اشعار آیینی

شعر فاطمیه
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

سلامی دوباره، لطفا با نظر دادناتون در پیشبرد کارام کمکم کنید

متشکرم ؛

توی خیمه شام...


توی خیمه شام تاسوعا

چشم مولا به یاورش افتاد

گفت عباس جان بیا بنشین

ناگهان یاد مادرش افتاد؛

 

هیجده سال داشت ولی قدش

مثل زنهای پیر خم شده بود

آه...مادرم دم آخر

عین آوار شهر بم شده بود

 

پدرم گفت : حال مادرتان

به دعاهاش بستگی دارد

بغض کردو گفت فاطمه ام

چند جایش شکستگی دارد

 

روز دوشنبه ساعت ده

دودی از توی کوچه پیدا شد

نفس بچه ها بند آمد

ناگهان قد مادرم تا شد

 

کاش این صحنه را نمی دیدم

خانه پر از صدای مردم بود

باد هی می وزید و در میسوخت

مادرم بین دود ها گم بود

 

مادرم داد می کشید و من

از تماشای صحنه ترسیدم

توی چشمان خواهرم عکس

مادر نیم سوخته ای دیدم

 

کاش آن روز ها میمردم

صحنه ای تلخ آمده یادم

مادرم حرف با حسن میزد

من هم آرام گوش میدادم

 

مادرم گفت که : حسن جانم

حرفهایم هجا هجا شده است

مهره های میانی کمرم

کمی انگار جابجا شده است!!!!

 

به پدر نگو ولی حسنم

دهن و لب هنوز میسوزد

قسمت راست صورتم مادر

بعد آن شب هنوز میسوزد

 

خوب شد پدر نبود آنجا

آن زمانی که من زمین خوردم

دستهایش چقدر سنگین بود

فکر کردم که لحظه ای مردم

 

و حسن اشک اشک با چشمش

کوهی از آه را نشان میداد

یاد آورد لحظه ای را که

چادرش را تکان تکان میداد

 

آه... بگذریم شب آخر

اشکهای ستاره می افتاد

حال مادر وخیم تر شده بود

نفسش به شماره می افتاد

 

کاش بودی آن زمان عباس

آن زمانی که قنفذ نامرد

با غلافی که توی دستش بود

مادرم را هتک حرمت کرد

 

راستی برو برادر جان

خواهرم با تو گفتگو دارد

برو تا رباب ببیند که

علی اصغرش عمو دارد...