 26

مى‏آوریم:

در صفحه 4 مى‏نویسد:

 «اراده تکوینى و تقدیر خداوند بر آن بوده است تا مسلمان‏ها به گروه‏ها و مذاهب مختلفى- که با یکدیگر دشمنى مى‏ورزند و علیه همدیگر توطئه مى‏نمایند- تقسیم شوند. آرى، دچار تفرقه گشته و ...».

بعد از چند سطر مى‏نویسد:

 «بنابراین، باید همه کسانى که خیرخواه امّت خویش هستند و دوستدار یکپارچگى و وحدت آن مى‏باشند، تا آنجا که مى‏توانند براى متحد نمودن امّت، زیر پرچمِ حق و باز گرداندن آن از نظر عقیده و شریعت و اخلاق، به دوران پیامبر (ص) بکوشند.»

بنابراین، آیینى که این نویسنده مى‏خواهد جوانان شیعه را به آن دعوت کند، این است که خدا از یک طرف به اراده تکوینى خواسته است مسلمانان به گروه‏هایى تقسیم شوند و با هم دشمنى کنند و آنگاه با اراده تشریعى، وحدت و یگانگى آنان را خواسته است!

اگر واقعاً اراده تکوینى خدا بر دو دستگى است، دعوت به وحدت از طریق کتاب و سنت، کار لغو خواهد بود؛ زیرا اراده خدا نافذ بوده و قابل برگشت نیست: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ. «1» اکنون تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

__________________________________________________

 (1). یس: 82

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 27

نویسنده مى‏خواهد جوانان شیعه را به راه و روش اهل سنت دعوت کند و مقصودش از اهل سنت، فقط و فقط «وهابیان» هستند که خود را «اهل سنت» مى‏نامند و دیگر فِرَق اهل سنت، که اکثریت قاطع مسلمانان جهان را تشکیل مى‏دهند، از نظر آنان، اهل سنت نیستند، بلکه به‏طور صریح و آشکار آنان را تکفیر مى‏کنند و مشرک مى‏شمارند.

حتى خودِ نویسنده در آخر مقدمه مى‏نویسد: «در پایان به آنان یادآورى مى‏کنم که بازگشت به حق از ادامه دادن راه باطل بهتر است و یکى از آن‏ها اگر هدایت شود و به سنّت عامل و پایبند باشد، جایگاه و پاداش او از هزاران سنّىِ بیکار و تنبلى که از دینشان روى گردان هستند و عمر خود را در شهوت‏ها تلف مى‏نمایند یا گرفتار شبهات هستند، بالاتر و بیشتر است.» «1»

***

                         کالبد شکافى کتاب‏

 

پیش‏تر گفتیم کتابچه‏اى که با عنوان «سؤالاتى که باعث هدایت جوانان شیعه شد» انتشار یافته، 178 سؤال در آن طرح گردیده که هدفش انتقاد از عقاید شیعه است.

اکنون براى آشنایى با محتواى این جزوه و پى بردن به واقعیت و پایه ارزش آن، بدون در نظر گرفتن مسائل جانبى، نکاتى را یادآور مى‏شویم:

1. طراح یا طراحان پرسش، در این کتابچه، گاهى یک پرسش را

__________________________________________________

 (1). «سؤالاتى که باعث هدایت جوانان شیعه شد»، صص 6 و 7 مقدمه.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 28

27 بار تکرار کرده‏اند؛ مثلًا در باره «عقیده شیعه در مورد ارتداد صحابه؟»، در حالى که مى‏توانستند با طرح یک پرسش منظور خود را برسانند. به نظر مى‏رسد از این طریق خواسته‏اند آمار پرسش‏ها را بالا ببرند!

2. پاسخ برخى از پرسش‏ها در پرسش‏هاى بعد آمده است؛ مثلًا درباره ارتداد صحابه حدیثى را از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى‏کند که آن حضرت مى‏فرماید:

 «من در کنار حوض کوثر بودم، گروهى از یارانم مى‏خواستند وارد شوند، ولى از ورود آن‏ها جلوگیرى شد. من گفتم آنان اصحاب و یارانم هستند. خطاب آمد: نمى‏دانى که بعد از تو چه بدعت‏هایى در دین نهادند!»

همین حدیث پاسخ 27 پرسشى است که درباره ارتداد صحابه طرح گردیده. این حدیث در پرسش 115 آمده است.

3. برخى از پرسش‏ها با برخى دیگر در تناقض‏اند؛ مثلًا در پرسش 71 آمده است: «همه اصحاب با ابوبکر بیعت کردند و هیچ مخالفتى در کار نبود»، ولى در پرسش 76 گفته شده: «انصار با ابوبکر مخالفت کردند و به بیعت با سعد بن عباده فرا خواندند و على در خانه نشست، نه با آن‏ها بود و نه با این‏ها».

4. برخى از پرسش‏ها در اصل پرسش نیست، بلکه طرح یک ادعا و اتهام است، بى آن‏که پرسشى در کار باشد؛ مثلًا در پرسش 123 آمده:

 «یکى از قواعد شیعه این است که هر کس از اهل بیت ادعاى امامت کند و چیز خارق العاده‏اى که نشانگر صدق و راستى او هستند، ارائه کند،

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 29

امامت او ثابت مى‏گردد ...» در این‏جا هیچ سؤالى مطرح نشده و اصل این ادعا به این شکل، یک اتهام است و شیعه امامت را این‏گونه ثابت نمى‏کند.

5. برخى از پرسش‏ها برداشت غلط از عبارات عالمانى مانند مرحوم مجلسى است؛ یعنى از آن چنین فهمیده که شیعیان پس از خواندن زیارت، رو به قبر نماز مى‏گزارند. (سؤال 155)

6. برخى از پرسش‏ها بلکه بیشتر آن‏ها مدرک ندارند و معلوم نیست آن‏ها را از کدام کتاب گرفته و به شیعه نسبت داده‏اند. گفتنى است این نکته بر بیشتر پرسش‏ها حاکم است و نیازى به آوردن نمونه نیست.

7. برخى از پرسش‏ها انتقاد از نظر شخصى یک عالم شیعى است، در حالى که آن را به همه شیعیان نسبت مى‏دهد.

8. پرسش در مورد حضرت مهدى علیه السلام را به‏گونه‏اى مطرح مى‏کند که گویا این مسأله، از مسائل مورد اتفاق فریقین (شیعه و سنى) نیست! درست است تولد آن حضرت، مورد اتفاق علماى اهل سنت نبوده و برخى از آنان به تولد آن حضرت اعتقاد دارند، ولى شکى نیست که گروهى از علماى سنى، احادیث حضرت مهدى را از احادیث متواتر مى‏شمرند و در این مورد، کتاب‏هاى ارزشمندى نوشته‏اند. حتى در سال‏هاى اخیر، در کشور عربستان کتابى با نام «بین یدى الساعه» نوشته شده و پرده از بسیارى اوهام برداشته است ولى گردآورنده یا گردآورندگان پرسش‏ها، مسأله مهدویت را به‏گونه‏اى بسیار توهین آمیز و منکرانه مطرح مى‏کنند.

9. در کتاب یاد شده، برخى از مسائل مسلّم تاریخى قاطعانه مورد

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 30

انکار قرار گرفته و اصرار بر این است که وانمود شود میان صحابه هیچ اختلاف نظریه و نزاعى وجود نداشته و محبت کامل میان بنى‏هاشم و بنى‏امیه برقرار بوده است و براى این مطلب، ادله واهى ارائه گردیده است؛ مانند چند ازدواج میان این دو گروه، آن هم در رده‏هاى پایین.

10. پرسش‏ها با لحن تمسخر و توهین‏آمیز، توأم با ناسزاگویى به شیعه و حتى در مواردى به دو سرور اهل بهشت؛ امام حسن و امام حسین علیهما السلام مطرح گردیده، که هرگز از یک مسلمان واقعى و هدایتگر، چنین لحنى تصور نمى‏رود، بلکه انسان‏هاى متعصب، کینه‏توز، عجول و کم‏سواد از چنین لحنى استفاده مى‏کنند نه انسان‏هاى واقع‏گرا و دلسوز.

گردآورنده مى‏نویسد: من این پرسش‏ها را از سایت‏ها جمع کرده‏ام، اکنون ببینیم این سخن تا چه حد حقیقت دارد؟

واقعیت این است که این کتاب، که با این نام چاپ شده، ترجمه کتابچه‏اى است به زبان عربى با نام «أسئلة قادت شباب الشیعة إلى الحق» که توسط جوانى به نام سلیمان بن صالح الخراشى «1» به زبان عربى تهیه و چاپ شده و حتى متن کامل آن به زبان عربى روى سایت‏هاى وهابى قرار دارد و توسط انتشاراتى در ریاض به چاپ رسیده است.

با این وصف، چگونه مدعى است: این پرسش‏ها را از «سایت‏ها» گرد آورده‏ام؟!

بسیارى از این پرسش‏ها، در کتاب «عقاید الشیعة الإثنى عشریة عرض و

__________________________________________________

 (1). شخصى که قتل شیعه را واجب مى‏داندو در عین حال مى‏خواهد با این پرسش‏ها آنان راهدایت کند!

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 31

نقد»، گردآورى دکتر ناصر بن على القفارى نیز آمده است. وى استاد دانشگاه محمدبن سعود در قصیم عربستان مى‏باشد.

درحقیقت هیچ‏یک از آن‏ها، از روى فکر و اندیشه این پرسش‏ها را طرح و جمع نکرده‏اند، بلکه ریزه‏خوار یکدیگر بوده و همدیگر گرفته‏اند.

در مورد کتاب «دکتر قفارى» باید گفت: پر است از دروغ و تهمت، که همه آن‏ها را مى‏توان در یک رساله جمع کرد. گذشته از این، هتاکى‏ها و بى‏ادبى‏هاى وى کم مانند و بى‏سابقه است و به همین جهت، با استقبال چندانى روبه‏رو نشد و هرکس آن‏را خواند از بى‏ادبى‏اش، نفرت پیدا کرد.

پیدااست اگر مذهب ومکتبى بخواهد باچنین شیوه‏هایى ترویج شود، مورد پذیرش امت قرار نخواهد گرفت؛ چراکه از حقانیت، خلوص و اصالت به‏دور است؛ به ویژه آن‏که ادعاى پیروى از سنّت پیامبر مکرم اسلام صلى الله علیه و آله را داشته باشد و تنها خود را اهل سنّت بداند و همه را تخطئه کند! آیا پیامبر اسلام اهل دشنام، ناسزاگویى، اتهام و دروغ پردازى بود؟ حاشا و کلّا!

از وهابیان مى‏پرسیم: اگر فکر مى‏کنید با طرح چنین پرسش‏هایى مى‏توانید جوانان شیعه را هدایت کنید، چرا نتوانسته‏اید هادى جوانان خود باشید و امروزه انبوهى از آنان از دین گریزان شده‏اند تا آنجاکه هزاران تن از آن‏ها به دام مکتب‏هاى انحرافى؛ مارکسیسم و لیبرالیسم افتاده و به فساد و انحراف و اعتیاد و تروریسم روى آورده‏اند و از فرهنگ اسلامى و عربى خود روى‏گردان شده‏اند؟

جوانان شیعه، بحمداللَّه، با تمسک به‏ثقلین وآشنایى با فرهنگ قرآن و عترت حضرت رسول صلى الله علیه و آله از لغزش‏هاى فکرى به دور هستند و اگر پرسش و شبهه‏اى درباره آن داشته باشند، با مراجعه به دانشمندانشان،

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 32

پاسخ خود را مى‏گیرند. مطمئن باشید این‏گونه پرسش‏ها نه تنها تزلزلى در آن‏ها ایجاد نمى‏کند که آن‏ها را در دین خود راسخ‏تر مى‏سازد. در مورد این نوع تلاش‏ها و عملکردها باید گفت: «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».

*** اشاره به این مطلب نیز ضرورى است که در این کتابچه بیش از هر چیز روى سه موضوع تکیه شده است:

1. ارتداد صحابه، به این معناکه شیعه معتقد است صحابه بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله مرتد شدند.

2. سبّ صحابه و این‏که شیعه به صحابه پیامبر ناسزا مى‏گوید.

3. بى احترامى نسبت به عایشه همسر پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله.

در حال حاضر، در صحّت و سقم این سه نسبت کارى نداریم؛ زیرا در مجموع پرسش‏ها و پاسخ‏ها، بى اعتبارى این تهمت‏ها نسبت به شیعه آشکار خواهد شد.

نکته‏اى که در اینجا به آن مى‏پردازیم، این است که این نسبتها به مخالفان شیعه، صحیح‏تر است تا شیعه؛ زیرا هر سه مطلب، در صحیح‏ترین کتاب‏هاى آنان، یعنى صحیح بخارى و مسلم آمده است، لیکن متأسفانه هیچ‏وقت «به روى مبارک خود» نیاورده و از آن‏ها چشم‏پوشى مى‏کنند، در حالى‏که ریشه چنین مطالبى، صحیح بخارى و صحیح مسلم است، و ما اکنون براى اثبات سخن خود، در هر سه موضوع، از صحیح‏ترین کتاب‏هاى آنان نمونه‏هایى را نقل مى‏کنیم و تفصیل بیشتر را به منابع ارجاع مى‏دهیم:

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 33

1. ارتداد صحابه‏

ابن اثیر جزرى، محدث عالى مقامى که در سال 544 دیده به جهان گشود و در سال 606 درگذشت و با نگارش کتاب «جامع الأصول فی أحادیث الرسول» توانست احادیث شش کتاب را در آن گردآورد، در جلد دهم، فرع دوم، در موضوع «حوض»، ده روایت از صحیح بخارى و مسلم نقل کرده که همگى حاکى از ارتداد گروهى از صحابه بعد از رحلت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله است. از آنجا که نقل همه این احادیث به دراز مى‏کشد، به نقل دو حدیث و اشاره به شماره‏هاى بقیه اکتفا مى‏کنیم:

1. بخارى و مسلم از ابوهریره نقل مى‏کنند که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:

 «یَرد عَلَیّ یَومَ الْقِیامَةِ رهط من أصحابی فیجلون عن الحوض فأقول: یَا رَبّ أصحابی، فیقول: إنّه لا علم لک بما أحدثوا بعدک، إنّهم ارتدّوا على أدبارهم القهقری» و فی روآیة فیحلؤن.

أخرجه البخارى و مسلم. «1»

 

 «در روز قیامت گروهى از اصحاب من بر من وارد مى‏شوند، ولى آن‏ها را از حوض مى‏رانند. مى‏گویم خدایا! آن‏ها یاران من هستند، خطاب مى‏آید: تو نمى‏دانى بعد از تو چه بدعتهایى گذاردند؟ آنان مرتد شدند و به حال پیشین بازگشتند.»

این حدیث را بخارى و مسلم در صحیح خود نقل کرده‏اند.

2. بخارى در صحیح خود نقل مى‏کند: پیامبر فرمود:

__________________________________________________

 (1). جامع الأصول، ج 10، ص 469، شماره 7998

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 34

 «من در کنار حوض مى‏ایستم، ناگهان گروهى ظاهر مى‏شوند، آنگاه که آنان را شناختم، یک نفر میان من و آن‏ها پدیدار مى‏شود و مى‏گوید: بیایید برویم. مى‏گویم: آن‏ها را کجا مى‏برى؟ مى‏گوید: به سوى آتش. مى‏پرسم: آن‏ها چه کرده‏اند؟ مى‏گوید: مرتد شده‏اند و به حالت پیشین بازگشته‏اند.» «1»

 

باز گروه دیگرى ظاهر مى‏شوند. آنگاه که ایشان را شناختم، مردى میان من و آنان حاضر مى‏شود و مى‏گوید: بیایید. مى‏پرسم: کجا؟

مى‏گوید: به سوى آتش. مى‏پرسم: چه کرده‏اند؟ مى‏گوید: مرتد شده و به حالت پیشین بازگشته‏اند. کسى از آنان نجات نمى‏یابد مگر گروهى اندک.» «2»

 

این دو حدیث را براى نمونه نقل کردیم، بقیه احادیث نیز به همین مضمون است.

اکنون با وجود این احادیث، آن هم در صحیح‏ترین کتاب‏هاى اهل سنت، آیا شایسته است که ارتداد صحابه به شیعه نسبت داده شود، در حالى که صحیحین، راویانِ این ده حدیث هستند.

2. سبّ صحابه‏

سبّ صحابه یا دشنام و ناسزا گفتن به یاران حضرت رسول صلى الله علیه و آله از مسائلى است که روى آن تکیه بیشترى شده است. اکنون ببینیم پایه‏گذار

__________________________________________________

 (1). همان، ذیل شماره 7998، براى اختصار، از نقل متن عربى خوددارى گردید.

 (2). لطفاً به جامع اصول، ج 10، فرع دوم از کتاب حوض، شماره‏هاى 7995 تا 8004 مراجعه کنید.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 35

این سبّ و دشنام کیست؟ تا گریبان او را بگیریم نه شیعه را، که هرگز صحابه‏اى را سبّ نکرده و شیعیان دوستدار همه کسانى هستند که پیامبر را دیده‏اند، جز آنان که از راه حق منحرف شده باشند.

البته از کسانى که پیروى از پیامبر نکرده و از مسیر و راه او منحرف شده‏اند تبرّى مى‏جویند، نه این‏که او را سبّ کنند و ناسزار گویند.

در اینجا به نقل دو اثر مى‏پردازیم تا روشن شود چه کسانى سبّ صحابه را رواج دادند:

* مسلم درصحیح‏خود، ازعامر، فرزند سعدبن ابى‏وقاص‏نقل‏مى‏کند:

 «أمر معاویةُ بن أبی سفیان سعداً، فقالَ: مَا مَنعَک أن تسبّ أبا تراب؟ فقال: أما ما ذکرت ثلاثاً قالهنّ رسول‏اللَّه فلن أسبَّه ...». «1»

 

 «معاویة بن ابى سفیان، به سعد وقاص فرمان داد که على را سبّ کند وگفت: چه چیزى تو را از دشنام دادن به ابوتراب بازداشته است؟

سعد پاسخ داد: هرگاه سه مطلب را که رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله در باره او گفته، به خاطر مى‏آورم، هرگز او را دشنام نمى‏دهم.»

و آن سه چیز را بیان کرد، که ما از بیان آن‏ها خوددارى مى‏کنیم.

وجود این حدیث در صحیح‏ترین کتاب‏ها، گواه آن است که پایه‏گذار سبّ صحابه، آن هم بر شخصیت والایى مانند على علیه السلام، معاویةبن ابى سفیان است. او بود که این سنت زشت را در میان امت جا انداخت و رواج داد، که متأسفانه سلفى‏ها بر او طلب رضایت مى‏کنند.

* ابن عبد ربه در اخبار معاویه مى‏نویسد:

__________________________________________________

 (1). صحیح مسلم، باب فضائل علىّ‏بن أبى طالب، ضمن حدیث 2404

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 36

وقتى حسن بن على علیهما السلام درگذشت، معاویه به عنوان حج‏گزارى، وارد مدینه شد. او خواست بالاى منبرِ حضرت رسول صلى الله علیه و آله، على را لعن کند. به او گفتند: در مسجد، سعد بن ابى وقاص است و او هرگز به این کار راضى نمى‏شود. از نظر او آگاه شو آنگاه چنین کن. فردى را سراغ او فرستاد و جریان را برایش گفت. سعد بن ابى وقاص گفت: اگر به على دشنام دهى از مسجد برون مى‏روم و هرگز به اینجا بر نمى‏گردم. از این جهت معاویه در آن وضعیت از لعن على دست برداشت. آنگاه که سعدبن ابى وقاص درگذشت، على را بالاى منبر لعن کرد و به کارگزارانش نوشت: على را بالاى منبرها لعن کنید و آنان نیز چنین کردند.

امّ سلمه همسر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله در نامه‏اى به معاویه نوشت: «شما بالاى منبر على را لعن نمى‏کنید، بلکه خدا و رسول او را لعن مى‏کنید! زیرا مى‏گویید لعنت بر على و بر دوستدارانش. من شهادت مى‏دهم که خدا و رسول از دوستداران على هستند. اما معاویه به سخن وى اعتنا نکرد. «1»

با توجه به این دو روایت، باید ریشه این پدیده را به دست آورد و از آن برائت جست.

3. بى حرمتى به عایشه همسر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله‏

از اتهامات این کتابچه، که بارها تکرار شده، شیعه را متهم کرده است که به همسر پیامبر صلى الله علیه و آله نسبت ناروا داده است، در حالى که تفاسیر شیعه، در سوره مبارکه نور، خلاف آن را گواهى مى‏دهد.

__________________________________________________

 (1). العقد الفرید، ج 5، ص 114؛ و نیز ر. ک. به: خصائص نسائى، ص 133، حدیث 91؛ ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 31؛ فتح البارى، کتاب فضائل الصحابه، ج 7، ص 71

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 37

انتقاد شیعه بر عایشه، مربوط به لشکرکشى وى به بصره و شورش بر امیر مؤمنان، على علیه السلام است و دامن او را از مسأله افک تنزیه مى‏کنند. (البته اگر مسأله افک مربوط به عایشه باشد نه ماریه قبطیه) لیکن متأسفانه در صحیح بخارى، با صراحت آورده است که پیامبر صلى الله علیه و آله به خانه عایشه اشاره مى‏کند و مى‏فرماید: «فتنه از اینجاست» و مى‏افزاید «شاخ شیطان از اینجا بیرون مى‏آید.»

متن حدیث:

* «عن نافع، عن عبداللَّه- رضی‏اللَّه عنه- قال: قام‏النبی- صَلَّى‏اللَّهُ عَلَیهِ [وآله‏] و سلّم- خطیباً فأشار نحو مسکن عائشة فقال: هنا الفتنة- ثلاثا- من حیث یطلع قرن الشیطان». «1»

 

* صحیح مسلم، از عبداللَّه بن عمر نقل مى‏کند: پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از خانه عایشه بیرون آمد و گفت:

 «رَأسُ الْکُفرِ مِن هاهنا مِن حَیثُ یطلع قرن الشیطان». «2»

 

با بودن چنین روایاتى، چرا هتک حرمت را به خود و مؤلفان این کتاب‏ها نسبت نمى‏دهید و به شیعه منسوب مى‏کنید؟!

*** اکنون به تمام پرسش‏هاى وهابیان، هر چند مکرر و بى‏شمار باشد، پاسخ مى‏دهیم ویادآور مى‏شویم‏که این پرسش‏ها نه‏تنها در عقاید جوانان شیعى تزلزل ایجاد نکرده، که‏آنان‏را درعقیده وآیینشان استوارتر مى‏سازد.

__________________________________________________

 (1) صحیح بخارى، باب ما جاء فی بیوت أزواج النبى، حدیث 3104

 (2) صحیح مسلم، شماره 2905، فرعى 49

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 39

                        پرسش 1

 

این مسأله که امیرمؤمنان، على علیه السلام دخترش امّ کلثوم را به عقد عمربن خطاب درآورد، نشانه داشتن رابطه حسنه نیست؟

پاسخ‏

تزویج امّ کلثوم به عمربن خطاب، از مسائل اختلافى در تاریخ است.

به‏طورى که این قطعه تاریخى به تعابیر مختلف و صورت‏هاى متناقض نقل گردیده است. بنابر این، براى اثبات چیزى، نمى‏توان به چنین مسأله‏اى تکیه و اعتماد کرد؛ مانند:

1. على علیه السلام او را به عقد عمر درآورد.

2. این کار به وسیله عباس عمومى على علیه السلام انجام پذیرفت.

3. این کار از روى تهدید انجام گرفت.

4. عروسى انجام گرفت و عمر از او داراى فرزندى به‏نام زید شد.

5. خلیفه پیش از مراسم عروسى کشته شد.

6. زید نیز داراى فرزندى بود.

7. او کشته شد و وارثى نداشت.

8. او و مادرش در یک روز کشته شدند.

9. مادرش پس از وى زنده بود.

10. مهریه او چهل هزار درهم بود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 40

11. مهریه او چهار هزار درهم بود.

12. مهریه او پانصد درهم بود.

این اختلاف‏ها در ذهن انسان تردید ایجاد کرده و اصل تزویج را زیر سؤال مى‏برد. «1»

فرض کنیم این ازدواج رخ داده است، با توجه به مطالب زیر، هرگز نمى‏توان گفت این تزویج از روى طیب نفس و طوع و رغبت بوده است، زیرا:

1. شکى نیست که روابط خاندان رسالت با خلیفه وقت کاملًا تیره و تار بود و یورش به خانه وحى و هتک حرمت دختر گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله چیزى نیست که بتوان آن را انکار کرد؛ زیرا مدارک معتبر آن را ثابت مى‏کند. «2»

2. عمر فردى خشن و تندخو بود، هنگامى که خلیفه اول او را به خلافت برگزید، گروهى از صحابه به این امر اعتراض کردند و گفتند:

فردى خشن و تند خو را بر ما مسلّط کردى!

3. طبرى مى‏نویسد: خلیفه، نخست از دختر ابوبکر، به نام امّ‏کلثوم‏

__________________________________________________

 (1). الذریة الطاهرة، نگارش ابى بشر دولابى (224- 310) صص 157، 162 این اختلافات را ذکر مى‏کند.

 (2). هجوم به خانه وحى و هتک حرمت دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله در معتبرترین مدارک اهل سنت آمده است؛ مانند المصنف تألیف ابن ابى شیبه، استادِ بخارى، متوفاى 235، ج 8، ص 490، شماره 4549؛ انساب الاشراف، تألیف بلاذرى، ج 1، ص 586، چاپ دارالمعارف، قاهره؛ الإمامة والسیاسه، تألیف ابن قتیبه (213- 276)، ج 1، ص 13012 چاپ مکتبة تجارى کبرى مصر؛ تاریخ طبرى، تألیف طبرى (224- 310)، ج 2، ص 443؛ اسیتعاب، تألیف ابن عبد البر، (368- 463) ج 3، ص 972 و دیگر مدارک.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 41

خواستگارى کرد ولى دختر ابوبکر به خاطر تندى اخلاق خلیفه، این خواستگارى را رد کرد. «1»

بنابراین، نمى‏توان این ازدواج را نشانه حسن روابط دانست.

اگر واقعاً ازدواج نشانه همبستگى فکرى و حسن روابط باشد، باید گفت ازدواج پیامبر صلى الله علیه و آله با امّ حبیبه دختر ابو سفیان، نشانه همفکرى پیامبر صلى الله علیه و آله با او بود؛ مردى که جنگ‏هاى خونینى را بر ضدّ اسلام به راه انداخت و دست او در جنگ احد و احزاب کاملًا مشهود است.

همچنین پیامبر خدا صلى الله علیه و آله با دختر حُیىّ بن اخطب، به نام صفیه ازدواج کرد، آیا این نشانه همفکرى رسول اللَّه با حیىّ بود؟!

علما و دانشمندان شیعه، رساله‏هاى متعدد در نقد این رویداد تاریخى نوشته‏اند. علاقه‏مندان مى‏توانند به کتاب «راهنماى حقیقت» مراجعه کنند.

__________________________________________________

 (1). تاریخ طبرى، ج 5، ص 58

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 42

                        پرسش 2

 

على علیه السلام با ابوبکر و عمر بیعت کرد، آیا این نشانه حقانیت آن‏ها در خلافت نیست؟

پاسخ‏

شیعه بر این باور و اعتقاد است که امیر مؤمنان هرگز با احدى بیعت نکرد؛ زیرا خود را خلیفه منصوص خدا مى‏دانست، ولى آنگاه که دید زمام امور به دست غیر او افتاد، وظیفه تشخیص داد که در مواردى آن‏ها را ارشاد و راهنمایى کند؛ آن حضرت، خود مى‏گوید:

 «دیدم اگر به دنبال گرفتن حق خویش باشم، همین اسلام موجود نیز از میان مى‏رود.» «1»

 

وقتى وضعیت را اینگونه یافت، همراهى و همکارى را لازم دید.

حتى آنگاه که برخى از اعراب از پرداخت زکات سرپیچى کردند، چاره‏اى جز سکوت نیافت. البته در مواردى که لازم دیده، پرده را کنار زده و از حقانیت خویش دفاع کرده است.

به گفته روایات اهل سنّت، امیر مؤمنان، پس از درگذشت فاطمه زهرا علیها السلام بیعت کرد. ولى حضرت فاطمه علیها السلام تا جان در بدن داشت، با

__________________________________________________

 (1). نهج البلاغه، نامه شماره 62

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 43

ابوبکر سخن نگفت و از او خشمگین بود. «1»

ما فرض مى‏کنیم که حضرت على علیه السلام پس از درگذشت حضرت فاطمه، با خلیفه بیعت کرد، ولى تمام محدثان و عالمان اتفاق نظر دارند که حضرت فاطمه تا آخرین لحظات عمرش بیعت نکرد بلکه از آنان روى گردان بود!

ابن حجر در شرح صحیح بخارى نقل مى‏کند: «فاطمه بر ابو بکر خشم گرفت و از او دورى جست تا آن‏که پس از شش روز از دنیا رفت.

همسرش على بر او نماز گزارد و ابوبکر را از این ماجرا آگاه نساخت. «2»

اکنون مى‏پرسیم: دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله که به حکم روایت بخارى، بهترینِ زنان جهان بود و طبعاً چنین زنى، معصوم یا تالى تلو معصوم است، چرا با ابوبکر بیعت نکرد؟ اگر واقعاً خلافت ابوبکر، مشروع بود، چرا دخت گرامى پیامبر نسبت به وى خشمگین بود؟ کمى صریح‏تر بگوییم، پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله فرموده است:

 «مَن مَاتَ وَ لَمْ یَکُن فِی عُنُقِه بَیعَةَ إِمَامٍ فَقَدْ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً». «3»

 

 «هرکس بمیرد، در حالى که با امامى بیعت نکرده باشد، مرگ او مرگ جاهلیت است.»

اکنون باید به یکى از این دو پرسش پاسخ داده شود:

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى، ج 4، ص 42، ج 5، ص 82، و ج 8، ص 30

 (2). فتح البارى، کتاب المغازى، باب غزوه خیبر، ج 7، ص 493، حدیث 4240 و نیز کتاب الفرائض، ج 12، ص 5، حدیث 6726

 (3). صحیح مسلم، ج 6، ص 22، باب حکم من فرّق أمرالمسلمین؛ سنن بیهقى، ج 8، ص 156

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 44

الف) دختر گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله با ابو بکر بیعت نکرد و بیعت امامى را بر گردن نداشت، آیا نعوذ باللَّه مرگ او مرگ جاهلیت بود؟

ب) کسى که خود را امام زمان معرفى مى‏کرد، امام واقعى نبوده، بلکه در جایگاه امام واقعى نشسته بود.

مورد نخست را نمى‏توان انتخاب کرد؛ زیرا دختر گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله همان بانویى است که خداوند او را از هر رِجْسى تطهیر کرد و پیامبر صلى الله علیه و آله در باره‏اش فرمود:

 «فَاطِمةُ سَیِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ». «1»

 

ونیز فرمود:

 «یَا فَاطَمة إِنَّ اللَّه یَغضِبُ لِغَضَبِکِ وَیَرْضَى لِرِضَاکِ». «2»

 

پس باید گفت: او طاهره مطهّره بوده و هرگز بر خلاف فرمان پیامبر خدا صلى الله علیه و آله عمل نکرده است.

در اینجا نتیجه مى‏گیریم:

حضرت فاطمه با کسى که بیعت نکرد، امام واقعى نبوده و به یقین وقتى از دنیا رفت، بیعت امامى بر گردنش بوده و او کسى جز على‏بن ابى‏طالب علیه السلام، وصىّ رسول اللَّه، نبوده است.

به گفته بخارى (به فرض صحّت گفتار وى) على علیه السلام پس از شش ماه بیعت کرد، این سخن حاکى از آن است که این انتخاب، از نظر امام انتخاب صحیحى نبود؛ زیرا آن حضرت هرگز از امر مشروع کناره‏گیرى نمى‏کرد.

شگفت است که این همه مدارک تاریخى بر مظلومیت زهرا و

__________________________________________________

 (1). بخارى، ج 4، ص 25، باب مناقب قرابة رسول اللَّه صلى الله علیه و آله.

 (2). صحیح بخارى، ج 4، ص 210؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 154

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 45

همسر عزیزش و ظلم‏هایى را که بر آن‏ها، از طرف خلافت شد، نادیده مى‏گیرید و بر یک بیعت، آن هم پس از شش ماه بسنده مى‏کنید و از این طریق، بر همه رخدادهاى تلخ، که پس از رحلت حضرت رسول صلى الله علیه و آله پیش آمد، سرپوش مى‏گذارید!

از این بیان روشن مى‏شود پرسشى را که (پرسش 117) از ابن‏حزم نقل کرده که او گفته است: «از شیعه مى‏پرسم على‏بن ابى‏طالب بعد از شش ماه با ابوبکر بیعت کرد، آیا تأخیر او در بیعت، کار درستى بوده یا نه ...؟» این پرسشى است بر اساس یک پندار که تنها خودِ ابن‏حزم و پیروانش قائل‏اند. بیعت از ناحیه آن‏حضرت مطلقاً منتفى‏است و اصلًا خلیفه وقت، بعد از شش ماه، نیازى به بیعت على علیه السلام نداشت؛ زیرا زمام کارها را به‏دست گرفته بود و على‏بن ابى‏طالب علیه السلام هم کسى نبود که به خاطر دختر پیامبر، واجبى را ترک کند. باید گفت همکارى و همراهى حضرت در حدّ ارشاد خلفا بود تا لااقل اصل اسلام از میان نرود و چنان‏که خواهیم گفت، به فرض که بیعتى بوده، از روى اکراه و اضطرار بوده و در نامه معاویه به على علیه السلام به این واقعیت تصریح شده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 46

                        پرسش 3

 

چرا على‏بن ابى‏طالب علیه السلام نام خلفا را بر فرزندانش نهاد؟

پاسخ‏

مى‏دانیم که نام‏هاى سه خلیفه، نام‏هاى مخصوص این سه نبود، بلکه قبل و بعد از اسلام، چنین نام‏هایى در میان عرب شایع و رایج بود. پس این نامگذارى، هرگز دلیل بر علاقه به مقام خلافت و اداره کنندگان آن نیست. شما مى‏توانید با مراجعه به کتاب‏هاى رجالى؛ مانند الاستیعاب نوشته ابن عبد البر و اسد الغابه نوشته ابن اثیر، صحابه‏اى را که نام ابو بکر، عمر یا عثمان داشتند، ملاحظه فرمایید.

ما، در این جا، تنها به یک کتاب به نام «اسدالغابه فى معرفة الصحابه» بسنده مى‏کنیم و از کسانى نام مى‏بریم که نام آنان «عمر» بود.

1. عمر الأسلمى 2. عمر الجمحى 3. عمربن الحکم 4. عمربن سالم الخزاعى 5. عمر بن سراقه 6. عمر بن سعد الأنمارى 7. عمر بن سعد السلمى 8. عمر بن سفیان 9. عمر بن ابى سلمه، 10. عمر بن عامر السلمى، 11. عمر بن عبید اللَّه 12. عمر بن عکرمه 13. عمر بن عمرو اللیثى 14. عمربن عمیر 15. عمربن عوف 16. عمر بن غزیة 17. عمر بن لاحق 18. عمر بن مالک بن عقبه 19. عمربن مالک الأنصارى 20.

عمربن معاویة الغاضرى 21. عمربن یزید 22. عمر بن الیمانى.

اینها کسانى هستند که ابن اثیر آورده و اگر تابعان راهم، که نامشان‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 47

عمر بوده، بر آن‏ها بیفزایید، تصدیق خواهید کرد که این نام و نام‏هاى دیگر خلفا، از اسامى معروف میان عرب جاهلى و اسلام بوده و هرگز از شنیدن این نام، تنها آن سه نفر به ذهن تداعى نمى‏کرد.

افزون بر این، وجه دیگرى نیز در این نام‏گذارى بوده که در پاسخِ پرسش ششم خواهد آمد.

بنابراین، تنها با نام‏گذارى نمى‏توان همه ستم‏هایى را که در تاریخ بر اهل بیت علیهم السلام روا شده، انکار کرد.

گذشته از این، اگر وضعیت خفقان، وحشت و فشار بر شیعیانِ آن روزگار را در نظر آوریم، خواهیم دید ائمه معصوم از اهل بیت براى نجات شیعیان ناگزیر دست به اقداماتى مى‏زدند که در نظر شرع جایز بود؛ از جمله:

نام خلفا را بر فرزندانشان مى‏نهادند. با بزرگان صحابه، به وسیله ازدواج، پیوند خویشاوندى برقرار مى‏کردند تا از این فشارها بکاهند و دستگاه ظلم بنى امیه و بنى عباس نتوانند به این بهانه که آنان با خلفاى سه‏گانه معارض‏اند، از سادگى مردم سوء استفاده کرده، عرصه را بر آنان و شیعیانشان سخت بگیرند و دست به قتل و غارت بزنند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 48

                        پرسش 4

 

پس از قتل عثمان، مسلمانان، در خانه على ریختند تا با آن حضرت بیعت کنند. شیعیان مى‏گویند: على فرمود:

 «دَعُونِی وَالْتَمِسُوا غَیْرِی»

؛ «مرا رها کنید و دیگرى را بجویید». اگر على علیه السلام خلیفه بود، چرا مى‏گوید: دیگرى را بجویید؟

پاسخ‏

خلافت به دو صورت متصور است و آن دو، تفاوت روشنى با هم دارند:

1. خلافت منصوص، که تعیین خلیفه از جانب خدا است. خلافت به این معنا قابل فسخ و یا صرف نظر کردن نیست. در این مورد خلافت به‏سان نبوت است و وظیفه‏اى است الهى که بر دوش فردى نهاده مى‏شود.

2. خلافت انتخابى، که خلیفه از سوى مردم برگزیده مى‏شود. گفتنى است امام علیه السلام خلافت به معناى دوم را نمى‏پذیرد.

توضیح این‏که: مردم پس از قتل عثمان، از على‏بن ابى‏طالب خواستند به‏سان سه خلیفه پیشین، با بیعت، زمام امور را به دست گیرد و امام علیه السلام در این حال با بیان: «مرا رها کنید و دیگرى را بجویید.» به این خواسته پاسخ مثبت ندادند.

نپذیرفتن چنین خلافت و بیعتى، نشانه این نیست که امام خلیفه منصوص و واقعى نبود، بلکه نشانه آن است که روش پیشینیان را نادرست‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 49

و غیر صحیح مى‏دانست.

امّا چرا نمى‏پذیرفت؟ براى این‏که آنان در موقعیتى سراغ على آمدند که روحیه پاکى که در عصر رسالت بر صحابه حاکم بود، از میان رفته و روح دنیاپرستى و زراندوزى بر بخشى از صحابه حکومت مى‏کرد.

تاریخ از اندوخته‏هاى هولناک طلحه و زبیر و عبدالرحمان‏بن عوف و سعدبن ابى سرح، پرده برداشته است.

خلیفه پیشین، یک پنجم از غنایم آفریقایى را به مروان بن حکم داد، و این کار به قدرى زننده بود که گروهى از صحابه صریحاً به نقد کار خلیفه پرداختند و شاعرى گفت:

         وأعطیت مروان خمس ال             غنیمة آثرته وحمِیتَ الحِمَى‏

 

یک پنجم (15) غنایم افریقیه را به مروان دادى و او را برگزیدى و از خویشاوندان خود حمایت کردى.

امام در چنین وضعیتى مى‏گوید: من شایسته خلافت بر این مردم نیستم. بروید و کسى را پیدا کنید که با این روش هماهنگ باشد، ولى آنگاه که اصرار مردم را دید، ناگزیر شد براى حفظ وحدت مسلمین و جلوگیرى از متلاشى شدن قوا و نیرو، بیعت را بپذیرد ولى راه و روش خود را به وسیله اوّلین سخنرانى خود، اعلام کرد و تمام اسراف‏کارى‏ها که به وسیله خلیفه پیشین رخ داده همه باید به بیت‏المال برگردد؛ چنان که فرمود:

 «وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِکَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ عَلَى مُسْتَحِقِّیهِ، فَإِنَّ فِی الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضَاقَ عَلَیْهِ الْعَدْلُ‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 50

فَالْجَوْرُ عَلَیْهِ أَضْیَقُ». «1»

 

 «به خدا سوگند هرگاه به اموال نامشروع و غارت شده از بیت‏المال، صداق زنان قرار گیرد و کنیزان با آن خریدارى شوند، من آن را به بیت المال باز مى‏گردانم؛ زیرا در عدل و داد گشایشى است و هرکس عدل و داد براى او ناخوشایند باشد، ستم و بیداد برایش ناخوشایندتر است.»

گرد آورنده پرسش‏ها، سخن امام را به طور کامل نقل نکرده است.

براى روشن شدن این حقیقت که چرا حضرت دعوت و بیعت مردم را نپذیرفت، ناگزیریم سخن امام علیه السلام را به‏نحو کامل نقل کنیم:

 «مرا واگذارید و دیگرى را بجویید. ما به استقبال کارى مى‏رویم که داراى رویه‏ها و رنگ‏هاى گوناگون است. دل‏ها برابر آن بر جاى نمى‏ماند و خردها پایدار نخواهند بود. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشیده و راه روشن، تیره و ناشناس گردیده است. بدانید که اگر من درخواست‏تان را بپذیرم، شما را بر اساس آن‏چه خود مى‏دانم خواهم برد و به گفته این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش نخواهم داد.» «2»

 

حضرت در این کلام، گوشه‏اى از حقایق و وضعیت حاکم بر آن عصر را شرح مى‏دهد و روش و منش خویش را در اداره حکومت را ارائه مى‏کند. برخى از ویژگى‏هاى حاکم بر جامعه آن روز، عبارت‏اند از:

__________________________________________________

 (1). نهج البلاغه، خطبه 15

 (2). نهج البلاغه، خطبه 92

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 51

* تغییر تدریجى در سنت رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله پس از 23 سال؛ مانند برترى دادن عرب بر عجم، موالى بر بندگان و ...

* رفتار عثمان در باره تقسیم ناعادلانه بیت‏المال و گماردن نزدیکان خود از بنى‏امیه بر امارت و ... که موجب شورش مسلمانان و قتل او گردید.

* طمع «1» جمعى از بیعت کنندگان با امام براى استفاده از فرصت‏هاى حکومتى. «2»

* شایعه حرص و اصرار امام براى دست یابى به حکومت. «3»

* وجود معاویه و بغض وى نسبت به امام، که نزدیک‏ترین افراد خاندانش در زمان پیامبر خدا صلى الله علیه و آله به دست امام على علیه السلام به قتل رسیده‏اند و او دنبال بهانه است تا امام را به دست داشتن در قتل عثمان متهم کند و به بهانه قصاص با قاتلان عثمان دست به هر کارى مى‏زند. «4»

* پیش بینى امام از بروز فتنه‏ها که ده سال پیش از انتخاب عثمان مطرح کرد. «5» و اکنون نیز آن حضرت ادامه آن را به شکل تیره‏تر و سهمگین‏تر، به وضوح مى‏بیند و تصریح مى‏کند دل‏ها و عقل‏هاى مردم در برابر آن، پا برجا نخواهد ماند. «6»

و امورى دیگر از این دست موجب شد تا امام بدون مجامله، با

__________________________________________________

 (1). همان، خطبه 164؛ الملل والنحل، شهرستانى، صص 32 و 33

 (2). همان، حکمت 191 و 202

 (3). همان، خطبه 172

 (4). نهج البلاغه، نامه 10، 28 و 64

 (5). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 1، ص 195

 (6). نهج البلاغه، خطبه 92

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 52

تفهیم حقیقت و روشن ساختن وضعیت بحرانى آن روز براى مردم، حجت را بر آنان تمام کند تا پس از بیعت نیز بهانه و توجیهى براى دیگران باقى نماند و اعتراضى علیه امام راه نیفتد؛ از همین رو، امام بعدها بر این نکته تأکید مى‏ورزد و مى‏فرماید:

 «لَمْ تَکُنْ بَیْعَتُکُمْ إِیَّایَ فَلْتَةً ...». «1»

 

 «بیعت شما با من بدون اندیشه و تأمل نبود که اکنون آن را بشکنید.»

امیرمؤمنان علیه السلام در باره علت سکوت خود پس از سقیفه و پذیرش حکومت پس از قتل عثمان، مى‏گوید:

 «فَأَمْسَکْتُ بِیَدِی حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دِینِ مُحَمَّدٍ صلى الله علیه و آله فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَکُونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُم ...». «2»

 

 «من دست برداشتم، تا آنجا که دیدم گروهى از اسلام بازگشته و مى‏خواهند دین محمد صلى الله علیه و آله را نابود کنند. ترسیدم اگر اسلام و مسلمانان را یارى نکنم، رخنه‏اى در آن ببینم یا شاهد نابودى آن باشم که مصیبت آن بر من سخت‏تر از رها کردن حکومت بر شما است، که کالاى چند روزه دنیاست و به زودى ایام آن مى‏گذرد.»

__________________________________________________

 (1). همان، خطبه 136 و نامه 54

 (2). نهج البلاغه، نامه امام به مردم مصر، شماره 62

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 53

                        پرسش 5

 

اگر فاطمه علیها السلام به وسیله خلفا مورد ستم قرار گرفت، چرا شوهر دلیرش از وى دفاع نکرد؟

پاسخ‏

در این پرسش، دفاع نکردن امام اصل مسلّم گرفته شده، در حالى که دلیلى بر این مطلب وجود ندارد.

على علیه السلام در حدّ وظیفه شرعى، از حریم عصمت خود دفاع کرده است. لیکن دفاع در آن روزها، به صورت جنگ و خونریزى، به مصلحت اسلام نبود و اگر شمشیر مى‏کشید و بنى‏هاشم و گروهى از صحابه، که پاى‏بند به بیعت على در غدیر خم بودند، یک طرف و هواداران خلافت طرف دیگر، در این صورت مسلمانان به دو گروه تقسیم مى‏شدند و اصل سفره اسلام برچیده مى‏شد. اتفاقاً منافقان در لباس دلسوزى سراغ على علیه السلام آمدند و به او گفتند:

 «یَا أَبَاالْحَسَن، أَبْسِط یَدَکَ حَتَّى أُبَایِعَکَ».

 «اى ابو الحسن، دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم.»

گوینده این سخن ابوسفیان، دشمن دیرینه اسلام است.

امیرمؤمنان از موضع او آگاه بود که او در لباس دلسوزى به خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏خواهد جنگ درونى و خانگى در مدینه راه بیندازد، از این‏رو، به او چنین فرمود:

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 54

 «إِنَّکَ واللَّهُ مَا أَرَدْتَ بِهَذَا إِلَّا الْفِتْنَةَ وَإِنَّکَ وَاللَّه طَالَ مَا بَغَیْتَ الْإِسْلَام شَرّاً لَا حَاجَةَ لَنَا فِی نَصِیحَتِکَ». «1»

 

 «به خدا سوگند تو با این گفتار، انگیزه فتنه‏گرى دارى. تو پیوسته بدخواه اسلام و مسلمانان بوده‏اى. ما نیازى به خیرخواهى تو نداریم.»

خاطر شریف سؤال کننده را (اگر سؤال کننده‏اى باشد) به این نکته جلب مى‏کنم که: شجاع آن نیست در همه جا شمشیر بکشد و درو کند، شجاع، کسى است که به وظیفه خود عمل کند، چه بسا شجاعانى هستند که حاضر به شنیدن یک سخن حق نیستند و طبق مثل معروف که سعدى مى‏گوید: «دو صد من سنگ برمى‏دارد و طاقت یک سخن نمى‏آرد.»

روزى پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله گروهى را دید که بر گرد شخصى جمع شده‏اند. پرسید: این کیست؟ گفتند: فردى دلاور است که سنگین‏ترین وزنه‏ها را برمى‏دارد. پیامبر در پاسخ فرمود: دلاور کسى است که بر خواسته‏هاى نفسانى خود چیره شود. «2»

تاریخ اسلام گواهى مى‏دهد که درخت اسلام در دل برخى ریشه ندوانیده بود، بلکه نهالى تازه پاگرفته در دل آن‏ها بود و امکان داشت با نسیمى یا بادى از جاى کنده شود.

پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله به عایشه مى‏فرماید:

 «لَوْ لَا أَنَّ قَوْمَکِ حَدِیثُ عَهْدِهِمْ بِالْجَاهِلِیَّة لَهَدمْتُ الْکَعْبَةَ ثُمَ‏

__________________________________________________

 (1). تاریخ طبرى، ج 2، ص 449؛ حوادث سال پانزدهم هجرى.

 (2). بحارالانوار، ج 1، صص 77 و 112

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 55

لَجَعَلْتُ لَهَا بَابَینِ». «1»

 

 «اگر قریش تازه مسلمان نبودند، من وضع کعبه را دگرگون مى‏کردم. سپس به جاى یک در، دو در براى آن قرار مى‏دادم.»

ما شجاع‏تر از پیامبر صلى الله علیه و آله کسى را نمى‏شناسیم، ولى آن حضرت وضعیت را براى همه کار مساعد نمى‏بیند. آیا صحیح بود که از یک سو نعره مانعان زکات بلند شود و از سوى دیگر آتش جنگ داخلى در مدینه برافروخته گردد؟

آنان که انتظار دارند قهرمانى مانند على علیه السلام، شمشیرى را که بر گردن کافران در بدر و احد و احزاب کشید، پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله، همان شمشیر را بر گردن مسلمانان فرود آورد، تاریخ اسلام را بررسى نکرده و از وضعیت آن روزگار آگاه نیستند. آنان نه اسلام شناسند و نه على شناس.

__________________________________________________

 (1). مسند احمد، ج 6، ص 176

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 56

                        پرسش 6

 

بسیارى از بزرگان اصحاب با اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله پیوند خویشاوندى برقرار کرده‏اند، سپس مواردى را مى‏شمارد و نتیجه مى‏گیرد که اهل بیت علیهم السلام با آن‏ها محبت و دوستى داشته‏اند.

پاسخ‏

در اینجا نظر یادآورى دو نکته ضرورى است:

1. پرسشگر، در طرح این پرسش، تفکر قبیله‏اى دارد که مى‏گوید:

ازدواج صحابه و اهل‏بیت با یکدیگر، نشانه کمال الفت و دوستى میان آن‏ها بوده است؛ چنان‏که در میان قبایل عرب، ازدواج نشانه الفت و صمیمیت میان دو قبیله است.

در حالى که مسأله اختلاف، میان اهل بیت علیهم السلام و برخى از صحابه (نه همه)، نه اختلاف قبیله‏اى، که اختلاف عقیدتى و به یک معنى رفتارى بود. روشن است که چنین اختلافى، با ازدواج چند نفر از نوه‏ها و نبیره‏ها، از میان نمى‏رود.

و به دیگر سخن، اگر اختلاف خاندان رسالت با گروه‏هاى دیگر، اختلاف سیاسى و یا مالى بود، مى‏گفتیم دختر دادن و دختر گرفتن نشانه آن است که مواضع هر دو گروه به هم نزدیک شده و دست الفت به یکدیگر داده‏اند.

اختلاف آنان بر سر یک مسأله اساسى، و آن رهبرىِ جامعه پس از

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 57

رحلت حضرت رسول صلى الله علیه و آله بود. این اختلاف اساسى هرگز با چند ازدواج موردى از میان نمى‏رود؛ چنان که تاکنون از میان نرفته است. پس ازدواج دو سه نفر از فرزندان حسین‏بن على علیهما السلام یا حسن بن على علیهما السلام با چند تن یا نواده‏هاى خلفا یا همدستان آن‏ها، دلیل بر این نیست که آن‏ها در همه مسائل عقیدتى، فقهى و سیاسى با هم اشتراک نظر داشتند.

در عراق، ازدواج در میان خانواده‏هاى سنى و شیعى فراوان است، ولى هرگز این دلیل بر آن نیست که خانواده هر یک از زوجین، پذیراى عقیده دیگرى شده است.

خلیفه سوم داراى همسرى مسیحى به نام نائله بود، آیا این دلیل بر این است که عثمان مسیحى شده بود؟ «1»

2. این ازدواج بر یک اصل قرآنى استوار بوده و آن این‏که ... وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ «2»* اگر نیاکان زوج و یا زوجه نسبت به خاندان رسالت بى مهرى کرده و بر دخت گرامى پیامبر ستم روا داشته‏اند، دلیل نمى‏شود که نوه و نبیره‏هاى آنان در این جرم شریک باشند؛ زیرا هرکسى مسؤول اعمال خویش است.

گذشته از این، در پاسخ پرسش سوم گفتیم که: پیشوایان معصوم براى کاهش فشارها نام خلفا را روى برخى از فرزندان خود مى‏گذاشتند و در برخى از موارد، ازدواج‏هایى انجام مى‏گرفت که سپر فشار و بلا باشد.

حاصل آن‏که نوع پیوندها را نمى‏توان دلیل بر وحدت عقیده گرفت.

__________________________________________________

 (1). البدایة والنهایه، ج 7، ص 153

 (2) النجم: 38

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 58

                        پرسش 7

 

از نظر شیعه، امامان علم غیب مى‏دانند و از مرگ خود آگاه‏اند و با اختیار خود مى‏میرند، در این صورت آیا امامى که جام زهر نوشیده، نوعى خودکشى کرده است؟

پاسخ‏

اوّلًا گاهى شهادت در راه خدا و گزینش اختیارى مرگِ سرخ، براى امام علیه السلام یک تکلیف، بلکه عین تسلیم نسبت به خواست خدا است.

حسین‏بن على علیهما السلام با کمال آگاهى و اختیار، راه کربلا را در پیش گرفت و مى‏دانست که کشته مى‏شود. امّا شهادت براى او یک تکلیف بود تا مسلمانان را با ماهیت واقعى امویان آگاه سازد، و حالت بى تعهّدى را از میان ببرد و روح جهاد بر ضدّ حاکمان وقت را زنده کند؛ حاکمانى مانند یزید که وحى را انکار مى‏کرد و نبوت پیامبر را زیر سؤال مى‏برد و در پى انتقام جویى از کشتگان خاندان خود در جنگ‏هاى بدر و احد بود؛ چنان که در شعر خود مى‏گوید:

         لعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلا             خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْیٌ نَزَلْ‏

             لَسْتُ مِنْ خُنَدفٍ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ             مِنْ بَنی أَحْمَدَ ما کانَ فَعَلْ‏

             لَیْتَ أَشْیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا             جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْأَسَلْ‏

             لَأَهَلُّوا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحاً             ثُمَّ قالُوا: یا یَزیدُ لاتُشَلْ‏

 

 «بنى هاشم با حکومت بازى کردند و بر محمد، نه وحیى نازل شده و نه کتابى آمده است!

من از فرزندان خندف نیستم، اگر از فرزندان محمد انتقام کارهاى او را نگیرم.

اى کاش پدران من در جنگ بدر شاهد بودند که خزرجیان (مردم مدینه) چگونه از زخم شمشیرها و نیزه‏ها ناله مى‏کردند.

اگر آن‏ها این صحنه‏ها را مى‏دیدند، شادمان مى‏شدند و از شادى فریاد برمى‏آوردند که اى یزید دستت درد نکند!»

در مقابل حکومت جائر، امام با علم قطعى به مرگ، باید به استقبال شهادت برود و به تکلیفش عمل کند.

درباره دیگر پیشوایان، باید گفت مسمومیت آنان، ناشى از جهادهاى لسانى و قلمى آنان بر ضدّ ستمگران و خلفاى جور بوده است.

واکنش این جهادها جز این نبود که دشمنان بر ضدّ آنان به‏پا خیزند و آنان را به هر وسیله‏اى نابود کنند. پس اگر مى‏گوید: شهادت و مرگ آنان به اختیار خودشان بود، مقصود همین است که آنان با اختیار کامل به نبرد با ستمگران برخاستند و نتیجه قطعى آن، همان شهادت و مسمومیت آنان بوده است و اگر ایشان دست روى دست مى‏گذاشتند و یا ستایشگر ستمگران و خلفاى اموى و عباسى مى‏شدند، هرگز به استقبال شهادت نمى‏رفتند.

زندگى پیشوایان، زندگى انزوایى و گوشه‏گیرى نبود. آنان در متن اجتماع به تبلیغ احکام، بیان عقاید و دیگر وظایف مى‏پرداختند و نتیجه قطعى این نوع رفتارها شهادت و مسمومیتشان بود و آن‏ها با اختیار کامل‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 60

پذیراى این مسمومیت بودند و این کار به خاطر پیشبرد مقاصد اسلام بود.

ولى در مواردى که در خانه خود مسموم شدند، به خاطر این است که آگاهى آنان از غیب در گرو خواست و اراده آن‏ها بوده است. اگر وضعیت ایجاب مى‏کرد، از این علم و آگاهى بهره مى‏گرفتند. در روایات هم آمده است که:

 «إِنَّ الْإِمَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ یَعْلَمَ عُلِّمَ»، «1»

 

بنابراین، ممکن است در این موارد، از این علم غیب بهره نگرفته‏اند، شاید هم مصلحت نبوده است.

بنابراین، آگاهى پیامبر و امام از غیب، مانند کسى است که نامه‏اى همراه دارد و هرگاه بخواهد از محتواى آن آگاه گردد، مى‏تواند بگشاید و از مضمونش آگاه گردد. اگر پیامبر و امام در مواردى هدف تیر حوادث ناگوار و مصایب قرار مى‏گرفتند، به خاطر آن بود که روى مصالحى نمى‏خواستند به علمى که در کانون وجود آنان هست توجه کنند و مصلحت الهى اقتضا مى‏کرد که در این موارد از اختیار خود بهره‏مند نشوند. اگر هم به آن علم توجه مى‏کردند، چون تسلیم محض خواست خدا بودند، به استقبال شهادت مى‏رفتند.

