اجتهاد علمای اهل تسنن در مقابل نص صریح قرآن و سنت نبوی(ص)

 این مطلب برگرفته بخشی از کتاب با مشخصات زیر میباشد و تالیف بنده(نیمانجاری) نمیباشد:

نام کتاب : اجتهاد در مقابل نصّ

مؤ لف : سیّد عبدالحسین شرفالدّین

ترجمه : على دوانى

   

فصل هفتم : اجتهادات علماى اهل تسنّن در مقابل نصّ صریح قرآن و سنّت نبوى (ص )
98 - آیا تمام صحابه عادل بوده اند؟!
آرى ، عادت اهل تسنّن این است . و روش آنها چنین بوده است . گویى مصاحبت پیغمبر به خودى خود، موجب حفظ صحابى از امورى مى شد که با عدالت ، منافات داشت ، و براى او عدالت مى آورد. به همین جهت هر چه را صحابى از پیغمبر براى آنها نقل مى کرد، مى پذیرفتند. و به آن احتجاج مى نمودند و به مقتضاى آن عمل مى کردند، بدون اینکه از عدالت صحابى ، ایمان ، استقامت ، صداقت و امانت وى بحث و تحقیق نمایند!
این مطلبى است که متکى به هیچ دلیل عقلى یا نقلى نمى باشد؛ زیرا مجرد مصاحبت پیغمبر هر چند فضیلتى است ، ولى بدون شک ، چیزى نیست که دلیلى بر مصون بودن آن وجود داشته باشد. بنابراین صحابه از لحاظ مصون ماندن از خطا و گناه ، مانند سایر مردم هستند که افراد موثق ، عادل و منزّه از معصیت خداوند، در میان آنها زیاد است . و گناهکار متجاوز و مجهول الحال هم پیدا مى شود.
ادله شرعى داریم که عدالت در راوى خبر واحد، به طور مطلق شرط است ، هر چند صحابى باشد. ولى هر کس که عادل نبود، حدیث وى به حکم ادله قطعى هم مطلقاً از درجه اعتبار ساقط است . افراد مجهول الحال نیز همین حکم را دارند. درباره این افراد نیز باید تحقیق شود تا عدالت ایشان ثابت گردد. در آن هنگام به حدیث آنها تنها در فروع ، استناد مى شود، ولى در اصول دین به خبر واحد عادل احتجاج نمى شود. اگر عدالت راوى خبر واحد ثابت نشود، راهى به عمل کردن به آنچه او حدیث مى کند وجود ندارد.
این است آنچه ما از رأ ى دانشمندان اهل تسنن درباره خبر واحد مى دانیم ، بدون اینکه در این خصوص میان ما و آنها اختلافى باشد.
علت اینکه اهل تسنن خود را مکلّف مى دانند بدون بحث و خوددارى ، به حدیث صحابه احتجاج کنند، همان جنبه عدالت آنهاست که عقیده دارند همه و همه آنها عادل مى باشند. گویى آنها خواسته اند با عادل دانستن تمام صحابه و راویان اخبار پیغمبر، مقام آن حضرت را تقدیس کنند. در صورتى که این خطاى واضحى است که از آنها نسبت به صحابه سر زده است ؛ زیرا منزّه دانستن و حفظ پیامبر، با منزّه دانستن سنّت آن حضرت و حفظ آن از آلوده ساختن به وسیله دروغگویان ، امکان پذیر است .
پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - خود، امت را از دخالت دروغگویان بر حذر داشت و فرمود: ((بزودى دروغگویان به من ، فزونى خواهند یافت . هر کس از روى عمد به من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش ‍ دوزخ خواهد بود)).
اگر برادران ما - که خدا آنها و ما را هدایت کند - در آیات محکم قرآنى تدبر مى کردند، آن را پر از ذکر منافقین و آزار دیدن پیغمبر از آنان مى دیدند. آنچه در سوره توبه در رسوایى آنها آمده و همچنین در سوره احزاب که از آنان سخن رفته است ، براى پى بردن به این مطلب کافى است :
((اِذا جاءَکَ الْمُنافِقونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ یَعْلَمُ اِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ یَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقین لَکاذِبُون ))(707) ؛
یعنى : ((اى رسول ما!) چون منافقان (ریاکار) نزد تو آمده گفتند که ما به یقین و حقیقت ، گواهى مى دهیم که تو رسول خدا هستى (فریب مخور) خداوند مى داند که تو رسول او هستى . و خدا هم گواهى مى دهد که منافقان سخن (به خدعه و مکر) دروغ مى گویند)).
