اشعار آیینی

اشک...روضه...مادر
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤
 

 

 


 


 

 

 

 

یاهو

سلام، این نیمچه غزل جدید ترین کارم بوده که دیشب نوشتمش، کم و کاستی های اشعارم رو به محبت خودتون ببخشید.یا علی

نیما نجاری

 


بی اشک روضه ی تو مادر نمیشود

اصلا بساط شعر میسر نمیشود

میخواستم که بال پرستو شوم، ولی

این بالها شبیه تو پر...پر... نمیشود

از حـــالت نماز های شکســته ات

فهمیده ام که حال تو بهتــر نمیشود

با اضطراب گفت حسن؛ هیچ صحنه ای

با ماجرای کوچه برابر نمیشود

...یک کوچه ازدحام و دست حرامیان

این کفتر شکسته...کبوتر نمیشود

بابا نشست کنج حیاط و مچاله شد

وقتی شنید ؛ فاطمه مادر نمیشود

اصلا دروغ هست... نه... امکان ندارد این

با یک کشیده گوش کسی کر نمیشود!!؟

نه...نه... دروغ هست نه... میخی به در نبود

این صحنه های دلهره آور نمیشود

باور نمیکنم که تو در زیر مشت ها

جا مانده بوده ای نه... باور نمیشود

قنفذ نگاه کرد و با طعنه گفت : علی

این نیمه جان برای تو همسر نمیشود

هر جا نشست به خنده گفت: هیچ صحنه ای

...زهرا کشان خانه ی حیدر نمیشود