پاسخ این پرسش، با مراجعه به روایاتى که در باره علم شخصیت‏هاى الهى وارد شده، به سادگى به دست مى‏آید. در این مورد به کتاب‏هاى نامبرده در پاورقى مراجعه فرمایید. «2»

__________________________________________________

 

(1)

 

 

. الکافی، ج 1، ص 258

 (2). در کتاب مفاهیم القرآن، ص 337 و آگاهى سوم، صص 235- 212 برخى از این پاسخ‏ها به گونه‏اى وارد شده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 61

                        پرسش 8

 

چرا حسن‏بن على علیهما السلام که نیروى فراوانى داشت و مى‏توانست جنگ را ادامه دهد، از در صلح با معاویه در آمد، امّا حسین بن على علیهما السلام با این که توانایى نداشت، به جنگ یزید رفت؟ آیا یکى از آن‏ها راه خطا پیش گرفته است؟

پاسخ‏

1. آدمى از پرسشگر یا طراحان پرسش، و به ویژه از کسانى که این پرسش‏ها را گرد آورده، منتشر مى‏کنند، در شگفت مى‏ماند که چگونه بر همه صحابه لباس عصمت و یا لباس عدالت پوشانیده و همه را پاک و منزه از گناه و خلاف مى‏شمارند! آیا حسن و حسین علیهما السلام، فرزندان پیامبر صلى الله علیه و آله، که ستایش‏هاى فراوانى از جد بزرگوارشان درباره آن‏ها نقل شده، صحابه نبودند؟ چرا باید کار یکى را خطا بدانیم؟!

این سخن حاکى از آن است که گرد آورنده این پرسش‏ها، فردى ناصبى است نه سلفى؛ زیرا سلفى‏ها همه صحابه را محترم مى‏شمارند، ولى نویسنده این شب‏نامه و کتابچه، کوچکترین احترامى براى دو نور دیده پیامبر قائل نشده است. پیامبرى که فرمودند:

 «مَنْ أَحَبَّنِی وَ أَحَبَّ هَذَیْنِ وَ أَبَاهُمَا وَ أُمَّهُمَا کَانَ مَعِی فِی دَرَجَتِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ».

 «1»

__________________________________________________

 (1). سنن ترمذى، ج 5، ص 305، به شماره 3816، باب 92، مناقب على بن ابى طالب؛ مسند احمد، ج 1، ص 77

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 62

همچنین فرمود:

 «الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة». «1»

 

2. طراح پرسش، تصوّر کرده است که آن دو امامِ طاهر و مطهّر، فکر سلطنت و حکومت داشته‏اند! و از نظر هدف بسان معاویه بوده‏اند که پس از صلح با حسن‏بن على، بر فراز منبر رفت و گفت: «مردم! من با شما نجنگیدم تا نماز بخوانید و روزه بگیرید، جنگیدم تا بر شما حکومت کنم!»

هر دو پیشواى معصوم به دنبال انجام وظیفه بودند نه در فکر حکومت. گاهى وظیفه ایجاب مى‏کند صلح را برگزیند و گاهى جهاد را؛ چنان‏که جد بزرگوارشان پیامبر خدا صلى الله علیه و آله در بدر و احد و احزاب جهاد کرد ولى در حدیبیه صلح را برگزید.

3. حسن‏بن على علیهما السلام راه برادرش حسین‏بن على علیهما السلام را رفت و تا لشکریان در اطاعتش بودند به جهاد پرداخت اما آنگاه که دید تن آسایى و دنیا پرستى بر آن‏ها غالب شد و نبرد، جز نابودىِ باقى‏مانده نیروها، نتیجه دیگرى ندارد، دست از جنگ کشید و صلح تحمیلى را پذیرفت.

شاید هیچ سندى در ترسیم دور نماى جامعه متشتت و پراکنده آن روزِ عراق و نشان دادن سستى عراقیان در کار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد.

حضرت مجتبى علیه السلام در «مدائن»؛ آخرین نقطه‏اى که سپاه امام تا آنجا پیشروى کرد، سخنرانى جامع و مهیّجى ایراد کرد و در آن چنین گفت:

__________________________________________________

 (1). سنن ترمذى، ج 5، ص 656، حدیث 3768؛ مستدرک حاکم، ج 3، صص 154 و 151 و صحیح ابن حیّان، ج 15، ص 12، حدیث 6959

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 63

 «هیچ شک و تردیدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمى‏دارد. ما درگذشته به نیروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مى‏جنگیدیم، ولى امروز بر اثر کینه‏ها، اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته است. استقامت خود را از دست داده و زبان به شکایت گشوده‏اید.

وقتى به جنگ صفین روانه مى‏شدید، دین خود را بر منافع دنیا مقدم مى‏داشتید، ولى امروز منافع خود را بر دین ترجیح مى‏دهید. ما همان‏گونه هستیم که در گذشته بودیم، ولى شما نسبت به ما آن‏گونه که بودید وفادار نمانده‏اید.

بعضى از شما، کسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و برخى دیگر کسانِ خود را در نهروان از دست داده‏اند. گروه اول، برکشتگان خود اشک مى‏ریزند و گروه دوم خونبهاى کشتگان خود را مى‏خواهند، بقیه نیز از پیروى ما سر پیچى مى‏کنند!

معاویه پیشنهادى به ما کرده است که دور از انصاف و برخلاف هدف بلند و عزت ما است. اکنون اگر آماده کشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او به مبارزه برخیزیم و با شمشیر پاسخش را بدهیم و اگر طالب زندگى و عافیت هستید، اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت شما را تأمین کنیم.

سخن امام علیه السلام به اینجا که رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند:

 «الْبُقْیَة، الْبُقْیَة»؛

 «ما زندگى مى‏خواهیم، ما مى‏خواهیم زنده بمانیم!» «1»

 

__________________________________________________

 (1). ابن اثیر، اسْدُ الغابة فی معرفة الصحابه، تهران، المکتبة الإسلامیه، ج 2، صص 13 و 14؛ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3، ص 406؛ مجلسى، بحار الأنوار، تهران، المکتبة الإسلامیة، 1393 ه. ق. ج 44، ص 21؛ سبط ابن جوزى، تذکرة الخواص، نجف، منشورات المطبعة الحیدریه، 1383 ه. ق. ص 199

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 64

وقتى مردم حسن بن على علیه السلام را تنها گذاشتند، آن حضرت صلح را برگزید.

آیا او با اتکا به چنین سپاهى، که فاقد روحیه رزمندگى‏است، مى‏توانست با دشمن نیرومندى مانند معاویه وارد جنگ شود؟

آیا با چنین سپاهى، که از عناصر متضادى تشکیل شده بود و با کوچکترین غفلت احتمال داشت خود خطرزا باشد، امید پیروزى مى‏رفت؟

موشکافان تاریخ در باره صلح امام حسن علیه السلام کتاب‏هاى ارزشمندى نوشته‏اند که متأسفانه نویسنده این کتابچه از آن‏ها آگاهى ندارد. کسانى که مایل‏اند در باره این موضوع مطالعه کنند، به کتاب «صلح الحسن» شیخ راضى آل یس، که به قلم مقام معظم رهبرى به فارسى برگردانده شده و نیز کتاب «پیشوایان اسلام» مراجعه کنند.

امّا چرا حسن‏بن على علیهما السلام با آن جمع کم جهاد نکرد در حالى که حسین بن على علیهما السلام با 72 تن، به جهاد پرداخت؟ در پاسخ باید گفت:

شهادت امام حسن به خاطر وضعیت حاکم در روزگار وى، هیچ اثرى در جامعه نداشت و نهضتى را بر ضدّ امویان پدید نمى‏آورد؛ چرا که هنوز، حزب اموى درست شناخته نشده‏بود. در حالى‏که شهادت امام حسین علیه السلام، جهان اسلام را تکان داد و نهضت‏ها و جنبش‏هاى پیاپى را پدید آورد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 65

                        پرسش 9

 

مصحف فاطمه علیها السلام‏

جزوه یاد شده، حدیثى از اصول کافى نقل کرده که در آن از «مصحف فاطمه» یاد شده است. تنظیم کنندگان جزوه مصحف را به معناى قرآن گرفته و در باره آن پرسش‏هایى را مطرح کرده‏اند؛ مانند:

1. آیا پیامبر و اصحاب او قرآن فاطمه را مى‏دانستند؟

2. آیا ...

و ...

پاسخ‏

مایه شگفتى است که فردى حدیثى را به‏گونه‏اى نادرست ترجمه مى‏کند و آنگاه پرسش‏هایى را در باره آن ردیف مى‏کند!

حدیث مربوط به «مصحف فاطمه علیها السلام» است. گردآورنده پرسش‏ها تصوّر کرده است که «مصحف» در زبان عرب و در عصر پیامبرخدا صلى الله علیه و آله به معناى قرآن بوده است، در حالى که مصحف که از «صحیفه» گرفته شده، در لغت عرب به معناى مطلق کتاب است.

* در قرآن کریم آمده است:

- «آنگاه که نامه‏هاى اعمال منتشر گردد.» «1»

__________________________________________________

 (1). تکویر: 10

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 66

- «این، در صحیفه‏هاى نخستین، در کتاب ابراهیم وموسى است.» «1»

* تاریخ گواه است که در صدر اسلام، «مصحف» در باره دفتر یا کتاب جلد شده به کار مى‏رفت. حتى پس از درگذشت پیامبر، مصحف نام قرآن نبود، بلکه هر کتاب مجلّدى را مصحف مى‏گفتند.

- ابن ابى داوود سجستانى در باره گردآورى قرآن در مصحفى، از محمد بن سیرین نقل مى‏کند: وقتى پیامبر صلى الله علیه و آله درگذشت، على علیه السلام سوگند یاد کرد رداء بر دوش نیندازد مگر براى نماز جمعه، تا این‏که قرآن را در مصحفى جمع کند.

- ابو العالیه نقل مى‏کند:

 «آنان قرآن را در خلافت ابو بکر در مصحفى گرد آوردند.»

وى همچنین نقل مى‏کند:

 «عمر بن خطاب فرمان به گردآورى قرآن داد و او اول کسى است که قرآن را در مصحف جمع کرد.» «2»

این جمله‏ها حاکى است که در آن روزگار، مصحف به معناى دفتر بزرگ و یا کتابى مجلد بوده که اوراق را از پراکنده شدن حفظ مى‏کرده، سپس به مرور زمان اختصاص به قرآن یافته است.

* روایات پیشوایان ما حاکى است، حتى در زمان آنان، لفظِ مصحف به معناى کتاب و یا دفتر مکتوب بوده است.

- امام صادق علیه السلام فرمود:

 «هرکس قرآن را از روى مصحف (برگ‏هاى مجلد) بخواند، از

__________________________________________________

 (1). اعلى: 18 و 19

 (2). کتاب المصاحف، نگارش حافظ ابوبکر عبداللَّه‏بن ابى داوود سجستانى، صص 10- 9

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 67

چشم خود بهره مى‏گیرد.» «1»

- و نیز در حدیثى دیگر آمده است:

 «خواندن قرآن از روى مصحف (برگ‏هاى مجلد)، عذاب را از پدر و مادر کم مى‏کند.» «2»

* مورّخان درباره ترجمه خالد بن معدان مى‏نویسند:

- «خالد بن معدان دانش خود را در مصحفى (دفترى) ضبط کرده بود که آن دکمه و دستگیره داشت». «3»

- خالد بن معدان از تابعان بوده و هفتاد صحابى را درک کرده است. «4»

تا این‏جا روشن شد که تا پایان قرن اول، لفظ «مصحف» به معناى کتاب مجلد و یا دفترچه جلد شده بوده و افراد، دانش و آگاهىِ خود را در آن ضبط مى‏کردند و اگر بعدها قرآن را مصحف گفته‏اند، چون از ذهن‏ها بیرون آمده و بر برگ‏ها نوشته شده و به صورت مجلّد درآمده بود.

با توجه به این مسأله، نباید در شگفت باشیم که دخت گرامى پیامبر داراى مصحفى باشد و دانش و آگاهى‏هاى خود را که از پدر بزرگوارش برگرفته بود، در آن نوشته و براى فرزندان خود، به صورت بهترین میراث، به یادگار بگذارد.

خوشبختانه فرزندان فاطمه علیها السلام حقیقت و واقع این مصحف را

__________________________________________________

 (1). اصول کافى، ج 2، ص 613

 (2). همان.

 (3). کتاب المصاحف سجستانى، صص 134 و 135

 (4). اللباب فى تهذیب الأنساب، ابن اثیر، ج 3، صص 62 و 63

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 68

شناسانده وگفته‏اند: این مصحف، جز یک رشته آگاهى‏هایى که از پدر بزرگوارش و یا به خاطر «محدَّث» بودن از فرشته شنیده، چیز دیگرى نیست. اکنون برخى از روایات را مى‏آوریم:

* امام صادق علیه السلام فرمود: «نزد ما جامعه‏اى است که در آن حلال وحرام وارد نشده و مصحف فاطمه علیها السلام هست، در حالى که در آن کلمه‏اى از قرآن نیست بلکه املاى رسول خدا صلى الله علیه و آله و خطّ على علیه السلام است و همگى در اختیار ماست.» «1»

امام صادق علیه السلام در روایتى دیگر در وصف مصحف فاطمه مى‏گوید:

 «به خداوند سوگند کلمه‏اى از قرآن شما در آن نیست. راوى گوید پرسیدم: آیا در آن دانش هست؟ امام در پاسخ مى‏دهد: بله، ولى نه از دانش‏هاى معمولى.» «2»

با توجه به آنچه گفته شد، دانسته مى‏شود که مصحف فاطمه علیها السلام ارتباطى به قرآن ندارد و کسانى آن را دستاویزى ساخته‏اند براى متهم کردن پیروان اهل‏بیت به تحریف قرآن. اگر آنان مغرض نباشند- ناآگاهانه و بدون تحقیق- درباره واقعیت آن سخن مى‏گویند. بنابراین، اصل این پرسش‏ها واقعیت ندارد تا پاسخ بخواهد.

__________________________________________________

 (1). بصائر الدرجات، الصفار، صص 157 و 158، چاپ مؤسسه نعمان.

 (2). کافى، همان، حدیث 1

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 69

                        پرسش 10

 

حدیثى است از کافى که نام برخى از راویان آن «عمر» است؟

پاسخ‏

این پرسش تکرار پرسش سوم است و پاسخ آن پیشتر داده شد.

                        پرسش 11

 

در روایات شیعه آمده است که باید در مصیبت صبر کرد و از بى‏قرارى و بى‏تابى پرهیز نمود و از سیلى برچهره زدن و مانند آن خوددارى کرد.

با این وصف، چرا شیعه در ایام سوگوارى بر خلاف این احادیث گام عمل مى‏کند؟

پاسخ‏

تفاوت است میان گریه براى از دست رفتگان، که در خصوصیات فطرى است و چاک کردن گریبان و خراشیدن صورت.

راه نخست، راه پیامبر و یاران اوست؛ آنگاه که فرزندش ابراهیم درگذشت، چنین فرمود: «چشم گریان است و اشک ریزان و قلب سوزان». «1»

در جنگ احد، آنگاه که حمزه شهید شد، صفیه دختر عبد المطّلب‏

__________________________________________________

 (1). مجمع الزوائد، ج 3، ص 8

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 70

در دامنه احد به دنبال پیامبر مى‏گشت. وقتى حضرت او را دید، میان انصار و او فاصله انداخت و فرمود: او را به حال خود واگذارید. صفیه کنار جنازه حمزه نشست و گریست. هرگاه صدایش به گریه بلند مى‏شد، صداى گریه پیامبر صلى الله علیه و آله نیز بلند مى‏شد و اگر او آهسته مى‏گریست پیامبر هم آهسته گریه مى‏کرد. فاطمه، دختر رسول اللَّه صلى الله علیه و آله نیز مى‏گریست. پیامبر صلى الله علیه و آله به دخترش فاطمه مى‏فرمود: «هیچ کس مانند تو مصیبت نخواهد دید.» «1»

 

حضرت زهرا علیها السلام پس از رحلت پیامبر پیویسته مى‏گریست و مى‏فرمود: اى پدر، تو به پروردگارت نزدیک شدى و دعوتش را اجابت کردى، اکنون بهشتِ برین جایگاه تو است. «2»

در طول تاریخ اسلام، گریه برگذشتگان ونزدیکان درمیان مسلمانان؛ اعم از صحابه و تابعان، بیش از آن است که ما در اینجا منعکس کنیم حتى گریه‏هاى شیخین (ابوبکر و عمر) در موارد زیادى، هنگام درگذشت دوستانشان در تاریخ ثبت شده است. «3»

عایشه مى‏گوید: پس از آن که رسول خدا قبض روح شد، سر او را بر بالش نهادم و برخاسته با زنان دیگر، بر سر و صورت زدم. «4»

سوگوارى براى عزیزان، که از فطرت انسان سرچشمه مى‏گیرد، نه تنها مطلوب و خواستنى است، حتى تاریخ مى‏گوید: در جنگ احد، زنان‏

__________________________________________________

 (1). امتاع الأسماع، مقریزى، ص 154

 (2). صحیح بخارى، باب مرض النبى و وفاته؛ مسند أبى داود، ج 2، ص 197؛ سنن نسائى، ج 4، ص 13؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 163؛ تاریخ الخطیب، ج 3، ص 262

 (3). به کتاب مرزهاى توحید و شرک، صص 195- 201 مراجعه فرمایید.

 (4). تاریخ طبرى، ج 2، ص 441

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 71

انصار بر کشتگان خویش سوگوارى مى‏کردند. ناگاه پیامبر صلى الله علیه و آله به خاطرش آمد که عمویش حمزه، که شربت شهادت نوشیده است، سوگوار ندارد، از زنان انصار خواست همچنان که بر نزدیکان خود اشک عاطفه مى‏ریزند بر حمزه نیز گریه کنند. «1»

وقتى پیامبر بر مرگ یکى از دخترانش مى‏گریست، عبادةبن صامت از علت گریه پرسید. حضرت پاسخ دادند: گریه، رحمتى است که خداوند در نهاد فرزندان آدم قرار داده است و خداوند فقط بر بندگان عطوف خود رحم خواهد کرد.»

 

ولى درگذشت شخصیت‏هاى اسلامى و رهبران دینى حساب دیگرى دارند. سوگوارى در ایّام درگذشت آنان، نه تنها به معناى بى‏صبرى شخصى نیست، بلکه به معناى نوعى حمایت از آنان و دعوت به راه آنان است.

آنان جهادگران واقعى اسلام بودند که هرگز با ظالمان اموى و عباسى نساختند و شربت شهادت نوشیدند. راهپیمایى و به اصطلاح مردم، هیئت‏هاى عزادارى، براى احیاى مکتب آن‏هاست و هر نوع سینه‏زنى و نوحه سرایى، همه و همه به منظور زنده کردن راه و رسم آن‏هاست که بار دیگر امت اسلامى در دام منافقان ستمگر نیفتند که «مرگ سرخ به از زندگى ننگین است».

__________________________________________________

 (1). مجمع الزوائد، ج 6، ص 120. این رویداد گویا پیش از سوگوارى «صفیه» براى حمزه بوده است.

 (2). سنن ابى داود، ج 2، ص 58؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 481

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 72

                        نتیجه‏گیرى‏

 

1. از این بیان نتیجه مى‏گیریم که سوگوارى، گریه و اشک ریختن در فراق عزیزان، رحمتى الهى است و حاکى از کمال انسانى است که در مقابل سنگدلى که از هیچ چیز اثر نمى‏پذیرد و به هیچ کسى رحم نمى‏کند قرار دارد.

2. راه پیمایى و عزادارى و نوحه سرایى دسته جمعى براى احیاى مکتب، امرى مطلوب است و نه تنها مورد نهى نیست بلکه مورد ستایش است.

3. نوحه سرایى‏ها و راهپیمایى‏هاى شیعه در تاسوعا و عاشورا و در مناسبت‏هاى دیگر، جنبه سیاسى دارد و هدف این است که بنى امیه را محکوم کنند و همه کسانى را که لب فرو بسته و مؤید آن‏ها بوده‏اند از خود طرد کنند تا مظلومیت اهل بیت و ستمگرى اموى‏ها، زنده نگاه دارند.

4. مخالفان عزادارى از آن مى‏ترسند که مظلومیت اهل بیت و ستمگرى اموى‏ها بار دیگر مطرح گردد و به دنبال مستمسک‏هایى هستند که شیعه را از این کار باز دارند. در این راستا روایاتى را مطرح مى‏کنند که ما نیز منکر آن‏ها نیستیم، ولى هدف آنان سرپوش نهادن بر اعمال بنى‏امیه و منزوى ساختن خاندان رسالت است.

اگر در این عزادارى‏ها، کارى بر خلاف دستور الهى صورت گیرد، هیچ عالمى آن را تجویز نمى‏کند و حساب مکتب را باید از کار برخى از افراطى‏ها جدا کرد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 73

                        پرسش 12

 

قمه زدن و خونین کردن سر، چه حکمى دارد؟

پاسخ‏

در پاسخ پرسش پیشین گفتیم که هر نوع نوحه‏سرایى و راهپیمایى، که در جهت احیاى مکتب حق و محکوم کردن ظالمان بنى امیه و بنى‏عباس انجام گیرد، نوعى کمک به حق و دعوت الى اللَّه است ولى اگر در ضمن آن‏ها کارى بر خلاف شریعت اسلام صورت پذیرد، هیچ عالمى آن را تجویز نمى‏کند.

ما از گردآورنده یا گردآورندگان سؤال‏ها مى‏پرسیم: در سال گذشته، نوجوانى از اردن با بستن کمربندى انفجارى، در شهر حله عراق، وارد مجلس عروسى شد و با منفجر کردن خود، بیش از 100 نفر را کشت.

وقتى خبر به بستگان وى در اردن رسید، خانواده‏اش براى وى «مجلس عرس» برپا کردند! آیا شما این ترورها را که کودک و زن و افراد بى‏گناه را مى‏کشد تجویز مى‏کنید؟ تیر در چشم خود نمى‏بینى امّا ...

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 74

                        پرسش 13

 

چرا صحابه‏اى که در غدیر خم حاضر بودند و با على علیه السلام به خلافت بیعت کردند، در مقابل غصب خلافت او توسط دیگران اعتراض نکردند؟

پاسخ‏

به نظر مى‏رسد که پرسشگر کوچک‏ترین مطالعه‏اى در این مورد ندارد. او از کجا مى‏گوید که صحابه اعتراض نکردند؟!

از آن رو که هدف گزیده‏گویى و خلاصه نویسى است، نمى‏توانیم تعداد مناظرات، احتجاجات و اعتراضاتى را که بر نادیده گرفتن حق على علیه السلام انجام گرفت در این‏جا منعکس کنیم.

کافى است در این مورد کتاب گرانسنگ الغدیر را مطالعه کنید، آنجا که 22 مناظره، احتجاج و انتقاد از صحابه و تابعان را نقل کرده است. «1»

شیرین‏تر آن‏که وقتى رابطه معاویه با عمرو بن عاص تیره شد، پسر عاص در پاسخ نامه معاویه نوشت:

 «ویحک یا معاویة ... وقال [رسول اللَّه‏] فی یوم غدیر خم: ألا من کنت مولاه فعلیّ مولاه، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله». «2»

__________________________________________________

 (1). الغدیر، ج 1، صص 327- 422

 (2). مناقب، خوارزمى، ص 199، حدیث 240

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 75

گذشته از این، گرد آورنده پرسش‏ها تصور کرده است که صحابه هیچ‏گاه از فرمان پیامبر تخلف نمى‏کردند. در حالى که آن حضرت در واپسین روزهاى عمرش فرمود: قلم و کاغذ بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که گمراه نشوید، اما گروهى با دستور حضرت مخالفت کردند. «1»

موارد مخالفت صحابه با دستور پیامبر، بیش از آن است که بتوان در این‏جا منعکس کرد.

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى، حدیث 114

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 76

                        پرسش 14

 

آنگاه که پیامبر صلى الله علیه و آله (قبل از وفاتش) خواست نامه‏اى بنویسد و عمر با آن مخالفت کرد، چرا على علیه السلام چیزى نگفت با این‏که او مرد شجاعى بود؟

پاسخ‏

در اینجا با ابن عباس هم‏صدا مى‏شویم که گفت:

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله، روز پنج‏شنبه، که چیزى به وفاتش نمانده بود، فرمود: قلم و دواتى بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که هرگز گمراه نشوید «1» ولى از میان حاضران برخى با این کار مخالفت کردند و عمر بن خطاب گفت: بیمارى بر پیامبر چیره شده است! و در نقل دیگر گفت:

پیامبر هذیان مى‏گوید! و اصحاب به مشاجره با یکدیگر پرداختند. این سخنان به‏گوش پیامبر صلى الله علیه و آله رسید و فرمود: برخیزید و از این‏جا بروید.

شایسته نیست در محضر پیامبر به اختلاف و کشمکش بپردازید. آنگاه ابن عباس مى‏گوید: بزرگ‏ترین فاجعه و مصیبت همان بود که میان پیامبر صلى الله علیه و آله و خواسته او که نوشتن نامه بود، مانع شدند تا آنجا که صداى زنان پشت پرده بلند شد و مخالفان را نکوهش کردند.

__________________________________________________

 (1)

 

. «... ائْتُونِی بِکِتَابٍ أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ. قَالَ عُمَرُ: إِنَّ النَّبِیَّ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَنَا کِتَابُ‏اللَّهِ، حَسْبُنَا، فَاخْتَلَفُوا وَ کَثُرَ اللَّغَطُ، فَقَالَ صلى الله علیه و آله قُومُوا عَنِّی وَ لَا یَنْبَغِی عِنْدِیَ التَّنَازُعُ». صحیح بخارى، شماره‏هاى 114، 3053، 3186، 4432، 5669، 7366

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 77

در این جا دو پرسش مطرح مى‏شود:

1. چرا خلیفه دوم با دستور اکید پیامبر صلى الله علیه و آله مخالفت کرد؟ آیا این مخالفت عصیان علیه پیامبر صلى الله علیه و آله نیست؟ قرآن مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ. «1»

 «اى افراد با ایمان بر خدا و پیامبر پیشى نگیرید ...»،

آیا جلوگیرى از نوشتن، پیشى گرفتن بر خدا و پیامبر نبود؟

2. چرا پیامبر نامه را ننوشت؟ علت آن روشن است؛ زیرا وقتى سخن پیامبر صلى الله علیه و آله زیر سؤال رفت و آن معلول بیمارى و نعوذ باللَّه هذیان گویى پیامبر صلى الله علیه و آله معرفى شد، اگر مى‏نوشت نامه‏اش نیز به همین تهمت مردود شمرده مى‏شد و آنچه نباید بشود، مى‏شد. در نتیجه تمام مکتب زیر سؤال مى‏رفت.

از این بیان روشن مى‏شود که چرا على علیه السلام جانب پیامبر صلى الله علیه و آله را نگرفت؛ معلوم است که وقتى پیامبر صلى الله علیه و آله، از نگارش نامه منصرف مى‏شود، على علیه السلام جز اطاعت پیامبر صلى الله علیه و آله کارى نمى‏تواند بکند.

از قضا سرکنگبین صفرا فزود.

طرح کننده این پرسش خواسته است نقطه ضعفى براى شیعه دست و پا کند، ولى مى‏بینیم که این حدیث، که بخارى آن را در 6 جاى صحیح خود نقل کرده، مایه بى پایگى مکتب اموى و ضربه محکمى بر عدالت جمعى از صحابه است.

__________________________________________________

 (1). حجرات: 1

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 78

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله هر چند نامه را ننوشت، ولى خوشبختانه آن را به نحو دیگرى جبران کرد؛ آنگاه که به مسجد رفت و حدیث ثقلین را مطرح کرد، فرمود:

 «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ؛ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی، مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً». «1»

 

درست همان کلمه ضلالت و گمراهى را که در حدیث پیشین به کار برده بود، در اینجا نیز به کار برد.

__________________________________________________

 (1). مرحوم میرحامد حسین مؤلف «عبقات الأنوار»، بخشى از کتاب خود را به بیان اسانید و تبیین متن این حدیث اختصاص‏داده وهمگى در 6 جلد، چاپ شده است. به عنوان نمونه: سنن ترمذى، ج 2، ص 207؛ مسند احمد، ج 3، ص 17 و 26 و 59 و ح 4، ص 366 و 371؛ مستدرک حاکم، ج 3، صص 109- 101 و کتاب السنة ابن أبى عاصم: 629، حدیث 1553

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 79

                        پرسش 15

 

آیا کتاب کافى شرح و تفسیر قرآن است، در حالى که بیشتر روایات کافى ضعیف است؟

پاسخ‏

از ترفندهاى باطل‏گرایان این است که نخست طرف مخالف را متهم مى‏کنند، آنگاه از او سؤال مى‏پرسند.

اوّلًا: در کجا آمده است که بیشتر روایات کتاب کافى ضعیف است؟

روایات کافى بر چهار دسته تقسیم مى‏شود:

1. صحیح 2. موثق 3. حسن 4. ضعیف.

این‏که شیعه روایات مهم‏ترین کتاب خود را به چهار بخش تقسیم مى‏کند، نشانه واقع گرایى این مکتب است؛ زیرا کتاب صحیحى جز قرآن در اختیار بشر نیست و دیگر کتاب‏ها باید مورد بررسى قرار گیرد. از این نظر، کتاب کافى با موشکافى خاصّى به چهار بخش تقسیم شده است.

علّامه مجلسى در کتاب «مرآة العقول» همه بخش‏ها را معین نموده‏اند.

مؤلف کافى در آغاز کتاب، براى سنجش حدیث، معیارى از امامان نقل کرده، فرموده‏اند:

 «اعْرِضُوهُمَا عَلَى کِتَابِ اللَّهِ- عَزَّ وَ جَلَّ- فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللَّهِ- عَزَّ وَ جَلَّ- فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ کِتَابَ اللَّهِ فَرُدُّوه».

 «1»

__________________________________________________

 (1). کافى، ج 1، ص 8

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 80

ولى در مقابل، اهل حدیث و سلفى‏ها «صحیح بخارى» و «صحیح مسلم» را از آغاز تا پایان صحیح دانسته‏اند و گرفتار مشکلاتى شده‏اند که هم اکنون دامنگیر آن‏هاست و نقل نمونه، که قطعاً مجعول و دروغ است، مایه گسترش دامنه سخن مى‏گردد. در کتاب «الحدیث النبوى بین الروایة والدرایه» به این قسمت پرداخته شده است.

ثانیاً: ادعاى دیگر آن‏که کافى شرح و تفسیر قرآن است، اگر مقصود او این است که در کتاب کافى مجملات قرآن؛ مانند صلاة، زکات، حج و جهاد تبیین و تفسیر شده و اجزا و شرایط آن‏ها بیان گردیده است، این، اختصاص به کتاب کافى ندارد. تمام کتاب‏هاى حدیثى، حتى صحاح و سننِ اهل سنت، داراى چنین مقامى هستند و اگر مقصود این است که کتاب کافى به صورت تفسیر بر قرآن نوشته شده، این سخن بى اساس بوده و کسى آن را نگفته است و به فرض این که به صورت تفسیر نوشته شده باشد، روایات آن ارزشیابى شده و طبق ضوابط با آن‏ها رفتار مى‏شود. امّا سلفى‏ها، بر خلاف ما، که گردآورنده پرسش‏ها هم از آن‏ها است، خبر واحد را نه تنها در مسائل عملى و فقهى بلکه در مسائل اعتقادى مى‏پذیرند و به‏همین دلیل گرفتار مشکلاتى در مسائل اعتقادى شده‏اند.

اخیراً در مدینه منوره، همایشى در مورد حجّیت خبر واحد در عقاید برپا شد و تقریباً همه شرکت کنندگان که سلفى بودند، با این مطلب موافقت کردند که دین و عقیده خود را بر اساس خبر واحد برپا کنند و روى این اساس، در آیین آنان، تجسیم و تشبیه و مجبور بودن انسان، کاملًا پذیرفته شده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 81

                        پرسش 16

 

انسان فقط بنده خداست، پس چرا مى‏گویید عبدالحسین و ...؟

پاسخ‏

عبودیت در معانى مختلفى به کار مى‏رود:

1. عبودیت در مقابل الوهیت؛ روشن است که استعمال عبودیت در چنین موردى، به معناى مملوک بودن است که شامل تمام بندگان خدا مى‏شود. منشأ مملوک بودن انسان، خالق بودن خداوند متعال و مخلوق بودن انسان است. در این استعمال، از آنجا که عبودیت، رمز مخلوق بودن است، فقط به اسم خداوند متعال اضافه مى‏شود و مى‏گویند: «عبداللَّه» زیرا:

إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً. «1»

 «هیچ موجودى در آسمان‏ها و زمین نیست جز آن‏که خدا را بنده و فرمان بردار است.»

همچنین قرآن به نقل از حضرت مسیح مى‏فرماید:

قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا. «2»

 «من بنده خدایم، او کتاب آسمانى به من داده و مرا پیامبر قرار داده است.»

__________________________________________________

 (1). مریم: 93

 (2). مریم: 30

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 82

2. عبودیت قراردادى؛ چنین عبودیتى، ناشى از غلبه و پیروزى انسانى بر انسان دیگر در میدان جنگ است.

دین اسلام، این نوع عبودیت را تحت شرایطى خاص که در فقه بیان شده، پذیرفته است. اختیار افرادى که در جنگ به دست مسلمانان اسیر مى‏شوند، با حاکم شرع است و او مى‏تواند یکى از راه‏هاى سه‏گانه را برگزیند؛ آزادسازى اسیران بدون دریافت غرامت، آزاد کردن آنان در مقابل اخذ غرامت و در اسارت نگهداشتن آن‏ها.

در صورت سوم، فرد اسیر «عبد» مسلمانان محسوب مى‏شود و به همین دلیل در کتب فقهى، بابى به نام «عبید و اماء» منعقد شده است.

به عنوان مثال، قرآن مى‏فرماید:

وَ أَنْکِحُوا الْأَیامى‏ مِنْکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ. «1»

 «مردان و زنان بى همسرِ خود را همسر دهید. همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را؛ اگر فقیر و تنگدست باشند. خداوند از فضل خود آنان را بى‏نیاز مى‏سازد. خداوند گشایش دهنده و آگاه است.»

در این آیه، خداوند اسیران جنگى را بندگان و کنیزان مسلمانان مى‏داند و مى‏فرماید: ... عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ .... در اینجا «عبد» به نام غیر خداوند اضافه شده است.

3. عبودیت؛ در اینجا عبودیت به معناى اطاعت و فرمانبردارى است‏

__________________________________________________

 (1). نور: 32

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 83

و در کتاب‏هاى لغت این معنى آمده است. «1»

بنابراین، در نام‏هایى مانند «عبد الرسول» و «عبد الحسین» معناى سوم مورد نظر است. عبدالرسول و عبدالحسین یعنى؛ مطیع پیامبر صلى الله علیه و آله و امام حسین علیه السلام. و بى شک چون اطاعت از پیامبر صلى الله علیه و آله و اولى‏الأمر واجب است هر مسلمانى مطیع پیامبر و ائمه علیهم السلام بعد از ایشان مى‏باشد:

... أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ .... «2»

 «اطاعت کنید خدا را و پیامبر خدا و اولى الأمر [/ اوصیاى پیامبر] را ...»

بر اساس این آیه، قرآن کریم پیامبر را «مُطاع» و مسلمانان را «مطیع» معرفى کرده است و اگر کسى همین معنا را در نام فرزند خود بگنجاند، نه تنها قابل سرزنش نیست که شایسته ستایش است. ما افتخار مى‏کنیم که مطیع پیامبر و حضرت امام حسین باشیم و به فرمان آن‏ها گوش فرا دهیم.

البته واضح است که میان «عبدالرسول» و «عبداللَّه» بودن، منافاتى نیست و انسان در عین حال‏که عبد خداوند است، مطیع پیامبر صلى الله علیه و آله نیز هست؛ زیرا دانستیم که عبودیت در مورد خداوند، عبودیت تکوینى و ناشى از خالقیّت حق است، اماعبودیت در مورد پیامبر صلى الله علیه و آله ناشى از تشریع و دستور خداوند مى‏باشد که انسان‏ها را به اطاعت از پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏خواند و پیامبر صلى الله علیه و آله را مُطاع مى‏نامد. میان این دو استعمال، فاصله و تفاوت بسیار است.

__________________________________________________

 (1). لسان العرب و القاموس المحیط، ماده «عبد».

 (2). نساء: 59

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 84

                        پرسش 17

 

وقتى على‏بن ابى‏طالب مى‏دانست خداوند او را به عنوان خلیفه برگزیده، چرا با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کرد؟ اگر قدرت نداشت، پس امام نبود. امام باید قدرت و توان داشته باشد، و اگر قدرت داشت، چرا از قدرت خود استفاده نکرد، پس این خیانت است. پاسخ شما در این مورد چیست؟

پاسخ‏

اوّلًا: در هیچ تاریخى نیامده است که امیر مؤمنان علیه السلام با عمر و عثمان بیعت کرد؛ زیرا خلافت عمر به وسیله ابوبکر تثبیت شد و او در حقیقت خلیفه ابو بکر بود. وقتى ابوبکر عمر را براى خلافت نصب کرد، مردم به حضور وى رسیده، گفتند: چرا مردى تندخو را به خلافت نصب کردى؟

اگر او خلیفه شود بر تندخویى‏اش مى‏افزاید. وقتى به لقاى پروردگار بپیوندى، در پیشگاهش، از این که او را به خلافت برگزیده‏اى، چه پاسخى خواهى داد؟

ابوبکر در پاسخ آنان گفت: جوابم به خدا این است که بهترین خلق خدا را براى این مقام برگزیدم. «1»

همچنین رسمیت یافتن خلافت عثمان، به وسیله عبدالرحمان‏بن عوف و با تردستى خاص او بود که در تاریخ آمده است. اصلًا نیازى به‏

__________________________________________________

 (1). الخراج، تألیف ابویوسف بغدادى، ص 100

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 85

بیعت على علیه السلام ندیدند.

طراح این پرسش، چگونه و از کجا به صورت قاطع مى‏گوید:

حضرت على با آن دو بیعت کرد؟!

و امّا در مورد بیعت با ابو بکر، باید گفت از نظر شیعه بیعتى در کار نبود و از دیدگاه اهل سنت، على علیه السلام پس از شش ماه؛ آنگاه که حضرت فاطمه علیها السلام به پدر پیوست و در کنار على نبود، بیعت کرد. این‏جا، جاى این پرسش است که چرا على علیه السلام از یک امر مشروع عقب ماند. از نظر شما، اگر على علیه السلام وصى پیامبر صلى الله علیه و آله نبود، صحابى عادل که بود، پس علّت تأخیر او به مدّت شش ماه، از این امر مشروع چه بود؟ بیعت نکردن دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله تا لحظه مرگ چگونه قابل توجیه است؟ با این که در کتب روایى خودتان هست که:

 «مَن مَاتَ وَ لَمْ یَکُن فِی عُنُقِه بَیعَةَ إَمَامٍ فَقَدْ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة». «1»

 

مطلب دیگر این‏که پرسشگر مى‏گوید: «اگر قدرت نداشت، پس امام نیست». او تصور مى‏کند که امامت مقامى انتخابى است که حتماً باید با قدرت انتخاب کنندگان روى کار بیاید، ولى امامت على علیه السلام انتصاب الهى است و کسانى که از جانب خدا براى مقامى منصوب مى‏شوند، براى مشروعیت خود نیازى به رأى مردم ندارند و انبیا و اوصیا پیوسته به وسیله قدرت‏هاى مسلّط و ظالم کشته مى‏شدند. آیا نبوت و وصایت آن‏ها چون قدرت نداشتند، مشروعیت نداشت؟

__________________________________________________

 (1). صحیح مسلم، ج 6، ص 22، باب حکم من فرّق أمرالمسلمین؛ سنن بیهقى، ج 8، ص 156

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 86

                        پرسش 18

 

چرا وقتى حضرت على علیه السلام به قدرت رسید:

الف) در منبر گفت:

 «خَیرُ هَذِهِ اْلأُمَّة بَعْدَ نَبِیّهَا أَبُو بَکْر وَ عُمَر».

ب) ازدواج موقت را رواج نداد.

پ) فدک را باز نگرداند.

ت) «حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ» را به اذان و اقامه اضافه نکرد.

ث) «الصلاةُ خیرٌ مِنَ النَّوم» را از اذان حذف نکرد.

ج) براى مردم قرآن دیگرى نیاورد ...

پاسخ‏

به گردآورنده این پرسش‏ها (که مدعى هستند از سایت‏ها گرفته‏اند) یادآور مى‏شویم که: شما مدعى امور شش‏گانه پیش‏گفته هستید و باید آن‏ها را ثابت کنید. شما ادعاهایى مطرح ساخته‏اید و هیچ مدرکى براى آن‏ها ارائه نکرده‏اید. آیا همین چند پرسش بى‏مدرک، مایه گمراهى شیعیان شده است؟!

1. حدیثى که از زبان امیر مؤمنان، على علیه السلام درباره دو خلیفه نخست نقل شد، از احادیث جعلى و ساختگى است. این تنها حدیثى نیست که از زبان على علیه السلام درباره خلفا جعل کرده‏اند. در این مورد، 36 حدیث در فضیلت خلفا از آن حضرت جعل گردیده که آثار جعل و وضع، از آن‏ها

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 87

پیداست. براى آگاهى از این احادیث و شیوه جعل، به کتاب شریف الغدیر مراجعه فرمایید. «1»

از بررسى این احادیث چنین به دست مى‏آید که گویى از نظر جاعلان، على علیه السلام کارى جز مدّاحى خلفا و ستایش آنان نداشته است. اگر على علیه السلام چنین مقام و موقعیتى براى خلفا مى‏شناخت، چرا در بیعت با آنان شش ماه تأخیر کرد؟ و چرا برترین زنان جهان، دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله با آنان بیعت نکرد؟ و چرا با آنان سخن نگفت و در حالى که نسبت به آنان خشمگین بود، از این جهان رفت؟

چرا این حدیث مجعول را بپذیریم ولى آن خطبه غرّاء را که همه محقّقان بر صحت انتساب آن به على علیه السلام اتفاق دارند نپذیریم که فرمود:

 «أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبی قُحافة وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى». «2»

 

 «به خدا سوگند ابوبکر رداى خلافت را بر تن کرد، در حالى که خوب مى‏دانست من نسبت به حکومت اسلامى چون محور سنگ آسیاب هستم ...».

و سخن دیگرِ امام را چه کنیم که فرمود:

 «آنان خودسرانه بر مسند خلافت نشستند و ما را که از نظر نسب برتر و نزدیک‏ترین پیوند با رسول خدا داریم کنار زدند ...». «3»

 

__________________________________________________

 (1). الغدیر، ج 8، ص 54- 62؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 77

 (2). نهج البلاغه، خطبه سوم. ابن خشاب این خطبه را پیش از تولد رضى، در سال 306 براى مصدق بن شبیب واسطى نقل کرده است، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 205

 (3). نهج البلاغه، 162

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 88

2. کلام امیر مؤمنان در باره ازدواج موقت، و نکوهش کار عمر که آن را ممنوع ساخت، کافى است که گفت:

 «اگر عمر از ازدواج موقت جلوگیرى نمى‏کرد، جز افراد تیره بخت کسى به سراغ زنا نمى‏رفت.» «1»

 

یکى از مسلّمات تاریخ این است گروهى از صحابه، همواره بر حلّیت ازدواج موقت تأکید مى‏کردند، حتى طبق نقل ذهبى «ابن جریج» فقیه مکه، مکرر متعه کرده است. «2»

3. درباره فدک و این که چرا آن را بازپس نگرفت، روشن است؛ چون اگر در دوران قدرت، آن را از دست عاملان خلفا پس مى‏گرفت، متهم به دنیاگرایى مى‏شد و خود حضرت در نامه‏اى که به عثمان‏بن حنیف نوشته، مى‏گوید:

 «آرى از میان آنچه که آسمان بر آن سایه افکنده، تنها فدک در اختیار ما بود که گروهى بر آن هم حسادت ورزیده و گروه دیگرى آن را سخاوتمندانه رها کردند، بهترین حاکم خداست.

مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ در حالى که جایگاه فرداى هرکس قبر اوست که در تاریکى آن، آثارش محو و اخبارش ناپدید مى‏شود،» «3»

 

پرسش کننده برگى از تاریخ فدک را نخوانده است که فدک در طول تاریخ خلفا تا عصر مأمون، بارها باز پس گرفته و باز به آل مروان سپرده شد.

__________________________________________________

 (1). تفسیر طبرى، ج 5، ص 9؛ الدر المنثور، ج 2، ص 140

 (2). صحیح مسلم، ج 4، ص 131، باب نکاح المتعة؛ مسند احمد، ج 2، ص 95 و 4، ص 436؛ میزان الاعتدال، ج 2، ترجمه عبدالملک بن خریج.

 (3). نهج البلاغه، نامه شماره 45 که به عثمان بن حنیف نوشته است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 89

از آنجا که هدف خلاصه‏گویى است، علاقه‏مندان مى‏توانند درباره تاریخ فدک به کتاب «فروغ ولایت» مراجعه کنند.

4. درباره «حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ» کافى است یادآور شویم که یکى از متکلّمان اشعرى مى‏گوید: خلیفه دوم بالاى منبر قرار گرفت و گفت: من سه چیز را بر شما تحریم مى‏کنم و اگر کسى مرتکب شد او را به مجازات مى‏رسانم:

1. عقد موقت 2. حج تمتع 3. «حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ». «1»

 

حلبى مى‏نویسد: ابن عمر و امام زین العابدین در اذان، بعد از جمله «حَیَّ عَلَى الْفَلَاح»، «حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ» مى‏گفتند. «2»

 

در طول تاریخ گفتن «حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ» در مئذنه‏ها نشانه گرایش به اهل بیت علیهم السلام بوده است.

ابوالفرج اصفهانى (284- 356) مى‏نویسد: وقتى یکى از حسنى‏ها بر مدینه فرمانروا شد، عبداللَّه بن حسن افطس بالاى مناره مسجد رفت و به مؤذن دستور داد در اذان «حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ» بگوید. «3»

 

و امّا چرا امیر مؤمنان به اشاعه آن نپرداخت! روشن است که وى در روزگار خود، با سه گروه در داخل نبرد کرد: 1. پیمان شکنان 2.

ستمکاران، 3. خوارج و نافرمانان. با این مشکلات، آن حضرت باید جبهه چهارمى هم مى‏گشود و این، در چنان وضعیتى به صلاح نبود ولى در عین حال در موارد مناسب از بدعت‏هاى خلفا نکوهش مى‏کرد. یکى‏

__________________________________________________

 (1). شرح تجرید قوشچى، ص 484

 (2). سیره حلبى، ص 305

 (3). مقاتل الطالبیین، ص 277

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 90

از آن‏ها «نماز تراویح» است؛ یعنى خواندن نوافل ماه رمضان با جماعت که از بدعت‏هاى خلیفه دوم است و در عصر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله به این شیوه که اکنون در مساجد مى‏خوانند، اصلًا وجود نداشت. «1»

 

وقتى امام على علیه السلام زمام حکومت را به دست گرفت، مردم کوفه از آن حضرت خواستند براى آنان امامى براى نماز تراویح معین کند.

حضرت از تعیین امام خوددارى نمود و آن را بدعت شمرد. در این هنگام، عمل على علیه السلام را نوعى مقابله با سیره عمر دانستند و ناله «واعمراه!» از مسجد بلند شد. در این هنگام امیر مؤمنان على علیه السلام گفت: من امامى تعیین نمى‏کنم، خودتان تعیین کنید. «2»

 

شگفت آن‏که عمر چنین نمازى را «بدعت حسنه!» شمرد. آیا «بدعت در دین» مى‏تواند حسن و زیبا باشد؟

در پایان یادآور مى‏شویم که باید نوافل ماه رمضان در خانه‏ها به صورت فرادى‏ اقامه شود نه در مساجد. در این مورد کافى است به حدیثى که مسلم در صحیح خود نقل کرده توجه کنیم که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:

 «عَلَیْکُمْ بِالصَّلَاةِ فِی بُیُوتِکُمْ، فَإِنَّ خَیْرَ صَلَاةِ الْمَرْءِ فِی بَیْتِهِ إِلَّا الصَّلَاةَ الْمَکْتُوبَةَ». «3»

 

 «بر شماست که نمازها را در خانه‏هایتان بخوانید؛ زیرا بهترین نماز، نمازى است که در خانه خوانده شود، مگر نماز واجب که جایگاه آن مسجد است.»

__________________________________________________

 (1). فتح البارى بشرح صحیح البخارى، ج 4، ص 250، حدیث 2009 و 2010

 (2). تهذیب، ج 3، باب فضل شهر رمضان، حدیث 30؛ کافى، ج 4، ص 154

 (3). فتح البارى، ج 4، ص 250، حدیث 2010

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 91

براى تفصیل به کتاب «الانصاف فى مسائل دام فیها الخلاف» مراجعه کنید. «1»

 

5. «الصلاة خیر من النوم» از نظر محققان بعداً به اذان اضافه شده است. در این مورد کافى است بدانیم مالک در موطأ نقل مى‏کند: مؤذن عمر سراغ او آمد تا او را براى نماز ببرد، او را در خواب یافت، براى بیدار کردن او گفت: «الصَلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّومِ» «2»

 عمر از این جمله خوشش آمد و گفت آن را در نداى اذان صبح قرار دهید.

در کتاب «الانصاف فى مسائل دام فیها الخلاف» در باره این جمله به صورت گسترده سخن گفته شده. «3»

 در این‏جا از بازگویى نکته‏اى ناگزیریم و آن این‏که: هر فصلى از فصول اذان، یکى از معارف الهى را دربردارد و یا دعوت به یکى از فرایض است. جمله «حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ» چنانکه گفتیم جزو اذان است و نماز را بهترین عمل و برترین کارها مى‏شمارد ولى جمله دیگر؛ یعنى «الصّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّوم» فقط نماز را از خوابیدن بهتر معرفى مى‏کند. معلوم است که این، جز پایین آوردن شأن نماز نیست.

از این گذشته، آیا هیچ خردمندى در جهان شک دارد که نماز بهتر از خواب است تا بالاى مئذنه اعلام کنیم: هان! اى مردم، بدانید نماز بهتر از خواب است؟!

6. چرا وقتى على‏بن ابى‏طالب خلیفه شد، قرآن دیگرى نیاورد؟

__________________________________________________

 (1). الانصاف، صص 383- 422

 (2). موطأ، ص 78 به شماره 8

 (3). الانصاف، ج 1، صص 151- 162

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 92

این پرسش به قدرى بى‏پایه و اساس است که نیاز به پاسخ ندارد.

قرآنى‏که اکنون در اختیار همه مسلمانان است، همان قرآن به قرائت على علیه السلام است؛ زیرا عاصم به یک واسطه قرائت را از على علیه السلام گرفته است.

با این وصف، قرآن دیگرى در کار نبود که بیاورد.

آرى، در برخى از روایات آمده است که امیر مؤمنان، قرآن را بر حسب نزول آیات و سور تنظیم کرده بود، که آن را نزد خود محفوظ داشت و کوچک‏ترین اختلافى با قرآن فعلى جز در تنظیم و ترتیب نداشت. «1»

 

__________________________________________________

 (1). تاریخ یعقوبى، ج 2، صص 135- 136، چاپ بیروت، دار صادر.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 93

                        پرسش 19

 

در زمان خلافت دو خلیفه نخست اسلام فتوحات اسلامى گسترش یافت و در هیچ زمانى، اسلام به اندازه زمان آن‏ها قدرت نداشته است، ولى در زمان على بن ابى طالب که شما او را معصوم مى‏دانید، مسلمانان دچار اختلاف داخلى شدند.

پاسخ‏

اگر شخصیت و برترى افراد، به اندازه گسترش جغرافیایى حکومت آنان باشد، پس دو خلیفه نخست، بر پیامبر نیز برترى دارند! زیرا در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله قدرتى که اسلام پیدا کرد، کمتر از قدرتى بود که در زمان آن دو به دست آورد.

اگر میزان، گسترش جغرافیایى حکومت است، در زمان هارون الرشید خورشید اسلام، بیش از همه وقت درخشش داشت. پس باید هارون بالاتر از همه، حتى پیامبر صلى الله علیه و آله باشد!

نکته باریک تر از مو این‏جا است که گسترش قلمرو اسلام، نه مرهون خلافت این دو نفر که مرهون تعالیم روح بخش اسلام بود؛ تعالیمى که دل‏ها آن را مى‏پذیرفت و مردم از حکومت‏هاى جائر خود، خسته و نالان بودند.

نداى «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه» و شعار عدالت خواهى و مساوات اسلام میان انسان‏ها، جاذبه‏اى داشت که ملّت‏ها را به سوى خود متوجه مى‏کرد. البته‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 94

نباید فرهنگ جهاد و شهادت را، که اسلام آورده بود، در گسترش اسلام نادیده گرفت.

اختلاف و دو دستگى در دوران خلافت امام على علیه السلام نتیجه شیوه حکومت خلفاى پیشین بود؛ به خصوص در دوران خلیفه سوم که عدالت خواهى و انسان دوستى، به زر اندوزى و تعصب قبیله‏اى تبدیل شد و امام مى‏خواست این ملت دنیا طلب و زر اندوز را به دوران رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله باز گرداند. دنیا طلبان با چنین حکومتى مخالفت کردند و با قدرت‏هاى مالى که پیش‏تر اندوخته بودند، ارتشى را براى جنگ با على علیه السلام ترتیب دادند و امام نیز به فرمان پیامبر و صریح آیات قرآن با آنان جنگید. «1»

 

بنابراین، اختلافات، معلول حکومت على علیه السلام نبود، بلکه معلول تربیت‏هاى نادرست پیشینیان بود که پذیراى حکومت عدل الهى نبودند.

__________________________________________________

 (1). صحیح ابن حبان، ج 15، ص 285، حدیث 6937؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 122؛ مسند احمد، ج 17، ص 360، حدیث 11258.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 95

                        پرسش 20

 

اگر معاویه انسان بدى بود، چرا حسن بن على علیهما السلام با او صلح کرد؟

پاسخ‏

این پرسش، همان پرسش هشتم و تکرار آن است و نیازى به پاسخ جداگانه ندارد، ولى در این‏جا دو نکته را مى‏افزاییم:

1. معاویة بن أبى سفیان، نخستین فردى است که سبّ و دشنام به صحابه را رسمیت داد و آشکارا خلیفه وقت و امامِ برگزیده را لعن مى‏کرد. حتى وقتى شنید، سعد بن ابى وقاص، على علیه السلام را لعن نمى‏کند، از او پرسید: «مَا لَکَ لَا تَسُبّ عَلِیّاً؟»؛ «چرا على علیه السلام را دشنام نمى‏دهى؟» او در پاسخ گفت: على سه فضیلت دارد که هیچ یک از مسلمانان آن را ندارند و من آرزو مى‏کنم یکى ازآن‏ها را داشتم‏که براى مردم بهتر ازهمه ثروت‏ها بود.

آنگاه سه فضیلت را مى‏شمارد که اجمال آن چنین است:

الف) در یکى از غزوات، پیامبر صلى الله علیه و آله على را همراه خود نبرد و او را جانشین خود در مدینه ساخت. على علیه السلام به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت: مرا نزد زنان و کودکان جا گذاشتى؟! پیامبر فرمود: آیا راضى نیستى که براى من مانند هارون براى موسى باشى، جز این که پس از من پیامبرى نیست؟

ب) در روز نبرد خیبر فرمود: پرچم را به دست کسى مى‏دهم که خدا و رسول را دوست دارد و نیز خدا و رسولش او را دوست مى‏دارند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 96

گردن‏ها کشیده شد و هر فردى آرزو مى‏کرد که همان فرد باشد، که پیامبر او را ستود و ناگهان فرمود: بگویید على بیاید. على علیه السلام آمد، در حالى که از درد چشم مى‏نالید. پیامبر با آب دهان، چشم او را متبرّک ساخت و بهبود بخشید و پرچم را به او داد و او آن قلعه را فتح کرد.

ج) وقتى آیه مباهله نازل گردید و قرار شد که طرفین زنان و کودکان و افراد بسیار نزدیک خود را براى مباهله فرا بخوانند، پیامبر صلى الله علیه و آله على و دخت گرامى‏اش فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را فرا خواند و گفت:

 «اللّهمّ هَؤلَاءِ أَهْلِی ...». «1»

 

اکنون مى‏پرسیم: کسى که چنین فرد برجسته‏اى را دشنام مى‏دهد و واعظان دربارى را وا مى‏دارد که به وى دشنام دهند، فردى مسلمان است؟

خوب است در این باره، از زبان نویسنده تفسیر «المنار» بشنوید که مى‏نویسد:

 «در شهر استانبول مجلسى برپا شد و یکى از بزرگان کشور آلمان، در حالى که یکى از شرفاى مکه نیز آنجا بود، چنین گفت: بر ما مردم اروپا لازم است مجسمه طلایى معاویة بن ابى سفیان را در بزرگترین میدان‏هاى برلین نصب کنیم!

حاضران گفتند: چرا؟ گفت: به خاطر آن که او نظام حکومت اسلامى را که بر اساس دموکراسى بود، به نظام سلطنتى موروثى برگرداند و اگر چنین نبود، اسلام جهان را مى‏گرفت و مردم آلمان و تمام ملل اروپایى پیروان دین اسلام مى‏شدند.» «2»

 

__________________________________________________

 (1). صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل على، حدیث 2404

 (2). المنار، ج 11، ص 260

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 97

استاد بخارى؛ یعنى اسحاق بن راهویه مى‏گوید: یک حدیث صحیح درباره معاویه نمى‏شناسد. بخارى با ظرافتى خاص از معاویه سخن به میان آورده و به جاى «باب فضایل معاویه»، «باب ذکر معاویه» گفته است.