((وَ اِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ اِلاّغُرُوراً))(708) ؛
یعنى : ((منافقان و کسانى که در دلهایشان بیمارى است ، مى گویند: خدا و پیغمبر به ما جز وعده فریب ندادند)).
براى نشان دادن میزان نفاق اصحاب ، توجه به همین آیه شریفه کافى است که مى فرماید: ((بعضى از اهل مدینه نیز در نفاق فرو رفته اند، تو آنها را نمى شناسى ، ما آنها را مى شناسیم ))(709) .
((آنها در پیش هم فتنه جو بودند، و کارها را بر تو دگرگون مى ساختند، تا اینکه حق آمد و فرمان خدا آشکار شد، و آنها کراهت داشتند))(710) .
((چیزى را قصد کردند که به آن نرسیدند. گله اى نداشتند جز اینکه خدا و پیغمبر او، از کرم خود آنها را بى نیاز کرده است ))(711) .
هر کس در این آیات و امثال آن تدبّر نماید، علم اجمالى به وجود منافقان در افراد غیر معلوم الحال پیدا مى کند. و چون شبهه محصور است ، واجب است از حدیث همه اصحاب اجتناب کرد تا ایمان و عدالت آنها محرز گردد.
ولى ما شیعه امامیه ، با حدیث صحابه معلوم العداله که علما و بزرگان ایشان و اهل ذکرى بودند که خدا دستور داده از آنها سؤ ال کنند، و صادقانى که خداوند امر کرده با آنها باشیم ، از اطراف این شبهه محصوره بى نیاز هستیم .
علاوه حدیث ائمّه اهل بیت براى ما کافى است ، چون آنها همتاى قرآن هستند و به وسیله آنها، راه صواب شناخته مى شود. کاش مى دانستیم منافقانى که در آیات شریفه قرآنى از آنها یاد شده است ، بعد از پیغمبر اکرم کجا رفتند؟ آنها که در تمام مدت حیات پیغمبر، حضرتش را اندوهگین ساخته بودند، تا جایى که غلطک گرداندند، و از نوشتن نامه (هنگام رحلت ) باز داشتند.
عده اى از صحابه ، در شب عقبه ، غلطکتهایى رها ساختند تا ناقه پیغمبر را رم دهند و او را بر زمین بزنند! پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در آن موقع از جنگ تبوک - که على - علیه السّلام - را به جاى خود منصوب داشته بود - بر مى گشت .
حدیث احمد حنبل در آخر جلد پنجم مسند، از ابو طفیل در این خصوص طولانى است . در پایان آن مى گوید: پیغمبر در آن روز گروهى از صحابه را لعنت کرد. این حدیث مشهور است و میان عموم مسلمانان مستفیض مى باشد.
مورّخان عموماً نوشته اند که پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - با هزار نفر از اصحاب ، به احد رفت و پیش از رسیدن به احد، سیصد نفر از منافقان - به تصریح همه سیره نویسان - برگشتند. گویا تنى چند از منافقان از ترس اینکه شناخته و مشهور شوند، باقى ماندند.
افزون بر این ، اگر در هزار نفر جز همین سیصد نفر منافق نبود، کافى بود که بدانیم در زمان نزول وحى ، نفاق در میان صحابه شایع بود، بنابراین چگونه به مجرد انقطاع وحى و پیوستن پیغمبر به جهان باقى ، قطع شد؟!
آیا حیات پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله -، باعث نفاق منافقین بود؟ یا مرگ آن حضرت موجب ایمان و عدالت آنها گردید، و ایشان را بعد از انبیا، بهترین بندگان خدا نمود؟! چگونه واقعیات اصحاب با وفات پیغمبر دگرگون شد، و بعد از آن نفاق ، چنان قدسى پیدا کردند که آن همه جرائم بزرگ را که مرتکب شدند، تأ ثیرى در آن نبخشید؟ چه چیز اقتضا دارد که ما ملتزم به این معتقدات خلاف عقل و وجدان شویم ؟
علاوه بر این ، ما در کتاب و سنت مى بینیم منافقانى بودند که به نفاقشان باقى ماندند. اما آیات : ((محمد نیست مگر پیغمبرى که قبل از او هم زمانه از وجود پیغمبران خالى نبود. آیا اگر او مُرد یا کشته شد، به حال نخست برمى گردید؟ هر کس عقب گرد کند، ضررى به خدا نمى زند، و خدا شاکران را پاداش خواهد کرد))(712) .
