اشعار آیینی

شعر حضرت رقیه س
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٦
 

از دردهایم با تو میگویم پدرجان

از گوشواره از النگویم پدرجان

تنها نشانی مانده آن هم جای زخم است

دشمن شبیخون زد به گیسویم پدرجان

 

دیشب گلت از روی ناقه بر زمین خورد

انگار که در کوچه ها مادر زمین خورد

از زخمهای صورتم بابا گمانم

فهمیده ای که دخترت با سر زمین خورد

 

درد شدید مفصل زانو بماند

سوز ورمهای سر بازو بماند

دیشب نبودی حرمله بدجور میزد

لبها بماند...گوشه ی ابرو بماند

 

هی لا به لای رد شدنها سنگ خوردیم

از هیزها از بد دهنها سنگ خوردیم

در بین کوچه از جوان و مرد و کودک

بالای بام از پیر زنها سنگ خوردیم

 

مرد یهودی سوی چشمان مرا برد

خولی لگد زد نیمی از جان مرا برد

بابا! تلفظ کردن نام تو سخت است

بدجور مشت زجر دندان مرا برد


 
 
شهادت حضرت رقیه(س)
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠
 

بابا مرا قضیه ی بازار پیر کرد

چشمان هیز، اهل حرم را اسیر کرد

عمه زمان شانه زدن بغض کرد و گفت ؛

تقصیر شعله هاست اگر شانه گیر کرد...!

          ×××××××××××××

گرفت چاره ی من را، ولی تو غصه نخور

و گوشواره ی من را...ولی تو غصه نخور

چقدر مسخره کردند دختران شام

لباس پاره ی من را...! ولی تو غصه نخور.


 
 
شعر حضرت رقیه (س)
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧
 

از باغ حسین میوه ی نایاب آمد

بر مشکلمان مفتح الباب آمد

چشم همه ی اهل زمین روشن شد

چونکه به جهان دختر ارباب آمد

 

سلام، میلاد با سعادت علیامخدره خانوم رقیه (س) رو به همه ی دوستان تبریک میگم، چند خط غزل مثنوی پیشکش به محضر کریمانه ی عمه جان رقیه (س) البته هیچوقت نتونستم در مورد میلاد ایشون چیزی بنویسم مثل حالا:

از فرط ضعف، دست به دیوار برده ام


 
 
عمه جان رقیه (س)
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

سلام، امروز جایی نشسته بودیم با جماعت رفقا که یکی از دوستان سی دی مداحی حاج محمود آقا کریمی رو گذاشته بود، روضه ی عمه جان رقیه (س). منم امشب دلم هوای عمه جان رو کرد، به برکت سنشون سه تا چهار پاره تقدیم میکنم ؛

امشب هلال ماه غم در بین هاله است

امشب شب داغ و فراق و اشک و ناله است

هر شب کنار زخمهایش عمه میگفت :

این زخمهای پای زهرای سه ساله است؟؟؟

          ــــــــــــــــــــ

آن شاه که درس عطش آموخت کجاست

آن تشنه که آتش به دل افروخت کجاست

آن طفل سه ساله ای که پیراهن او

ناگاه میان خیمه ها سوخت کجاست؟؟؟

          ــــــــــــــــــــ

بیا و تلخی شب را عسل بکن بابا

سه بیت ناقص من را غزل بکن بابا

دگر شبیه تو هیچ کس بغل نکرده مرا

بیا و کودک خود را بغل بکن بابا...!


 
 
شعر حضرت رقیه (س)
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

هدیه به عمه جان ما خانوم حضرت رقیه (س) :

دارد شروع میشود این واژه های غم...


 
 
دردانه ی عشیره...
نویسنده : نیما نجاری - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

پدر نداشت...برادر نداشت...ستاره نداشت...