به تعبیر احمد بن حنبل «دشمنان على چون هیچ عیبى در او ندیدند به سمت فضیلت سازى براى دشمن وى؛ یعنى معاویه رفتند و الّا هیچ فضیلتى در او نیست.» «1»

 

__________________________________________________

 (1). فتح البارى، کتاب فضائل الصحابة، باب ذکر معاویه.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 98

                        پرسش 21

 

آیا پیامبر صلى الله علیه و آله بر تربت کربلا سجده کرده است؟

پاسخ‏

بارزترین مظاهر بندگى، سجده بر خاک پاک است، شیوه‏اى که پیامبر آن را به مسلمانان آموزش داد و فرمود:

 «جُعِلَتْ لِیَ الْأَرْضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً». «1»

 

بنابراین، خاک از نظر این حدیث دو ویژگى دارد:

1. باید پیشانى را بر آن نهاد 2. در صورت نبودن آب، تیمم بر خاک جایگزین وضو و غسل است.

متأسفانه این دستور پیامبر سال‏ها است که از مساجد اهل سنت برچیده شده است. در حالى که در گذشته به خاطر نبودن امکانات مالى، بر حصیر یا بر زمین سجده مى‏کردند، ولى امکانات مالى سبب شد که همه مساجد مفروش گردید و این سنت رسول خدا صلى الله علیه و آله از میان رفت.

 

شیعه معتقد است باید به هنگام نماز، بر زمین یا چیزى که از زمین مى‏روید، سجده کرد و در این مورد، دلایلى دارند که مى‏توانید مشروح آن را در کتاب «الانصاف فى مسائل دام فیها الخلاف» بخوانید. «2»

 

ولى در عین حال، از نظر روایات، سجده بر تربت کربلا فضیلت‏

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى، ج 1، ص 91، کتاب تیمم، حدیث 2

 (2). الانصاف، ج 1، صص 234- 267

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 99

بیشترى دارد و این نه به خاطر آن است که براى حسین سجده مى‏کنیم، بلکه سجده براى خداست و تربت (خاک حسینى) به اصطلاح فقهى «مسجود علیه» (محل سجدگاه) است و این کارى مستحبى است نه واجب، و نکته آن این است که این خاک، با خون بزرگترین سرداران اسلام، که پایه‏هاى حکومت امویان را متزلزل ساخت، عجین گشته است.

سجده بر این تربت، یادآور جانبازى‏ها و فداکارى‏هاى آن حضرت و 72 تن از شهیدان راه خداست که مرگ سرخ را بر زندگى مذلّت بار ترجیح دادند و امّا این‏که پیامبر صلى الله علیه و آله بر تربت حسین سجده نکرد- اگر صحیح باشد- براى این است که هنوز در آن زمان ملاک سجده وجود نداشت؛ زیرا هنوز این خاک به خون حسین علیه السلام آغشته و متبرّک نشده بود.

باید در نظر داشت که شیوه و سیره بزرگان همواره این بوده که بر خاک مکان‏هاى متبرک سجده کنند.

مسروق بن اجدع (متوفاى 62 هجرى) که از تابعان است، هنگام سفر خشتى از مدینه همراه مى‏برد و بر آن سجده مى‏کرد. «1»

 

گذشته از این‏ها، سجده بر تربت پاک، در خانه‏ها، مسافرخانه‏ها و مکان‏هاى دیگر، چندان آسان نیست و لذا شیعیان تربت پاکى، از پاک‏ترین خاک‏هاى جهان را به صورت جامد درآورده و همراه خود مى‏برند تا عمل به حکم الهى در همه‏جا آسان شود.

اکنون اگر قرار باشد، در این مورد جوابى نقضى بگوییم، از شما مى‏پرسیم: آیا پیامبر صلى الله علیه و آله بر این فرش‏هاى گران قیمت، که در مساجد

__________________________________________________

 (1). مصنف ابن ابى شیبه، ج 2، ص 172

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 100

انداخته‏اید و بر آن‏ها سجده مى‏کنید، سجده کرده است؟ البته نا گفته نماند که او بر سنگ‏ریزه‏هاى مسجد و گاه بر حصیر سجده مى‏کرد.

شگفت اینجاست که پیامبر صلى الله علیه و آله اصرار مى‏ورزید انسان بر خاک سجده کند و حتى کسانى که بر غیر خاک سجده مى‏کردند، مانع را از زیر پیشانى آنان مى‏کشید و مى‏فرمود: «پیشانى خود را به زمین بچسبان». «1»

 

و روایت با این مضمون، بسیار است، بیش از آن که بتوان در اینجا نقل کرد.

امروزه اصرار بر این است که بر فرش‏هاى گران قیمت سجده شود.

باید گفت اکنون زمانى است که سنت‏ها بدعت و بدعت‏ها سنت شده است!

در پایان شایسته یادآورى است که امّ سلمه مى‏گوید: پیامبرخدا صلى الله علیه و آله در حالى که اشک مى‏ریخت فرمود:

 «أتانی جبرئیل بالتربة التی یقتل علیها الحسین، فهی التی أقلّب فی کفی». «2»

 

 «این تربتى را که در دست من است، جبرئیل آورد و گفت: حسین در آن نقطه کشته مى‏شود.»

__________________________________________________

 (1). العزیز شرح الوجیز معروف به شرح کبیر، ج 1، ص 252

 (2). طبقات ابن سعد، ج 8، حدیث 79، ترجمه امام حسینعلیه السَّلام، طبرانى معجم کبیر، ج 3، صص 114- 115، حدیث 2817

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 101

                        پرسش 22

 

شیعه مى‏گوید: صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله بعد از رحلت او مرتد شدند؟

پاسخ‏

معلوم مى‏شود گردآورنده پرسش‏ها هیچ آگاهى از مکتب خود نداشته، گویا نظر او تنها این بوده است که مطالب را جمع کند، غافل از آن‏که اهل سنت طبق روایات صحیحین، برخى از صحابه را پس از رحلت پیامبرخدا صلى الله علیه و آله مرتد مى‏دانند.

بخارى در صحیح خود نقل مى‏کند:

 «پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: من پیشگام شما به سوى حوض کوثرم. هرکس بدانجا بیاید، از آن مى‏نوشد و هرکس بنوشد هیچگاه تشنه نمى‏شود. آنگاه گروهى به نزد من آیند که آن‏ها را مى‏شناسم و آن‏ها نیز مرا مى‏شناسند، سپس آنان را از من جدا مى‏کنند. من مى‏گویم:

اینان از من هستند. مى‏گویند: نمى‏دانى بعد از رحلت تو چه کارها انجام دادند؟! آنگاه مى‏گویم: کسانى را که دین مرا دگرگون ساختند، از من دور کنید!» «1»

 

بخارى و مسلم هر دو نقل کرده‏اند:

 «روز قیامت، گروهى از اصحابم بر من وارد مى‏شوند. آنان را از

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى، ج 9، کتاب الفتن، ص 46

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 102

حوض دور مى‏کنند. مى‏گویم: خدایا! آنان اصحاب من هستند. گفته مى‏شود:

تو نمى‏دانى بعد از تو چه بدعت‏ها در دین پدید آوردند! آن‏ها مرتد شدند و به حال پیش از اسلام بازگشتند.» «1»

 

در این مورد، فزون از 10 حدیث صحیح از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده که همه حاکى از ارتداد گروهى از صحابه است. «2»

 

آیا شیعه صحابه را تکفیر مى‏کند یا مؤلفان این کتاب‏ها؟

شیعه هرگز صحابه را تکفیر نکرده؛ زیرا گروه عظیمى از آنان بر بیعت امام على علیه السلام باقى مانده و پیشگامان تشیع بودند و گروه زیادى از آنان براى ما شناخته نیستند و ما درباره آنان جز خیر گمان نمى‏بریم.

گروهى نیز بیعتى را که با امام داشتند، شکستند و اینان از نظر شیعه پیمان شکنان هستند که در اسلام حکمشان روشن است.

__________________________________________________

 (1). جامع الأصول، نگارش ابن اثیر، ج 11، کتاب حوض، ص 12؛ شماره 7972. و در پیش گفتار برخى از روایات نقل شد.

 (2). جامع الأصول، نگارش ابن اثیر، ج 11، کتاب حوض، ص 12؛ شماره 7972. و در پیش گفتار برخى از روایات نقل شد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 103

                        پرسش 23

 

چرا امامت در اولاد حسین بن على ادامه یافت نه در فرزندان حسن‏بن على؟

پاسخ‏

حضرت ابراهیم علیه السلام داراى دو فرزند به نام‏هاى اسماعیل و اسحاق بود، چرا نبوت تا عصر رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله در نسل اسحاق استمرار یافت نه در نسل حضرت اسماعیل؟

حضرت یعقوب 12 فرزند داشت و رشته نبوّت در نسل یکى‏از آن‏ها استمرار یافت، حتى «بنیامین» که برادر تنى حضرت یوسف بود، از این منقبت محروم گشت. پاسخ این‏ها را خدا در یک کلمه بیان کرده است: ... اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ .... «1»

 

__________________________________________________

 (1). انعام: 124

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 104

                        پرسش 24

 

چرا در مدتى‏که پیامبر صلى الله علیه و آله بیمار بود، على علیه السلام حتى یک بار امام جماعت نشد؟ امامت صغرى دلیلى بر امامت کبرى است؟

پاسخ‏

گرد آورنده پرسش‏ها، از نظر فکر و اندیشه، کودکى بیش نیست. او مى‏گوید: اگر کسى به اذن پیامبر پیشنماز شد، این دلیل بر امامت کبرى و رهبرى جامعه به وسیله اوست.

در کجاى دنیا اگر کسى به سمت پایینى منصوب شد، دلیل بر شایستگى او براى بالاترین سِمَت‏هاست؟ ابوبکر خواه امامت نماز را در دوران بیمارى پیامبر صلى الله علیه و آله برعهده گرفته باشد یا نه، یا این‏که به دستور پیامبر بوده یا نه، چنین عملى گواه بر هیچ منصبى از مناصب ولایت و خلافت نیست.

شگفت اینجاست که در اینجا عدم امامت على علیه السلام را در نماز جماعت، دلیل بر عدم خلافت و ولایت او مى‏گیرد، ولى باید به خاطر بسپارد که اگر چنین ولایتى دلیل بر خلافت است، امیرمؤمنان بالاتر از این را در غزوه تبوک برعهده گرفت؛ زیرا پیامبر صلى الله علیه و آله در مدینه چهار ماه تمام، وظایف پیامبرى را، که یکى از آن‏ها امامت نماز بود، برعهده وى نهاد و به او گفت:

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 105

 «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى».

شگفتا! اشخاص متعددى در غیاب پیامبر صلى الله علیه و آله امامت در نماز را به عهده گرفتند که بیشترین مورد آن از «ابن امّ مکتوم» بوده است ولى هرگز احدى عمل او را دلیل بر شایستگى او براى امامت ندانسته است.

در پایان، یادآور مى‏شویم که هرگز دلیلى بر عدم امامت جماعت حضرت على علیه السلام در دوران بیمارى پیامبر وجود ندارد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 106

                        پرسش 25

 

شما مى‏گویید علت پنهان شدن امام دوازدهم در غار، ترس از ستمگران است. این مسأله اکنون با برپایى دولت ایران حل شده است، چرا ظهور نمى‏کند؟

پاسخ‏

نخست از شما مى‏پرسیم که در کدام کتاب و سخنرانىِ شیعه دیده‏اید که گفته باشند حضرت مهدى (عج) در غارى پنهان شده؟ آیا این راه امانتدارى و برخورد به روش علمى است که نسبت‏هاى ناروایى را به جمع عظیمى از امت اسلام بدهید و بعد پاسخ بخواهید؟!

اگر مرادتان سرداب منسوب به حضرت است، آنجا معبد و عبادتگاه حضرت بوده و از همانجا خداوند وى را از چشم‏ها پنهان داشت؛ چنان‏که حضرت مسیح را در همان نقطه‏اى که بود از دیده‏ها پنهان ساخت و هم اکنون زنده است.

و این‏که گفته‏اید چرا ظهور نمى‏کند، در حالى‏که نظامى مانند جمهورى اسلامى پشتیبان اوست، این سخن حاکى از آن است که گوینده از فلسفه غیبت آن حضرت آگاه نیست؛ فلسفه غیبت، تنها ترس از ترور نیست بلکه شرایطى دارد که تا آن شرایط فراهم نشود، ظهور آن حضرت رخ نمى‏نماید.

شرایط به صورت اجمال عبارت‏اند از:

1. آمادگى روانى در ملت‏ها؛ مردم جهان باید براى اجراى اصول‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 107

اخلاقى و دینى، تشنه و آماده گردند و تا زمانى که در مردم جهان چنین تشنگى‏اى‏ایجاد نشود، عرضه هر نوع برنامه مادّى و معنوى مؤثر نخواهد بود.

امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: «روزى که قائم آل محمد علیهم السلام قیام کند، خداوند دست خود را بر سر بندگان مى‏گذارد و در پرتو آن خِرَدها را کامل مى‏کند و شعور آنان به بالاترین حد خود مى‏رسد. «1»

 

2. تکامل علوم و فرهنگ‏هاى انسانى؛ براى برقرار ساختن یک حکومت جهانىِ الهى، بر اساس عدل و داد، نیاز به پیشرفت علوم و دانش‏هاى مادى و فرهنگ اجتماعى است.

3. تکامل وسایل ارتباط جمعى؛ چنین حکومتى نیاز به وسایل پیشرفته ارتباط جمعى دارد تا بتواند مقررات و احکام و رهنمودهاى خود را در مدت کوتاهى به سراسر جهان برساند.

4. پرورش نیروى انسانى؛ از همه این‏ها مهم‏تر و بالاتر، رسیدن به چنین هدفى و پى‏ریزى چنین انقلابى، نیازمند نیروهاى پرتوان و کار آزموده است که در واقع موتور محرک این انقلاب را تشکیل مى‏دهد و فراهم آمدن چنین افراد پاکباخته و فداکار و ورزیده، به زمان نیاز دارد.

مسأله مهدویت از مسائل مسلّم و روشن و مورد اتفاق همه مسلمانان است و احادیث آن، در حدّ تواتر است و در نظر سلفى‏ها نیز مهدویت یکى از عقاید اسلامى است، پس ما نیز مى‏پرسیم: چرا با وجود مسلمانان و دولت‏هاى اسلامى در قرون متمادى هنوز ظهور نکرده است؟

معلوم مى‏شود فرد یا افراد سؤال کننده، کودکانه مى‏اندیشد و نه از نظریات بزرگان مکتب خود آگاهى دارد و نه کتابى را در این زمینه خوانده است.

__________________________________________________

 (1). کافى، کتاب العقل، ج 1، ص 25، حدیث 21

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 108

                        پرسش 26

 

وقتى پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از مکه مهاجرت کرد، ابوبکر را همراه خود برد و او را از خطر نجات داد و از سوى دیگر على را در معرض خطر قرار داد.

اکنون پرسش این‏است که کدام یک از آن دو سزاوارتر است که خارى به پایش نخلد و در معرض مرگ قرار نگیرد؟ اگر بگویید على مى‏دانست که کشته نمى‏شود، پس او را در معرض خطر قرار نداد، در این صورت خوابیدن در بستر پیامبر براى او فضیلت نیست؟!

پاسخ‏

حضرت رسول صلى الله علیه و آله به هنگام هجرت، یاران خود را دو گروه نکرد؛ گروهى را به همراه خود ببرد تا خارى به پایشان نخلد و گروه دیگر را رها کند، تا زیر ضربات دشمن جان سپارند.

خوابیدن در جایگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و جان نثارى در راه هدف، شأن مردان بزرگ است که بقاى دین و دعوت الهى را بر همه چیز ترجیح مى‏دهند و در آن موقعیت جز على علیه السلام کسى این بار امانت را به دوش نمى‏کشید و لذا او را در جایگاه خود قرار داد تا دشمن تصوّر کند پیامبر خانه را ترک نکرده است و در شأن چنین جان نثارى این آیه فرود آمد که:

... وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 109

بِالْعِبادِ. «1»

 و «2»

 

 «برخى از مردم کسانى هستند که جان خود را با خدا معامله مى‏کنند و در پى خشنودى او هستند و خدا به بندگان خویش مهربان است.»

بنابراین، بسیار دور از انسانیت و عقل است که چنین عمل عظیمى را، که در تاریخ کم نظیر است، نشانه بى ارزشى جان على علیه السلام در نظر پیامبر صلى الله علیه و آله تفسیر کنیم.

و امّا این‏که على علیه السلام مى‏دانست که کشته نمى‏شود، سخنى است بى‏پایه، آنچه که در تاریخ صحیح آمده، به شکل دیگرى است و آن این‏که، پس از سپرى شدن شب هجرت، على همراه «هند بن أبى هاله» فرزند خدیجه و ربیب پیامبر صلى الله علیه و آله دو شب، آن‏هم در نیمه‏هاى شب، به حضور رسول‏اللَّه شرفیاب شدند. در یکى از شب‏ها پیامبر صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود:

 «إِنَّهُمْ لَنْ یَصِلُوا مِنَ الآْنِ إِلَیْکَ بِأَمْرٍ تَکْرَهُهُ»؛ «3»

 

یعنى اکنون دیگر نمى‏توانند به تو آسیبى برسانند. پیامبر صلى الله علیه و آله، این اطمینان خاطر را در شب دوم یا سوم به على علیه السلام داد، نه در شب اول. «4»

 

اتفاقاً، تاکتیک مبارزه، چنین اقتضا مى‏کند که افراد ضعیف را در عقب نشینى‏ها و مهاجرت‏ها با خود ببرند و افراد قوى را در صفوف نخستین پیکار با دشمن برجاى گذارند تا بتوانند با مقاومت خود، سپر امنیتى را براى عقب‏نشینى کنندگان و مهاجران فراهم سازند و پیامبر صلى الله علیه و آله نیز چنین کرد.

__________________________________________________

 (1). بقره: 207

 (2). اسد الغابة، ج 4، ص 25؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 133؛ مسند احمد، ج 1، ص 330

 (3). این جمله را ابن هشام و طبرى و ابن اثیر نقل کرده 3 اند.

 (4). فروغ ابدیت، ج 1، صص 428- 429

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 110

                        پرسش 27

 

علت تقیّه، یا ترس از مرگ است یا شکنجه و امامان که از این دو ترسى ندارند، چرا تقیه مى‏کنند؟

پاسخ‏

تقیه به خاطر ترس از مرگ یا شکنجه نبود، بلکه اسبابى داشت که به برخى از آن‏ها اشاره مى‏کنیم:

1. حکومت‏هاى اموى و عباسى، از هر نوع تشکّل شیعى و گرد آمدن شیعیان به دور یک امام وحشت داشتند و به هیچ قیمت آن را نمى‏پذیرفتند و لذا در دوران خلافت معاویه، تشکل‏هاى شیعى نابود شدند و شخصیت‏هایى مانند حجر بن عدى و میثم تمار اعدام و یا به دار آویخته شدند. از این جهت امام براى حفظ باقى‏مانده شیعیان، تقیه مى‏کردند که مبادا آن‏ها را از میان ببرند.

2. اگر امام تقیه نمى‏کرد، نمى‏توانست به‏دیگر وظایف‏خود بپردازد.

او به‏صورت آرام وبدون درگیرى و احیاناً مماشات لفظى با گروه مخالف، حقایق را بیان مى‏کرد و از این طریق، افراد آماده را آگاه مى‏ساخت.

روشن است که اگر تقیه نمى‏کرد همین خدمت نیز از میان مى‏رفت.

3. امر به معروف به صورت آشکار و مخالفت با نظام حاکم، در صورتى لازم است که مفید فایده باشد. بدیهى است در آن شرایط، جز به هم زدن نظم و ایجاد آشوب نتیجه‏اى نداشت.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 111

این افراد از تاریخ زندگانى شیعیان در عصر امامان کاملًا بى اطلاع هستند و لذا تصوّر مى‏کنند که تقیه امام علیه السلام براى حفظ جان خود بوده است، در حالى که براى حفظ جان شیعیان و پیروان انجام مى‏گرفت.

سلمة بن مُحرِز مى‏گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: مردى مرا وصىّ خود نموده و یک دختر بیش ندارد، ترکه او را چگونه تقسیم کنم؟ امام علیه السلام فرمود: نیمى از آن را به دختر بده و نیم دیگر به بستگان پدرى. من به کوفه برگشتم و گفتگوى خود با امام صادق علیه السلام را براى زراره نقل کردم. او گفت: امام این حکم را از روى تقیه بیان کرده است. حکم واقعى نزد امام این است که همه را به دختر بدهى.

سال دیگر براى حج به مدینه آمدم. جریان را به امام صادق علیه السلام عرض کردم. گفتم گویا در بیان حکم از من تقیه کردى. فرمود: نه، من از آن ترسیدم که تو همه را به دختر بدهى و بستگان پدرى تو را به محکمه ببرند و نیمى از مال را از تو بخواهند.

آنگاه از من پرسید: نیمه دیگر را چه کردى؟ گفتم: نداده‏ام. گفت:

کسى هم از این جریان آگاه است؟ گفتم: نه، فرمود همه را به دختر بده. «1»

 

__________________________________________________

 (1). وسائل الشیعه، ج 17، باب 14 از میراث ابوین، حدیث 3، و باب 5، حدیث 4

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 112

                        پرسش 28

 

نصب امام معصوم براى این است که ظلم و شر از جامعه برچیده شود، لیکن مى‏بینیم که با نصب على‏بن ابى طالب براى خلافت و یا فرزندان او، ظلم برچیده نشد.

پاسخ‏

خداوند تمام پیامبران را براى چنین هدفى برانگیخته است، چنان‏که مى‏فرماید:

لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ .... «1»

 

 «ما پیامبران را با دلایل همراه با کتاب برانگیختیم تا مردم، عدالت را بر پا دارند.»

اکنون پرسش این است که آیا این هدف عملى شد و همه پیامبران الهى جور و ستم را از جهان برچیدند؟ شما درباره پیامبران چه پاسخى دارید، پاسخ ما درباره نصب امام معصوم نیز همان است.

هدف از نصب امام معصوم از جانب خدا، در مقابل مکتب دیگر، که گزینش امام غیر معصوم از طرف خدا را تجویز مى‏کند، این است که‏

__________________________________________________

 (1). حدید: 25

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 113

امام علاوه بر گسترش عدالت، همه وظایف پیامبر را، جز پذیرش وحى، ادامه دهد؛ یعنى حکم حوادث نوظهور را بیان کند. شبهات معاندان را برطرف سازد و در حدّ امکان، احکام نورانى الهى را اجرا نماید. در هر حال، نصب امام از جانب خداوند، حجت را بر تمام مردم تمام مى‏کند و جاى عذرى بر کسى باقى نمى‏گذارد.

امیر مؤمنان على‏بن ابى‏طالب علیه السلام روزى که بر اریکه حاکمیت نشست به تمام این وظایف و دستورات عمل کرد.

در پایان یادآور مى‏شویم کدام یک از این دو طرح مى‏تواند امت را به کمال برساند؟

1. نصب امام معصوم از جانب پروردگار، به وسیله پیامبران، که از خطا و گناه و زر اندوزى و قبیله‏گرایى منزّه و پاک باشد؟

2. گزینش یکى از افراد عادى براى چنین منصب مهم که هیچ گونه تضمینى براى عدم لغزش او وجود ندارد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 114

                        پرسش 29

 

در فقه شیعه، زنان از زمین ارث نمى‏برند، پس چرا فاطمه علیها السلام مطالبه فدک را کرد که زمین بود؟

پاسخ‏

اوّلًا: آنچه اتفاق علماى شیعه است این است که فقط از زمین خانه مسکونىِ شوهر ارث نمى‏برد، نه از خانه و املاک دیگر پدر و سایر بستگان. این سؤال کننده تا چه حد در اشتباه است! او تصور مى‏کند در نظر شیعه زن مطلقاً از زمین ارث نمى‏برد، حتى از زمین‏هاى موروثى پدر و مادر!

ثانیاً: فدک ارث نبود، بلکه نحله بود. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فدک را که به وسیله صلح به دست آمده و به یک معنى انفال بود، به دختر خود بخشید، آن هم به دستور خدا بود که فرمود: وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ .... «1»

 

__________________________________________________

 (1). اسراء: 26

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 115

                        پرسش 30

 

ابوبکر با افراد مرتد جنگید ولى در نظر شیعه، على‏بن ابى‏طالب براى این‏که مردم مرتد نشوند، قرآنى را که پیامبر صلى الله علیه و آله بر او املا کرده بود، بیرون نیاورد؟

پاسخ‏

دو ادعا در اینجا مطرح گردیده و براى هیچ یک مدرکى ارائه نشده است.

اوّلًا: ابوبکر با مرتدها نجنگید، بلکه جنگ او با کسانى بود که از پرداخت زکات خوددارى کرده بودند و دلیلشان این بود که: ما خلیفه برگزیده گروهى از مهاجرین و انصار را به رسمیت نمى‏شناسیم. البته این جنگ‏ها در تاریخ به نام نبرد با مرتدان معروف شده و کوشش گردیده که آیه 54 سوره مائده را ناظر به آن بدانند، در حالى که به قول طبرى، شأن نزول آیه، ارتباطى به مسأله زمان ابوبکر ندارد. «1»

 بنابراین، در حقیقت جنگ او با گروهى بود که به هر علتى، از پرداخت زکات خوددارى مى‏کردند و هرگز اصلى از اصول اسلام را منکر نشده بودند.

ثانیاً: کدام شیعه و در کدام کتاب گفته است که على علیه السلام قرآنى را که پیامبر براى او املا کرد، به خاطر مرتد نشدنِ مردم بیرون نیاورد؟ اتفاقاً

__________________________________________________

 (1). تفسیر طبرى، ج 4، صص 285 و 286

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 116

على علیه السلام قرآنى را که پس از پیامبر صلى الله علیه و آله، طبق ترتیب نزول جمع کرده بود، ارائه کرد، وقتى استقبال نکردند، او هم آن را نزد خود محفوظ نگه داشت. گرد آورنده این پرسش‏ها اگر اهل دانش بود، هرگز این سخن را نمى‏گفت.

قرآن على علیه السلام در کتاب تاریخ یعقوبى و مصابیح الأنوار به‏طور مفصل آمده است. هیچ تفاوتى با این قرآن جز در تقدیم و تأخیر سوره‏ها ندارد. «1»

__________________________________________________

 (1). تاریخ یعقوبى، ج 2، صص 135- 136، چاپ بیروت، دار صادر؛ طبقات کبرى، ج 2، ص 338؛ الاستیعاب، بخش سوم، ص 976 وعبدالکریم اشعرى شهرستانى در کتاب «مصابیح الأنوار»، ج 1، ص 125 در مورد قرآن امام سخن گفته است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 117

                        پرسش 31

 

على علیه السلام مرد شجاعى بود، اگر با خلافت خلفا موافق نبود، چرا به غصب خلافت خود اعتراض نکرد و چرا با خلفا نجنگید و با آنان بیعت کرد؟

پاسخ‏

این پرسش به نوعى تکرار پرسش دوم و پنجم است که در آنجا گفته شد على علیه السلام بیعت نکرد ولى به خاطر حفظ اسلام و ارشاد خلفا همکارى کرد و مورد مشورت آنان قرار گرفت و خود فرمود: من حفظ اسلام و نیز حفظ وحدت مسلمانان را بالاتر از آن مى‏دانم که خلافت از دست من گرفته نشود.

در نامه‏اى به ابو موسى اشعرى نوشت: هیچ‏کس به اندازه من علاقمند به وجود الفت میان مسلمانان نیست. «1»

و امّا چرا انتقاد نکرد، گفتیم که مکرر انتقاد کرد و با حدیث غدیر بر خلافت خود احتجاج نمود ولى او اهل دنیا نبود که به خاطر مقام و منصب، هر چند به حق، همه پل‏ها را خراب و جامعه را گرفتار تفرقه کند یا اصل اسلام را متزلزل سازد.

__________________________________________________

 (1). نهج البلاغه، بخش نامه‏ها، شماره 78

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 118

                        پرسش 32

 

حدیث کساء، چهارنفر ازخانواده پیامبر صلى الله علیه و آله را شامل مى‏شود و آن‏ها را از گناه منزّه مى‏داند، چه دلیلى بر عصمت بقیه امامان وجود دارد؟

پاسخ‏

اوّلًا: این «حدیث کساء» نیست که آن‏ها را از گناه و خطا منزّه مى‏شمارد بلکه «آیه تطهیر» است و در این‏که این آیه در حق این چهار نفر نازل شده، جاى هیچ بحث نیست و روایات مربوط به آن، در حدّ تواتر است.

ثانیاً: عصمتِ دیگر پیشوایان، به وسیله امام پیشین ثابت شده است.

هر امامى به امامت امام بعد از خود تصریح کرده و چون خود معصوم است و بر عصمت امام بعد از خود گواهى داده، سلسله عصمت حفظ مى‏شود. البته این یکى از راه‏هاى ثبوت عصمت امامان است. در این‏جا راه‏هاى دیگرى نیز هست که تفصیل آن را موکول به وقت دیگر مى‏کنیم؛ مانند آن‏که «وجوب اطاعت اولى الأمر» در آیه مبارکه، بدون قید و شرط، نشانه عصمت این گروه است، حال این گروه معصوم کیست، باید گفت جز این دوازده تن، مصداق دیگرى در خارج ندارد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 119

                        پرسش 33

 

در یک سو امام صادق علیه السلام مى‏گوید: «من از دو طریق نواده ابوبکر هستم» و در سوى دیگر، شیعیان روایاتى از او نقل مى‏کنند که ابوبکر را مذمّت کرده است. چگونه مى‏توان این دو را جمع کرد؟

پاسخ‏

جمله‏

 «وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن»

در کتاب کافى نیست که برخى به آن کتاب نسبت مى‏دهند. مرحوم کلینى فقط یادآور مى‏شود که مادر امام صادق علیه السلام «امّ فروه» دختر قاسم بن محمد است و مادر امّ فروه اسماء دختر عبد الرحمان بن ابى‏بکر. بدون این که عبارت یاد شده را بیاورد.

ابن عنبه در کتاب «عمدة الطالب»، جمله مزبور را از امام صادق علیه السلام نقل مى‏کند که آن حضرت فرمود:

 «وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن» «1»

 

ولى هیچ سندى ارائه نمى‏کند.

با حدیث مرسل و بدون سند چگونه مى‏توان بر مطلبى استدلال کرد؟ همچنین اربلى در کشف الغمه از کتاب عبدالعزیز الأخضر الجنابذى «2» که از علماى اهل سنت است، نقل مى‏کند و مى‏گوید:

 «قَالَ‏

__________________________________________________

 (1). عمدة الطالب، ج 195، چاپ نجف اشرف.

 

 (2). عبدالعزیز بن محمد بن المبارک الأخضر، حنبلى جنابذى سپس ساکن بغداد شد. در سال 524 متولد و در سال 611 درگذشته است (شذرات الذهب، ج 5، ص 46).

 

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 120

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 120

جَعْفَر علیه السلام: وَ لَقَدْ وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن». «1»

 

باید گفت:

اوّلًا: ناقل حدیث فردى سنى است و گفتار او در مقام «احتجاج»، براى شیعه حجت نیست.

ثانیاً: با فرضِ حجت بودن، روایت کاملًا بى سند و در اصطلاح، حدیث مرسل است و حدیث مرسل و فاقد سند، فاقد حجیت و غیر قابل احتجاج است. آیا مى‏توان با یک حدیث بى سند بر یک اصل عقیدتى استدلال کرد؟!

شما نبردهاى خونین و کشمکش‏هاى روشن را که بعد از سقیفه رخ داد، نادیده مى‏گیرید و به یک حدیث بى اصل و اساس استدلال مى‏کنید و مى‏خواهید بر این گذشته تلخ سرپوش بگذارید؟!

__________________________________________________

 (1). کشف الغمه، ص 374

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 121

                        پرسش 34

 

عمر مسجد الاقصى را آزاد کرد و صلاح الدین ایوبى بار دیگر آن را پس گرفت. شیعیان چه دستاوردها وفتوحاتى داشته‏اند؟

پاسخ‏

طراح پرسش از دو نفر یاد کرد؛ یکى از سلف به نام عمر بن خطاب و دیگرى از خلف به نام صلاح الدین ایوبى.

ما نیز از جهاد شیعه در عصر سلف و خلف یاد مى‏کنیم؛ در سلف و عصر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بیشترین بار جهاد در بر دوش على علیه السلام بود و حدیث‏

 «لَا سَیْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِیٌّ»

در باره او شنیده شد و در جنگ خندق، ارزش جهاد او با عبادت ثقلین برابر خوانده شد و در فتح خیبر، پیامبر صلى الله علیه و آله در باره او فرمود:

 «کَرَّارٌ غَیْرُ فَرَّارٍ»

؛ «او پیوسته حمله مى‏کند و از میدان نبرد نمى‏گریزد»، در حالى که دو نفر پیش از او رفتند و از میدان نبرد گریختند.

على علیه السلام علاوه بر جهاد با مشرکان، با سه گروه دیگر نیز جنگید:

 «پیمان شکنان»، «ستمکاران» و «شورشگرانِ نافرمان» و نبرد او با این سه گروه، در حدیث پیامبر خدا صلى الله علیه و آله آمده است.

این از امامان و پیشوایان شیعه، امّا از خود شیعیان، کافى است یادآور شویم که در نوع فتوحات، شیعیان على علیه السلام شرکتى تام داشته‏اند؛ یمنى‏ها از قبیله‏هاى مختلف، چون حمدان و کنده و ... همگى شیعیان على علیه السلام بودند و همین سبب شد که گروهى از آنان از یمن مهاجرت کرده،

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 122

ساکن عراق شدند تا در فتوحات اسلامى شرکت داشته باشند.

فاتح شام و دیار بکر و آسیاى صغیر ابو ایّوب انصارى، میهماندار ومیزبان پیامبر صلى الله علیه و آله، شیعه خالص على علیه السلام بود و هم اکنون قبرش در اسلامبول مزار همگان است.

محمدبن ابى بکر که از نظر روح و روان فرزند على علیه السلام بود، به دستور آن حضرت براى ادامه گسترش اسلام به مصر رفت و به شهادت رسید و پس از وى مالک اشتر نخعى براى ادامه مأموریت به مصر اعزام شد که متأسفانه در نیمه راه با دسیسه معاویه مسموم گردید و هم اکنون قبرش مزار مردمان است.

در دوران خلفا، فاصله شیعه و سنى در حد امروز نبود، بلکه در فتوحات با داشتن گرایش‏هاى مختلف، همه شرکت مى‏کردند.

این از سلف، امّا درباره خلف، کافى است بدانیم که مرابطه (مرزبانى) یکى از وظایف بزرگ مسلمانان بوده و بیشتر به وسیله دولت‏هاى شیعه صورت گرفته است.

حمدانیان در شام، فاطمیان در شمال آفریقا و علویان در طبرستان و دیلمان و گیلان، مرزبانان اسلام بودند. دولت‏هاى شیعه در هند در مبارزه با بت‏پرستى و تشکیل دولت اسلامى براى خود، سرگذشت مفصلى دارند و اکبرآباد در هند مرکز دولت‏هاى شیعى بود.

کسانى که علاقه‏مندند از جهاد نظامى شیعه در جهان آگاه شوند، به کتاب «جهاد الشیعه» نگارش خانم دکتر «سمیرة مختار اللیثى» چاپ دار الجیل مراجعه کنند.

نبرد صفویان در جنوب ایران با پرتغالى‏ها و نبرد ایرانیان با روس و انگلیس در شمال و جنوب ایران، از صفحات زرین جهاد شیعه با کافران‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 123

است. وقتى پرتغالى‏ها، بندرعباس را اشغال کردند و نام آن را بندر گمبرون نهادند، شاه عباس صفوى با نیروى ایمان شیعیان آنجا را پس گرفت و نام آن را بندرعباس نهاد. جهاد نادرشاه با هندیان بت پرست، یکى از بزرگ‏ترین صفحات تاریخ جهاد اسلامى با بت‏پرستان است.

در قرن چهاردهم، آنگاه که انگلستان عراق را اشغال کرد، مرجعیت شیعه به پیشوایى آیت اللَّه محمد تقى شیرازى توانست با بر پا کردن «ثورة العشرین» در سال 1920 میلادى این سرزمین اسلامى را از وجود زالو صفتان انگلیسى پاک گرداند و به این کشور استقلال ببخشد.

در این چند سال اخیر، بزرگ‏ترین ضربه را شیعیان لبنان بر پیکر اسرائیل وارد ساخته‏اند و مقاومت اسلامى لبنان در چند مرحله اسرائیل را که تا پایتخت لبنان پیشروى کرده بود، به گونه‏اى خفت بار عقب راند و زهر چشمى به آنان نشان داد که تاکنون از مجموع دولت‏هاى عربى دریافت نکرده بودند.

در این‏جا جهاد نظامى شیعه را به صورت بسیار موجز و فشرده آوردیم، ولى حقیقت این است که گردآورنده این پرسش‏ها تصور کرده است که جهاد، تنها جهاد نظامى است و از عظمت جهاد علمى و فرهنگى غفلت کرده است.

اگر جهاد قلمى و فرهنگى نبود، هرگز سربازان فداکار و از خود گذشته در میدان نبرد، از جان گذشتگى نشان نمى‏دادند.

ائمه اهل بیت علیهم السلام از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله نقل مى‏کنند که فرمود:

 «ثلاثة تخرق الحجب، و تنتهی إلى ما بین یدی اللَّه؛ صریر أقلام العلماء، و وطى‏أ أقدام المجاهدین، و صوت مغازل‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 124

المحصنات». «1»

 

 «سه چیز است که پرده‏ها را مى‏شکافد و به درگاه الهى مى‏رسد: 1.

صداى قلم دانشمندان 2. صداى پاى جهادگران 3. صداى ریسندگى‏زنان پرهیزکار.»

همچنین فرمود:

 «أَفْضَلَ الْجِهَادِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِر»

. «بالاترین جهاد، گفتن سخن حق نزدیک فرمانرواى ستمگر است.»

و پیشوایان معصوم شیعه، که به شمشیر ظالمان و یا سمّ ستمگران جام شهادت نوشیدند، به خاطر سخنان حقى بود که نزد ظالمان مى‏گفتند.

در حالى که گروه‏هاى دیگر با خلفاى اموى و عباسى سازش داشتند و با آن‏ها کنار مى‏آمدند، به جز افراد نادر که نمى‏توان روى آن‏ها حساب کرد.

انسان تصور مى‏کند که میدان جهاد، بستر نظامیان است، ولى تاریخ خلاف آن را گواهى مى‏دهد.

علما و دانشمندان شیعه، به خاطر جهاد فرهنگى و نشر اسلام ناب محمدى، به وسیله ستمگران جام شهادت نوشیدند و یا با شمشیر کشته شدند و یا بر سر دار رفتند و احیاناً بدن‏هایشان سوزانده شد. «2»

در هر حال، شیعه مفتخر است که با جهاد قلمى و فرهنگى خود، تفکّر اسلام ناب محمدى را که در تعالیم اهل بیت- همتاى قرآن- متجلى است، به جهانیان معرفى کرده است.

__________________________________________________

 (1). الشهاب فى الحکم والآداب، ص 22؛ الأمثل فی تفسیر کتاب اللَّه المنزل، ج 18، ص 523

 (2). شهداء الفضیله، تألیف علّامه امینى.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 125

                        پرسش 35

 

عمر بن خطاب وقتى براى تحویل گرفتن کلیدهاى بیت المقدس رفت، على را به عنوان جانشین خود در مدینه گذاشت، این رخداد را چگونه تفسیر مى‏کنید؟ «1»

پاسخ‏

راوى این مطلب که از کتاب یاد شده آورده، «سیف بن عمر» از کذّابان و جعّالان تاریخ است و همه نویسندگان رجال، او را تضعیف کرده‏اند. چگونه با چنین سند باطلى بر مدّعاى خود استدلال مى‏کند؟! «2»

__________________________________________________

 (1). البدایة والنهایه، ج 7، ص 57

 (2). تهذیب التهذیب، نگارش ابن حجر عسقلانى، ج 4، شماره 506

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 126

                        پرسش 36

 

شیعه مى‏گوید: حضرت مهدى علیه السلام پس از ظهور، طبق حکم آل داود قضاوت مى‏کند. در این صورت شریعت حضرت محمد صلى الله علیه و آله که نسخ کننده همه شریعت‏هاست، چه مى‏شود؟

پاسخ‏

شیوه قضاوت حضرت داود این بود که با ذکاوت و هوش سرشار خدادادى، حقیقت نزاع را کشف و طبق علم خود عمل مى‏کرد و نیازى به شاهد و بیّنه نداشت.

از برخى روایات استفاده مى‏شود که حضرت مهدى علیه السلام نیز در مقام داورى، از همین راه وارد مى‏شود؛ چنان که آمده است:

 «إِذَا قَامَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله علیه و آله حَکَمَ بِحُکْمِ دَاوُدَ وَ سُلَیْمَانَ لَا یَسْأَلُ النَّاسُ بَیِّنَةً». «1»

 

اکنون پرسش این است: آیا عمل قاضى به علم خود، مغایر با شریعت اسلام است یا یکى از طرق قضاوت در اسلام همین است؟

کسانى که معتقدند قاضى پاکدامن مى‏تواند در مقام داورى، به علم خود عمل کند، منکر این نیستند که یکى از ابزارهاى قضاوت، بیّنه است، که عبارت است از دو شاهد عادل. نویسنده تصور کرده است عمل به‏

__________________________________________________

 (1). بحارالأنوار، ج 52، ص 320، حدیث شماره 24

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 127

علم، به معناى طرد دیگر ابزارهاى قضاوت است، در حالى که این شیوه، توسعه ابزار قضاوت است.

از حسن اتفاق، گروهى از فقهاى اهل سنّت معتقدند قاضى در مواردى مى‏تواند به علم خود عمل کند. ربیع مى‏گوید: مذهب شافعى بر این عقیده است که قاضى به علم خود عمل مى‏کند و اگر در این فتوا توقف کرد، به خاطر فساد دستگاه قضاوت است.

ابو یوسف شاگرد ابوحنیفه و مُزَنى پیرو مکتب شافعى برهمین نظریه فتوا داده‏اند. حتى مى‏گویند: شافعى در کتاب «امّ» و در «رساله» خود، در حجّیت اصول، بر این مسأله تصریح کرده است.

ابوحنیفه و محمدبن حسن شیبانى مى‏گویند: اگر پیش از انتصاب به قضاوت، از جریان آگاه گردد و موضوع نزاع مربوط به قلمرو قضاوت باشد، مى‏تواند به علم خود عمل کند. «1»

هیچ‏کس تصور نکرده است که اگر کسى گفت قاضى مى‏تواند به علم خود عمل کند، این به معناى ترک شریعت اسلام و عمل به شریعت منسوخ است.

مشکل ما باگردآورنده پرسش‏ها این‏است که ایشان فاقد آگاهى‏هاى علمى و فقهى است و گرنه با او به گونه‏اى دیگر سخن مى‏گفتیم.

__________________________________________________

 (1). خلاف، شیخ طوسى، کتاب قضا، مسأله 41، و در این مسأله به مغنى ابن قدامه، ج 10، صص 140 و 141 مراجعه شود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 128

                        پرسش 37

 

چرا وقتى حضرت مهدى ظهور مى‏کند، با یهودیان و مسیحیان از در صلح و آشتى درمى‏آید و عرب‏ها و قریش را به قتل مى‏رساند؟

پاسخ‏

این مطلب تهمتى بیش نیست. حضرت مهدى علیه السلام نه با تمام یهودیان از در صلح وارد مى‏شود و نه همه اعراب و قریش را مى‏کشد. آن حضرت حکومتى جهانى تشکیل مى‏دهد که بر پایه عدل و قسط استوار است و اسلام واقعى که جد بزرگوارش آورده و با مرور زمان وصله‏ها به آن چسبیده و اختلاف‏ها چهره آن را پوشانده، به وسیله او حیاتى دوباره مى‏یابد.

در این هنگام گروهى از پاک‏سرشتان یهود ونصارى به وى مى‏گروند و گروهى از عرب‏ها و به ظاهر مسلمانان، با او به مخالفت بر مى‏خیزند. آنگاه با گروه نخست از در صلح در مى‏آید و با گروه دوم جهاد مى‏کند.

ظهور او همانند ظهور پیامبر خدا صلى الله علیه و آله است که برخى بستگانش با او مخالفت کردند و برخى از یهود و نصارى به وى گرویدند.

مسأله، مسأله‏اى کلى نیست، نه در طرف اهل کتاب و نه در طرف عرب و قریش. اگر کسى مجموع روایات وارد شده را مطالعه کند، قضاوت خواهد کرد که جریان، یک جریان طبیعى است؛ چه بسا خواصى‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 129

که منافعشان به خطر مى‏افتد، با او از در مخالفت وارد مى‏شوند و دور افتادگان که به هر دلیلى توفیق الهى شامل حال آنان مى‏شود، به او مى‏گروند.

ابوسفیان و ابوجهل و ابولهب و حکم بن عاص از بستگان پیامبر با او جنگیدند ولى صهیب رومى و بلال حبشى و سلمان فارسى از مخلصان آن حضرت شدند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 130

                        پرسش 38

 

گفته مى‏شود که شیعیه معتقد است: ائمه در پهلوى مادرانشان هستند و از ران راست متولد مى‏شوند!؟ «1»

پاسخ‏

نخستین دروغ در این پرسش آن است که مى‏گوید: «شیعه معتقد است ...» در حالى که این جزو اعتقادات شیعه نیست. تنها در کتابى چنین خبرى وارد شده و در کتاب اثبات الوصیه مسعودى، در صفحه‏اى که او نشانى داده، جز این جمله چیزى نیست:

 «وکانت ولادته على صفة ولادة آبائه ونشأ منشأهم»؛

 «ولادت امام رضا علیه السلام به‏سان ولادت نیاکانش بود و رشد و پرورش او نیز مانند آن‏ها بود.» و مقصود از این جمله آن است که او در محیطى پاک، روحانى و نورانى پرورش یافت؛ چنانکه پدران بزرگوار او نیز در چنین محیطى رشد یافتند.

فرض کنیم چنین جمله‏اى در آن کتاب هست، ولى هرچه که در کتاب‏ها آمده، عقیده شیعه نیست، عقیده شیعه بر کتاب خدا و سنت قطعى پیامبر و روایات متواتر از ائمه استوار است نه یک روایت ناشناخته.

گرد آورنده این پرسش‏ها ما را با مبانى خود مقایسه مى‏کند.

پایه‏گذاران مذاهب او کسانى هستند که خبر واحد را در عقاید حجت مى‏دانند، در حالى که شیعه به شدت آن را نفى مى‏کند.

__________________________________________________

 (1). اثبات الوصیه مسعودى، ص 196

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 131

                        پرسش 39

 

از امام صادق نقل مى‏کنند: هرکس نام مهدى را ببرد کافر است و از امام‏عسکرى نقل مى‏کنندکه او به‏مادر حضرت مهدى‏گفت: به همین زودى فرزندى مى‏یابى و نام او را «م- ح- م- د» مى‏گذارى؟!

پاسخ‏

بنا به روایت دوم، حضرت عسکرى علیه السلام مادر آن حضرت را از نام فرزندش آگاه ساخته بود، ولى این، یک جریان خصوصى بود. البته در از زمان امام صادق به بعد، از بردن نام آن حضرت جلوگیرى مى‏شد. امام عسکرى علیه السلام فرمود: اگر نام او را ببرید، رازش را آشکار ساخته‏اید و اگر راز او را آشکار کنید، او را نشان داده‏اید و اگر دیگران از جاى او آگاه شوند، بر او دست مى‏یابند. «1»

بنابراین، اگر امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: «کسى جز کافران نام او را نمى‏برند»، مقصود از این حدیث آن است که هرکس نام او را در این شرایط حساس، که خلافت عباسى به دنبال او هستند، ببرد مى‏خواهد از این طریق به او صدمه‏اى برساند.

بنابراین، دو روایت یاد شده منافاتى با هم ندارند. اصولًا آگاهى پدر و مادر از نام، با نهى دیگران از بردن نام، هیچ تعارضى ندارد.

__________________________________________________

 (1). اصول کافى، ج 1، ص 333

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 132

                        پرسش 40

 

کلینى روایتى نقل مى‏کند که سیاه پوشیدن مکروه است، مگر در سه چیز: چکمه، عمامه و عبا.

و پس از دو صفحه و نیم مى‏پرسد: چرا شیعه سیاه مى‏پوشد؟ و لباس سیاه را لباس سیدها قرار داده‏اند؟

پاسخ‏

شگفتا! که این کتاب مى‏خواهد عقاید شیعه را بیان کند، اما سراغ اعمال و رفتارها آمده و به مکروهات رسیده است. فرض کنید که سیاه پوشیدن مکروه باشد، مگر ارتکاب مکروه حرام است؟ چه بسا به دلایلى ارتکاب مکروه راجح باشد.

درباره مکروه بودن پوشش لباس سیاه، مى‏گوییم: روایاتى که از پوشیدن لباس سیاه نهى کرده، (هر چند آن را تحریم نمى‏کند، بلکه مکروه مى‏شمارد)، مقصودش کسى است که در میان رنگ‏هاى مختلف، رنگ سیاه را اختیار مى‏کند و پیوسته لباس سیاه مى‏پوشد.

امّا اگر به صورت موقت و چند روزى آن را به عنوان لباس عزا بر تن کند؛ به‏گونه‏اى که وقتى دوران عزا سپرى شد، او نیز لباس عزا را از تن درآورد و لباس دیگر بپوشد، هرگز حدیث یاد شده ناظر به‏چنین مواردى نیست.

و اصلًا مگر تنها شیعه است که براى عزا، لباس سیاه به تن مى‏کند؟ به قول نویسنده دائرة المعارف بستانى «در میان ملّت‏هاى متمدن، در میان‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 133

طبقات مختلف لباس عزا یکسان است و آنان رنگ سیاه را براى عزا مناسب‏تر از رنگ‏هاى دیگر مى‏دانند.»

از شاهنامه فردوسى استفاده مى‏شود که در اعصار دیرین نیز لباس سیاه نشانه عزادارى بوده است. او مى‏گوید:

         در کاخ‏ها را سیه کرد پاک             ز کاخ و ز ایوان بر آورد خاک‏

             بپوشید پس جامه نیلگون             همان نیلگون غرق کرده به خون‏

 

شواهد تاریخى بر این که لباس سیاه شعارى جهانى بوده و به هنگام عزا بر تن مى‏کردند، فراوان است و اگر شیعه هم در ایام عزا پیراهن مشکى بر تن مى‏کند، تبعیت از یک عرف جهانى است که اسلام از آن نهى نکرده است.

خلاصه این‏که: شیعه سیاه پوش نیست؛ یعنى هرگز 000 000 300 شیعه در جهان، همگى و همیشه سیاه نمى‏پوشند و مرتکب این مکروه نمى‏شوند.

معلوم است که در مواقع شهادت اهل بیت علیهم السلام، به‏طور موقت سیاه پوشیدن، رمز حزن و عزادارى است و امیرمؤمنان، على علیه السلام فرمود: شیعیان ما کسانى هستند که در شادى و حزن ما شرکت دارند. «1» و هم اکنون در جهان پوشیدن سیاه در ایام مصیبت، رمز عزادارى است و این ربطى به شریعت و دین ندارد و یک عادت و از آداب و رسوم ملّى و قومى است.

جاى تأسف است که گردآورنده این پرسش‏ها، نتوانسته است تفاوت میان عادات و رسوم ملى و مسائل دینى را متوجه شود!

در پاسخ پرسش دوم، گفتنى است برخى از سادات، عمامه مشکى مى‏پوشند و در روایات عمامه مشکى استثنا شده است.

__________________________________________________

 (1)

 

. بحارالأنوار، ج 4، ص 287

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 134

                        پرسش 41

 

شیعه به‏گروه‏هاى امامیه، اسماعیلیه، نصیریه، زیدیه و دروز تقسیم مى‏شود. کسى‏که مى‏خواهد آیین شیعه را اختیار کند، باید کدام یک از موارد پیش‏گفته را برگزیند؟

پاسخ‏

فرض کنید کسى مى‏خواهد با خواندن پرسش‏هاى شما، هدایت! شود و مذهب سنى را اختیار کند؛ از میان ده‏ها گروه و فرقه، کدام را اختیار کند؟ اهل حدیث را یا سلفى، اشاعره، معتزله، ماتریدیه، ظاهریه و ... را؟

و در مذاهب فقهى کدامین را برگزیند؛ حنفى را یا شافعى، مالکى و بالأخره حنبلى را؟ شما هر چه پاسخ دادید، پاسخ ما هم همان است.

ولى براى این که او را با حقیقت آشنا کنیم، مى‏گوییم: هرکس که مى‏خواهد شیعه شود، باید با مطالعه کتاب‏هاى فرقه‏هاى شیعى، حق را پیدا کند. بالأخره این فرقه‏ها مشترکاتى دارند و متمیزاتى. در مشترکات، سخنى نیست، درباره مسائل اختلافى آن‏ها باید تحقیق کند و پیروى نسنجیده در عقاید جایز نیست.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 135

                        پرسش 42

 

آیا غیر از قرآن کریم، کتاب‏هاى دیگرى بر پیامبر نازل شد؟ آیا تنها على علیه السلام از آن آگاه بود؟ آیا کتاب‏هاى الجامعه، صحیفه ناموس، صحیفه عبیطه، صحیفه ذؤابة السیف، صحیفه على، جفر، مصحف فاطمه، تورات و انجیل و زبور را ائمه حفظ کرده‏اند؟

پاسخ‏

مسلمانان پس از درگذشت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله دو مرجع در اختیار داشتند: الف) قرآن مجید ب) سخنان پیامبر گرامى به نام سنّت. این دو رکن اساسى است که اسلام را به‏پا داشته است و احادیث امامان معصوم نیز منعکس کننده سنّت پیامبر صلى الله علیه و آله است؛ زیرا آنچه که مى‏گویند، به نقل از او ست.

حضرت رسول صلى الله علیه و آله براى حفظ سنت، گاهى امر به نوشتن آن مى‏کرد.

از باب نمونه:

1. پیامبر گرامى در فتح مکه خطبه‏اى ایراد کرد و پس از آن، مردى از یمن حضور آن حضرت رسید و درخواست کرد که این خطبه را براى او بنویسد. پیامبر صلى الله علیه و آله به یارانش فرمود: این خطبه را براى او بنویسید. «1»

2. در دوران پایانى عمر خود فرمود: قلم و دواتى بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که بعد از من گمراه نشوید، لیکن متأسفانه عمر مانع از

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى، باب کتاب العلم، حدیث 112

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 136

نگارش آن شد و گفت: بیمارى بر پیامبر چیره شده و کتاب خدا براى ما کافى است. «1»

3. مردى از انصار، در محضر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله مى‏نشست و سخنان او را گوش مى‏داد ولى در خاطرش نمى‏ماند. در محضر پیامبر از ضعف حافظه‏اش شکایت کرد. حضرت فرمود:

 «اسْتَعِنْ بِیَمِینِکَ»

؛ «از نوشتن کمک بگیر.» «2»

 

عمرو بن شعیب، از جدّ خود نقل مى‏کند که به پیامبر گرامى گفت:

آنچه را که از تو مى‏شنوم بنویسم؟ فرمود: بنویس. «3»

جایى که قرآن دستور مى‏دهد اگر کسى به کسى وامى داد بنویسد. «4»

آیا احادیث رسول خدا که لنگه و همتاى قرآن است، چنین جایگاهى ندارد؟

به خاطر اهمیتى که سنّت پیامبر دارد، على بن ابى طالب علیه السلام و فرزندان آن حضرت به ضبط احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله در دوران حیات و پس از رحلتش همت گماردند.

امیرمؤمنان علیه السلام مى‏فرماید:

 «کُنْتُ إِذَا سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه و آله أَعْطَانِی وَ إِذَا سَکَتُّ ابْتَدَأَنِی».

 «هرگاه از پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏پرسیدم پاسخ مى‏گفت و هرگاه خاموش‏

__________________________________________________

 (1). بخارى، باب کتاب العلم، حدیث 114

 (2). سنن ترمذى، ج 5، ص 39

 (3). سنن دارمى، ج 5، ص 125

 (4). بقره: 282

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 137

مى‏شدم، او سخن آغاز مى‏کرد.» «1»

 

بنابراین، کتاب‏هاى مربوط به امیرمؤمنان علیه السلام، همگى احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله است که از زبان او شنیده و ضبط کرده است و این کتاب‏ها به نام‏هاى مختلف در میان فرزندان او محفوظ بوده و حتى حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام گاهى از روى آن کتاب‏ها حکم شرعى را بیان مى‏کردند. «2»

امیر مؤمنان نه تنها به ضبط احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله اهتمام مى‏ورزید، بلکه نخستین کسى بود که اقدام به نوشتن قرآن کرد و همه آن را به‏تدریج- در مدت بیست و سه سال نزول آیات- نوشت و خود فرمود: به خدا سوگند آیه‏اى در قرآن نیست، مگر آن که مى‏دانم براى چه، درکجا و در حق چه کسى نازل شده است. خدایم به من دلى دانا و زبانى گویا عطا کرده است. «3»

بنابراین، کتاب‏هایى که نام برده، اکثر آن‏ها احادیث رسول خداست درباره مصحف فاطمه نیز در گذشته سخن گفتیم.

برخى از آن کتاب‏ها، که او نام مى‏برد، بخارى آن‏ها را در باب کتابة العلم آورده است. «4»

شگفت اینجاست که این نقطه قوت (گردآورى سنت پیامبر) که در

__________________________________________________

 (1). طبقات الکبرى، ابن سعد، ج 2، ص 283، چاپ بیروت؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 637، حدیث 3722 و ص 40، شماره 3729؛ تاریخ الخلفاى سیوطى، ص 170

 (2). وسائل الشیعه، ج 4، چاپ آل البیت.