و اما از احادیث معتبر وصحیح : کافى است آنچه را که بخارى در صحیح خود(713) با سلسله سند از ابوهریره از پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - روایت مى کند که فرمود: ((روز قیامت هنگامى که من (در کنار حوض ) ایستاده ام ، گروهى را مى بینیم و مى شناسم ، مردى از میان من و آنها بیرون مى آید و مى گوید: بیایید! من مى گویم : کجا! مى گوید به خدا قسم ! به سوى آتش . من مى گویم : مگر آنها چه کرده اند؟ مى گوید: آنها بعد از تو به حالت اول خود برگشتند.
پس از آن ، گروه دیگرى را مى آورند و من آنها را مى شناسم . مردى از میان من و آنها بیرون مى آید و مى گوید: بیایید! من مى گویم : کجا؟ مى گوید: به خدا قسم ! به سوى آتش ..
من مى پرسم : اینان چه کرده اند؟ مى گوید: آنها بعد از تو به قهقرا و حالت نخستین برگشتند. من جز قلیلى از آنها را نمى بینم که از آتش دوزخ ، نجات پیدا کرده باشند)).
و در آخر باب مذکور (باب حوض ) از اسماء دختر ابوبکر روایت نموده که گفت : پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((من بر حوض کوثر هستم و مى نگرم که عده اى از شما بر من وارد مى شوید، و مردمى را مى گیرند. من مى گویم : خداوندا! آیا از کنار من و از امت من مى گیرى ؟
گفته مى شود: آیا مى دانى که اینها بعد از تو چه کرده اند؟ به خدا! آنها همچنان به حال اول خود برگشتند)).
ابن ملیکه مى گفت : خدایا! مابه تو پناه مى بریم که به حال نخستین خود عقبگرد کنیم یا از دین خود منحرف شویم .
و نیز بخارى در آن باب ، از سعید بن مسیّب روایت مى کند که وى از پیغمبر روایت مى کرد و مى گفت : پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((مردانى از اصحاب من بر حوض کوثر بر من وارد مى شوند. آنها را در حوض ، تازیانه مى زنند. من مى گویم : پروردگارا! اینان اصحاب من هستند. خداوند مى فرماید: تو نمى دانى اینها بعد از تو چه کردند، اینها بعد از تو به قهقرا برگشتند)).
و نیز بخارى در باب مذکور، از سهل بن سعد روایت مى کند که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((من شما را بر حوض ، جمع مى کنم . هر کس ‍ از کنار من مى گذرد از آن مى نوشد، و هر کس که نوشید، هیچگاه تشنه نمى شود. اقوامى را بر من وارد مى کنند که من آنها را مى شناسم و آنها نیز مرا مى شناسند، سپس میان من و شما جدایى مى افتد)).
ابو حازم گفت : نعمان بن ابى عیاش از من پرسید: اینطور از سهل شنیدى ؟
گفتم : آرى .
ابو سعید خدرى گفت : من هم آن را از پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - شنیدم ، ولى ابو سعید افزود که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((من مى گویم : آنها از من هستند. در جواب گفته مى شود تو نمى دانى آنها بعد از تو چه کردند؟ من هم مى گویم مرگ و نابودى بر آنهایى که بعد از من آن را دگرگون ساخت )).
قسطلانى در شرح این کلمه در ((ارشاد السارى )) مى گوید: ((آن را دگرگون ساخت ))، یعنى دین پیغمبر را دگرگون ساخت .
و نیز در باب یاد شده از ابو هریره روایت نموده است که گفت : رسول اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((روز قیامت گروهى از اصحاب من بر من وارد مى شوند و آنها را بر حوض ، تازیانه مى زنند، من مى گویم : ((پروردگارا! اینان یاران من هستند. خداوند مى فرماید: تو نمى دانى اینان بعد از تو چه کردند. آنها بعد از تو به قهقرا برگشتند)).
و نیز در باب یاد شده ، از عبداللّه عمر روایت مى کند که پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: من شما را بر حوض گِرد مى آورم . مردانى از شما شناخته مى شوند، سپس آنها را از جلو من عبور مى دهند. من مى گویم : خدایا! اصحاب من ! جواب مى رسد که تو نمى دانى آنها بعد از تو چه کرده اند)).
