اشعار آیینی

شعر حضرت قاسم
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠
 

بازخوانی یک شعر ؛

 

درست لحظه ی آخر در این محل افتاد
و قطره قطره ی احلی من العسل افتاد
میان عرصه ی میدان عجیب غوغا شد
مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد
چقدر خون چکد از ریش ریش پیروهنت
شکست گوشه ی ابرو...شکسته شد دهنت
خمیدگی تنت کار نیزه ی خصم است
اگر چه درد کمر بین ما دگر رسم است
و ناگهان ز قفا تیغ آهنین خوردی
ز نصفه های کمر خم شدی...زمین خوردی
زتارهای گلویت مرا صدا زده ای
چقدر در وسط صحنه دست و پا زده ای...!
بگو بگو گه عزیزم تـنت گسسته چرا
درون حنجره ات استخوان شکسته چرا؟
چرا تمام تـنت را چنین بهم زده ای
مگر محله ی قصاب ها قدم زده ای
چقدر میوه ی سبزم...رسیده ای قاسم
گمان کنم که کمی قد کشیده ای قاسم
عدو تمام تو را بند بند کرده گلم
و نعل اسب تو را قد بلند کرده گلم