 (3). طبقات الکبرى، ابن سعد، ج 2، ص 338، چاپ بیروت؛ کنز العمال، ج 15، ص 135

 (4). صحیح بخارى، باب کتابة العلم، حدیث 1

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 138

تاریخ اهل بیت علیهم السلام وجود دارد، در دید این گردآورنده پرسش‏ها، نقطه ضعف تلقى شده است. کتاب‏هاى یاد شده، هر چند ممکن است برخى دو نام داشته باشد، نشانه اهمیت دادن اهل بیت علیهم السلام به فرهنگ اسلامى و علوم نبوى است.

البته چنین فردى حق دارد به این عمل فرهنگىِ بزرگ، از دیده منفى بنگرد؛ زیرا خلفا، پس از درگذشت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله هر نوع کتابت حدیث را ممنوع کردند.

عایشه مى‏گوید: شبى دیدم پدرم خوابش نمى‏برد، علت را از وى پرسیدم. وقتى صبح شد، گفت: دخترم! احادیثى که نزد تو است بیاور، مجموعاً 500 حدیث از پیامبر جمع کرده بود، همه را آتش زد و سوزاند. «1»

وقتى عمربن خطاب به قدرت رسید، بخشنامه‏اى را به تمام نقاط فرستاد و در آن اینگونه نوشت:

 «مَنْ کَتَبَ عَنِّی شَیْئاً غَیْرَ الْقُرْآن فَلْیُمْحِهِ». «2»

 

 «هرکس از من چیزى غیر از قرآن نوشت، آن را محو کند و از میان ببرد.»

و به خاطر همین بخشنامه، نگارش حدیث ممنوع شد و نوشتن حدیث پیامبر، حالت ضدّ ارزش به خود گرفت. وقتى خلیفه اموى، عمربن عبد العزیز در دوران خلافت خود (101- 99) احساس کرد که ترک نگارش حدیث موجب از میان رفتن علوم نبوى است، در نامه‏اى از «ابوبکر بن حزم» (عالم مدینه) خواست احادیث پیامبر خدا را بنویسد؛

__________________________________________________

 (1). تذکرة الحفاظ ذهبى، ج 1، ص 5

 (2). مسند احمد، ج 3، صص 12 و 14

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 139

زیرا بیم آن مى‏رفت که احادیث آن حضرت از میان برود و علم هنگامى نابود مى‏شود که حالت پنهانى به خود بگیرد. «1» ولى باز هم این بخشنامه به خاطر ذهنیتى که از قبل وجود داشت، چندان اثر نبخشید، تا این‏که در دوران منصور دوانیقى، در سال 143؛ یعنى پس از یک قرن و نیم، نوشتن حدیث به صورت رسمى رایج شد. «2»

وضعیت حدیثى که حدود یک قرن و نیم نوشته نشود و مذاکره و نوشتن آن ضد ارزش تلقى گردد، معلوم است. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

در این مدت، چقدر بازرگانان حدیث، از جعل حدیث استفاده کرده و سره را با ناسره مخلوط کردند.

باز شگفت اینجاست که گرد آورنده پرسش‏ها که آگاهى امامان ما را از تورات و انجیل و زبور نقطه ضعف تلقى کرده، مى‏گوید: اسلام تنها یک کتاب دارد و آن قرآن کریم است ...

آرى، اسلام یک کتاب دارد و آن هم قرآن کریم است، ولى در عین حال، همه ما مأموریم انبیاى پیشین و کتاب‏هاى آنان را تصدق کنیم.

قرآن مى‏فرماید:

آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ. «3»

 

__________________________________________________

 (1)

 

 

. صحیح بخارى، باب کیف یفیض العلم، حدیث 4

 (2). تاریخ الخلفا، ص 261

 (3). بقره: 285

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 140

 «پیامبر صلى الله علیه و آله به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است و همه مؤمنان هم به خدا و فرشتگان او و کتاب‏ها و پیامبرانش ایمان آورده‏اند و مى‏گویند: میان هیچ یک از پیامبران او فرقى نمى‏گذاریم و مى‏گوید: شنیدیم و فرمان برداریم. پروردگارا! آمرزش تو را انتظار داریم و بازگشت ما به سوى توست.»

آگاهى پیشوایان از کتب آسمانى، سبب پیروزى اسلام و مسلمانان بر دانشمندان اهل کتاب بوده است؛ زیرا در این کتاب‏ها نام و اوصاف مبارک پیامبر خدا وارد نشده است؛ چنان که مى‏فرماید: الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ ...*؛ «1» «پیامبر اسلام را مى‏شناسند همچنان که فرزندان خود را مى‏شناسند ...» و تفصیل آن در مناظره امام رضا علیه السلام با علماى اهل کتاب در مجلس مأمون، آمده است. «2»

                        پرسش 43

 

چرا پیامبر صلى الله علیه و آله وقتى فرزندش ابراهیم وفات یافت به سر و صورتش نزد؟

پاسخ‏

این پرسش تکرارى است و پاسخ آن را در پرسش یازدهم آوردیم.

__________________________________________________

 (1)

 

. بقره: 146

 (2). احتجاج طبرسى، ج 2، باب مناظرات امام رضا علیه السلام، صص 422- 401 و در کتاب «تحف العقول» حرّانى نمونه‏هایى از علم امامان به زبور داود و صحیفه ابراهیم و تورات وارد شده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 141

                        پرسش 44

 

بسیارى از علماى شیعه به خصوص در ایران، زبان عربى نمى‏دانند؟!

پاسخ‏

گویى طراح پرسش‏ها کشور ایران را درنوردیده و فهمیده است که علماى شیعه زبانى نمى‏دانند! در حالى که در تمام حوزه‏هاى علمیه، همه کتاب‏هاى درسى به زبان عربى است و بیشترین منشورات حوزه، کتاب‏هاى فقهى، اصولى، حدیثى و تاریخى است که به زبان عربى مى‏باشد.

سوگند به خدا که وقتى به چنین پرسشهایى برخورد مى‏کنم، از صرف وقت براى پاسخ‏گویى به آن‏ها، احساس خسارت مى‏کنم!

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 142

                        پرسش 45

 

شیعه معتقد است که بیشتر صحابه، به جز تعداد بسیار اندک، منافق و کافر بوده‏اند؟!

پاسخ‏

این پرسش نیز تکرارى است و پاسخ آن را در پرسش 22 آوردیم.

در آنجا یادآور شدیم که «صحیح بخارى» و دیگر نویسندگان صحاح، به ویژه «جامع الأصول» ابن اثیر، که همه صحاح و سنن را یک‏جا گرد آورده، در ضمن 10 حدیث، یادآور ارتداد بسیارى از صحابه هستند و نجات یافتگان را بسیار اندک مى‏دانند و به تعبیر آنان «هَمَلِ النَّعَم».

پاسخ شما درباره این احادیث چیست؟ پاسخ ما هم درباره احادیث شیعه همان است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 143

                        پرسش 46

 

در میان روایات شیعه تناقض و تضاد وجود دارد؛ به‏طورى که برخى از علما کتابى در باره رفع تناقض نوشته‏اند؟!

پاسخ‏

طراح پرسش خار را در چشم دیگران دیده، لیکن شاخه را در چشم خود نمى‏بیند.

محدّثان اهل سنت نقل کرده‏اند که پیامبر خدا صلى الله علیه و آله پیوسته از وجود دروغگویان و جاعلان حدیث از زبان خود خبر مى‏داد و پیوسته آنان را با آتش دوزخ تهدید مى‏کرد. گاهى مى‏فرمود:

 «لَا تَکْذِبُوا عَلَیَّ فَإِنَّهُ مَنْ کَذَبَ عَلَیَّ فَلْیَلِجُ النَّارَ». «1»

 

در حدیث دیگر فرمود:

 «مَنْ کَذَبَ عَلَیَّ فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». «2»

 

 «هر کس بر من دروغ ببندد، جایگاه خود را در آتش آماده بداند».

این احادیث حاکى از آن است که در عصر پیامبر صلى الله علیه و آله همان صحابه‏اى که از نظر اهل سنت همگان عادل‏اند، گاه و بیگاه از زبان‏

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى، حدیث 106

 (2). صحیح بخارى، حدیث 107

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 144

پیامبر صلى الله علیه و آله دروغ مى‏گفتند و او نسبت به این کار هشدار مى‏داد.

پس از رحلت حضرت رسول صلى الله علیه و آله جلوگیرى از نقل حدیث، سبب شد که جعل حدیث براى کسب مقام و تقرّب به قدرت‏ها آسان شود و در این مورد، دانشمندان یهود و نصارى که تظاهر به اسلام کرده بودند، نقش عظیمى در جعل حدیث در اسلام را داشتند؛ مانند کعب الأحبار و وهب‏بن منبه و تمیم دارى و .... «1»

جعل این احادیث مایه ظهور تعارض در احادیث نبوى گردید.

ابن ابى العوجاء در خانه حماد بن مسلم، محدّث نامى اهل سنت پرورش یافت و او در کتاب‏هاى حمّاد دست مى‏برد و احادیثى را جعل مى‏کرد. «2»

در این مورد کافى است بدانیم بخارى 2761 حدیث خود «3» را از 000 600 حدیث برگزیده است.

صحیح مسلم 4000 حدیث خود را از 000 300 حدیث برگزیده است.

مسند احمد قریب 000 30 روایت خود را از 000 750 حدیث انتخاب کرد و یک میلیون حدیث را حفظ داشت.

همه این‏ها حاکى از آن است که بازار جعل حدیث در قرن دوم و سوم، براى کسب مقام و ثروت، به قدرى داغ بود که محدّثان میلیونى در

__________________________________________________

 (1). مقدمه ابن خلدون، ص 439

 (2). میزان الاعتدال، ج 1، ص 593

 (3). این شماره با حذف مکررات صحیح بخارى به دست مى‏آید: ارشاد السارى، ج 1، ص 28؛ شرح صحیح مسلم، نگارش نووى، ج 1، ص 32

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 145

میان راویان دیده مى‏شد.

اگر ساعات عمر پیامبر صلى الله علیه و آله را براى امور مختلف تقسیم کنید، به دست مى‏آید که هرگز آن حضرت وقتى براى گفتن یک دهم این احادیث را نداشته است! از این جهت نویسندگان صحاح با تلاش فراوان توانستند معدودى از احادیث را به نام صحیح ضبط کنند.

مسلماً در جعل حدیث، تناقض و تعارض فراوانى به چشم خواهد خورد و لذا در همین صحاح، روایات حاکى از «جسم بودن خدا» و «مجبور بودن انسان» فروان است که صد در صد با روایات تنزیه در تعارض هستند.

اکنون به برخى از علل تعارض در حدیث شیعه اشاره مى‏کنیم:

1. تقطیع روایات‏

گاهى برخى از راویان، بخش مورد نظر خود را از روایت نقل کرده و بخش دیگر را حذف نموده‏اند؛ به گونه‏اى که روایت در صورت ضمیمه کردن هر دو بخش، معنایى دارد و در تفکیک معنایى دیگر.

یکى از عوامل ظهور تعارض در روایات شیعه، تقطیع یک روایت به دو قسمت است.

2. نقل به معنى‏

برخى از راویان، لفظ امام را نقل نکرده‏اند. بلکه مضمون و معناى آن را آورده‏اند و همین سبب اختلاف در اخبار و روایات شده است.

3. جعل حدیث‏

جعل احادیث ازطریق غلاة؛ مانند مغیرةبن سعید و ابو زینب اسدى،

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 146

معروف به ابوالخطاب است و امام صادق علیه السلام انگشت روى روایات این افراد نهاد و گفت: اینان بر من و پدرم دروغ مى‏بندند. «1»

از این جهت علماى شیعه به روایات اینان اعتنا نکرده و براى آن‏ها ارزش قائل نشده‏اند. بنابراین، اگر تعارضى به نظر مى‏رسد، برخى جنبه طبیعى و برخى دیگر جنبه تخریبى داشته است. امّا آیا این تعارض براى ابد باقى مى‏ماند یا علما و دانشمندان با موازین، همه این‏ها را از هم جدا کرده و تعارض را برداشته‏اند؟ و نویسندگان کتب اربعه پس از تلاش و تهذیب، به جمع احادیث دست زده‏اند و در این کتاب‏ها از روایت این جاعلان خبرى نیست.

__________________________________________________

 (1). رجال کشى، ص 196، شماره 103

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 147

                        پرسش 47

 

با این که شیعیان معتقدند على‏بن ابى طالب از فرزندش حسین افضل و برتر است، ولى در سال روز شهادت آن حضرت، مانند روز عاشورا گریه نمى‏کنند، چرا؟

پاسخ‏

در افضل و برتر بودن على علیه السلام نسبت به فرزندانش و همچنین برتر بودن پیامبر صلى الله علیه و آله نسبت به همگان حرفى نیست و فضیلت على علیه السلام و دیگر امامان معصوم شعاعى از فضیلت پیامبر خداست، ولى در سالروز شهادت حسین‏بن على علیهما السلام جهاتى است که در سالروز شهادت دیگران نیست:

1. شهادت امام حسین علیه السلام یک فاجعه هولناک و دلخراش بود که 72 تن، حتى کودک شیرخوار به دست گروهى که بویى از ایمان و انسانیت به مشام آن‏ها نرسیده بود، به شهادت رسیدند.

2. خود پیامبر صلى الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام هرگاه از شهادت امام حسین علیه السلام یاد مى‏کردند، اشکشان جارى مى‏شد و در پاسخ پرسش 21 به بخشى از روایات آن اشاره کردیم و حتى امام مجتبى علیه السلام به حسین بن على علیهما السلام فرمود:

 «لا یَوْمَ کَیَوْمِکَ یا أَبا عَبْدِ اللَّهِ»

و پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله در دوران زندگى خود، گاهى مجلس عزا به صورت خصوصى تشکیل مى‏داد و این یکى از رویدادهاى تاریخى است که غالباً از آن غفلت شده است.

مرحوم علامه امینى در کتاب «سیرتنا و سنتنا» فصلى از این مجالس را

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 148

که به وسیله پیامبرخدا صلى الله علیه و آله و دیگران در محیط خانواده تشکیل مى‏شد، گزارش کرده است.

3. شهادت حسین بن على علیهما السلام مسیر تاریخ را عوض کرد؛ زیرا اسلام به وسیله امویان قدرت طلب و پیروان آیین جاهلیت از مسیر اصلى خارج و راه دیگرى را مى‏پیمود که امام حسین بن على علیهما السلام این سرنوشت را در سخنان خود به فرماندار معاویه فرمود:

 «وَعَلَى الإِسْلامِ السَّلامُ، إِذْ قَدْ بُلِیَتِ الأُمَّةُ بِراعٍ مِثْلِ یَزیدٍ ...».

 «اثرى از اسلام باقى نمى‏ماند اگر امت اسلامى، گرفتار زمامدارى مانند یزید مى‏شد.» «1»

 

از این روست که تظاهرات شیعه براى حفظ مکتب اهل بیت علیهم السلام در عاشورا نسبت به روزهاى دیگر شدیدتر است و این هرگز به معناى برتر بودن امام حسین علیه السلام از جد بزرگوارش نیست.

4. یکى از ابعاد این فاجعه آن است که: مردمى به ظاهر مسلمان و نمازگزار، فرزند پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله را با لب تشنه، در کنار فرات کشتند و سر او و 18 تن از یاران او را بر نیزه زدند و به عنوان بزرگترین تحفه، به دربار یزید بن معاویه بردند!

آنان مى‏خواستند دختران رسول اللَّه صلى الله علیه و آله را به عنوان اسیران جنگى به کنیزى ببرند! آیا این سخت‏ترین مصیبت بر خاندان رسالت نیست؟

__________________________________________________

 (1). سیرتنا و سنتنا، صص 41 و 98؛ اللهوف، ص 99، چاپ دارالاسوه.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 149

                        پرسش 48

 

ولایت على بن ابى طالب علیه السلام و فرزندانش، رکنى از ایمان است، چرا این رکن در قرآن با صراحت بیان نشده؟ در حالى که نماز و زکات، که پایین‏تر از ولایت است، در قرآن آمده است؟

پاسخ‏

 «دست حق دیدى ولى نشناختى!» اگر آیات قرآن را با دقت مى‏خواندى و خود را از عقاید موروثى، به ویژه در لباس وهابیّت آزاد مى‏کردى، به یقین آیات ولایت بر تو مخفى نمى‏ماند.

قرآن مجید، ولایت على علیه السلام را در این آیه بیان کرده است:

إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ «1»

خوشبختانه نزول این آیه را بسیارى از محدثان و محقّقان اهل سنت، درباره على علیه السلام نقل کرده‏اند که تعداد آنان به 66 نفر مى‏رسد و در میان آنان، نُه نفر از صحابه، نزول آیه را در حق امام نقل کرده‏اند.

و چون هدف در اینجا اختصار است، در این مورد شما را به کتاب شریف «الغدیر» ارجاع مى‏دهم. «2»

__________________________________________________

 (1). مائده: 55

 (2). الغدیر، ج 3، صص 156 و 162

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 150

از این گذشته، چرا احادیث متواتر و متضافر پیامبر صلى الله علیه و آله را درباره ولایت على علیه السلام نادیده مى‏گیرید؛ مانند: 1. حدیث غدیر 2. حدیث منزلت 3. حدیث‏

 «إِنَّ عَلِیّاً مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِیُّ کُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِی». «1»

 

و نمونه‏هاى دیگر که فراوان است.

گذشته از این، به چه دلیل هرچه رکن باشد باید در قرآن بیاید؟ شما مى‏گویید «قرآن قدیم» است و هرکس بگوید «قرآن حادث» است کافر مى‏شود، پس چرا این رکن در قرآن نیامده است؟

__________________________________________________

 (1). سنن ترمذى، ج 5، ص 632، حدیث 3712؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 110؛ مصنف ابن ابى شیبه، ج 6، ص 371، حدیث 32082 و ص 375، حدیث 32110

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 151

                        پرسش 49

 

اگر آن‏گونه که شیعه مى‏گوید، اصحاب دشمن یکدیگر بودند، چگونه آن‏ها در کنار هم و همراه هم، مناطق زیادى از جهان را فتح کردند؟

پاسخ‏

پاسخ این پرسش را در پرسش شماره 34 آوردیم. در ضمن، آنچه به شیعه نسبت مى‏دهد که معتقدند صحابه دشمن یکدیگر بودند، کاملًا بى‏پایه است. شیعه معتقد است بخشى از صحابه پیشگامان تشیع بودند و بخش‏هاى دیگر، که اکثریت را تشکیل مى‏دهند از نظر فکرى و عقیدتى یکسان نبودند و چنین نبود که در همه مسائل با هم یکسان باشند، ولى به حکم «الحُکْمُ لِمَنْ غَلَبَ» با حفظ اختلاف در فکر و نظر، از نظر عملى، براى حفظ انسجام جامعه اسلامى با حاکمان وقت و خلفاى زمان مخالفت عملى نمى‏کردند و حتى کسانى که اظهار مخالفت مى‏کردند، سرکوب مى‏شدند؛ مانند سعد بن عباده که در شام ترور شد و به قول آن‏ها با تیر غیبى کشته شد و عبداللَّه بن مسعود، که مورد ضرب و شتم قرار گرفت و جناب ابوذر به ربذه تبعید شد و ...

ما به گردآورنده این پرسش‏ها توصیه مى‏کنیم تاریخ را با ذهنى صاف و شفاف و دور از هر نوع پیشداورى، از نو بخواند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 152

                        پرسش 50

 

چرا بسیارى از شیعیان نماز جمعه نمى‏خوانند؟

پاسخ‏

نماز جمعه یک نماز عادى و مانند نماز ظهر و عصر نیست که با هر وضعیتى و پشت سر هر امامى خوانده شود، بلکه نمازى عبادى- سیاسى است و امام در دو خطبه خود، وضعیت حاکم بر جامعه اسلامى و وظیفه مسلمانان را بیان مى‏کند و این زمانى میسّر است که حکومتى تشکیل شود و به عالمان شیعى چنین اجازه‏اى بدهد و این شرایط قبل از انقلاب اسلامى در بسیارى از نقاط وجود نداشت ولى در عین حال، با نبودن وضعیت مساعد، در غالب شهرها نماز جمعه برپا مى‏شد ولى پس از انقلاب اسلامى در ایران و آماده شدن شرایط، نماز جمعه حالتى رسمى و گسترده به خود گرفته است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 153

                        پرسش 51

 

چرا شیعیان معتقدند آیاتى از قرآن حذف شده و آیاتى را ابوبکر و عمر تغییر داده‏اند؟

پاسخ‏

نویسنده مى‏گوید: «شیعیان معتقدند که آیاتى از قرآن حذف شده است».

او که این مطلب را به شیعیان نسبت مى‏دهد، باید دلیلى از کتب عقاید شیعه براى این سخنش بیاورد. در حالى که در کتب عقاید شیعه چنین مطلبى وجود ندارد. قدیمى‏ترین کتاب عقاید ما، «عقائد الإمامیه» شیخ صدوق است و در آن، به خلاف این سخن تصریح شده است.

پیش از آن، فضل بن شاذان (متوفاى 260 ق.) اعتقاد به تحریف را به مخالفان شیعه نسبت مى‏دهد و تصریح مى‏کند که قرآن مصون از تحریف است و چیزى از آن کاسته نشده است.

گرد آورنده سؤالات، با نقل روایاتى، تحریف را به شیعه نسبت مى‏دهد. اکنون ما، نظر خوانندگان را به دو نکته جلب مى‏کنیم:

الف) وجود روایت در کتب حدیثى، دلیل بر عقیده نیست. عقیده را باید از کتاب‏هاى عقاید جست که عصاره قرآن و احادیث متواتر و عقل قطعى است و چنین مطلبى، در هیچ یک از کتب اعتقادى شیعه نیامده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 154

ب) روایاتى که او ادعایش را بر آن‏ها مستند ساخته، حاکى از کم یا زیاد شدن آیات قرآن نیست، بلکه نوعى تفسیر و اشاره به مصداق بارز آیات است و این اشتباه اختصاص به ایشان ندارد. آنان که با لسان روایات اهل بیت علیهم السلام آشنا نیستند، این تفاسیر را جزئى از آیات دانسته‏اند، در حالى که این روایات ربطى به جملات و کلمات قرآن ندارد و تنها تفسیر آیات است.

اکنون به روایاتى که تمسک جسته اشاره مى‏شود:

1. مى‏گوید: در اصول کافى، در تفسیر آیه ذرّ آمده است:

 «... وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولِی وَ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرُ الْمُؤْمِنِیى».

پاسخ:

این حدیث، به فرض صحت، در صدد بیان آن نیست که این کلمات جزء آیه است، بلکه مى‏خواهد بگوید در «عالم ذرّ» از چیزهایى که از انسان پیمان گرفته شده، رسالت پیامبر صلى الله علیه و آله و وصایت على علیه السلام است.

بهترین شاهد این است که پس از آیه مى‏گوید:

 «وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولِی وَ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرُ الْمُؤْمِنِین».

و این نوع تفسیر، بیان مصداق است نه بیان اجزاى آیه، و جمله به‏گونه‏اى است که اصلًا در دل آیه نمى‏گنجد.

2. در حدیثى، آیه مربوط به پیامبر چنین آمده است:

 «و أَنَّ الَّذِینَ آمَنُوا بِهِ- یعنى بالإمام- وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ ...».

پاسخ:

اگر کسى حدیث را از اول تا آخر مطالعه کند، به یقین مى‏رسد پیامبر

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 155

خدا صلى الله علیه و آله در مقام بیان موقعیت امامى است که باید پس از رحلت خودش بیاید و تکالیف پیامبر (غیر از تلقى وحى و تشریع)، بر دوش او است.

آنگاه یادآور مى‏شود: مردان مؤمن کسانى هستند که به پیامبر ایمان مى‏آورند و او را تقویت و یارى مى‏کنند.

ایمان به پیامبر صلى الله علیه و آله، ایمان به همه چیزهایى است که بر او نازل مى‏شود و یکى از آن‏ها امامت امیرمؤمنان و دیگر جانشینان اوست.

در حقیقت امام در مقام بیان تفسیر و تبیین حدود و قلمرو ایمان به پیامبر صلى الله علیه و آله است؛ که از آن‏ها است ایمان به پیامبر صلى الله علیه و آله یعنى ایمان به عصمت و اعجاز او و این‏که خاتم و آخرینِ پیامبران است و جانشینش على‏بن ابى‏طالب است. اگر مى‏گویند: «یعنى بالإمام»، این جمله ناظر به یکى از امورى است که باید بدان ایمان آورد.

3. حدیث سوم که مى‏گوید: امام «کظلمات ...» را به فلان و فلان تفسیر کرده است. از تفسیر على بن ابراهیم نقل کرده که از نظر سند بسیار مخدوش است و اصولًا این کتاب نگارش على بن ابراهیم نیست بلکه فردى به نام عباس بن محمد است که کاملًا مجهول و ناشناخته بوده و مطالب آن را از دو نفر گردآورى کرده است که این دو، عبارت‏اند از:

على‏بن ابراهیم و زیادبن منذر، معروف به «ابى الجارود».

آنچه که از على بن ابراهیم نقل کرده مربوط به سوره فاتحه و بقره و بخشى از سوره آل عمران است و از آیه 45 سوره آل عمران تا آخر کتاب را از زیاد بن منذر، معروف به «ابى الجارود» نقل مى‏کند و اتفاقاً این آیه که در سوره نور آمده، مربوط به بخشى‏است که راوى آن زیادبن منذر است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 156

بنابراین، پشتوانه احتجاج، حدیثى است از کتابى که:

1. مؤلف آن مجهول و ناشناخته است.

2. سند آن به جابر بن زید جعفى مى‏رسد که نجاشى درباره او گفت:

 «کَانَ مُخْتَلِطاً»

؛ «صحیح و سقیم را به هم مخلوط مى‏کرد.» «1»

 

آیا صحیح است با چنین روایتى شیعه را متهم کرد؟

و نیز در ضمن همین سؤال مى‏گوید: امام در تفسیر آیه ... فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، رستگاران را چنین تفسیر کرده است:

 «الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الْجِبْتَ وَ الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهَا وَ الْجِبْتُ وَ الطَّاغُوتُ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ».

در این‏جا حضرت مصداق را بیان مى‏کند. جبت و طاغوت هزاران مصداق دارد. حضرت در این آیه به سه مصداق آن اشاره مى‏کند. آیا این تحریف آیه است؟

تحریف به معناى کم و زیاد کردن است، نه تفسیر کردن.

احادیثى که در این مورد آورده، همگى جنبه تفسیرى دارد و او تصوّر کرده که تفسیرها جزو آیه هستند؛ مثلًا: آیه وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ که از امام صادق علیه السلام نقل شده، او تصور کرده آنچه در میان دو خط از امام صادق علیه السلام نقل شده، جزو آیه است، در حالى که تفسیر آیه است نه آیه.

__________________________________________________

 (1). الذریعه إلى تصانیف‏الشیعه، ح 4، ماده تفسیر على‏بن‏ابراهیم، کلیات فى‏علم‏الرجال، صص 340- 227

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 157

اطاعت خدا و رسول قلمرو گسترده‏اى دارد؛ یکى از موارد آن، اطاعت خدا و رسول درباره اوصیایى است که او معیّن کرده است؛ نظیر چنین تفسیرى را بدون آن‏که ملازم با تحریف قرآن باشد، در صحیح مسلم از عایشه نقل مى‏کند: «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى‏ ...

- وَ صَلاةُ الْعَصْر». «1»

 «صلاة العصر» جزو آیه نیست بلکه تفسیر آن است. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

__________________________________________________

 (1). صحیح مسلم، باب الدلیل لمن قال الصلاةالوسطى هی صلاةالعصر، ج 1، صص 37- 448

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 158

                        پرسش 52

 

شیعه در مورد آیه کریمه یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ ... مى‏گوید: خداوند امامت را کامل مى‏کند و «نور» در این آیه، امامت است.

و آیا خداوند نور خودش را با نشر اسلام کامل گردانید یا با دادن ولایت و خلافت به اهل بیت علیهم السلام؟

پاسخ‏

این حدیث در کتاب کافى ج 1، ص 195 و بحارالأنوار، ج 23، ص 318 آمده و معناى آن معلوم است. مقصود نشر اسلام است ولى اسلام اصولى دارد و فروعى و خلافت اوصیاى الهى، از اصول اسلام است. و وظایف پیامبر صلى الله علیه و آله با امامت اوصیا تکمیل مى‏شود؛ زیرا اگر نظامى را پدید بیاورد، امّا براى ادامه آن طرحى نریزد، مسلّماً وظایف به نحو اکمل صورت نگرفته است و لذا در روز غدیر، پس از نصب امیرمؤمنان به خلافت و به تعبیر امروز تعیین معمار اسلام پس از خویش، آیه ... أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... فرود آمد.»

 بنابراین امامت اهل بیت علیهم السلام بخشى از آن نورى است که خداوند اکمال آن را وعده داده است.

__________________________________________________

 (1)

 

. نزول آیه «اکمال» را در غدیر خم، از 16 محدث و مفسر سنى نقل کرده است. به الغدیر، ج 1، صص 238- 230 مراجعه فرمایید.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 159

                        پرسش 53

 

دو نفر از ائمه زمام خلافت را به دست گرفتند، پس خلافت و فرمانروایى ده نفر بقیه کجاست؟

پاسخ‏

گرد آورنده یا طراحان پرسش‏ها تصور کرده‏اند مراد از خلافت، خلافت انتخابى است، از این رو است که مى‏گویند: خلافت آن ده نفر دیگر کجاست؟ ایشان از مکتب استادان خود پیروى مى‏کنند و امامت را مقامى دنیایى و قدرتى ظاهرى تلقى مى‏کنند و چون آن ده نفر دیگر انتخاب نشدند و قدرت ظاهرى نداشتند، پس فاقد خلافت بودند! در حالى‏که امامت به‏سان نبوت، یک منصب الهى است با این تفاوت که پیامبر، پذیراى وحى و پایه‏گذار دین است و امام بیانگر شریعت و ادامه دهنده راه پیامبر؛ خواه مردم بپذیرند و خواه نپذیرند. مشروعیت امامت از آن‏ها گرفته نشده است.

در اینجا سرزنش متوجه مردم است که چرا حجت خدا را نشناختند و او پیروى نکردند، نه متوجه آن امام و حجت خدا که چرا قدرت نداشته است؟

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 160

                        پرسش 54

 

امام صادق علیه السلام در پاسخ زنى که پرسید: آیا ابوبکر و عمر را دوست بدارم؟ فرمود: آن‏ها را دوست بدار ...» «1» و نیز امام باقر علیه السلام ابوبکر را صدیق نامید، امّا شما ...؟ «2»

پاسخ‏

در باره حدیث نخست، به نظر مى‏رسد گرد آورنده پرسش‏ها چون به اصل کتاب مراجعه نکرده و فقط به سایت‏هاى مخالفان شیعه و همفکرانش سر زده، در نقل حدیث خیانت کرده است. بخشى از حدیث را نقل و بخشى را حذف کرده است.

خلاصه حدیث چنین است: زنى به نام امّ خالد که فرماندار مدینه به نام یوسف بن عمر، زمینى را به او بخشیده بود، به درِ خانه امام صادق علیه السلام آمد و اجازه ورود خواست. ابوبصیر مى‏گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: دوست دارى سخن او را بشنوى؟ گفتم: آرى. گفت: اکنون که چنین است اجازه ورود به او بده. آنگاه به ابوبصیر فرمود: بر روى فرشى که من نشسته‏ام بنشین به نشانه این که تو از نزدیکان من هستى. زن وارد شد و سخن گفت. او زنى سخنور بود. از امام صادق علیه السلام درباره دو نفر

__________________________________________________

 (1). روضه کافى، ج 8، ص 237

 (2). کشف الغمة، ج 2، ص 360

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 161

پرسید. امام فرمود: آنان را دوست بدار. زن گفت: من هرگاه به سوى خدا رفتم بگویم که تو مرا به دوستى آن‏ها امر کردى؟ حضرت فرمود: بلى.

آنگاه زن گفت: این مردى که در کنار شما بر روى فرش مخصوص نشسته، به من مى‏گوید از آن‏ها بیزارى بجویم ولى کثیر نوّاء (که زیدى مذهب بوده) مرا به دوستى آن‏ها دعوت مى‏کند. کدام یک از آن‏ها نزد تو عزیزترند و آن‏ها را بیشتر دوست دارى؟ حضرت فرمود: ابوبصیر نزد من عزیزتر از کثیر نوّاء و یاران اوست. «1»

ذیل حدیث مى‏تواند صدر آن را معنا کند و حاکى از آن است که حضرت روى مصالحى آن زن را به دوست داشتن آن دو نفر دعوت کرده است و اگر مطلبى جدى بود، هرگز ابو بصیر را، که از نظر فکرى صد در صد با این مطلب مخالف بود، روى بساط خود نمى‏نشاند و او را محبوبتر از مخالف وى (کثیر نوّاء) معرفى نمى‏کرد؛ به خصوص که آن زن با فرماندار مدینه (یوسف بن عمر) در ارتباط بود و هر نوع سخن خلاف سیاست روز را به گوش او مى‏رساند و براى حضرت مشکلاتى به وجود مى‏آورد.

کسانى‏که با روایات اهل بیت علیهم السلام آشنا هستند، منطق آن‏ها را درک مى‏کنند.

امّا روایت دوم، حدیثى است بى سر و ته. على‏بن عیساى اربلى، (متوفاى 693) از عروة بن عبداللَّه، که از رجال قرن دوم است، حدیثى را نقل مى‏کند. این حدیث از دو جهت قابل احتجاج نیست:

__________________________________________________

 (1). روضه کافى، ج 8، ص 19

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 162

1. از نظر سند؛ ناقل آن على بن عیساى اربلى است که در سال 693، از فردى به‏نام عروةبن عبداللَّه نقل مى‏کند که در عصر امام باقر (114- 57) مى‏زیسته است. آیا چنین حدیث بى سندى قابل استناد است؟

در رجال شیعه، تنها یک عروةبن عبداللَّه بن قشیر جُعفى است که شیخ طوسى او را از اصحاب امام صادق علیه السلام شمرده ولى وى کاملًا مجهول است. «1»

و در رجال سنى، وى به نام عروة بن عبداللَّه بن قشیر جعفى، مکنى به «ابوسهل» آمده است، که حدیث را از عبداللَّه بن زبیر نقل مى‏کند و مردى که نزد عبداللَّه بن زبیر تلمّذ کرده و از او حدیث نقل مى‏کند، از نظر روحیه باید با او نزدیک باشد و این خاندان کاملًا از امیرمؤمنان منحرف بودند و قطعاً قول چنین فردى نمى‏تواند سند باشد. «2»

از این گذشته، دقت در مضمون حدیث مى‏رساند که کاملًا از زبان وى دروغ گفته شده؛ زیرا مى‏گوید: من از ابى جعفر علیه السلام در باره زینت کردن شمشیر سؤال کردم. ایشان فرمود: ابوبکرِ صدیق شمشیر خود را مى‏آراست. پرسیدم: او را صدیق مى‏نامى؟ از جاى خود پرید و رو به قبله ایستاد و فرمود: آرى صدیق! آرى صدیق! آرى صدیق! هرکس نگوید او صدیق است خداوند سخنش را در دنیا و آخرت نپذیرد!

این عملِ غیر متناسب با وقار امام باقر علیه السلام و مبالغه بیش از حد در این مورد، نشانه آن است که عروة بن عبداللَّه شاگرد عبداللَّه‏بن زبیر این حدیث را از زبان حضرت جعل کرده است.

__________________________________________________

 (1). تنقیح المقال، ج 2، ص 251، شماره 788

 (2). تهذیب الکمال فى أسماء الرجال، ج 10، ص 27، شماره 3909

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 163

                        پرسش 55

 

طبق نقل ابوالفرج اصفهانى و اربلى در کشف الغمّه، على علیه السلام یکى از فرزندان خود را ابوبکر کنیه داد و او همراه برادرش در کربلا کشته شدند. چرا شیعه این قضیه را پنهان نموده و تنها بر کشته شدن حسین علیه السلام تکیه مى‏کند؟ «1»

پاسخ‏

در شگفتم که چگونه مى‏گوید شیعه این قضیه را پنهان مى‏کند! در حالى که این مطلب را از کتاب‏هاى شیعه آورده و از اربلى شیعى و او از شیخ مفید نقل کرده است!

مسأله نامگذارى فرزندان، به نام‏هاى خلفا در پرسش سوم آمد و پاسخش همانجا گفته شد و ثابت گردید که این اسامى اختصاصى به خلفا نداشته، بلکه از نام‏هاى بسیار رایج میان اعراب قبل و بعد از اسلام است.

گذشته از این، این اعمال نوعى سپر بلا بود که در سؤال سوم بیان گردید.

__________________________________________________

 (1). کشف الغمه، ج 2، ص 67. نویسنده به جاى صفحه واقعى ص 360 را آدرس داده و این حاکى از آن است که خود به کتاب مراجعه نکرده است. ما گرفتار چنین محقق‏هاى بى‏مایه‏اى هستیم که با دستپاچگى خود را به آب و آتش مى‏زنند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 164

                        پرسش 56

 

اگر ملاک رستگارى در آخرت و به‏تعبیر روشن‏تر، رفتن به‏بهشت در گرو اطاعت از امامان معصوم شیعه است، پس چرا قرآن تنها اطاعت خدا و رسول را بیان مى‏کند؟

1. وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً. «1»

 «و هرکس که از خدا و پیامبرش اطاعت کند، در روز رستاخیز همنشین کسانى خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنان تمام کرد و از پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان و آنان دوستان خوبى هستند.»

2. ... وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ. «2»

 «و هرکس از خدا و پیامبرش اطاعت کند- و قوانین او را محترم بشمارد- خداوند وى را به باغ‏هایى از بهشت وارد مى‏کند که همواره آب از زیر درختانش جارى است، جاودانه در آن مى‏ماند.»

پاسخ‏

اطاعت از خدا و رسول، از ارکان اسلام است ولى این آیه‏ها در مقام بیان تمام ارکان ایمان نیست، به این دلیل که در آیات دیگر، اطاعت «اولى‏

__________________________________________________

 (1). نساء: 69

 (2). نساء: 13

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 165

الأمر» را نیز واجب مى‏شمارد، آنجا که مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ....

 «اى کسانى‏که ایمان آورده‏اید! از خدا و پیامبر و فرمانروایان خویش، فرمان ببرید ...»

در این‏جا بر دو مقام پیشین، اولى الأمر نیز افزوده شده و در این استدلال تفاوتى نیست که اولى الامر را چگونه تفسیر کنیم.

در آیه دیگر، خداوند دستور مى‏دهد که اسرار مسائل حساس را نزد همگان بازگو نکنند، بلکه آن را به «اولى الامر» ارجاع دهند. «1»

خداوند امر کرد که رسول را اطاعت کنیم و او نیز به اطاعت از ثقلین فرمان داده است.

احمد بن حنبل مى‏گوید: اطاعت پیشوایان و زمامداران؛ خواه نیکوکار باشند خواه بدکار، از واجبات است. هرکس رداى خلافت بر دوش کند و مردم گرد او جمع شوند و یا کسى که با شمشیر به این مقام برسد و خود را امیرمؤمنان بخواند، اطاعت او لازم است. «2»

ابوجعفر طحاوى، در رساله خود به نام «بیان السنة والجماعه» که امروزه در دانشگاه مدینه، از کتب درسى است، مى‏نویسد: سرپیچى از فرامین سلاطین و امیران، هر چند ستمگر باشند، جایز نیست و ما هرگز دست از اطاعت آنان برنمى‏داریم و اطاعت آنان، اطاعت خداست، تا

__________________________________________________

 (1). نساء: 83

 (2). تاریخ المذاهب الإسلامیه، محمد ابوزهره، ج 2، ص 322

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 166

زمانى که امر به معصیت نکنند. «1»

طراحان این پرسش‏ها حتى از مقام امامت در مکتب خود آگاه نیستند؛ زیرا در احادیث آمده است:

 «مَن مَاتَ وَ لَمْ یَکُن فِی عُنُقِه بَیعَةَ إَمَامٍ فَقَدْ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة». «2»

 

 «هر کس بمیرد در حالى که بیعت امامى را به گردن نداشته باشد، بى‏ایمان مرده است.»

اگر واقعاً تنها اطاعت خدا و رسول واجب است، دیگر بیعت با امام در هر زمان چه معنى دارد؟

و به خاطر همین مقام برتر امامت پس از رسالت است که امامان معصوم علیهم السلام در تفسیر برخى از آیات، به مقام امام و وظایف او اشاره کرده‏اند تا این افراد تنها به قاضى نروند و دو آیه یاد شده در سوره نساء را سپر قرار ندهند و بدانند که علاوه بر اطاعت از این دو مقام، اطاعت دیگران نیز مطرح است و خداوند تعیین مصداق از دیگران را برعهده پیامبرش گذاشت، پیامبر هم در حدیث ثِقْلَیْن یا ثَقَلَیْن و مانند آن، اطاعت از اهل بیت را تنها راه نجات شمردند.

__________________________________________________

 (1). شرح العقیدة الطحاویه، صص 111- 110

 (2). مسند احمد، ج 2، ص 96

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 167

                        پرسش 57

 

در دوران پیامبر صلى الله علیه و آله افرادى به حضورش مى‏رسیدند وفقط یک‏بار او را مى‏دیدند و به مناطق و شهرهاى خود بازمى‏گشتند. بدون تردید آن‏ها چیزى درباره ولایت على نشنیده بودند، آیا اسلام آن‏ها ناقص است؟

پاسخ‏

در پاسخ نقضى مى‏توان پرسید:

اوّلًا: گروهى به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏آمدند و با گفتن شهادتین و آموزش برخى از احکام، به دیار خود باز مى‏گشتند و چیزى درباره خلافت خلفاى اربعه نمى‏شنیدند و چه بسا از دنیا مى‏رفتند، آیا اسلام آن‏ها ناقص است؟ در حالى که احمدبن حنبل و ابوجعفر طحاوى، ایمان به خلافت خلفا را جزئى از عقیده اسلامى شمرده‏اند. «1»

ثانیاً: شکى نیست که در آغاز هجرت، گروهى مى‏آمدند و با آموزش‏هاى بسیط و ساده باز مى‏گشتند ولى پس از برگشتن آن‏ها تا روزى که پیامبر صلى الله علیه و آله جان به جان آفرین سپرد، احکامى فرود آمد و معارفى بیان گردید، در حالى‏که به سمع مسلمانان گذشته نرسید. آیا اسلام آن‏ها ناقص است؟

در پاسخ حلّى هم مى‏گوییم: آن‏ها با پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بیعت اجمالى‏

__________________________________________________

 (1). کتاب السنة، احمد بن حنبل، و عقیده طحاویه، صص 471 و 478؛ مقالات الاسلامیین، ص 323

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 168

مى‏کردند. آنچه بر او فرود آمده یا بعداً فرود خواهد آمد، از صمیم دل پذیرفته و هرگاه به آنان رسید، اطاعت مى‏کنند.

خلافت على علیه السلام هر چند در سال سوم بعثت در «یوم الدار» مطرح شد ولى جنبه رسمى نداشت و در روز غدیر، با یک اعلام عمومى رسمیت یافت. بنابراین، کسانى که قبل از روز غدیر درگذشته بودند، تکلیفى نسبت به امامت على علیه السلام نداشته و اقرار اجمالى آنان به تصدیق‏

 «مَا جَاءَ بِهِ النَّبِیّ صلى الله علیه و آله»

کافى بود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 169

                        پرسش 58

 

امیر مؤمنان در نامه خود به معاویه مى‏نویسد: «کسانى با من بیعت کردند که با ابوبکر، عمر و عثمان دست بیعت دادند و با من بر اساس همان چیزهایى بیعت کردند که با آن‏ها کرده بودند. پس مردى که در بیعت حاضر بوده حق ندارد، انتخاب دیگرى کند.»

بنابر این نتیجه مى‏گیریم:

1. امام را مهاجر و انصار انتخاب مى‏کنند.

2. به‏همان صورتى‏که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت شد، همان‏گونه با على علیه السلام بیعت شد.

3. شورا از آنِ مهاجرین و انصار است و این نشانه مقام والاى آن‏هاست.

4. کسى را که مهاجرین و انصار قبول کنند و با او بیعت نمایند، خداوند او را مى‏پسندد.

5. شیعیان معاویه را لعنت مى‏کنند، امّا على علیه السلام در نامه‏هایش او را لعنت نمى‏کند.

پاسخ‏

قرآن مجید به مسلمانان آموزش مى‏دهد که با افراد مخالف به یکى از سه شیوه سخن بگویید:

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 170

الف) با برهان و دلیل علمى‏

ب) با هدف پند، اندرز و نصیحت‏

ج) جدل؛ یعنى با مسلّمات خودِ او برایش دلیل بیاورید. «1»

بنابراین، امیر مؤمنان با دشمنِ لجوج از راه سوم وارد مى‏شود و لحن سخن گفتن او حاکى است که راه جدل و محکوم کردنِ طرف، با منطقِ خودِ او را در پیش گرفته است و لذا مى‏گوید: آنان که با آن سه نفر بیعت کرده‏اند، همان‏ها نیز با من بیعت کرده‏اند، پس چگونه است که بیعت آن‏ها را با آن سه نفر پذیرفتى لیکن درباره من نپذیرفتى؟

در نامه‏اى دیگر مى‏نویسد: «برادرت (یزید) امیر ابوبکر در شام بود و به بیعت عمر در مدینه گردن نهاد. تو امیر عمر بودى و به بیعت عثمان در مدینه گردن نهادى، اکنون نیز باید بر بیعت من گردن نهى؛ زیرا این سه همه از یک مقوله‏اند.»

این گونه سخن گفتن، دلیل بر این نیست که امام علیه السلام این منطق را پذیرفته است.

اکنون مطلب را کمى باز کنیم و ببینیم ریشه اختلاف کجاست؟

على علیه السلام با بیعت مهاجران و انصار زمام خلافت را به دست گرفت- آن هم پس از اصرار فراوان- و از آنجا که معاویه را فرد صالحى نمى‏دانست، از استاندارى شام عزلش کرد. هر چه به امام گفتند: کمى صبر کنید تا بر امور کشور مسلّط شوید، آنگاه وى را عزل کنید، فرمود: به خدا سوگند یک روز هم نمى‏توانم او را در این مسند بپذیرم. در این هنگام‏

__________________________________________________

 (1). ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (نحل: 125).

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 171

معاویه دنیا طلب، سر به شورش نهاد و خونخواهى عثمان را بهانه کرد و على را متهم به دست داشتن در خون عثمان نمود. در چنین وضعیتى است که امیرمؤمنان این نامه را مى‏نویسد و حاصل نامه آن است که:

اى معاویه، چرا سر به شورش نهاده‏اى؟ آنچه که مى‏تواند عذر و بهانه براى تو باشد، یکى از این دو مورد است:

الف) خلافت من نا مشروع باشد؛ در حالى که خلافت من با خلافت پیشینیان، از نظر کم و کیف و چند و چونِ آن یکسان است، همان‏ها که با آن سه دست بیعت دادند با من نیز بیعت کردند.

ب) نقشى در قتل عثمان داشته باشم؛ در حالى که اگر به عقلت رجوع کنى و هوا و هوس را کنارى نهى، مرا بى‏گناه‏ترین فرد در خون عثمان مى‏یابى.

با این توضیح معلوم مى‏شود که امام علیه السلام در مقام بیانِ مسأله کلامى و عقیدتى نیست، بلکه در مقام قطع و رد عذر انسان شورشگرى است که مى‏خواهد اوضاع مسلمین را به هم بریزد و امام بنا دارد او را با منطق، از مرکب شرّ و افساد پایین بیاورد؛ چنان‏که همین کار را با طلحه و زبیر و نیز با خوارج انجام داد تا بتواند از جنگ و خونریزى پیش‏گیرى کند.

پس به این نتیجه مى‏رسیم که طراح پرسش‏ها، نتایج و موارد پنجگانه‏اى را که آورده، همه‏اش بى‏پایه است.

امّا این‏که چرا على علیه السلام در نامه خود معاویه را لعن نکرده، معلوم است، چون حضرت مى‏خواست با نگاشتن چنین نامه‏اى، معاویه را جلب کند نه طرد. بنابر این، لعن کردن با چنین هدفى سازگار نیست و با بلاغت، که سراپاى کلام امام را احاطه کرده، ناسازگار است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 172

                        پرسش 59

 

شیعه منکر بیعت کردن ابوبکر، عمر و عثمان با پیامبر صلى الله علیه و آله در زیر درخت «بیعت رضوان» است و در حالى که خداوند خبر داد او از کسانى است که زیر درخت با پیامبر بیعت کرد. «1»

پاسخ‏

1. هرگاه از جمعیتى انبوه تمجید کنند و آنان را به نیکى بستایند، این ستایش، مربوط به مجموع آنان است، نه فرد فرد ایشان. وقتى مى‏گویند دانشجویان این دانشگاه بسیار جدى و کوشا هستند، این تعریف مربوط به غالب آن‏ها است، نه فرد فرد آنان و این نوع تعریف‏هاى گروهى، دلیل بر شایستگى تک تک افراد نیست. بنابراین، نمى‏توان با این آیه بر فضیلت شخص معینى استدلال کرد، بهترین دلیل این است که عبداللَّه بن ابىّ، رهبر منافقان و نیز دار و دسته او در بیعت رضوان حضور داشتند و با پیامبر بیعت کردند و اگر کناره‏گیرى مى‏کردند، تاریخ آن را ذکر مى‏کرد؛ چنان که در «احد» یادآورى نموده است و این‏که فرزند ابىّ با دار و دسته خود، که حدود هفتصد نفر بودند، از رزمندگان اسلام جدا شدند. آیا مى‏توان با این آیه بر فضیلت عبداللَّه بن ابى و دار و دسته او استدلال کرد؟

2. از دقت در الفاظ آیه مى‏فهمیم که این رضایت مخصوص همان‏

__________________________________________________

 (1). فتح: 15

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 173

زمان بوده؛ چنان که مى‏فرماید: لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ ...؛ «آنگاه که با تو بیعت کردند، خداوند از ایشان راضى شد.» روشن است که این دلیل بر بقاى رضایت تا پایان عمر نیست. هر گاه دلیل قاطعى اقامه شود که یکى از آنان بعد از ماجراى بیعت، کارى بر خلاف موازین اسلام انجام داده، با مضمون این آیه منافاتى نخواهد داشت و به یک معنا، رضاى الهى، که از صفات فعل او است نه از اوصاف ذات او، به سخط تبدیل مى‏شود. لذا در همین سوره یادآور مى‏شود که این بیعت باید پایدار باشد و اگر پیمان‏شکنى کنند، به ضرر خود آن‏ها است؛ چنان‏که مى‏فرماید:

إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ .... «1»

 «آنان که با تو بیعت مى‏کنند، مانند آن است که با خدا بیعت مى‏کنند، دست خدا بالاى دست آن‏ها است، هرکس این پیمان را بشکند، به ضرر خود شکسته است ...»

در اسلام اصلى است به نام «إِنَّمَا اْلأَعْمَالُ بِالْخَواتِیم» «2» و از روایتى که بخارى نقل مى‏کند، به دست مى‏آید که روزهاى نخستینِ زندگى انسان معیار قضاوت نیست، بلکه آخرین روزهاى زندگانى، معیار قضاوت درباره کلّ زندگى او است. آنگاه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «إِنَّمَا اْلأَعْمَالُ بِالْخَواتِیم».

__________________________________________________

 (1). فتح: 10

 (2). صحیح بخارى، ج 4، ص 233، کتاب قدر، باب 5، حدیث 7- 66

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 174

چه انسان‏هایى که در نخستین روزهاى زندگانى خود، عابدانى نیک‏اندیش و زاهدانى خوش عمل بودند؛ به‏گونه‏اى که قلوب آنان، مورد نزول آیات خدا بود، لیکن شیطانِ نفس بر آنان چیره شد و از صراط مستقیم بیرونشان راند. نمونه واضح آن بلعم باعُور «1» و قارون بنى اسرائیل «2» است.

بنابراین، باید دید آیا همه صحابه در پایان زندگى نمره خوبى داشتند یا برخى از آنان، که به عنوان نمونه از جیش اسامه تخلّف کردند و مورد لعن قرار گرفتند.

__________________________________________________

 (1)

 

. اعراف: 175

 (2). قصص: 81

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 175

                        پرسش 60

 

با این که هیچ سنّى به اهل بیت علیهم السلام ناسزا نمى‏گوید، چرا شیعه ناسزا گفتن به بزرگان اصحاب، به خصوص خلفا را عبادت مى‏شمارد؟

پاسخ‏

شیعه پیرو امیرمؤمنان على علیه السلام است که پیوسته به یاران و پیروان خود دستور مى‏داد:

 «من خوش ندارم‏که شما دشنام دهنده باشید. اى کاش (به جاى سبّ و دشنام)، کردارشان را یادآور مى‏شدید و حالات آنان را بیان مى‏کردید». «1»

 

بنابراین، فحش و دشنام و به تعبیر طراح پرسش‏ها، «سبّ» کار افراد بى فرهنگ است و خود پیامبر فرمود:

 «سِبَابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ».

بنابراین، آنچه از شیعه در این مورد مى‏بینید یا مى‏شنوید:

اوّلًا: مربوط به همه صحابه نیست. مجموع صحابه پیامبر، حدود یکصد هزار نفر بوده‏اند که نام حدود پانزده هزار نفر از آنان ثبت شده و بقیه از هر نظر مجهول و ناشناخته‏اند. چگونه مى‏شود فرد خردمند، تیر به تاریکى اندازد و افراد ناشناخته را دشنام دهد؟

__________________________________________________

 (1). نهج البلاغه، کلمات قصار، 206

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 176

ثانیاً: در میان پانزده هزار صحابى که نام و خصوصیات آنان آمده، گروه زیادى از آن‏ها در مصائب و رنج‏هایى که به اهل بیت رسیده، نقشى نداشته‏اند و گروهى پیشگامان تشیع بودند و على علیه السلام را از آغاز به عنوان خلافت و امامت شناختند و بر این فکر پایدار بودند. چگونه مى‏توان به افرادى که هیچ جرم و خطایى ندارند، دشنام داد؟ فقط آنان که نسبت به حقوق اهل بیت علیهم السلام تجاوز کرده و مقام و منزلت ایشان را رعایت نکردند، مورد انتقاد هستند و اعمال آن‏ها با موازین اسلام سنجیده مى‏شود و این کارى است که خود خداوند در قرآن انجام داده است. ولید بن عقبه را فاسق مى‏خواند «1» و گروهى را که پیامبر را در خطبه نماز جمعه تنها گذاشتند و به سوى تجارت و لهو رفتند، نکوهش مى‏کند. «2»

متأسفانه برخى از سلفى‏ها لباسى از قداست بر آنان پوشانده‏اند که گویا انتقاد از آن‏ها به معناى خروج از دین است! این قداستى که اکنون خلفا و صحابه در جامعه سلفى‏ها به خود گرفته‏اند، در دوران خلافتشان نداشتند، بلکه به مرور زمان، آن هم به عنوان مقابله با اهل بیت علیهم السلام این قداست را براى آن‏ها ایجاد کردند.

اگر صحیح بخارى را ورق بزنید و در تفسیر سوره نور، حدیث 4720 را بررسى کنید، خواهید دید که دو صحابى بزرگ؛ به نام‏هاى «سعدبن معاذ» و «سعد بن عباده»، در مسجد، در محضر پیامبر با همدیگر درگیر شدند. سعدبن عباده به سعدبن معاذ گفت: به خدا سوگند دروغ مى‏گویى! اسید بن حضیر، به سعد بن عباده گفت: به خدا سوگند تو از دروغ‏گویان و

__________________________________________________

 (1). حجرات: 6

 (2). جمعه: 11

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 177

منافقان هستى که از منافقان دفاع مى‏کنى! حتى درگیرى عمار یاسر با خالدبن ولید در محضر پیامبر معروف و مشهور است. «1»

پیامبر هرگز نفرمود: چون شما یاران مرا دروغگو و منافق خواندید، از اسلام خارج شدید!

پیامبر صلى الله علیه و آله بخشى از همین یاران را به عنوان «فئه باغیه» (گروه سرکش) معرفى مى‏کند. هنگامى‏که پیامبر عمار بن یاسر را دید گرد و خاک بر چهره‏اش نشسته، گفت: خوشا به حال عمار! گروه سرکش او را مى‏کشند.

عمار آنان را به بهشت دعوت مى‏کند و آنان او را به دوزخ فرا مى‏خوانند. «2»

افزون بر آن، بر اساس مذهب اشعرى، تکفیر و لعن مایه خروج از مذهب نیست. «3»

__________________________________________________

 (1). مستدرک حاکم، ج 3، ص 29

 (2). صحیح مسلم، ج 4، ص 2234، شماره حدیث 2916 و طبقات ابن سعد، ج 3، ص 252؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 149؛ جامع الاصول، ج 9، ص 44، حدیث 6583

 (3). الفصل ابن حزم، ج 4، ص 204

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 178

                        پرسش 61

 

اگر ائمه از غیب آگاهند، چرا حسین علیه السلام مقدارى آب براى خود و یارانش تهیه نکرد تا در اثناى جنگ بى آب نمانند؟ آیا او نمى‏دانست که به آب نیاز خواهند داشت؟

پاسخ‏

مثلى است معروف که مى‏گوید: «دروغگو کم حافظه است!» در پرسش پیشین (پرسش 60) مدعى شدید: هیچ سنّى به اهل بیت ناسزا نمى‏گوید. ما هم مى‏گوییم که هیچ سنّى به اهل بیت ناسزا نمى‏گوید، امّا این فرد سلفى، هنوز مرکب روى کاغذش خشک نشده، به حسین‏بن على علیهما السلام ناسزا مى‏گوید و او را متهم مى‏کند که آیه وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ... «1» را نادیده گرفته است.