بخارى مى گوید: عاصم نیز از ابو وائل و او هم از حذیفه روایت کرده است . همچنین در باب ((غزوه حدیبیه ))(714) از علاء بن مسیّب از پدرش روایت مى کند که گفت : براء بن عازب را ملاقات کردم و گفتم : خوش به حالت که مصاحب پیغمبر بودى و در زیر درخت با آن حضرت بیعت نمودى !
براء گفت : برادر زاده ! ولى تو نمى دانى ما بعد از پیغمبر چه کردیم ؟
و نیز در باب : ((قوله تعالى : وَاتَّخَذَ اللّهِ اِبْراهیمَ خَلیلاً))(715) از ابن عباس از پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - روایت کرده است که فرمود: ((گروهى از اصحاب مرا از سمت چپ مى برند.
من مى گویم : اصحاب من ! اصحاب من ! گفته مى شود: اینان از وقتى تو آنها را ترک گفتى ، به قهقرا برگشتند)).
99 - روى برتافتن اهل تسنّن از ائمّه عترت طاهره - علیهم السّلام - (دراصول و فروع )
اهل تسنّن ، اصول دین خود را از ابوالحسن اشعرى و ماتریدى و امثال آنها گرفته اند، و فروع احکام را از فقهاى چهارگانه اخذ نموده اند. با اینکه مى دانند نصوص صریح داریم که ائمّه عترت طاهره - علیهم السّلام - را به منزله قرآن مى دانند. و در میان امت مانند کشتى نوح در میان قوم خود هستند که هر کس در آن نشست نجات یافت ، و هر کس از آن تخلّف ورزید، غرق شد.
و مانند ((باب حطّه )) بنى اسرائیل هستند که هر کس از آن وارد شد آمرزیده گردید. و نسبت به امت به منزله سر نسبت به جسد هستند، بلکه حکم دیدگان نسبت به سر دارند، و بسیارى دیگر امثال این نصوص .
ما به تفصیل در مقصد اول کتاب ((الفصول المهمه ))، فصل دوازدهم ، درباره دورى جستن اهل تسنّن از اهل بیت بحث کرده ایم . در اینجا براى اطلاع خوانندگان ، آن را مى آوریم .
فاصله گرفتن برادران اهل تسنّن ما از مذهب ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - ، چنان است که اعتنایى به گفتار آنان در اصول و فروع دین ننمودند، و در تفسیر قرآن کریم نیز که همتاى آن محسوب گشته ، مراجعه اى نکردند.
اهل سنّت ، براى ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - به اندازه مقاتل بن سلیمان که قائل به جسم بودن خداوند بوده و خود مرجئى و مزوّر است ، ارزش قائل نیستند! آن اندازه که به گفتار خوارج ، مشبهه ، مرجئه و قدریه استناد مى جویند، به احادیث ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - ، اهمیّت نمى دهند!!
اگر همه احادیثى را که از دودمان پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - نقل کرده اند، جمع آورى کنیم ، به اندازه روایاتى که بخارى به تنهایى از عکرمه بربرى خارجى دروغگو نقل کرده است ، نخواهد بود!
از همه اینها تأ سف آورتر این است که : بخارى در صحیح خود، به احادیث اهل بیت استدلال نمى کند؛ زیرا وى روایتى از امام صادق ، امام کاظم ، امام رضا، امام جواد، امام هادى ، و حضرت عسکرى - علیهم السّلام - که همعصر او بوده ، نقل نکرده است !
افزون بر این ، او از سایر رجال اهل بیت ، امثال حسن بن حسن ، زید بن على بن حسین ، یحیى بن زید، محمد بن عبداللّه بن حسن نفس زکیّه ، و برادرش ابراهیم بن عبداللّه ، حسین بن على ؛ شهید فخّ، یحیى بن عبداللّه بن حسن ، و برادرش ادریس بن عبداللّه ، محمدبن جعفر صادق ، محمدبن ابراهیم طباطبا، و برادرش قاسم رسى ، محمدبن محمدبن زید بن على ، محمدبن قاسم بن على بن عمر، اشرف بن زین العابدین - علیه السّلام - حکمران طالقان و معاصر بخارى (716) و نه از سایر بزرگان دودمان پاک پیامبر! مانند عبداللّه بن حسن ، على بن جعفر عریضى و افراد دیگرى از بازماندگان رسول خدا - صلّى اللّه علیه وآله - در میان امت ، نیز روایتى نقل نکرده است !
