اشعار آیینی

مادر شمالی پشت تریبون سازمان ملل
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩
 

هفته ی جنگ گذشت اما یه شعر از زبون یه مادر شهید که دوس دارم اهل شهرم(ساری) باشه تقدیم میکنم

لباسات قشنگ نازم...


لباسات قشنگ نازم چرا اینقد پره خاکه

سهم من از تموم تو استخونی و پلاکه

تو که رفتی دل بابات پره غم شد پره غصه

الهی مادر بمیره چرا پیشونیت شیکسته ؟

میگردم تو استخونات تا که دستاتو ببینم

چرا دست نداری ننه آخ الانه که بمیرم

راستی نامزدت منیژه صبر نکرد تا تو بیایی

بعد تو زودی شوهر کرد چه عروس با وفایی!!!

نمکی پاشید رو زخمو گفت که روزگار همینه

خواهرت با بغض گفتش داداشم کجاست ببینه

راستی خواهرت ننه جون داره دکتری میخونه

اهل روستا همه میگن مدرکش؛ شهیده خونه

جان ریکا ته که بوردی دلخوشی دیگه نی امو

ته پی یر سکته هاکارده ، ونه عمرم سر بی امو*

مجری برنامه میگه خانوم اینا بچه شهرن

حرفاتو به شهری بزن تا که اینا هم بفهمن

عزیزم یه خیلی آدم جمع شده تو این حوالی

گوش میکنن نوازش های یه مادر شمالی

جان ریکا مه چشه سو بعد ته مه دل تیناره

نازننین ته تن چی بیّه که اسا خشکایته داره؟**

علی ِ اکبر نازم یادگار خاک فکه

ساعت از وقتش گذشتش همینو فقط بگم که ؛

لباسات قشنگ نازم چرا اینقد پره خاکه...!؟

 

* پسرم! تو که رفتی دلخوشی هم دیگه نیومد پدرت سکته کرد و عمرش به پایان رسید.

**پسرم! ای سوی چشم من! بعد از تو دلم تنهاست و تن نازننین تو چی شد که الان مثل یک درخت خشکیده است؟

(نیما نجاری) .