اگر او تاریخ کربلا را درست مى‏خواند و از شهامت و ایثار حسین‏بن على علیهما السلام آگاه بود متوجه مى‏شد که امام علیه السلام به اندازه کافى آب به همراه داشت، ولى آنگاه که با سپاه حرّ بن یزید ریاحى روبه‏رو گردید و آنان را تشنه کام یافت، به‏گونه‏اى که نزدیک بود از پا درآیند، دستور داد مشک‏هاى آب را در اختیار آنان بگذارند و همه را سیراب کنند، حتى به فردى که از فرط خستگى قادر به نوشیدن آب نبود، کمک کرد تا آب بنوشد.

__________________________________________________

 (1). انفال: 60

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 179

حسین، فرزند على بن ابى طالب است، همو که وقتى معاویه شریعه فرات را بر روى سپاهش بست و آنان گرفتار تشنگى شدند و با یک هجوم شریعه را از تصرف معاویه در آورد، اجازه داد هر دو طرف از آن آب استفاده کنند.

امام حسین علیه السلام و یارانش روز دوم محرم به سرزمین کربلا رسیدند و در بیابانى خشک و دور از آبادى محاصره شدند و در روز دهم به شهادت رسیدند. آنان براى چند روز مى‏توانستند ذخیره داشته باشند؟

در پایان باید یادآور شویم که شیوه اهل بیت علیهم السلام شیوه انسانى است.

آنان هرگز دشمن را با تشنگى و عطش از پا درنمى‏آوردند. این شیوه اموى‏ها بودکه از این راه وارد مى‏شدند.

در ضمن پیش‏تر گفتیم‏که امامان علیهم السلام- به اذن الهى- از غیب آگاه مى‏شدند، ولى موظف بودند، طبق شیوه معمول و مانند دیگران زندگى کنند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 180

                        پرسش 62

 

مسلم است که دین در دوران پیامبر صلى الله علیه و آله کامل شد؛ زیرا خداوند مى‏فرماید: ... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... اما مذهب شیعه بعد از وفات پیامبر پدید آمد؟

پاسخ‏

تشیع به معناى پیروى از پیامبر است؛ پیروى در تمام آنچه که آورده است؛ از جمله، ولایت على و فرزندان او.

روشن است که تشیع به این معنا، عین اسلام است، نه جدا از اسلام.

تشیع و اسلام، دو روى یک سکه‏اند. تشیع یک مکتب سیاسى یا کلامى نیست که پس از پیامبر پدید آمده باشد و اصلًا خود پیامبر صلى الله علیه و آله نام شیعه را بر پیروان على نهاد.

در تفسیر آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ، «1» روایاتى در این مورد وارد شده است. «2»

در مورد نامگذارى پیروان على به شیعه از سوى پیامبر، چهل روایت در منابع اهل سنت وارد شده است. طبرسى و سیوطى فقط برخى از آن‏ها را نقل کرده‏اند.

و اصلًا آیه ... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... در روز غدیر فرود آمد؛

__________________________________________________

 (1). بیّنه: 7

 (2). تفسیر طبرى و تفسیر الدر المنثور، تفسیر سوره بیّنه.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 181

همان روز که پیامبر صلى الله علیه و آله با تعیین معمار آینده اسلام، دین را به حد کمال رساند. مقصود از تکمیل، تکمیل فروع نیست؛ زیرا پس از این آیه، آیات و روایاتى درباره احکام و فروع آمده است. بلکه مراد تکمیل در اصول و ارکان بوده است.

در مورد تفسیر آیه ... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... به کتاب «المیزان فى تفسیر القرآن» و کتاب شریف «الغدیر» مراجعه فرمایید.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 182

                        پرسش 63

 

خداوند، در مورد پاکدامنى و بى‏گناهى عایشه، در قضیه معروف «إفک» «1» آیه نازل کرد، امّا بعضى از شیعیان هنوز هم او را متهم به خیانت مى‏کنند، آنگاه در پاورقى به تفسیر على بن ابراهیم و تفسیرهایى استناد مى‏جوید.

پاسخ‏

طراح پرسش‏ها اگر فردى واقع گراست، چرا به تفاسیر معتبر شیعه مراجعه نکرده است؟ مفسران شیعه در مسأله افک، عایشه را تنزیه مى‏کنند. شما مى‏توانید این مطلب را در تفاسیر معتبر شیعه، ملاحظه کنید. «2»

مرحوم علامه طباطبایى، روایاتى از اهل سنت را که حاکى است پیامبر صلى الله علیه و آله به همسر خود سوء ظن پیدا کرده بود، باطل خوانده و آن‏ها را رد مى‏کند؛ یعنى در این گامى فراتر از اهل سنت برمى‏دارد!

اختلافى که برخى از مفسّران شیعه با مفسران سنّى دارند این است که مى‏گویند: مسأله افک مربوط به عایشه نبوده بلکه مربوط به ماریه قبطیه بوده است و در تاریخ نیز شواهدى بر دوّمى هست. در هر حال آنچه که مورد اتفاق است این‏که آن همسر پیامبر، خواه عایشه باشد خواه ماریه از

__________________________________________________

 (1). نور: 11

 (2). مجمع البیان، ج 4، ص 120، تفسیر آیه ا لذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ ...؛ المیزان فى تفسیر القرآن، ج 15، صص 105 و 116

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 183

چنین اتهامى پیراسته است.

شگفت این‏جا است، دو تفسیرى که در پاورقى از آن‏ها یاد مى‏کند، با صراحت گفته‏اند: همسران پیامبران، ممکن است مرتکب گناه شوند ولى هرگز در مسائل زناشویى خیانت نمى‏کنند و این را به صورت یک ضابطه کلّى مطرح مى‏کنند که شامل حال همسران پیامبر اسلام نیز مى‏باشد.

آنان این نظریه را در تفسیر آیه 10 سوره تحریم، که درباره همسران نوح و لوط مى‏فرماید: «فَخانَتاهُما» مطرح کرده‏اند. با این وصف گردآورنده پرسش‏ها، از این کتاب نقل مى‏کند که آن‏ها عایشه را به خیانت متهم کرده‏اند! خوب است لااقل اندکى تقوا و امانتدارىِ علمى در تبلیغ مذهب خود و تخریب چهره دیگران رعایت شود.

در ضمن پیش‏تر (پرسش 51) گفتیم که تفسیر قمى ارزش علمى ندارد؛ زیرا این کتاب را فردى مجهول و ناشناخته به على‏بن ابراهیم نسبت مى‏دهد و قسمتى از آن را از زیاد بن منذر، معروف به ابى‏الجارود، که ضعیف شمرده شده، نقل مى‏کند. با این وضع چگونه این کتاب را سند قرار مى‏دهد. دیگرانى مانند سید بحرانى نیز از آن تفسیر نقل کرده‏اند.

البته این دفاع از عایشه به معناى دفاع از همه کارهاى او نیست.

شکى نیست که شورش مسلحانه او بر ضد امام زمان خود؛ یعنى على علیه السلام خلاف شرع آشکار و بر خلاف دستور صریح قرآن است که به زنان پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: ... وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ ...؛ «1» «در خانه‏هاى خود آرام‏

__________________________________________________

 (1) احزاب: 33

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 184

گیرید.»

این چیزى نیست که شیعه بگوید همه مفسران و تاریخ نگاران در این مسأله هماهنگ‏اند ولى برخى از هواداران عایشه عذر مى‏آورند که او اجتهاد کرده؛ یعنى در مقابل آیه قرآن نظر داده است و کسانى که با موازین اسلام آشنا هستند، مى‏دانند که این کار به هیچ وجه جایز نیست و هیچ مسلمانى حق ندارد بر خلاف دستور صریح خدا و رسول، اجتهاد کند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 185

                        پرسش 64

 

اگر على و دو فرزندش، حسن و حسین علیهم السلام داراى قدرت خارق العاده در مواجهه با دشوارى‏ها بودند، چرا حسن‏بن على ناگزیر به صلح با معاویه شد و حسین‏بن على در سختى قرار گرفت و کشته شد و به هدف خود نرسید؟

پاسخ‏

از نظر قرآن، پیامبر خدا صلى الله علیه و آله داراى قدرت فوق‏العاده بود. معراج و شقّ‏القمر و دیگر معجزات و کرامات او، که در کتاب‏هاى حدیث به صورت متواتر نقل شده، براین مطلب گواه‏اند. اما با این قدرتِ فوق‏العاده، دندانش در جنگ احد با تیر یا سنگ دشمن شکست و چهره‏اش خونین شد و هفتاد نفر از یارانش به شهادت رسیدند. در جنگ خندق از گرسنگى سنگ بر شکم مى‏بست. در حدیبیه ناگزیر شد با مشرکان مکه صلح کند. در جنگ هوازن آرایش نظامى او به هم ریخت و نیروهایش گریختند. در محاصره طائف پیروزى به دست نیاورد و پس از درگذشت او، قبایل زیادى در جزیرةالعرب شورش کردند. به نظر شما چرا پیامبر صلى الله علیه و آله با آن قدرت خارق العاده، با همه این مشکل روبه‏رو شد؟!

پاسخ همه این‏ها یک جمله است و آن این که: انبیا از طریق وسایل عمومى و روش‏هاى عادى به تبلیغ پرداخته و با دشمنان مى‏جنگیدند و تنها در مواردى خاص، که اثبات نبوت نیاز به اعمال قدرت فوق‏العاده داشت و یا وضعیت ایجاب مى‏کرد که از نیروى غیبى کمک بگیرند، چنین مى‏کردند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 186

امیرمؤمنان درست همین شیوه را در پیش گرفت و فرزندانش حسن و حسین علیهما السلام نیز مأمور به اداره کشور از طریق وسائل عادى بودند.

این نویسنده ناآگاه به حسین‏بن على علیهما السلام توهین مى‏کند و مى‏گوید:

حسین به هدفش نرسید. ما مى‏گوییم او به هدف خود رسید. روشن است که هدف او بیدارگرى و برانگیختن همت و حس شهادت طلبى و امر به معروف و نهى از منکر در مسلمانان بود که از چنگال حاکمان بى ایمان و ستمگر اموى رهایى یابند و او به فضل الهى به همین هدف رسید و همه قیام‏هایى که پس از حسین‏بن على علیهما السلام صورت گرفت، استمرار قیام حسینى بود.

طراح پرسش‏ها تصوّر کرده است که امام حسین علیه السلام نیز مانند خلفا، حکومت و قدرت سیاسى را جستجو مى‏کرد؛ از این رو مى‏گوید: او به هدف خود نرسید!

حسین بن على با شهادت خود تولّدى جدید یافت و با از دست دادن حیات مادى، حیات اجتماعى دائمى در جامعه به دست آورد و حیاتى برزخى نزد خدا بدان افزوده شد؛ چنان که مى‏گوید:

          پایان زندگانى هر کس به مرگ اوست             جز مرد حق که مرگ وى آغاز دفتر است‏

             آغاز شد حیات حسینى به مرگ او             این قصه، رمز آب حیات است و کوثر است‏

             سربازى حسین و سرافرازى حسن             امروز زینت هر تاج و افسر است «1»

 

__________________________________________________

 (1). این اشعار از آیه وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (آل عمران: 169) الهام گرفته است.

 

 

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 187

                        پرسش 65

 

شیعیان فضایل على علیه السلام را از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى‏کنند و در عین حال معتقدند بیشتر اصحابِ پیامبر راه ارتداد را در پیش گرفتند. بر چنین روایاتى چگونه اعتماد مى‏کنید؟

پاسخ‏

بارها گفته‏ایم‏که این نسبت‏ها به شیعه، اتهامى بیش نیست؛ اتهاماتى که طراحان پرسش‏ها، بدون ذکر مدرک، مرتب تکرار مى‏کنند. شگفت اینجاست خود صحاح بر ارتداد اکثریت صحابه گواهى مى‏دهند و در این مورد به کتاب جامع الأصول، جلد دهم، قسمت حوض کوثر مراجعه شود.

در آن کتاب 10 روایت از صحاح و سنن نقل مى‏کند که پیامبر گروهى از یاران خود را کنار حوض کوثر مى‏بیند و مى‏خواهد به آن‏ها اجازه ورود دهد، ولى همه آن‏ها رانده مى‏شوند و خطاب مى‏رسد: تو نمى‏دانى که آن‏ها پس از درگذشت تو چه کردند! آن‏ها به قهقرا برگشته و مرتد شده‏اند. گفتنى است، قسمتى از آن احادیث را در مقدمه کتاب آوردیم.

آیا این درست است که آنچه در کتاب‏هاى خودشان هست به ما نسبت دهند؟ از این گذشته، بارها گفته‏ایم که تعداد عمده‏اى از صحابه‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 188

پیشگامان تشیع بودند و اسامى آن‏ها در کتاب‏ها آمده است و اگر مسأله ارتداد برخى از صحابه در برخى از کتاب‏هاى رجالى یا حدیثى شیعه، مطرح شده، اخبار آحادى است که ارزش علمى ندارد و در صورت صحت، مقصود نادیده گرفتن وصایت و امامت على علیه السلام است.

از این گذشته، به اتفاق دانشمندان حدیث در روایات متواتر، اسلام و ایمان و تقوا شرط نیست، بلکه همین که جمعى خبر دهند که اتفاق آنان بر کذب محال عادى باشد، خبر آنان پذیرفته مى‏شود. حدیث غدیر را 120 نفر از صحابه نقل کرده‏اند، اکنون آیا مى‏شود این حدیث را نادیده گرفت، در صورتى که همه راویان از نظر اهل سنت عادل‏اند؟

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 189

                        پرسش 66

 

شیعه مدعى است هدف ابوبکر، عمر و عثمان، پادشاهى و ریاست بود، آنگاه دلیل مى‏آورد که آن‏ها با انسان‏هاى مرتد و کافر جنگیدند، اگر چنین است، پس هدفشان ریاست نبود.

و درباره عثمان مى‏پذیرند که وقتى شورشیان او را محاصره کردند تا بکشند، او کسى را نکشت!؟

پاسخ‏

از نیت هر فردى تنها خدا آگاه است ولى گاهى مى‏توان از اعمال افراد، به نیت آن‏ها پى برد. ابوبکر به هر صورتى بود به خلافت رسید و عمر در تحکیم خلافت او کوشید. ابوبکر به هنگام مرگ، بدون در نظر گرفتن شوراى مهاجر و انصار، عمر را به خلافت برگزید. عمر نیز هنگام مرگ شوراى شش نفره تشکیل داد و ترکیب اعضاى شورا را به‏گونه‏اى چید که محرومیت على قطعى بود و على در آن، دو رأى بیشتر نداشت و چهار رأى از آن مخالفان او بود، به ویژه آن‏که عبدالرحمان‏بن عوف عضو شورا، دو شرط براى خلیفه قرار داد:

الف) عمل به کتاب خدا و سنت.

ب) عمل به سیره ابوبکر و عمر.

او مى‏دانست امام على شرط دوم را نخواهد پذیرفت و همین هم بود. حضرت در برابر او پیشنهاد کرد: تنها به کتاب خدا و سنت رسول‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 190

عمل خواهم کرد ... «1» آیا با این شرایط مى‏توان گفت آنان براى خدا خلافت را پذیرفتند.

و امّا این‏که عثمان کسى را نکشت، او به تنهایى در محاصره بود و قدرتى نداشت تا به کسى فرمان کشتن بدهد و آن روزى که قدرت داشت، از ضرب و شتم یاران رسول خدا مانند ابوذر، عمّار، عبداللَّه بن مسعود و ... دریغ نکرد و دستور به کشتن مصریان داد.

__________________________________________________

 (1)

 

. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 188 و 194؛ تاریخ یعقوبى، ج 1، ص 162

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 191

                        پرسش 67

 

فرقه قادیانى، به خاطر ادعاى نبوت براى رهبرشان، کافر هستند، پس آن‏ها با شیعیان، که مى‏گویند ائمه داراى ویژگى‏هاى پیامبران هستند، چه تفاوتى دارند؟

پاسخ‏

بایک مرتبه مراجعه به کتاب‏هاى عقیدتىِ شیعه، تفاوت این دو گروه به‏خوبى معلوم مى‏شود. شیعه معتقد است که نبوت با پیامبر صلى الله علیه و آله ختم شده و بر احدى پس از وى وحى نازل نمى‏شود و دیگر پیامبرى تا روز رستاخیز نخواهد آمد، ولى این مانع از آن نیست که افراد پاکدامنى در دامان پیامبر تربیت شوند و مورد لطف الهى قرار گیرند که کلیه وظایف پیامبر را در رهبرى امت، به جز تلقى وحى، برعهده گیرند. و این مطلب از حدیث پیامبر صلى الله علیه و آله که مسلم آن را در صحیح خود نقل کرده، گرفته شده است:

 «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی» «1»

 

به دست مى‏آید.

گردآورنده پرسش‏ها تصور کرده است اگر فردى معصوم از گناه باشد، حتماً باید پیامبر باشد. او نمى‏داند که مریم معصوم از گناه بود ولى پیامبر نبود و تصور کرده که اگر فردى از غیب خبر داد، باید پیامبر باشد،

__________________________________________________

 (1). صحیح مسلم، به شماره 2404

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 192

در حالى که مصاحب موسى کارهاى خارق العاده انجام داد و آگاهى از غیب نیز داشت؛ ولى پیامبر نبود.

یوسف که هنوز به مقام نبوت نرسیده بود، در زندان از سرنوشت دو زندانى خبر داد!

                        پرسش 68

 

پیامبر صلى الله علیه و آله در حجره عایشه دفن مى‏شود، در حالى که شما او را به کفر و نفاق متهم مى‏کنید. آیا دفن شدن پیامبر صلى الله علیه و آله در حجره عایشه نشانه علاقه‏اش به وى نبود؟

پاسخ‏

گرد آورنده پرسش‏ها، آگاهى تاریخى ندارد. مورّخان اهل سنت مى‏نویسند: نخستین اختلاف پس از مرگ پیامبرخدا صلى الله علیه و آله در محل دفن او بود.

ابوبکر از منطقه‏اى به نام «سُنْح» که در آنجا سکونت داشت آمد و اختلاف را حل کرد و گفت: من از پیامبر شنیده‏ام: پیامبران در هر نقطه‏اى که بمیرند، باید در همانجا دفن شوند، بنابراین، دفن پیامبر در حجره عایشه، دلیل بر دوستى و علاقه او نسبت به عایشه و یا چیز دیگر نبود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 193

                        پرسش 69

 

آیا چنین نیست که ابوبکر و عمر به خاطر جایگاهى که نزد خدا و پیامبرش داشتند، افتخار دفن شدن در کنار پیامبر صلى الله علیه و آله را یافتند؟

پاسخ‏

1. سلفى‏ها مى‏گویند کسى که مرد، کارش تمام است و هرگز به دیگران سود و زیانى نمى‏رساند و در این مطلب میان انبیا و غیر انبیا، فرقى نیست.

بنابراین، از نظر طراح پرسش‏ها که بلندگوى سلفى‏ها است، نباید دفن این دو نفر در کنار مرقد رسول خدا فضیلتى به حساب آید.

2. حجره‏اى که رسول خدا صلى الله علیه و آله در آن به خاک سپرده شده، مربوط به عایشه دختر ابى بکر بوده است، بنابراین، دختر اجازه داد که پدر در آن حجره به خاک سپرده شود. پس از او، هنگامى که عمر مجروح شد، پیامى فرستاد و از عایشه درخواست کرد که او هم در همان حجره به خاک سپرده شود.

بنابراین، دفن آن‏ها در آن حجره نتیجه اجازه زنى است که به ظاهر مالک آن حجره بود، ولى اجازه دفن حسن بن على علیهما السلام را نداد و از این جهت در بقیع مدفون شد و اگر به دیگران اجازه مى‏داد آنان نیز دفن مى‏شدند. بنابراین، مسأله‏اى جز اجازه یک زن، در میان نبود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 194

                        پرسش 70

 

شیعیان ادعا مى‏کنند که امامت على‏بن ابى‏طالب در قرآن با صراحت بیان شده، ولى اصحاب آن را پنهان کرده‏اند. پس چرا اصحاب، روایاتى را که با آن‏ها بر امامت على علیه السلام استدلال مى‏شود، مانند حدیث منزلت‏

 «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی» «1»

 

پنهان نکرده‏اند؟

پاسخ‏

در این پرسش، شیعه متهم شده که مى‏گوید: آیاتى از قرآن- که به صراحت در آن‏ها امامت على علیه السلام بیان شده- پنهان گردیده است.

اکنون از آنان مى‏پرسیم: کدام شیعه گفته است: آیاتى در قرآن بوده و اصحاب پنهان کرده‏اند؟ پیداست که هدف شبهه‏افکنى است و گرنه هیچ مدرکى براى این ادعا ارائه نمى‏کند.

در کتب عقایدى شیعه کسى چنین ادعایى نکرده است. آرى، آیاتى در قرآن وارد شده که شأن نزول آن‏ها، امامت على علیه السلام است، نه آن‏که نام على در آیه بوده و حذف گردیده است! اکنون به رؤوس آن آیات اشاره مى‏کنیم:

1. إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ

__________________________________________________

 (1). صحیح مسلم، ح 3404

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 195

وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ. «1»

2. یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ .... «2»

3. الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً. «3»

4. در باره عصمت على و فرزندانش آیاتى مانند: إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً. «4»

5. فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ. «5»

خوشبختانه آفتاب حقیقت، هیچگاه در پس ابرهاى تیره و تار پنهان نمى‏ماند و شأن نزول این آیات را انبوهى از محدّثان و مفسّران درباره خاندان رسالت نوشته‏اند.

البته ممکن است گروهى، این شأن نزول‏ها را انکار کنند، ولى هرگز نمى‏توانند به‏طور کامل حقیقت را پنهان سازند.

__________________________________________________

 (1). مائده: 55

 (2). مائده: 67

 (3). مائده: 3

 (4). احزاب: 33

 (5). آل عمران: 61

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 196

                        پرسش 71

 

به دو دلیل مى‏توان گفت پس از پیامبر صلى الله علیه و آله، ابوبکر خلیفه به‏حق بود:

1. اصحاب خلافت او را پذیرفتند و اگر خلیفه به حق نبود مخالفت مى‏کردند.

2. على علیه السلام با ابوبکر مخالفت نکرد و با او نجنگید!؟

پاسخ‏

ادعاى نخست، که: اصحاب خلافت ابوبکر را پذیرفتند، ادعایى بیش نیست وگوینده این سخن از سرگذشت سقیفه آگاهى ندارد و یا پنهان کارى مى‏کند. مخالفت با خلافت ابوبکر در آغاز کار، بیش از آن است که در این برگ‏ها بیاید، تنها به چند مورد بسنده مى‏شود:

1. خزرجیان، که نیمى از انصار بودند، با ابو بکر بیعت نکردند؛ زیرا آنان مصمّم بودند که زمام خلافت را به سعد بن عباده بسپارند، چون سعدبن عباده در سقیفه زیر دست و پا له شد، همگى گفتند: «لَا نُبَایَعُ إِلَّا عَلِیّاً» و سرانجام رییس خزرجیان به‏خاطر ترس از حکومت وقت، مدینه را به عزم شام ترک کرد، ولى متأسفانه در آنجا ترور شد و خون او آن چنان لوث گردید که قاتلش هم مشخص نشد و قتل او را به جن‏ها نسبت دادند!

شاعرى گفت:

         قد قتلنا سیّد الخزرج سعد بن عبادة             فرمیناه بسهمین فلم نخط فؤاده‏

 

2. بنى هاشم و گروهى از اصحاب در خانه امیر مؤمنان علیه السلام تحصن کردند و حاضر به بیعت نشدند. آن‏ها را تهدید کردند و گفتند خانه را با شما به آتش مى‏کشیم و این مسأله‏اى نیست که بتوان آن را انکار کرد.

عمر با گروهى به در خانه على علیه السلام آمدند و با دخت گرامى پیامبر برخورد کرد و گفت با همین قبیله خانه شما را به آتش مى‏کشم. باید این گروه از خانه بیرون بیایند و بیعت کنند. مدارک این حادثه را در پاورقى ببینید. «1»

و امّا این که چرا على علیه السلام با مخالف خود نجنگید؟ بارها در این باره سخن گفته‏ایم و خود امیرمؤمنان علیه السلام در یکى از سخنانش «2» علت سکوتش را بیان کرده است و آن این که موقعیت پس از پیامبر صلى الله علیه و آله آنچنان نگران کننده بود که قیام حضرت براى گرفتن حق خود، به قیمت نابودى اصل اسلام تمام مى‏شد. مسلّماً در این وضعیت، على علیه السلام ترجیح مى‏داد اصل اسلام باقى بماند، هر چند خلافت او از دست برود و گذشته از این، کار امیرمؤمنان علیه السلام طبق وصیت پیامبر صلى الله علیه و آله بود. پیامبر او را در این مورد امر به سکوت کرده بود، ولى درباره قاسطین و ناکثین و مارقین مأمور به جنگ بود. ازآن‏روکه دراین مورد، پیش‏تر سخن گفته‏ایم، نیازى به‏تکرار نیست.

__________________________________________________

 (1). المصنف ابن شیبه، ج 8، ص 572؛ انساب الاشراف، بلاذرى، ج 1، ص 586، چاپ دارالمعارف، قاهره؛ الإمامة والسیاسه، ابن قتیبه، ج 1، صص 12 و 13، چاپ مصر؛ طبرى، ج 2، ص 443، چاپ بیروت: العقد الفرید، ابن عبد البر، ج 4، ص 87، تحقیق خلیل شرف الدین؛ الاستیعاب، ج 3، ص 979، تحقیق على محمد بجاوى و ...

 (2). نهج البلاغه، خطبه 56

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 198

                        پرسش 72

 

شیعیان مى‏گویند معاویه مرتد بوده است، چرا حسن‏بن على علیهما السلام زمامدارى مسلمانان را به شخص مرتد سپرد؟

پاسخ‏

فقهاى اسلام؛ اعم از سنى و شیعه، معاویه را فردى «باغى» مى‏دانند؛ کسى که بر امام مفترض الطاعه خروج کرد و جزو ظالمان و ستمگران قرار گرفت. امام احمدبن حنبل مى‏گوید: اگر امیرمؤمنان على علیه السلام نبود و جنگ‏هاى او با این باغیان انجام نمى‏گرفت، هرگز فقهاى اسلام از احکام بغاة آگاه نمى‏شدند و او به امر پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله با سه گروه جنگید:

الف) ناکثین (پیمان شکنان، اصحاب جمل)

ب) قاسطین (ستمگران و باغیان)

ج) مارقین؛ کسانى که از اطاعت امام خود بیرون رفتند (خوارج).

و امیرمؤمنان در نبرد خود هرگز شکست نخورد. او به وظیفه خود عمل کرد و مشمول آیه مبارکه «إِحْدَى الْحُسْنَیَیْنِ» شد.

پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله در جنگ احد و یا نبرد حُنین به ظاهر شکست خورد، لیکن پیروزى از آن پیامبر بود؛ چون عمل به وظیفه کرد.

امّا حسن‏بن على علیهما السلام صلح نکرد تا بگویند کشور را به باغیان و ظالمان سپرد، بلکه صلح بر او تحمیل گردید و در پاسخ به پرسش‏هاى مکرر به علل صلح امام حسن علیه السلام اشاره شده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 199

اگر حسن‏بن على علیهما السلام، به عقیده شما، با صلح با معاویه، امور را به دست یک فرد مرتد سپرد، پس باید بگویید پیامبر اسلام که در حدیبیه، با مشرکان مکه صلح کرد خانه توحید خدا و مسلمانانِ در بند مکه را به دست مشرکان سپرد! پاسخ هر دو یکى است و آن این‏که صلح بر هر دو تحمیل شد و مصالح نیز آن را ایجاب مى‏کرد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 200

                        پرسش 73

 

تا فردى سنى نشود، نمى‏تواند ایمان وعدالت على‏را ثابت‏کند؛ زیرا مسلمانان سه گروه‏اند: شیعه، اهل سنّت و خوارج.

اگر شیعه عدالت على را از طریق صحابه ثابت مى‏کند، همان صحابه روایات بیشترى درباره شیخین دارند و خوارج هم که على را منکرند!

پاسخ‏

خداوند گواه است که وقتى به این پرسش رسیدم، خواستم چیزى بنویسم، لیکن خجل و شرمنده شدم! آیا در ایمان و تقوا، جهاد و ایثارگرى و عدالت و دادگرىِ شخصى مانند على علیه السلام، جاى شک و تردید هست تا فردى سنى نشود نتواند آن را ثابت کند. چه سخن سخیف و کودکانه‏اى است! «آفتاب آمد دلیل آفتاب». امروز جهانیان؛ از مسلمان و غیر مسلمان، امیر مؤمنان على علیه السلام را انسانى والا مى‏دانند که باید الگوى خردمندان جهان گردد. آیا صحیح است که بگوییم تا فردى سنى نشود نمى‏تواند ایمان على را ثابت کند؟! فردى مادى، مانند «شبلى شُمَیِّل» که پیوند ایمانى با امام ندارد، مع الوصف در برابر عظمت امام خضوع مى‏کند و او را اینگونه مى‏ستاید:

 «الإمام علیُّ بن أبی طالبٍ عظیمُ العظماء، نسخة مفردة لم یر لها الشرقُ ولا الغربُ صورةً طبقَ الأصل لا قدیماً ولا حدیثاً».

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 201

 «امام و پیشواى انسان‏ها على‏بن ابى‏طالب، بزرگ بزرگان، و یگانه نسخه‏اى است که در شرق و غرب، نه در گذشته و نه در نزدیک، براى آن نظیر و همتایى دیده نشده است.»

مایه شرمندگى نیست که فردى سلفى بگوید تا کسى سنى نشود نمى‏تواند ایمان على را ثابت کند؟!

گردآورندگان این‏پرسش‏ها هرگز ازقواعدحدیث برگى‏نخوانده‏اند؛ زیرا در خبر متواتر، نه اسلام شرط است نه عدالت تا چه رسد، سنى بودن.

لجوج‏ترین دشمنان على علیه السلام که خوارج باشند، او را پیش از مسأله تحکیم، برترین انسان‏ها و شریف‏ترین اصحاب پیامبر مى‏دانستند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 202

                        پرسش 74

 

مى‏پذیریم که على علیه السلام در پذیرفتن اسلام و جهاد، همراه پیامبر صلى الله علیه و آله بود و دانش و زهدش بر دیگران برترى داشت، ولى آیا شیعه مى‏تواند چنین فضایلى را براى حسن و حسین در برابر سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف و عبداللَّه بن عمر ثابت کند؟

پاسخ‏

روشن است پرسشگر، فضایل على علیه السلام را پذیرفت تا فضایل و مناقب سروران جوانان اهل بهشت و دو ریحانه پیامبر صلى الله علیه و آله را نشانه بگیرد.

ما با دلایل استوار، که مورد پذیرش دانشمندان اهل سنت است، برترى دو امام و پیشوا را بر آن سه نفر که نام برد ثابت مى‏کنیم، بلکه بر این باوریم این نوع مفاضله و مقایسه، نوعى پایین آوردن مقام این دو امام معصوم است. اما دلایل ما:

1. آیا آیه تطهیر در حق حسن و حسین علیهما السلام فرود آمده یا در حق آن سه نفر؟ مسلم در صحیح از عایشه نقل مى‏کند: پیامبر گرامى روزى صبح عبایى بر سر کشید، ناگهان حسن‏بن على علیهما السلام آمد و حضرت او را به زیر عبا راه داد، پس از وى حسین علیه السلام آمد، حضرت او را نیز به زیر عبا برد. آنگاه فاطمه علیها السلام و سپس على علیه السلام آمدند، همگان را زیر عبا جاى داد.

آنگاه این آیه را خواند:

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 203

إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً «1»

آیه مباهله در حق حسن و حسین علیهما السلام و دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و پسر عموى عزیزش فرود آمده یا درباره آن سه نفر؟ آیا بردن آنان به میدان مباهله، نشانه آن نیست که در میان تمام مسلمانانِ آن روز، جز این چهار نفر، کسى نبود که صلاحیت آمین گفتن بر دعاى پیامبر صلى الله علیه و آله داشته باشد؟

مسلم در صحیح خود نقل مى‏کند: معاویه به سعدبن أبى وقاص گفت: چرا به على ناسزا نمى‏گویى گفت چگونه على را دشنام دهم در حالى که وقتى آیه فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ .... «2» فرود آمد، پیامبر على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را خواست و گفت:

 «اللّهمّ هَؤلَاءِ أَهْلِی ...». «3»

 

آیا چنین فضیلتى درباره آن سه نفر نقل شده است؟

یکى از وظایف مسلمانان این است که به خاندان رسالت مهر ورزند تا از این طریق به کمالات آنان پى برده و خود نیز صاحب کمال شوند و آیه مودّة ذى القربى درباره همین خاندان فرود آمده است: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏. «4» و «5»

آیا مودّت این سه نفر نیز جزو اجر رسالت شمرده شده است.

__________________________________________________

 (1). صحیح مسلم، باب فضائل اهل بیت النبى، شماره 2424

 (2). آل عمران: 61

 (3). صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل على، حدیث 2404

 (4). شورى: 23

 (5). تفسیر طبرى، ج 25، ص 14؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 172 و ...

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 204

بخارى از اسامة بن زید نقل مى‏کند که پیامبر صلى الله علیه و آله حسن و حسین را در آغوش مى‏گرفت و مى‏فرمود: «خدایا! من آن دو را دوست دارم، تو نیز آن‏ها را دوست بدار.» «1»

 

ما، درباره «سعد بن ابى وقاص» سخن نمى‏گوییم با این‏که مهاجر و انصار با على علیه السلام بیعت کردند، وى از بیعت با على علیه السلام سرباز زد، عبدالرحمان بن عوف زُهْرى بر اثر انتخاب عثمان براى خلافت در شوراى شش نفره، ثروتى به هم زد که در تاریخ بى سابقه است؛ به‏طورى که وقتى یک هشتم ثروت او را میان چهار زنش تقسیم کردند، به هر یک هشتاد هزار دینار رسید! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

طلاهاى شمشى که از او به ارث ماند، به اندازه‏اى زیاد بود که آن‏ها را با تبر شکستند تا آنجا که دست‏هاى آنان تاول زد. «2» و این در حالى بود که در مدینه و اطراف آن، گروهى به نان شب محتاج بودند!

درباره عبداللَّه بن عمر سخن نمى‏گویم. او از دوستان واقعى اهل بیت علیهم السلام بود، هر چند از نظر مدیریت، به تصدیق پدرش، توانمند نبود.

وقتى به عمر گفتند: عبداللَّه فرزندت را براى خلافت انتخاب کن، گفت: او در طلاق همسرش عاجز و ناتوان است، چگونه مى‏تواند کشورى را اداره کند. «3» در عین حال ما بر همه صحابه پیامبر رحمت مى‏فرستیم، مگر آنان که به خاندان رسالت بى‏مهرى کردند. هرچند گردآورنده این پرسش‏ها مى‏خواهد از مقام اهل بیت بکاهد و مقام اموى‏ها را بالا ببرد.

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى، حدیث شماره 3747؛ و صحیح مسلم، حدیث شماره 2421

 (2). طبقات ابن سعد، ج 3، ص 96، چاپ لیدن؛ صفة الصفوة ابن جوزى، ج 1، ص 138؛ الریاض‏النضرة، ج 2، ص 291؛ تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 146

 (3). سنن کبراى بیهقى، ج 7، صص 324 و 325

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 205

                        پرسش 75

 

خلیفه دوم نسبت به على علیه السلام علاقه‏مند بود، به گواه این‏که او را جزو افراد شورى قرار داد. اگر او را از شورا بیرون مى‏کرد، چنانکه سعید بن زید را بیرون کرد، یا کسى دیگر، غیر از او را تعیین مى‏کرد، کسى مى‏توانست اعتراض کند؟

پاسخ‏

اوّلًا: خلیفه مى‏خواهد شورایى تشکیل دهد که داراى وزن و ارزش باشد، تا نتیجه آن را مهاجر و انصار بپذیرند. او ناگزیر بود که على علیه السلام را عضو این شورا قرار دهد. او با این کار در حقیقت، خدمتى به على علیه السلام نکرد، بلکه خدمت به هدف خود کرد.

ثانیاً: آنان‏که بینش تاریخى دارند، مى‏دانند ترکیب شورا به‏گونه‏اى بود که انتخاب نشدن على علیه السلام امرى قطعى به نظر مى‏رسید؛ زیرا در آن شوراى شش نفره على علیه السلام دو رأى داشت؛ رأى خود و رأى پسر عمه‏اش زبیر بن عوام و لذا زبیر به نفع على کنار رفت و على با دو رأى در شورا حاضر بود. امّا چهار نفر دیگر؛ یعنى سعد بن ابى وقاص، طلحةبن عبیداللَّه، عبد الرحمان بن عوف و عثمان، همگى در صف مخالف امام علیه السلام بودند. طبیعى بود که على علیه السلام رأیى نداشته باشد و دیگران برگزیده شوند.

بنابراین، ماجراى شورى، یک نوع شگرد سیاسى بود که در عین جلب نظر مهاجر و انصار، نتیجه به نفع دیگران تمام شد. چنان‏که عبدالرحمان بن عوف براى على شرطى قرار داد که مى‏دانست آن حضرت نخواهد پذیرفت؛ زیرا آن شرط در کتاب و سنت نبود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 206

                        پرسش 76

 

آنچه مسلم است این که على علیه السلام در خانه نشست ... انصار ابتدا با ابوبکر مخالفت کردند و همدیگر را به بیعت با سعدبن عباده فرا خواندند و سپس همگى با ابوبکر دست بیعت دادند. بیعت آن‏ها مى‏تواند به یکى از سه دلیل زیر باشد:

1. به زور از آن‏ها بیعت گرفته شد.

2. براى ایشان مشخص شد که ابوبکر به خلافت شایسته‏تر است.

3. بدون هدف این کار را کردند.

چون اولى و سوم باطل است و احتمال چهارمى در کار نیست، پس ناگزیر باید بگوییم فرض دوم درست است!؟

پاسخ‏

معروف است که مى‏گویند: دروغگو کم‏حافظه است! در پرسش 71 گفتند: همه با خلیفه اوّل بیعت کردند، ولى در اینجا اعتراف مى‏کنند که انصار از بیعت سرباز زدند و عجیب این‏که در همین‏جا، در آغاز سخن مى‏گوید: انصار با ابوبکر مخالفت کردند، بعد از آن مى‏گوید: سپس انصار همه با ابوبکر بیعت کردند.

تاریخ مى‏گوید: در سقیفه تنها رییس «اوسیان» با ابوبکر بیعت کرد؛ زیرا طایفه اوس معتقد بودند: «اگر خزرجیان فرمانروایى را به دست گیرند، این کار براى آن‏ها فضیلتى به شمار مى‏رود و براى اوسیان در

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 207

فرمانروایى بهره‏اى نمى‏گذارند. از این جهت رهبر آنان برخاست و با ابوبکر بیعت کرد و از خزرجیان یک نفر، آن هم به نام بشیر بن سعد، پسر عموى سعد بن عباده، که رابطه‏اش با وى تیره بود، بیعت کرد. «1»

با این وصف، چگونه مى‏گوید: همه انصار بیعت کردند؟

لحن گفتار طرح کنندگان این پرسش‏ها این است که سقیفه یک محیط آرام براى پیاده کردن دموکراسى غربى بوده و واقعاً حاضران در آن مجلس، با آرامش کامل و با کمال میل، بدون کوچکترین درگیرى، ابوبکر را براى خلافت انتخاب کرده‏اند، در حالى که گوینده این سخن یک برگ از تاریخ سقیفه را نخوانده است.

اکنون در اینجا به صورت فشرده، فضاى حاکم بر سقیفه و رویدادهاى خشن و تندى را که در آن رخ داده است، براى خوانندگان ترسیم مى‏کنیم:

در سقیفه از مهاجران سه نفر بیش نبودند؛ ابوبکر، عمر و ابى عبیده جرّاح.

طبرى مى‏نویسد: مهاجران، آماده تجهیز پیامبرخدا صلى الله علیه و آله و تغسیل و تکفین او بودند. در حالى که انصار در سقیفه بنى ساعده به صورت حزب واحد، تشکیل جلسه دادند تا در غیاب مهاجران، خلیفه را انتخاب کنند.

آنان مشغول گفتگو بودند که ناگهان دو نفر از مخالفان سعدبن عباده (نامزد طایفه انصار براى خلافت) به نام‏هاى «معن بن عدى» و «عویم بن ساعده» «2» از راه رسیدند و به ابى بکر گفتند: نطفه فتنه در حال انعقاد است!

__________________________________________________

 (1). تاریخ طبرى، ج 2، ص 458، چاپ اعلمى بیروت.

 (2). العقد الفرید، ج 4، ص 257 و 258؛ سیره ابن هشام، ج 2، ص 660

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 208

انصار در سقیفه بنى ساعده گرد آمده‏اند تا با سعد بیعت کنند. ابوبکر بدون این‏که مهاجران حاضر را آگاه کند، بى‏درنگ به همراه عمر و ابوعبیده از جا برخاستند و خود را به سقیفه رساندند و مراسم غسل و کفن و نماز و دفن جسد پیامبر صلى الله علیه و آله به فراموشى سپرده شد.

آن‏ها وارد سقیفه شدند در حالى که سعد بن عباده، مشغول سخنرانى بود و در خطابه خود چنین مى‏گفت:

اى گروه انصار، شما پیش از دیگران به آیین اسلام گرویدید. از این جهت براى شما فضیلتى هست که براى دیگران نیست ... برخیزید و زمام امور را به دست گیرید. ابوبکر گفت: خداوند محمد صلى الله علیه و آله را براى پیامبرى به سوى مردم فرستاد و مهاجران نخستین کسانى بودند که به او ایمان آوردند. سپس در سخنان خود دو قبیله انصار را علیه یکدیگر تحریک کرد و گفت: هرگاه خلافت و زمامدارى را خزرجیان به دست گیرند، اوسیان از آن‏ها کمتر نیستند و اگر اوسیان گردن به سوى آن دراز کنند، خزرجیان از آن‏ها دست کم ندارند. میان این دو قبیله خونهایى ریخته شده و افرادى کشته شده‏اند. «1»

وقتى سخنان ابوبکر به پایان رسید، «حباب بن منذر» صحابى بدرى از انصار، برخاست و گفت: اى انصار، برخیزید و زمام خلافت را به دست گیرید. مخالفان شما در سرزمین شما و در زیر سایه شما، زندگى مى‏کنند و هرگز جرأت آن را ندارند که با شما مخالفت نمایند. سپس‏

__________________________________________________

 (1). آفرین بر این دیپلماسى که براى رسیدن به هدف خویش آیه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ را به دست فراموشى سپرده و در این وضعیت حساس، هر یک از دو قبیله را بر ضدّ یکدیگر مى‏شوراند!

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 209

شمشیر خود را از نیام برکشید و رو به ابوبکر گفت: به خدا سوگند کسى سخن مرا رد نمى‏کند، مگر آن‏که بینى او را با این شمشیر مى‏کوبم. من مرد این کار و شیر بیشه‏ها هستم.

عمر به او گفت: خدا تو را بکشد.

و او در پاسخ گفت: خداوند تو را بکشد.

دراین هنگام بر سرش ریختند و شمشیر را از دستش گرفتند.

سخنرانى عمر

عمر با شدیدترین لحن، در ردّ پیشنهاد حباب بن منذر گفت: هرگز عرب زیر بار شما نمى‏رود و شما را براى خلافت نمى‏پذیرد. در حالى که پیامبر صلى الله علیه و آله از غیر انصار است.

در این موقعیت سکوت بر مجلس حکم فرما شد. ناگهان شخصیتى از خزرج، به نام بشیر بن سعد، که پسر عموى سعد بن عباده بود و نسبت به او حسد مى‏ورزید، براى شکستن سکوت گفت: پیامبر از قریش است و خویشاوندان پیامبر براى زمامدارى از ما شایسته‏ترند.

سخن او کفه مهاجران را سنگین‏تر ساخت. ابوبکر از فرصت استفاده کرد و گامى به پیش نهاد و گفت: با یکى از دو نفر یا عمر یا ابوعبیده بیعت کنید. این پیشنهاد جدّى نبود و مقدّمه آن بود که آن دو نفر ابوبکر را مطرح کنند. در این هنگام هر دو نفر با وى بیعت کردند. ابوبکر این‏بار بى آن‏که تعارف کند، دست خود را براى بیعت دراز کرد و بشیر بن سعد که از این جریان خوشحال شده بود، با ابوبکر بیعت کرد.

حباب بن منذر بدرى انصارى گفت: تو فزرند عاق خزرج و فردى نمک نشناس و حسودى! با این وصف، رییس اوسیان که از عقب نشینى‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 210

خزرجیان خوشحال شده بود، با برخى از اعضاى قبیله به گفتگو پرداخت و آن‏ها گفتند: اگر خزرجیان گوى خلافت را بربایند، نوعى امتیاز براى آن‏ها است، پس چه بهتر که با ابوبکر بیعت کنیم.

پس از بیعت رییس اوسیان، درگیرى و گلاویز شدن افراد آغاز شد، و سعدبن عباده، که بیمار بود، زیر دست وپا رفت ونزدیک بود کشته شود.

عمر فریاد زد سعد را بکشید! خدا اورا بکشد. او منافق وفتنه‏گر است. فرزند سعد به نام قیس بن سعد از جسارت عمر سخت برآشفت و ریش عمر را گرفت و گفت: به خدا سوگند اگر یک مو از سر پدرم کم شود، دندانى براى تو باقى نمى‏گذارم.

مهاجرانِ حاضر در سقیفه به همین بیعت اکتفا کرده، از سقیفه بیرون آمدند و به سوى مسجد رفتند. به تدریج از افراد بیعت گرفته مى‏شد، ولى در مقابل این پیروزى، مشکل دیگر، اجتماع گروه 18 نفره از بنى‏هاشم در خانه فاطمه علیها السلام بود که حاضر نبودند جز با على علیه السلام بیعت کنند. براى بیرون راندن این گروه از خانه و شکستن تحصن، یورش به خانه وحى آوردند و آنچه نباید بشود شد و مسائلى پیش آمد که تاریخ متذکر آن است و ما در اینجا بازگویش نمى‏کنیم. «1»

از این بیان چند نکته روشن مى‏شود:

1. آنچه که در سقیفه مطرح نبود، مصالح اسلام و مسلمانان بود، بلکه هر گروهى براى مصالح و منافع خود تلاش مى‏کرد و مى‏خواست‏

__________________________________________________

 (1). مدارک مطالب پیش، فزون از آن است که در اینجا آورده شود: تاریخ طبرى، ج 2، حوادث سال 11، ص 456 به بعد؛ تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 137؛ عقد الفرید، ج 2، ص 249 و ...

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 211

شتر خلافت بر در خانه او زانو زند. انصار بر خدمات خود نسبت به پیامبر افتخار مى‏کردند. مهاجر به انتساب خود با پیامبر. در این میان، آنچه مطرح نبود، خواست خدا و رسول و مصالح اسلام بود.

2. در واقع از جماعت سقیفه چهار نفر با ابوبکر بیعت کردند؛ دو نفر از مهاجران؛ عمر و ابوعبیده و دو نفر از انصار؛ با نام‏هاى بشیربن سعد از خزرج، اسید بن خضیر رییس اوسیان. بقیه افراد اصلًا مطرح نبودند؛ زیرا رأى شیخ قبیله جانشین رأى همگان بود.

3. جریان سقیفه (که ما از آن به صورت کم رنگ، بدون اشاره به گوشه‏هاى سهمگین آن، یاد کردیم)، حاکى از آن است که این بیعت در فضاى بسیار متشنج صورت پذیرفت و تهدید و ارعاب، بدنه اخذ بیعت را تشکیل مى‏داد.

گردآورنده این پرسش‏ها اگر برگى از تاریخ سقیفه را خوانده بود، درباره آن این همه رجز خوانى نمى‏کرد.

سرانجام بیعتى صورت پذیرفت که سعدبن عباده رییس خزرجیان، به‏وسیله جن! در بیابان کشته شد و لقب «قتیل‏الجن» به خود گرفت.

طبرى از عمربن خطاب درباره سقیفه چنین نقل مى‏کند: «کانت فلتة کفلتات الجاهلیة»؛ «1»

 «کارى حساب نشده همانند کارهاى دوران جاهلیت بود»، حتى خود عمربن خطاب بعدها بر آن تصریح کرد: «کانت بیعة أبی بکر فلتة، وقى اللَّه شرّها ...» «2»

؛ بیعت ابى‏بکر کارى نسنجیده بود، خدا شر آن را از ما دور گرداند.»

__________________________________________________

 (1). تاریخ طبرى، ج 2، ص 459

 (2). تاریخ طبرى، ج 2، ص 446

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 212

                        پرسش 77

 

شیعه معتقد است: شیخین در کنار زدن على‏بن ابى‏طالب از خلافت موفق شدند. از آن‏ها مى‏پرسیم: خلافت چه دستاوردهایى براى خودشان داشت؟ آنان فرزندان خود را جانشین خود نکردند. در حالى که على علیه السلام فرزندش حسین! را جانشین خود قرار کرد؟

پاسخ‏

طرح کنندگان پرسش‏ها تصور مى‏کنند جوانان شیعه، صحرانشینان چشم وگوش بسته‏اند؟! چه دستاورد مادّى بالاتر از آن‏که قدرت سیاسى و حاکمیت سراسر جزیرة العرب را به دست گیرند و اختیار جان و مال مسلمانان با آنان باشد؟ و رقیبان خود را از صحنه حذف کنند؟ و بر غنایم و مالیات‏هاى اسلامى دست یابند؟ و فرزند هند جگرخوار را بر این امت مسلط کنند!

و امّا این‏که چرا فرزندان خود را در این مقام نصب نکردند؟ به خاطر این‏که هیچ زمینه‏اى براى این کار نبود. شگفت این‏که مى‏گوید: على فرزندش حسین را جانشین خود کرد، در حالى که حسین نبود و حسن بود آن‏هم به امر الهى بود نه به دستور خود حضرت. سخن اینان مانند گفتار آن گوینده است که گفت: گرگ شیخ یعقوب را بالاى مناره خورد. در حالى که شیخ نبود و پیامبر بود، یعقوب نبود و یوسف بود و منار هم نبود و چاه بود و گرگى هم در کار نبود و اصل واقعه دروغ بود!

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 213

آرى این روش را (خلافت موروثى) بنى امیّه پدید آوردند، معاویه بر خلاف تعهدى که به امام حسن علیه السلام در صلح خود داده بود، با زور شمشیر از مهاجر و انصار براى فرزند فاسق و بى لیاقت خود یزید بیعت گرفت و حسین علیه السلام سرور جوانان بهشت به خاطر این‏که حاضر نشد با چنین فرد نالایق و بى ایمانى بیعت کند، پذیراى شهادت شد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 214

                        پرسش 78

 

عبداللَّه بن عمرو بن عثمان بن عفان با دختر حسین‏بن على علیهما السلام به نام فاطمه ازدواج کرد و از او فرزندى به نام محمد متولد شد. آیا ممکن است فاطمه نوه ملعون داشته باشد؟ اگر پاسخ منفى است، چگونه است که شما مى‏گویید شجره ملعونه در قرآن بنى امیه هستند؟

پاسخ‏

اولًا: ما نمى‏گوییم بلکه احادیث شما مى‏گوید: مقصود از شجره ملعونه در قرآن بنى امیه است. عبداللَّه بن عمر مى‏گوید: پیامبر گفت: در رؤیا دیدم فرزندان حکم بن ابى العاص (بنى امیه) چون میمون‏هایى بر منبرها نشسته‏اند، خداوند این آیه را فرستاد:

... وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیاناً کَبِیراً. «1»

 

 «... و ما آن خواب را به تو نمودیم تا تنها آزمایشى براى مردم و نیز درخت نفرین شده در قرآن باشد. ما آن‏ها را بیم مى‏دهیم، ولى جز سرکشى بزرگ براى آن‏ها چیزى به بار نمى‏آورد.»

یعلى‏بن مرّة مى‏گوید: پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود: فرزندان امیه را بر منابر

__________________________________________________

 (1). اسراء: 60

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 215

روى زمین دیدم که بر شما فرمان مى‏رانند و آن‏ها را فرمانروایانى ناشایست خواهید یافت. پیامبر به خاطر این رؤیا غمگین شد و آیه یاد شده نازل گردید. «1»

ولى در عین حال، اگر شاخه‏اى از این شجره راه پرهیزگارى و صلاح را پیش بگیرد، مسلّماً مورد لعن نخواهد بود؛ به حکم یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ* و به حکم ... وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ ....*

__________________________________________________

 (1). الدّر المنثور، ج 5، تفسیر آیه 60 سوره اسراء و روآیات دیگر.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 216

                        پرسش 79

 

شیعیان از سویى مى‏گویند ائمه معصوم‏اند و از سوى دیگر مى‏گویند که آن‏ها تقیه مى‏کنند. این دو با هم تناقض دارد؛ زیرا وقتى شما صحت آنچه را که امامانتان مى‏گویند نمى‏دانید، معصوم بودنشان چه سودى دارد؟

پاسخ‏

در این سؤال دو اشکال مطرح گردیده است:

1. تناقض میان «اعتقاد به عصمت» و «اعتقاد بر عمل ائمه به تقیه».

2. اگر امامان در گفتار خود تقیه مى‏کردند، دیگر به گفتار آنان در موارد دیگر نمى‏توان اعتماد کرد؛ زیرا ممکن است، تقیه کرده باشند.

در پاسخ اشکال نخست مى‏گوییم: تناقض این است که دو گزاره با موضوع و محمول واحد، دو حکم غیر قابل جمع داشته باشند؛ مانند این‏که بگوییم زید دانشمند است و زید دانشمند نیست. در حالى که در اینجا دو گزاره داریم که از نظر موضوع و محمول متفاوت‏اند و از نظر حکم هم هر دو ایجابى هستند، گویا گرد آورنده پرسش‏ها برگى از مسائل عقلى نخوانده است.

پاسخ پرسش دوم این است که: أوّلًا: امامان در همه‏جا تقیه نمى‏کردند. در موردى که فتواى حاکم زمان و فقیهان رسمى و مورد تأییدِ حکومت، بر خلاف نظر ائمه بود، در این مورد براى دفع ضرر و خطر از

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 217

شیعیان، متوسل به تقیه شده و موافق مفتى زمان حکم کرده‏اند و در مواردى که اصلًا این ملاک نبود، تقیه نمى‏کردند و بنابراین، تقیه در موارد مخصوص، مایه سلب اعتماد به‏طور کلى نمى‏شود، حتى در مواردى که تقیه مى‏کردند لحن گفتگو به‏گونه‏اى بود که آگاهان از اصحاب ائمه مى‏دانستند که این پاسخ به عنوان تقیه صادر شده است.

کسانى‏که با روایات امامان معصوم آشنا هستد، احادیثى را که از روى تقیه وارد شده، مى‏شناسند و قرائن در خود حدیث بر تقیه بودن گواهى مى‏دهد.

                        پرسش 80

 

اگر کسى بر ثقل اصغر (اهل بیت) طعنه زند، تکفیرش مى‏کنید، امّا اگر بر قرآن طعنه زند، در صدد توجیه کار او بر مى‏آیید. چرا؟

پاسخ‏

افترا کار آسانى است، امّا اثبات آن بسیار مشکل. در کدام کتاب و رساله‏اى این دو قضیه آمده است؟ گردآورنده پرسش‏ها، از روى دستپاچگى، فراموش کرده که در بسیارى از موارد ادّعاهاى بى مدرکى را به صورت سؤال مطرح ساخته است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 218

                        پرسش 81

 

شیعه معتقد است همه اصحاب مرتد شدند، جز تعداد اندکى که هفت نفر بیشتر نیستند. حال پرسش این است: بقیه اهل بیت مانند فرزندان جعفر و على چه شدند؟ آیا آنان نیز مرتد شدند؟

پاسخ‏

این سؤال نیز چندین بار تکرار شده است. پیشتر (در پرسش 60) گفتیم که پیامبر صد هزار یا بیشتر صحابى داشته است. حدود پانزده هزار نفر از آنان، با نام مشخص شده و بقیه اصلًا شناسایى نشده‏اند. بنابراین، کجا شیعه این هشتاد و پنج هزار نفر را مرتد مى‏انگارد؟ و از آن پانزده هزار نفر بخشى پیشگامان تشیع بوده‏اند. تاریخ حدود 200 نفر از صحابه را شیعه على علیه السلام مى‏داند و اسامى آن‏ها در کتاب‏هاى رجال ثبت شده است. چگونه مى‏توان گفت این همه جز هفت نفر مرتد شده‏اند؟

برخى از روایاتى که در این مورد در برخى از کتب شیعه وارد شده خبر واحدند و هرگز نمى‏توان به آن‏ها اعتماد کرد، ولى در صحیح بخارى و مسلم حدود 10 روایت در ارتداد صحابه وارد شده، شما براى آن‏ها چه پاسخى دارید؟ لطفاً به کتاب جامع الأصول، «1» مراجعه فرمایید.

__________________________________________________

 (1). جامع الاصول، ج 10، بحث حوض کوثر.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 219

                        پرسش 82

 

ابو داود در سنن خود نقل کرده است: اگر از عمر دنیا تنها یک روز باقى بماند، خداوند آن روز را طولانى مى‏کند تا آن‏که در آن روز مردى از اهل بیت برمى‏خیزد که اسم او اسم من است و اسم پدرش اسم پدر من است. «1»

مشخص است که اسم پیامبر محمد بن عبداللَّه است و حال آن‏که مهدى اسمش محمد بن الحسن است، چگونه این روایت را بر فرزند امام حسن عسکرى علیه السلام تطبیق مى‏دهید؟

پاسخ‏

اوّلًا: این روایت را ابوداود نقل کرده و ارتباطى به شیعه ندارد و ما هرگز ملزم به پاسخگویى و دفاع از روایات او نیستیم، هر چند بخشى از این روایت مورد قبول ماست.