بخارى حتّى از امام حسن مجتبى - علیه السّلام - و ریحانه پیغمبر و سبط اکبر آن حضرت و سرور آقایان بهشت ، روایتى در صحیح خود نقل نکرده است ! با اینکه او از مبلّغ خوارج و دشمن سرسخت اهل بیت ((عمران بن حطّان )) خارجى که درباره ((ابن ملجم )) جنایتکار، قاتل امیرالمؤ منین - علیه السّلام - این اشعار را گفته است ؛ روایت کرده و به روایت وى استناد مى کند:
((عجب ضربتى بود که از پرهیزکارى صادر شد!وقصدى نداشت جز اینکه بهشت را از خدا طلب کند! من هر روز که او را یاد مى کنم ، چنان فکر مى کنم که اعمال نیک وى (ابن ملجم ) از همه مردم بیشتر است !!!))(717) .
به خداى کعبه و فرستنده پیغمبران قسم که وقتى من به اینجا رسیدم (که بخارى از عمران خارجى تبهکار، مداح ابن ملجم ، قاتل امیرالمؤ منین - علیه السّلام - روایت مى کند، ولى از ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - روایت نمى نماید - مترجم ) مات و مبهوت شدم و گمان نمى کردم که کار تا به اینجا برسد!!!(718) .
ابن خلدون ، این راز سر بسته را آشکار ساخته است ؛ چون وى در فصلى که در ((مقدمه )) مشهور خود براى علم فقه و توابع آن باز کرده است ، بعد از ذکر مذاهب اهل سنت ، مى نویسد: ((اهل بیت بر خلاف روش معمول مسلمین ، مذاهبى را اختراع کردند! و فقه مخصوص به خود را پدید آوردند که بر اساس بدگویى از صحابه و عصمت ائمّه و رفع خلاف از آراء خود، استوار ساخته اند. سپس مى گوید: همه اینها از پایه سست است !)).
مؤ لف :
ما نمى دانیم چگونه روش فقهى بر پایه بدگویى از صحابه استوار است ؟ و نمى دانیم چطور استنباط احکام فرعى با نکوهش از فردى از مردم ، انجام مى گیرد؟ ابن خلدون از فلاسفه به شمار مى رود. اى خردمندان ! پس این هذیان گویى چیست ؟! دانشمندان ما جامعه شیعه در کتب کلامى خود ، عصمت ائمّه خویش را با ادله عقلى و نقلى ثابت نموده اند، ولى مقام گنجایش بیان آن را ندارد.
اگر بخواهیم آن را شرح دهیم از موضوع این کتاب خارج مى شویم . براى اثبات عصمت ایشان کافى است که بر حسب روایات پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله -، آنها به منزله قرآن هستند که باطل در آن راه ندارد، و اینکه آنها امان این امت از اختلاف مى باشند، و هرگاه قبیله اى از عرب با ایشان مخالفت کند از حزب ابلیس به شمار مى رود، و اینکه ایشان کشتى نجات و باب حطّه این امت هستند، و آنهایند که تحریف گمراهان و پندارهاى یاوه سرایان و اجتهادات نادانان را از حریم دین اسلام برطرف مى سازند. صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین (719) .
باز ابن خلدون مى نویسد: ((خوارج هم مانند اهل بیت ، از مسلمانان فاصله گرفتند(720) ، ولى اکثر مسلمین اعتنایى به روشهاى مذهبى آنها ننموده اند، بلکه مسلمانان ، مذاهب اهل بیت و خوارج را سخت مورد انکار و نکوهش قرار داده اند، و ما نیز چیزى از مذاهب آنها را نمى شناسیم ، و از کتب آنها روایت نمى کنیم ، و جز در مناطق شیعه نشین ، اثرى از آنها نیست .
کتابهاى مذهبى شیعه در شهرها و ممالک شیعه نشین ، و نقاطى که در مغرب و مشرق و یمن ، دولت آنها پایدار است ، وجود دارد(721) خوارج نیز چنین هستند. هر کدام از این دو طایفه (شیعه و خوارج !) کتابها و تأ لیفات و آراى غریبى در فقه دارند!)).
این سخن ابن خلدون در این مورد بود. درست دقت کنید، وتعجب نمایید.
