اشعار آیینی

شعر حضرت زهرا (س)
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

سلام...بهم گفتن واسه میلاد حضرت زهرا (س) شعری بگو اما...ناراحت

درب وا شد و به گوش همه...


درب وا شد و به گوش همه

تق ترقهای استخوان آمد

مادرم فرصت دفاع نداشت

پشت هم ضربه ناگهان آمد

 

شعله بالا گرفت و انگاری

مادرم بین شعله ها میسوخت

میخ هم داشت مادر من را

لای دیوار و در به هم میدوخت

 

و صدایی شکستنی در گوش

بند بند پدر زهم بگسست

فضه فریاد زد : گمانم که

فاطمه بار شیشه اش بشکست

 

پدرم گفت اینچنین با این

دل رنجور تا مکن زهرا

این قدر پیش چشمهای علی

کفنت را جدا مکن زهرا...

 

حالتان خوب نیست کدبانو

نان چرا می پزی عزیز دلم؟

حین برخاستن ز بستر خود

لب چرا می گزی عزیز دلم؟!!!

 

تو که خوردی زمین به خود گفتم

مرد خیبر چه بی زره شده است

معجـرت را بگیر... می دانم

گیسوانت گره گره شده است

 

معجـرت را بگیر می دانم

مثل یک مرغ بسته پر شده ای

فاطمه جان به نسبت دیروز

کمی امروز پیـرتر شده ای

 

وقت شانه به موی دختـرمان

فکر کردم یقین فرج شده است

شانه افتاد... با خودت گفتی

دستهایم چرا فلج شده است؟؟؟!

 

بانوی خانه ام هنوز آیا

بین بستر دچار سر دردی؟

با دو دستت تمامی شب را

هی پی جانماز می گردی

 

بالش ات را عزیز من دیگر

هی نوازش مکن به پیش حسن

این قدر نیمه شب نخوان با خود

لای لایی بخواب محسن من...!

 

فاصله بین هر نفسهایت

به گمانم گسسته تر شده اند

درد تو بیشتر شده نکند

مهره هایت شکسته تر شده اند!!!؟

 

السلام علیک گفتمو آه

لرزه را در کلام تو دیدم

بدی حال جسمی ات را من

از علیک السلام فهمیدم

 

بوی رفتن گرفته ای بانو

بودنت را نبود خاتمه ای

کار تابوت تمام شد اما...

تو برایم همیشه فاطمه ای...