ثانیاً: ابو داود روایت یاد شده را به این صورت نقل کرده ولى دیگران جمله آخر را نقل نکرده‏اند؛ مثلًا ترمذى در سنن خود در باب «ما جاء فی المهدى» آورده است:

 «لا تذهب الدنیا حتى یملک العرب رجل من أهل بیتی یواطى اسمه اسمی».

سنن ترمذى در همان بخش نقل‏

__________________________________________________

 (1). سنن ابوداود، ج 4، ص 160

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 220

مى‏کند:

 «یلی رجل من أهل بیتی یواطى‏ء اسمه اسمی». «1»

 

احمد در مسند نقل مى‏کند که:

 «لا تقوم الساعة حتّى یلی رجل من أهل بیتی ویواطى‏ء اسمه اسمی». «2»

 

بنابراین، بخشى از این حدیث، متفق علیه است و آن بخش دیگر که ابوداود نقل کرده، اختصاص به خود او دارد. و سؤال کننده از میان آن همه روایت مورد اتفاق، این یکى را برگزیده، که اختصاصىِ ابوداود است!

__________________________________________________

 (1). سنن ترمذى، ج 4، کتاب الفتن، باب 52، حدیث 2230

 (2). همان، ج 4، کتاب الفتن، باب 52، حدیث 2231

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 221

                        پرسش 83

 

روایات مختلفى درباره نام مادر، زمان تولّد و سن حضرت مهدى در هنگام ظهور، محل آن حضرت و مدت غیبت و مدت حکومتش وجود دارد، کدام یک از آن‏ها صحیح است؟

پاسخ‏

مسأله حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- و این‏که در برهه‏اى از زمان، فردى از خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله، از نسل حسین علیه السلام ظهور خواهد نمود و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد، از مسلّمات عقاید اسلامى است. خوشبختانه محدثان اهل سنت کتاب‏هاى ارزنده‏اى درباره حضرت مهدى به نگارش درآورده‏اند و در این سال‏هاى واپسین، در عربستان سعودى کتابى با نام «بین یدى الساعه» منتشر شده و حق مطلب را ادا کرده است.

از نظر شیعه و نیز از نظر بیش از چهل تن علماى بزرگ اهل سنت، مهدى فرزند امام عسکرى علیه السلام دیده به جهان گشوده و مدتى در دامان آن حضرت پرورش یافته و پس از رحلت حضرت، در غیبت به سر برده است.

خصوصیات زندگى آن حضرت، که جنبه اعتقادى ندارد، چندان مهم نیست؛ و نام مادرش نرجس باشد یا ریحانه و یا سوسن، در این اعتقاد تزلزلى ایجاد نمى‏کند و همچنین بقیه پرسش‏ها که مطرح شده‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 222

است.

آنچه قطعى است این‏که حضرت در همین جهان زندگى مى‏کند.

جایگاه خاصى ندارد و اگر هم باشد، زندگى او در آنجا پیوسته نیست و اگر در برخى از ادعیه آمده است: کاش مى‏دانستم کجا هستى؟ در کدام زمینى یا در کدام ... آیا در رضوى‏ هستى یا در ذى‏طوى یا غیر آن؟ همه این‏ها نوعى اظهار علاقه به آن حضرت است، نه این‏که حضرتش در این نقاط به سر ببرد.

شگفت اینجاست که گرد آورنده پرسش‏ها، دعاى ندبه را تحریف کرده، چیزهایى هم بر آن افزوده است؛ مانند پس از جمله‏

 «أَ بِرَضْوَى أَوْ غَیْرِهَا أَمْ ذِی طُوًى»

چند نقطه گذارده و این جمله‏ها را آورده است: «أم فی الیمن بواد شمروخ أم فی الجزیرة الخضراء ...!» باید بر این امانت در نقل آفرین گفت.

پس اصل عقیده، که مورد اتفاق تمام فرق و مذاهب و علماى شیعه است، مطلبى است و فروع و شاخه‏ها که جنبه اعتقادى ندارد، مطلب دیگر. باید موضوع نخست را از موضوع دوم جدا ساخت.

عین این مطلب در معراج پیامبر وجود دارد. اصل معراج مسلّم است و بخشى از روایات آن متواتر، امّا قسمت‏هاى دیگر آن، که به صورت اخبار آحاد نقل شده، ارتباطى به عقیده ندارند و نمى‏توان به خاطر مشکلات آن‏ها در اصل معراج تردید کرد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 223

                        پرسش 84

 

در حدیثى آمده است که على بن ابى طالب فرموده‏اند: زمانى مى‏آید که حدود در آن جارى نمى‏شود. مال مردم را به ناحق مى‏خورند. با دوستان خدا دشمنى مى‏شود و با دشمنان خدا دوستى. پرسیدند: اگر ما در آن روزگار بودیم چه کنیم؟ فرمود: مانند یاران عیسى باشید که با ارّه‏ها آنان را تکه تکه کردند و بر دار رفتند؛ زیرا مرگ در اطاعت خدا بهتر از زندگى در گناه است.

اکنون این حدیث، با تقیه‏اى که شیعیان به آن معتقدند، چگونه سازگار است؟

پاسخ‏

تقیه یک اصل قرآنى و عقلانى است که هیچ کس نمى‏تواند آن را انکار کند و دو آیه روشن درباره تقیه وارد شده است:

1. ... إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ ....»

 

 «... جزکسى که ناچار شده و دلش به ایمان استوار است ....»

2. ... إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً .... «2»

 «مگر آن که با آنان به نوعى با تقیه رفتار کنید.»

__________________________________________________

 (1). نحل: 106

 (2). آل عمران: 28

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 224

ولى تقیه براى خود حدود و مرزهایى دارد. اگر کار به جایى رسید که اصل دین در معرض نابودى قرار گرفت یا پاى گناهانى، مانند ریختن خون مؤمن و یا مبارزه با اولیاى خدا در میان آمد، تقیه در این موارد حرام است. سخن حضرت در این حدیث ناظر به این موارد است که تقیه روا نیست.

جمله «... خَیْرٌ مِنْ حَیَاةٍ فِی مَعْصِیَةِ اللَّهِ» اشاره به همین حدود است.

اتفاقاً معاویه شش ماه پس از این سخنرانى امام، بر سراسر کشورهاى اسلامى مسلّط شد. باطل گرایان را مقرّب ساخت و به آنان اموال فراوانى بخشید و حق طلبان را در هرگوشه و کنارى مى‏جست و نابود مى‏کرد.

حضرت درباره این زمان مى‏گوید: مبادا با آن‏ها همراه شوید و در جنایات آن‏ها شرکت کنید.

از این رو است که شیعیان در این مورد با معاویه همراهى نکردند.

هرچند بر چوبه دار آویخته، یا به صورت گروهى کشته شدند؛ مانند حجربن عدى.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 225

                        پرسش 85

 

چه چیزى ابوبکر را مجبور کرد تا در سفر هجرت، همراه پیامبر صلى الله علیه و آله باشد؟

پاسخ‏

شکى نیست که ابوبکر در این سفر مجبور نبود و به اختیار خودش سفر را برگزید. ولى در چگونگى سفر او مطالبى گفته‏اند:

1. پیامبر به خانه ابوبکر رفت و قضیه مهاجرت به مدینه را مطرح کرد. در این هنگام ابوبکر آمادگى خودش را براى همراهى پیامبر اعلام نمود. این حدیث را دخترش عایشه نقل مى‏کند. «1»

2. پس از آن‏که پیامبر صلى الله علیه و آله على را در بستر خود خواباند، ابوبکر به خانه پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و شخصى را در بستر آن حضرت دید. تصور کرد او پیامبر خداست. ناگهان دید على علیه السلام در بستر او خوابیده است. درباره پیامبر صلى الله علیه و آله پرسید، على علیه السلام گفت: پیامبر به سوى بئر میمونه رفت و ابوبکر راه افتاد و به پیامبر پیوست. «2»

3. برخى معتقدند پیامبر به هنگام ترک مکه، او را در راه دید و همراه خود برد.

در هر حال، خدا از نیت‏ها آگاه است. اگر این سفر براى خدا بوده، نوعى فضیلت به شمار مى‏رود، هر چند آیه‏اى که در این مورد نازل شده،

__________________________________________________

 (1). مسند احمد، ج 2، ص 376

 (2). تاریخ اسلام ذهبى، ج 1، ص 318 و سیره نبویه ابن هشام، ج 2، ص 98 و 99

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 226

یادآور مى‏شود که سکینه و آرامش در غار فرود آمد آن هم نه بر هر دو بلکه تنها بر پیامبر چنان‏که فرمود:

... إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها .... «1»

 «هنگامى که آن دو در غار بودند، او به همراه خود مى‏گفت: غم مخور، خدا با ماست. در این هنگام خداوند آرامش خود را بر او فرستاد و او را با سپاهیانى که ندیدید یارى کرد ....»

به یقین این نوع کمک‏هاى غیبى متوجه پیامبر صلى الله علیه و آله است، نه همراه او.

بنابراین، آرامش فقط بر پیامبر فرود آمد و او را با لشکریان نادیدنى کمک کرد.

از این گذشته، اگر مصاحبت فضیلت است، چرا فداکارى على علیه السلام در آن شب را کم رنگ مى‏شمارید. پیامبر صلى الله علیه و آله- به امر الهى- از محل خطر به محل امن رفت ولى على علیه السلام به امر پیامبر به کانون خطر شتافت. یار پیامبر از خطر به نقطه امن گریخت، حال کدام برتر و بالاتر است؟

فرض کنید این مصاحبت فضیلت است، ولى این سبب نمى‏شود که این فرد تا آخر عمر معصوم و عادل باشد و ما نتوانیم درباره کارهاى او انتقادى داشته باشیم و با مدارک علمى و موازین شرعى درباره کارهاى او داورى کنیم.

پرسشگر تصور کرده است که اگر فردى فضیلتى یافت، دیگر نباید درباره او سخنى بر زبان آورد.

__________________________________________________

 (1). توبه: 40

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 227

                        پرسش 86

 

آیات زیادى هست که خداوند در آن، اصحاب را مى‏ستاید ولى شیعیان مى‏گویند: اصحاب در دوران حیات پیامبر صلى الله علیه و آله مؤمن بوده‏اند، امّا بعد از وفات او مرتد شده‏اند، این عجیب نیست؟

پاسخ‏

برخى از آیات را که سند فضیلت براى اصحاب شمرده شده، اختصاص به آن‏ها ندارد، بلکه به صورت قضایاى کلى است که صحابه و تابعین و تمام مسلمانانى را که در طول زمان مى‏آیند و به پیامبر صلى الله علیه و آله ایمان مى‏آورند، شامل مى‏شود، مانند:

الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ ....

 «آنان که از فرستاده و پیامبرِ امّى پیروى مى‏کنند، که او را در تورات و انجیل، که نزدشان هست، ثبت شده مى‏یابند ....»

اوّلًا: این آیه به قرینه «مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ» مربوط به اهل کتاب است؛ کسانى از اهل کتاب که پیامبر را با نشانه‏هایش در آن کتاب‏ها مى‏یابند و به او ایمان مى‏آورند و یارى‏اش مى‏کنند ....

بنابراین، ارتباطى به غیر آن گروه ندارد و اگر هم کلى باشد، همه مسلمانان را در طول تاریخ در بر مى‏گیرد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 228

ثانیاً: همچنانکه بارها در پاسخ پرسش‏هایى یادآور شدیم، این تهمتى است به شیعه؛ چرا که ما هرگز عقیده به ارتداد صحابه نداریم و بارها گفته‏ایم قریب به دویست نفر از صحابه پیشگامان تشیع بودند و گروهى نیز ناشناخته‏اند و کسى درباره آن‏ها داورى نکرده است. اگر روایتى هم در این مورد وارد شده، خبر واحد و متشابه است.

تهیه کننده یا تنظیم کنندگان کتاب حاضر، طبق عادت خود در اغلب موارد، باز هم مدرک و شاهدى بر این تهمت ارئه نکرده‏اند و فقط به تکرار یک دروغ مى‏پردازند تا آن را جا بیندازد.

در اینجا نیز خاطر نشان مى‏کنیم که در مجموع صحاح شما، بیش از 10 روایت بر ارتداد صحابه وارد شده که حتى این جمله را نقل مى‏کند:

وقتى که پیامبر مى‏بیند اجازه ورود به حوض را به آن‏ها نمى‏دهد و مى‏گوید:

 «أُصَیْحَابِی أُصَیْحَابِی [أَصْحَابِی أَصْحَابِی‏]»

پاسخ مى‏آید:

 «إِنَّکَ لَا تَدْرِی مَا أَحْدَثُوا بَعْدَکَ، إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ الْقَهْقَرَى».

درباره این روایات به کتاب «جامع الاصول» ابن اثیر که مجموع صحاح را یک جا گرد آورده، مراجعه کنید. گفتنى است، در مقدمه به آن‏ها اشاره کرده‏ایم.

اگر آیات الهى را، که در مدح و ثناى کلى و عام براى صحابه و دیگران وارد شده، مى‏پذیرید و سند قرار مى‏دهید، باید آیاتى را که در نقد و مذمّت کارهاى برخى از صحابه وارد شده است، نیز بپذیرید و ما براى اختصار مى‏گوییم. «1»

تنها کافى است آیات سوره توبه و یا آیه دهم سوره جمعه را مطالعه فرمایید.

__________________________________________________

 (1). تاریخ طبرى، ج 1، ص 450 و غیره.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 229

                        پرسش 87

 

شیعه مى‏گوید اصحاب بعد از وفات پیامبر همه مرتد شدند، پس چگونه با مرتدانى چون اصحاب مسیلمه، طلیحه، اسود و سجاح پیکار کردند؟

پاسخ‏

این پرسش تکرارى است و بارها در این کتاب به صورت‏هاى مختلف آمده و ما نیز پاسخ آن را گفته‏ایم. طرح مکرر آن، از باب تکرار دروغ براى خدشه دار کردن اذهان است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 230

                        پرسش 88

 

سنت‏هاى تکوینى و تشریعى شهادت مى‏دهند که یاران هر پیامبرى، بهترین افراد آن امت‏اند، پس چرا شیعیان یاران و اصحاب پیامبر ما را کافر مى‏خوانند؟

پاسخ‏

دروغ‏هاى خود ساخته به جاى ارائه مدرک و سند، همچنان تکرار مى‏شود و به اشکال گوناگون بازگو مى‏گردد.

روشن است که ادعا کردن آسان و اقامه دلیل مشکل است! مى‏گوید:

اگر از پیروان تورات پرسیده شود بهترین افراد امت شما چه کسانى هستند؟ خواهند گفت: پیروان موسى. عجیب است که از پیروان تورات سؤال مى‏کند و به رخ ما مى‏کشد! و نمى‏پرسد که قرآن درباره پیروان موسى چه مى‏گوید؟ مگر غالب آنان در غیاب موسى مرتد نشدند؟ و به جاى خداپرستى گوساله نپرستیدند؟

حضرت موسى زبده‏ترین افراد بنى اسرائیل را همراه خود به میقات برد ولى به خاطر لجاجتشان، سفیهان امّت نامید و فرمود: أَ تُهْلِکُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا ... «1» قرآن درباره پیروان دست اوّل حضرت موسى فرموده است:

وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ ... «2»

__________________________________________________

 (1)

 

. اعراف: 155

 (2). بقره: 93

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 231

 «دل‏هاى آنان بر اثر کفر و بى‏ایمانى با محبت گوساله آمیخته شد.»

شگفت اینجاست که خداوند همین پیروان دست اول را یکجا نکوهش مى‏کند و مى‏فرماید:

وَ لَقَدْ جاءَکُمْ مُوسى‏ بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ. «1»

 «موسى با آن همه معجزات به سوى شما آمد ولى شما در غیبت او گوساله را انتخاب کردید، در حالى که ستمگر بودید.»

براى ما روشن نیست که چرا این فرد سلفى از پیروان حضرت موسى جانبدارى مى‏کند!

او در ادامه مى‏گوید: اگر از پیروان انجیل پرسیده شود که بهترین افراد امّت شما چه کسانى هستند، مى‏گویند: یاران عیسى علیه السلام.

شگفتا! که پیروان انجیل، در انجیل مى‏خوانند: یکى از همان حواریون عیسى «یهوداى اسخریوطى» بود که جایگاه او را به دشمنان نشان داد تا دستگیر و مجازاتش کنند. «2»

به هر حال، قانون تکوین بر خلاف ادعاى او، گواهى مى‏دهد؛ زیرا بشر پیوسته در حال تکامل بوده و شخصیت‏هاى والایى را در طول زمان در دامان خود پرورش مى‏دهد. خداوند در این مورد مى‏گوید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکافِرِینَ‏

__________________________________________________

 (1). بقره: 92

 (2). اوائل المقالات فى المذاهب والمختارات، ص 4، ط تبریز.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 232

یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ. «1»

 «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، هرکس از شما از آیین خود باز گردد، خداوند گروهى را مى‏آورد که آن‏ها را دوست دارد و آنان نیز او را دوست دارند. در برابر مؤمنان متواضع و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند. آن‏ها در راه خدا جهاد مى‏کنند و از سرزنش هیچ ملامت‏گرى هراس ندارند. این فضل خداست که به هرکس بخواهد مى‏دهد.»

ما از ایشان درخواست مى‏کنیم تفاسیر اهل سنت را در مورد این آیه مطالعه کنند تا روشن شود که آیندگان بهتر از یاران دست اوّل پیامبر بودند.

شگفت است که این آیه قرآن به نوعى با صراحت خبر از ارتداد گروهى از مؤمنان مى‏دهد و آیات دیگرى نیز بر زمینه ارتداد گواهى مى‏دهند چنانکه مى‏فرماید:

وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ. «2»

 «محمد تنها فرستاده خداست که پیش از او نیز فرستادگانى آمده‏اند.

اگر او بمیرد یا کشته شود، آیا شما به گذشته خویش باز مى‏گردید؟

و هرکس به عقب باز گردد به خدا زیانى نمى‏رساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد.»

__________________________________________________

 (1). مائده: 54

 (2). آل عمران: 144

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 233

                        پرسش 89

 

پیامبر در وضعیت سختى قرار گرفت با این حال تقیه نکرد، چگونه است امامان شیعه از تقیه استفاده کرده‏اند؟

پاسخ‏

تقیه از «وقى، یقی» اشتقاق یافته؛ یعنى سپر شدن در برابر دشمن.

عقل و خرد داورى مى‏کنند که باید براى پیشبرد مقاصد، از ابزار مشروع بهره گرفت. اگر معناى تقیه این است، پس خود پیامبر سه سال از دعوت خود را در مکه با تقیه گذراند؛ یعنى تبلیغ زیرزمینى داشت، امّا به‏طور علنى تبلیغ نمى‏کرد، آنگاه که آیه: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ* إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ. «1» فرود آمد، تقیه ممنوع شد.

تقیّه سلاح انسان ناتوان است در مقابل دشمن ستمگر و بى‏رحم، که آزادى عمل و اظهار عقیده را از انسان سلب مى‏کند. اگر در تقیه نکوهشى هست، مربوط به افرادى است که آزادى‏ها را از امامان شیعه سلب مى‏کردند، نه بر آن‏ها که سعى در حفظ آرامش و وحدت مسلمین داشتند. به هر حال، این سؤال نیز تکرارى است و در گذشته پاسخ آن را گفته‏ایم.

__________________________________________________

 (1). حجر: 95- 94

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 234

                        پرسش 90

 

على‏بن ابى‏طالب علیه السلام خوارج را کافر نمى‏داند، چرا شما بهترین یاران پیامبر و همسران او را کافر مى‏خوانید؟

پاسخ‏

این پرسش نیز تکرارى است و ما هیچ‏گاه کسى را تکفیر نکرده‏ایم.

تنها اعمال وکردار افراد را محک زده‏ایم واعمال بهترین‏گواه بر هویت فرد است. اگر به‏راستى تکفیر کارى ناپسند است (که بدون ملاک تکفیر کردن، زشت‏ترین کارهاست) شما سلفى‏ها گوى سبقت‏را ربوده، درتکفیر قهرمانید. پیشواى شما محمدبن عبدالوهاب درکتاب کشف‏الشبهات، جز پیروان خود، همه مسلمانان را تکفیر مى‏کند و هر چه که بخواهید بر این مطلب او پرده پوشى کنید، عمل او بهترین گواه بر نظر او درباره مسلمانان است.

او با مسلمانان نجد و یمن و حجاز نبرد کرد و غارتگرى نمود و همه آن‏ها را کافر و بت‏پرست خواند. امروز هم فرزندان این سلف! ابزار تکفیر را به‏دست گرفته و انسان‏هاى بى‏گناه و افراد معصوم وگویندگان لاإله إلّا اللَّه و کسانى که مى‏گویند اللَّهُ رَبُّنا، محمّدٌ رسولنا، الکعبة قبلتُنا و القرآن کتابنا را با فریب دادن افرادى به نام عملیات شهادت طلبانه مى‏کشند و هیچ کارى به کافران و مشرکان واقعى ندارند! و کتب فتوایى علماى وهّابى پر است از تکفیر مسلمانان که هیچ جاى انکار نیست.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 235

                        پرسش 91

 

اجماع از دیدگاه شیعیان تنها زمانى حجت است که معصوم در آن وجود داشته باشد. چنین سخنى بى معنا است؛ زیرا وقتى معصوم در کار باشد، چه نیازى به اجماع است؟!

پاسخ‏

حجیت اجماع، در حال ظهور امام معصوم ملاکى دارد و در زمان غیبت ملاکى دیگر.

زمانى‏که امام علیه السلام ظاهر و آشکار باشد، سخنى که از شخص او شنیده شود یا از او نقل کنند حجت است و دیگر نیازى به اجماع نیست.

اما اگر چیزى از او شنیده نشود و یا نقل نگردد، بلکه دو عادل نقل کنند که مثلًا همه علماى مدینه در عصر امام صادق علیه السلام بر این حکم اتفاق نظر داشتند و احدى را استثنا نکنند، در این صورت اتفاق علما، کاشف از قول معصوم بوده و طریقى است بر شناسایى دیدگاه او. در این صورت اجماع کاملًا مفید و وسیله‏اى است براى شناسایى قول معصوم.

در دوران غیبت حجیت اجماع ملاک دیگرى داردکه در کتاب‏هاى اصول، آمده است.

پرسشگر تصور کرده است که امام علیه السلام در میان مجمعین مشخص است و مى‏گوید با وجود چنین اجماعى نیاز به اجماع و اتفاق نیست؛ در حالى که جریان خلاف آن است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 236

                        پرسش 92

 

چرا شیعیان زیدیه را کافر مى‏دانند، با این‏که آنان دوستداران اهل بیت‏اند؟!

پاسخ‏

این نیز یکى دیگر از تهمت‏ها است. شکى نیست که افترا زننده، در پیشگاه خدا به عنوان «مفترى» مجازات خواهد شد.

شیعیان براى امام زیدیه، به نام زید بن على، احترام خاص قائل‏اند.

وقتى شهادت زید را به امام صادق علیه السلام خبر دادند، اشک از دیدگانش جارى شد و به خانواده زید و خانواده‏هاى شهداى آن قیام کمک مالى کرد. تنها یک گروه معدود و غیر موجود به نام بتریه از این جمعیت مستثنى هستند.

شیخ مفید در اوائل المقالات مى‏گوید: تنها دو گروه شایستگى نام شیعه دارند: 1. امامیه 2. زیدیه. «1»

تنظیم کنندگان این کتابچه کوشیده‏اند بزرگترین انحراف و اشتباه خود و همفکرانشان را، که تکفیر مسلمانان بوده، با فرافکنى از خود سلب کنند و آن را به دامن شیعه بچسبانند. براى نمونه، کافى است، مجموعه فتاواى علماى بزرگ وهّابى را یک بار دیگر مرور کند و آنگاه به ما

 

__________________________________________________

 (1). توبه: 48 و 101

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 237

بگوید که کدام فرقه را تکفیر نکرده‏اند؟ و جان و مال و ناموس کدام گروه از مسلمانان را بر خود حلال ندانسته‏اند؟ و چرا کافران واقعى را برادران خود مى‏دانند و مسلمانان واقعى را کافر مى‏خوانند؟ و با آلوده کردن کلمه مقدس «جهاد» به قتل عام بى گناهان مى‏پردازند؟

                        پرسش 93

 

شیعیان مى‏گویند على بعد از پیامبر مستحق خلافت بود؛ زیرا پیامبر به او فرمود: «تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسایى»، امّا مى‏بینیم که هارون جانشین موسى نشد و پیش از او وفات یافت و جانشین موسى، یوشع بن نون بود؟!

پاسخ‏

حدیث منزلت از فضایل اختصاصى امام على علیه السلام است که با ده‏ها سند، در صحیحین و دیگر کتاب‏هاى معتبر نقل شده است، تا آنجا که گردآورنده پرسش‏ها اصل حدیث را پذیرفته، هر چند آن را کامل نقل نکرده است و متن کامل آن چنین است:

هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله عازم تبوک بود، امیرمؤمنان را به جانشینى خود برگزید. منافقان شایعه‏ساز گفتند: رابطه پیامبر با على به تیرگى گراییده است؛ به این دلیل که او را همراه خود نبرد. امیرمؤمنان به لشکرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله شتافت و شایعه را به سمع آن حضرت رساند. پیامبر فرمود:

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 238

 «أَمَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبُوّةَ بَعْدِی». «1»

 

هارون به نص قرآن کریم داراى چهار منصب بود:

1. در نبوت با موسى شریک بود؛ وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی.

2. وزیر و یاور موسى بود؛ وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی.

3. بازوى قدرتمند موسى به شمار مى‏رفت؛ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی. «2»

4. جانشین موسى در غیاب او بود؛ وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی .... «3»

شکى نیست که امیرمؤمنان على علیه السلام به حکم استثناى نبوت، همه مقامات هارون را دارد؛ بنابراین، او خلیفه پیامبر خواهد بود؛ چه در حال حیات پیامبر و چه در حال مماتش.

طراحان پرسش‏ها، مى‏گویند: هارون در حال حیات موسى، هر چهار مقام را داشت، ولى چون پیش از موسى فوت کرد، مقام خلافت و جانشینى را بعد از مرگ موسى به دست نیاورد. بنابراین، على علیه السلام چگونه مى‏تواند پس از پیامبر صلى الله علیه و آله جانشینى داشته باشد، در حالى که «مشبّه به» یعنى هارون چنین توفیقى نیافت؟

پاسخ آن روشن است و آن این‏که: جناب هارون، همه مقامات را، حتى جانشینى از موسى را تا زنده بود حفظ کرد و موسى او را از این مقام‏

__________________________________________________

 (1). مسلم، باب فضائل على‏بن ابى طالب، حدیث شماره 2404؛ بخارى، کتاب 24، باب 4، حدیث 3706؛ حاکم نیشابورى، مستدرک، ج 3 ص 109

 (2). طه: ص 29

 (3). اعراف: 142

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 239

عزل نکرد، ولى چون مرگ وى زودتر از موسى فرا رسید، مقام جانشینى را با وفات خود از دست داد، ولى امیرمؤمنان علیه السلام که به تقدیر الهى پس از درگذشت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله 30 سال زندگى کرد، طبعاً این مقام را تا زنده بود حفظ کرد.

به تعبیر دیگر، تشبیه على علیه السلام به هارون، تنها از این نظر است که هر دو داراى این سه مقام هستند.

در پایان از نویسندگان وهابى مى‏پرسیم: اگر این حدیث درباره یکى از خلفا وارد شده بود، با آن این‏گونه برخورد مى‏کردید؟!

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 240

                        پرسش 94

 

شیعیان به پیروان خود جرأت داده‏اند تا هر گونه گناهى را مرتکب شوند؛ آنان بر این باورند که: چون على را دوست دارند، هر گناهى مرتکب شوند، اشکال ندارد!؟

پاسخ‏

این نیز از افتراهاى بى سند است که در حق شیعه گفته‏اند. ظاهراً شیعه را با «مرجئه» یکى گرفته‏اند! این مرجئه هستند که مى‏گویند: ایمان براى نجات کافى است، هر چند همراه با عمل نباشد. شیعه درست نقطه مقابل آن‏ها است. نه تنها ایمان در نجات انسان کافى نیست، بلکه حبّ انبیا و اولیا و هر نوع تظاهر به محبّت آن‏ها، در صورتى مفید است که همراه با عمل باشد و شعار آنان این است: ... إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ.

امام باقر علیه السلام به یکى از پیروان و شیعیان خود مى‏گوید:

 «یَا جَابِرُ أَ یَکْتَفِی مَنِ انْتَحَلَ التَّشَیُّعَ أَنْ یَقُولَ بِحُبِّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَوَ اللَّهِ مَا شِیعَتُنَا إِلَّا مَنِ اتَّقَى اللَّهَ وَ أَطَاعَهُ ...». «1»

 

 «اى جابر، آیا کافى است که کسى خود را شیعه بداند و ما اهل بیت را دوست بدارد؟! به خدا سوگند شیعیان ما کسانى هستند که از گناهان بپرهیزند و از خدا اطاعت کنند و نشانه‏هاى شیعه همان‏

__________________________________________________

 (1). امالى شیخ طوسى، ص 743 و کافى، ج 2، ص 73

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 241

فروتنى و ترس از خدا و پیوسته به یاد خدا بودن و نماز و روزه و نیکوکارى است ....»

این نمونه‏اى است از روایات مورد بحث. ده‏ها نمونه دیگر نیز از ائمه علیهم السلام در این موضوع وارد شده است. اگر به فرض روایتى بر خلاف این آمده باشد، چون مخالف قرآن و روایتِ قطعى است، نباید مورد توجه قرار گیرد و یا باید در پرتو روایت صحیح تفسیر شود.

اکنون به عنوان جوانى شیعى از طراح پرسش مى‏خواهم فردى را نشان دهد که به خاطر این نوع روایات گناه کرده است!

مگر شما از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله نقل نمى‏کنید که درباره اهل بدر فرمود:

 «اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ أَوْجَبْتُ لَکُمُ الْجَنَّةَ»

. «هر کارى خواستید، انجام دهید، بهشت را بر شما واجب کرده‏ام.» «1»

شما سلفى‏ها با تربیت تروریست‏ها، تمام محرّمات الهى را زیر پا مى‏گذارید، نه به خون پیر و جوان و کودک احترام مى‏گذارید و نه به اموال مسلمانان و نه به عرض زنان آنان، همه مسلمانان جز مشتى پیروان محمدبن عبدالوهاب از نظر شما مشرک و مرتد هستند که باید آن‏ها را از دم تیغ گذراند و اموالشان را غارت و زنانشان را اسیر کرد و مردانشان را کشت؟! کدام یک از این دو فرقه نسبت به محرمات الهى جرى‏ترند؟

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى نافع، کتاب مغازى، 304، حدیث 3983

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 242

                        پرسش 95

 

 «بداء»، از باورها و عقاید شیعیان است و از سویى ادعا مى‏کنند که امامان غیب مى‏دانند. آیا امامان از خداوند بزرگتر و بالاترند؟

 (اصول مذهب الشیعه قفارى)

پاسخ‏

گرد آورنده پرسش‏ها مى‏خواهد جوانان شیعه را هدایت کند و مدرک تهمت او، کتاب شیخ ناصر قفارى از همفکران خودِ اوست. آیا صحیح است از قول دشمن بر ضدّ گروهى از مسلمانان شاهد بیاوریم و درباره آنان قضاوت کنیم؟ قضاوتى که به حرمت جان، مال و ناموس آن‏ها، در گذشته و حال ارتباط دارد؟

کتاب شیخ قفارى پر است از هتاکى و ناسزاگویى به شیعه که آن را از پیشوایش ابن تیمیه آموخته است؛ چنان‏که سراسر تناقض و افترا است.

اکنون نمونه‏اى از آن را نقل مى‏کنم:

او مى‏نویسد:

 « (امام) خمینى در اذانِ ایران نام خود را وارد کرده و آن را قبل از شهادتین قرار داده است.» «1»

 

کسى که با کمال وقاحت تا این حد دروغ و افترا مى‏بندد، مدرک‏

__________________________________________________

 (1). اصول مذهب الشیعه، ج 3، ص 154

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 243

گردآورنده این پرسش‏ها است!

گذشته از این، او دو مطلب را در اینجا آورده که به ظاهر بى ارتباط هستند:

1. شیعه به بدا عقیده دارد.

2. شیعه مدعى است امامان از غیب آگاهى دارند.

و نتیجه گرفته است که امامان شیعه از خدا داناترند!

به خدا پناه مى‏بریم از دروغ و افترا بر هر انسانى، تا چه رسد به متهم کردن مسلمانان!

اکنون هر دو را توضیح مى‏دهیم:

1. «بداء» آن است که انسان با اعمال بدِ خود، سرنوشت نیکش را عوض مى‏کند. همچنین با اعمال نیک خود، سرنوشت بدش را دگرگون مى‏سازد و آیه: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ «1» ناظر به همین معنا است.

محدث بزرگ اهل سنت، جلال الدین سیوطى در کتاب الدر المنثور، در تفسیر این آیه، روایاتى از پیامبر خدا آورده که انسان با اعمال نیک خود، مانند نیکوکارى به پدر و مادر و صدقه، قسمتى از تقدیر را عوض مى‏کند و حدیث معروف‏

 «الصَّدَقَةُ تَدْفَعُ الْبَلَاءَ»

ناظر به همین است. «2»

 «بداء» به این معنى، مورد پذیرش همه مسلمانان است و هرگز به معناى نسبت ناآگاهى دادن به خداوند نیست. براى نمونه، قوم یونس بر اثر نافرمانى، مستحق نزول عذاب شدند و پیامبرِ آنان (یونس) از نزول عذاب خبر داد و خود منطقه را ترک کرد و از آنجا دور شد. ولى آنان‏

__________________________________________________

 (1). رعد: 39

 (2). الدر المنثور، ج 6، ص 661

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 244

پشیمان شده، به پیروى از قول یک عابد، رو به صحرا نهادند و گریه و زارى کردند و خداوند توبه‏شان را پذیرفت و عذاب از ایشان برگشت.

اینجا است که قرآن کریم مى‏فرماید:

فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِیمانُها إِلَّا قَوْمَ یُونُسَ لَمَّا آمَنُوا کَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى‏ حِینٍ. «1»

 «چرا هیچ یک از شهرها ایمان نیاوردند تا ایمانشان براى آن‏ها سودمند گردد؟ جز مردم یونس که چون ایمان آوردند، عذاب رسوا کننده را از آنان برداشتیم و تا پایان عمرشان آن‏ها را بهره‏مند ساختیم.»

گویند: قرار بود بر قوم یونس عذاب فرود آید، لیکن بدا رخ داد و به تعبیر عربى «بَدَا للَّهِ أَنْ یُعَذِّبَهُم». به یقین این تعبیر، مجازى است؛ یعنى از دیدگاه مردم، که از گذشته و آینده آگاه نیستند، چنین به نظر آمد که نظر خدا برگشت و در اراده او- جلّ جلاله- دگرگونى رخ داد. در حالى که تغییرى رخ نداده و به تعبیر علمى «ابداء» بوده؛ یعنى پرده برداشته شد و حقیقت آشکار گشت و در حقیقت «بداء» نیست بلکه «ابداء» و اظهار چیزى است که بر دیگران پنهان و براى خداوند روشن بوده است که آن‏ها توبه خواهند کرد و آنان را عذاب نخواهد فرستاد. حال چرا «بدا للَّه» مى‏گویند این به خاطر پیروى از پیامبر گرامى است که در چنین موردى کلمه «بدا للَّه» به کار برده است. وبخارى آن را در صحیح خود نقل‏

__________________________________________________

 (1). یونس: 98

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 245

مى‏کند. «1»

و عجیب این است که وهابیان خود در باب توسل به عمل صالح حدیث «بدا للَّه» را نقل کرده‏اند که رسول اللَّه فرمود:

 «سه نفر از پیشینیان، براى فرار از باران به غار پناه بردند، ناگهان سنگى آمد و درِ غار را بست. آن‏ها به یکدیگر گفتند: به خدا سوگند، شما را جز راستگویى نجات نمى‏دهد. هرکس کار نیکو کرده، از خدا بخواهد که به خاطر آن کار، ما را از مرگ نجات دهد ....»

تا اینجا روشن شد که اعتقاد به «بداء» نسبت جهل و ناآگاهى به خدا نیست؛ زیرا بر خداى عالمِ مطلق، جهل راه ندارد. این مردم‏اند که پدیده‏اى را مى‏بینند ولى از پدیده‏هاى دیگر ناآگاهند و در مواردى که پیش‏بینى رخ ندهد، مى‏گویند: «بَدَا للَّهِ» و این نوعى استعمال مجازى و از دیدگاه خود انسان است و گرنه از جانب خداوند، جریان آگاه ساختن چیزى است که بر مردم مخفى بوده است.

بنابراین، اعتقاد به بدا، با علم خداوند منافات ندارد.

از اینجا روشن مى‏شود: اگر بگوییم امامان غیب مى‏دانند، نشانه برترىِ آن‏ها بر خالق آن‏ها نیست؛ زیرا اعتقاد به «بدا» مستلزم جهل خدا نیست تا چنین برترى تصور شود.

گذشته از این، علم غیب امام، با علم غیب خدا قابل قیاس نیست.

آگاهى خدا از غیب، نامحدود و آگاهى امامان محدود است و نیز آگاهى خدا از غیب ذاتى و آگاهى امامان، اکتسابى و از خداست.

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى، ج 4، ص 172، کتاب احادیث الأنبیاء، حدیث شماره 3465، وکتاب البیوع، حدیث شماره 2215

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 246

                        پرسش 96

 

شیعه همواره یاور دشمنان اسلام؛ مانند یهودیان، نصارى و مشرکان بوده‏اند. آن‏ها با مغول‏ها همکارى کردند و بغداد سقوط کرد و به نصارى (مسیحیان) یارى دادند و قدس از دست مسلمانان گرفته شد.

آیا مسلمان واقعى چنین کارى مى‏کند. آیا قرآن از دوستى یهود و نصارى نهى نکرده و آیا على و فرزندانش چنین کردند؟!

پاسخ‏

شیعه، پیرو آن امامى است که ریشه یهود را در شبه جزیره عربستان کند و باب خیبر را به امر الهى از جاى در آورد و قلعه را گشود و شکست قطعى یهود را در تاریخ رقم زد.

هیچ‏گاه شیعه با یهود و نصارى همراه نبوده است. پیش‏تر گفتیم که دولت‏هاى شیعى، مرزبانان کشور پهناور اسلامى بودند و این مرز و بوم را از هجوم دشمنان خارجى؛ مانند یهود و نصارى حفظ مى‏کردند. امّا این‏که شیعه سبب سقوط بغداد شده باشد، حاکى از بى اطلاعى از تاریخ و یا لاابالیگرى در ادعا و ناداورى است. در اینجا به یک قطعه تاریخى، که حاکى از پایه درایت خلافت عباسى است! اکتفا مى‏کنیم:

دقت در این نقطه تاریخى، که خوشبختانه آن را ابن کثیر، شاگرد ابن‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 247

تیمیه نقل کرده، مى‏تواند درس آموز باشد. «1»

دشمن بر دروازه و خلیفه مشغول ...

ابن کثیر مى‏نویسد:

 «سربازان مهاجم مغول دارالخلافه بغداد را محاصره کردند و پیوسته با پرتاب تیر، ساکنان آن را هدف قرار مى‏دادند، حتى تیرى به یکى از کنیزان خلیفه، که مشغول رقص در برابر وى بود، اصابت کرد و او را کشت. این کنیز بسیار مورد علاقه خلیفه بود. وقتى کنیز درگذشت، خلیفه سخت ناراحت شد، و فریاد کشید ...» «2»

 

کشورى که زمامدار آن در سخت‏ترین لحظات، از دشمن غفلت بورزد و خود را با رقص کنیزى مشغول کند! جز سقوط سرنوشتى نخواهد داشت و منظور از این‏که سقوط خلافت عباسى یک سنت الهى بوده، این است که عوامل سقوط آن به دست خود افراد فراهم شده بود.

مطالعه تاریخ مسلمانان در قرون پیش از تسلّط مغول، نشان مى‏دهد که پیوسته ترک‏تازى و غلبه امیرى بر امیر دیگر، کشور را فرا گرفته بود؛ گویى امیران کشور و فرمانروایان تحت امر خلیفه، هدفى نداشتند جز این که مناصب و پست‏هاى کشور را از دست یکدیگر بربایند، بى‏آن‏که به فکر دشمن خارجى باشند، که یکى پس از دیگرى در کمین اسلام نشسته بودند.

__________________________________________________

 (1). علاقه‏مندان به شناخت علل سقوط بغداد به کتاب «راهنماى حقیقت»، ص 63 تا 72 و «سقوط العباسیین» مراجعه فرمایند. متأسفانه کتاب اخیر به خاطر پرده بردارى از یک رشته حقایق، در عربستان سوزانده شد و اجازه نشر پیدا نکرد.

 (2). البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج 13، ص 200 به بعد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 248

فراموش نکنید که مفتى سلفى «عبدالعزیز بن باز» منادى صلح با اسرائیل بود. او صلح با اسرائیل را بسان صلح پیامبر با قریش در حدیبیه مى‏دانست؛ در حالى که پیامبر با مردم مکه از سر قدرت و عزّت صلح کرد، نه از سر ضعف و ذلّت و فرمود: به خدا سوگند اگر آنان از صلح دریغ ورزند با آنان مى‏جنگیم و صفوفشان را درهم مى‏ریزیم. «1»

اکنون مى‏پرسم: همان کشورهاى به اصطلاح اسلامى که شما سنگ آن‏ها را به سینه مى‏زنید، روابط بسیار نزدیک با صهیونیستها ندارند؟ و در طول 60 سال گذشته، چه گام مهمى در راه جلوگیرى از جنایت‏هاى اسرائیل و تجاوزات آن به کشورهاى مسلمان اهل سنت برداشته‏اند؟

در اشغال افغانستان و عراق چه کسانى با متجاوزان همکارى کردند و پایگاه‏هاى هوایى خود را در اختیار بمب افکن‏هاى ویرانگر آن‏ها گذاشتند.

آیا در تاریخ مبارزه با صهیونیسم جز شیعه کسى توانست داغ شکست را بر پیشانى متجاوزان اسرائیلى بنشاند؟ آیا جز امام خمینى قدس سره کسى این نظریه را مطرح کرد که اسرائیل یک غدّه سرطانى است و باید از میان برود؟

و آیا جز او کسى جرأت داشت فتواى اعدام سلمان رشدى مرتد را صادر کند؟!

بزرگترین مفتى سلفى، بن باز، منادى صلح با اسرائیل بود و فتواى او

__________________________________________________

 (1). صحیح بخارى کتاب شهادات، باب ما یحرز من الشروط فی الإسلام، ج 3، ص 253- 255؛ مسند احمد، ج 31، ص 243، حدیث 18928

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 249

در این مورد منتشر شد و اما در مورد نویسنده مرتد کتاب آیات شیطانى مهر سکوت بر لب نهاد و دم بر نیاورد!

آرى، مفتیان شما- که هم اکنون در قید حیات‏اند- حتى اعلام کرده‏اند: دعا کردن براى پیروزى رزمندگان شیعه حزب اللَّه بر ضدّ اسرائیل متجاوز جایز نیست!

         چشم باز و گوش باز و این عمى‏             حیرتم از چشم بندىّ خدا!

 

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 250

                        پرسش 97

 

بسیارى از شیعیان به حسن‏بن على علیهما السلام توهین و فرزندانش را مذمّت مى‏کنند، مگر نه این که او یکى از اهل بیت است؟!

پاسخ‏

در تاریخ شیعه، احدى لب به نکوهش حسن‏بن على علیهما السلام نگشوده و او را امام دوم مى‏دانند.

شگفت از دروغ پردازى این فرد است که مى‏گوید: «بسیارى از شیعیان به حسن بن على توهین مى‏کنند». تو گویى هم اکنون هم بسیارى از شیعیان این کار را انجام مى‏دهند. مدرکى که براى این ادعا ارائه مى‏کند از کتاب سلیم بن قیس بوده که در سال 90 درگذشته است. طبیعى است توهین کنندگان، کسانى بوده‏اند که با حسن بن على علیهما السلام معاصر بوده‏اند و آنان مشتى خوارج بوده‏اند که به خاطر عداوت با على علیه السلام مى‏خواستند از فرزند او انتقام بگیرند و معروف است که خیمه آن حضرت به وسیله خوارج غارت شد و نیزه‏اى بر رانش زدند و به همین دلیل او را به ساباط بردند.

خوب است گردآورنده پرسش‏ها، روز جزا را در نظر بگیرد؛ چرا که خداوند او را در مقابل این دروغ‏ها بازخواست خواهد کرد و او پاسخى براى آن‏ها ندارد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 251

                        پرسش 98

 

شیعیان به فرقه‏ها و گروه‏هاى زیادى تقسیم شده و با یکدیگر مخالف‏اند. هر فرقه‏اى، فرقه دیگر را کافر مى‏داند. بخشى از آن‏ها که بهایى هستند، کافرند!

پاسخ‏

شیعه براى خود تعریفى دارد و آن این‏که از آنچه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله از طریق وحى بیان کرده، و یا با گفتار و رفتار ارائه کرده، پیروى کند و هیچ یک از آن‏ها را انکار ننماید و رهبرى را پس از رسول اللَّه از آنِ على بداند. این تعریف شیعه است. حالا اگر فردى یا گروهى، خاتمیت پیامبر را انکار کنند و مدعى نبوت شوند یا یکى از ضروریات اسلام را انکار کنند، نه تنها شیعه بلکه مسلمان نیستند.

برخى از فرقه‏ها را که او نام برده؛ مانند بابى و بهایى، از اسلام خارج بوده و از نظر شیعه، یک حزب و مسلک‏اند، نه یک دین و مذهب و ساخته استعمار به شمار مى‏روند. اگر بنا باشد این نوع مسائل را درباره شیعه تصدیق کنیم، باید بگوییم اهل‏سنت به گروه‏هایى تقسیم شده‏اند وهریک، گروه دیگرراتکفیر مى‏کنند. وهابیان دشمنان اشاعره هستند که اکثریت اهل سنت را تشکیل مى‏دهند. اشاعره معتزله را جزو اهل‏سنت نمى‏دانند. سرانجام همگى، قادیانى‏ها را، که آن‏ها هم مانند بهائیان مدعىِ دین جدید مى‏باشند، ازاسلام‏خارج مى‏دانند.

خلاصه امروز بر اثر تبلیغات فراوانِ احزاب باطل و مکاتب الحادى،

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 252

گروه‏هایى از فرزندان اسلام به مکتب‏هایى مانند ماتریالیسم، مارکسیسم، فراماسونرى، شیطان پرستى، سکولاریسم، لیبرالیسم و ... گرایش پیدا کرده‏اند. آیا مى‏توانیم آن‏ها را از انشعابات اهل سنت به شمار آوریم؟!

                        پرسش 99

 

وقتى فتنه‏گران شورشى خانه عثمان بن عفان را محاصره کردند، على از او دفاع کرد و فرزندانش حسن و حسین علیهما السلام و برادر زاده‏اش عبداللَّه بن جعفر را فرستاد تا از او دفاع کنند و این دلیل نیست که على و عثمان با هم دوست بودند؟!

پاسخ‏

کسانى که خانه عثمان را محاصره کردند، صحابه و تابعان بودند.

نمى‏توانید آن‏ها را کافر و دور از اسلام بدانید. طبیعى است میان آنان و عثمان، درگیرى و نزاع پیش آمده بود که بوى خونریزى از آن مى‏آمد.

امیرمؤمنان براى جلوگیرى از خونریزى و اصلاح ذات البین، تمهیدات لازم را به عمل آورد و این نشانه روح والاى امیرمؤمنان است که براى حفظ وحدت، فرزندانش را مأمور مى‏کند که از هر نوع خونریزى پیش‏گیرى نمایند.

اقدمات على علیه السلام به‏خاطر شخص عثمان نبود. او مقام خلافت را، مقام والا و مقدسى مى‏دانست که نباید مخدوش شود و خلیفه کشى باب گردد، لیکن متأسفانه عثمان از نصایح امام پیروى نکرد و آنچه نباید بشود شد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 253

                        پرسش 100

 

به اتفاق شیعه و سنى، عمر در کارهاى زیادى، با على مشورت مى‏کرد، این را چگونه توجیه مى‏کند؟

پاسخ‏

امیرمؤمنان، على علیه السلام به اتفاق امّت یا اکثریت قاطع، اعلم امّت و آگاه‏ترین فرد به اصول و فروع اسلام بعد از پیامبر است و از نظر تدبیر و سیاست، زبانزد خاص و عام بود. عمر درباره نبرد مسلمانان با کافران مشورت کرد و امیرمؤمنان باید خلیفه را راهنمایى مى‏کرد و او را در این مقصد یارى مى‏داد. این فضیلتى است براى امام. طرف مشورت بودن نشانه همفکرى کامل در همه مسائل نیست و مصالح اسلام بسى برتر و والاتر از هر چیز دیگر است. پس این نوع همکارى‏ها چیزى را که گرد آورنده پرسش به دنبال آن است، ثابت نمى‏کند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 254

                        پرسش 101

 

در دوران خلافت عمر، سلمان فارسى فرماندار مدائن و عمار یاسر فرماندار کوفه بودند. این چگونه با اعتقادات شیعیان سازگار است؟

پاسخ‏

همکارى این دو نفر و همچنین دیگر افراد وارسته با دستگاه خلافت، ناشى از اصلى است که امیرمؤمنان در یکى از نامه‏هایش به آن اشاره کرد و ما، پیش‏تر نیز از آن یاد کردیم و آن این است: امیرمؤمنان با دلایل قطعى از جانب پیامبر براى رهبرى تعیین شده بود و اگر اکثریت امت، قدر این نعمت را مى‏دانستند، به یقین وضع مسلمانان از نظر وحدت و یگانگى غیر از این بود.

ولى حوادث و رویدادها سبب شد که على از صحنه کنار گذاشته شود. در این هنگام، اصل حفظ اسلام، قابل صرف نظر کردن نبود.

بنابراین، گروه یاد شده، که از پاک‏ترین یاران پیامبر بودند و درباره آنان، ستایش‏هاى فراوانى از پیامبر رسیده است، به خاطر حفظ اصل اسلام، این منصب‏ها را پذیرفتند، که تا حد ممکن به وظیفه خود عمل کنند.

و منطق عقل و شرع این نوع همکارى را ایجاب کرد و با خود مى‏گفتند: اکنون که آن وضع ایده‏آل اسلامى و آن رهبرى والاى مورد نظرِ خدا و رسول تحقق نیافته، باید از طرق دیگر به اسلام خدمت کنند.

باز هم مى‏گوییم، این نوع همکارى‏ها آنچه را که مقصود گردآورنده است، ثابت نمى‏کند؛ زیرا بسان همکارى یوسف علیه السلام با دربار مصریان است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 255

                        پرسش 102

 

شیعیان مى‏گویند: امامان ما معصوم‏اند و مهدى آخرین آن‏هاست و زنده و حاضر است و وجود امام از جانب خداوند براى رفع اختلاف است. با این وضع، در میان آن‏ها همچنان اختلاف وجود دارد. و نیز مى‏گویند 300 نفر با مهدى در ارتباط هستند و از طرفى مدعى‏اند که هر کس ادعا کند امام را دیده است، دروغگو است. این‏ها چگونه قابل جمع‏اند؟!

پاسخ‏

این تنها امام معصوم نیست که وجودش رافع اختلاف و مایه وحدت است، بلکه پیامبران نیز داراى چنین ویژگى هستند، تا آنجا که حضرت مسیح، یکى از علل برانگیخته شدن خود را این مى‏داند که در مسائل مورد اختلاف بنى‏اسرائیل داورى کند و اختلاف را از میان بردارد؛ چنانکه مى‏فرماید:

قَدْ جِئْتُکُمْ بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ. «1»

 

 «من با دانش استوار به سوى شما آمده‏ام تا برخى از اختلافات شما را بیان کنم.»

ولى آنان‏که عاشق حق و حقیقت بودند، به عیسى گرویدند و حق را

__________________________________________________

 (1). زخرف: 63

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 256

پذیرا شدند. امّا آنان که از هوا و هوس پیروى کردند، بر اختلاف دامن زدند.

بنابراین، وجود حجت الهى، ملازم با رفع اختلاف نیست. افزون بر این، پیامبر فرمود: اهل بیت من امان امت از اختلاف‏اند «1» با این حال وجود حجت ملازم بر رفع اختلاف به صورت گسترده نیست.

امامان شیعه هرکدام در عصر خود با بیانى استوار، راه را نشان مى‏دادند. آنان که پذیرا شدند به سوى وحدت گرویدند و آنان که از اندیشه‏هاى نسنجیده خود پیروى کردند، به اختلاف دامن زدند. این بیان درباره امامانى است که مردم به آنان دسترسى داشتند ولى درباره حضرت مهدى مسأله به شکل دیگر است و آن این که اراده قطعى خدا بر آن تعلق گرفته است که آخرین وصى پیامبر را دور از گزند دشمنان، در پس پرده غیبت حفظ کند تا روزى که خود مى‏داند، او را براى برافراشتن پرچم عدل، آشکار سازد.

مسلّماً عدم بهره‏گیرى از امام و در نتیجه، وجود اختلاف، به خاطر این است که ظهور آن حضرت زمانى و در موقعیتى خواهد بود که جهان پذیراى او باشد و گرنه به‏سان دیگر پیشوایان خواهد بود که به شمشیر ظلم یا زهر جفا، شهید شدند.

و امّا این‏که مى‏گویند سیصد نفر با او در ارتباط اند، سخنى است بى مدرک و بارها گفته‏ایم وجود یک مطلب در یک کتاب نشانه عقیده شیعه نیست. عقاید را از کتب کلامى مبرهن مى‏گیرند.

آرى، گاهى برخى از اوتاد که از کمالات بالایى برخوردارند، به حضورش تشرف یافته و چه بسا بهره‏هاى علمى و معنوى از وجودش برگیرند.

__________________________________________________

 (1)

 

. مستدرک حاکم، ج 2، ص 448 و ج 3، ص 149 و 457، ذخائر العقبى، ص 17

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 257

                        پرسش 103

 

شیعه معتقد است: جهان از حجت الهى خالى نمى‏ماند و از سویى مى‏گوید: تقیه نُه دهم (910) دین است، پس امام شیعیان نه دهم دین را به مردم نگفته‏اند.

پاسخ‏

طراحان پرسش‏ها تصور کرده‏اند: امامان شیعیان، بر اثر جور حاکمانِ وقت، در تمام ابواب و احکام فقه و معارف قرآن و سنت، تقیه مى‏کردند. بنابراین، نُه قسمت از گفتار آنان را تقیه تشکیل داده و یک قسمتش واقعیت است. ولى اشتباه ایشان در همین نقطه است. تقیه موارد خاص دارد و مربوط به مواردى است که حاکمان ظالم بر اثر ناآگاهى از سنت رسول اللَّه، احکامى را به رسمیت شناخته بودند یا فقیهانى را براى قضاوت نصب کرده بودند، که روش آنان رسمیت پیدا کرده بود. در چنین مواردى امام براى حفظ خون شیعیان تقیه مى‏کرد وبه‏گونه‏اى سخن مى‏گفت که مردم به همان فتواى معروف عمل کنند. ولى در دریاى فقه و اقیانوس عقاید مسائلى است که حاکمان وقت و فقیهان دربارى، در آن مورد نظر نداشتند. امام در چنین مواردى حقیقت را گفته و کوچکترین تقیه‏اى نکرده است و اگر مى‏گوید نُه دهم دین تقیه است، کنایه از اهمیت حفظ خون‏هاى مؤمنان است؛ زیرا برخى از شیعیان بى‏پروا، آرا و نظریاتى راکه مخالف نظر حاکمان ظالم بود، پخش مى‏کردند و خود را

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 258

گرفتار مى‏ساختند.

از این گذشته، پیش‏تر گفته شد، شاگردان واقعى امام، تقیه را از غیر تقیه باز مى‏شناختند؛ زیرا با روایات واقعى ائمه اهل بیت علیهم السلام آشنا بودند، حتى لحن گفتار امام در مورد تقیه با لحن گفتارش در غیر مورد تقیه را کاملًا مى‏شناختند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 259

                        پرسش 104

 

شیعه بر این باور است که: شناخت ائمه، شرطى براى صحّت ایمان است. اکنون مى‏پرسیم: کسانى که قبل از کامل شدن دوازده امام مرده‏اند چه خواهند کرد؟

پاسخ‏

یاران پیامبر صلى الله علیه و آله که در مکه و مدینه، پیش از تکمیل احکام اسلام و قبل از خلافت خلفاى چهارگانه مرده‏اند، از نظر شما چه حکمى دارند؟

شما که معتقدید خلافت خلفا جزو عقاید اسلام است و احمدبن حنبل و همچنین اشعرى در تنظیم عقاید، ایمان به خلافت و حتى مراتب فضل آنان را به ترتیب زمان، جزو عقاید مى‏دانند!

بنابراین، شهیدانى که در بدر و احد از دنیا رفته‏اند و از بهترین شهیدان اسلام بوده‏اند، ایمان ناقص داشتند؟

پاسخ شما درباره آنان، همان پاسخ ما در این مسأله است. علاوه براین، خود پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله طبق روایاتى که مسلم در صحیح خود نقل کرده، یادآور دوازده خلیفه است که عزت اسلام به آنان بستگى دارد و حتى رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله به وجود قائم آخرالزمان مهدى موعود، تصریح کرده است. بنابراین، شیعیان از روزهاى نخست اسلام، اعتقاد به امامت دوازده‏گانه داشتند. هر چند برخى زمان، آن‏ها را درک نکرده بودند و این اعتقاد اجمالى جانشین اعتقاد تفصیلى بود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 260

                        پرسش 105

 

شیعیان از على‏بن ابى‏طالب نقل مى‏کنند: وقتى به او خبر رسید که انصار مى‏خواهند خلیفه از میان آن‏ها باشد، آن حضرت فرمود: چرا در پاسخ آن‏ها نگفتید پیامبر وصیت نمود با نیکو کارشان نیکویى کنید و از بدکار آن‏ها درگذرید. گفتند: این چه دلیلى علیه آن‏هاست؟ گفت:

اگر امامت به آن‏ها تعلق داشت، پیامبر در حق آن‏ها سفارش نمى‏کرد.