سپس ابن خلدون به شرح مذاهب اهل سنت باز گشته و از انتشار مذهب ابو حنیفه در عراق و مذهب مالک در حجاز و مذهب احمد حنبل در شام و بغداد و مذهب شافعى در مصر سخن گفته و در اینجا مى گوید: سپس ‍ فقه اهل تسنّن در مصر، با ظهور دولت رافضیان از میان رفت ، و ((فقه اهل بیت )) رسمیت یافت (722) . و مخالفان آنها متلاشى شدند تا اینکه دولت عبیدیهاى رافضى (بردگان شیعه ؛ یعنى دولت فاطمى مصر - مترجم ) به دست صلاح الدین ایّوبى برافتاد و فقه شافعى به مصر بازگشت .
ابن خلدون و امثال او عقیده دارند که آنها بر حقّند و عمل به سنّت پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - مى کنند، ولى اهل بیت ، منحرف ، بدعتگذار، گمراه و رافضى ؛ یعنى دور از جامعه اسلامى مى باشند!!

فیاموت زر ان الحیاة ذمیمة

 

و یا نفس جدى ان سبقک هازل

اگر فرد مسلمانى از شنیدن این سخن تکان بخورد، تعجبى ندارد، بلکه اگر از تأ سف بر اسلام و مسلمانان بمیرد نیز جاى تعجّب نیست ؛ زیرا کار حق کشى و حق ناشناسى به اینجاها رسیده است . ((ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العلى العظیم )).
آیا ابن خلدون عقیده دارد که اهل بیت پیغمبر، منحرف ، گمراه و بدعتگذارند؟ اهل بیتى که خداوند به نصّ قرآن ، هر گونه پلیدى را از آنها بر طرف ساخته و جبرئیل درباره آنها ((آیه تطهیر)) را آورده است ، و پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - به امر خداوند با ایشان مباهله نمود، و قرآن مودت و دوستى ایشان را واجب کرد، و خداى رحمان ، ولایت آنها را فرض شمرد.
آنها که ((کشتى نجات ، امان امت و باب حطّه )) هستند. و ریسمان محکم الهى مى باشند که هرگز گسیخته نمى شود. و یکى از وزنه هاى سنگین و گرانبها هستند که هر کس چنگ به آنها زد، گمراه نمى شود. و کسانى که دست از یکى از آنها (قرآن و اهل بیت ) برداشت ، به خدا راه پیدا نمى کند. پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - به ما امر کرده است که آنها را به منزله سر، نسبت به تن ، بلکه به جاى دیدگان نسبت به سر خود، قرار دهیم (723) . و ما را از جلو افتادن بر ایشان و کوتاهى درباره آنها، نهى کرد(724) ، و صریحاً فرمود: ((اهل بیت من هستند که دین را به پاى مى دارند، و در هر نسلى ، انحراف گمراهان این امت را برطرف مى سازند))(725) .
پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - اعلام فرمود که : ((معرفت ائمّه موجب آزادى از آتش دوزخ مى شود و محبت به آنان باعث عبور از صراط، و ولایت ایشان امان از عذاب است ))(726) .
و فرمود: ((اعمال شایسته براى عاملین آن ، جز با معرفت به آل محمّد، سودى ندارد))(727) .
و فرمود: ((روز قیامت هیچیک از این امت از جاى خود گام برنمى دارد مگر اینکه از ایشان ، راجع به دوستى اهل بیت سؤ ال مى کنند(728) . اگر کسى عمر خود را در بین رکن و مقام ، به حال قیام و قعود و رکوع و سجود صرف کند، و بدون دوستى آل محمّد - صلّى اللّه علیه وآله - بمیرد، وارد آتش جهنّم مى شود))(729) .
آیا شایسته است که بعد از اینها ملت اسلام جز به راه اهل بیت - علیهم السّلام - بروند؟ و آیا براى مسلمانى که به خدا و پیغمبر او ایمان دارد، سزاوار است که جز به روش آنها عمل کند؟ اگر جواب منفى است ، چگونه ابن خلدون با صراحت هر چه تمامتر و وقاحت هر چه بیشتر و بدون اینکه شرم کند یا بترسد، آنها را بدعتگذار مى داند؟!!
آیا آیه ((ذى القربى ، آیه تطهیر، آیه اولى الا مر و آیه اعتصام به حبل اللّه )) این طور به ابن خلدون مسلمان امر کرده است ؟ آیا خدا که فرموده است : ((کُونُوا مَعَ الصّادقینَ؛ یعنى : با راستگویان باشید)) چنین دستورى به وى داده است ؟!
