اشعار آیینی

غزل مثنوی عید غدیر
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠
 

غزل مثنوی بمناسبت عیدغدیر ؛

 

اسدالله چنان جلوه ی داور دارد

کادمی شک به خدا بودن حیدر دارد

کعبه که جای خودش سیزدهِ ماه شما

بهتر آن بود زمین نیز ترک بردارد

من نمک گیر توام رزق مرا میدهی و

شاعر از دست شما لطف مکرر دارد

صاحبم هستی و شهرنجفت خانه ی من

خانه از لطف شما اینهمه نوکر دارد

مثنوی آمده هی دور سرم میچرخد

باز این شعر ندانم که چه در سر دارد ؛

"أنت خیرالبشر" ای حضرت خورشید، علی

"من أبی قد کفر" ای سایه ی توحید، علی

کار و بارم شده هی مست کنم با نامت

لعن الله علی دشمن خون آشامت

ساحت حیدریِ با کرمت را عشق است

به تمامیت ارضی حرمت را عشق است

به امانات حرم عقل خودم را دادم

"زلف برباد مده تا مدهی بر بادم"

سجده بر پادری صحن تو حرمت دارد

گرد و خاک حرمت خصلت تربت دارد

این قَدَر باده مده باز به هم میریزم

آن قَدرَ باده بده تا بشود برخیزم

"باب قبله" شده ای باب خداهم آری

تو عبایی به سر "آل عبا" هم آری...

تا که "أکملت لکم" از دمش آوازه گرفت

دینم از حب تو مولا نفس تازه گرفت

نفسی تازه ز صحرای غدیرم داده

مادرم ذکر علی گفته و شیرم داده

عشق بین المللی، عشق تو طالب دارد

بردن نام شما سجده ی واجب دارد

ذوالفقار آمدو خشم تو خدا رحم کند

کاسه ی خون شده چشم تو خدا رحم کند

من به قربان تو و آن رجز خیبری ات

نام "یافاطمه" بر خاتم انگشتری ات

ذوالفقار و دَم یا فاطمه در جان داری

چه مراعات نظیری تو به میدان داری؟!…

مرحب آمد فقط از جسم سرش برگشته

یک نفر آمده و چندنفر برگشته

وسط معرکه طوفان شده سبحان الله

لشگر از ترس گریزان شده سبحان الله

یک تنه موج برانگیخته ای یعنی چه؟

لشگری را تو به هم ریخته ای یعنی چه؟

سیل از بند خروشان شده را میمانی

شیرِ دنبال غزالان شده را میمانی

رعد و برق نَفَست دیو به زانو بکشد

وقت هوهو زدنت فاطمه هم هو بکشد

پهلوان، باده ی عشق تو چشیدن دارد

ناز شست تو علی، رزم تو دیدن دارد.

 

سیدنیمانجاری.