باید به شیعه گفت: پیامبر درباره اهل بیت خود سفارش کرد که با آن‏ها به نیکى رفتار شود و فرمود:

 «أُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی».

پاسخ‏

منطق على علیه السلام منطق استوارى است؛ زیرا سفارش ترحّم بر گروهى و گذشت از بدى‏هاى آنان، نشانه زیردست بودن آن‏هاست، ولى آنچه درباره اهل بیت خود سفارش کرده، غیر از آن است که درباره انصار گفته است. سفارش درباره انصار این است که اگر بدى کردند عفو کنید، ولى آنچه که درباره اهل بیت خود سفارش کرده، پیروى از آن‏ها است نه عفو از بدى‏هاى آن‏ها! آنان انسان‏هاى پاک و منزه‏اند، کار بدى نمى‏کنند تا جایى براى عفو باشد.

جمله‏اى که از صحیح مسلم آورده، متأسفانه آن را بریده نقل کرده است.

مسلم در صحیح خود از زید بن ارقم نقل مى‏کند: روزى پیامبر صلى الله علیه و آله‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 261

در راه مکه و مدینه، در کنار آبى به نام «خم» خطابه‏اى خواند و از نزدیک بودن مرگ خود خبر داد، آنگاه فرمود:

 «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ؛ أَوَّلُهُمَا کِتَابَ اللَّهِ ...»

سپس بیاناتى درباره اهمیت کتاب خدا مى‏فرماید:

 «وَ أَهْلُ بَیْتِی أُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی»

، سه بار این جمله را تکرار کرد.

در اینجا اهل بیت دومین «ثقل» هستند و گویا از صحیح مسلم کلمه‏

 «ثَانِیهِمَا»

افتاده است و شاهد آن وجود حدیث ثقلین با سندهاى فراوان و صحیح است که در آن‏ها جمله‏

 «فَإِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا»

آمده است و در پرسش چهاردهم به برخى از مدارک اشاره شد.

بنابراین، سفارش درباره اهل بیت همان سفارش درباره کتاب خداست؛ یعنى سفارش به پیروى و اطاعت و فرمانبردارى.

این سفارش کجا و آن دیگر کجا؟ مَثَل این پرسشگر مَثَل انسانى است که مى‏گفت: ماست و دروازه! گفتند چه ارتباطى است میان آن دو؟

گفت: ماست را مى‏بندند و دروازه را هم مى‏بندند، چه ارتباطى نزدیک‏تر از این؟!

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 262

                        پرسش 106

 

به عقیده شیعه، پیامبر صلى الله علیه و آله رهبرى بود که از افراد شایسته دورى مى‏گزید و منافقان را از لحن گفتارشان مى‏شناخت. براى پست‏هاى مهم و فرماندهى انتخاب مى‏کرد وبا بعضى از آن‏ها وصلت وازدواج مى‏نمود!

پاسخ‏

این هم افترایى است از افتراهاى بسیار که کوچکترین مدرکى براى آن ارائه نکرده، معلوم است اگر داشت ارائه مى‏کرد. بلکه نوعى استنباط شخصى است.

در پرسش یاد شده دو مطلب آمده است:

1. پیامبر صلى الله علیه و آله همه منافقان را از شیوه گفتارشان مى‏شناخت.

2. پیامبر صلى الله علیه و آله از صالحان دورى مى‏گزید و منافقان را به پست‏هاى مهم مى‏گمارد.

درباره نظریه نخست اشتباهى مرتکب شده. او تصور کرده است که پیامبر صلى الله علیه و آله همه منافقان را از شیوه گفتارشان مى‏شناخت در حالى که این مربوط به برخى از منافقان است، ولى برخى دیگر روى مصالحى براى او نیز ناشناخته بودند؛ چنان که قرآن مى‏فرماید:

وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ .... «1»

__________________________________________________

 (1). توبه: 101

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 263

 «برخى از اهل مدینه با نفاق خود خو گرفته‏اند، تو آن‏ها را نمى‏شناسى و ما آنانا را مى‏شناسیم.»

بنابراین، اگر منافقى در عصر رسول اللَّه بر مصدر کار گذشته شده، به خاطر ناشناس ماندن بوده است و اگر هم پیامبر مى‏شناخت آن را افشا نمى‏کرد و با آنان، بسان دیگران رفتار مى‏نمود. به‏گواه این‏که در بازگشت پیامبر از تبوک، گروهى از منافقان نقشه قتل پیامبر را کشیدند و خداوند نقشه آنان را فاش ساخت. پیامبر خدا اسامى این منافقان را تنها به حذیفه گفت، بى آن‏که آنان را افشا کند و لذا او را صاحب سرّ پیامبر مى‏دانند. «1»

امّا درباره موضوع دوم آنچه به شیعه نسبت مى‏دهد کذب محض و افتراى خالص است.

پیامبر گرامى پیوسته بر صالحان احترام مى‏کرد و از منافقان، تا آنجا که مى‏شناخت دورى مى‏جست و اگر هم با خانواده‏اى ازدواج کرده، یا دختر مى‏داد، به خاطر آن بود که آنان در آن زمان جزئى از جامعه اسلامى بودند و هر فردى مى‏تواند از خانواده مسلمان دختر بگیرد یا دختر بدهد. ولى داورى درباره افراد، با مطالعه یک برگ و دو برگ از زندگى آنان، به ویژه عصر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله صحیح نیست، بلکه باید پرونده آنان به‏طور کامل خوانده شود تا بتوان آنان را به‏طور صحیح شناخت و شیعه همین کار را درباره افراد انجام مى‏دهد و به یک برگ و دو برگ اکتفا نمى‏کند و «خواتیم عمل» را در نظر مى‏گیرد؛ چنان که فرموده پیامبر است. «2»

__________________________________________________

 (1). فتح البارى، کتاب فضائل الصحابه، باب مناقب عمار و حذیفه به شماره 3743

 (2). صحیح بخارى، روایت 6493

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 264

                        پرسش 107

 

مفسران شیعه، آیه: ... وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ ... «1» را چنین تفسیر مى‏کنند که با زنان کافر ازدواج نکنید، در حالى که پیامبر صلى الله علیه و آله با امّ المؤمنین عایشه، که شما او را کافر و مرتد مى‏دانید، ازدواج کرد؟»

پاسخ‏

این چندمین پرسشى است به صورت تکرار آمده و در همین پرسش پیشین بیان کردیم که پیامبر گرامى و همه یاران ا، و در آن زمان جزئى از خانواده‏هاى مسلمان بودند که ازدواج با آن‏ها به هر دو صورت صحیح بود و شیعه در باره عایشه، هرگز آن دو کلمه را بر زبان جارى نمى‏کند.

آنچه درباره او مى‏گویند این‏است که: در عمل با نص قرآن- که در مورد زنان پیامبر آمده، مانند: ... وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ ... «2» مخالفت کرد و با پیمان شکنانى مانند طلحه و زبیر همراه شد و جنگى را به راه انداخت که در آن 14000 نفر از فرزندانش کشته شدند. در حالى که پیامبر به او گفته بود:

 «کَیْفَ بِإِحْدَاکُنَّ إِذَا تَنْبَحَ عَلَیْهَا کِلَابُ الْحَوْأَب». «3»

 

__________________________________________________

 (1) ممتحنه: 10.

 (2) احزاب: 33.

 (3) مستدرک حاکم، ج 3، ص 120؛ صحیح ابن حبان، ج 15، ص 126؛ مسند احمد، ج 6، ص 52 و 97

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 265

                        پرسش 108

 

خطّابیه از فِرق شیعى است. آنان بر این باورند که بعد از امام جعفر صادق علیه السلام پسرش اسماعیل امام‏است. علماى شیعه در ردّ ایشان مى‏گویند: اسماعیل پیش از امام صادق علیه السلام وفات کرده، مرده که نمى‏تواند جانشین زنده باشد.

به شیعه گفته مى‏شود شما با حدیث منزلت، که پیامبر به على فرمود:

نسبت تو به من به منزله هارون نسبت به موسى است»، استدلال کرده‏اید، معلوم است که هارون پیش از موسى وفات یافت و طبق اقرار خودتان مرده نمى‏تواند جانشین زنده باشد؟!

پاسخ‏

اوّلًا: خطابیه، اسماعیل را جانشین امام صادق علیه السلام نمى‏دانستند و فرقه اسماعیلیه غیر از فرقه خطابیه است. فرقه خطابیه پیروان ابو زینب اسدى کوفى، معروف به ابا اسماعیل و ابو الخطاب و ابو ذبیان هستند. او فردى بود که منکرات را مرتکب مى‏شد و دعوى نبوت نمود. مردم به خاطر این اندیشه‏ها و گفتارهاى زشتش با او درگیر شدند و در درگیرى کشته شد.

امام صادق علیه السلام از روز نخست از او تبرّى جست. «1»

پس این فرقه هرگز ارتباطى به اسماعیل و اسماعیلیه ندارند.

__________________________________________________

 (1) ملل و نحل شهرستانى، ج 1، ص 179

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 266

ثانیاً: اگر شیعه مى‏گوید: مرده نمى‏تواند جانشین زنده باشد، مطلب درستى است ولى على علیه السلام پس از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله 30 سال تمام در قید حیات بود و جانشین رسمى و قانونى او بود و اگر نظر او نسبت به هارون است که قبل از موسى درگذشته، پاسخ آن را گفتیم که هارون مدت مدیدى در حال حیات او به حکم آیه ... اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی ... «1» جانشین موسى بود. هر چند این جانشینى استمرار پیدا نکرد؛ زیرا هارون، پیش از موسى از دنیا رفت و در گذشته گفتیم که تشبیه از آن نظر است که على علیه السلام تمام مقامات سه‏گانه را نسبت به پیامبر داشت، به جز منزلت نبوت. وگرنه اگر على هم قبل از پیامبر در مى‏گذشت، جانشین پیامبر پس از او نبود. در ضمن این پرسش هم تکرارى است و پیش‏تر گذشت.

__________________________________________________

 (1)

 

. اعراف: 142

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 267

                        پرسش 109

 

شیعیان براى اثبات امامت امامان دوازده‏گانه، به این حدیث استناد و استدلال مى‏کنند که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: دوازده خلیفه خواهند آمد که همه از قریش‏اند.

در روایتى دیگر نیز آمده است:

 «لَا یَزَالُ أَمْرُ النَّاسِ مَاضِیاً حَتَّى یَلِیَ عَلَیْهِمُ اثْنَا عَشَرَ رَجُلًا ...» «1»

 

اکنون مى‏پرسیم از ائمه شیعه، تنها دو نفر فرمانروایى کردند؛ یکى على و دیگرى فرزندش حسن، پس آن ده امامى که فرمانروایى کرده‏اند کیستند؟

پاسخ‏

احادیث مربوط به خلافت دوازده را، مسلم در صحیح به صورت گسترده و بخارى به صورت مختصر و نیز بریده نقل کرده‏اند.

مسلم در کتاب الاماره در احادیثى به شماره 1821 به هفت سند و هفت لفظ این حدیث را نقل کرده که فقط در یک صورت آن کلمه «ما ولیهم» وجود دارد. «2»

بخارى در کتاب الاحکام، باب استخلاف حدیث به این صورت نقل کرده است: «یَکُونُ اثْنَا عَشَرَ أَمِیراً». «3»

__________________________________________________

 (1)

 

. «کار مردم ادامه خواهد یافت تا آن‏که آن دوازده نفر بر مردم فرمانروایى کنند.»

 

 (بخارى و مسلم).

 (2). صحیح مسلم، کتاب الاماره، حدیث 1821 به بعد.

 (3). بخارى، کتاب الأحکام، باب استخلاف، حدیث 7224

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 268

بنابراین، در هیچ یک از صورت‏ها و اشکال حدیث، کلمه «ما ولیهم» وجود ندارد جز در یک شکل.

و امّا مقصود از این احادیث، انشا است نه اخبار؛ یعنى به مردم مى‏گوید باید از این دوازده خلیفه اطاعت کنند که عزت اسلام و مسلمانان به این دوازده نفر بستگى دارد. نه این‏که خبر مى‏دهد دوازده انسان پاک پس از او خلافت خواهند کرد.

بنابراین، نداشتن خلافت ظاهر، دلیل بر عدم خلافت آنان که احادیث «اثْنا عَشَرَ» از آن خبر مى‏دهد نیست.

لیکن متأسفانه مردم، از دو نفر از این گروه دوازده نفرى تا حدى پیروى کرده و حکام ظالم به کمک سرسپردگان آنان، اجازه اعمال ولایت به بقیه آنان ندادند.

ما در اینجا مى‏پرسیم: پیامبر خدا صلى الله علیه و آله به صریح این روایات مى‏گوید:

دوازده خلیفه، مایه عزت مسلمانان خواهند بود. بر طبق نظر شما از حکومت آنان خبر مى‏دهد، ما فعلًا گفتگویى در مورد چهار خلیفه نخست نداریم. باید بگویند که این هشت نفر دیگر که مایه عزت و عظمت دین شدند، چه کسانى بودند؟ آیا معاویة بن ابى سفیان یا فرزند او یزید شرابخوار یا مروان بن حکم مطرود رسول اللَّه و ملعون به زبان او یا فرزندان چهارگانه او؛ مانند عبدالملک و سه برادر او.

تنها یکى از جرایم عبدالملک این است که حجاج بن یوسف را بر مردم عراق مسلط کرد و خون‏هاى ناحق ریخت که تاریخ از آن یاد کرده است و این گویاى آن است که این حدیث در مقام دعوت به پیروى است نه اخبار از وقوع و الّا صحیح نخواهد بود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 269

                        پرسش 110

 

شیعیان ادعا مى‏کنند بعد از وفات پیامبر، به‏جز چند نفر مرتد شدند؟!

پاسخ‏

این پرسش نیز تکرارى است و پاسخ آن را مکرر گفته‏ایم. باید گفت: این کتاب‏هاى صحاح اهل سنت است که ده روایت درباره ارتداد صحابه آورده‏اند و ابن اثیر در جامع الأصول همه این روایات را از بخارى و مسلم، در جلد دهم آورده است. این شمایید که باید از ارتداد صحابه سخن بگویید و پاسخ دهید نه شیعه! ما گفتیم برخى از روایات که در این مورد، در کتب شیعه وارد شده، خبر واحد است و نمى‏توان با آن‏ها در مورد اعتقاد استدلال کرد.

از این گذشته فزون از 150 تن صحابه پیامبر پیشگامان تشیع بودند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 270

                        پرسش 111

 

شیعیان معتقدند که اصحاب، درستکار و عادل نیستند، ولى در کتاب‏هاى شیعه روایاتى مى‏بینیم که بر عدالت صحابه دلالت مى‏کند؛ از آن جمله است کلام پیامبر صلى الله علیه و آله در حَجة الوداع که فرمود:

 «نَضَّرَ اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِی فَوَعَاهَا ثُمَّ بَلَّغَهَا إِلَى مَنْ لَمْ یَسْمَعْهَا». «1»

 

پاسخ‏

اوّلًا: اگر شیعه این روایات را در کتاب‏هاى خود دارد و آن‏ها بر عدالت صحابه دلالت دارند، چرا شیعه را متهم مى‏کنید که صحابه را مرتد مى‏خواند؟!

ثانیاً: این روایت کوچکترین دلالتى بر عدالت صحابه ندارد، بلکه این قانون عمومى براى همه مسلمانان جهان است که وقتى سخن حقى را شنیدند، باید به دیگران منتقل کنند و در حقیقت، دعوت به این است که سراغ علم و دانش بروند؛ آن‏هم دانش‏هاى دینى و احادیث نبوى و آن را به دیگران تا روز قیامت برسانند. این چه ارتباطى به عدالت صحابه دارد.

__________________________________________________

 (1). «خداوند شاداب نماید بنده‏اى را که سخن مرا شنید و آن را حفظ کرد و سپس به کسى که آن را نشنیده رساند.»

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 271

                        پرسش 112

 

پیامبر دستور داده است امتش همسرى شایسته اختیار کنند، چرا خودش- البته در نظر شیعه- با همسر شایسته ازدواج نکرد؟

پاسخ‏

این پرسش نیز مکرر طرح گردیده و پاسخش را گفته‏ایم که شیعه درباره همسران پیامبر صلى الله علیه و آله جز آنچه که در قرآن و احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله آمده، چیزى نمى‏گوید.

در آن زمان، جامعه اسلامى، جامعه‏اى واحد بود و افراد حق داشتند با یکدیگر ازدواج کنند. این دلیل بر آن نیست زنانى که پیامبر با آنان ازدواج کرده و یا خانواده آنان تا آخر با عدالت زیسته‏اند، بلکه از آغاز آیه تحریم استفاده مى‏شود برخى از آنان دچار نافرمانى شدند؛ چنان که مى‏فرماید:

إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ. «1»

 « (اى همسران پیامبر) اگر شما دو تن از عمل خود توبه کنید، به نفع خودتان است. دلهایتان از حق منحرف گشته، اگر برضدّ پیامبر

__________________________________________________

 (1). تحریم: 4

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 272

تبانى و همدستى کنید، بدانید که پشیمان شوید. پس بدانید که خدا و جبرئیل و مؤمنانِ شایسته و فرشتگان پشتیبان او خواهند بود.»

شأن نزول این آیه و آیات قبل، مربوط به عایشه و حفصه است. «1»

از آیات سوره تحریم استفاده مى‏شود که زنان پیامبر، بهترین زنان دوران خود نبودند؛ زیرا درباره آنان مى‏گوید:

عَسى‏ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ .... «2»

 «امید است اگر پیامبر شما را طلاق دهد، خداوند زنانى بهتر از شما به جایتان با او همسر کند؛ زنانى مسلمان، مؤمن، مطیع و ...»

این که قرآن مى‏فرماید: خداوند زنانى بهتر از شما از نظر ایمان، اسلام، اطاعت و ... نصیب پیامبر مى‏کند، صریح در این است که زنان پیامبر جزو بهترین‏ها نبوده‏اند. لازم است این نکته را هم در همین‏جا یادآور شویم که اگر آیه تطهیر شامل زنان پیامبر مى‏شد، آنان به حکم تطهیر الهى جزو بهترین زنان مى‏بودند، امّا چون در این آیه سوره تحریم مى‏فرماید: «آنان بهترین نیستند.» پس آیه تطهیر شامل حال زنان پیامبر نمى‏شود البته روایات بسیارى نیز بر این امر دلالت دارد.

__________________________________________________

 (1). الدرّ المنثور.

 (2). تحریم: 5

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 273

                        پرسش 113

 

اگر منافق در میان اصحاب زیاد بود، چگونه فارس و روم و بیت المقدس را فتح کردند؟

پاسخ‏

این پرسش نیز تکرارى است و پاسخش پیش‏تر آمد.

اوّلًا: پیروزى مسلمانان بر فارس و روم عللى داشت:

1. خستگى جهان آن روز روم و فارس بر اثر جنگ‏هاى پیاپى و نداشتن برنامه‏ریزى صحیح، که طبقات مختلف کشور را سعادتمند سازد و عدالت را در میان آنان گسترش دهد و این خود زمینه پیدایش این حالت بود که وقتى نداى عدالت را بشنوند، همگى به آن پاسخ مثبت دهند.

2. برنامه نورانى اسلام، که تعالیم آن مانند نورى درخشید، دل‏ها ناخود آگاه پذیراى آن شدند و در نتیجه دروازه‏هاى شهرها را در برابر لشکر اسلام گشودند.

3. ما هرگز معتقد به ارتداد صحابه به معناى کفر نبوده‏ایم و اصولًا صحابه پیامبر در مسأله خلافت، به چند گروه تقسیم مى‏شوند:

الف) اکثریت عظیم و قریب به اتفاق آن‏ها خاموش و از این مسائل به دور بودند و در مقابلِ عمل انجام شده قرار گرفتند.

ب) گروهى نیز پیشگامان تشیع بودند و به پیروى از على علیه السلام سکوت نموده، با نظام همکارى کردند.

ج) گروهى حاشیه نشینان خلافت بودند که زمام امور را به دست گرفتند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 274

                        پرسش 114

 

عالم بزرگ شیعه، محمدحسین آل کاشف الغطاء در مورد على علیه السلام مى‏گوید: وقتى على علیه السلام دید که دو خلیفه قبل از او، نهایت تلاش خود را در گسترش اسلام مبذول داشتند با آن‏ها بیعت کرد و راه صلح در پیش گرفت، بنابراین، مى‏پذیرید على علیه السلام با دو خلیفه قبل از خود بیعت کرد؟!

پاسخ‏

سخنى که مرحوم کاشف الغطاء فرموده، برگرفته از سخنان امیرمؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه است و مکرر به آن اشاره کرده‏ایم که سکوت امام به خاطر برخى مصالح بود؛ زیرا اگر خلافت خود را مطرح مى‏کرد، نه تنها نتیجه نمى‏گرفت بلکه پیشرفت اسلام هم متوقف مى‏شد و امّا این‏که مى‏گوید: امام با آن‏ها بیعت کرد، مقصود او این است که راه مسالمت پیش گرفت؛ زیرا مى‏فرماید: «بایع و سالم». «1»

__________________________________________________

 (1). اصل الشیعه، ص 82، چاپ صیدا.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 275

                        پرسش 115

 

شیعیان براى اثبات این مطلب که اصحاب بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله مرتد شدند، به این حدیث پیامبر استدلال مى‏کنند که فرمود:

 «یَرِدُ عَلَیَّ رِجَالٌ أَعْرِفُهُمْ وَ یَعْرِفُونَنِی فَیذادُونَ عَنِ الْحَوضِ فَأَقُولُ:

أَصْحَابِی أَصْحَابِی فَیُقَالُ إِنَّکَ لَا تَدْرِی مَا أَحْدَثُوا بَعْدَکَ». «1»

 

 «مردانى بر من وارد مى‏شوند که آن‏ها را مى‏شناسم و آنان مرا مى‏شناسند و آن‏ها از حوض من بازداشته مى‏شوند و آنگاه من مى‏گویم:

چرا آن‏ها را برمى‏گردانید، آنان اصحاب من، اصحاب من هستند. گفته مى‏شود: تو نمى‏دانى که چه چیزهایى بعد از تو پدید آوردند.»

معلوم است که همه اصحاب در این حدیث داخل‏اند، حتى على علیه السلام، عمار، مقداد، ابوذر و سلمان فارسى. شیعه با این حدیث چگونه برخورد مى‏کند؟

پاسخ‏

سپاس خداى را که پرسشگر، حدیثى را از صحیح‏ترین کتاب نزد خود نقل کرد که حاکى از ارتداد گروهى از صحابه پس از پیامبر است.

البته باید توجه داشت که حدیث، از نظر دلالت، عام نبوده و در برگیرنده تمام صحابه نیست، بلکه به صورت قضیه جزئیه است؛ چنان‏که مى‏فرماید:

 «یَرِدُ عَلَیَّ رِجَالٌ أَعْرِفُهُمْ ...»

؛ یعنى گروهى از افراد بر من وارد مى‏شوند که‏

__________________________________________________

 (1). بخارى.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 276

من آن‏ها را مى‏شناسم و آن‏ها هم مرا مى‏شناسند. بنابراین، مانع ندارد که گروه انبوهى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله- به حکم این حدیث و نظیر آن- مرتد شوند ولى گروه انبوه دیگرى در ایمان و تقواى خود استوار بمانند. پس حدیث دلیل بر ارتداد شخصیت‏هایى مانند سلمان و ابوذر نیست که امّت بر طهارت و پاکى آنان گواهى مى‏دهند.

                        پرسش 116

 

مالک اشتر در خطبه‏اى مى‏گوید: خداوند محمد صلى الله علیه و آله را به عنوان بشارت و بیم دهنده برانگیخت ... ثُمَّ اسْتَخْلَفَ عَلَى النَّاسِ أَبَا بَکْرٍ فَسَارَ بِسِیرَتِهِ، وَاسْتَنَّ بِسُنَّتِهِ، وَاسْتَخْلَفَ أَبُو بَکْر عُمَر فَاستنّ بِمِثْلِ تِلْکَ السّنّة» یعنى پیامبر صلى الله علیه و آله ابو بکر را خلیفه خود ساخت و ابوبکر به شیوه پیامبر رفتار کرد و ابوبکر عمر را به خلافت برگزید و او به شیوه پیشین عمل کرد. مالک اشتر ابوبکر را مى‏ستاید ولى شیعیان از او انتقاد مى‏کنند؟!

پاسخ‏

روشن‏ترین گواه بر ساختگى بودن این خطبه آن است که: هیچ‏کس نگفته است پیامبر صلى الله علیه و آله ابوبکر را خلیفه کرد؛ زیرا شیعیان مى‏گویند پیامبر على را به خلافت برگزید و اهل سنت مى‏گویند: پیامبر پس از خود، کسى را تعیین نکرد. پس جناب مالک اشتر چگونه در انظار عمومى چنین اندیشه دروغى را که از احدى نقل نشده، مطرح مى‏کند! گذشته ازاین، اگر

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 277

این خطبه را بپذیریم، یکى از اصول اهل سنت فرو مى‏ریزد که مى‏گویند خلافت بر اساس انتخاب اهل حل و عقد است. در حالى که ابوبکر به وسیله پیامبر و عمر به وسیله ابوبکر انتخاب شدند.

ضمن آن که اگر واقعاً ابوبکر و عمر طبق سنت پیامبر خدا رفتار کرده‏اند (همان‏گونه که در پاسخ سؤال 66 گفتیم) چرا امام على پیشنهاد عبدالرحمان بن عوف را در شوراى شش نفره براى خلافت نپذیرفت؛ آنجا که گفت: اگر طبق کتاب خدا و سنت رسول و سیره ابوبکر و عمر عمل کنى خلافت از آن تو است. و فرمود تنها طبق کتاب خدا و سنت رسول عمل خواهم کرد؟! و اگر سیره آنان طبق سیره پیامبر بود، چرا عبدالرحمان چنین شرطى را افزود.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 278

                        پرسش 117

 

ابن حزم از شیعیان مى‏پرسد: چرا على بعد از شش ماه با ابوبکر بیعت کرد؟ اگر بیعت کردن کار درستى بود، چرا با شش ماه تأخیر و اگر درست نبود، چرا بعد از شش ماه بیعت کرد؟

پاسخ‏

اوّلًا: شیعه معتقد است که امیرمؤمنان هیچ‏گاه بیعت نکرد؛ زیرا خلیفه به مرور زمان، زمام امور را به دست گرفت به‏طورى که دیگر به بیعت على نیازى نبود و این شما سلفى‏ها هستید که مى‏گویید على بیعت کرد. حال فرض کنیم که على بیعت کرد، باید ببینیم چگونه بیعت کرد؟ آیا از روى اختیار و رغبت بود یا از روى اکراه؟ در اینجا ما به گفتار معاویه که بر او درود مى‏فرستید استناد مى‏کنیم. او در نامه‏اى به على علیه السلام مى‏نویسد: به یادآر هنگامى را که مانند شتر سرکش طنابى به گردنت افکندند و براى بیعت به مسجد بردند. امیرمؤمنان در پاسخ نامه او مى‏نویسد: خواستى مرا نکوهش کنى، امّا ستودى، براى مؤمن مشکلى نیست که مظلوم و ستمدیده باشد. «1»

ثانیاً: شما با نقل گفتار ابن حزم، از على علیه السلام انتقاد کرده‏اید نه از شیعه.

على که نزد شما از خلفاى راشدین است و شما همه کارهاى آنان را

__________________________________________________

 (1). نهج البلاغه، نامه 28

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 279

توجیه مى‏کنید، پس چه شد که در این مورد از توجیه کار او باز ماندید؟

تو مى‏دانى ابن‏حزم کیست؟ ابن‏حزم کسى است که کار عبدالرحمان ابن ملجم را توجیه مى‏کند و مى‏گوید: او در کشتن امیرمؤمنان على علیه السلام اجتهاد کرد و راه درست رفت. «1» همان على علیه السلام که پیامبر صلى الله علیه و آله درباره او فرمود:

 «یَا عَلِی قَاتَلُکَ أَشْقَى اْلآخِرِینَ». «2»

 

ثالثاً: ما از همه این مطالب مى‏گذریم، آیا امکان ندارد چیزى در آغاز کار مصلحت نباشد ولى پس از گذشت زمانى داراى مصلحت گردد؟

در هر حال، این پرسش اصلًا متوجه شیعه نیست؛ زیرا آنان چنین عقیده‏اى ندارند.

__________________________________________________

 (1)

 

. المحلّى، ج 10، ص 482

 (2). مسند احمد، ج 5، ص 326، برقم 17857؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 151 و غیره.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 280

                        پرسش 118

 

شیعیان مى‏گویند: پیامبر صلى الله علیه و آله على را به سکوت بعد از خویش دعوت کرد و آن حضرت به کشمکش و درگیرى نپرداخت، ولى در مورد اهل جمل و صفین نبرد کرد؛ یعنى در روز نخست نجنگید، بلکه پس از گزینش به خلافت درگیر جنگ شد؟!

پاسخ‏

امیرمؤمنان پاسخ این سخن را در یکى از سخنان خود بیان کرده است و آن این که چرا روز نخست اقدام به اخذ حق خود نکرد و پس از گزینش به امامت و داشتن و یار و یاور، با مخالفان در افتاد؟

پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله وضعیت چنان حساس بود که زمینه فروپاشى اصل اسلام وجود داشت و در آن موقعیت صحیح نبود علم مخالفت برافرازد. امام علیه السلام در یکى از نامه‏هاى خود در نهج البلاغه (نامه بیست و ششم) بر آن تصریح کرده است.

از این گذشته، پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله یار و یاور امام براى قیام کافى نبود، در حالى که پس از قتل عثمان، خون غیرت در عروق انصار و مهاجر و تابعان به جوش آمد و با چشم خود، دیدند که اسلام از مسیر واقعى‏اش درآمده و تنها کسى که مى‏تواند آب رفته را به جوى باز گرداند، همان امیرمؤمنان است.

در این وضعیت، حجت بر امام تمام شد و براى وحدت کلمه و

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 281

اجراى عدالت قیام کرد و در مدت خلافت خود، توانست حکومت نبوى را بازسازى کند و لذا در یکى از خطبه‏هاى خود چنین مى‏گوید:

 «لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا یَقَارُّوا عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ ...». «1»

 

 «اگر گرد هم آمدن افراد و پیدا شدن یار و یاور، که حجت به وجود آن‏ها تمام شد و عهدى که خدا از علما و دانشمندان گرفته تا بر سیرى ظالم و گرسنگى مظلوم راضى نشوند ... من ریسمان خلافت را بر گردن آن مى‏افکندم و ...».

__________________________________________________

 (1). نهج البلاغه، خطبه 3

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 282

                        پرسش 119

 

شیعیان فرق زیادى میان پیامبران و امامان قائل نیستند. مجلسى مى‏گوید: ما دلیلى براى متصف نبودن ائمه به نبوّت نمى‏بینیم، جز آن که خاتم الأنبیا رعایت شود، نبوت و امامت فرقى ندارند؟! «1»

پاسخ‏

تهیه کنندگان جزوه، یک مشکل اساسى دارند و آن این‏که در بیشتر موارد، ادعاهاى خود را به صورت اشکال مطرح مى‏کنند و مدرکى برایش نمى‏آورند و آنجا که مدرک نشان مى‏دهد در اغلب موارد، شماره صفحات و مجلدات با واقعیت تطبیق نمى‏کند، و در مواردى از عبارت علماى شیعه برداشت نادرست دارد.

ما اکنون عبارت مرحوم مجلسى را مى‏آوریم تا روشن شود که خلاف آنچه به او نسبت داده شده، درست است. عبارت مرحوم مجلسى چنین است:

 «لعلّ الفرق بین الأئمة علیهم السلام و غیر أولی العزم من‏الأنبیاء أنّ الأئمة علیهم السلام نوّاب للرسول صلى الله علیه و آله لَا یبلغون إلّا بالنیابة و أمّا الأنبیاء و إن کانوا تابعین لشریعة غیرهم لکنّهم مبعوثون بالأصالة و إن کانت تلک النیابة أشرف من تلک».

__________________________________________________

 (1). بحارالانوار، ج 26، ص 82 (که در کتاب به اشتباه 28 آمده است).

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 283

 «شاید فرق امامت با نبوت پیامبرانِ غیر اولى العزم این است که امامان، جانشینان پیامبرند. احکام را به عنوان نایب پیامبر بیان مى‏کنند، ولى آن پیامبران هر چند تابعان شریعت پیامبران پیش‏اند، ولى به‏طور مستقیم از جانب خدا برانگیخته شده‏اند، چه بسا نیابت از پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏تواند اشرف از کسانى باشد که به‏طور مستقیم مبعوث گردیده‏اند.»

سپس جمله‏اى را که وى نقل کرده، یادآور شده ولى در ذیل مى‏گوید: «و لا یصل عقولنا إلى فرق بیّن بین النبوة و الإمامة».

با این بیان چگونه مى‏گوید شیعیان فرق زیادى میان پیامبران و امامان قائل نیستند؛ چه فرقى روشن‏تر از این که در نبوت واسطه نیست ولى در امامت واسطه هست.

در پایان یادآور مى‏شویم: گرد آورنده سؤالات چون دستش از بحث‏هاى قرآنى و کلامى کوتاه است و مقام امامت را یک منصب انتخابى از سوى مردم مى‏شمارد، نمى‏تواند تصور کند که مقام امامت- احیاناً- بالاتر از مقام نبوت و رسالت باشد، در حالى که واقعیت غیر این است. ابراهیم خلیل پس از طى مقام نبوت و رسالت و خلّت (دوستى)، در پایان عمر به مقام امامت رسید و خطاب آمد: إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً، و اگر در روایات مقام امامت از نظر شرف، مانند نبوت یا برتر از آن معرفى شده، به خاطر این آیه مبارکه است که امامت براى ابراهیم خلیل پس از نبوت واگذار شد و بسیار دور از فهم قرآنى است که امامت را در این آیه به معناى نبوّت بگیریم؛ زیرا در این آیه، خلیل الرحمان مقام امامت را براى ذرّیّه خود مى‏طلبد و مى‏گوید: قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 284

لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ و این جمله حاکى است او، هنگامى این درخواست را کرد که داراى ذریه و فرزند بود و دوران پیرى و کهنسالى‏اش را مى‏گذراند، پیامبر بود. بنابر این، مقام امامت چیزى فراتر از پیامبرى است که بعد از آن به او داده شده است، ولى در عین حال، چه بسا ممکن است فردى نبوت را داشته باشد ولى امام نباشد؛ مانند بیشتر انبیاى بنى اسرائیل، یا امام باشد و نبوت نداشته باشد؛ مانند ائمه اهل بیت علیهم السلام و گاهى هر دو مقام در یک نفر جمع شود؛ مانند پیامبران اولوا العزم از ابراهیم تا پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله.

در هر حال، این مسائل دقیق قرآنى و اعتقادى، جزو عقاید ضرورى نیست بلکه بحث‏هاى علمى است که نظرها در آن‏ها مى‏تواند متفاوت باشد.

گذشته از این‏ها، به خاطر وجود مطلبى در «بحارالأنوار» نسبت دادن آن به تمام شیعیان چیزى جز غرض ورزى نیست.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 285

                        پرسش 120

 

شیعه مى‏گوید: تعیین امام از جانب خدا لطف الهى است. اکنون که امام دوازدهم غایب است، چه لطفى نسبت به مسلمانان دارد؟

پاسخ‏

اوّلًا: چنین پرسشى پیشتر مطرح شد و پاسخ آن را گفتیم و از این همه پرسش تکرارى در شگفتیم که چرا مى‏خواهند شمار پرسش‏ها را بالا ببرند و چه بسا یک پرسش را به انواع گوناگون، بیست و پنج بار و شاید بیشتر تکرار کنند!

ثانیاً: لطف الهى، که یکى از مظاهر آن برانگیختن انبیا و اولیاست، زمینه مساعد لازم دارد. در صورت وجود زمینه، لطف الهى شامل حال مردم مى‏شود و خداوند فردى را به عنوان پیامبر اعزام یا به عنوان حجت خود معرفى مى‏کند. امّا اگر اصلًا زمینه پذیرش وجود نداشته باشد یا کم باشد، آشکار کردن امام و حجت خدا بر خلاف مصالح است و جریان در اظهار حضرت مهدى از این قرار است، تا زمینه امکان تشکیل حکومت واحد جهانى براى گسترش عدل الهى نباشد، حجت خدا آشکار نخواهد شد.

گذشته از این، در قرآن مجید دو نوع حجت معرفى شده؛ یکى‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 286

واضح و آشکار مانند موسى‏بن عمران، دومى پنهان و ناشناس؛ مانند مصاحب موسى که در برخى روایات خضر نامیده شده است. او حجت خدا بود و لطفش به مردم مى‏رسید ولى مردم هرگز او را ژنمى‏شناختند و خدا سه نمونه از لطف او را به موسى بن عمران ارائه کرد که داستان آن در سوره کهف «1» به تفصیل آمده است.

بنابراین، ناشناس ماندن حجت خدا، دلیلى بر فقدان لطف نیست.

چه بسا در لباس ناشناخته به فریاد مساکین و گرفتاران برسد و مشکلات بزرگ امّت را با سرانگشت تدبیر و دانش خود حل کند؛ چنان که مصاحب موسى چنین کرد.

__________________________________________________

 (1). کهف: 20 و 82.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 287

                        پرسش 121

 

شیعیان، امامان خود را معصوم مى‏دانند، آیا کارها و رفتارهایى مانند موارد زیر منافات با عصمت ندارد:

1. حسن‏بن على علیهما السلام در رفتن به جنگ قاتلان عثمان و انتقام خون او، با پدرش على علیه السلام مخالف بود.

2. حسین بن على مخالف صلح برادرش حسن با معاویه بود.

3. على علیه السلام مى‏گوید: از گفتن حق به من و ارائه مشورت عادلانه خوددارى نکنید.

پاسخ‏

پرسشگر تنها براى مطلب سوم مدرک ارائه کرده و دو مطلب نخست را مانند بیشتر ادعاهایش بى مدرک آورده است.

هیچ جوان شیعى با این سخنان بى سر و ته، که هیچ مدرک تاریخى ندارد، هدایت! نمى‏شود.

- امّا درباره نادرستى مطلب نخست: کافى است به تاریخ طبرى و غیره مراجعه شود. على علیه السلام وقتى آگاه شد که ابوموسى اشعرى در اعزام نیرو از کوفه به بصره کوتاهى مى‏کند و مردم را به قعود به جاى قیام فرا مى‏خواند، فرزندش حسن را همراه عماربن یاسر به کوفه فرستاد و حسن علیه السلام در اجتماع مردم خطابه پرشورى ایراد کرد و مردم را به کمک‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 288

امام زمان خود، دعوت نمود «1» و مشروح این قسمت در همه تواریخ هست. واقعاً جاى تأسف است که فردى، به این آشکارى، دروغى را به امام حسن علیه السلام نسبت دهد.

حسن بن على علیهما السلام همراه پدر، در صفّین مشغول نبرد و جنگ بود وقتى امام از مشارکت وى آگاه شد، فرمود: این جوان را از جنگ دور نگه‏دارید، مبادا نسل پیامبر خدا با کشته شدن وى قطع شود. «2»

- درباره مطلب دوم، جز این‏که بگویم کذب و دروغ است، چیزى نمى‏توان گفت. چون امام حسین علیه السلام در دوران امامت برادرش، اطاعت کامل داشت و پیرو امام زمان خود بود. تا زمانى که حسن‏بن على علیهما السلام زنده بود، کوچکترین اعتراضى به صلح نکرد؛ زیرا وظیفه‏اى جز پیروى از راه و روش امام خود نداشت. حتى پس از درگذشت حسن‏بن على در سال 50 قمرى تا فوت معاویه در سال 60 هجرى، حرکتى بر خلاف صلح انجام نداد.

درست زمانى که معاویه پیمان شکنى کرد و بر خلاف تعهدش، فرزند خود یزید را خلیفه مسلمانان معرفى کرد، امام مخالفت خود را با معاویه آغاز و از بیعت با یزید، به عنوان جانشین معاویه خوددارى نمود و نامه تندى به معاویه نوشت که در تاریخ منعکس است و در آن جرایم ده‏گانه معاویه را، که دل‏ها را تکان مى‏دهد، منعکس ساخت. «3»

__________________________________________________

 (1) تاریخ طبرى، ج 3، صص 499 و 500، ونیز الفتوح، ص 421، ترجمه مستوفى.

 (2) نهج البلاغه، خطبه 207.

 (3) نامه حضرت در «الامامة والسیاسه» ابن قتیبه، و بحارالأنوار آمده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 289

- درباره سخن امیرمؤمنان علیه السلام که مى‏گوید: «از گفتن حق و ارائه مشورت دریغ نورزید»، یادآور مى‏شویم که مشورت خواهى هرگز گواه بر عدم عصمت نیست. به این دلیل که خداوند پیامبر را مأمور مى‏کند که با مردم مشورت کند و مى‏فرماید: ... وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ .... «1» از این گذشته، این گونه مشورت‏ها، نوعى احترام گذاشتن و شخصیت دادن به کسانى است که پیامبر را در اهدافش یارى مى‏کردند و به تعبیر دیگر، درسى براى ماست که در کارهاى خود مشورت کنیم. نه این‏که پیامبر و على، نیازى به مشورت داشتند.

__________________________________________________

 (1) آل عمران: 8159.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 290

                        پرسش 122

 

علماى اهل سنت حرمین فتوا داده‏اند که کمک گرفتن از کافران در مقابل بعثى‏هاى مرتد، در حال ضرورت، جایز است. شیعیان چنین فتوایى را تقبیح کردند، در حالى که علّامه حلى در کتاب «منتهى المطلب فى تحقیق المذهب»، نقل مى‏کند که شیعیان، به جز طوسى، همه اجماع کرده‏اند که کمک گرفتن از ذمى‏ها براى جنگیدن با شورشیان جایز است. این تناقض را چگونه حل مى‏کنید؟

پاسخ‏

نظر طراح پرسش‏ها به اشغال سرزمین حرمین به وسیله نیروهاى ائتلاف غربى و در رأس آن‏ها آمریکا، به بهانه سرکوب کردن صدام و بعثى‏هاى متجاوز به کویت است.

در این مورد برخى از علماى شیعه از این فتوا انتقاد کرده، گفتند:

نمى‏توان از کافران براى سرکوب شورشیان کمک گرفت و این مطلب یک نظریه فقهى است که برخى از معترضان شیعه گفته‏اند و این مطلب کوچکترین منافاتى با گفتار علّامه حلّى ندارد.

این فقیه بزرگ، کمک گرفتن از کافران ذمّى را تجویز کرده، نه هر کافرى.

و به اصطلاح کمک گرفتن از کافرانى که تحت سلطه حکومت‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 291

اسلامى هستند و جزیه مى‏پردازند جایز دانسته است. پس مى‏توان از آن‏ها براى سرکوب شورشیان کمک گرفت، نه از کافران حربى و نه هر کافرى که کوچکترین اطاعتى از حاکم اسلامى ندارد. کجاى این دو حکم با هم متناقض است که نویسنده مدعى شده است.

- گذشته از نظریه فقهى و قطع نظر از این مسأله، علماى حرمین، که همان سلفى‏هاى تکفیرى (وهابیان) باشند، در عمل دچار تناقض شده‏اند.

آنان در گذشته بعثى‏ها را مرتد و خارج از اسلام خواندند و در زمان اعدام همین صدام، اشک تمساح ریختند که چرا رییس مسلمان یک کشور عربى را شب عید قربان به قتل رساندند؟!

به نظر شما چه کسى مرتکب تناقض شده است؟!

گذشته از این، وى حتى اسم کتاب را به جاى «منتهى المطلب فی تحقیق المذهب»، «منتهى الطلب» نوشته که نشانه عدم مراجعه به خود کتاب است و شاید اصلًا نمى‏داند این کتاب در کجا چاپ شده و چند جلد است؟!

البته عذر او واضح است. او تنها سایت‏ها را جستجو کرده و این سؤال‏ها را گرد آورده و ادعا دارد این پرسش‏ها مایه هدایت جوانان شیعه شده است!

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 292

                        پرسش 123

 

هریک از اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله ادعاى امامت نماید و چیزهاى خارق‏العاده‏اى که نشانگر صدق و راستگویى او است، ارائه کند، امامتش در نزد شیعیان ثابت مى‏شود. اما زید بن على با این‏که ادعاى امامت کرد، شیعان امامتش را نپذیرفتند و در مقابل، امامت را از آنِ مهدى غایب، که ادعاى امامت نکرد، دانستند؟!

پاسخ‏

اوّلًا: گرد آورنده پرسش‏ها شیعه شناس نیست؛ زیرا او شیعه امامیه را با شیعه زیدى اشتباه گرفته است. در مکتب شیعه امامى، امامت با تنصیص امام پیشین بر امام بعدى ثابت مى‏شود و چون امام سجاد علیه السلام بر امامت فرزندش امام باقر تنصیص کرده بود، پذیرفته شد، و هرگز جناب زید، دعوت به خویشتن نکرد. دعوت او به «الرضا من آل محمد» بوده و هرگز آن را بر خود تطبیق نکرد.

ثانیاً: در مکتب شیعه زیدى، شرط امامت، نشان دادن اعجاز نیست، بلکه شرط امامت فاطمى بودن و علم و شجاعت و دعوت به نفس است.

بنابراین، آنچه که به شیعیان نسبت مى‏دهد، با هیچ یک از دو فرقه تطبیق نمى‏کند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 293

                        پرسش 124

 

وقتى آیه إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اْلأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها ... «1» نازل شد، پیامبر بنى شیبه را فرا خواند و کلید کعبه را به آن‏ها داد. چرا در مورد خلافت على علیه السلام که براى همه مسلمانان مهم بود، چنین نکرد؟

پاسخ‏

این پرسش نیز تکرارى است. اما در این مورد مى‏توان گفت که پیامبر صلى الله علیه و آله در طول رسالت 23 ساله خود، به معرفى امیرمؤمنان به عنوان خلیفه پس از خویش پرداخت و در مواقع مختلف، او را ولىّ مؤمنان و وصىّ خود شناساند و همان‏گونه که در پاسخ پرسش چهل ونهم گفتیم، یکى از القاب آن حضرت «وصىّ» است و آخرین سفارش او درباره امام، در روز غدیر انجام گرفت که در یک جمع بیش از صد هزار نفرى رسماً ولایت و وصایت او را اعلام کرد و از مردم خواست که با وى بیعت کنند تا آنجا که شیخین نیز با او بیعت کردند و این جمله را گفتند: «بَخ بَخ لَکَ یَا عَلِیُّ، أَصْبَحْتَ مَوْلَایَ وَ مَوْلَى کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَة»؛ «خوش به حال تو على جان که سرور و مولاى هر مرد و زن با ایمان شده‏اى.» «2»

 

و چون در این مورد در گذشته سخن گفته‏ایم، به همین مختصر بسنده مى‏کنیم.

__________________________________________________

 (1). نساء: 58

 (2). المصنف نگارش ابن ابى شیبه، ج 12، ص 78، شماره حدیث 12167

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 294

                        پرسش 125

 

شیعیان حدیثى ساخته‏اند که در آن آمده است: لعنت خدا بر کسى که به لشکر اسامه نپیوندد و از آن باز ماند. آن‏ها با ساختن این حدیث، مى‏خواهند بر خلفا لعنت کنند ولى فراموش کرده‏اند که:

1. على علیه السلام یا در لشکر اسامه شرکت کرده، که در این صورت به امامت ابوبکر اعتراف کرده است. چون سربازِ فرماندهى شده که ابوبکر او را تعیین کرده است.

2. یا شرکت نکرده که در این صورت، مشمول همان دروغى مى‏شود که ساخته‏اند.

پاسخ‏

اولًا: باید گفت شیعیان این حدیث را نساخته‏اند، بلکه آن را علماى اهل سنت نقل کرده‏اند و شیعه به نقل آن‏ها اعتماد نموده و سخن گفته‏اند.

حدیث یاد شده را ابوبکر احمدبن عبدالعزیز جویرى در کتاب «السقیفة والفدک» و شهرستانى در ملل و نحل «1» و ایجى در «مواقف» آورده‏اند و غیر از او، ابن ابى الحدید و دیگران نیز آن را روایت کرده‏اند.

ثانیاً: پیامبر گرامى به اسامه مأموریت داد و بزرگان صحابه را زیر فرماندهى او قرار داد. در این هنگام زمزمه شکایت و اعتراض به پیامبر صلى الله علیه و آله‏

__________________________________________________

 (1). ملل و نحل، ج 1، مقدمه چهارم، ص 23؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 2، ص 20؛ المواقف، ج 3، ص 650

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 295

بلند شد که چرا یک جوان را سرپرست بزرگسالان کرده است. پیامبر در پاسخ گفت: این مطلب تازگى ندارد. در جنگ موته وقتى پدر او را فرمانده ساختم نیز اعتراض کردید. بالأخره به اسامه مأموریت داد هرچه زودتر مدینه را ترک کند و فرمود: لعنت خدا بر کسانى‏که از رفتن تخلف کنند. حال ببینید چه کسانى تخلف کردند. همین قدر یادآور مى‏شویم که امیرمؤمنان پرستار پیامبر صلى الله علیه و آله و مراقب درون خانه آن حضرت بود. او مأموریتى براى رفتن نداشت.

احمدبن عبدالعزیز جوهرى در کتاب «السقیفه» با سند خود چنین نقل مى‏کند که: پیامبر صلى الله علیه و آله اسامه را مأمور جهاد با رومیان کرد. وى و یارانش در حال آماده شدن براى حرکت بودند که پیامبر صلى الله علیه و آله از هوش رفت. سپس به هوش آمد و از حرکت اسامه سؤال کرد. گفتند در حال آماده شدن هستند. فرمود: هر چه زودتر سپاه را اعزام کنید. خداوند لعنت کند کسانى را که از سپاه اسامه عقب بمانند.

وى با پرچمى که یاران پامبر صلى الله علیه و آله پیش روى او بودند، از مدینه خارج شد و در لشکرگاه مدینه به نام «جرف» فرود آمد، در حالى که ابوبکر و عمر و اکثر مهاجران و برخى سران انصار؛ مانند اسیدبن حضیر و بشیر بن سعد در رکاب او بودند. ناگهان مردى از مدینه خود را به لشگرگاه رساند و گفت: پیامبر خدا در حال مرگ است. آنان بى‏درنگ به مدینه بازگشتند و اسامه را تنها گذاشتند.

حال چه کسانى مشمول این حدیث هستند؟

این که مى‏گوید: شیعیان این حدیث را درست کرده‏اند تا خلفا را لعن کنند، جریان درست به عکس است، بلکه حدیث بهترین دلیل بر

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 296

بیزارى از کسانى است که از دستور پیامبر صلى الله علیه و آله تخلف کردند، متخلف هرکه مى‏خواهد باشد.

دستور پیامبر صلى الله علیه و آله براى این بود که به هنگام رحلت وى، مدینه خلوت باشد و افرادى که مى‏توانند در مدینه وصیت پیامبر خدا را نادیده بگیرند از مدینه دور باشند و لذا مى‏بینیم شخصیت‏هایى را که در سقیفه، بازیگر و صحنه گردان بودند، در سپاه اسامه قرار داد. از مهاجر ابوبکر و عمر، و از انصار اسید بن حضیر و بشیر بن سعد، که هر چهار نفر در سقیفه زمام خلافت را به دست ابوبکر سپردند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 297

                        پرسش 126

 

شیعیان معتقدند نسخه‏اى از قرآن، به همان صورت که نازل شده، نزد على علیه السلام بوده است. اکنون پرسش این است که چرا على آن‏گاه که به خلافت رسید آن قرآن را بیرون نیاورد؟

پاسخ‏

این پرسش هم تکرارى است و پیش از این گفتیم‏که قرآن امیرمؤمنان با قرآن موجود کوچکترین اختلافى ندارد، جز در ترتیب سور. یعقوبى در تاریخ خود و شهرستانى در تفسیر «مفاتیح الاسرار»، ترتیب سوره‏هاى قرآنى که نزد امام على است را آورده‏اند.

امّا این که چرا على آن را بیرون نیاورد، به خاطر این بود که قرآن موجود در تمام سرزمین اسلامى منتشر شده بود و شایسته نبود قرآن دیگرى که تنها از نظر ترتیب سوره‏ها اختلاف دارد، در معرض مردم قرار گیرد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 298

                        پرسش 127

 

شیعیان ادعا مى‏کنند که اهل‏بیت پیامبر را دوست دارند. امّا نسب برخى از خاندان اهل بیت را انکار کرده‏اند؛ مانند دختران پیامبر؛ رقیه و امّ کلثوم، عباس عموى پیامبر و فرزندانش را از اهل بیت بیرون کرده‏اند و همچنین زبیر را از خاندان پیامبر نمى‏دانند و بسیارى از فرزندان فاطمه؛ مانند زیدبن على و فرزندش یحیى و ابراهیم و جعفر فرزندان موسى کاظم را دوست نمى‏دارند، چرا؟

پاسخ‏

طرح کنندگان پرسش میان «اهل بیت» وارد در قرآن و «بنى هاشم» خلط کرده‏اند. اهل بیت پیامبر، که قرآن از طهارت آن‏ها از گناه و نافرمانى خبر داده، طبق نقل مسلم در صحیح خود منحصر به چهار نفر است و خود گرد آورنده پرسش‏ها در پرسش شماره 32 نیز به این حقیقت اعتراف کرده است.

بنابراین، تقصیر از شیعه نیست، بلکه نتیجه گفتار پیامبر است.

و در مورد بنى هاشم باید گفت: همه کسانى که در آنجا نامشان آمده، از بنى‏هاشم هستند و همه آن‏ها حقوقى خاص دارند که یکى از آن‏ها تحریم صدقه بر آن‏ها است.

امّا اینکه مى‏گوید: شیعه برخى از فرزندان فاطمه را دوست نمى‏دارد! گفتارى نسنجیده است. تمام فرزندان فاطمه؛ چه آنان که اسم‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 299

برده و چه آنان‏که اسم نبرده، همگى ذرّیه فاطمه به شمار مى‏آیند ولى ذریه بودن براى نجات یافتن کفیات نمى‏کند. هرگاه یکى از فرزندان فاطمه علیها السلام از صراط مستقیم جدا شود، انتساب آنان به فاطمه علیها السلام سودى نخواهد داشت. خداوند در پاسخ درخواست حضرت نوح که براى نجات فرزندش از غرق شدن گفت: رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی ... مى‏فرماید: یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ .... «1»

و امّا آیا رقیه و زینب، دختران پیامبر بودند یا ربیبه آن حضرت؟ این یک مسأله تاریخى است و ارتباطى به عقاید ندارد و در این مورد محققان بررسى‏هایى انجام داده‏اند.

__________________________________________________

 (1). هود: 46

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 300

                        پرسش 128

 

شیعیان همه اهل بیت در قرن نخست را کافر مى‏دانند؛ زیرا در روایات آن‏ها آمده است: پس از پیامبر، جز سه نفر، مرتد شدند.

پاسخ‏

این پرسش نیز مانند پرسش‏هاى دیگر تکرارى است و پاسخ آن را مکرر گفته‏ایم و در اینجا به پاسخى مختصر و فشرده بسنده مى‏کنیم:

تنها شیعه نیست که مى‏گوید همه مسلمانان جز اندکى از آنان، مرتد شدند بلکه روایات اهل سنت که تعداد آن‏ها بیش از ده مورد است، مى‏گوید: پس از پیامبر صلى الله علیه و آله انبوهى از اصحاب مرتد شدند و جز افراد انگشت شمار، از آن‏ها در راه راست باقى نماند و ما در آغاز کتاب همه این روایات را با ترجمه آورده‏ایم. اکنون باید پرسید: کدام یک از دو گروه باید پاسخگوى این پرسش باشند؟!

ما همه صحابه پیامبر را، که برخى از آن‏ها پیشگامان تشیع بودند، محترم مى‏شماریم، چه بشناسیم و چه نشناسیم؛ زیرا نور الهى را مشاهده کرده‏اند، مگر آن‏که دلیل قاطع بر انحراف و خلاف کارى آنان اقامه شود و این یک حکم عادلانه است که قرآن ما را به آن دعوت کرده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 301

                        پرسش 129

 

حسن‏بن على علیهما السلام با این‏که یاوران و لشکر فراوان داشت با معاویه صلح کرد ولى برادرش حسین بن على با این‏که افرادش کم بودند و مى‏توانست صلح کند، جنگید. لابد کار یکى از این دو اشتباه بوده و شیعیان بعضى از افراد برجسته اهل بیت علیهم السلام را کافر مى‏دانند؛ مانند عباس و پسرش عبداللَّه و شیعیان با دختران پیامبر غیر از فاطمه کینه مى‏ورزند و مى‏گویند آن‏ها دختران پیامبر نیستند، پس کجاست آن محبت اهل بیت علیهم السلام که ادعا مى‏کنند؟

پاسخ‏

گردآورنده پرسش‏ها چنان دست پاچه بوده که دو سؤال غیر مربوط به هم را یک‏جا آورده است:

1. چرا حسن بن على صلح را برگزید و امام حسین جنگ را؟ آیا یکى از این دو اشتباه نبود؟

2. شیعیان برخى از اهل بیت را دوست نمى‏دارند و مى‏گویند: وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِیلًا در باره عباس نازل شده است ... و عبداللَّه پسر عباس را کافر مى‏دانند و در کتاب کافى جمله‏اى آمده است که او را جاهل و بى خرد مى‏شمارد.