یا اینکه پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - در فرمانهایش که همه مسلمین اتفاق صحت بر آن دارند، آن را اعلام داشته است ؟ ما همگى این دستورها را درباره احترام به اهل بیت و وظیفه مسلمین نسبت به آنها را با طرق مختلف و سندهاى گوناگونش در کتاب ((سبیل المؤ منین )) خود آورده ایم . دانشمندان بزرگ ما نیز در تأ لیفات خود نگاشته اند. به آنها مراجعه کنید تا چنانکه مى باید پى به حقیقت اهل بیت و مقام ایشان در دیانت اسلام ببرید.
بویژه که اهل بیت - علیهم السّلام - گناهى نداشتند که مستحق این جفا باشند، و نقصى نداشتند که باعث این بى اعتنایى گردند. کاش ! پیروان مذاهب چهارگانه اهل سنّت ، در مقام نقل اختلاف در مسائل ، روش ‍ مذهب اهل بیت - علیهم السّلام - را هم مانند نقل اقوال مذاهبى که به آنها عمل نمى شود، نقل مى کردند.
ما ندیده ایم که اهل سنّت ! در هیچ عصرى چنین معامله اى با اهل بیت - علیهم السّلام - کرده باشند، بلکه آنها با اهل بیت چنان معامله اى کرده اند که گویى آنها مردمى هستند که خدا خلق نکرده است ، یا کسانى هستند که چیزى از علم و حکمت از آنان باقى نمانده است .
آرى ، گاهى از شیعیان اهل بیت نام برده و آنها را ((رافضى )) خوانده اند و ایشان را با زبانهاى افترا یاد کرده اند، ولى امروز دیگر زمان ظلم و تعدى گذشته و عصر برادرى فرا رسیده است . بر همه مسلمانان است که براى ورود به شهر علم پیغمبر، از دروازه آن در آیند، و پناه به ((باب حطّه )) برده به ((امان اهل زمین )) ملتجى گشته و در کشتى نجات ، بنشینند(730) و به شیعیان اهل بیت نزدیک شوند. سوء تفاهم از میان رفته است و بامداد روابط بین دو طائفه روشن گشته است . والحمد للّه ربّ العالمین .
100 - دعوت به صفا و برادرى
اى برادران ! این همه بدبینى و سوء ظنّ نسبت به یکدیگر تا کى ! و این عداوت و دشمنى در چه چیز است ؟ پناه به خدا مى بریم ! مگر خداوند یکتا خداى همه ما نیست ، و اسلام دین ما و قرآن حکیم کتاب آسمانى ما و کعبه مطاف و قبله ما نمى باشد؟
مگر سرور انبیا و خاتم پیغمبران ((محمدبن عبداللّه - صلّى اللّه علیه وآله -)) پیغمبر ما و گفتار و کردار او سنت ما نیست ؟ و فرائض پنجگانه و ماه مبارک رمضان و زکات واجب و حج خانه خدا، واجبات ما نیستند؟
در نظر ما مسلمانان ، حلال آن است که خدا و پیغمبر حلال کرده باشند، و حرام آن است که خداوند و رسول ، حرام کرده اند. ((حق )) آن است که خدا و پیغمبر حق دانسته اند، و باطل آن است که خدا و پیغمبر باطل کرده باشند. دوستان خدا و رسول ، دوستان ما، و دشمنان خدا و پیغمبر، دشمنان ما هستند.
قیامت هم خواهدآمدوشکى درآن نیست .وخدامردگان رامحشورمى گرداند، تا آنان را که بد کردند کیفر دهد. و کسانى را که نیکى نمودند پاداش نیک بخشد.
آیا در اینها شیعیان و اهل سنت ، همه یکسان نیستند؟! ((همگى ایمان به خدا و فرشتگان و کتب و پیغمبران او آوردند، و ما بین پیغمبران او فرق نمى گذاریم ، وگفتند: خدایا! شنیدیم و آمرزش تو را اطاعت کردیم ، خدایا! بازگشت همه به سوى توست ))(731) .
نزاع بین سنى و شیعه در مسائل اختلافى هم در حقیقت نزاع صغروى است ، و هرگز میان شیعه و سنّى نزاع کبروى وجود ندارد.
نمى بینید که اگر شیعه و سنّى درباره وجوب چیزى یا حرمت آن یا درباره استحباب یا کراهت یا اباحت آن نزاع داشته باشند، یا در صحت و بطلان آن یا در جزئیت یا شرطیت یا مانعیت آن یا در غیر اینها، یا در عدالت شخصى یا فسق او، یا در ایمان یا نفاق یا در وجوب دوستى او به دلیل اینکه دوست خداست ، یا در وجوب دشمنى او به علت اینکه دشمن خداست ، در همه اینها اگر شیعه و سنّى درباره ثبوت آن به ادله مثبته شرعى از کتاب یا سنت یا اجماع یا عقل و عدم ثبوت آن نزاع داشته باشند، هر یک رجوع مى کند به آنچه ادلّه شرعى اقتضا دارد.
و اگر دو فرقه ، علم به ثبوت چیزى در دین اسلام ، یا علم به عدم ثبوت آن در دین اسلام پیدا کنند، یا هر دو در این موارد شکایت داشته باشند، هیچگاه کشمکش نخواهند داشت و اختلاف پیدا نمى کنند.
بخارى در صحیح خود(732) از ابو سلمه و غیره ، از پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - روایت مى کند که فرمود: هرگاه حاکم حکم کرد واجتهاد نمود و به واقع اصابت کرد، دو اجر دارد، و چنانچه حکم کرد و اجتهاد نمود و به خطا رفت ، یک اجر خواهد داشت .
ابن حزم اندلسى مى نویسد(733) : ((طایفه اى گفته اند: اگر مسلمانى درباره امور اعتقادى یا در فتوا سخنى بر خلاف گوید، کافر و فاسق نمى شود. هر کس درباره یکى از اینها اجتهاد نمود، و به نظرش رسید که حق است ، در هر حال مأ جور است . اگر به واقع اصابت نمود، دو اجر دارد، و چنانچه به خطا رفت ، یک اجر دارد. این قول ابن ابى لیلا و ابو حنیفه و شافعى و سفیان ثورى و داوود بن على است . و قول تمام صحابه اى است که ما شناخته ایم که در این مسئله نظرى دارد، و در این خصوص به هیچوجه خلافى از آنها سراغ نداریم ...)).
کسانى که با صراحت در این مورد و نظایر آن سخن گفته اند، از بزرگان سنّى و شیعه زیاد هستند. بنابراین اى مسلمانان ! این همه دشمنى براى چیست ؟!
مگر خداوند جهان نمى فرماید: ((مؤ منان با هم برادرند، میان برادرانتان صلح برقرار کنید، و از خدا بترسید شاید به شما رحم کند. نزاع نکنید که متزلزل شوید و نیرویتان از دست برود، و از آنها نباشید که بعد از آنکه حقایق براى آنها آمد، متفرق شدند و دچار اختلاف گشتند و براى آنها عذاب عظیم در نظر گرفته شده است ))(734) .
و پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: ((مسلمانان همگى تابع یک پیمان هستند. و پست ترین آنها در شعاع آن قرار دارد. و نیرویى در برابر بیگانگان مى باشند. هر کس پیمان برادر مسلمانى را بشکند، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد، و روز قیامت هیچ عملى از او پذیرفته نمى شود)).
روایات صحیح و معتبر در این خصوص متواتر است ، بخصوص از طریق عترت طاهره - علیهم السّلام - . ما در ((الفصول المهمه )) بقدرى که دلهاى امت را شاد کنیم ، آورده ایم ..

 

 

پاورقیها :
707- سوره منافقون ، آیه 1.
708- سوره احزاب ، آیه 13.
709- ((وَ مِنْ اَهْلِ المَدینَةِ مَرَدُّوا عَلَى النّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُم )) (سوره توبه ، آیه 101).
710- ((لَقَدِ ابْتَغُوا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَکَ الاُْمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَ هُمْ کارِهُونَ))، (سوره توبه ، آیه 48).
711- ((وَ هَمُّوا بِما لَمْ یَنالُوا وَ ما نَقِمُوا اِلاّ اَنْ اَغْنیهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ)) (سوره توبه ، آیه 73).
712- ((وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَإ نْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِکُمْ وَمَن یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِى اللّهُ الشّاکِرینَ)) (سوره آل عمران ، آیه 144).
713- صحیح بخارى ، ج 4، ص 94 (کتاب الرقاق ، باب : حوض ).
714- صحیح بخارى ، ج 3، ص 30 (باب غزوه حدیبیه ).
715- صحیح بخارى ، ج 2، ص 154 (از کتاب بدء الخلق ).
716- به سال 250 هجرى ، شش سال قبل از وفات بخارى ، در عراق شهید شد!

/ 0 نظر / 17 بازدید