در رجال کشى نیز به دو فرزند عباس؛ با نام‏هاى عبداللَّه و عبیداللَّه لعن شده است.

درباره پرسش نخست، که تکرارى نیز هست، بارها پاسخ گفتیم، و

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 302

اکنون یادآور شدیم که ممکن است شرایط در اختلاف روش مؤثر باشد؛ چنان که پیامبر صلى الله علیه و آله در حدیبیه صلح کرد و حتى حاضر شد لقب رسول‏اللَّه از کنار نامش پاک شود ولى همان پیامبر صلح بود که سال بعد مکه را با قدرت نظامى فتح کرد.

گرد آورنده پرسش‏ها خود را سلفى معرفى مى‏کند. سلفى‏ها صحابه را عادل و پاکدامن مى‏دانند که گردى بر دامان آن‏ها نمى‏نشیند. آیا صحیح است که همین سلفى‏ها دو فرزند محبوب پیامبر را و دو گل خوشبوى ایشان و سرور جوانان اهل بهشت و مطهر از هر نوع رجس را که در رأس صحابه قرار دارند، «1» به خطا متهم کنند؟!

درباره مطلب دوم که آیه وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى‏ ... را در حق عباس، از رجال کشى (ص 53)، و اصول کافى «2»

 نقل کرده، یادآور مى‏شویم: رجال کشى این مطلب را به سندى که در رأس آن «جعفر بن معروف» قرار دارد، نقل کرده و جعفربن معروف به اتفاق علماى رجال توثیق نشده است. «3»

و روایتى که از کافى نقل کرده، راوىِ آن حسن بن عباس‏بن حریش است که به اتفاق علماى رجال، ضعیف است و روایات او کاملًا بى ارزش مى‏باشد.

شگفت اینجاست‏که محقّق کتاب‏کافى درپاورقى‏روایت حسن‏بن عباس را تضعیف کرده است، لیکن طراح سؤال اصلًا به پاورقى توجه ننموده و یا عمداً چشم پوشى کرده است.

__________________________________________________

 (1). فتح البارى، ج 7، ص 94، حدیث 3749؛ مستدرک حاکم، ج 2، ص 166؛ مسند احمد، ج 36، ص 111، حدیث 21777

 (2). ج 1، ص 247

 (3). معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 235

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 303

حال چگونه مى‏توان با روایتى که به وسیله دو نفر ضعیف و غیر موثق نقل شده، بر شیعیان خرده گرفت؟

و نیز مى‏گوید: کشى گفته است امیرمؤمنان در دعاى خود مى‏گفت:

 «اللهمّ العن ابنَی فلان» و مقصود از آن، عبداللَّه بن عباس و عبیداللَّه بن عباس است! گفتنى است این حدیث به وسیله محمدبن سنان نقل شده که علماى رجال او را تضعیف کرده‏اند. «1»

کسانى که این پرسش‏ها را مطرح مى‏کنند، قصد تحقیق و واقع گرایى ندارند. دنبال روایات ضعیف مى‏گردند که خود علماى شیعه آن‏ها را رد کرده‏اند و آن‏ها را دستاویز خود قرار مى‏دهند و به گفته مَثَل معروف نیمه خالى لیوان را مى‏نگرد و از نیمه پر آن چشم مى‏پوشد؛ مثلًا اگر رجال کشى روایاتى در ذمّ عبداللَّه بن عباس نقل کرده، روایات مدح و ستایش را نیز آورده است. چگونه است که فقط به بخش ذمّ آن توجه کرده و از بخش مدح چشم پوشى شده است؟

بالاتر از آن، علماى شیعه در کتاب‏هاى رجالىِ خود، به بزرگوارى و جلالت و اخلاص عبداللَّه بن عباس نسبت به امیرالمؤمنین على‏بن ابى‏طالب تصریح کرده‏اند. علاقه‏مندان مى‏توانند در این مورد به معجم رجال الحدیث مراجعه کنند. «2»

و امّا این‏که رقیه و زینب، دختران واقعى پیامبر بودند یا ربیبه او، بحثى است تاریخى و در مورد آن مفصل بحث گردیده که ارتباط به عقاید شیعه و وهابیت ندارد.

__________________________________________________

 (1). رجال کشى، ص 52

 (2). معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 235

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 304

                        پرسش 130

 

در زمان ابوبکر، على علیه السلام در جنگ با مرتدان شرکت نمود و کنیزى از افراد اسیر شده بنى حنیفه بهره او شد که بعدها از او صاحب فرزندى به نام محمدبن حنفیه شد. از این مطلب برمى‏آید که از دیدگاه على، خلافت ابوبکر به حق بوده، اگر نبود، على علیه السلام در آن شرکت نمى‏کرد؟!

پاسخ‏

دراین سخن، دروغى قطعى و اشکالى تاریخى وجود دارد:

1. مشارکت على در جنگ‏هایى که در دوران خلفا صورت گرفت، در هیچ تاریخى نیامده و این دروغ قطعى است که على در جنگ با مرتدان شرکت کرد.

موقعیت او بالاتر از آن بود که به صورت یک سرباز معمولى در نبردها حضور یابد. اگر از وجود او استفاده مى‏شد، همان جنبه مشاورت بود.

2. و امّا اشکال تاریخى در این قضیه آن است که مى‏گوید:

 «کنیزى از افراد اسیر شده بنى حنیفه بهره او شد!»

در نقل‏هاى تاریخى، در باره این مسأله سه قول است:

* مادر محمد بن حنفیه، زنى بود به نام «خوله» دختر جعفربن قبیس. او سهم ابوبکر بود که به على داد.

* مداینى مى‏نویسد: پیامبر خدا امیر مؤمنان را براى جهاد به یمن فرستاد و آن حضرت بر بخشى از کنیزان دست یافت، که «خوله» در میان آن‏ها بود و سهم آن حضرت شد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 305

* بلاذرى مى‏نویسد: بنى‏اسد در دوران خلافت ابوبکر بر بنى‏حنیفه یورش بردند و خوله را اسیر کردند و به مدینه آوردند و على او را خرید.

وقتى خبر به خویشان او رسید، به مدینه آمدند و على آن‏ها را شناخت و از مظلومیت آن‏ها آگاه شد و خوله را آزاد کرد و آنگاه با وى تزویج نمود. «1»

باید گفت این پرسش جدیدى نیست. آن را از امام باقر علیه السلام نیز پرسیده‏اند، که چگونه جد بزرگوارتان امامت شیخین را قبول نداشت، امّا با اسیرى از اسیران آنان به نام خوله ازدواج کرد؟! امام باقر علیه السلام فرمود: من پاسخ شما را نمى‏گویم این موضوع را از جابر بن عبداللَّه انصارى بپرسید که خود او در واقعه حاضر بوده است. آنان سراغ جابر رفتند. او گفت: من فکر مى‏کردم که مى‏میرم و کسى این حقیقت را از من نمى‏پرسد. بشنوید و فرا گیرید: اسیران را حاضر کردند و خوله حنفیه وارد شد. به مردم نگریست، آنگاه به سوى قبر پیامبر رفت و نالید و آه کشید و با صداى بلند گریست و گفت: سلام من بر تو اى پیامبر خدا و بر اهل بیت تو. این امت تو ما را مانند اهل «نوبه» و «دیلم» اسیر کردند. ما گناهى جز این نداشتیم که دوستان اهل بیت تو بودیم. وقتى بر سر ما ریختند، گفتیم چرا ما را اسیر مى‏کنید؟ ماکه شهادتین مى‏گوییم؟ گفتند: زکات نداده‏اید. گفتیم: مردان ما زکات نداده‏اند، زنان چه تقصرى دارند؟ در اینجا ساکت شدند گویى سنگ در دهان دارند. «2»

حال چگونه مى‏توان به وسیله این ماجراى تاریخى، با داشتن اقوال مختلف، بر یک مطلب اعتقادى استدلال کرد؟

__________________________________________________

 (1). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 1، صص 246- 243؛ بحارالانوار، ج 42، صص 87- 84؛ تنقیح المقال، جزء دوم، شرح حال محمد بن حنفیه؛ قاموس الرجال، ج 9، ص 246

 (2). خرایج راوندى، صص 92- 90؛ بحارالأنوار، ج 42، صص 85- 82

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 306

                        پرسش 131

 

از امام صادق علیه السلام اقوال متعارضى نقل گردیده است؛ مثلًا در مورد چاه آبى که در آن نجاست بیفتد؛ یک بار گفته است: چاه آب چون دریاست، نجس نمى‏شود. بار دیگر فرموده: همه آب چاه باید کشیده شود. بار دیگر گفته است: هفت یا شش دلو از آبِ آن بکشید.

این روایات متعارض را چگونه مى‏توان جمع کرد؟

پاسخ‏

اوّلًا: روایت از امام صادق علیه السلام نیست بلکه از امام رضا علیه السلام است.

ثانیاً: نفرمود آب چاه مانند آب دریاست، بلکه فرمود: آب چاه آب فراوان است و چیزى آن را فاسد نمى‏کند. مگر این‏که رنگ و بو و مزه آن تغییر کند.

ولى در عین حال، اگر در برخى از روایات آمده است: «در صورتى که در میان چاه موشى افتاد چند دلو از آن کشیده شود»، از باب استحباب و پاکیزگى بیشتر است. چه بسا چیزى از نظر شرع پاک باشد ولى دلنشین‏تر آن است که چند دلوى از آن بیرون کشیده شود.

و امّا این‏که در برخى از موارد، به شش دلو و در برخى هفت و در برخى کمتر اشاره شده، به خاطر تنوع آلودگى‏ها است. مسلماً جایى‏که موش در چاه بمیرد، آلودگى آن غیر از گنجشگ مرده است. و آلودگى حیوان کوچک غیر از آلودگى حیوان بزرگ است و آلودگى حیوان‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 307

نجس‏العین غیر از آلودگى حیوان حلال گوشت و پاک است.

در هر حال این یک مسأله فقهى است. تا انسان فقیه نباشد، از مفاد روایات و کیفیت جمع آنان آگاه نمى‏شود.

شگفت این‏که در پایان مى‏گوید: «بر اثر اختلاف روایات، مذهب امام صادق از میان مى‏رود».

یادآور مى‏شویم که امام صادق علیه السلام در فقه مذهب خاصى ندارد. او بازگو کننده احکام الهى است، بدون آن‏که در احکام اجتهاد کند، اگر اختلاف در نقل، مایه نابودى مذهب امام صادق علیه السلام است، پس مذهب شافعى باید از بیخ و بن از میان رفته باشد؛ زیرا شافعى پیش از آن‏که به مصر رود آرایى دارد و بعد از آن آرایى دیگر. از خود ابوحنیفه در یک مسأله آراى مختلف نقل شده است. پس مذهب امام شافعى و مذهب ابوحنیفه از بین رفته است؟!

این هوچى‏گرى‏ها و رجز خوانى‏ها براى مراکز غیر علمى است، نه مراکز فقهى که با ضوابط دقیق، حکم شرع را از روایات استخراج مى‏کنند. افزون بر آن، این امور را نمى‏توان مدرک اعتقادى قرار داد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 308

                        پرسش 132

 

کتاب‏هاى مورد اعتماد نزد شیعه، وسائل شیخ حرّ عاملى (متوفاى 1104) و بحارالأنوار مجلسى (متوفاى 1111) و مستدرک الوسائل طبرسى (متوفاى 1320) هستند. تمام این کتاب‏ها متأخرند. اگر این احادیث را از طریق سند جمع کرده‏اند، پس تا آن زمان نوشته نشده بود؟ عاقل چگونه به روایاتى اعتماد مى‏کند که طى 11 تا 13 قرن نوشته شده بودند؟

پاسخ‏

اوّلًا: کتاب‏هاى معتبر، چهار کتاب زیر است:

1. کافى، تألیف شیخ کلینى (متوفاى 329).

2. کتاب من لایحضره‏الفقیه، تألیف شیخ صدوق (متوفاى 381).

3. تهذیب الأخبار، تألیف شیخ طوسى (متوفاى 460).

4. الاستبصار فی ما اختلف فیه الأخبار، تألیف شیخ طوسى (متوفاى 460).

البته این چهار کتاب، جزو جوامع دست دوم شیعه است و مؤلفان این کتاب‏ها روایات آن‏ها را از جوامع اولیه شیعه با اسانید صحیح و قطعى جمع کرده‏اند که در قرن دوم و سوم هجرى نوشته شده‏اند، مانند:

1. الجامع نوشته احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى (متوفاى 221).

2. المحاسن، نوشته احمد بن محمد بن خالد برقى (متوفاى 272)

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 309

3. نوادرالحکمه، نوشته محمدبن احمدبن عمران اشعرى (متوفاى 293).

از این گذشته، 400 رساله که اصل نامیده مى‏شده، به وسیله شاگردان امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیهم السلام نوشته شده که از مدارک دست اول جوامع حدیثى در شیعه است.

بنابراین، کتاب‏هایى که او نام برده، هر چند جزو کتب معتبر هستند، ولى اساس آن‏ها را کتاب‏هاى پیشین تشکیل مى‏دهد و کتاب‏هایى که او نام برده، در مقابل این کتاب‏ها، مانند جامع الأصول ابن اثیر جزرى یا کنزالعمال متقى هندى در برابر کتاب‏هایى، مانند صحاح شش گانه در جهان اهل سنّت است که در حقیقت کتاب‏هاى متأخر نوعى دسته بندى و گردآورى جدید از کتاب‏هاى پیشین است.

                        پرسش 133

 

روایاتى در کتاب‏هاى شیعه هست که با روایات اهل سنت در زمینه عقاید و نپذیرفتن بدعت‏ها مطابق است، ولى شیعیان آنها را به بهانه این که از روى تقیه صادر شده، کنار مى‏گذارند، چرا؟

پاسخ‏

ادّعا کارى است آسان و ارائه دلیل امرى است مشکل. کدام روایت در کتب شیعه، در مورد عقاید و بدعت‏ها وارد شده و هماهنگ با روایات اهل سنت بوده، ولى علما آن را بدون دلیل کنار گذاشته‏اند؟!

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 310

                        پرسش 134

 

صاحب نهج البلاغه نقل مى‏کند: على علیه السلام ابوبکر و عمر را ستوده است؛ چنان‏که از على‏بن ابى طالب نقل مى‏کند که درباره ابوبکر گفت: او در حالى که پاک بود و عیب اندکى داشت از دنیا رفت. خیر دنیا را به دست آورد و پیش از آن که گرفتار شرّ آن شود از دنیا رفت. او اطاعت الهى را به جا آورد و به گونه‏اى شایسته تقواى الهى را رعایت کرد.

 (نهج البلاغه، ص 350، تحقیق صبحى صالح).

پس چرا شیعیان اصحاب را عیب جویى مى‏کنند آیا على علیه السلام جز آنچه در دلش بود اظهار مى‏کرد؟

پاسخ‏

گرد آورنده پرسش‏ها به خطبه 223 نهج البلاغه نظر دارد که با جمله «لِلَّهِ بِلَادُ فُلَانٍ» آغاز شده است و در آنجا نه اسمى از ابوبکر آمده و نه اسمى از عمر، بلکه کلمه «فلان» ذکر شده است.

اوّلًا: این خطبه را مغیرة بن شعبه که از دشمنان خاندان على است نقل کرده و نمى‏تواند معتبر باشد.

ثانیاً: شارحان نهج البلاغه در بیان مقصود از «فلان» نظرات مختلفى دارند:

1. قطب الدین راوندى مى‏گوید: حضرت در مقام ستایش بعضى از بزرگان از اصحاب خود است که بعد از پیامبر خدا آلوده فتنه نشدند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 311

2. ابن ابى الحدید مى‏گوید: مقصود عمر بن خطاب است.

3. طبرى مى‏گوید: این جمله‏ها مربوط به دختر «ابى حثمه» نوحه‏گر مدینه است، نه على بن ابى طالب.

وقتى عمر درگذشت، دختر ابى حثمه این جمله‏ها را در رثاى وى گفت و گریست. مغیره مى‏گوید: وقتى عمر را به خاک سپردند، به خانه على آمدم تا از او درباره عمر چیزى بشنوم. على از خانه بیرون آمد، در حالى که غسل کرده و آب غسل را از سر و روى خود مى‏گرفت. فرمود:

خدا ابن خطاب را رحمت کند.

دختر ابى حثمه راست گفت: او خیر خلافت را با خود برد و از شر آن نجات یافت، به خدا سوگند این گفتار مال او نیست، بلکه به او گفته‏اند که این‏ها را بگوید. مقصود از شرّ خلافت، اوضاع ناگوارى است که در دوران عثمان پیدا شد.

4. ابن شبّه از عبداللَّه بن مالک نقل مى‏کند که ما با على علیه السلام از دفن عمر برگشتیم، امام وارد خانه شد. غسل کرد. سپس از خانه خارج شد و قدرى سکوت نمود. سپس گفت: خدا به نوحه گر عمر خیر دهد که گفت:

 «وَا عُمَراه! أَقَامَ اْلأَوَد، وا عمراه! ذهبَ نَقِیَّ الثَّوبِ قَلِیلَ الْعَیبِ»؛ به خدا سوگند او از این جمله‏ها خبر نداشت، بلکه به او آموختند که چنین بگوید. «1» به خدا سوگند عمر خیر خلافت را درک کرد و شر را بعد از خود بر جاى نهاد.

نتیجه مى‏گیریم که اولًا موصوف به این کلمات در کلام على علیه السلام‏

__________________________________________________

 (1). تاریخ المدینة المنوره، ج 3، ص 941، تحقیق فهیم محمد شلتوت.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 312

مشخص نیست و در نهج البلاغه تنها کلمه «فلان» آمده است.

از آن گذشته، طبق نقل طبرى و ابن شبّه، روشن شد که تمام این جمله‏ها ساخته و پرداخته رجال سیاسى بود که به نوحه‏گر آموخته بودند درباره مرگ عمر چنین بگوید.

دقت در مجموع الفاظ نهج البلاغه حکایت مى‏کند که حضرت از آینده‏اى تاریک، که دامنگیر عثمان شد، خبر مى‏دهد و چندان نظرى به ستایش فرد مورد نظر ندارد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 313

                        پرسش 135

 

شیعیان امامان خود را معصوم مى‏دانند، ولى روایات زیادى درباره سهو و خطاى ائمه رسیده است.

علّامه مجلسى مى‏گوید: مسأله خیلى مشکل است چون اخبار و نشانه‏هاى زیادى بر این دلالت مى‏کند که سهو و فراموشى از آن‏ها سر مى‏زده است!

پاسخ‏

مسأله سهو امامان، به‏سان سهو پیامبر صلى الله علیه و آله قرن‏هاست مورد بحث و گفتگو است. رأى مشهور در میان امامیه این است که فرد معصوم همان‏طور که از گناه مصون است، از خطا و اشتباه نیز به دور است؛ زیرا اشتباه و خطا در امور زندگى، کم کم سبب مى‏شود که مردم به عصمت آنان در تبلیغ احکام نیز شک و تردید کنند.

اهل سنّت نقل مى‏کنند که پیامبر نماز چهار رکعتى را دو رکعت خواند. پس از فراغ از نماز، یکى از اصحاب به نام ذوالیدین به حضرتش عرض کرد: آیا نماز را شکسته خواندى یا دچار فراموشى شدى؟ پیامبر در پاسخ گفت: هیچ یک از این دو در کار نبود.

از این جهت، گروهى از اهل سنت معتقدند که پیامبر صلى الله علیه و آله در غیر امور دینى سهو و اشتباه مى‏کند عین این سؤال در مورد امامان، مطرح است.

بزرگان شیعه؛ مانند شیخ مفید، از شخصیت‏هایى است که هر نوع سهو و

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 314

خطا را از امامان نفى مى‏کند و روایاتى را که در این مورد وارد شده، خبر واحد مى‏داند که نمى‏توانند مدرک عقیده باشند و افرادى از امامیّه که درباره پیامبر و امام، معتقد به سهو هستند، به شدت مورد انتقاد قرار مى‏گیرند. «1»

مرحوم مجلسى نیز یادآور مى‏شود که مشهور در میان امامیه این است که از آن حضرات سهوى صادر نشده و دلایل آن‏ها را نقل مى‏کند؛ به‏ویژه یادآور مى‏شود که امام پیوسته به وسیله روح القدس یارى مى‏شود و او بازدارنده از سهو و خطا است.

سپس در آخر مى‏گوید: من در این مسأله چیزى نمى‏گویم؛ زیرا هر دو طرف براى خود دلایلى دارند.

در پایان یادآور مى‏شویم که عصمت انبیا و اولیا در مسائل مربوط به تبلیغ رسالت و بیان احکام الهى و معارف، جاى بحث و گفتگو نیست و اگر سخنى هست، درباره امور جزئى زندگى است که ارتباط به دین و تربیت ندارد.

__________________________________________________

 (1). شرح عقاید صدوق، ص 66

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 315

                        پرسش 136

 

امام یازدهم شیعیان، بدون داشتن فرزند درگذشته‏است. بنابراین، به‏خاطر این‏که پایه‏هاى مذهب امامى درهم شکسته نشود، فردى به نام عثمان، به دروغ گفت که امام عسکرى فرزندى داشته که در چهار سالگى پنهان شده است، چگونه شیعیان سخن او را قبول مى‏کنند؟

پاسخ‏

به یاد سخن حافظ افتادم که مى‏گوید:

 «خود مى‏کشى و خود تعزیه مى‏خوانى حافظ!»

این فرد هم مدعى است و هم دادستان و هم قاضى!

ادعا مى‏کند که امام عسکرى فرزندى نداشت (به چه دلیل؟) دلیلش جز ادعاى خود او چیزى نیست.

ادعا مى‏کند: جناب عثمان بن سعید، راوى این داستان است که امام عسکرى فرزندى داشته و در چهار سالگى غیبت نموده است و او دروغ گفته است (به چه دلیل؟) ادعاى خود او دلیل آن است.

این سؤال هم تکرارى است و ما در سؤال‏هاى 82 و 83 به آن پاسخ گفتیم.

قاطبه علماى شیعه و متجاوز از 40 تن از محدثان و محققان اهل سنت، تولد حضرت را از امام عسکرى با نام و نشان نقل کرده‏اند و حتى گروهى از شیعیان در حیات حضرت امام عسکرى علیه السلام فرزند بزرگوار

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 316

ایشان را ملاقات کرده و گزارش داده‏اند و مشروح این ملاقات‏ها در کتاب‏هاى زندگى ائمه مذکور است. عثمان بن سعید نیز فقیه وارسته‏اى است که اگر بالاتر از عدالت مقامى براى غیر امام متصوّر بود، ما نیز براى او قائل مى‏شدیم ولى اثبات ولادت امام مهدى علیه السلام تنها به روایت او بستگى ندارد.

به هر حال چون از این پرسش در گذشته پاسخ گفته‏ایم، به همین مقدار بسنده مى‏کنیم.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 317

                        پرسش 137

 

شیعیان همیشه به مروان بن حکم حمله مى‏کنند و هر زشتى را به او نسبت مى‏دهند، سپس در کتابهایشان روایت مى‏کنند که حسن و حسین پشت سر مروان نماز مى‏خوانده‏اند!

پاسخ‏

این شیعه نیست که مروان بن حکم را لعن مى‏کند، بلکه پیامبر است که او و پدر او را لعن کرده است. ابن عساکر نقل مى‏کند: عبداللَّه‏بن زبیر بالاى منبر، در کنار مسجدالحرام گفت: به خداى این خانه و بلد حرام، حَکَم بن عاص و فرزندش (مروان)، از زبان محمد صلى الله علیه و آله لعنت شده‏اند.

آن‏گاه که مروان با یزید فرزند معاویه بیعت کرد و گفت: این سنت ابى بکر و عمر است. عبدالرحمان گفت. این سنت هرقل و قیصرهاى مردم است که سلطنت موروثى بنا نهادند. تو هم خلافت را موروثى پى‏ریزى کردى.

سرانجام عایشه از سخن مروان آگاه شد و گفت: پیامبر خدا بر پدر او، آن‏گاه که در پشت پدرش بود، لعنت کرد. «1»

حاکم در مستدرک نقل مى‏کند هرکس که داراى فرزندى مى‏شد، به حضور پیامبر مى‏آوردند. وقتى مروان متولد شد، او را حضور رسول خدا آوردند، فرمود: «الْوَزَغُ بْنُ الْوَزَغِ الْمَلْعُونُ بْنُ الْمَلْعُونِ»؛ «این، قورباغه‏اى‏

__________________________________________________

 (1). مستدرک حاکم، ج 4، ص 481؛ تفسر قرطبى، ج 18، ص 197، و منابع دیگر.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 318

فرزند قورباغه دیگر و ملعونى زاده ملعون دیگر است». «1»

 

و نیز ابن اثیر در اسد الغابه نقل مى‏کند: روزى چشم پیامبر خدا بر حَکَم بن عاص افتاد. گفت: واى بر امت محمد از تو و از فرزندانت. «2»

بنابراین، شیعه از پیامبر پیروى مى‏کند و روایات او را نقل و به آنها عمل مى‏کند و با دوستان او دوست و با دشمنانش، دشمن است. ولى شما از اموى‏ها حمایت مى‏کنید که دشمنان پیامبر و اهل بیت پیامبر بودند. حال کدام یک از ما اهل سنّت و کدام یک اهل بدعت هستیم؟

و امّااینکه مى‏گوید: حسنین پشت سر مروان نماز خوانده‏اند و آن را به بحارالأنوار نسبت مى‏دهند، نسبتش کاملًا بى اساس است و در کتاب مذکور در آن قسمت که وى ذکر کرده چنین مطلبى نیست.

و امّا این‏که فرزندان على با نوه‏ها و ذریه مروان ازدواج کرده‏اند، پاسخ آن را بارها گفتیم.

__________________________________________________

 (1). مستدرک حاکم، ج 4، ص 479

 (2). اسدالغابه، ج 4، ص 348

 

1. اصول کافى، ج 1، ص 35، باب روایة الکتب، حدیث 14

 

1. در کتب حدیث، خصائص نسائى، ص 84، حدیث 73 و سنن ترمذى، ج 5، ص 275، حدیث 3090؛ مستدرک حاکم، ج 4، ص 178 وغیره این مطلب را آورده 3 اند.

 

1. الفقیه، ج 2، باب نوادر الحج، ص 519، شماره 3112

 

1. الغدیر، ج 1، ص 41- 311

 

1. تاریخ دمشق ابن عساکر، ج 3، ص 83، چاپ دوم؛ مستدرک حاکم 3، ص 107؛ الریاض النضرة، ج 3، ص 165

 

1. النجم: 38

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 319

                        پرسش 138

 

شیعیان در داستان‏هاى زیادى مى‏گویند: وقتى مهدى به دنیا آمد، پرندگانى از آسمان بر او فرود آمدند که بالهایشان را بر سر و صورت و بدن او مى‏مالیدند، سپس پرواز مى‏کردند. پدرش آن‏ها را فرشتگان آسمانى معرفى کرد، سپس نتیجه مى‏گیرد وقتى فرشتگان یاوران او هستند چرا مى‏ترسد و در سرداب پنهان شده است؟

پاسخ‏

اولًا: این حدیث اگر هم در کتاب روایى باشد با واقعیت تطبیق نمى‏کند؛ زیرا پدرش اصرار مى‏ورزید که تولد وى پنهانى باشد و جز خودش و مادر و عمه‏اش حکیمه خاتون در هنگام تولد نبود، فرود آمدن پرندگان با کتمان ولادت سازگار نیست.

ثانیاً: این مطلب شدیدتر از چیزى نیست که شما درباره پیامبر اسلام نقل مى‏کنید که رسول گرامى در دوران کودکى، در خانه حلیمه بود که فرشتگان سینه او را شکافتند و قلب او را به آسمان بردند و پس از مدتى باز گرداندند. مهم این عبارات جاهلانه است که در آخر مى‏گوید: «اگر چنین یاورانى دارد، چرا در سرداب پنهان شده است؟»

بدیهى است، ظهور آن حضرت شرایطى لازم دارد؛ از جمله آمادگى جهان براى پذیرش یک نداى الهى و حکومت واحد جهانى است و تا این آمادگى نباشد، ظهورى تحقق نخواهد یافت.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 320

از این گذشته، حضرتش در سرداب پنهان نشده بود بلکه سرداب معبد آن حضرت بوده و سپس حضرت در سرداب دیده نشد و همان‏طور که مسیح از میان مردم برگرفته شد، حضرتش نیز از میان مردم برگرفته شد ولى در میان مردم زندگى مى‏کند و او را نمى‏شناسند.

یارى رساندن فرشتگان براى حضرت مهدى بالاتر از یارى رساندن فرشتگان در جنگ بدر بر پیامبر اسلام نیست. آیا تنها همین یارى رساندن کافى بود که پیامبر دیگر شرایط و تاکتیک‏ها را رعایت نکند؟! و عجیب این‏که با داشتن چنین یاورانى، در جنگ احد هفتاد کشته داد و فرمود: وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 321

                        پرسش 139

 

شیعیان چند شرط براى امام گذاشته‏اند؛ یکى آن‏که از میان پسران پدر، بزرگترین باشد و او را کسى جز امام غسل ندهد و زره پیامبر بر او درست درآید. باید از همه مردم عالم‏تر باشد و جنب نشود و غیب بداند امّا این شرایط آن‏ها را در مضیقه قرار مى‏دهد ...!

پاسخ‏

شرایطى که از زبان شیعیان براى امام شمرده شد، برخى را از پیش خود اضافه کرده، آنگاه به عقیده براى شیعه اشکال تراشى کرده است.

باید شرایط امام را از کتابهاى عقاید شیعه گرفت.

مهم‏ترین شرایط امام عبارت است از: 1. وجود نصّ بر امامت او از پیامبر یا امام پیشین 2. داناترین مردم زمان خود باشد 3. معصوم از گناه و خطا باشد.

و این شرایط را عقل و شرع لازم مى‏دانند و امّا این‏که از همه پسران پدرش بزرگتر باشد یا زره پیامبر بر او درست درآید، یا جنب نشود همگى ساخته خیال خود گردآورنده است و اگر هم در کتابى مطالبى با این مضامین وارد باشد، نظر شخصى و یا مضمون روایتى است که در صدد بیان عقاید شیعه نیست.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 322

دانستن غیب شرط امامت نیست، ولى امامان شیعه در مواردى، از غیب خبر داده‏اند و قرآن هم چنین علمى را ردّ نکرده است. در گذشته گفتم علم غیب بر دو نوع است:

1. ذاتى و نامحدود، که ویژه خداوند است.

2. اکتسابى و محدود که با آموزش الهى در مواردى به اولیا داده شده است و قرآن مملو از خبرهاى غیبى پیامبران و غیر پیامبران است و کسى منکر آن نشده است و تنها در سوره یوسف چند خبر غیبى است که یعقوب و یوسف از آن گزارش داده‏اند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 323

                        پرسش 140

 

شیعیان ادعا مى‏کنند که امام باید با نص تعیین شود، اگر چنین بود فرقه‏هاى شیعه چرا این همه در مورد امامت دچار اختلاف شده‏اند؟!

پاسخ‏

از طرق تعیین نبىّ، تنصیص پیامبر پیشین بر پیامبر پسین است و قرآن یادآور مى‏شود که پیامبر پیشین به نام عیسى بر نبوت پیامبر خاتم تنصیص کرده است، چنان که مى‏فرماید: ... وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ ... «1» با این حال، مسیحیان درباره پیامبر اسلام، دچار اختلاف شده‏اند.

قرآن در موردى دیگر مى‏فرماید: اهل کتاب پیامبر خاتم را مانند فرزندان خود مى‏شناسند، آنجا که مى‏فرماید: یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ ... «2»* «او را مانند فرزندان خود مى‏شناسند» با این حال، پس از آمدن پیامبر، گروه بسیار اندکى به وى گرویدند و اکثریت روى گردان شدند.

نتیجه مى‏گیریم وجود نصّ مى‏تواند گروهى را به سوى حق رهبرى کند، امّا این دلیل نمى‏شود که همه افراد تن به نصّ بدهند.

بنابراین، اگر غیر از امامیه که اکثریت تشیع را تشکل مى‏دهد، وجود

__________________________________________________

 (1). صف: 6

 (2). بقره: 146

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 324

دو فرقه دیگر به نام زیدیه و اسماعیلیه در نیمه راه توقف کرده‏اند، چندان دور از انتظار نیست.

در زمان خود پیامبر اسلام که حجت بالغه خدا بود، گاهى دو دستگى رخ مى‏داد. در صلح حدیبیه صداى اعتراض عمربن خطاب و دیگران بلند شد و صلح با قریش را نوعى ذلت دانستند. او به دوستش گفت: من در دین خود، تن به خوارى نمى‏دهیم (لا نعطى الدنیّة فی دیننا؟؟؟). از نظر تاریخ حدود 60 مورد، صحابه پیامبر با نص او مخالفت کرده‏اند و رأى و اجتهاد خود را بر نص مقدم داشته‏اند. براى آگاهى از این موارد هفت گانه، به کتاب النص والاجتهاد مرحوم شرف‏الدین مراجعه فرمایید.

بنابراین، نباید تصور کرد که وجود نص، انگیزه‏هاى گوناگون مخالفت را از میان مى‏برد، بلکه چه بسا انگیزه‏ها بر نص غلبه مى‏کند. پس آن اختلافات به خاطر عدم پیروى از نص بوده، نه به خاطر وجود نصّ یا بى اثر بودن آن.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 325

                        پرسش 141

 

بعضى از شیعه بر عایشه تهمت مى‏زنند و او را به همین چیزى متهم مى‏کنند که اهل افک او را بدان متهم کردند!؟

پاسخ‏

در گذشته موضع شیعه را در این مورد گفتیم و اگر شیعه بر عایشه خرده مى‏گیرد، مسأله خروج او از خانه و راه اندازى لشکر بر ضد امام واجب الطاعه زمان خویش است، در حقیقت شیعیان در این مورد نص قرآنى و امر پیامبر را بر عمل عایشه مقدم مى‏دارند و هرگز حاضر نیستند به خاطر احترام او، از سرپیچى وى از فرمان خدا و رسول حمایت کنند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 326

                        پرسش 142

 

شیعیان مى‏گویند علم و دانش نزد ائمه آن‏هاست و منابع علمى آن‏ها «صحیفة الجامعه» و «کتاب على» است.

پاسخ‏

منابع علمى پیشوایان شیعه تنها آن دو کتاب نیست که نام برده است.

آن‏ها در بیان عقاید و احکام از منابع یاد شده بهره مى‏گیرند:

1. قرآن مجید، 2. احادیث رسول اللَّه صلى الله علیه و آله که بوسیله پدران به فرزندان رسید 3. کتاب على علیه السلام که به املاى پیامبر صلى الله علیه و آله و خط على علیه السلام در میان آنان بود 4. کتاب امام على علیه السلام که تفصیل آن در احادیث آمده است 5. الهامات غیبى و به تعبیر دیگر محدَّث در اسلام غیر از نبى و رسول است و افرادى که داراى چنین آموزش‏هایى مى‏باشند، در اصطلاح محدَّث مى‏نامند و در این مورد روایاتى در کافى کلینى و صحیح بخارى هست. (متن کتاب غیر از این است؟؟؟)

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 327

                        پرسش 143

 

شیعیان در کتاب‏هایشان آورده‏اند: از این‏که اهل کوفه از حسین‏بن على حمایت نکردند، به جز سه نفر همه مرتد شدند، سپس مى‏پرسد: اگر حسین آن‏گونه که شیعیان مى‏گویند غیب مى‏دانست، به سوى آن‏ها مى‏رفت؟

پاسخ‏

افترا کار آسانى است، ولى پاسخگویى به آن در پیشگاه خدا بسیار سخت و دردناک است. کدام عالم شیعى در کتاب عقاید چنین مسأله‏اى را آورده است؟!

حمایت نکردن از حسین علیه السلام گناه کبیره‏اى است که گروهى گرفتار آن گردیده و بعد پشیمان شدند و توبه کردند ونام «توابین» به خود گرفتند و با قیام و شهادت خود اثر گناه را از خود پاک کردند و اما حسین بن على با کمال آگاهى که مى‏دانست در این راه شهید مى‏شود، قیام کرد؛ زیرا شهادت حضرت، مایه حیات دین بود.

از این گذشته، یارى نکردن مردم کوفه (که شیعه و غیر شیعه و حتى خوارج در آنجا زندگى مى‏کردند) پیش از حرکت امام حسین علیه السلام به سوى آن شهر، امرى مخفى نبود که نیاز به علم غیب داشته باشد و بسیارى از صحابه و تابعین در مکه و در طول راه این نکته را به امام حسین علیه السلام یادآور شدند.

حضرت در پاسخ فرمود: ما وظیفه‏اى داریم و به دنبال فرمان الهى هستیم نه به دست آوردن قدرت سیاسى، بنابراین به راه خود ادامه خواهیم داد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 328

                        پرسش 144

 

شیعیان ادعا مى‏کنند که امام دوازدهم آن‏ها به علت ترس از کشته شدن پنهان شده است. به آن‏ها گفته مى‏شود: ائمه پیشین آن‏ها غایب نبودند و کشته نشدند؟!

پاسخ‏

این پرسش نیز تکرارى است و در گذشته گفتیم که علّت غیبت امام تنها خوف از دشمن نیست، بلکه نبودن شرایط ظهور است.

اوّلًا: باید کار جامعه به جایى برسد که از قوانین و حکومت‏هاى بشرى به ستوه آید و در انتظار یک روزنه امید باشد که از سوى خداوند براى آن‏ها باز شود و در چنین شرایطى خدا امام خود را آشکار خواهد ساخت و به او دستور خروج و اقامه عدل وداد خواهد داد.

ثانیاً: گرد آورنده پرسش‏ها برگى از تاریخ امامان پیشین نخوانده که همه یا بیشتر آن‏ها یا به شمشیر و یا به زهر جفا از سوى خلفا کشته شده‏اند و اساساً از کشته شدن ترسى نداشته‏اند و آن را به جان خریده بودند.

روشن‏ترین گواه این است که امام کاظم و امام جواد علیهما السلام به جاى این‏که در مدینه به سر برند، در بغداد تحت نظر زندگى کرده و حضرت کاظم علیه السلام در زندان هارون با سمّ کشته شده و نوه او امام جواد علیه السلام در سن 27 سالگى در بغداد به وسیله دختر مأمون مسموم و شهید شد. حضرت رضا علیه السلام در خراسان به سم مأمون از دنیا رفت و همچنین دیگر پیشوایان که تاریخ متذکر آن‏هاست.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 329

                        پرسش 145

 

شیعیان ادعا مى‏کنند تنها به احادیثى اعتماد مى‏کنند که صحیح بوده و از اهل‏بیت رسیده باشد. آن‏ها با این سخن، ائمه را مانند پیامبر مى‏شمارند که از پیش خود سخن گوید و گفته امام همانند گفته خدا و پیامبرش مى‏باشد و لذا در کتاب‏هاشان گفته‏هاى پیامبر کم است.

پاسخ‏

در گذشته یادآور شدیم که شیعیان به روایات پیامبر اسلام و روایات ائمه اهل بیت علیهم السلام عمل مى‏کنند و منبع علم ائمه را در سؤال 142 یادآور شدیم که آن‏ها از پیش خود سخن نمى‏گویند، بلکه گفته‏هاى آن‏ها عصاره کتاب و سنّت پیامبر است که از طریق امیرمؤمنان به آن‏ها رسیده است و امامان مکرر تصریح کرده‏اند که چیزى از خود نمى‏گوییم. آنچه مى‏گوییم از جدمان پیامبر اسلام است. «1»

خوشبختانه روایاتى که شیعه از پیامبر گرامى نقل مى‏کند، بسیار فراوان و چشمگیر است، حتى برخى از علماى شیعه، روایاتى که ائمه اهل بیت علیهم السلام و یا شیعیان با اسناد از پیامبر نقل کرده‏اند، در کتابى گردآورده‏اند.

اگر شیعه به روایات ائمه اهل بیت علیهم السلام عمل مى‏کند، به خاطر حدیث ثقلین است که اهل بیت علیهم السلام را همتاى قرآن قرار داده است. حدیث ثقلین از اخبار متواترى است که هیچ محدّث واقع‏گرایى نمى‏تواند آن را انکار

__________________________________________________

 (1). اصول کافى، ج 1، ص 35، باب روایة الکتب، حدیث 14

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 330

کند، و ما در پاسخ چهاردهم به برخى از مدارک حدیث ثقلین اشاره کردیم، ولى گردآورنده پرسشها درباره رهبران خود چه مى‏گوید که تحت نام «سلف» گفتار آن‏ها را حجّت دانسته، بدون این‏که گفتار آن سلف، به پیامبر برسد، حتى آراى صحابه را بدون این‏که از پیامبر نقل شود، مدرک فقهى خود مى‏داند، و در کتاب‏هاى خود عناوینى قرار داده‏اند؛ مانند «سنّت ابى بکر»، «سنت عمر بن خطاب»، «سنت عثمان» به چشم مى‏خورد، اگر واقعاً گفتار آن‏ها گفتار پیامبر است، پس بگویید «سنت پیامبر» و اگر غیر آن است پس چگونه به آن سنت‏ها عمل مى‏کنید.

شما مذهبى به نام مذهب سلف در مقابل اسلام درست کرده‏اید، و همه حق را به آن‏ها مى‏دهید و هر نوع تفکّر و اجتهاد را از دیگران سلب مى‏نمایید و در حقیقت سلفى‏گرى، نوعى استبداد فکرى و بزرگترین مایه تفرقه شده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 331

                        پرسش 146

 

شیعیان مى‏گویند: به روایاتى که از طریق ائمه اهل بیت به آنان رسیده عمل مى‏کنند و ما مى‏گوییم معلوم است که از ائمه اهل بیت، جز على کسى پیامبر را ندیده است. آیا على مى‏تواند همه سنت پیامبر را براى نسل‏هاى بعد از خود نقل کند؟ در حالى که على گاهى در مدینه به عنوان جانشین مى‏ماند و پیامبر سفر مى‏کرد؟

پاسخ‏

در گذشته منابع علم ائمه را نوشته‏ایم. تنها منبع علم آنان سماع على از پیامبر نیست، بلکه استنباط از کتاب اللَّه یکى از مدارک آن‏هاست و سنت پیامبر چه از طریق على و چه از طریق افراد موثق دیگر از مدارک استنباط آن‏ها است.

از این گذشته، محدَّث بودن که ملازم با الهام از سوى خداوند است، یکى دیگر از سبب‏هاى آگاهى آنان است. بالأخره آنان همتا و هم سنگ قرآن هستند. طبعاً باید به سان قرآن هدایت‏گر باشند.

امیرمؤمنان در 23 سال، فقط در یک یا دو جنگ حضور نداشت و یک بار هم براى مأموریت به یمن اعزام شده بود. جز این‏ها، در تمام این مدّت، در محضر پیامبر بوده و از او جدا نشده است ولى متأسفانه مجموع کتب شش‏گانه حدیثى شما تنها 500 حدیث از على‏بن ابى طالب نقل‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 332

کرده است، اما در مقابل، از ابوهریره که نزدیک دو سال و اندى در محضر پیامبر بوده، پنج هزار حدیث نقل مى‏کند. کدام یک از این دو عادلانه‏تر است؟!

                        پرسش 147

 

بیشتر کسانى که گفته‏هاى پیامبر را به مردم رسانده‏اند، از اهل بیت او نبوده‏اند. پیامبر صلى الله علیه و آله اسعد بن زراره را به مدینه، علاء حضرمى را به بحرین، معاذ و ابوموسى را به یمن و عُتّاب بن اسید را به مکه فرستاد.

پس ادعاى شیعه چیست که مى‏گوید: از پیامبر جز على و یا فردى از اهل بیتش، گفته‏ها و احادیث او را نقل نمى‏کند؟

پاسخ‏

کسى منکر این نیست که پیامبر صلى الله علیه و آله این افراد یاد شده را به نقاط مختلف فرستاد، و لازم بود اشاره کند که على علیه السلام را هم براى قضاوت به یمن فرستاد و این مطالب جاى بحث و گفتگو نیست. آنچه مهم است دروغى است که در آخر کلام او آمده که شیعیان مى‏گویند: «جز پیامبر و یا فردى از اهل بیت او احادیث وى را نقل نمى‏کنند» در کدام کتاب چنین مطلبى آمده است؟

گرد آورنده پرسش‏ها نه آگاهى از تاریخ دارد و نه از سیره پیامبر.

حقیقت این است که پیامبر اسلام این سخن را در مورد خاصّى (قرائت آیاتى از آغاز سوره برائت براى مشرکان) فرمود: توضیح این که پیامبر در

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 333

سال نهم هجرت براى منع مشرکان از ورود به مسجدالحرام و رفع هر نوع پیمان از آن‏ها، ابوبکر را با شانزده آیه از آغاز سوره «برائت» به مکه اعزام کرد تا در موسم حج بر حاضران بخواند. ابوبکر در نیمه راه بود که جبرئیل نازل شد و فرمود: امر الهى آن است که این آیات را یا خودت یا مردى از اهل بیت تو به مردم ابلاغ کند در این مورد پیامبر فرمود:

 «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ لَا یُؤَدِّی عَنِّی إِلَّا أَنَا أَوْ عَلِیٌّ»؛ «على از من و من از على هستم، جز من و على این پیام را ابلاغ نکند.» و این مطلبى است که غالب مفسران در آغاز سوره توبه آورده‏اند و گروهى آن را یکى از فضایل امام على علیه السلام دانسته‏اند و گروهى هم مى‏کوشند آن را به نوعى توجیه کنند که به مقام ابوبکر برخورد نکند. در این مورد به کتاب‏هاى تفسیر، مانند رازى و المنار و کتاب‏هاى حدیث مانند تفسیر طبرى و الدرّ المنثور، در تفسیر سوره برائت، مراجعه فرمایید. «1»

__________________________________________________

 (1). در کتب حدیث، خصائص نسائى، ص 84، حدیث 73 و سنن ترمذى، ج 5، ص 275، حدیث 3090؛ مستدرک حاکم، ج 4، ص 178 وغیره این مطلب را آورده‏اند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 334

                        پرسش 148

 

شیعیان در کتاب‏هایشان اعتراف مى‏کنند که علم حلال و حرام، و مناسک حج، جز از طریق امام باقر علیه السلام به آن‏ها نرسیده است؛ یعنى در این مورد از على علیه السلام چیزى به آن‏ها نرسیده است؟

پاسخ‏

آنچه که مى‏گوید تحریف در نقل است، حج پیامبر خدا را امام باقر علیه السلام براى مردم بیان کرد و «مسلم» در صحیح خود برنامه حج پیامبر را از امام باقر علیه السلام در صحیح خود آورده است و شگفت اینجاست که ابوحنیفه بر این حقیقت به نوع دیگر تصریح مى‏کند و مى‏گوید: «لَوْ لَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ مَا عَلِمَ النَّاسُ مَنَاسِکَ حَجِّهِمْ». «1»

چه بسا مرور زمان بر گفته‏هاى پیشینیان پرده افکند و مسائل روشن بار دیگر مخفى گردد. و شخصیت‏هاى علمى مانند امام باقر و امام صادق علیهما السلام باید آنچه را که فراموش شده یا مورد اختلاف گردیده است، بیان کنند و چنان‏که در پاسخ پرسش پیشین گفتیم: ائمه اهل بیت علیهم السلام علوم خود را سینه به سینه تا رسول خدا مستنداً نقل مى‏کنند و نقل از امام باقر علیه السلام مگر غیر از نقل از على علیه السلام است؟

__________________________________________________

 (1). الفقیه، ج 2، باب نوادر الحج، ص 519، شماره 3112

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 335

                        پرسش 149

 

شیخ مامقانى مى‏گوید: اگر کسى به دیدن حضرت حجت مشرف شود، در بالاترین حد عدالت قرار دارد. ما به آن‏ها مى‏گوییم شما چرا درباره کسى که پیامبر صلى الله علیه و آله را دیده است اینگونه حکم نمى‏کنید؟

پاسخ‏

گرد آورنده پرسش‏ها شنیده است که قیاس، یکى از منابع استنباط است ولى نمى‏داند که شرایط قیاس صحیح و باطل چیست؟ روشن است قیاس این دو دیدار با هم درست نیست، و تفاوت آن دو بسیار است. هر چند مقام پیامبر صلى الله علیه و آله بالاتر از مقام ولى عصر است، ولى رؤیت پیامبر هیچ نوع شرایطى نداشت، بلکه عادل و کافر و فاسق و منافق به دیدار او موفق مى‏شدند، در حالى که دیدن حضرت مهدى از طریق شرایط عادى امکان پذیر نیست، ولى اگر فردى شرایط عادى را بشکند و از طریق غیر عادى به دیدار او موفق شود، حاکى از قرب او به مقام الهى است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 336

                        پرسش 150

 

شیعیان روایات کسانى را که یکى از ائمه آنها را قبول نداشته باشد، نمى‏پذیرند. از همین رو، روایات صحابه را رد مى‏کنند ولى با شیعیانى که یکى از امامان یا چند نفر از آن‏ها را نپذیرفته‏اند؛ مانند فطحیه، به‏گونه‏اى دیگر رفتار مى‏کنند و روایات آن‏ها را مى‏پذیرند، چنین چیزى چگونه توجیه‏پذیر است؟

پاسخ‏

دراین پرسش دو ادعا مطرح شده‏که هر دو بى‏اساس‏است، چون:

شیعه به قول راوىِ ثقه و عادل، که لااقل در گفتار و بیان تقوا داشته باشد، عمل مى‏کند؛ خواه صحابى باشد، خواه غیر صحابى و لذا در کتب فقهى روایاتى از صحابه پیامبر وارد شده که مدرک فتواست.

بنابراین، ادعاى دوم نیز بسان ادعاى اوّل صحیح نیست، آنچه که میزان است، وثاقت راوى است؛ خواه امامى باشد، خواه فطحى یا غیر آن‏ها.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 337

                        پرسش 151

 

علماى شیعه مى‏گویند: در کتاب کافى کلینى، روایت صحیح و ضعیف وجود دارد و از طرفى بر این باورند که این کتاب به حضرت مهدى عرضه شده و اوگفته‏است: این‏کتاب براى شیعیان ماکافى‏است. اگر به‏آن حضرت‏عرضه شده چرا روایات ضعیف مشخص نگردیده‏است؟!

پاسخ‏

کتاب کافى، کتابى مهم و ارزشمند براى جهان اسلام است، که بیشترین روایات صحیح در باب احکام و معارف را داراست، ولى در عین حال بر خلاف غلوّ سلفى‏ها که صحیح بخارى و مسلم را خالى از هرگونه روایت ضعیف مى‏دانند، کتاب کافى خالى از روایت ضعیف نیست و این نشانه واقع‏گرایى علماى شیعه است و امّا آنچه که در ذیل سؤال آمده که علماى شیعه مى‏گویند: «این کتاب به مهدى عرضه شد» افترایى بیش نیست. هرگز علماى شیعه این سخن را نمى‏گویند، بلکه در مقدمه کافى، مترجم حالات شیخ کلینى مى‏گوید: «ویعتقد بعض العلماء أنّه عرض على القائم»؛ یعنى برخى از علما چنین اعتقادى داشته‏اند که این کتاب بر امام مهدى عرضه شده است. مسلّماً چنین قول نادرى آن هم بدون سند نمى‏تواند مایه اشکال یا سؤال باشد.

حال فرض کنید حضرت مهدى علیه السلام چنین سخنى را فرموده است ولى او این سخن را درباره تمام روایات کافى فرموده که قسمتى از آن است که روایات ما را بر کتاب اللَّه عرضه کنید در صورتى که با قرآن موافق بود بگیرید. بنابراین، کتاب کافى براى شیعیان کافى است امّا با معیارهایى که در آن آمده است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 338

                        پرسش 152

 

فقیه همدانى در مصباح الفقیه مى‏گوید: طبق نظر متأخرین، معیار بر حجّیت اجماع این نیست که همه اتفاق کنند، بلکه دلیل بر حجّت اجماع این است که رأى معصوم را به طریق حدس زدن و تخمین کشف کنیم. پس آن‏ها رأى امام غائبشان را از طریق حدس و گمان مى‏شناسند و در عین حال اجماع سلف را معتبر و معیار قرار نمى‏دهند؟!

پاسخ‏

گرد آورنده پرسش‏ها از اصطلاحات اصولى علماى شیعه آگاه نیست و آن‏ها هم که در سایت‏هاى خود این خرده را بر شیعه گرفته‏اند؛ مانند گرد آورنده، اطلاعى از اصطلاحات ندارند.

اوّلًا: کلمه تخمین هرگز در عبارات علماى ما نیست، آنچه که هست کلمه حدس است.

ثانیاً: «حدس» در این‏جا به معناى گمانه زنى نیست، بلکه حدس در مقابل حسّ است؛ یعنى تحصیل یقین به قول امام دو راه دارد:

1. راه حسى، مثل این که علماى مدینه، در عصر امام صادق علیه السلام همگى بر حکمى فتوا بدهند، در اینجا قول امام از طریق حس به دست مى‏آید؛ زیرا امام یکى از آن علما بوده و در رأس آن‏ها قرار داشته و رأى‏

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 339

همگان، نشانه رأى او هم هست.

2. راه حدسى، و آن این که انسان با یک رشته مقدمات قطع آور و یقین آفرین، به قول امام برسد. هر چند با گوش نشنیده و با چشم ندیده باشد؛ مثلًا همگان مى‏گویند: ماه نور خود را از خورشید مى‏گیرد و آن را از حدسیات مى‏شمارند. حدس در اینجا به معنى گمان نیست، بلکه به معنى یقین است و انسان با یک رشته تجربیات به یقین مى‏رسد.

در مورد بحث، هرگاه علماى شیعه در چند قرن، بر حکمى اتفاق داشته باشند، انسان حدس مى‏زند که یک دلیل قطعى در اختیار آنان بوده و آنان به خاطر آن دلیل قطعى که از امام به آنان رسیده، فتوا داده‏اند. به این مى‏گویند اجماع حدسى؛ یعنى انسان با اینکه ندیده و نشنیده، در پرتو یک رشته محاسبات، یقین پیدا مى‏کند، و هرگز در کاشفیت اجماع ظن و تخمین و استحسان مطرح نیست. این نوع ادله از آن سلفى‏هاست که بر اثر نداشتن نصوص کافى، مجبورند در احکام شرعى به گمانه زنى و تخمین بپردازند و به قیاس و استحسان، که هرگز یقین آفرین نیست، عمل مى‏کنند.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 340

                        پرسش 153

 

شیعیان اعتراف مى‏کنند که یکى از برجسته‏ترین علماى آن‏ها ابن‏بابویه قمى‏است؛ صاحب کتاب «من لا یحضره الفقیه». او در جایى ادعاى اجماع مى‏کند و در جاى دیگر ادعاى اجماع بر خلاف آن را مى‏کند.

چگونه مى‏توان بر او اعتماد کرد؟

پاسخ‏

اوّلًا: گفتارى که نقل کرده مربوط به ابن بابویه معروف به صدوق نیست، بلکه مربوط به شیخ طوسى است و مؤلف کتاب جناب طریحى مى‏گوید: شیخ در یک مسأله در جایى ادعاى اجماع بر حکمى کرده و در کتاب دیگر بر خلاف آن ادعاى اجماع کرده است.

ثانیاً: افراد متبحّر مانند شیخ طوسى که قریب پنجاه سال در دریاى فقه به شناورى و تحقیق مشغولند چه بسا در برهه‏اى از زمان به خاطر یک رشته اطلاعات ناقص تصور مى‏کنند که فلان حکم اجماعى است ولى بر اثر مرور زمان و تکامل علم و دانش به خطاى خود پى برده و بر خلاف آن ادعاى اجماع مى‏کنند و این کار از یک فرد غیر معصوم امر بعید نیست، چه این که این نوع اختلاف در استنباط حکم شرعى ارتباطى به مسائل عقیدتى و کلامى ندارد.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 341

                        پرسش 154

 

از عجایب شیعه این است که اگر مسأله‏اى داراى دو قول باشد که گوینده یکى معلوم و قول دیگر نامعلوم است، به آن قول که گوینده‏اش نامعلوم است عمل مى‏کند، چه دلیلى بر آن دارند؟

پاسخ‏

اوّلًا: سؤال کننده در اثر بى اطلاعى از معارف شیعه، نتوانسته است سؤال خود را درست مطرح کند. هرگز چنین نبوده که اگر در مسأله‏اى دو قول باشد، به قول ناشناخته عمل کنند نه به قول شناخته شده. چنن مسأله‏اى در فقه شیعه مطرح نیست.

آنچه واقعیت دارد این است که اگر علماى شیعه در مسأله‏اى اتفاق کنند، این اتفاق کشف از قول معصوم مى‏کند، ولى برخى گفته‏اند که اگر فردى با اجماع مخالفت کند اگر شناخته شده باشد ضررى به اجماع نمى‏زند و اگر آن عالم ناشناخته باشد، به اجماع ضرر مى‏زند، یعنى از حجیت مى‏اندازد؛ زیرا احتمال دارد که آن فرد ناشناخته، امام معصوم بوده که به صورت ناشناخته اجماع را نقض کرده است. این نظرى است از برخى علماى شیعه.

البته برخى دیگر از علماى شیعه، به نام شیخ حر عاملى با آن مخالفت کرده و آن را صحیح ندانسته، در حقیقت گوینده و انتقاد کننده، هر دو شیعه هستند. اختلاف میان دو عالم چندان مهم نیست. شما کتاب «الفقه على المذاهب الاربعه» را مطالعه کنید، سراسر آن کتاب اختلاف میان علماى چهار مذهب است.

                        پاسخ جوان شیعى به پرسشهاى وهابیان، ص: 342

                        پرسش 155

 

شیخ شیعه در بحار مى‏گوید: روبه‏روى قبر ایستادن لازم است؛ اگر چه مخالف جهت قبله باشد. یعنى وقتى به زیارت ضریح‏هاى خود مى‏روند و دو رکعت نماز زیارت مى‏خوانند، باید رو